حافظ در ابیات
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه ی حور و پری گرچه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد.
نکته ی مهمی را انگشت می گذارد و آن برجسته کردن یک چیز یا کس با نشان ندادن و حاشیه رفتن از نشان دادن او است. تمام واژگان در یک صف برای گفتن نام معشوق حافظ خط می کشند ولی او نامی از وی نمی برد و می گوید فلان و همه چیز دست به دست هم می دهند تا تو بدانی معشوق او چه چیزی بیش از دیگران دارد و او می گوید آن. این سبک از بیان هنری را ما در هنرهای گونه گون هم می توانیم بینیم و لمس و حس کنیم. مثلا ً در معماری محراب که به تعبیر کالوینو از کتاب مجموعه های شنی:
دری است که همه کار می کند تا کارکرد در بودن خود را به رخ بکشد امّا رو به هیچ کجا باز نمی شود." و باز به بیان او محراب انگاره ی قابی درخشان را تداعی می کند برای نگاهداری چیزی بسیار قیمتی. حال آن که در داخل آن هیچ نیست....." یا در جایی دیگر از همین مقاله او می گوید:
".....و درون این قوس و درون همه ی این قوس ها چه دیده می شود؟ هیچ. یک دیوار لخت." که عجیب یاد آور این بیت از عطار نیشابوری است:
بی یار چه گویم بودم روی به دیوار
تا مدعیان از پس دیوار ندانند.
او در مقاله ی خود بحثی را پیش می کشد درباره ی فضاهای خالی و خلاء و آن را با کهن الگوی تهی گاه زن پیوند می زند. او می گوید:"همه ی این ها تاییدی بر این نکته اند که جوهر واقعی جهان از فرم کاو گرفته شده است." و این نکته مرا به تردید وا می دارد که این نداشتن ها و نبودن ها و نشان ندادن ها چرا گاه چنین مرموز می نمایند و آهسته به کودکی خود می خزم. به زمانی که برای بار نخست کشف کردم که آلت تناسلی زن از یک خلاء ساخته شده و به عکس مرد هیچ برجستگی و نمود عینی از خود ندارد و با این حال برای من نوجوان کِشنده و جذاب است و از خود می پرسم چرا خلاء همیشه پذیرنده است؟ خواه این خلاء ناشی از نبود هوا باشد و خواه از نبود ذَکَر. او در جایی دیگر از مقاله ی خود می گوید:
"فرزانگی انباشته در این کتیبه و رویای وصال و دست یابی به هر آرزویی که در شکوه زینت ها به بیان می آید، همگی به یک معنای واحد اشاره می کنند: جشنی برای اصلی واحد و ژرف که تنها واپسین شیئ را رخصت ورود می دهد و این شیئی است که وجود ندارد و کیفیت بی همتایش همان ناموجود بودن آن است. نمی توان حتا نامی هم به آن داد. خالی، هیچ، غیبت و سکوت، همگی نام هایی حامل معناهایی بسیار جاگیر برای چیزی اند که نمی خواهد هیچ یک از این ها باشد. نمی توان آن را با واژگان تعریف کرد. تنها نمادی که آن را عرضه می کند همین محراب است و اگر بخواهیم دقیق باشیم همان آنی است که ناموجود بودن را در ژرفای محراب به انسان الهام می دهد. من در سفر طولانی ام به اصفهان به این درک رسیدم که چیزی که در جهان بسیار اهمیت دارد همان فضاهای خالی است." و این باز تو را به یاد مردگزینی زنها می برد که همواره در پی مردی کاملند. مردی که خلاء روحی و جسمی را هردو به یکباره پر کند. مرد تمام. آدمی زاده ای به کمال. اسطوره. ابرمرد. و این ذات زنانه ی گیتی است. برخاسته از ثنویت پرو خالی. پرو خالی. پر و خالی. که هیچ گاه از آنچه پرش می کند راضی نیست و همواره در پی چیز تازه ای است پرکننده تر؛ و این انتظار آری برای آن انسان کامل چه کشنده است. سالها پیش رضا براهنی ترکیب " به تعویق افکندن لذت " را در ادب پارسی رواج داد. من هم از بیان او بهره می گیرم. این به تعویق افکندن واقعیت برای خیال آفرینی ، شگفت ترفندی است که ریشه در کالبد آدمی دارد و ترفندی است که امروزه دیگر در سینما یک چیز پیش پا افتاده به حساب می آید زیرا این نگفتن ها و نشان ندادن ها باعث اهمیت و برجسته تر شدن حادثه و تاثیرگذاری بیشتر آن بر مخاطب می شوند مثل صحنه ی قتل در فیلمهای هیچکاک. در مجموعه پژوهش هایم درباره ی فرهنگ کوچه یک چند بیتی جالب یافتم که دور از این مبحث نیست.
شنیدم که رستم فلان کاره بود
فلان جای او هم کمی پاره بود
فلان چیز را در فلان می نهید
سوار فلان می شد و می دوید
فلان چیش هم تا نوک پاش بود
فلان چیز دیگر فلان جاش بود.
به رغم ایرادهای نحوی و کلامی، این نظم مضحک سرشار است از آنچه که من می خواهم بگویم. خیال آفرینی با نشان ندادن یک ابژه. همان گونه که خود خدا این گونه است. ما خدا را نمی بینیم و هرکدام از او تصوری داریم. حتا می توان گفت فرق خدای اسلام با مسیحیت در همین است که خدای مسیحیت جلوه ای از خود را در قالب مسیح به آدمی می نماید ولی در اسلام بی پرده گفته می شود که محمد یک آدمی زاده ی عامی است مانند شما مردم( قل انما انا بشر مثلکم ).
سعدی در این باره بیتی دارد ظریف:
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می نگاری
که گویای این اندیشه است که به عکس محراب کلیسا که در آن مجسمه ی مسیح یا مریم و مسیح حضوری عینی دارند ، در محراب های مساجد اسلامی ترسیم صورت یا نصب مجسمه گناه محسوب و باعث ابطال نماز می شده است. از طرفی خود واژه ی محراب مرکب است از دو بخش مهر و آبه یعنی :گنبد میترا. این که کهن الگوی محراب ایرانی چیست و از کجا می آید خود مبحث مهم دیگری است. اما آنچه مرا مجذوب می کند این است که به گمان من بنمایه ی معماری ایرانی اسلامی یک بن مایه ی ذهنی است و نه عینی زیرا کاربرد در آن در اولویت دوم قرار می گیرد. بعلاوه معماری ایرانی اسلامی متاثر از فلسفه ی افلاطون و به خصوص مُثُل اوست. حکایت غار و آتش کتاب جمهوری او را همه می دانند. افلاطون در این باره چنین آورده:
" مردمی را تصور کن که در غاری زیرزمینی زندگی می کنند که دارای مدخل درازی است که تمام درازای آن به سوی روشنایی باز می شود. بپندار که پای و گردن آن ها از کودکی به زنجیر بسته است به گونه ای که در همانجا باقی مانده اند و فقط می توانند به پیش روی خود بنگرند و نمی توانند سر خود را بگردانند. تصور کن روشنایی آتشی را که از مسافتی دور از پس آن ها افروخته است و میان آتش و زندانیان راهی است که در طول آن دیوار کوتاهی ساخته شده است مانند حصاری که نمایشگران خیمه شب بازی جلوی مردم و خود بر پا می دارند و بر بالای آن عروسک های خود را به نمایش می آورند( که چقدر یادآور شعر خیام است: ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز... از روی حقیقتی نه از روی مجاز... یکچند در این بساط بازی کردیم... رفتیم به صندوق عدم یک یک باز...)گفت هر آنچه گفتی به تصور می آورم.
سپس مردمانی را تصور کن که در آن دیوار آلاتی از هر نوع و تصویرهای انسان و شکل حیوانات را که از سنگ و چوب ساخته شده اند از فراز دیوار برافراخته اند و آن ها را می برند. برخی از آن ها سخن می گویند و برخی ساکت اند.
گفت از منظره ی شگفت انگیزی سخن می گویی و از زندانیان شگفت آوری
گفتم آری اینان مانند خود ما هستند. آیا فکر می کنی که این مردم غارنشین غیر از سایه ی آن اشیاء که بر اثر آتش بر دیوار جلوی غار افتاده است چیزی از خود یا از دیگری می بینند؟ گفت اگر مجبور باشند سر خود را در تمام طول زندگی بی حرکت نگاه دارند چطور می توانند چیز دیگری را ببینند؟"
داستان دریچه ی بالای محراب مسجد شاه اصفهان را هم می توان به همین نکته پیوند زد که گویا معمار، خود در کنار دریچه می نشسته و دیگران را می فریفته که من از این دریچه کعبه را می بینم و دیگران به قول او اعتماد می کرده اند و حتا کار به جایی می رسیده که در ذهن خود کعبه را می ساخته اند و ذهنیت خود را عینیت می بخشیده اند و به دیگران نیز تلقین می کرده اند. از سویی محراب در مساجد اسلامی به چیزی ذهنی اشاره می کند حال آن که در کلیسا ما حضور عینی مسیح و مریم را در قالب تندیس می بینیم. تازه در محراب ایرانی حرکت خطوط هماره به سمت بالا است و همه اشاره دارند به عالم بالا و تمرکز هم همه در یک نقطه است. درست مثل گنبد و مناره که اتفاقا ً آن نقطه بالایی ترین نقطه ی محراب نیز هست. مانند یک پیکان که تمام پیکره ابزاری است برای نوک تیزش که باید در دل دشمن فرو رود یا بهتر بگویم یک فلش جهت نما که جهت را به تو می نماید. آری محراب یک جهت نماست. یک قبله نماست. هم سوی کعبه را می نمایاند و هم سوی عالم بالا را. هم به سوی مکه اشاره می کند هم به سوی آسمان و این پیوندی است که به گمان من بیهوده معنا نیافته. ترکیب دو جهت است با یک ابزار و هر دو جهت هم ذهنی و تازه با اینهمه فضاهای پر و خالی که به شدت یادآور ثنویت تاریخی این بوم اند. اهورا و اهریمن. ظلمت و نور. خیر و شر و به این همه باید اضافه کرد چاله ای را در پایین پای تو است؛ که تو را هم سطح مردم کوی و گذر می کند و فروتر از نمازگزارانت جای می دهد که فراموش نکنی که از خاکی و به خاک برخواهی گشت؛ و چه خوش گفته استاد سخن سعدی این درونمایه را:
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم.
آری از خاک کمتریم.