
1-
اتفاقی نیست
که بامداد روز نو
با خروش خروسی می آغازد
که از زمان های کهن
خیانتی را
افشا می کند.
2- هالیوود
هر بامداد
برای در آوردن خرج زندگی
به بازار می روم.
جایی که در آن دروغ را می خرند
و با هزار امید
خودم را برای فروش می گذارم.
3-
خانه ی کوچکی
در زیر درختان دریاچه
که از سقفش دودی بر می خیزد
که اگر نباشد
چقدر متروک می نمایند
خانه، درختان و دریاچه.
4-
روی دیوار
با گچ نوشته بودند
جنگ می خواهند...
آن که نوشته بودش
پیشتر فرو افتاده بود.
5-
این بار نخست نیست
پیش از این نیز جنگ های دیگری بوده اند.
در پایان واپسین جنگ
برنده و بازندگانی بوده اند
در میان بازندگان
مردم بیچاره گرسنگی می کشیدند
و در میان برندگان نیز
مردم فقیر به همان گونه گرسنگی می کشیدند.
6-
اگر در جاودانگی بپاییم
همه چیز دگرگون خواهد شد
و تا هنگامی که میرائیم
همه چیز چون قبل خواهد ماند.
7-
بر جدول حاشیه ی خیابان نشسته ام.
راننده دارد چرخ ماشین را تعویض می کند.
من به میل خود جایی که از آن می آیم ، نیستم
و به میل خود هم جایی که بدان می روم نیستم.
پس چرا باید تعویض یک چرخ را
با بی صبری تماشا کنم؟
8-
امروز در آستانه ی میلاد مسیح نشسته ایم.
ما مردم بدبخت
در اتاقکی سرد.
باد به بیرون می دود.
باد به درون می خزد.
باز آی حضرت آقای مسیح!
به نزد ما.....نگاهی به ما بینداز.
اما به راستی
به تو چه نیازی هست؟