
داستانهای اخلاقی
نوشته ی استفانو بنّی
ترجمه ی مهدی فتوحی
کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم گفت: اگر مرا بخوری به نوبه ی خویش خورده خواهی شد. ماهی وقعی ننهاد و او را خورد و خود خورده شد.
کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم گفت: اگر مرا بخوری به نوبه ی خویش خورده خواهی شد. ماهی حق شناسانه دور شد و دیگر هیچ گاه کرمی نخورد.
کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم سکوت اختیار کرد. ماهی او را خورد و خویش خورده شد.
کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: آه چه رنجی که تو راست! مرا از بهر تو کاری هست؟ کرم تمنا کرد: مرا بخور و این احتضار مرا پایان ده. ماهی گفت: نه. مرا سر خورده شدن نیست.
کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: آه چه رنجی که تو راست! مرا از بهر تو کاری هست؟
- آری لیکنش اگر بکنی خویشتن عاقبت خورده خواهی شد.
- فرقی نمی کند. تو را خواهم خورد. مرا توان دیدن رنج تو نیست.
کرمی که پیش از آن که خویشتن تله کند، نیکوکرداری بزرگ بود، به قلّاب چسبیده بود که ماهیئی که شهره ی رودخانه بود به بدکنشی از آن جا گذشت. آن دو مدت مدیدی به هم درنگریستند و بعد خطاب به ماهیگیر گفتند: شما در آن فراز آسوده چه می کنید وقتی اینجا در این فرود حوادثی رخ می دهند که گزینشهای سترگ اخلاقی و مسوولیت های دقیقی را در قبال اعتقاد جمع سبب می شوند؟ ماهیگیر به پاسخ این پرسش قلّاب را با تمام اسباب آن کشید و غرغرکنان دورشد: بفرما. یکی هم که می آید اینجا برای ماهیگیری، فورا ً می اندازندش وسط گود سیاست.