قصه ی هفدهم
در زمان های قدیم پیرزنی با عروس و پسر و دختر و دامادش در خانه ای زندگی می کرده اند. پیرزن از آن مادرشوهرهای سخت گیر بوده و مدام فرق می گذاشته بین دختر و عروسش. سحرگاه یک شب تابستانی که همگی روی بام خوابیده بوده اند ، پیرزن که برای نماز صبح از خواب برخاسته بوده به این سوی بام نظری می افکند و می بیند عروس و پسرش تنگاتنگ و دست در گریبان یکدیگر به خواب رفته اند. نزدیک می رود و لگدی نثار عروس خود می کند و می گوید: اینقدر به پسرم نچسب گرمش می شود و خلاصه عروس را بدخواب می کند. بعد رو می کند به آنسوی بام و می بیند دخترش با فاصله ی بسیار از دامادش در رختخوابی دور از شوهرش غرق خواب است. به سر وقت او می رود و لگدی هم نثار او می کند و می گوید: دم صبحی می چایی . پاشو تنگ بغل شوهرت بکپ. و اینگونه او را هم بدخواب می کند. عروس که شاهد این ماجرا بوده رو به مادرشوهرش می کند و می گوید:
قربون برم خدا را
یک بوم و دو هوا را
این ور بوم گرما را
اون ور بوم سرما را.
راوی: صغرا چرخوگر