X
تبلیغات
سکوت محض - یک نمایشنامه ی کوتاه
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 یک نمایشنامه ی کوتاه

 

مراسم تقدیر

( یک مونولوگ )

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

شخصیت ها:

 

شهردار

تصویر هنرمند نامی

 

یک تریبون با یک بلند گو روی صحنه نهاده شده. شهردار در میان هلهله ی شادی حضار فرضی به روی صحنه می آید و پشت تریبون قرار می گیرد. پشت او روی دیوار انتهایی صحنه تصویر تمام قدی از هنرمند نامی قرار گرفته گه دارد به ما لبخند می زند.

در زمینه ی صدای تشویق حضار شهردار سخن خویش را می آغازد.

شهردار: حضار محترم! بزرگان شهر! عالیجنابان و همشهریان گرامی! ما در این روز فرخنده اینجا گرد آمده ایم تا به مناسبت زادروز هنرمندی که وجود ذی جودش افتخار جاودان برای شهر ما به ارمغان آورده ، شادمانی کنیم  و مراتب سپاسمون رو در قالب یک هدیه ی ناچیز بهش ابراز کنیم. امروز نه تنها یک جشن زادروز ساده که همایش نکوداشت ماست از مردی که دردهای ما رو در قالب هنری ماندگار به تصویر کشیده. رنج های ما رو ملبس کرده به لباس واژه و آینه ای ساخته از نور و حس و حرکت تا ما بتونیم نقص ها و کژی های خودمونو درش بهتر ببینیم و عبرت بگیریم و با بهره گیری از اون در اصلاح خودمون بکوشیم. ما اینجا جمع شده ایم که به این انسان والا بگیم که ای دوست! ای همسایه! ای همشهری! ما قدردان و سپاسگزار توایم. ( تشویق شدید حضار )  ما قدر زحمت های تو رو می دونیم . تو ما رو به ما شناسوندی. تو پلیدی های درون ما رو به رخ ما کشیدی و دمل های چرکی روانمونو ترکوندی تا ما ببینیم و بترسیم و عبرت بگیریم و دوری کنیم از ارتکاب به خطا ها و با هنر تو به پالایش برسیم. تو ما رو از پلشتی های پیرامونمون حذر دادی. راه و چاه رو نشونمون دادی و چراغی پیش رومون گرفتی که در شب تاریک راهمونو گم نکنیم . تو پیامبرانه  ما رو تبشیر و انذار کردی . چنانچه خداوند بزرگ می فرمایند  مبشرا ً و نذیرا ..... و این مقام کمی نیست.  تو هم ما رو بیم دادی و هم بشارت. بیم از ابتلا و بشارت به اعتلا؛ و ما حالا به تو می گوییم : ای بزرگوار! ای پیر !  ای راهنما ! ما مدیون تو ایم.( تشویق شدید حضار ) گمون می کنم تک تک این حضار با من در این زمینه هعم عقیده باشن. این رو از کف زدن های پرقدرتشون می شه تشخیص داد که به احترام تو چنان دو دست رو بر هم می کوبند که طنینش تا روستاهای اطراف هم می رسه. زبان من از بیان این همه احساس خالص و عاشقانه قاصره. تو خودت از چشم این مردم شدت احترام و محبتشونو بخون. تو که در خوندن ضمیر ناخودآگاه دیگران ید طولایی داری و آثار تو شاهدی اند بر این مدعا. خودت از چشمهاشون بخون که با چه عشقی امشب اینجا اومدن تا حضور تو رو گرامی بدارن. این مردم امشب  نیومده ن تا در مضرات سیگار و اعتیاد یا درباره ی معضلات اجتماعی دیگه صحبت کنن. بلکه اومدن اینجا تا به تو بگن ما بسیار خوشبختیم که در زمانه ای زیسته ایم که تو در آن زیسته ای. در شهری پرورش یافته ایم که تو در آن زاده شده ای. در مدرسه ای درس خوانده ایم که تو در آن درس خوانده ای. در کوچه هایی عاشق و بالغ شده ایم که تو در آن ها قدم زده ای و نفس کشیده ای  و در آثارت توصیف و تصویرشون کرده ای. من امشب به نمایندگی از تمامی اهالی این شهر، از پیر و جوون و خرد و کلون آمده ام تا زبان تشکر جمع باشم از تو که زبان ناگفته های مایی. ( صدای تشویق حضار ) من به عنوان نماینده ی قاطبه ی شهروندان این شهر مفتخرم که در این شب گرامی و فرخنده یک یادگاری بسیار ناچیز به تو تقدیم کنم که نشانه ای باشه از مراتب ارادت ما به تو. ما شهروندان این شهر همگی با هم تصمیم گرفته ایم تا در قبال هدیه های معنوی تو به ما ، هدیه ی معنوی  ناچیزی نثار تو بکنیم. . خوشبختانه هنر تو تو رو از مادیات بی نیاز کرده. هرچند مادیات زندگی پشیزی برای تو ارزش نداره و زندگی تو یکسره وقف معنویاته ولی ما  بر آن شده ایم تا  به رسم امتنان  قبری در قطعه ی هنرمندان گورستان شهر به تو اختصاص بدهیم.( صدای تشویق شدید و بی وقفه ی حضار ). امیدوارم در این خانه تا ابدالآباد در آرامش به سر ببری و حضورت رونق جاودان شهر ما باشه. حال از جانب اهالی این شهر با تمام ارادتم به تو می گویم. ای مرشد! ای قافله سالار ! خانه ی  ابدیت مبارک باد. به افتخار هنرمند نامی شهرمون! ( در میان تشویق بی وقفه ی حضار با تعظیم و احترام به هنرمند فرضی از صحنه خارج می شود.)

پایان.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 
 
بالا