پس کوچه های محله ی بازار و گلوبندک پرند از خانه های قدیمی که تو را می برند به گذشته ی این کلان شهر. به گذشته ای که حافظه ی تاریخی ماست. به تصاویری که دارند فراموش می شوند. به خاطراتی که در دل دود و غبار ازدحام دارند خفه می شوند. به دیروز ها . به امروز های بی اعتنایی و به فرداهایی که نیامده فراموشند. این عکس را پارسال تابستان گرفتم. ۱۳۸۵ خورشیدی. کارگران نانوایی روبروی همین خانه می گفتند چندین سال پیش شخصی آمده بود اینجا. گویا از خارج آمده بود. مردی میانسال و می گفت: من در این خانه زاده شده ام؛ و با چه حسی این را تعریف می کرد و می کردند. انگار تمام تاریخ ایران را از دریچه ی این خانه به تماشا نشسته بوده است و بوده اند. راستی چرا رگ گردن ما از خراب کردن این خانه ها نمی جهد؟ چرا تعصبی برای حفظ اصالت ها نداریم؟ چرا مرام و مسلک حفظ آثار باستانی در ما نیست. مگر ناموس فقط زن و مادر و خواهر مایند؟ مگر ایران فقط خلاصه می شود در گستره ی جغرافیایی محدود به مدار فلان و نصف النهار بهمان؟ ایران بدون تاریخ، بدون فرهنگ، بدون معماری، بدون شعر، بدون نمایش، بدون آشپزی، بدون آیین های طبیعی روستایی و شهری ، بدون تاریخ، بدون فلسفه، بدون ادبیات، بدون داستان و بدون موسیقی و...... چه ایرانی است؟ و ما چقدر در ساختن و باز پروراندن این همه مسوولیم؟ حد مسوولیت ما کجاست؟ بگویید. به من . به خود . به همه بگوییم.