ساندرو پنّا
ترجمه ی مهدی فتوحی
1
شهر من، شهر خالی ،
به بامدادان ،
آکنده از آرزوی من بود
لیکن
شعر عاشقانه ی من
همان من حقیقی ترم،
دیگران را تنها
یک ترانه ی گمنام می نمود
2
در جاده ی خاکی پیش می رفتم
و سائل عشق بودم
آفتاب در پیرامونم
به من می خندید
که شیرین کاری شگفت نوی را
از من شنیده بود.