تبليغاتX
سکوت محض - پرچانگی های یک هنردوست5
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

والله دیگر....مگر می گذارند آدم دو کلمه با خودش اختلاط بکند. کم از در و دیوار بلا و مصیبت می ریزد این دوستان و خانواده ی محترم هم ولت نمی کنند. تا قلم را می گذاری روی کاغذ و لب هات را جمع می کنی و قند را در دهانت می گذاری و لیوان چای را به لب می بری و هورتی می کشی و چای را در دهانت مزمزه می کنی و فکر می کنی که نوشته ات را چه جوری و با چه لحن و کلامی آغاز کنی، زنگ در به صدا در می آید. دخترت بلند بلند گریه می کند. زنت دستش را با کارد آشپزخانه می برد. مهمان سر می رسد و هزار جور بلا و مصیبت جوواجور که نمی گذارد تو دست به قلم ببری. مصداق عبارت "سپلشک آید و زن زاید و مهمان گرامی ز در آید" است. انگار عالم و آدم دست به یکی می کنند تا تمرکز تو را به هم بریزند و تا درست و حسابی فراموش نکنی چه می خواستی بنویسی ولت هم که نمی کنند که. آخر آدم دردش را به کی بگوید؟ کاش اقل کم یک گوش شنوایی پیدا می شد تا آدم هر از گاهی دو کلمه باهاش درددلی بکند سبک شود. صد بار به اهل خانه گوشزد کرده ام نوشتن مثل شکار پرنده می ماند. اگر در همان نشانه گیری اول تیر را به هدف زدی، زدی وگرنه دفعه ی دوم و سوم ندارد. به قول فرنگی جماعت چیز متن از بین می رود. این. چه بود خدایا؟ همین دیگر. واژه ی لاتین اش را یادم نمی آید ولی فارسی اش می شود طراوت و زندگی و شادابی. چی می گفتندش به لاتین.. اه....همین است دیگر. مگر می گذارند آدم حواسش جمع باشد. پاک حواسمان مختل شده. حالا می گویند فلانی بی سواد است. خودتان که اهل بخیه اید و می دانید این روزها مد شده وسط یک جمله ی ساده ی هشت کلمه ای ، بیست و هشت واژه ی لاتین می تپانند که بگویند ما خیلی بافرهنگیم. یکی هم نیست به این حضرات بگوید: قربان قد و بالای جواهرآسایتان گردم پس حضرت فردوسی و حافظ و سعدی و مولانا و بیهقی و نظامی و همین طور بگیر بیا تا برسی به شاعران دوره ی مشروطیت همه شان بی فرهنگ بوده اند که واژگان لاتین در آثارشان پیدا نمی شود؟ و لابد نثر دوره ی مشروطیت که تا مغز استخوان سرشار است از واژگانی نظیر: ، قریتیقا، دموقراسی و از این قبیل هنرورزی ها خیلی متون فرهنگی ای اند؟ یکی نبوده به این حضرات بگوید شما که واژه را وارد کرده اید، خب چرا دیگر تغییر شکلش داده اید؟ کار اینها به جایی رسیده بوده که اسامی فرانسه و انگلیس را به صورت فنارسه و انگریز می نوشته اند. بین خودمان بماند ولی من بعضی وقت ها فکر می کنم کاش اقلا ً ما هم مثل هندی ها مستعمره می شدیم که زبان لاتین را درست و حسابی و بدون تغییر وارد فرهنگمان بکنیم. شما که غریبه نیستید شاید لااقل این جوری ساختارهای سیاسی مان هم اصولی و صحیح پی ریزی می شد نه مثل حالا شترگاوپلنگی. باری خودتان یک تورقی در متون دوره ی مشروطیت بکنید تا ببینید چقدر این متون سرشارند از این قبیل عبارات و واژگان. جالب تر از بقیه، متون نسبتا ً مدرن فارسی است که آنها هم از این قبیل شیرین کاری ها بی بهره نیستند. مثلا بدک نیست سری بزنید به نوشته های جناب آل احمد. مثل خدمت و خیانت روشنفکران. غربزدگی را نمی گویم چون بعضی ها خیالهای بدبد می کنند و من حوصله در انداختن ماتحتم با شاخ گاو را ندارم. فقط کافی است یکی از نوچه های کباده کش دست به تیغ این بزرگوار سر برسد و پوستمان را بکند و بیندازد روی زین موتور هوندا سی جی پسرش برای تنبه دیگران. آقا این فرهنگ نوچه پروری هم بد دردی است ها؟ توی همه ی شوونات زندگی روزمره وکهن و البته مدرن  و پست مدرن ایرانی می توانی نمونه اش را ببینی. فرهنگ را می گذاریم کنار و با آقایان شاعران و سینماگران و نمایشنامه نویسان و رمان نویسان و طنزنویسان و روزنامه نویسان و بازیگران و آهنگسازان و نقاشان و رقاصان و مافیای پشت پرده ی همه ی اینها هم اصلا کاری نداریم. منظورمان هم اصلا ً دن کورلئونه های ادبی و هنری نیستند که با چماق دموکراسی طرد و تکذیب و تهدید و حذفت می کنند. گفتم دموکراسی یاد لطیفه ی جالبی افتادم. چند وقت پیش گذارمان افتاده بود به اینترنت و داشتیم توی تارنمای یکی از دوستان شاعرمان صفایی می کردیم که نگو. فضولی مان گل کرد گفتیم پانویس های دوستان دوستمان را بخوانیم. همین جوری سرگرم تشکرها و قربان صدقه رفتن ها و چه زیبا و چه قشنگ و باز هم به من سر بزن ها بودیم که یک هو چشممان میخ شد روی یک پانویس. نوشته بود. دوست عزیز! شعرهای شما تازگی ها خیلی رک و خبری شده. مگر به دموکراسی اعتقاد ندارید؟ راستش الان هم که حدودا ً دو هفته ای از این ماجرا دارد می گذرد نتوانسته ایم هضم کنیم که منظور این جناب پانویس محترم چه بوده؟ نکند ایشان هم از نوچگان یکی از دن چیچو های ادبی است که با این لحن تند و فاشیستی دارد برای دوستش حکم می کند که مگر به دموکراسی اعتقاد ندارید. والله! مثل این می ماند که من به شما بگویم: همه ی آدم ها آزادند. شما آزادید حرفتان را بزنید و من هم آزادم بکشمتان. همین جوری است که یک دفعه نوچه ها از خود پدرخوانده خطرناکتر می شوند دیگر. باری برای این که کمتر برداشت های فلسفی از حرفمان بشود این دفعه می رویم وحرفمان را در قالب ورزش می زنیم. چون گویا ورزش تنها چیزی است که اگر شما حرفتان را در قالب آن بزنید فقط کتک می خورید و چیز دیگری به تان نمی چسبانند. آقا همین ورزش. هنوز دایناسورهای دهه ی  چهل و پنجاه و شصت خورشیدی دارند بر ورزش ما حکم می کنند و افسار ورزش دستشان است و هر طرف دلشان بخواهد می کشانندش. نه نوآوری ای. نه تغییری . در به همان پاشنه ای که می چرخید دارد می چرخد . یکی هم نیست به شان بگوید جناب مربی مرحمت عالی زیاد اما باباجان الان سه  چهار دهه از آن تاریخ که شما برای دیگران تعیین تکلیف می کردید گذشته و سه نسل آدم جدید آمده اند که زمانه ی رشدشان با دوره ی شما فرق داشته و خاطرات و زندگی شان هم هیچ شباهتی به شما ندارد و از این حرفها. باباجان دست بردارید دیگر. بگذارید هر کس هر جور خواست گل بزند. بر فرض هم که جوان توانست درست گلی عین گل شما به سر ورزش ما بزند. این که هنر نیست. ببخشید اشتباه گفتم این که ورزش نیست. تقلید صرف است. مارادونا پرورش بدهید نه یک مقلد دست پنجم درپیتی. اهل نظر التفات دارند که..... مرحمت عالی زیاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:33  توسط مهدی فتوحی  |