
ترجمه ی مهدی فتوحی
چه
خولیو کورتاسار
برادری داشتم
که هرگز، یکدیگر را ندیدیم
امّا مهم نبود.
برادری داشتم
که از کوهها بالا می رفت،
وقتی که من خواب بودم.
او را به شیوه ی خود
دوست می داشتم.
صدایش را،
آسوده چون آب،
می نوشیدم.
گهگاه در سایه اش
پرسه می زدم.
ولی هرگز
یکدگر را ندیدیم
اما مهم نبود
برادرم بیدار بود
وقتی من خوابیده بودم
برادرم از پشت شب
ستاره ی برگزیده اش را
نشانم می داد
کارلوس پوئِبلا
آموخته ایم دوستت بداریم
از بلندای تاریخ
جایی که آفتاب رشادت تواش
در جوار مرگ جای داده.
اینجا
شفافیت صمیمانه ی
حضور عاشقانه ی تو
آشکار می ماند
ای فرمانده چه گه وارا!
دست قوی و شکوهمند تو
به تاریخ شلیک می کرد
وقتی همه ی مردم سانتا کلارا
بر می خاستند تا تو را ببینند
اینجا
شفافیت صمیمانه ی
حضور عاشقانه ی تو
آشکار می ماند
ای فرمانده چه گه وارا!
می آیی
با آفتاب های بهاری
و نسیم را
می سوزانی
برای برافراشتن پرچم خویش،
با نور لبخنده ات
اینجا
شفافیت صمیمانه ی
حضور عاشقانه ی تو
آشکار می ماند
ای فرمانده چه گه وارا!
عشق انقلابی ات
تو را به انجام کارهای تازه
ره می نماید
جایی که قدرت بازوی آزادیخواه تو را
انتظار می کشند
اینجا
شفافیت صمیمانه ی
حضور عاشقانه ی تو
آشکار می ماند
ای فرمانده چه گه وارا!
به پیش می رویم
و شانه به شانه ی تو
راه تو را
پی می گیریم
و با فیدل خطاب به تو
هم آواز می شویم که:
برای همیشه.... فرمانده!
http://youtube.com/watch?v=hqYHeX0i0NU