گوتزانو سراسر حیات کوتاه خود را بی امید قطعی به فردا می زید. بدون هیچ اسطوره ای و حتا ممدوحی. او به خاطر هیچ آرمانی نمی جنگد و از فشار مخالف خوانی با ادبیات خویش، هیچ گاه متاثر نمی شود. او در حاشیه ی اجتماع می زید. بی تاریخی و بی هدفی هرزه می پوید، اما شر ّ حیات درمان ناپذیر لئوپاردی وار میان اراده و نتوانستن را حس می کند. تنها تسکین او پناه بردن به گشت و گذارش است در خاطرات و درونکاوی و تخیل ِ آنچه که می توانست باشد و نیست. او آسایش را در باغچه های متروکی می یابد که در آنها برای غلبه یافتن بر ملال روزانه اش به سر می بُرد. او به چیزهای خوب با بدترین طعمشان عشق می ورزد و به عشاق روستایی فروتن و نادانی که با نادانی خود شرّ زیستن و آدمی بودن را درک نمی کنند.
توتو مرومنی
گوییدو گوتزانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1
با باغچه ی بی حاصل، تالارهای وسیع و مهتابی های زیبای قرن هفدهمی مزین به سبز گیاهان، ویلا، گویی از برخی ابیات من بر گرفته شده، پنداری ویلای نمونه ی کتاب " خطابه " است.
ویلا ، غمگنانه ، در اندیشه ی روزهای خوش خویش است و به مردمی دلشاد می اندیشد به زیر درختان چند صد ساله و ضیافت های درخشان در اندرون تالارهای بزرگ ناهار و دست افشانی هایی در تالارهایی عاری از عتیقه.
اما مگر به اوقات دیگر به کجا می رسید خانه ی آنسالدو، خانه ی راتّاتزی، خانه ی آتزه لیو، خانه ی اودونه؟ باری؛ خودرویی لرزان و پرّان می ایستد، و خارجیان پشمالو عجوزه ای را می زنند.
بانگ پارس سگ و گام انسانی به گوش می رسد و در با احتیاط گشوده می شود. در آن سکوت دیرمانند و پادگان گون، توتو مرومنی می زید، با مادری علیل و خاله ای سالخورده و عمویی مخبط.
2
توتو بیست و پنج ساله است و از ویژگی های مسخره اش فرهنگ انبوهش است و علاقه اش به آثار قلمی، و نیز مغز نادر و آداب دانی کمیاب و ذکاوتی ترسخورده. او فرزند راستین زمان ماست.
ثروتمند نیست . دیگر وقت فروش واژه هایش رسیده ( وقت فروش پترارکایش ) و خویش را معاوضه کردن و قلمزنی اش. توتو تبعید را برگزیده و در کمال آزادی اشتباهات خویش را بازتاب می دهد که ناگفتنش به.
او بد نیست. با کمکهای مالی، از فقرا دستگیری می کند و با سبدی میوه ی نوبرانه از دوستش یاد. او بد نیست و مرد مهاجر، برای دریافت سفارشنامه ای درباره ی خویش، از او یاری می جوید.
سرد است و آگاه به خود و خطاهای خود. اما بد نیست. همان چیزی است که نیچه چنین ریشخندش می کرد: " باری من ریشخند می کنم آن ناروایی را که خیرش نام نهاده اند که چنگالی چنان که باید توانا ندارد."
او پس از مطالعه ای ژرف به باغچه می آید و بر روی چمنزاری که می خواندش با یاران ملوسش بازی می کند. یارانش اینانند: یک زاغچه ی غارغارو، یک پیشی و یک عنتر که نامش ماکاکیتا است.
3
آری زندگی تمامی عهدهایش را می شکند. او سالهای سال رویای عشقی را در سر می پروراند که هرگز نخواهد آمد. رویای هنرپیشگان زن و شاهدختان را به وقت شهادت خویش می دید و اینک معشوقه ی او آشپزی است هیجده ساله.
و وقتی خانه به خواب فرو می رود ، دخترک پوزار از پا بیرون می آورد و ترو تازه، چون آلویی به چاشت ، به اتاق او پا می نهد. لبانش را می بوسد. روی او سر می خورد و تمکینش می کند. تاقباز و با خاطری جمع.
4
توتو نمی تواند حس کند. شرّی کند و سرکش چشمه های نخستین احساس او را می خشکاند. باری تحلیل و سفسطه با این مرد کاری را کرده اند که شعله ها با انبار در معرض باد می کنند.
اما همچون ویرانه هایی برجامانده از آتش، که زنبق ها را و گلهای پرشوری دیگر را عرضه می کنند، این روان تشنه نیز، اندک اندک شکفته، ابیات تسکین دهنده ی تبعید خویش را به بیان می آورد.
5
این گونه است که توتو مرومنی ، از پس رویدادهایی غمبار، تقریبا ً خوشبخت است. پژوهش و شعر، یکی پس از دیگر، او فروبسته در خویش به تامل می نشیند و رشد می یابد و کشف می کند و درک، حیات ِ روانی را که پیشتر فهمش نمی کرد.
که صدا اندک است و هنر علاقه ای وسیع ، که زمان در همین آن که من به سخن نشسته ام نیز در گذر است. توتو در رکود خویش ، کنش می کند. او می خندد و انتظار می کشد و زندگی می کند. روزی زاد و روزی هم خواهد مرد.