تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

برگردان مهدی فتوحی

 

شوزان( 1800- 1717 )

 

میهمان رفته است

من انبر را جان می بخشم

و با خویش سخن می گویم.

 

ماساهیده ( 1723- 1657 )

1

سقف سوخته است

حال می توانم ماه را ببینم

2

دوستی در آب

همچون ماه

آن گاه که پرنده ای می گذرد

 

شیکی ( 1867- 1902 )

1

یک تصویر؛

راهب دیگر دور شده ست

پیش از آن که ماه بتابد

2

گلدانی که در آن گلی بر می شکوفد

در این روز بهاری

چیزی که دراز مدتی از خاطرم زدوده شده بود

3

سنگی

در چشم اندازی تابستانی

نشستنگاه جهان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 5:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آنتونیو ماچادو

برگردان مهدی فتوحی

 

3

 

امید می گوید:

روزی او را خواهی دید

اگر امیدوار باشی

نومیدی می گوید:

تلخی تو تنها اوست

می تپد، دل ....

و جمله ی خاک بلعیده نشده است

 

4

 

پروردگارا

آنچه را که بیش از دیگران دوستش می داشتم از هم گسیختی

گوش فرادار بار خدایا!

این دل من است که صلا در می دهد

اراده ی خویش را بر خلاف خواسته ی من به  کار انداز

بار خدایا! پروردگارا!

ما دیگر تنهاییم

دل من و دریا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شب

 جوزپّه اونگارتّی

برگردان مهدی فتوحی

 

پسر

که در رگانش شعله ای دارد

از انبوهی انسانیت های گوناگون

گریخته است از قابهایی که

زمان شیرین گمشده اش را

می آراست

و در زمانی یک شکل

سایه اش میان سایه های دیگر

محو می شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوامبر

فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

 

دیدگان ،

پیشاپیش تنهایی

جمله باز بودند

و آرایش زدوده  از اشک

تین تان تین تان

 

سروهای سبزرنگ

روان او را می نگریستند

کز باد مچاله شده بود

و واژگان

چنان داس هایی

روان گلها را می درویدند

تین تان تین تان

 

آسمان پلاسیده بود

آه! عصر محصور میان ابرها!

ابوالهول بی چشم!

حباب های صابون

ستونهای اهرام و گچبری هایی می ساختند

تین تان تین تان

 

ضرباهنگ ها قوس می خوردند

و هوا تاب می خورد

جنگجویان مه

از درختان

منجنیق می ساختند

تین تان تین تان

 

ای عصر!

عصر بوسه ی دیگرم!

ای هراس دوردست از سایه ام،

بی پرتو زرین!

زنگوله ی خالی.

عصر رمبیده

بر توده های سکوت

تین تان تین تان

 

نوامبر 1920

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 2:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شاید خواستنی ترین

 

شعری از خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

 

دگرگونی هو را به من بخشیدی

اندک سایه ی  دست خود را

بر چهره ی من ،

به من خنکا بخشیدی، فاصله ،

قهوه ی تلخ نیمه شب

میان میزهای خالی

 

Quizá la más querida


Me diste la intemperie,
la leve sombra de tu mano
pasando por mi cara.
Me diste el frío, la distancia,
el amargo café de medianoche
entre mesas vacías.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:25  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 برگردان مهدی فتوحی

 

ABROJOS – XXVI

¡A aquel pobre muchacho
le critica una copa y un albur,
ese viejo borracho
que tiene cincuenta años de tahúr!...

خارها 26

آن پسرک بیچاره را

محض جامی و تقدیری نقد می کند

این پیر سیاه مست

که پنجاه سال را با تقلب به چنگ آورده

 

ABROJOS – XV

A un tal que asesinó a diez
y era la imagen del vicio,
muerto, el Soberano Juez
le salvó del sacrificio
sólo porque amó una vez.

خارها 15

کسی را که ده تن را به قتل رسانده

و تصویری بود مرده از شرارت ،

 قاضی مطلق

از قربانی شدن رهایی بخشید

تنها بدین دلیل که یکبار عشق ورزیده بود.

 

Rubén Darío

ABROJOS – XXXII

¡Advierte si fue profundo
un amor tan desgraciado,
que tuve odio a un hombre honrado
y celos de un moribundo!

خارها 32

باری بدان که ژرف بود

آن عشق سخت نافرجام،

که من بیزار بودم از یک مرد شریف بودن

و غیرت یک محتضر داشتن

 

 

Rubén Darío, 1886

ABROJOS – VII

Al oír sus razones
fueron para aquel necio
mis palabras, sangrientos bofetones;
mis ojos, puñaladas de desprecio.

 

به گاه شنیدن استدلالهای او

واژگان من آن نادان را

همچون سیلی های جانانه ای

 بودند و چشمانم

دشنه جاهای تحقیر

 

Rubén Darío, 1886

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:5  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ارمغان

 

 جوزپّه اونگارتّی

برگردان مهدی فتوحی

 

حالیا بیارام، ای دل ناآرام!

حالیا بیارام، آری، بیارام

 

بیارام

زمستان

به تو هجوم آورده،

تهدیدت می کند

و فریاد می کشد

که خواهمت کشت

و تو دیگر

خواب نخواهی داشت

 

دهان من به دلت

صلح می بخشد

تو چنین می گویی

باری بیارام

در صلح بیارام

و برای غلبه ی بر مرگ

گوش فرا ده، آری

سخنان معشوقه ی خویش را

ای دل ناآرام!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 5:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Federico García Lorca, 1932.

 

برگردان مهدی فتوحی

 

درختان

 

ای درختان!

آیا پیکانهایی بودید فرو افتاده از گنبد کبود شما ؟

چه جنگجویان دهشتناکی پرتابتان کردند!

ستارگان بودند آیا ؟

 

موسیقی های شما از روان پرندگان می آیند

از دیدگان خدای

از علاقه ای کامل

ای درختان!

ریشه های ستبر شما

آیا قلب مرا در زیر خاک

درخواهند یافت؟

 

1919

 

پرسشها

 

انبوهی زنجره در دشت.

چه می گویی ای مارکوس آئورلیوس

درباره ی این فیلسوفان پیر جلگه ها؟

چه اندازه حقیر است پندار تو!

 

آب رودخانه به کندی در جریان.

آه ای سقراط!

در این آبی که به مرگی تلخ می انجامد،

چه می بینی؟

ایمان تو چه اندازه پست است و غمگنانه !

 

سوری های پژمرده در گِل.

آه ای خوان د ِ دیوس!

در این گلبرگ های شکوهمند، چه می بینی؟

چه اندازه کوچک است دل تو!

 

 ماه می ۱۹۱۸

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترانه ی بهاری

فدریکو گارسیا لورکا

 

برگردان مهدی فتوحی

 

1

کودکان شادمانه از دبستان بیرون می آیند

و در هوای معتدل آوریل

ترانه های دل انگیز می پراکنند

چه اندازه شعف ،

در ژرفای سکوت کوره راه هست

ریزه های سکوت

در میان خرده های خنده ی سیمین نو.

 

2

در جاده ی شب پیش می روم

در میان گلهای جالیز

و آبی از اندوه خویش را

بر سنگفرش خیابان بر جای می نهم

بر کوهستانِ تنها،

گورستان روستا

چونان کشتزار کشته ای به نظر می رسد

از دانه های جمجمه ها

و سروها

همچون سرهای غول آسا

شکفته اند

که با کاسه های خالی چشم ها

و گیسوان سبزرنگ اندیشناک و دردناک

افق را به تماشا نشسته اند

 

ای آوریل جاوید!

وقتی تو با کوله باری از آفتاب و هستی

می رسی

جمجمه های شکوفان را

از آشیانه های زرین بینبار .

 

گرانادا ، 28 مارس 1919

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

­گوستاوو آدولفو به کِر

شعرهای عاشقانه

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

10

 

ذرات نامریی هوا

در تپش اند

و پیرامون را شعله ور می سازند

آسمان

به پرتوهای زرینی

تحلیل می رود

و زمین شادمانه می لرزد

و من موج زنان در خیزابه های هماهنگی، 

می شنوم

آواز بوسه ها را

 و پلک هایم بسته می شوند

باز گو.... چه می شود اینک؟

خاموش!

عشق است که می گذرد.

 

11

من سوزانم و گندمگون

من نماد علاقه ام

وز اشتیاق و هوس

روانم آکنده است

مرا می جستی؟

نه. تو را نه.

 

پیشانی من زرد است

و بافه ی موهایم زرین

می توانم شادی بی پایانی تقدیم تو کنم

که نگاهبان گنجی از محبتم

مرا صلا می دادی؟

نه . تو نبودی.

 

من یک رویایم

یک ناممکن

شبحی سرگردان در دل مه و نور

من بی کالبدم و ناملموس

نمی توانم تو را دوست بدارم.

آه! بیا. تو بیا.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Sandro Penna in tarda età

ساندرو پنّا

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

شهر من، شهر خالی ،

به بامدادان ،

آکنده از آرزوی من بود

لیکن

شعر عاشقانه ی من

همان من حقیقی ترم،

دیگران را تنها

یک ترانه ی گمنام می نمود

 

2

در جاده ی خاکی پیش می رفتم

و سائل عشق بودم

آفتاب در پیرامونم

به من می خندید

که شیرین کاری شگفت نوی را

از من شنیده بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

برگردان مهدی فتوحی

 

17

 

دوباره زاده خواهم شد

 

 

دوباره سنگ زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره باد زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره موج زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره آتش زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره مرد زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

  

 

18

 

تو در میانه ی ابر

 

امشب خیالین نیست آری

ابرها سوری بنان اند آری

سوری بنان زندگی اند آری

 

امشب تو، تویی

عشق در وجود من ابر نیست

و  گل سوری در وجود من زندگی ست.

 

 

19

 

حس و ماده

 

طعم بادها با خورشید

خنکای سنگها با خورشید

عطر خیزابه ها با خورشید

رنگ شعله ها با خورشید

هیاهوی خونها با خورشید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Antonio Machado

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آنتونیو ماچادو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

سکه ای که در دست است را

شاید

نگاه داشت باید

لیکن

سکه ای که در دل است را

اگرش ندهی

از کف می رود

 

2

شبی آرام

و با روحی تقریبا ً شفاف 

برای جوانی کردن

برای بودن به هنگامی که خداوند می خواهد

برای نگاهداری چند شادمانی..... دوردست

و توان یاد آواری دل انگیز آن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

پنجره ی مهتابی

 

دینو کامپانا ( 1932- 1885 )

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

در شب دودآلود تابستانی

از بلندای پنجره ی مهتابی

کورسویی به سایه سرریز می کند

و بر دل من

مُهری سوزان می نهد

امّا چه کسی

( بر مهتابی روی رودخانه چراغی افروخته می شود)

چه کسی برای باکره ی پل ،

چه کسی، چه کسی چراغی افروخته؟

در سراچه ، بوی پوسیدگی است

در سراچه جراحت سرخ وامانده ای است.

ستارگان،

دکمه هایی اند از صدف

و شب نادان و لرزان است

و شب نادان است و لرزان است

امّا در دل شب

همواره جراحتی است سرخ و وامانده.

 

 

L’invetriata

La sera fumosa d’estate
Dall’alta invetriata mesce chiarori nell’ombra
E mi lascia nel cuore un suggello ardente,
Ma chi ha (sul terrazzo sul fiume si accende una lampada) chi ha
A la Madonnina del Ponte chi è chi è che ha acceso la lampada? – c’è
Nella stanza un odor di putredine: c’è
Nella stanza una piaga rossa languente.
Le stelle sono bottoni di madreperla e la sera si veste di velluto:
E tremola la sera fatua: è fatua la sera e tremola ma c’è
Nel cuore della sera c’è,
Sempre una piaga rossa languente.

Dino Campana (1885-1932)

Dino Campani, Canti Orfici e altre poesie ; Einaudi, Torino

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

  

جزیره

 

از کتاب احساس زمان

 

جوزپه اونگارتی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

بر کرانه

فرود آمد ،

جایی که

از جنگلهای کهنسال اندیشمند

شب پاینده بود

و خویش را داخل درآن کرد

و هیاهوی پرهایی اش صدا زد

کز بانگ دلخراش تپش آبی جوشان

باز شده بودند

و کرمینه ای دید

( که نحیف می شد و بر می بالید)

و وقتی باز می گشت

تا فراز آید ، دید

شفیره ای شده

و استوار در آغوش نارونی

می خوابد.

 

سرگردان در خویش

از پرهیب به شعله ی راستین،

به چمنزاری رسید

که در آن جا

سایه در چشمان

انباشته می شد از باکرگان؛

به سان شب در پای زیتون بنان.

شاخساران

باران تنبل نیزه واری را  

می باراندند.

این سو گوسفندان

به زیر ولرمایی ناب

چرت می زدند

و الباقی پوشش براق  را ،

می چریدند.

دستان چوپان

شیشه ای بودند صیقلی

از تبی خفیف.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Saffo, dipinto pompeiano

 

سافّو

ترجمه ی مهدی فتوحی

7

چون خدایی به نظر می رسد

آن مرد

که در برابر تو می نشیند

و به لبخنده ای چند افسونگر

از نزدیک به تو گوش می سپارد

آن گاه که تو به شیرینی سخن می گویی

و این همه دل مرا از سینه به بیرون می جهاند

مادامی که می بینمت

بی درنگ از سخن گفتن وا می مانم

زبانم بریده می شود

آتشی نرم به زیر پوستم می دود

چشمانم هیچ نمی بینند

وگوشهایم سوت می کشند

عرقی سرد بر تنم می نشیند

لرزشی مرا سراپا در بر می گیرد

سبزتر از چمن می شوم

و اندکی بعد حس می کنم مرده ام.

با این وجود این ها همه را می توان تحمل کرد.

 

8

 

تو ، مرده

دراز خواهی کشید

و هیچ یادی از تو

برجای نخواهد ماند

حتا به آینده

تو در میان سوری بنان " پی ئِریا "

نخواهی بود

و از اینجا پر خواهی کشید

و در خانه ی " آده" ؛

نامرئی

با مردگان تیره به گردش خواهی رفت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Saffo ed Alceo a Mitilene, Lawrence Alma-Tadema (1881)

 

سافّو

ترجمه ی مهدی فتوحی

3

مام مهربان!

دیگر نمی توانم تور ببافم

که محض خاطر آفرودیت سست نهاد

مغلوب آرزوی پسری شده ام.

 

4

 

سرخ می شود چنان سیبی شیرین

بر بلندای شاخساران

بر فراز بلندترین شاخه

که چینندگانش

از یاد می برند

آه نه ، یقینا ً از یادش نمی برند

که توان دسترسی بدان را  ندارند

 

و نقش زمین است

همچون سنبلی

بر کوهساران

که شبانانش لگدمال می کنند،

گل ارغوان.

 

5

روزگاری دلباخته ی تو بودم

ای آتیس!

که  دخترکی خردسال و ناپخته

به نظر می آمدی

 

6

جان مرا به لرزه در می آورد

اروس،

چنان بادی بر کوهساران

که بلوط ها را در بر می گیرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

فرانچسكو پتراركا

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

به تو درود می فرستم، ای سرزمین محبوب خدا! ای سپنتاترین خاک! به تو درود می فرستم، ای اصیل ترین، ای بارورترین و ای زیباترینِ زمین ها! محصور میان دو دریا و مغرور از ستیغ های بلندآوازه ؛ وز دیرباز مفتخر به دادگری و سپاه؛ ای سراچه ی بغبانوان وغنی از مردان بزرگ و زر و سیم. ثنای تو را هنر و طبیعت، سر تکریم فرو می آورند، تا تو، ای ایتالیا! اسوه ی گیتی شوی؛ و تویی که به پیکر خسته ی من سرپناهی امن می بخشی و اندک زمینی ، که پوشاندن پیکر بی جانم را بسنده باشد؛ و من تو را، ای ایتالیا! از بلندای چکاد کوه ِ" جه بِنّا " بسی شاداب می بینم. ابرها را پشت سر می گذارم و چهره ام را نسیمی ملایم می نوازد؛ و نسیم با وزشی ملایم، مرا در بر می گیرد و من میهنم را باز می شناسم و خشنود درودش می فرستم. درود ای زیباترین مام! درود ای افتخار گیتی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:54  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 شبانه

رافائل آلبرتی

ترجمه ی مهدی فتوحی

بگیر و بگیر کلید رُم را

زیرا در رم ، کوچه ای است،

در آن کوچه ، خانه ای

در آن خانه ، اتاقی

در آن اتاق، تخت خوابی

در آن تختخواب، بانویی

بانویی  عاشق

که کلید را بر می دارد

که تختخواب را ترک می گوید

که اتاق را وا می نهد

که خانه را رها می کند

که از کوچه برون می آید

که شمشیری بر می دارد

و شبانگاهان می دود

و می کُشد هر رهگذری را

که به کوچه اش باز می گردد

که به خانه اش باز می آید

که به اتاقش پا می نهد

و به تختخواب خود می رود

و کلید را پنهان می کند

و شمشیر را قایم می کند

وبدین سان است که رم

بی مردمی می ماند که بگذرند

بی مرگ و بی شب

بی کلید و بی بانو

 

NOCTURNO

Toma y toma la llave de Roma,
porque en Roma hay una calle,
en la calle hay una casa,
en la casa hay una alcoba,
en la alcoba hay una cama,
en la cama hay una dama,
una dama enamorada,
que toma la llave,
que deja la cama,
que deja la alcoba,
que deja la casa,
que sale a la calle,
que toma una espada,
que corre en la noche,
matando al que pasa,
que vuelve a su calle,
que vuelve a su casa,
que sube a su alcoba,
que se entra en su cama,
que esconde la llave,
que esconde la espada,
quedándose Roma
sin gente que pasa,
sin muerte y sin noche,
sin llave y sin dama.

NOTTURNO (Version en italien élaborée par Vittorio Bodini)

Tieni, tieni la chiave di Roma,
perché in Roma c'è una via,
nella via c'è una casa,
nella casa c'è una stanza,
nella stanza c'è un letto,
nel letto c'è una dama,
una dama innamorata,
che prende la chiave,
che lascia il letto,
che lascia la stanza,
che lascia la casa,
che va per la via,
che prende una spada,
che corre di notte
e uccide chi passa,
che torna nella via,
che torna nella casa,
che sale alla stanza,
che entra nel letto,
che nasconde la chiave,
che nasconde la spada,
e Roma resta
senza gente che passa,
senza morte e senza notte,
senza chiave e senza dama

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 4:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

راینر ماریّا ریلکه

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

بهار باز آمده

و زمین،

چون کودکی است

که شعری چند می داند.

چقدر شعر... آه... چقدر...!

وز بهر رنج آموختن بسیار

جایزه ای می گیرد.

 

استادمان جدی بود و ما

از سپیدی ریش پیرمرد

خوشمان می آمد

وینک

نام سبز و نام آبی را

می توانیم از او بپرسیم

و او می داند آن را.

می داندش.

 

ای زمینی که آزادی و خوشبخت!

حالیا با کودکان بازی کن.

ما می خواهیم دستگیرت کنیم

ای زمین شاد!

و خوش ترینمان

در این کار موفق است.

 

آن بسیاری که استادمان آموخت

وآنی که ما را برمی انگیخت

در ریشه هاست

و در ساقه های دراز و پیچیده.

ترانه اش را سر بده.

سر ده ترانه اش را.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

­گوستاوو آدولفو به کِر

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

7

می دانی  آیا

که لبان سرخت

چندبار فضای نامریی سوزان را

به آتش کشیده اند؟

که جانی

که با دیدگان سخن گفتن تواند

به نگاه

بوسه زدن نیز تواند.

 

8

 

قطره اشکی در دیدگانش

حلقه بسته بود

و بر لبان من نیز

جمله ای پوزش خواهانه

مانده ؛

غرور به حرف آمد

و اشک او خشکید

و آن جمله نیز

بر لبان من فرو مرد

دیگر من به راهی می روم

و او به دیگر مسیر

لیکن با اندیشه ی بدان عشق صامتمان

من هنوز با خود می گویم:

چرا آن روز را خاموش ماندم

و او می گوید: چرا من اشکی نیفشاندم.

 

9

 

تعلق خاطر ما

مضحکه ای بود غمگنانه

که در پیرنگ پوچش

جد ّ و هزلِ درآمیخته به هم ،

خنده و اشک را از هم مجزا می کردند

لیکن

ناخوشایندتر از آن داستان

این بود که

در پایان روزها همواره

سهم او اشک بود و لبخند

و سهم من تنها اشک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

­گوستاوو آدولفو به کِر

شعرهای عاشقانه

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

4

وانمود کردن واقعیت

با نمودی عبث ؛

امّید،

پیشاپیش آرزو

می تازد

و دروغهایش

چون ققنوسی

از دل خاکسترش

می زایند.

 

4

 

می گویی دلی داری

و این را می گویی

چون تپش هایش را می شنوی

امّا این دل نیست

ماشینی است جنبان

که سر و صدا تولید می کند.

 

5

 

امروز

زمین و آسمان

به من لبخند می زنند

امروز

آفتاب

به سویدای دلم

نفوذ می کند

امروز

او را دیده ام

او را نگریسته ام

و او نیز مرا نگریسته

امروز

به خدا باور دارم

 

6

 

آهها

بادند و به باد می روند

اشکها

آبند و به دریا می پیوندند

به من بگو ای زن!

وقتی که عشق

فراموش می شود،

تو می دانی آیا

به کجا می رود؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ای  پدر ما که در آسمانی !

پیرپائولو پازولینی

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

ای  پدر ما که در آسمانی !

من هرگز در زندگانی خویش مسخره  نبوده ام

ولی همواره در چشمانم پرده ای از طنز داشته ام

 

ای پدر ما که در آسمانی !

اینک یکی از فرزندان تو بر زمین، که خود ، پدر است

او بر روی زمین  است و از خود دفاع نمی کند

اگر تو او را سین جیم کنی حاضر است به تو پاسخ بگوید.

پرچانه است. مثل کسانی که تازه  بدبختی ای بهشان رو کرده

و عادت کرده اند به سیه روزی

از قضا او نیازمند است  به این گپ زدن

خیلی با تو گپ خواهد زد حتا اگر تو  او را سین جیم هم نکنی

چقدر این تربیت خوب بی فایده است.

من یکبار هم در زندگی ام بی ادب نبوده ام.

فاصله ی قابل ملاحظه ای داشتم  از اشیاء

و می توانستم سکوت کنم.

برای دفاع از خودم به جز ریشخند

سکوت را هم داشتم.

 

ای پدر ما که در آسمانی !

من پدر شده ام و رنگ خاکستری درختان پژمرده

و  بی ثمر،

و رنگ خاکستری کسوف

با دستان تو

پیوسته از من دفاع کرده.

 

مرا از رسوایی رهانیده

از دادن قدرت گمشده ام به دیگران.

راستش، خدا!

من هرگز رسوایی به بار نیاورده ام.

خویشتنداری و تجربه ی خویشتنداریم مرا حمایت می کرد

و  درست و حسابی مرا مضحک  جلوه می داد

و ساکت و دست آخر نچسب. درست مثل پدرم.

حالا دیگر تو مرا رها کرده ای . ها ها .

خوب می دانم آن عصر نکبتی ، چه خوابی دیده ام.

من تو را خواب دیدم

و به همین دلیل است که زندگی ام دگرگون شده

خب حالا که تو را دارم با ترسم از ریشخند شدن چه کار؟

چشمان من

مثل دو چراغ مسخره و لخت

از برهوت و بدبختی ام شده اند

 

ای پدر ما که در آسمانی !

آخر تربیت خوب به چه دردم می خورد؟

با تو فک می زنم درست مثل یک پیرزن

یا یک کارگر بیچاره که از روستا می آید

و از حس چهار صناری که کاسب شده

احساس برهنگی می کند

و فورا ً آنها را به زنش می دهد

و به رغم شقیقه های خاکستری

و جوراب های گشاد و خاکستری افراد میانسال

باز هم مثل یک پسربچه می ماند.

فک می زنم با بی شرمی مردم فرودست

که برای تو عزیزند

خشنودی از این بابت؟

دردم را به تو اعتماد می کنم

و منتظر پاسخت می مانم. همین جا.

مثل یک گربه ی خوب بینوا

که منتظر ته مانده ی غذاست در زیر میز.

به تو نگاه می کنم. خیره به تو نگاه می کنم .

مثل یک بچه ی حیران و بی قرار.

 

آبرو. هاها!

ای پدر ما که در آسمانی !

دیگر آبرو به چه دردم می خورد و سرنوشتم

که انگار با تنم و با فاصله گیری ام

-          تا مبادا به هیچ دلیلی از خودم حرفی بزنم -

یکی بود.

دیگر به چه دردم می خورد

این شخصیت اینقدر خوب

و به دور از رفتارهای ناسنجیده؟

  

Pier Paolo Pasolini

"Padre nostro che sei nei cieli"  (da Affabulazione)

Padre nostro che sei nei Cieli, 
io non sono mai stato ridicolo in tutta la vita.
Ho sempre avuto negli occhi un velo d'ironia. 
Padre nostro che sei nei Cieli:
ecco un tuo figlio che, in terra, è padre... 
È a terra, non si difende più...
Se tu lo interroghi, egli è pronto a risponderti. 
È loquace. Come quelli che hanno appena avuto 
una disgrazia e sono abituati alle disgrazie. 
Anzi, ha bisogno, lui, di parlare:
tanto che ti parla anche se tu non lo interroghi. 
Quanta inutile buona educazione! 
Non sono mai stato maleducato una volta nella mia vita.
Avevo il tratto staccato dalle cose, e sapevo tacere. 
Per difendermi, dopo l'ironia, avevo il silenzio.

Padre nostro che sei nei Cieli:
sono diventato padre, e il grigio degli alberi 
sfioriti, e ormai senza frutti,
il grigio delle eclissi, per mano tua mi ha sempre difeso.

Mi ha difeso dallo scandalo, dal dare in pasto 
agli altri il mio potere perduto. 
Infatti, Dio, io non ho mai dato l'ombra di uno scandalo. 
Ero protetto dal mio possedere e dall'esperienza 
del possedere, che mi rendeva, appunto, 
ironico, silenzioso e infine inattaccabile come mio padre.
Ora tu mi hai lasciato. 
Ah, ah, lo so ben io cosa ho sognato
Quel maledetto pomeriggio! Ho sognato Te.
Ecco perché è cambiata la mia vita.

E allora, poiché Ti ho,
che me ne faccio della paura del ridicolo?
I miei occhi sono divenuti due buffi e nudi
lampioni del mio deserto e della mia miseria. 

Padre nostro che sei nei Cieli! 
Che me ne faccio della mia buona educazione?
Chiacchiererò con Te come una vecchia, o un povero 
operaio che viene dalla campagna, reso quasi nudo 
dalla coscienza dei quattro soldi che guadagna
e che dà subito alla moglie - restando, lui, squattrinato, 
come un ragazzo, malgrado le sue tempie grigie 
e i calzoni larghi e grigi delle persone anziane... 
chiacchiererò con la mancanza di pudore 
della gente inferiore, che Ti è tanto cara. 
Sei contento? Ti confido il mio dolore; 
e sto qui a aspettare la tua risposta 
come un miserabile e buon gatto aspetta 
gli avanzi, sotto il tavolo: Ti guardo, Ti guardo fisso, 
come un bambino imbambolato e senza dignità. 

La buona reputazione, ah, ah! 
Padre nostro che sei nei Cieli, 
cosa me ne faccio della buona reputazione, e del destino 
- che sembrava tutt'uno col mio corpo e il mio tratto - 
di non fare per nessuna ragione al mondo parlare di me? 
Che me ne faccio di questa persona
cosi ben difesa contro gli imprevisti?

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

­گوستاوو آدولفو به کِر

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

به ازای یک نظر، جهانی؛

به ازای یک لبخند، آسمانی؛

امّا برای یک بوسه، نمی دانم

به ازای یک بوسه

چه باید به تو هدیه دهم.

 

2

چگونه می زید

این سوری بنی

که بر سینه ی خود زده ای؟

تاکنون هرگز کسی

گلی را

بر خاک آتشفشانی

رسته، ندیده.

 

3

 

شعر چیست؟

می گویی و با چشمان آبی خویش

به چشمانم خیره می شوی.

از من می پرسی که شعر چیست؟

شعر تو هستی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:21  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

زمان را به تو شادباد می گویم.

 

هر عطیه ای را به تو شادباد نمی گویم

تنها به تو شادباد می گویم

آنی را که بیشتر مردمش ندارند

زمان را به تو شاد باد می گویم

برای خوشگذرانی و خنده ات

که اگر خوب بکوشی و بکاوی

توانی چیزی در آن یافت

زمان را به تو شاد باد می گویم

برای کردار و پندارت

نه تنها برای خویشتن خویشت

که برای بخشیدن به دیگرانش نیز هم .

زمان را به تو شاد باد می گویم

نه برای شتاب کردن و دویدن؛

که تو خرسند باشی

زمان را به تو شاد باد می گویم

نه تنها برای درگذشتن از آن

زمان را به تو شاد باد می گویم

تا برای خویش زمانی بگذاری

شگفت زدگی را و اعتماد به خویش را

زمان را به تو شاد باد می گویم

نز برای خیره شدن به ساعت

زمان را به تو شاد باد می گویم

برای لمس ستارگان

و برای رشد و پخته شدن

زمان را به تو شاد باد می گویم

برای دوباره امید بستن و عشق ورزیدن

که دیگر احساس بازگرداندن در آن نیست

زمان را به تو شاد باد می گویم

برای بازیابی خویش

تا هر روز خویش را بزی ای

و هر ساعتت را همچون عطیه ای بینگاری

زمان را به تو شاد باد می گویم

برای آمرزش

زمان را به تو شاد باد می گویم

برای حیات

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اِسته سیکورو

ترجمه  ی مهدی فتوحی

 

نه، این داستان حقیقت ندارد

تو هرگز با ناوهای خوش ساخت نرفته ای

و به پشت باروی شهر تروآ نرسیده ای  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آناک ره اُنته

 

 ترجمه ی مهدی فتوحی

 

آب بیاور

پسر!

شراب بیاور

تاجی بیاور برایمان

شکوفان

که من نمی خواهم

با" اِروس"

گلاویز شوم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سافو

 ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

افول کرده ماه

و اهالی " پله یاد " نیز هم؛

شب به نیمه رسیده

و من در بستر خویش تنهایم.

 

2

ستارگان پیرامون ماه زیبا

دوباره

دست از نورافشانی خویش

کشیده اند

که او

آن سرشار،

بر زمین رخشان تر است. 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

چکامه ی انتحار

 

پیرپائولو پازولینی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

( می خواستم این ترجمه را به کسی تقدیم کنم، دلم نیامد از پازولینی استفاده ی ابزاری بشود. می گذارمش برای خودم. نه اصلا تقدیمش می کنم به خودم. به اسکیتزوفرنیای مداومم که از هفده سالگی مدام در گوشم نجوا می کند خودت را بکش و از این دنیای کثافت خلاص شو. به فوبیای خفیفم که مرا به همه کس و همه چیز بدبین کرده. به جنون نه چندان عمیقم که هیچ افتخاری بر آن نیست و گاه دیگران را وا می دارد مرا با خودشان متفاوت بپندارند که تصریح می کنم: نیستم.نیستم و نمی خواهم هم باشم. شاید آنچه جنونش می خوانند نام دیگری هم داشته باشد. شما اینطور فکر نمی کنید؟ من نامش را فردیّت می گذارم و در حفظ آن هم می کوشم. باری، ترجمه ی شعر باشد برای خودم. مال بد بیخ ریش صاحبش)

 

رحم کنید. رحم!

شما مرا

مرده می خواهید و مدفون

بی صدا

بی ایماها

بی چهره

بی حیات...

تا باز نگردد

-         شما می گویید:-

هرگز

جنونی که او را بود

در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم خوشبخت!

شما امیدوارید

تا مرا ببینید:

به دار آونگ

نفی شده

سوخته

و قیمه قیمه....

او چه می کند

-         شما می گویید:-

غیر از خشم آفرینی

حال آن که آگه است بر این کار،

در میان ما؟

 

رحم کنید، رحم!

ای مردم خوب!

شما مرا می ترسانید

در عشقم

در عادتم

در شوقم

در نفرتم....

آخر چرا می زید

-         شما می گویید:-

در این فرودست

گناهکار و تابو

اینجا در میان ما؟

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم عادی!

شما مرا محکوم می کنید

به لرزیدن

به کینه ورزیدن

به پنهان شدن

به ناپدید شدن....

آن که دیگرگونه است

-         شما می گویید:-

نمی تواند حتا

اندکی هم بماند

اینجا در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم قدرتمند!

شما مرا تهدید می کنید:

با دستگیری

با زندان

با خفه کن

با چوبه ی مرگ؛....

مصیبت

-         شما می گویید:-

چیزی جز درد و رنج

نمی آورد

اینجا در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

به نظر جاودانه می آمد

سرنوشتم

با صحبت

با آوازخوانی

با کامیابی

با گناهکاری....

امّا آری. امّا آری.

برای من تمام شد

آسوده باشید.

من پا به سایه می نهم

و جهان را

می گذارم برای شما.

 

 

Ballata del suicidio

 

( اصل متن پازولینی به ایتالیایی)

 

Pietà, pietà!
Voi mi volete
morta e sepolta: 
senza voce,
senza gesti,
senza viso,
senza vita…
che non torni
-voi dite- mai più
la pazzia ch’essa fu,
qui tra noi!

 

Pietà, pietà!
Gente felice,
voi mi sperate:
impiccata,
annegata,
incendiata,
maciullata…
Che sta a fare
-voi dite- se fa
solo rabbia, e lo sa,
qui tra noi?

 

Pietà, pietà!
Gente per bene,
voi mi temete:
nel mio amore,
nel mio vizio,
nel mio ardore,
nel mio odio…
Perché vive
-voi dite- quaggiù,
peccatrice e tabù,
qui tra noi?

 

Pietà, pietà!
Gente normale,
mi condannate:
a tremare,
ad odiare,
a celarmi,
a sparire…
Chi è diverso
-voi dite- non può
rimaner neanche un po’
qui tra noi!

 

Pietà, pietà!
Gente al potere,
voi minacciate:
con l’arresto,
con la cella,
con la gogna,
con il rogo…
La passione
- voi dite - non dà
che fastidi e ansietà
qui tra noi!

Pietà, pietà!
Pareva eterno
il mio destino:
di parlare,
di cantare,
di godere,
di peccare…
Ma sì, ma sì!
Per me è finita,
state tranquilli…
Entro nell’ombra,
vi lascio il mondo

 

Balada del suicidio

 

( ترجمه ی اسپانیایی شعر از سایت پازولینی)

 

¡Piedad, piedad!
Vosotros me queréis
muerta y enterrada:
sin voz,
sin gestos,
sin rostro,
sin vida...
que no regrese 
decís vosotros – nunca más
la locura que ella fue,
aquí ¡entre nosotros!

 

¡Piedad, piedad!
Gente feliz
vosotros me esperáis:
ahorcada,
ahogada,
incendiada,
destrozada...
¿Qué hace ahí
decís vosotros – si da
sólo rabia, y lo sabe,
aquí entre nosotros?

 

¡Piedad, piedad!
Gente de bien,
vosotros me teméis:
en mi amor,
en mi vicio,
en mi ardor,
en mi odio...
¿Por qué vive
-decís vosotros – aquí abajo
pecadora y tabú,
aquí entre nosotros?

 

¡Piedad piedad!
Gente normal,
me condenáis:
a temblar,
a odiar, 
a ocultarme,
a desaparecer...
El que es diferente
decís vosotros – no puede
quedarse ni un poco
¡aquí entre nosotros!

 

¡Piedad, piedad!
Gente en el poder,
vosotros me amenazáis:
con la detención,
con la celda, 
con la picota,
con la hoguera...
La pasión
- ecís vosotros- no da
más que molestias y ansiedad
¡aquí entre nosotros!

¡Piedad, piedad!
Parecía eterno
mi destino:
de hablar, 
de cantar,
de gozar, 
de pecar...
Pero sí, pero ¡sí!
Para mi se acabó,
quedáos tranquilos...
Entro en la sombra,
os dejo el mundo

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

دارواش

 

جووانّی پاسکولی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

 

به خاطرشان نمی آوری

پس

بامدادانی شگفت را

ابرهایی را در چشمخانه ها

و گلگونی هلوبنان

و سپیدی آلوکُلان را؟

تو پنداری

هوایی معلق بود از برفدانه ها

یا سپیدی و صورتی ها

یا یکی از پس دیگر

سیب ها و امرودان پربار

و زردآلو بنان نحیف،

همان جالیز

در میان چادر اشک هایمان

بر ما

پدیدار می شد

و روزها

بازتاب بامدادی ناگهانی را

در آسمان

در خویشتن نگاه می داشت.

و این امید بود و پیمان

می دانی ؟

و

زنبوری از کندوی خویش

پا برون می نهاد

و توهمات ما را می زدود

و او نیز

آنگونه که من

نوش حیات خویش را می سازد

 

 

 

2

 

ابری و بارانی؛

اندک اندک

زمستان بازگشت و ما

روزهایی دراز را

به شنیدن غرغر آتش

گذراندیم.

درختان سپید و سرخ

ناپدید شدند

و در دل ابَر ابری فرو رفتند

و در آسمان رنگ باخته

زوزه ی کشیده ی بارش بود.

و می بارید و می بارید

و خورشید

که هرگزش طلوعی نبود،

از نو

با نغمه ی ناقوس ها درخشید

و همه چیز سبز شد و سبز نیز

آن جالیز؛

حالیا به کجا بود

که سمچاله ها

چونان مینیاتوری به نظر می آمدند؟

تمامی گلبرگ ها بر زمین بودند

و سپیده بر فراز سر،

و ما

خاطرات پوچ خویش را

لگدمال می کردیم

هریک

با اشک های خویشتن هنوز.

 

3

 

به یاد می آوری؟

گفتم: ای خواهر عزیز!

اینان می زیند و تو در خواهی یافت

که نمود حیات را

حتا

چیزهایی بس زیباتر از حیات خواهد بود.

شکفتگی کوتاه بالهای گیاهی که

بر شاخسارانش

هزاران سیب تشنه می بیند

و به انگشت

اشاره می کند به زمین

به گلهایی که او

ناآگاهانه

به ما هبه کرده؛

امّا نه این درخت....

( من مداخله کردم )

که میوه ای بر شاخه

و گلی در زیرپای ندارد .

بی ترسی و بی سروری است

و بی زمستان و بهاری

و طوفانی هم در پی ندارد

برگی چیده است و زاده شده

برای فرو افتادن

 

 

4

 

درخت گمنام!

گفتم: به یاد نمی آوری؟

درخت شگفت !

که در میان شاخ و برگت

دو سبزی می نمایانی

و نیز زردی یک تضاد را هم

می زایانی

درخت بدشگون

که شاخساران گونه گونی داری و برگهایی

گونه گون

به زاویه ای منفرجه آنان و به زاویه ای حادّه اینان.

و من نمی دانم

کدام گنهکار را

درپیچیده ای و کدام را درفشرده ای

درخت علیل از تندرستی خویش

درختی که زیوری شکوفانت نیست.

درختی که بالهای فروافتاده ی خویش را

نمی بینی

درخت مرده

که مراقب تنفس آرام خویش نیستی

که مرغکان را با خود همراه می کند

و نه

از زوزه ای سیاه رنگ

که به تلخی

تازیانه بر گرده ی انگور می زند.

 

5

 

کدامین باد نفرت

تو را آورد؟

کدامین قدرت کور و دشمنانه

آن دانه ی خرد و نرم تو را

در پوسته ی خشکت نهاد؟

تو نمی دانستی و باور نداشتی و او خواست

و در تو شیار افکند

سرتاسر

با سیاهرگهای سبز خویش

و کود را از مغز استخوان تو ساختند.

تو رنج می بردی و زیبایی و خیر

از ذهن تو می تراوید

و نه حتا کوبشی

از برون زیورهایت

می شنیدی

از میان گلسنگ هایت

و رُستند  وپیروز شدند

جمله رنگ هایت

و ملایمتت

و شیره ی سیب هایت

و رایحه ی گلهایت

که جملگی

دُرّی پریده رنگ اند

از جنس مخاط

 

6

 

دو روان در تن داری

ای درخت

بشنو اینک نزاعشان را

امّا تو کی ایشان را

در زمزمه ی عاطل بادها

جای دادی؟

آن که را که اشک و لبخندی داشت

و با لبی چون غنچه بر تو می خندید

و با شاخساران فروافتاده

می گریست

و از عشق می لرزید

و با پرواز زنبوران پرمو

پیشاپیش ناآگاه می زیست

اما تو آن دیگر را می زی ای

و همیشه دورتر می پری

او از تو گریزان است

با بی تحرکی خویش

وینک سایه ی بیگانه از تو توانا تر است

و تو تر از توست

باری تویی تو

که به رغم زیورنشان شدگی

اینک

عصاره ی مرگ را

استخراج می کنی.

 

 

Primi Poemetti

"Il vischio"

I


Non li ricordi più, dunque, i mattini
meravigliosi? Nuvole a' nostri occhi,
rosee di peschi, bianche di susini,

parvero: un'aria pendula di fiocchi,
o bianchi o rosa, o l'uno e l'altro: meli,
floridi peri, gracili albicocchi.

Tale quell'orto ci apparì tra i veli
del nostro pianto, e tenne in sé riflessa
per giorni un'improvvisa alba dei cieli.

Era, sai, la speranza e la promessa,
quella; ma l'ape da' suoi bugni uscita
pasceva già l'illusïone; ond'essa

fa, come io faccio, il miele di sua vita.

II

Una nube, una pioggia... a poco a poco
tornò l'inverno; e noi sentimmo, chiusi
per lunghi giorni, brontolare il fuoco.

Sparvero i bianchi e rossi alberi, infusi
dentro il nebbione; e per il cielo smorto
era un assiduo sibilo di fusi;

e piovve e piovve. Il sole (onde mai sorto?)
brillò di nuovo al suon delle campane:
tutto era verde, verde era quell'orto.

Dove le branche pari a filigrane?
Tutti i petali a terra. E su l'aurora
noi calpestammo le memorie vane

ognuna con la sua lagrima ancora.

III

Ricordi? Io dissi: «O anima sorella,
vivono! E tu saprai che per la vita
si getta qualche cosa anche più bella

della vita: la sua lieve fiorita
d'ali. La pianta che a' suoi rami vede
i mille pomi sizïenti, addita

per terra i fiori che all'oblìo già diede...
Non però questa (io m'interruppi), questa
che non ha frutti ai rami e fiori al piede».

Stava senza timore e senza festa,
e senza inverni e senza primavere,
quella; cui non avrebbe la tempesta

tolto che foglie, nate per cadere.

IV

Albero ignoto! (io dissi: non ricordi?)
albero strano, che nel tuo fogliame
mostri due verdi e un gialleggiar discordi;

albero tristo, ch'hai diverse rame,
foglie diverse, ottuse queste, acute
quelle, e non so che rei glomi e che trame;

albero infermo della tua salute,
albero che non hai gemme fiorite,
albero che non vedi ali cadute;

albero morto, che non curi il mite
soffio che reca il polline, né il fischio
del nembo che flagella aspro la vite...

ah! sono in te le radiche del vischio!

V

Qual vento d'odio ti portò, qual forza
cieca o nemica t'inserì quel molle
piccolo seme nella dura scorza?

Tu non sapevi o non credevi: ei volle:
ti solcò tutto con sue verdi vene,
fimo si fece delle tue midolle!

E tu languivi; e la bellezza e il bene
t'uscìa di mente, né pulsar più fuori
gemme sentivi di tra il tuo lichene.

E crebbe e vinse; e tutti i tuoi colori,
tutte le tue soavità, col suco
de' tuoi pomi e il profumo de' tuoi fiori,

sono una perla pallida di muco.

VI

Due anime in te sono, albero. Senti
più la lor pugna, quando mai t'affisi
nell'ozïoso mormorio dei venti?

Quella che aveva lagrime e sorrisi,
che ti ridea col labbro de' bocciuoli,
che ti piangea dai palmiti recisi,

e che d'amore abbrividiva ai voli
d'api villose, già sé stessa ignora.
Tu vivi l'altra, e sempre più t'involi

da te, fuggendo immobilmente; ed ora
l'ombra straniera è già di te più forte,
più te. Sei tu, checché gemmasti allora,

ch'ora distilli il glutine di morte.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:38  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

موجوديت زن
آرامش مطلق است.
آرامش شعله، گل، موسيقی؛
و گريزش
پوچیِ نور، ترانه، اخگر
و
همه‌چيز.

زن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

شعری از ریکّاردا بوناتو

 

تُنگاهنگ

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

آنک

تُنگآهنگ سریع سپیدارانی

که جام برجام باد می زنند

و شیارهایی از جنس بلور قهوه ای رنگ

و نیز از پرهای آسمان

که بر کشتزارها

فرو افتاده اند

سنگی به من بدهید

ای کودکان زمین

که من

حربای تشنه لب

برآنم تا

آخرین قطره ی این آفتاب گرمی بخش را

بنوشم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 گوتزانو در سال 1883 در تورین زاده شد و پس از تحصیلاتی نه چندان درخشان، به گذراندن دروس حقوقش راندند. اما به دلایل جسمانی مجبور به ترک تحصیل شد. در بخش نخست زندگی اش، گوتزانو، در سراشیبی زیبایی شناس و ابرمرد دانونتزیو لغزید اما با گذر زمان آگاهانه به تباهی این درونمایه ها پی  برد. او ضربه خورده از یک بیماری لاعلاج( سل) زندگی عیاشانه را کنار می گذارد و به امید این که  زمین های  آن سوی دریا  بتوانند بیماری او را شفا ببخشند، سفری به هند می کند. گوتزانو در سال 1916 در سن 33 سالگی می میرد، بی که هرگز توانسته باشد شادی و خوشبختی و زیبایی یک زندگانی ساده و فروتنانه را بشناسد.

گوتزانو سراسر حیات کوتاه خود را بی امید قطعی به فردا می زید. بدون هیچ اسطوره ای و حتا ممدوحی. او به خاطر هیچ آرمانی نمی جنگد و از فشار مخالف خوانی با ادبیات خویش، هیچ گاه متاثر نمی شود. او در حاشیه ی اجتماع می زید. بی تاریخی و بی هدفی هرزه می پوید،  اما شر ّ حیات درمان ناپذیر لئوپاردی وار میان اراده و نتوانستن را حس می کند. تنها تسکین او پناه بردن به گشت و گذارش است در خاطرات و درونکاوی  و تخیل ِ آنچه که می توانست باشد و نیست. او آسایش را در باغچه های متروکی می یابد که در آنها برای غلبه یافتن بر ملال روزانه اش به سر می بُرد. او به چیزهای خوب با بدترین طعمشان عشق می ورزد و به عشاق روستایی فروتن و نادانی که با نادانی خود شرّ زیستن و آدمی بودن را درک نمی کنند.

 

 

توتو مرومنی

 

گوییدو گوتزانو

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

 

با باغچه ی بی حاصل، تالارهای وسیع و مهتابی های زیبای قرن هفدهمی مزین به سبز گیاهان، ویلا، گویی از برخی ابیات من بر گرفته شده، پنداری ویلای نمونه ی کتاب " خطابه " است.

 

ویلا ، غمگنانه ، در اندیشه ی روزهای خوش خویش است و به مردمی دلشاد می اندیشد به زیر درختان چند صد ساله  و ضیافت های درخشان در اندرون تالارهای بزرگ ناهار و دست افشانی هایی در تالارهایی عاری از عتیقه.

 

اما مگر به اوقات دیگر به کجا می رسید خانه ی آنسالدو، خانه ی راتّاتزی، خانه ی آتزه لیو، خانه ی اودونه؟ باری؛ خودرویی لرزان و  پرّان می ایستد، و خارجیان پشمالو عجوزه ای را می زنند.

 

بانگ پارس سگ و گام انسانی به گوش می رسد و در با احتیاط گشوده می شود. در آن سکوت دیرمانند و پادگان گون، توتو مرومنی می زید، با مادری علیل و خاله ای سالخورده و عمویی مخبط.

 

2

 

توتو بیست و پنج ساله است  و از ویژگی های مسخره اش فرهنگ انبوهش است و علاقه اش به آثار قلمی، و نیز مغز نادر و آداب دانی کمیاب و ذکاوتی ترسخورده. او فرزند راستین زمان ماست.

 

ثروتمند نیست . دیگر وقت فروش واژه هایش رسیده ( وقت فروش پترارکایش ) و خویش را معاوضه کردن و قلمزنی اش. توتو تبعید را برگزیده  و در کمال آزادی اشتباهات خویش را بازتاب می دهد که ناگفتنش به.

 

او بد نیست. با کمکهای مالی، از فقرا دستگیری می کند و با سبدی میوه ی نوبرانه از دوستش یاد. او بد نیست و مرد مهاجر، برای دریافت سفارشنامه ای درباره ی خویش، از او یاری می جوید.

 

سرد است و آگاه به خود و خطاهای خود. اما بد نیست. همان چیزی است که نیچه چنین ریشخندش می کرد: " باری من ریشخند می کنم آن ناروایی را که خیرش نام نهاده اند که چنگالی چنان که باید توانا ندارد."

 

او پس از مطالعه ای ژرف به باغچه می آید و بر روی چمنزاری که می خواندش با یاران ملوسش بازی می کند. یارانش اینانند: یک زاغچه ی غارغارو، یک پیشی و یک عنتر که نامش ماکاکیتا است.

 

3

 

آری زندگی تمامی عهدهایش را می شکند. او سالهای سال رویای عشقی را در سر می پروراند که هرگز نخواهد آمد. رویای هنرپیشگان زن و شاهدختان را به وقت شهادت خویش می دید و اینک معشوقه ی او آشپزی است هیجده ساله.

 

و وقتی خانه به خواب فرو می رود ، دخترک  پوزار از پا بیرون می آورد و ترو تازه، چون آلویی به چاشت ، به اتاق او پا می نهد. لبانش را می بوسد. روی او سر می خورد و تمکینش می کند. تاقباز و با خاطری جمع.

 

 

4

 

توتو نمی تواند حس کند. شرّی کند و سرکش چشمه های نخستین احساس او را می خشکاند. باری تحلیل و سفسطه  با این مرد کاری را کرده اند که شعله ها با انبار در معرض باد می کنند.

 

اما همچون ویرانه هایی برجامانده از آتش، که زنبق ها را و گلهای پرشوری دیگر را عرضه می کنند، این روان تشنه نیز، اندک اندک شکفته، ابیات تسکین دهنده ی تبعید خویش را به بیان می آورد.

 

5

 

این گونه است که توتو مرومنی ، از پس رویدادهایی غمبار، تقریبا ً خوشبخت است.  پژوهش و شعر، یکی پس از دیگر، او فروبسته در خویش به تامل می نشیند و رشد می یابد و کشف می کند و درک، حیات ِ روانی را که پیشتر فهمش نمی کرد.

 

که صدا اندک است و هنر علاقه ای وسیع ، که زمان در همین آن که من به سخن نشسته ام نیز در گذر است.  توتو در رکود خویش ، کنش می کند. او می خندد و انتظار می کشد و زندگی می کند. روزی زاد و روزی هم خواهد مرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

فاخته

 

 

ماه کجا بود

وقتی آسمان

بامدادی مرواریدگون را

در می یافت

و بادام و سیب

پنداری

قد می افراشتند

تا بهتر ببینندش.

از ابر سیاهی

در آن دوردست

آذرخشانی

می آمدند

و آوایی در کشتزار

تکرار می شد:

کوکو

 

 

ستارگان

از دل مه شیری رنگ

سوسو می زدند

بانگ فراز و فرود خیزابه ها را

می شنیدم من و

آوای فروفروفرویی را

در میانه ی خسها

و در دلم لرزه ای را

درمی یافتم

همچون بازتاب فریادی

که گویی

هق هقی دور را

می نواخت:

کوکو

 

 

بر چکاد کوهساران درخشان

نفس باد می لرزید

و آواز ملخ ها

پنداری

نغمه ی زنگوله های سیمین پای تابوت

را می ماندند

گویی زنگ درهایی نامریی را می نواختند

که انگار هیچ وقت باز نخواهند شد

واشک عزا بود آری:

کوکو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:23  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

 

مبُر

ای قیچی

آن چهره را،

که تنها

در خاطره است

که او می پراکند.

مه همیشگی مرا هم

از چهره ی بزرگ نیوشای او

مساز.

 

سرمایی می کاهد... سخت

ضربه ای هرس می کند

و اقاقی زخمی از خویش

می لرزاند

پوسته ی جیرجیرک را

در نخستین لجن ماه نوامبر

 

 

 

2

 

واژه ای را از ما مپرس

کز هر سو

روان بد قواره ی  مان را

قاب

و با حروف آتشینش

ابراز می کند

و همچون گل زعفران گمشده ای

در دل چمنزاری غبارآلودش

می درخشاند.

 

آه !

آدمیزادی

به طمانینه

می گذرد .

با خود و با دیگران دوست؛

و در قید این نیست

که چلّه ی تابستان،

سایه ی او را

بر دیوار ِِ طبله کرده ای

تصویر می کند.

 

از ما هیچ دستورالعملی مخواه

که بتواند جهانها را برتو بگشاید

مگر چند هجای تابیده و خشک

همچون شاخه ای ؛

امروز تنها می توانیم

این را به تو بگوییم

آنچه را که نیستیم

و آنچه را که نمی خواهیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 18:43  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یابود

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

 

نامش محمد شهاب بود

 

تبارش از امیران ایلیات

و خویشتن را کشت

که دیگر میهنی نداشت

 

به فرانسه عشق می ورزید

و تغییر نام داد

 

و نامش را مارسل نهاد

امّا فرانسوی نبود

و دیگر هم نمی توانست

در سیاه چادر خویشان خویش

بزید

کز آن نغمه ی تلاوت آیات قرآن

با طعم قهوه

به گوش می رسد

 

و نمی توانست

آواز گسست خویش را

از خاطر بزداید

 

با او ، در پاریس،

به نزد مدیره ی میهمانخانه ای رفتیم

که در آنجا سکونت داشتیم

شماره ی پنج خیابان کارمه

در کوچه ای سراشیب و فرسوده

 

باری

او دیگر آرمیده

در گوستان ایوری

گورستانی در حومه ی شهر

که گویی هماره

در روزی تعطیل و تباه واقع شده

 

و تنها شاید این منم که هنوز می دانم

او زنده است.

 

لوکویتزا، 30 سپتامبر 1916

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

خیل پرندگان

 

آرامش کشتزار، آسایش مرگ

در همین نزدیکا،

بر فراز تپه،

گورستانی است

با زیتون بنانی رقصان

و انبوهی سرو ستبر ،

ایستاده بر فراز مزارها

به شب زنده داری.

آه ای مردگان!

تاریکای تقدیر شما،

مرا

به درکی اندیشمندانه می خواند

پنداری،

درک این شاخساران انبوه پیچ در پیچ

وین هوای رازآلود پیرامونی.

به اندک هیاهویی

سر بر می گردانم

هیابانگی که گهگاه

حشرات

و رشته رشته ی این چمنزاران

سر می دهند

و خویش را

فرو فتاده

در این راز کسالت بار

می یابم.

حالیا نغمه ای

چونان خبری

در فضا می گسترد

زنهار!

بانگ پرندگان سرمست و دلشادی است

که نه چیزی

از حضور شما می دانند

و نه از مرگ.

 

 

 

کوکو

 

 

چه شده باز گو.

شاید

از این که بوف آفریده شده ای

اینگونه گریانی؟

پنداشته ای آیا

که زشت تر از تو

جانداری موجود نیست؟

آه چرا هست

آری هست

من می شناسمش

از ایشان بسیارند

اما نه در جنگل.

 

 

ترجمه ی این دو شعر برای بار نخست در ویژه نامه ی لوییجی پیراندلو( سمرقند 7 ) با نام مستعار سیاوش آدینه چاپ و منتشر شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:43  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دینو کامپانا

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

به آنی سوری بنان پژمردند.

و گلبرگشان فروافتاد

ولی چرا من نمی توانستم گلهای سوری را فراموش کنم

ما با هم به دنبالشان بودیم و چندین سرخ گل یافتیم

سوری بنان شما بودند و گلهای سرخ من

و این سفر را عشق می نامیدیم

ما با خونمان و با اشکهایمان گل سرخ می ساختیم

که لحظه ای در آفتاب بامدادی می درخشیدند

و ما پژمراندیمشان در زیر آفتاب و در میان خاربوته ها

گلهای سرخی را

که سوی بنان ما نبودند

گلهای سرخ من و سوری بنان شما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 تر جمه ی مهدی فتوحی

 

 

و بی درنگ شب می شود

 

 

آدمی در دل خاک تنهاست

شکافی است ازجنس پرتو خورشید

و بی درنگ شب می شود.

 

 

 

بر شاخساران درختان بید

 

 

چگونه می توانستند،

ما را آواز کنند

با پایی بیگانه بر دل

در میان مردگان رها شده در میدان ها

بر چمن یخزده ی خشک

با شِکوه ی  برّه ی کودکان

با فریاد سیاه مادری که

به ملاقات فرزند مصلوب

بر تیر تلگراف

می رود

که برشاخساران درختان بید

به نوبت

حتا الهامات شاعرانه ی ما نیز آویزان بودند

و سبکبال

در بادی غمگنانه آونگ می خوردند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 ترجمه ی مهدی فتوحی

 

جوزپه اونگارتی در هشتم فوریه 1888 در اسکندریه ی مصر ، از پدر و مادری اهل لوکانیا به دنیا می آید و کودکی و نخستین سالهای جوانی را در شهر زادگاهش می گذراند. سپس وارد مدرسه ی سوییسی ژاکوت می شود و در آن جا برای نخستین بار با ادبیات اروپایی و نیز بزرگترین دوستش، محمد شهاب، آشنا می شود که یکی از کتابهایش به او تقدیم شده. در سال 1912 به ایتالیا نقل مکان می کند و بی درنگ از آنجا برای تکمیل درس حقوق راهی پاریس می شود و پس از آن دوباره به مصر باز می گردد و بعد درپاریس به محمد شهاب می پیوندد که پس از چند ماه خودکشی می کند. در رشته ی حقوق در دانشگاه سوربن ثبت نام و در کافه های بزرگ ادبی پاریس شرکت می کند و با گیوم آپولینر آشنا می شود و این آشنایی منجر به ایجاد دوستی صمیمانه ای میانشان می شود. در این زمان او در تماس با گروهی ازادیبان فلورانس است که از گروه وُچه( voce)   انشعاب کرده اند. دوباره به ایتالیا باز می گردد تا در آنجا مدرک تحصیلی خود را بگیرد و به میلان نقل مکان می کند  و وقت خود را صرف آموزش زبان فرانسه می کند و نخستین اشعارش را هم می نویسد.

نخستین عاشقانه هایش در سن پانزده سالگی در لاچربا انتشار می یابند. در همان سال اونگارتی به جبهه ی کارسو فراخوانده و اعزام و از آنجا به جبهه ی شامپین فرانسه منتقل می شود. نخستین شعر جبهه ی او از کتاب بندر مدفون به تاریخ 22 دسامبر 1915 سروده شده. در سال 1916 در خط مقدم جبهه و گاه پشت خط ، او کل کتاب بندر مدفون را می نویسد و در چاپخانه ای در اودینه چاپش می کند. اما گروهان او دوباره به فرانسه اعزام می شود. اما او در پاریس لیسانس خود را گرفته، روزنامه ای را برای سربازان تحت نظارت خود در می آورد.

در سن 19 سالگی با انتشارات والّه کّی و تحت نظارت اتّوره سرا گاهنامه ی خوشحالی مغروقان را منتشر می کند. مقاله ای را در مورد پترارکا به عنوان " به سوی یک هنر کلاسیک نو" می نویسد و با ژان دو پوآ ازدواج می کند. در سن بیست سالگی به رم باز می گردد و با مجلات روندا ( RONDA ) و تریبونا ( TRIBUNA )  و کومّّّّرچه ( COMMERCE ) همکاری می کند . در سن 23 سالگی ویراسته ی تازه ای را از کتاب خوشحالی با عنوان بندر مدفون به چاپ می رساند که شامل عاشقانه های اوست که از سال 1919 تا 1922 نوشته شده اند به انضمام بخش نخست کتاب معنای زمان که بنیتو موسولینی مقدمه ای بر آن نوشته. نشر کتاب تازه ای از او ده سالی به طول می انجامد. در این زمان او شاعری است همسطح دیگر شاعران اروپایی. در سال 1933 در انتشارات والّه کّی کتاب معنای زمان را منتشر و سفرهای بسیاری به فررانسه و بلژیک و هلند و اسپانیا می کند. در سال 1936 کتاب الیوت، ریلکه و یسه نین را منتشر می کند و پن کلاب ( PEN CLUB ) برای او یک دوره ی تدریس در امریکای جنوبی تدارک می دهد و در برزیل کرسی ادبیات ایتالیایی دانشگاه سن پائولو به او واگذار می شود که تا سال 1942 به طول می انجامد.

در همین سال چاپ کاملی از کتاب معنای زمان به همراه اشعار تازه ای از اونگارتی که شعرهای سالهای 1919 تا 1935 او را در بر می گیرند ، روانه ی بازار می شود.

در سال 1942 دوباره به وطن باز می گردد و عضو فرهنگستان ایتالیا می شود و یک دوره تدریس در دانشگاه رم به خاطر شهرت فراوانش به او واگذارمی شود. موندادوری هم شروع به نشر آثار او تحت عنوان " زندگی ساده ی یک انسان" می کند. دو سال بعد ترجمه ی بیست و دو غزل شکسپیر از او منتشر می شود و در سال 1946 هم در مجموعه ی آینه ی همان انتشارات ، ترجمه ی چهل غزل از باردو از او منتشر می شود و در سال 47 موندادوری کتاب رنج او را در می آورد و در سال 1950 مجموعه ی تازه ای از اشعار او را از آغاز ت