تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

۱

برخیز بیا تا غم فردا بخوریم

وز فلسفه ی جبرگرایی ببُریم

کاین فکر، سرآغاز سقوط است و شکست

شاید بتوانیم که جان در ببریم

۲ 

در بستر مرگ خویش آسوده زبان

کز شدت کاربرد فرسوده زبان

در بازی انهدام قدرت طلبان

ابزار فریب توده ها بوده زبان

۳ 

همگام سقوط خلق از اوجی شده عشق

کز ضربه ی سخت جنگ موجی شده عشق

با فردیتی لگد شده زیر شعار

همبستر هر گروه و فوجی شده عشق

۴ 

برخیز که در واژه ی شاعر برویم

از موضع منظور به ناظر برویم

وز بهر گریز از متعارف شدگی

یکچند به کاباره ی ولتر برویم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 12:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دل را بتونی و آهنی می کردیم

با عشق و امید  دشمنی می کردیم

وز وحشت مرگ خودزنی می کردیم

وقتی که اورانیوم غنی می کردیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

۱

در روز نخست واژه معنا بوده ست

هستی همه جستجوی زیبا بوده ست

در شعر برای زندگی جا بوده ست

انسان خود آدمی و حوّا بوده ست

۲ 

بی تربیتیم و  باطنا ً بددهنیم

بی معرفتیم و لات و زیرآبزنیم

در آخور خرده بورژوازی سیاه  

سرگرم به سوسه آمدن یا زدنیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

ارّه به جوانه ها و بیخم بکشید

بر دار و صلیب و چارمیخم بکشید

ز آزادی و عدل بر نمی دارم دست

حتا اگر آجیده به سیخم بکشید

۲

 

هر بار که نا امید و دلتنگ شدیم

تندیسی از آپولون به  خرسنگ شدیم

با خنجر خشکه مذهبی وز سر جهل  

با روح دیونزوس در جنگ شدیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 4:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

هر بار به گند ِ کار آگاه شدیم

پاسوز بهانه های افواه شدیم

در سایه ی ارتجاع اندیشه ستیز

از چاله در آمدیم و در چاه شدیم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 4:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

کردید خفیفمان  و بستید به یوغ  

با حیله و دوز و کلک و مکر و دروغ

هر چند میان مرگ ما  فرقی نیست

آن سوی شما نشسته، ما این بر جوغ

۲

 

ما هیچ نبوده ایم و هیچیم هنوز

جعلی و تقلبی و کیچیم هنوز

در عمق وجود داش مشتی و عوام

دلباخته ی تیغ و قلیچیم هنوز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سرچشمه ی آدمیت از آزادی ست

در  سایه گه برابری باید زیست

جز صلح و برابری و آزادی و عشق

خود ماهیت بشر از این بودن چیست؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

وقتی زمانه مجلس تعزیه می شود

حسّم درون قافیه تجزیّه می شود

افسار واژه از کف من می رود وشعر

چشم انتظار واژه ی آتیّه می شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ستایم شب و روز شهنامه را

سراینده اش را و هم خامه را

کتاب بزرگی و فرزانگی

امید و سرافرازی و زندگی

سرود اساطیر ایران زمین

که بر نام گوینده اش آفرین

ابوالقاسم توسی نامدار

که فرهنگ از او یافته ست اعتبار  

قلم را نشاید سرودن از او

که او بر قلم داده است آبرو

خداوند فرزانگی و خرد

که اندیشه بر همگنان نسپرد

روان شاد بادش، بهشت آشیان

همیشه سخنگوی تا جاودان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

( بازی )

 

خیال، پَر!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دست و دلم به نوشتن نمی رود. ذهنم قفل شده. آنقدر این چند وقته حرف زده ام که به یکباره ته کشیده ام. مهلتی بایست تا خون شیر شد. این چند بیت را هم محض تنوع می گذارم. احتیاج دارم اندکی بخوانم و بیندیشم.

 ۱

هر دم شکست و فاجعه اقرار می شود

هر سو شکاف و لرزه پدیدار می شود

ما سر درون آخور جهلیم و غافلیم

کآوار کینه در دل ما بار می شود

 ۲


از نشئه ی شعر بوده سرمستی ما
با عشق و امید بوده همدستی ما
خود معترفیم بر بزهکاری خویش
در دزدی علم بوده تردستی ما

۳

برای آن که امیدی ندارد

چه فرقی زندگی با مرگ دارد

دلم می خواهد آسان تر بمیرم.

مگر این ناامیدی می گذارد

۴

به جز دریچه ی ماتم که روز و شب باز است

به  هر دری که زدم انتظار پاسخ گفت

۵

دیروز همچو امشب و فردا چو پارسال

تا یک هزار و نهصد و هشتاد و چارسال

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

بالای بلند عشق شمع آجین است

دستان سیاه دشمنی خونین است

آیا قدمی به پیش برمی دارید؟

مضمون تمام حرف عارف این است

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 5:15  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

از هیچ تهی تریم و از پوچ پریم

در دایره ای بسته همه جیب بریم

دیگر نه همای استخوانخوار و نه یوز

بر لاشه ی انقلاب خود لاشخوریم

 

۲

 

بر عشق و امید ، رای هرکس آری ست

در مکتب عشق کفر و ایمانی نیست

آبشخور شهروندی از قانون است

مفهوم صریح زندگی آزادی ست

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 5:15  توسط مهدی فتوحی  | 

 

موج سبز زیبایی، رو به سوی آزادی

سایه سار بیداری ، جشنواره ی شادی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:14  توسط مهدی فتوحی  | 

دوباره شهربندان شد بهای مرگ ارزان شد ندای سبز وجدان شما در کوی و برزن تیرباران شد و قربانیّ ایران شد پلشتی روان پاسبانان ستم از پشت خوُد و تیغ و باتوم و سپر ، عریان، نمایان شد ستیغ تیز سرنیزه جدایی افکن خیل صفوف سوگواران شد محبت از دل سنگ ستمکاران گریزان شد و سرکوبی فراوان شد شهادت موجب بالیدن امواج غیرت در ضمیر داغداران شد ز شط اشک و گریه دیو خشکی ها هراسان شد و توفان شد و دریایی خروشان از غریو سربداران شد ز فریاد امیدافزای ، دل خلقی خروشان شد و لب تکبیرگویان شد و جان همگام با امواج سبز و سرخ جوشان شد بهاران شد بهاران شد زمان خشکسالی ها به سر آمد دوباره فصل باران شد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ندایی از درون وجدانمان را بر می انگیزد

چه کس در خواب می ماند؟

که می خیزد؟

که از سوز جگر بر سوگ یاران اشک می ریزد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مرا از آتش و خون آفریدند

به زنجیر و به زندون آفریدند

به خاک ذلت و خواری نشاندند

مرا از خاک ایرون آفریدند

 

۲

نه سبزم من نه سرخم نه سیاهم

نه اوباشم نه مزدور سپاهم

نه وابسته نه از اعوان شاهم

یه ایرانی پاک و بی گناهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:38  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

با آن که بی تردید

" نام تمام مردگان یحیاست "

پیش و پس از هر افت

تا صبح روز عید،

پیوسته باید گفت:

نام تمام دختران حوّاست.

نام تمام دختران حوّاست.

نام تمام دختران حوّاست.....

 

 

۱) نام تمام مردگان یحیاست ، نام شعری است بلند از محمد علی سپانلو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 17:28  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

هربار که ناشیانه جوگیر شدیم

محکوم به یاءس و رنج و تحقیر شدیم

آنقدر بدین زوال زنجیر شدیم

تا عاقبت آیه های تزویر شدیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 6:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

امواج خلیج فارس از خون من اند

اشکان من آب شور هامون من اند

آزادی و عدل و حق تغییر و  و رفاه

سرلوحه ی زندگیّ و قانون من اند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 3:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

۱

وقتی که یاءس از خط  لبریز بگذرد

بانوی غصه از دل دهلیز بگذرد

سر می کشم به کوچه ی معصوم کودکی

می گویم عارفانه که این نیز بگذرد

 

 ۲

غیر از شراب خلّر ما نیز باده هاست

جز کوره راه مرده ی ما نیز جاده هاست

چنگی زدم به گوهر نایابی از هگل

در پیش هر نهاد برابر نهاده هاست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ورق نخورده سیامست شد سیامشقم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

تا بال زدیم در گلستان بلوغ

تبعید شدیم تا به اقصای دروغ

زنجیر شدیم سخت و دشوار به یوغ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 19:39  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

دیگر نه به واژه جان ِ ارزان بدهم

نی عمر به باد عشق سوزان بدهم

از قالب شیک زندگی خسته شدم

باید به عذاب خویش پایان بدهم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از ابر دروغ، آسمان تار شده ست

گیتی پُرِ خَرفَستر بدکار شده ست

انگار هزاره ای به سر آمده است

ضحّاک ز خواب مرگ بیدار شده ست

 

در قحطی ایده ای ابرانسانی

با اشتلمی پر از مخالف خوانی

در خویش فروخزیده ام لیسک وار

بیرون نخزم مگر زند بارانی

 

در پیش نگاه خلق خوارم کردید

بیغاره و ناسزا نثارم کردید

در چاله ی انزوا مرا خواباندید  

با نفرت و کینه سنگسارم کردید

 

عرف از ستم ، از شائبه لبریز شده ست

مانند یکی خنجر خونریز شده ست

ویرانگر هر فکر نو و ایده ی بکر

همپالکی حضرت چنگیز شده ست

 

بذری ز درون خاک فرهنگ نرست

تا آفت افترا نکردش پی سست

فرهنگ و هنر شمایل مذهب نیست

آیینه ی کور پیش چشم من و توست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

وقتی که سخن به واژه ی داد رسید

چون بوف دلم ز حق مظلوم تپید

آنقدر گریستم من از اشک یتیم

کز عمق گلو سه قطره ی سرخ چکید

 

وقتی که بُزک مرد هنوز آبان بود

در پیکر رنجور طبیعت جان بود

ای کاش نمرده بود و شیرش امسال

بر سفره ی عید همنشین نان بود

 

در بازی عشق تاس انداخته ایم

با یک شش و بش قافیه را باخته ایم

وز سکه ی قلب آرزوهای بزرگ

تاوان شکست خویش پرداخته ایم

 

با منطق و عقل ، تند و تیزی کافی ست

جزمی نگری، خردستیزی کافی ست

بی حرمت تن نمی توان اندیشید

سرکوبی امیال غریزی کافی ست

 

در  محکمه ی فقر و تهی دستی ما

محکوم به مرگ می شود سستی ما

در دفتر تاریخ کهنسال بشر

غمنامه ی رنج می شود هستی ما

 

گفتند و نوشتند به الفاظ سلیس

درباره ی سانسور چیزی ننویس

هر بار که خواستیم حرفی بزنیم

گفتند ببند فکّ خود را. خفه! هیس!

 

از بطن دروغ روی خشت افتادیم

بی ریخت و ناپسند و زشت افتادیم

تا میوه ی خوشگوار غفلت خوردیم

از دوزخ رنج در بهشت افتادیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

اوضاع خراب رو به بهبود نرفت

کابوس سیاه وحشت آلود نرفت

زین آتش خان و مان برانداز مهیب

در چشم کسی به غیر ما دود نرفت

 

از عرف سیاه دائما ً در تنشیم

با سنّت ارتجاع در کشمکشیم

 مشکوک به یاریّ شما مردم رند

بیزار ز هر نصیحت و سرزنشیم

 

زود آمده بود شک ولی زود نرفت

نومیدی و غم به وقت موعود نرفت

بر آتش انزجار و نادانی خلق

جزغاله شد آن خلیل و نمرود نرفت

 

شاعر همه آزردگی است و گله گی ست

انباشته از پوچی و بی حوصله گی ست

در غلغله بازار دروغ و خفقان  

دلمرده ز بی کاری و بی مشغله گی ست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

بر گرد خرافات و ریا حج کردیم

با هر نظر و تحولی لج کردیم

بر بستر مدفوع زمان بالیدیم

سر پیش هر آبروبری کج کردیم

 

بی بتّه و دمدمی مزاجیم همه

مقهور جذام احتیاجیم همه

بی رحم و قناس و ناقص الخلقه و گول

آلوده ی ننگ اعوجاجیم همه

 

گفتند به ما که خارق عادات است

برخی گفتند قبله ی حاجات است

تا دست به ادراک هنر آلودیم

دیدیم هنر عرصه ی تبلیغات است

 

در ساحت زندگی قدم رنجه کنید

با سنت مرگ دست در پنجه کنید

هم نوشدگی ّ ذهن را سخته کنید

هم کهنگی نگاه را سنجه کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

شب تاریک بی ماه و ستاره

غم و اندوه شاعر بی شماره

که در خاک سیاه ظلم و تبعیض

درخت ناامیدی ریشه داره

 

شب تاریک بی ماه و ستاره

سراپای وجودم یاد یاره

و می سوزم از این ماتم که اون یار

مرا اصلاً به یادش هم نیاره

 

شب تاریک بی ماه و ستاره

دو چشمم خیس و جانم بی قراره

چه می شد باد بی رحم زمستون

اقلا ً بوی فردا رو بیاره

 

 

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

غم غربت به جانم می زنه چنگ

خدایا وارهانم  زین مکافات

از این انبوه بی احساس وفرهنگ

 

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

امیدم رو به نابودی و بی رنگ

عذاب بی کسی خروار خروار

از اینجا تا وطن فرسنگ فرسنگ

 

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

که با من زندگی دارد سر جنگ

ندارم لاافل سنگ صبوری

که با یادش نهم سر بر سر سنگ

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

وقتی تب انقلاب هم جیره ای است....

پاداش امید قتل زنجیره ای است...

بیهوده در انتظار موعود مباش

کان حادثه جو مترسکی شیره ای است

 

در اوج سپیده دم سیامست شدیم

از شدّت ارتفاع خود پست شدیم

وز ترس طناب دار و اعدام و پلیس

روشن نگران اهل و پابست شدیم

 

بر کرسی دادگاه زنجیر شدیم

آماج هزار فحش و تکفیر شدیم

وز ضربه ی چکّشی که بر داد نواخت

نا غافل و بی هوا نفس گیر شدیم

 

در دوره ی نامساعدی روییدیم

هر گونه بلا و آفتی را دیدیم

وز گلشن نامرادی و بی برگی

گلهای سیاه یاءس را بوییدیم

 

شاهان همه همدست ایادی بودند

مصداق شکست و نامرادی بودند

از دور به سان دیو می غرّیدند

دیوان نه که آسیای بادی بودند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گلبوسه به مرگ می زند هستی ما

هشیاری ماست اوج سرمستی ما

روشن نگری شگرد تردستی ما

پیرایه ی جان ما،  تهی دستی ما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 3:59  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

از خواب خوش خیال لختی جستیم

وز عادت نادیدن حق وارستیم

دیدیم که داس مرگ بر گردن ماست

پس دیده به روی واقعیت بستیم

 

 ۲

 

تاریخ ما تهاجم افراسیاب هاست

از خون خلق گردش سهرآسیاب هاست

پرسیدن سوال بدون جواب هاست

دزدی و یاءس و خودکشی بی حساب هاست

 

۳

 

حوّا تر از آنم که شوم بچّه ی آدم

در پیش نهاد همگان پادنهادم

آگاهم از آگاهی مردانه ی گیتی

زینروی به قانون خدا پای نهادم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 3:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

غزلی تقدیم به مادر " صغرا خانم چرخوگر " با تمامی وجودم؛ که نامش همیشه جاوید وبلند آوازه بماناد:

 

چشمه ی عشق به جوش آمد و دل جاری شد

ناامیدی به فراسوی عدم تاری شد

چهره در چهره سراپرده ی نقاشی ذوق

مملو از هستی و زیبایی و سرشاری شد

جان علوی به گِل آمود در آفاق سکوت

پرده در پرده پر از لعبت بازاری شد

بال در بال، ملائک همه در رقص و سماع

کوه را مرتبه ی بی سر و دستاری شد

آسمان عربده جست از نفس هستی صبح

رنگ در رنگ بهار آیت بیداری شد

عشق بارید و همه تشنه لبان مست شدند

مستی از باغ عدن در دل ما ساری شد.

سینه ی آدمی از نغمه ی دل بود تهی

شور افکند در او ضربی افشاری شد

عشوه آمد که توان برد به دل بار فراق؟

گوش افلاک کر از عربده ی آری شد

از مسیحادمی سیلی هول آور مرگ

مستی آشفت و دگر نوبت هشیاری شد

وز هراس آوری غیبت ناغافل دوست

خانه انباشته از وحشت بسیاری شد

دیده سرچشمه ی سیلاب گدازان نیاز

سینه آتشکده ی آه و غم و زاری شد

خنده پژمرد به روی لب از غصّه کبود

سینه از جوشش غم معدن اسراری شد

خانه خالی و سفر رفته دگر خانه خدای

فصل بیگانگی و موسم طرّاری شد

ناگهان از دل افلاک برون جست امید  

دیده آراسته از خال و خط یاری شد

خرد شد شیشه ی اندوه به  دلکوبه ی عشق

نوبت عاشقی و فصل سبکباری شد

چنگ افکند در آفاق بشر از همه سوی

تا که سر در قدم نقطه ی پرگاری شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 2:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

دلداده به باغ ملکوتم کردی

شایسته ی تبعید و هبوطم کردی

آکنده ز آهنگ سقوطم کردی

رندانه به زنجیر سکوتم کردی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 3:59  توسط مهدی فتوحی  | 

 

این قصیده را با الهام از ترجمه ی احسان زارع از شعر خطاب به ایتالیای جاکومو لئوپاردی نوشتم و تقدیمش می کنم به مادر زخمی ام ، ایران.

 

نازک آرای سرشک از دل توفان برخاست

در ّ غلتنده به قلّاده ی این عشق رواست

میهن! ای پاره ی تن! دیده ترا، گریه تراست

چهره از بهر تو آغشته به خون دل ماست

ما غریبان تو دلتنگ و تو داری سر جنگ

با اسیران غمت اینهمه تحقیر چراست؟

در حضور تو گرامی سخنم روحگزای

وز نگاریدن نامت قلمم کامرواست

بذر ایمان تو در بستر زهدان وجود

رسته از شعله ی احساس و غرور است و رضاست

ریشه گسترده ستونهات به خاکی که دل است

سایه افکنده شکوهت به جهانی که رواست

سقف تاریخ سرافراز ز ستواری توست

بر پی توست که بنیاد زمان پابرجاست

شوکران شکرین تو گوارای وجود

نوشداروی وصال تو به هر درد دواست

دوست از شوکت یاد تو کند فخر به چرخ

دشمن از هیبت نام تو به خوف است و رجاست

دلبریده ز تو در عین رهایی در بند

بنده ی عشق تو از نکبت زنجیر رهاست

جاودانه ست هر آن کو که تو را فخر فزود

نامبرداری تو سرّ خلود است و بقاست

جشن نوروز تو آغاز شکوفایی عشق

مهرگان موسم برداشت محصول وفاست

آب های تو گواراتر، از آب حیات

سنگ های تو گرانقدر تر از شمش طلا ست

نیک اندیش تو را نیش تو باشد چون نوش

مهرورزی تو چون تلخی داروی شفاست

در همه نقشه ی دنیا تویی آن مرکز ثقل

نام دروازه ی تاریخ  بر این ملک سزاست

رد آثار تو در جمله ی اقوام پدید

جای پای تو در اقصای زمین ثبت و به جاست

مهد نقاشی و معماری و موسیقی و رقص

خود تو گویی که همین خانه بهین خاک خداست

قلب تاریخ تویی با تن رنجور و نحیف

ای دریغا که تو را هر چه نوشتند خطاست

هر که از راه رسید آمد و زخمت زد و رفت

هر شهنشاه کمی از زر و از ارج تو کاست

کو هنرورزی یونانی و اعراب و مغول ؟

آن چه کردند همه غارت و قتل است و جفاست

سخت بنیاد سرافرازی این ملک سترگ

روی آزادگی کوروش و شاپور بناست 

می کشم نعره و فریاد ز تنهایی خویش

می کنم ناله و افغان به صدایی که رساست

از گروهان هژیران وطنخواه  ودلیر

مازیار و سورن و بابک و یعقوب کجاست؟

دین آلوده تهی ساخته دل را ز امید

قلب مردم همه پژمرده ز نیرنگ و ریاست

گله  ای گرگ عباپوش به ده تاخته است

نیت خالص مردم همگی دفع بلاست

زندگی دست کشیده ست ز پویایی خویش

از همه خانه به  پا هق هق سوگ است و عزاست

پس چه شد شور عدالت طلبی در دل خلق

پس چرا شکوه ی مردم همه در پیش خداست؟

تا به کی  ناله ی مردم همه در زیر لب است

تا به کی پشت وطن پیش ستمکار دوتاست

زیر شلاق ستمکاری شاهان قجر

موج مشروطه مگر بهر تو برپای نخاست؟

خود مگر بهر تو این قافله از خواب نجست؟

خلق، آزادی و تغییر و مساوات نخواست؟

بار دیگر ستم آوار شده بر سر ما

پارسایان مددی تا علم جور به پاست

فقر و تبعیض و ستم راه مساوات زده ست

هر کسی را که به دل سوز بُوَد جامه قباست

از فراسوی کویر و ری و البرز و خزر

تندر خشم ز بیداد ستمگر به نواست

آرزوی همگان رونق و آبادی توست

خلقی از عمق وجود آتیه را چشم به راست

روز آزادی و قانون و مساوات و رفاه

روز امید و سبکبالی و پیروزی ماست

در درون دل مردم همه امید و نشاط

بر لب خلق همه آیه ی لاحول ولاست

دیر نبود که ببینیم رهایی تو را

زود بادا که ببینی به دل خلق چه هاست

نیکخواه تو به هر جای جهان دیرزیاد 

وای بر دشمن و بدخواه که محکوم فناست

عاشقان بر شب مهتاب تو دلباخته اند

طبع شاعر همه شب منتظر باد صباست

 

( در غربت تریسته، سپتامبر 2008  )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

اندیشه خراب توست سامانش ده

مرده دل نا امید را جانش ده

وین مرگ هماره را تو پایانش ده

یک زندگی جدید تاوانش ده

 

 

در بازی بردگی زبردست شدیم

در ظلم به زیر دست تردست شدیم

از لذت انتقام سرمست و حریص

وز ثروت آرزو تهی دست شدیم

 

 

در صفحه ی تقویم زمان می میرد

در بستر تکرار زبان می میرد

آغاز تباهی وطن زان لحظه ست

کز پختگی پیر جوان می میرد

 

 

بر کرسی دادگاه زنجیر شدیم

آماج هزار فحش و تکفیر شدیم

با حذف دو ویرگول ناقابل و خرد

نا غافل و بی هوا نفس گیر شدیم

 

 

گفتی که سپیده پشت آن مه دود است

وز بهر طلوع رنگ قدری زود است

تا مرگ ، شکیب کرده، آماسیدیم

غافل که نگاه ما به مرگ آلوده است

 

 

با دین ستیزه جوی درگیر شدیم

وز دادگریّ او نمک گیر شدیم

در صفحه ی رویداد و در صفحه ی مرگ

آویخته بر قناره تصویر شدیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:20  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Magot hiela Ferdowsi in Tehran.

 

هنوز از درد رخسارش عبوسه

و رنگش مثل رنگ آبنوسه

عرب زخمی ز تیغ شاهنامه ست

ببین این حکمت استاد توسه

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

از آذربایجان تا کوه الوند

ز پیرانشهر تا قلب دماوند

ز مکران تا سرخس و رود اروند

حریم خانه و ناموس مایند

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ظلمت دیرپای شب یلدا را

کدام جرقه در هم می شکند

کدام آذرخش ؟

و سکوت مرگ مفاجا را

کدام

ولوله  می میراند؟

 

 

بگو بهار نیاید

تا من

لباس کهنه ی نوروزی خود را

بار دیگر

وصله پینه کنم.

بهار را با خجلت دوباره نمی خواهم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 4:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اگر دین رحمت ٌ للعالمینه

اگر اسلام راه آخرینه

اگر عدل از اصول ناب دینه

چرا پس روزگار ما چنینه

 

خدایا تا به کی فقر و نداری؟

چقدر آخر فغان و آه و زاری؟

مگر این بنده ی مخلص چه کرده؟

نمی خوای آدمو راحت بذاری؟

 

زمین آونگ تکرار زمونه

زمون احساس گنگی در زبونه

و در این آبخوست بی پناهی

بشر محتاج آزادی و نونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Achaemenid_Empire

 

( نقشه ی ایران در دوران هخامنشیان )

 

 

خلیج از پارسایان نامور شد

خزر از نام کاسی بهره ور شد

ببین با مادر میهن چه کردند

که کودک منکر نام پدر شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:44  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

در چار راه هر طرف ایست

کاری به غیر از زندگی نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

آنان که به جرم عشق اعدام شدند

آزاد و رها و نیک فرجام شدند

وآنان که به سنگسار دل خام شدند

بیگانه ز خویش و مرگ آشام شدند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 6:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

عرب ها میوه هایم را چریدند

مغولها ریشه هایم را جویدند

و افغانی و ترک و غربی و روس

به قربانگاه یغمایم کشیدند

 

نگا کن رد ّ شلاقه به گرده م

برای حرف حق شلّاق خورده م

به جرم زیستن زندان کشیده م

برای زندگی با عشق مرده م

 

اگر مغبون و دلتنگ و غمینم

و گر مجروح و مطرود و حزینم

در این آشفته بازار تباهی

یکی از مردم ایران زمینم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

 

یاءس دیرانجام مرا

واژه

رسا نیست

واژه،

حتا اگر خدا

و صدا

حتا اگر که ماندنی و رها،

باز نومیدی مرا

کارگشا نیست

سکوت

سکوت

سسسسس..........

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

دل تنگ

آشوب و جنگ

سکوت و سنگ

از همه رنگ

شهر، شهر ، شهر فرنگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 2:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

وطنم گنج من است

میهنم قلب پر از رنج من است

شاهراه گذر رنج جهان ،

درد پیدا و نهان؛

هر که از راه رسیده ست

آشنا یا  که غریب

چنگ افکنده در اوی و

به صدش حیله شکسته است

زخم وامانده ی این قلب

رنگ بهبود ندیده ست

و نه داروی طبیب؛

دلم آزرده و خسته است

دل من

بغض باران شمال

دل من

هرم دریای جنوب

دل من

پل پیروزی غرب

دل من

قفل دروازه ی شرق

دل ایرانی من قلب جهان است

ولیک

دلم از درد نرسته است.

دلم آزرده و خسته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 3:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

چشی از غصه ی ما تر نمی شه

کسی تنهائیو از بر نمی شه

ولی با عشق هم محشر نمی شه

دیگه اوضاع از این بدتر نمی شه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نه خواهان سفرم به " کاپوت موندیس "

و نه طالب دیدار پاریس

با خود به " لوتوفاژ"م ببر. آه، ای اولیس!

که من بر آنم تا

با تماشای " لوتوس " ها

به یاد آورم خاموش

شهر فراموش

خانه ی داریوش

پارسه را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

غزل ۱۲

 

هنگام خشم،  صامت و بی واک می شویم

گاهان صبر، حاضر و بی باک می شویم

در شرمگاه ثانیه  آونگ می خوریم

وز سنگسار فاجعه در خاک می شویم

چون بیوراسپ مزد خوراک فریب را

از بوسه گاه عاطفه ضحّاک می شویم

قد می کشیم و از دل زهدان آرزوی

تا شوره زار جامعه سفّاک می شویم

در مرگزار حادثه در خویش می خزیم

وز نوشمرگ خاطره چالاک می شویم

از شعر و از ترانه و از رقص و از سماع

وز داردار و رُپ رُپه غمناک می شویم

در پهنجای شائبه فریاد می کشیم

وز تنگنای فلسفه هتّاک می شویم

در چاه صبر ، بسته به زنجیر جهل خویش

در انتظار لطف تو الهاک می شویم

هنگام نزع؛ از نفس شوم احتیاج

سوداییان عالم ادراک می شویم

وز لنگ لنگ ثانیه تا تیزتیزِ مرگ

بر خویش و بر یقین تو شکّاک می شویم

آهسته می خزیم به دنیای خاطرات

وز دفتر سترگ زمان پاک می شویم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:13  توسط مهدی فتوحی  | 

مطالب قدیمی‌تر