چراغ های رابطه تاریکند. این عکس را نیز به همراهی احد یوسفی در گورستان ظهیرالدوله گرفتیم. یادش به خیر. همان سال بود و همان روز نیمه بارانی. نمه بارانی زده بود و گورستان از تهی سرشار بود. فقط من بودم و احد و شاعران و نوازندگان و آهنگسازان ایران. با داریوش رفیعی زمزمه می کردیم: شب به گلستان تنها منتظرت بودم....با فروغ می سرودیم: من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم. با صبا در قفس را می نواختیم و با بهار هم آوا می شدیم: جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند؛ وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود؛ با ایرج دم می گرفتیم: آه دست پسرم یافت خراش. وای پای پسرم خورد به سنگ. و با رهی....با رهی، در زیر آن مخروط-کره ی آبی رنگ همصدایی می کردیم: بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام، همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام.... یادش به خیر. زمان چه زود می گذرد.