X
تبلیغات
سکوت محض - شعر
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 غزل تازه:

چگونه می شود از عشق شانه خالی کرد؟/
و سینه را تهی از شور لایزالی کرد؟/
چرا نمی شود از روشنان اندیشه/
چراغ عشق فروزان در این لیالی کرد؟/
کدام حادثه ما را از عاشقی تاراند؟/
چه چیز ما همه را رند و لاابالی کرد؟/
و ارتکاب کدامین گناه ما همه را /
اسیر محبس دنیا در این حوالی کرد؟/
چگونه می شود از دیده یاءس را بزدود/
نگاه را ز شعف غرق در زلالی کرد؟/
چرا نمی شود این جوّ داغ شرجی را/
دوباره باز بهاری و اعتدالی کرد؟/
یکی بگویدمان عشق را چگونه توان/
به این جماعت بی اعتماد حالی کرد؟/
بدون عشق کجا می توان که رویا بافت/
در این کویر پر از خار و نقش قالی کرد/
چگونه می شود آینده را به حال آورد/
و مشق آتی و آینده ای خیالی کرد؟/
برای درک کدام آرمان برازنده ست/
که عمر فدیه ی فردای احتمالی کرد؟/
بدون عشق چه سان می توان شکیبا بود/
و در تداوم نومیدی اختلالی کرد؟/
چطور می شود آخر شکسته دل پرواز /
در آسمان غزل با شکسته بالی کرد؟/
خطا ز ماست ولیکن خطاب با ما نیست/
چرا نمی شود از خویشتن سوالی کرد؟/
بدون عشق کجا می توان چو انسان زیست/
حیات را همه مصروف این تعالی کرد؟/
|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392  |
 غزل تازه
در این بهار طبیعت که سبز و رویایی ست
و دست مام زمین گرم عالم آرایی ست
دریده جامه، زلیخای غنچه، یوسف وار
که بر نمایش زیبایی اش تمنایی ست
شکفته جان کسان از شکفتن دل خاک
به دل مرا ولی از عشق خویش غوغایی ست
تمام خلق به صحرا روند و گشت و گذار
مرا ز یاد تو روشن چراغ تنهایی ست
مرا هم آتش خاموش برفروخته است
بهار موسم عشق است و شور و شیدایی ست
دل شکسته ام از یاد تو شکفته شده ست
شکسته باد و خراب آن دلی که هر جایی ست
تو با طلوع کدامین بهار آمده ای
که اینچنین بدنت غرق در شکوفایی ست
مرا به غایت زیبایی احتیاجی نیست
وجاهت رخ تو منتهای زیبایی ست
شکیفتم به همه عمر رنج هجر تو را
کنون نصیب دل خسته ناشکیبایی ست
چو برگ زرد خزانم به دست باد حریص
و این اصیل ترین شکل باد پیمایی ست
نمی هراسد و بیمی ندارد از چیزی
به تندباد حوادث دلی که دریایی ست
در این بهار مرا آرزوی دیدن توست
بیا که آمدنت جلوه ای تماشایی ست
به روی سینه ی آلاله های وحشی دشت
چکیده خونی و از زخم قلب آبایی ست
به سر رسید همه عمر پوچ و بی ثمرم
در انتظاربهاری که فصل دانایی ست
|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در یکشنبه یازدهم فروردین 1392  |
 غزل تازه

 

با قطره قطره اشک من امشب از ابر غم/ خیس است سطح کاشی شعر معرّقم 

چون یک فضانورد برون از سفینه باز / در خالی عمیق تباهی معلّقم  

در مطلق سیاهی و نسبیت زوال / در بند درک نسبی و مفهوم مطلقم 

همچون جنین سقط شده در دل رحم / با بند ناف درد به آینده ملحقم  

بی سوختبار عشق در این شام بی سحر / خاموش مانده آتش آذرفرنبغم

در معبدی غریب و به دوران گمشده / تندیس گل گرفته و مدفون یک بَغم   

با چشمهای بسته در این جشن مَغ کشی/ در آتش اوفتاده چو تندیس یک مَغم

خون در جگر نهفته ام آواز در گلو / تقلید کرده مرغ شباهنگ ، حق حقم    

پرسم ز خویش بهر چه دستان سرنوشت / طومار عمر نسل مرا خوش نزد رقم؟

تا کی به جرم  بهره وری از شعور و عقل / محصور تنگ چشمی دنیای احمقم؟

در برگ برگ دفتر تاریخ تا به چند/ مفهوم درک ناشده؛ معنای مغلقم ؟

من شاهکار دست سنمّار روزگار / یا آجر تباهی قصر خوورنقم؟

می تازد این سمند سخن چارنعل و تند / هرچند خسته است و کسل اسب ابلقم

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در جمعه چهارم اسفند 1391  |
 یک شعر
گسترده چتر خود ز اقالیم دنیوی / تا ماورای عالم معنا و مینوی /

همچون پرنده ای که رها در مسیر باد / بسپرده خویش را به تقلّای تکروی /

در اهتزاز می خورد آهسته پیچ و تاب / تا وارهاند عاشق گم را ز کجروی /

باری چو هست پرچم ایران در اهتزاز/ ازهر خیال و واهمه آسوده می شوی /

رایت چو رای و آیت ملیّت شماست /هم محتوای هستی و هم ظرف و محتوی /

هست او نشان و سمبل جغرافیای عشق / محدوده ی محبّت و آفاق معنوی/

در خود فشرده معنی و تاریخ و شکل را / احساس اولیه و ادراک ثانوی/

ماهیت و هویت و اندیشه و زبان / اینجا به هم رسیده در این امر ماهوی /

او چون نشانه ی فرهنگِ رابطی ست / ما بین دو تمدن رومی و دهلوی/

هستند سرخ و سفیدی و سبزی اش / نوشاک ذهن تشنه و پوشاک اخروی /

هر تار این علامت و هر پود این درفش / بیتی ز حافظ است و ز سعدی و مولوی /

در او نشان مزدک و زرتشت و مازیار/ وآیین مهر بینی و ارژنگ مانوی/

در سایه سار او همه دم پل توان زدن / از شعر رودکی به غزل های منزوی /

با رقص او به باد توان پای کوفتن/ با بیدلان دهلی و عشّاق قونوی/

هر دم سَموم تفرقه بر ما وزیده است / احیای مرده کرده به انفاس عیسوی /

گر شیئ را به رتبه ی تقدیس بر کشیم/ تنها مقدس است به هستی و ماسوی /

بر پرچم سه رنگ وطن با خطوط عشق / بنوشته است عصاره ی فرهنگ خسروی /

یک شیر شرزه با سر چرخیده سوی تو / یک شیر یالدار و به سرپنجه ای قوی/

بر کتف و شانه های یل اش آرمیده مهر / یعنی مباد ظلمت و زنهار نغنوی/

زیرا تویی تو حافظ فرهنگ باستان / اورنگ خسروانی و میراث پهلوی...../

یک نکته گویمت به زبانی سلیس و سهل / بادا به گوش هوش تو این حرف بشنوی/

در ریگزار مرده ی صحرای زندگی / ای آن کسی که در پی امّید می دوی /

شنباد هم اگر بوزد از هزار سوی / با این نشانه جان دلم گم نمی شوی


|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه پانزدهم آبان 1391  |
 یک شعر کوتاه به ایتالیایی
این شعر ایتالیایی را هم در بین کاغذپاره هایم یافتم :

Nel cuore di una ragnatela,
e' rimasta la rugiada dell' aurora
il ragno stavolta ha intrappolato una rugiada

ترجمه ی متن به فارسی:

شبنم صبحگاهی
در دل تارعنکبوت
عنکبوت این بار ژاله ای به دام افکنده
|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391  |
 یک ترانه ی تازه
کی از ما یاد بچّه های کاره؟/ چه کس به فکر سفره ی نداره؟ /
کدوم ما به یاد کارگرهاس / که چشمشون در انتظار کاره؟ /
کی یاد بچّه های پنجشنبه / گلاب و گل فروش تو مزاره؟/
کدوممون به فکر خانواری س/ که حتّا نون خالی ام نداره؟ /
آدما محتاج دستای همن /بی هواداری هم خیلی کمن/بدون دستای هم می شکنن/ زیر کوله بار غم زه می زنن......
کدوم ما به فکر اون مریضه /که طفلکی نداره راه چاره/
به هر دری زده وُ مونده حالا/ که پول دارو از کجا بیاره؟/
کدوم به یاد اون بی خانمونه/ که مونده شب سَرُ کجا بذاره /
اثاثشو تو کوچه ریخته مالک / که چندیه پس افتاده اجاره /
آدما محتاج دستای همن /بی هواداری هم خیلی کمن/بدون دستای هم می شکنن/ زیر کوله بار غم زه می زنن......
کدوم به یاد مرد ورشکسته س / که کلّی چک به دست خلق داره؟/
که دیگه هیشکی پول بهش نمی ده / و دیگه سفته هاش بی اعتباره /
کدوم ما به یاد آبرودار / به فکر آدم عیالواره
کی از ماها تو این جهان نکبت / هنوز یه جو وفا و عشق داره؟
آدما محتاج دستای همن /بی هواداری هم خیلی کمن/بدون دستای هم می شکنن/ زیر کوله بار غم زه می زنن.....
|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در یکشنبه شانزدهم مهر 1391  |
 غزل تازه
کسی قناری آزاد را نمی شنود / کسی صداقت فریاد را نمی شنود /
و بلبل آنقدر آواز خویش را غرق است / که بانگ سرو که افتاد را نمی شنود/
بگو به ماهی آزاد بس کن عربده را / به زیر آب کسی داد را نمی شنود /
چه روی داده که از کوه بیستون شیرین / صدای تیشه ی فرهاد را نمی شنود/
مگر کَری شده مسری به شهر ها که کسی / سکوت لب که بنگشاد را نمی شنود /
و گوش ها شده آمخته آنچنان به فریب / که جز عزایم و اوراد را نمی شنود/
اگرچه ساز همایون به نغمه است کسی / صدای گوشه ی بیداد را نمی شنود/
و گوش عشق از اصوات انفجار مهیب/ مکان و ساعت میعاد را نمی شنود/
چنان خراب شده ست این جهان پر آشوب / که گوش واژه ی آباد را نمی شنود/
گرفته گوش شما شاید از نفوذ دروغ / که تلخواژه ی ناشاد را نمی شنود/
|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391  |
 رباعی
1

زان روز که من هزار و یک شب خواندم /

نوری به تعصّبات خود تاباندم /

گفتی زن اگر بخواندش می میرد/

حقّا که من آن ضعیفه را میراندم

2

توصیف جهان زنده در هر کوی است / 

اسرار مگوی ذهن را واگوی است /

نقدی ست به گفتمان مردانه ی عشق /

ممنوع " هزار و یک شب" از این روی است

3

زان روی شده هزار افسان چو گناه /

تا بهر فریب مرگ ننماید راه /

چون در پس سرگرمی و لذت بوده ست /

اندیشه ی شهرزاد تربیّت شاه




|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391  |
 رباعی
انسان شده چون غریق و دنیا مرداب /

او گرم مبارزه ست و آدم ها خواب /

با اینهمه در فضای ظلمانی یاءس /

از چشمه ی عشق می تراود مهتاب/


|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در شنبه یازدهم شهریور 1391  |
 رباعی
عشق است نخست و مهر دنیا ثانی ست /

دشواری در حضور عشق آسانی ست /

عشق عادت پایدار و احساس آنی ست /

افسوس که زندگانی عشق آسا نیست / 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در پنجشنبه نهم شهریور 1391  |
 رباعی
باید که امید را به خود باز دهم /

خود را به زبان عشق آواز دهم /

چندی ست که تخم چشم من جوجه شده ست /

باید به وی آموزش پرواز دهم

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391  |
 شعر
یک شعر ماتریسی فوتوریستی کوتاه:

برو
برود
برو در
برود راست
برو در استتار
برود راست تار آه
برو در استتار آهن
برود راست تار آهنگین
|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در شنبه بیست و یکم مرداد 1391  |
 رباعی

اعراب تبر زدند بر ساقه ی ما 

و....افکند مغول حریق در زاغه ی ما

با اینهمه ماند نقش چشمان تو بر 

گلدان سفال تپّه ی راغه ی ما


|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391  |
 غزل تازه

ای خنده ی زیبای تو تمثیل لطافت /

توصیف دلارایی تو اوج بلاغت / 

 برباید ازابریشم چین موی تو بازار/

 رونق بَرَد از سرو بلند، آن قد و قامت /

 در ظلمت یلدای امید، عشق تو نور است /

 ای چشمه ی زیبایی ات انوار هدایت! /

 در آتش هجر تو بسی دل به گداز است /

 از سوز صبوری و شکیبایی و طاقت /

 در گوشه ی زندان نگاه تو اسیرند /

 این مردم دلباخته بی جرم و جنایت /

 کز هر طرفی بنگری ای شاه جهانگیر! /

 این لشکر دلداده ندارند نهایت /

 با جرم محبّت همه بر دار وجودند /

 دلسوختگان تو در این شهر و ولایت /

 دارم گله از حضرتت ای ماه دل افروز /

 ک...آمیزه ای از شکر و سپاس است و شکایت /

 تا کی کنی اصرار به خونریزی عشّاق/

 تا چند کنی سعی در ابراز عداوت /

 مگذار بکوچند از این میکده مستان/ 

 مگذار شود حاصلت از قهر، ندامت/ 

 آنتیگونه وار از تو تمنای من این است/ 

 بر کشته ی عشقت بکنی لطف و عنایت/

 ما عشق به زیبایی و نیکی ز تو داریم/

 این است کلید در صندوق سعادت/

 بر سر در هر خانه نشانی و درفشی ست /

 ما را به کف از عشق بود پرچم و رایت/

 کز حافظ شیرین سخن آموخته استیم /

اینگونه غزل گفتن و این شیوه حکایت/
|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391  |
 غزل
غزل تازه

ما از رکود و بی کنشی بو گرفته ایم 
دیگر به ترس و ظلمت شب خو گرفته ایم
با دست های خویش، دو چشم و دو گوش را
بر ازدحام و حجم هیاهو گرفته ایم
در چارراه حادثه ها گیج و گنگ و گول
در جستجوی راه، تکاپو گرفته ایم
هر دم نیاز تازه به تغییر بوده است
با احتجاج، سویِ تکافو گرفته ایم
از جنس سنگ سحت تعصّب به گرد خویش
دیوانه وار، باره ی نه تو گرفته ایم
وز ترس کشف چهره ی خود، همچو پیرزال
از کل چشم های جهان رو گرفته ایم
کشتی شکسته ایم و به گل درنشسته ایم
با این خیال و خواب، که پهلو گرفته ایم


|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391  |
 غزل
 

مشق کن هویّت را با اصول نستعلیق

در مقام آزادی نغمه ساز کن عاشیق

 

ناخوشانه و پردرد هستی و زمان طی شد

ساعت از پس ساعت عمر می شود تفریق

 

از هر آنچه تکراری ناامید و بیزارم

از هر آن چه مردن را می کند به من تزریق

 

لحظه ها به سان شن بر سرم شدند آوار

صبر من به سر آمد پر شد از نو این ابریق

 

مثل ساعتی تنظیم روی ده دقیقه به دو

بر صلیب نومیدی می کشم هراسان جیغ

 

تیک و تاک ساعت ها مثل پتک ، پی در پی

می خورند بر سر و من می شوم در اشک غریق

 

آسمان چشمانم ابری است  و بارانی ست

قطره قطره امّیدم می چکد دوباره ز میغ

 

ای که بعد طوفانها می رسی به ساحل امن

آن که غوطه ور در آب مانده را بکن تشویق

 

بی تحرّک و راکد مانده ام در این مرداب

دیگرم نمانده یکی ملتجا و راه گریغ

 

لحظه های فرّارم مملواند از تردید

اشک خنده آلوده، آه قهقهه آمیغ

 

همچو پاندولی آونگ از زمانه ام ؛ بازآ

تا به جنبشی دیگر وارهم من از تعلیق

 

طرح دیگری افکن براساس نظمی نو

تا که عدل و آزادی را به هم کنم تلفیق

 

نظم نو چکیده ی فکر، حس و کار و تجربه هاست

اشک جوهر قلم است، نافه چیست جز تعریق

 

راه صعب و دشوار است سخت و آدمی خوار است

بی تلاش و بی  کوشش کس نیافته توفیق

 

نظم نو بدون عشق درد دیگر است، عاشق!

بارهای بار این را من نموده ام تحقیق

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در شنبه نوزدهم فروردین 1391  |
 عیدانه

نوروز شما خجسته و فرخنده/

از شادی و شور قلبتان آکنده/

در سال جدید عیشتان پاینده/

وز خانه ی تان درخت غمها کنده

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390  |
 رباعی

تا چند به وهم فهم هستی واله ؟/

از شومی سرنوشت تا کی ناله؟ /

تقدیر برآیند کنشورزی توست /

در بستر تاریخ هزاران ساله

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390  |
 رباعی

تنها به دلیل حذف تاریخی زن /

بر باد برفت نیمی از عمر وطن / 

وآن نیم دگر به جنگ بی وقفه گذشت /

با آن که مخالف است با نظم کهن


|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه سوم بهمن 1390  |
 رباعی

تا همسر مردان پسرکش شده ایم /

ما راوی اندوه سیاوش شده ایم /

در پیکر فرهنگ شفاهی وطن /

خونیم که از واژه تراوش شده ایم



|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در جمعه سی ام دی 1390  |
 رباعی

در ساحت مردانه و در جنگ و نبرد /

مفهوم تراژیک شده ویژه ی مرد /

آخر ز چه رو هیچ کسی بازنگفت /

تهمینه پس از مردن سهراب چه کرد؟!



|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه چهاردهم دی 1390  |
 رباعی

حال از شب یکهزار و دوّم شنوید /

از کنج حرمسرای سلطان پلید /

کز ترس دسیسه های اغیار حرم /

خواب از سر شهرزادِ آشفته پرید



|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در شنبه دهم دی 1390  |
 دعوت به مراسم مرده خواری

با این شتاب رو به کجا می روید

یک لحظه صبر کنید

این کرم زرد و لزج را

تماشا کنید

که از درون دیده ی متورّم

آرام

بیرون خزیده است

این سوسک را نگاه کنید

که روی زبان کبود

با شاخک دراز خویش

کام جسد را لمس می کند

این مایع سیاه را

یک لحظه بنگرید

که از درون سوراخ گوش

روان است

انبوه مورچگان را ببینید

که روی این صورت

در هم می لولند

هوشیار و

با چشم های باز

خوب تماشا کنید

این جسم بادکرده ی بدبو

این زندگی ماست

در زیر گور ظلم

واینجا ضیافتی ست

بشتابید

اینجا ولیمه ی یک جسد تازه می دهند

یاران

به مجلس مرده خواری انسان

خوش آمدید

بفرمایید

این تکه سهم شماست

 نوش جان.

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در شنبه سوم دی 1390  |
 یک شعر تازه

بهار را صدا بزن/

به بانگ محکم و رسا/

بهار را صدا بزن/

چه با صدا چه بی صدا/

که با بهار/

شادی تولد دوباره می رسد/

که با بهار/

نوبت درخشش ستاره می رسد/

که با بهار/

تمام دانه های خفته به قعر مغاک/

که با بهار/

تمام خوشه های تشنه و بیجان تاک/

که با بهار/

تمام خستگان خزیده به نه توی لاک/

دوباره پرتو نور می شوند/

دوباره مملو شور می شوند/

دوباره غرق حضور می شوند/

بهار را صدا بزن/

به یاد چلچله ها/

بهار را صدا بزن/

به شور و ولوله ها/

بهار را صدا بزن/

به رقص و هلهله ها/

که با بهار/

دوباره نور/

که با بهار/

دوباره رنگ/

که با بهار/

دوباره شور/

که با بهار/

دوباره عشق/

می رسد/

بهار را صدا بزن


|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390  |
 یک رباعی تازه

شب کف به دهان تیره آرد ز جنون /

برخاسته دیو خواب از خواب کنون /

بر " اوشا "می کند تجاوز " بوشاسپ " /

گردیده سپهر، سرخ و آغشته به خون



|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در جمعه بیستم آبان 1390  |
 
 
 
بالا