
جزیره
از کتاب احساس زمان
بر کرانه
فرود آمد ،
جایی که
از جنگلهای کهنسال اندیشمند
شب پاینده بود
و خویش را داخل درآن کرد
و هیاهوی پرهایی اش صدا زد
کز بانگ دلخراش تپش آبی جوشان
باز شده بودند
و کرمینه ای دید
( که نحیف می شد و بر می بالید)
و وقتی باز می گشت
تا فراز آید ، دید
شفیره ای شده
و استوار در آغوش نارونی
می خوابد.
سرگردان در خویش
از پرهیب به شعله ی راستین،
به چمنزاری رسید
که در آن جا
سایه در چشمان
انباشته می شد از باکرگان؛
به سان شب در پای زیتون بنان.
شاخساران
باران تنبل نیزه واری را
می باراندند.
این سو گوسفندان
به زیر ولرمایی ناب
چرت می زدند
و الباقی پوشش براق را ،
می چریدند.
دستان چوپان
شیشه ای بودند صیقلی
از تبی خفیف.