تبليغاتX
سکوت محض
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 

 

 

­گوستاوو آدولفو به کِر

شعرهای عاشقانه

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

10

 

ذرات نامریی هوا

در تپش اند

و پیرامون را شعله ور می سازند

آسمان

به پرتوهای زرینی

تحلیل می رود

و زمین شادمانه می لرزد

و من موج زنان در خیزابه های هماهنگی، 

می شنوم

آواز بوسه ها را

 و پلک هایم بسته می شوند

باز گو.... چه می شود اینک؟

خاموش!

عشق است که می گذرد.

 

11

من سوزانم و گندمگون

من نماد علاقه ام

وز اشتیاق و هوس

روانم آکنده است

مرا می جستی؟

نه. تو را نه.

 

پیشانی من زرد است

و بافه ی موهایم زرین

می توانم شادی بی پایانی تقدیم تو کنم

که نگاهبان گنجی از محبتم

مرا صلا می دادی؟

نه . تو نبودی.

 

من یک رویایم

یک ناممکن

شبحی سرگردان در دل مه و نور

من بی کالبدم و ناملموس

نمی توانم تو را دوست بدارم.

آه! بیا. تو بیا.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Sandro Penna in tarda età

ساندرو پنّا

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

شهر من، شهر خالی ،

به بامدادان ،

آکنده از آرزوی من بود

لیکن

شعر عاشقانه ی من

همان من حقیقی ترم،

دیگران را تنها

یک ترانه ی گمنام می نمود

 

2

در جاده ی خاکی پیش می رفتم

و سائل عشق بودم

آفتاب در پیرامونم

به من می خندید

که شیرین کاری شگفت نوی را

از من شنیده بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

برگردان مهدی فتوحی

 

17

 

دوباره زاده خواهم شد

 

 

دوباره سنگ زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره باد زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره موج زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره آتش زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره مرد زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

  

 

18

 

تو در میانه ی ابر

 

امشب خیالین نیست آری

ابرها سوری بنان اند آری

سوری بنان زندگی اند آری

 

امشب تو، تویی

عشق در وجود من ابر نیست

و  گل سوری در وجود من زندگی ست.

 

 

19

 

حس و ماده

 

طعم بادها با خورشید

خنکای سنگها با خورشید

عطر خیزابه ها با خورشید

رنگ شعله ها با خورشید

هیاهوی خونها با خورشید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Antonio Machado

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آنتونیو ماچادو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

سکه ای که در دست است را

شاید

نگاه داشت باید

لیکن

سکه ای که در دل است را

اگرش ندهی

از کف می رود

 

2

شبی آرام

و با روحی تقریبا ً شفاف 

برای جوانی کردن

برای بودن به هنگامی که خداوند می خواهد

برای نگاهداری چند شادمانی..... دوردست

و توان یاد آواری دل انگیز آن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

پنجره ی مهتابی

 

دینو کامپانا ( 1932- 1885 )

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

در شب دودآلود تابستانی

از بلندای پنجره ی مهتابی

کورسویی به سایه سرریز می کند

و بر دل من

مُهری سوزان می نهد

امّا چه کسی

( بر مهتابی روی رودخانه چراغی افروخته می شود)

چه کسی برای باکره ی پل ،

چه کسی، چه کسی چراغی افروخته؟

در سراچه ، بوی پوسیدگی است

در سراچه جراحت سرخ وامانده ای است.

ستارگان،

دکمه هایی اند از صدف

و شب نادان و لرزان است

و شب نادان است و لرزان است

امّا در دل شب

همواره جراحتی است سرخ و وامانده.

 

 

L’invetriata

La sera fumosa d’estate
Dall’alta invetriata mesce chiarori nell’ombra
E mi lascia nel cuore un suggello ardente,
Ma chi ha (sul terrazzo sul fiume si accende una lampada) chi ha
A la Madonnina del Ponte chi è chi è che ha acceso la lampada? – c’è
Nella stanza un odor di putredine: c’è
Nella stanza una piaga rossa languente.
Le stelle sono bottoni di madreperla e la sera si veste di velluto:
E tremola la sera fatua: è fatua la sera e tremola ma c’è
Nel cuore della sera c’è,
Sempre una piaga rossa languente.

Dino Campana (1885-1932)

Dino Campani, Canti Orfici e altre poesie ; Einaudi, Torino

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

  

جزیره

 

از کتاب احساس زمان

 

جوزپه اونگارتی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

بر کرانه

فرود آمد ،

جایی که

از جنگلهای کهنسال اندیشمند

شب پاینده بود

و خویش را داخل درآن کرد

و هیاهوی پرهایی اش صدا زد

کز بانگ دلخراش تپش آبی جوشان

باز شده بودند

و کرمینه ای دید

( که نحیف می شد و بر می بالید)

و وقتی باز می گشت

تا فراز آید ، دید

شفیره ای شده

و استوار در آغوش نارونی

می خوابد.

 

سرگردان در خویش

از پرهیب به شعله ی راستین،

به چمنزاری رسید

که در آن جا

سایه در چشمان

انباشته می شد از باکرگان؛

به سان شب در پای زیتون بنان.

شاخساران

باران تنبل نیزه واری را  

می باراندند.

این سو گوسفندان

به زیر ولرمایی ناب

چرت می زدند

و الباقی پوشش براق  را ،

می چریدند.

دستان چوپان

شیشه ای بودند صیقلی

از تبی خفیف.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Saffo, dipinto pompeiano

 

سافّو

ترجمه ی مهدی فتوحی

7

چون خدایی به نظر می رسد

آن مرد

که در برابر تو می نشیند

و به لبخنده ای چند افسونگر

از نزدیک به تو گوش می سپارد

آن گاه که تو به شیرینی سخن می گویی

و این همه دل مرا از سینه به بیرون می جهاند

مادامی که می بینمت

بی درنگ از سخن گفتن وا می مانم

زبانم بریده می شود

آتشی نرم به زیر پوستم می دود

چشمانم هیچ نمی بینند

وگوشهایم سوت می کشند

عرقی سرد بر تنم می نشیند

لرزشی مرا سراپا در بر می گیرد

سبزتر از چمن می شوم

و اندکی بعد حس می کنم مرده ام.

با این وجود این ها همه را می توان تحمل کرد.

 

8

 

تو ، مرده

دراز خواهی کشید

و هیچ یادی از تو

برجای نخواهد ماند

حتا به آینده

تو در میان سوری بنان " پی ئِریا "

نخواهی بود

و از اینجا پر خواهی کشید

و در خانه ی " آده" ؛

نامرئی

با مردگان تیره به گردش خواهی رفت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Saffo ed Alceo a Mitilene, Lawrence Alma-Tadema (1881)

 

سافّو

ترجمه ی مهدی فتوحی

3

مام مهربان!

دیگر نمی توانم تور ببافم

که محض خاطر آفرودیت سست نهاد

مغلوب آرزوی پسری شده ام.

 

4

 

سرخ می شود چنان سیبی شیرین

بر بلندای شاخساران

بر فراز بلندترین شاخه

که چینندگانش

از یاد می برند

آه نه ، یقینا ً از یادش نمی برند

که توان دسترسی بدان را  ندارند

 

و نقش زمین است

همچون سنبلی

بر کوهساران

که شبانانش لگدمال می کنند،

گل ارغوان.

 

5

روزگاری دلباخته ی تو بودم

ای آتیس!

که  دخترکی خردسال و ناپخته

به نظر می آمدی

 

6

جان مرا به لرزه در می آورد

اروس،

چنان بادی بر کوهساران

که بلوط ها را در بر می گیرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

فرانچسكو پتراركا

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

به تو درود می فرستم، ای سرزمین محبوب خدا! ای سپنتاترین خاک! به تو درود می فرستم، ای اصیل ترین، ای بارورترین و ای زیباترینِ زمین ها! محصور میان دو دریا و مغرور از ستیغ های بلندآوازه ؛ وز دیرباز مفتخر به دادگری و سپاه؛ ای سراچه ی بغبانوان وغنی از مردان بزرگ و زر و سیم. ثنای تو را هنر و طبیعت، سر تکریم فرو می آورند، تا تو، ای ایتالیا! اسوه ی گیتی شوی؛ و تویی که به پیکر خسته ی من سرپناهی امن می بخشی و اندک زمینی ، که پوشاندن پیکر بی جانم را بسنده باشد؛ و من تو را، ای ایتالیا! از بلندای چکاد کوه ِ" جه بِنّا " بسی شاداب می بینم. ابرها را پشت سر می گذارم و چهره ام را نسیمی ملایم می نوازد؛ و نسیم با وزشی ملایم، مرا در بر می گیرد و من میهنم را باز می شناسم و خشنود درودش می فرستم. درود ای زیباترین مام! درود ای افتخار گیتی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:54  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 شبانه

رافائل آلبرتی

ترجمه ی مهدی فتوحی

بگیر و بگیر کلید رُم را

زیرا در رم ، کوچه ای است،

در آن کوچه ، خانه ای

در آن خانه ، اتاقی

در آن اتاق، تخت خوابی

در آن تختخواب، بانویی

بانویی  عاشق

که کلید را بر می دارد

که تختخواب را ترک می گوید

که اتاق را وا می نهد

که خانه را رها می کند

که از کوچه برون می آید

که شمشیری بر می دارد

و شبانگاهان می دود

و می کُشد هر رهگذری را

که به کوچه اش باز می گردد

که به خانه اش باز می آید

که به اتاقش پا می نهد

و به تختخواب خود می رود

و کلید را پنهان می کند

و شمشیر را قایم می کند

وبدین سان است که رم

بی مردمی می ماند که بگذرند

بی مرگ و بی شب

بی کلید و بی بانو

 

NOCTURNO