ترجمه ی مهدی فتوحی
1
مبُر
ای قیچی
آن چهره را،
که تنها
در خاطره است
که او می پراکند.
مه همیشگی مرا هم
از چهره ی بزرگ نیوشای او
مساز.
سرمایی می کاهد... سخت
ضربه ای هرس می کند
و اقاقی زخمی از خویش
می لرزاند
پوسته ی جیرجیرک را
در نخستین لجن ماه نوامبر
2
واژه ای را از ما مپرس
کز هر سو
روان بد قواره ی مان را
قاب
و با حروف آتشینش
ابراز می کند
و همچون گل زعفران گمشده ای
در دل چمنزاری غبارآلودش
می درخشاند.
آه !
آدمیزادی
به طمانینه
می گذرد .
با خود و با دیگران دوست؛
و در قید این نیست
که چلّه ی تابستان،
سایه ی او را
بر دیوار ِِ طبله کرده ای
تصویر می کند.
از ما هیچ دستورالعملی مخواه
که بتواند جهانها را برتو بگشاید
مگر چند هجای تابیده و خشک
همچون شاخه ای ؛
امروز تنها می توانیم
این را به تو بگوییم
آنچه را که نیستیم
و آنچه را که نمی خواهیم.