تبليغاتX
سکوت محض - پرچانگی های یک هنردوست
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 

حضور انورتان عرض کنم که من از وقتی یادم می آید هر وقت چشمم به یک هنرمند خورده دیده ام دستش یک نخ سیگار هم هست. بعضی هاشان که کلکسییون اعتیادند. دیگر اسم نمی برم کی و کجا. مثل این که سیگار کشیدن و عرق خوردن و هرویین کفلمه کردن جزیی از سنت روشنفکری ماست. لابد می خواهند اینجوری بگویند ما آدم هایی هستیم که خیلی رنج می کشیم و هیچ چیز هم جز دود و الکل ما را تسکین نمی دهد. باری این حقیر فقیر سراپا تقصیر هم، برای این که از قافله ی هنرمندان عقب نمانم و نیز برای جلب ترحم دوستان و این که دیگران بهم بگویند ببین طفلک چه زجری می کشد، و برایم دل بسوزانند، خودم را زدم به اعتیاد . اعتیاد در مصرف چای و آب. دروغ چرا؟ جرات نداشتم مثل دیگران هرویین بکشم و یک دوباری هم که سیگار کشیدم دیدم دارم خفه می شوم و گفتم نمی خواهم و عطایش را به لقایش بخشیدم. اما برای عقب نماندن از قافله زدم به تیپ و توپ چای و اول ازیک لیوان شروع کردم و بعد یک قوری و بعد هم یک کتری. اوایل خوب بود و فقط یک مشکل داشتم و آن این بود که مدام دور از جناب... دور از جناب... دستشویی ام می گرفت. البته این اعتیاد چایخواری پر بدک هم نبود چون اینجوری پایم به تمام توالت های عمومی شهر، از توالت های مساجد و بیمارستان ها گرفته تا دستششویی های کتابخانه ها و اورژانس ها و ادارات باز شد و مجموعه ی بسیار نفیسی از دیوارنوشته های همشهریانم را جمع آوری کردم که به حول و قوه ی الهی روزی چاپشان خواهم کرد. اما به مرور دردسر تازه ای برایم پیش آمد و آن هم ناراحتی معده بود. دیدم  کم کم معده هه دارد بازی در می آورد. یک چند سالی تحمل کردم و جیک نزدم تا این که اوضاع وخیم شد و درد معده امانم را برید. البته از خیر نباید بگذریم. این درد بهانه ی خوبی بود برای سرباز زدن از کردن خیلی کارها که دلم نمی خواست انجامشان بدهم. ولی خب درد است دیگر، شوخی بر دار که نیست. تا این که گلاب به رویتان روزی اسهال خونی گرفتم و مجبور شدم بروم دکتر و دکتر هم بعد از معاینه های طولانی و خوراندن یک لیوان روغن کرچک و تپاندن یک لوله ی دراز آندوسکپی به حلقم گفت: می گذاشتی معده ت سوراخ می شد بعد می آمدی. اینجوری اگه بخوای به چایخواری ات ادامه بدی تا دو سال دیگه فاتحه ت خونده ست. تازه فهمیدم چه خبطی کرده ام. از همان روز در حضور دکتر داخلی خودم- البته حواستان که هست؟ من هم دکتر شخصی خودم را دارم، چون تازگی ها مد شده هر کس دکتر شخصی خودش را داشته باشد- قسم خوردم که دیگر لب به چای نزنم و دکتر هم فهرست بلندبالایی از چیزهایی را که نباید بخورم برایم برشمرد از قبیل خرما و گوجه فرنگی و پیاز و قهوه و الکل و خلاصه هر چیزی که دیر هضم باشد و محّرک معده. ما هم که تیغ مرگ دیگر آمده بود زیر گلویمان، جیک نزدیم و در بست پذیرفتیم و قرص های اومپرازول تجویزی دکتر را صبح به صبح ناشتا بالا انداختیم که زد و دکترمان در اثر خونریزی داخلی مرد. در مجلس ختمش از منشی اش پرسیدم  آخه دکترکه خودش این کاره بود دیگه چرا؟ گفت: مگه نمی دونستین دکتر اعتیاد شدیدی داشتن به خوردن الکل و چای و قهوه و.... تازه سیگار رو هم که آتش به آتیش روشن می کردن. البته واسه روشنفکرا بد نیست این کارا... اما خدای نکرده اگه حمید من لب به این چیزا بزنه تو خونه راهش نمی دم. در راه بازگشت از مجلس ترحیم دکتر داخلی ام مستقیم رفتم به یک قهوه خانه ی سنتی و یک قوری چای سفارش دادم و به سلامتی همه ی روشنفکرهای عالم پیاله پیاله نوشیدم.

بیت:

گفته بودم که دگر چای ننوشم و کنون

می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:46  توسط مهدی فتوحی  |