
ترجمه ی مهدی فتوحی
هیاهو
کندویی به خون می آمیزد.
بازارگرمی
تنها سبدی از ژاله دارد
دغلکار آسمان
هم نوا با ماندولین
چونان مرمری از علاقه
خویش را
صیقل می دهم.
بیمارم
ملال
مرا می خیساند
و کالبد بی خونم
شعرم را
بی خون می کند.
ژاله ی رخشان
زمین ِ لرزان از شوق
به زیر آفتابی از
خشونت های مهربانانه
به مردگان جنبش مقاومت
اینجا برای همیشه خواهند زیست
دیدگانی که
در برابر نور بسته بودند
که همه ی مردم
آنها را
برای همیشه
در برابر نور گشوده بودند.