اندیشه خراب توست سامانش ده
مرده دل نا امید را جانش ده
وین مرگ هماره را تو پایانش ده
یک زندگی جدید تاوانش ده
در بازی بردگی زبردست شدیم
در ظلم به زیر دست تردست شدیم
از لذت انتقام سرمست و حریص
وز ثروت آرزو تهی دست شدیم
در صفحه ی تقویم زمان می میرد
در بستر تکرار زبان می میرد
آغاز تباهی وطن زان لحظه ست
کز پختگی پیر جوان می میرد
بر کرسی دادگاه زنجیر شدیم
آماج هزار فحش و تکفیر شدیم
با حذف دو ویرگول ناقابل و خرد
نا غافل و بی هوا نفس گیر شدیم
گفتی که سپیده پشت آن مه دود است
وز بهر طلوع رنگ قدری زود است
تا مرگ ، شکیب کرده، آماسیدیم
غافل که نگاه ما به مرگ آلوده است
با دین ستیزه جوی درگیر شدیم
وز دادگریّ او نمک گیر شدیم
در صفحه ی رویداد و در صفحه ی مرگ
آویخته بر قناره تصویر شدیم
از آذربایجان تا کوه الوند
ز پیرانشهر تا قلب دماوند
ز مکران تا سرخس و رود اروند
حریم خانه و ناموس مایند
ظلمت دیرپای شب یلدا را
کدام جرقه در هم می شکند
کدام آذرخش ؟
و سکوت مرگ مفاجا را
کدام
ولوله می میراند؟
بگو بهار نیاید
تا من
لباس کهنه ی نوروزی خود را
بار دیگر
وصله پینه کنم.
بهار را با خجلت دوباره نمی خواهم
اگر دین رحمت ٌ للعالمینه
اگر اسلام راه آخرینه
اگر عدل از اصول ناب دینه
چرا پس روزگار ما چنینه
خدایا تا به کی فقر و نداری؟
چقدر آخر فغان و آه و زاری؟
مگر این بنده ی مخلص چه کرده؟
نمی خوای آدمو راحت بذاری؟
زمین آونگ تکرار زمونه
زمون احساس گنگی در زبونه
و در این آبخوست بی پناهی
بشر محتاج آزادی و نونه
خلیج از پارسایان نامور شد
خزر از نام کاسی بهره ور شد
ببین با مادر میهن چه کردند
که کودک منکر نام پدر شد.
در چار راه هر طرف ایست
کاری به غیر از زندگی نیست
آنان که به جرم عشق اعدام شدند
آزاد و رها و نیک فرجام شدند
وآنان که به سنگسار دل خام شدند
بیگانه ز خویش و مرگ آشام شدند
عرب ها میوه هایم را چریدند
مغولها ریشه هایم را جویدند
و افغانی و ترک و غربی و روس
به قربانگاه یغمایم کشیدند
نگا کن رد ّ شلاقه به گرده م
برای حرف حق شلّاق خورده م
به جرم زیستن زندان کشیده م
برای زندگی با عشق مرده م
اگر مغبون و دلتنگ و غمینم
و گر مجروح و مطرود و حزینم
در این آشفته بازار تباهی
یکی از مردم ایران زمینم
یاءس دیرانجام مرا
واژه
رسا نیست
واژه،
حتا اگر خدا
و صدا
حتا اگر که ماندنی و رها،
باز نومیدی مرا
کارگشا نیست
سکوت
سکوت
سسسسس..........
دل تنگ
آشوب و جنگ
سکوت و سنگ
از همه رنگ
شهر، شهر ، شهر فرنگ
وطنم گنج من است
میهنم قلب پر از رنج من است
شاهراه گذر رنج جهان ،
درد پیدا و نهان؛
هر که از راه رسیده ست
آشنا یا که غریب
چنگ افکنده در اوی و
به صدش حیله شکسته است
زخم وامانده ی این قلب
رنگ بهبود ندیده ست
و نه داروی طبیب؛
دلم آزرده و خسته است
دل من
بغض باران شمال
دل من
هرم دریای جنوب
دل من
پل پیروزی غرب
دل من
قفل دروازه ی شرق
دل ایرانی من قلب جهان است
ولیک
دلم از درد نرسته است.
دلم آزرده و خسته است.
چشی از غصه ی ما تر نمی شه
کسی تنهائیو از بر نمی شه
ولی با عشق هم محشر نمی شه
دیگه اوضاع از این بدتر نمی شه
نه خواهان سفرم به " کاپوت موندیس "
و نه طالب دیدار پاریس
با خود به " لوتوفاژ"م ببر. آه، ای اولیس!
که من بر آنم تا
با تماشای " لوتوس " ها
به یاد آورم خاموش
شهر فراموش
خانه ی داریوش
پارسه را
غزل ۱۲
هنگام خشم، صامت و بی واک می شویم
گاهان صبر، حاضر و بی باک می شویم
در شرمگاه ثانیه آونگ می خوریم
وز سنگسار فاجعه در خاک می شویم
چون بیوراسپ مزد خوراک فریب را
از بوسه گاه عاطفه ضحّاک می شویم
قد می کشیم و از دل زهدان آرزوی
تا شوره زار جامعه سفّاک می شویم
در مرگزار حادثه در خویش می خزیم
وز نوشمرگ خاطره چالاک می شویم
از شعر و از ترانه و از رقص و از سماع
وز داردار و رُپ رُپه غمناک می شویم
در پهنجای شائبه فریاد می کشیم
وز تنگنای فلسفه هتّاک می شویم
در چاه صبر ، بسته به زنجیر جهل خویش
در انتظار لطف تو الهاک می شویم
هنگام نزع؛ از نفس شوم احتیاج
سوداییان عالم ادراک می شویم
وز لنگ لنگ ثانیه تا تیزتیزِ مرگ
بر خویش و بر یقین تو شکّاک می شویم
آهسته می خزیم به دنیای خاطرات
وز دفتر سترگ زمان پاک می شویم
اگر در کوزه ها خون جای آبه
اگر اوضا خراب اندر خرابه
اگر بود و نبود ما عذابه
سرآغازش از اون سرخ آسیابه
نمی دونستم این رویا سرابه
و خواب مرگمه یا مرگ خوابه
به دست خویش خود را سر بریدم
شگفتا خوابه این یا انقلابه؟!
گلاب گلاب کاشونه
صدا فقط صداشونه
صدای خنده هاشونه
دل عاشق نگاشونه
نگاه باحیاشونه
که باغ باصفاشونه
سپیده تو چشاشونه
ستاره آشناشونه
و همدم شباشونه
بهار شادیاشونه
تولد دلاشونه
دلای بی ریاشونه
سرا همه به راه شونه
تو عمق سینه جاشونه
جهانی مبتلاشونه
حالم به هم می خوره از انتظار
طاقت من طاق شد از حال زار
دیگه نمی تونم خودمو گول بزنم
دیگه نمی خوام حرفای مقبول بزنم
وقتی رویا واسه ی تحمل این همه غم کافی نیست
وقتی هیچ رابطه ای نیست که توش اجحافی نیست
وقتی رویای عدالت یه خیال واهی ئه
وقتی آزادی تهش خستگی و تباهی ئه
وقتشه جمع بکنم پلاسمو
بکشم این دل آس و پاسمو
بشینم یه گوشه ای صم ٌ بکم
و ندم به عالم و آدم حکم
وقتشه رویاهامو دور بریزم
تو سرازیری یک گور بریزم
دستی که داره به کف برگ برنده
لبی که گل شده از بوسه و خنده
چشی که وا شده از اوج پرنده
کسی که داره فقط یک دل زنده
دلی که از همه چیز و همه کنده
نگو از گرگ بد گنده می ترسه
نگو از گرگ بد گنده می ترسه
نگو از گرگ بد گنده می ترسه
انگاری همین حالا
از داخل گودالا
موجی می خزه بالا
از ناله ی شمشالا
۱
عشق سرافرازی می کرد
هوس زبون بازی می کرد
همه ش سراندازی می کرد
عشق می گفت بسّه دیگه
هوس می گفت ده تا دیگه... ده تا دیگه... ده تا دیگه
۱-
گل رويايي نور
از دل خاك شب آهسته برون مي رويد
صبحدم نزديك است
۲-
مرغابي نگاه تو با بالهاي خيس
از آبگير گريه به آفاق
مي پرد
۳-
از
لباني
كه سراسر شادي ست
يك سبد معجزه ي خنده
فرو
مي
ريزد
و من افسون شده و
خيس گل بوسه ي شعر
چتري از خاطره بر آينه ها مي گيرم
۴-
من
دست
روي
دست
و تو
دست
بالاي
دست
راستش دیگر حوصله ندارم تمام نوشته های قبلی خودم را در وبلاگ بگذارم. دلم می خواهد چیزهای تازه و جدید بنویسم و ترجمه بکنم. به خاطر همین لینک نوشته های منثور و منظوم خودم را که مدتی قبل در سایت شعر نو گذاشته ام ، در این صفحه می گذارم و سعی می کنم بقیه ی کارها را هم که مانده در همان سایت قرار دهم تا اگر کسی دوست داشت برود و در همان سایت مطالعه شان بکند. برخی از این نوشته ها قدمت چند ساله دارند و برای من حسابی عتیقه شده اند و برخی تازه ترند. در میان اینهمه خودم ترانه هایم را از همه بیشتر دوست دارم.گمان می کنم برای آموختن نثر و شعر هنوز راه درازی در پیش دارم. می دانم. سعی می کنم از این پس قابل قبول تر بنویسم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.....
نوروز و بهار آمد ، بوی خوش یار آمد
با هلهله ی باران، آواز هزار آمد
خشكی زمان طی شد، خرداد خزان دی شد
بی صبری جان ها رفت ، آرام وقرار آمد.......