تبليغاتX
سکوت محض - داستان های عامیانه
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

قصه ی نوزدهم

 

در زمانهای قدیم پدر و پسری در دهی زندگی می کردند. پسر سر به هوا بوده و ولگرد و اصلا ً به فکر خانواده و خویشانش نبوده و آخوربین بوده و چشم آخر بین نداشته. روزی پدر به نصیحت او می نشیند که پسر این کار و کردار تو آخر و عاقبت خوشی ندارد. تا کی می خواهی ول بچرخی و بخوری و بخوابی و مست کنی و عربده بزنی و به آزار و اذیت خلق خدا بپردازی؟ قدری هم به عاقبت خودت بیندیش. قدری آدم باش و معرفت به خرج بده. پسر که از این سخنان پدر اصلا ً خوشش نیامده بوده ، لج می کند و شب بدتر از همیشه، مست و خراب و عربده کشان به خانه می آید و با اهالی کوچه هم درگیر می شود و خلاصه یک آبروریزی حسابی به راه می اندازد. به طوری که پدر برای حفظ آبروی خودش هم که شده مجبور می شود او را از خانه بیرون بیندازد. باری پدر او را از خانه بیرون می اندازد. ولی پسر در آستانه ی در خانه  می ایستد و عربده کشان رو به پدر می گوید: تو مرا از خانه بیرون انداختی، ولی من روزی جواب این کار را به تو می دهم . پدربه او پاسخ می دهد: برو که تو آدم بشو نیستی. پسر فریادکشان می گوید: باشد حالا می بینیم کی آدم بشو هست یا نیست. باری پسر از خانه می رود و راهی برّ و بیابان می شود. چندی در بیابان سختی می کشد با تشنگی و گرسنگی روزگار می گذراند تا این که از دور سواد شهری را می بیند. راهی آن شهر می شود و از دور می بیند که مردم آن شهر با ساز و دهل و نقاره در بیرون شهر گرد آمده اند و مشغول به کاری هستند. آرام آرام به آن ها نزدیک می شود و بین آن ها جایی برای خود پیدا می کند و به تماشا می نشیند و می بیند که مردم شهرقصد دارند آیین شاه یابی اجرا کنند. به این صورت که باز شکاری بزرگی را به هوا پر می  دهند و باز روی شانه ی هرکه بنشیند آن ها او را شاه خود می کنند. باری همان جا می نشیند و منتظر اجرای مراسم می ماند. تا این که مراسم آغاز می شود و وزیر دربار باز را به هوا پر می دهد و باز پر می زند و پر می زند و می آید و روی شانه های پسر می نشیند. مردم شهر که او را نمی شناخته اند، ابتدا او را از جمع می رانند و دوباره باز را به پرواز وا می دارند. اما این بار نیز باز می آید و روی شانه های پسر می نشیند. این بار مردم با چوب و چماق او را می زنند و از آنجا بیرون می کنند  و پسر خونین و مالین در حالی که کینه ی اهالی را به دل گرفته بوده، از ترس به خرابه ای پناه می برد . دوباره باز را به پرواز در می آورند . ولی این بار هم باز می چرخد و می چرخد و در خرابه جوان را می یابد و روی شانه های او می نشیند. این بار دیگر مردم رضایت می دهند و او را با جلال و شکوه پذیرا می شوند و لباس شاهانه می پوشانند و با تکریم و احترام به کاخ راهنمایی می کنند و شاهش می نامند و به افتخارش هفت شب و هفت روز جشن و پایکوبی به راه می اندازند. پسر که در ابتدا باورش نمی شده بتواند به این سادگی شاه شود تا مدتی بهت زده بوده. اما پس از مدتی به خود می آید و وزیر خودرا فرا می خواند و از او آداب شهریاری را می پرسد و راه و رسم مملکت داری را، تا بتواند به رتق و فتق امور مردم بپردازد. وزیر که آدم بد و مکاری بوده و مردم را به پشیزی نمی گرفته، اندک اندک بر پسر چیره می شود و روش ستمگری و ظلم به مردم را به او می آموزد و غلامبارگی و زنبارگی و بی عدالتی و ستمکاری را.  باری مدت زمانی می گذرد و شاه می آموزد که برای اداره ی امور مملکت باید به مردم سخت گرفت و از ظلم بهشان غافل نبود. اما روزی از روزها وقتی که با زنان حرمسرایش مشغول عیش و عشق بوده، یاد پدر و حرف او درباره ی خودش می افتد. بلافاصله به وزیرش دستور می دهد بروید و در فلان ده چنین کسی را با چنین مشخصاتی دستگیر کنید و تا می خورد بزنیدش و بعد برایم  بیاورید. وزیر اطاعت امر می کند و پس از چندی سربازان پیرمرد را کت بسته به دربار می آورند . شاه که بر تخت نشسته بوده دستور می دهد او را به حضورش بیاورند. سربازان پیرمرد را که از شدت کتک زخم و زیل شده بوده به حضورش می آورند. همین که شاه چشمش به چشم پدرش می خورد بر می خیزد و رو به او می گوید: یادت می آید پیرمرد وقتی مرا از خانه بیرون می انداختی چه بهم گفتی؟ پیرمرد سرش را پایین می اندازد و لام تا کام حرف نمی زند. ولی شاه می گوید: گفتی: پسر تو هرگز آدم نمی شوی. حالا دیدی، من آدم بزرگی شدم. شاه شدم . شاه یک مملکت. پدر مردم و بزرگ یک کشور و ارباب تو. حالا چه می گویی. اما پیرمرد در کمال آرامش می گوید: درست است که شاه شده ای، ولی آدم نشده ای. این، از رفتارت با مردم فقیر و زیر دستان فلک زده ای مثل من پیداست . قبول نداری برو از مردم ولایات و روستاییان بپرس که ازشدت ظلم تو پوستشان به استخوان چسبیده و نای حرف زدن هم ندارند.

 

 

راوی: ملکه( ملیحه) مهدی زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:22  توسط مهدی فتوحی  |