شب بی رحم نفسگیر
توی کوچه باغ تقدیر
شب بی عزم و اراده
با همین پای پیاده
انگار اون سایه داره زاغ تو رو چوب می زنه
انگار این ساعته باز رنگ دل آشوب می زنه
خاطره ی گند سمج
لذت عادت لزج
مزمزه ی مرگ و فنا
فکر شروع از انتها
بپا مشتت نشه وا پیش یه مشت آینه ی دق
نذا پشتت بشه تا زیر هوار غم و هق هق
تب پشت مو و باسن
مد مبلمان و کوسن
نفس تنگ بدهکار
کمر تا شده از کار
کوچه های تهی از عابر و مملو ز زباله
خلق واداده و بی رحم و دغلکار و نخاله
ثانیه های بی هدف
کشتن لحظه توی صف
چشم چرونی و هوس
چهچهه های تو قفس
استخون خرد نکرده نشی هوچی تلاطم
نمی خواد به بام دشمن بپری به نام مردم
مردمکای تا به تا
ثانیه های بی صدا
دلخوشی های بی صفا
زندگی ساده ی ما
آلاخون و والاخون
چشامون و دلا خون
قاتق نون ما خون
کوچه ی نیرنگ و ریا
خونه ی فریاد و عزا
مدرسه ی ذکر و دعا
مردم پر فیس و ادا
آلاخون و والاخون
چشامون و دلا خون
قاتق نون ما خون
سرهای افتاده و خم
سگرمه های توی هم
خاطره های مثل سم
مزمزه ی مرگ و عدم
آلاخون و والاخون
چشامون و دلا خون
قاتق نون ما خون
به همدیگه کلک زدن
به لحظه ناخنک زدن
به زندگی شتک زدن
تو خستگی کپک زدن
آلاخون و والاخون
چشامون و دلا خون
قاتق نون ما خون
خنده و هق ّ وهق شدن
آینه های دق شدن
زیرجلکی عاشق شدن
مادّه ی محترق شدن
آلاخون و والاخون
چشامون و دلا خون
قاتق نون ما خون
به هم دیگه وا ندادن
به هیچ کسی راه ندادن
عشقو تو دل جا ندادن
باجی به دنیا ندادن
آلاخون و والاخون
چشامون و دلا خون
قاتق نون ما خون