تبليغاتX
سکوت محض - داستان های عامیانه
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

قصه ی هفدهم

 

در زمان های قدیم پیرزنی با عروس و پسر و دختر و دامادش در خانه ای زندگی می کرده اند. پیرزن از آن مادرشوهرهای سخت گیر بوده و مدام فرق می گذاشته بین دختر و عروسش. سحرگاه یک شب تابستانی که همگی روی بام خوابیده بوده اند ، پیرزن که برای نماز صبح از خواب برخاسته بوده به این سوی بام نظری می افکند و می بیند عروس و پسرش تنگاتنگ و دست در گریبان یکدیگر به خواب رفته اند. نزدیک می رود و لگدی نثار عروس خود می کند و می گوید: اینقدر به پسرم نچسب گرمش می شود و خلاصه عروس را بدخواب می کند. بعد رو می کند به آنسوی بام و می بیند دخترش با فاصله ی بسیار از دامادش در رختخوابی دور از شوهرش غرق خواب است. به سر وقت او می رود و لگدی هم نثار او می کند و می گوید: دم صبحی می چایی . پاشو تنگ بغل شوهرت بکپ. و اینگونه او را هم بدخواب می کند. عروس که شاهد این ماجرا بوده رو به مادرشوهرش می کند و می گوید:

قربون برم خدا را

یک بوم و دو هوا را

این ور بوم گرما را

اون ور بوم سرما را.

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:42  توسط مهدی فتوحی  |