ده سالی از نوشتن این مثنوی می گذرد. در میان اوراق باطله ام پیدایش کردم و با کمی ویرایش اینجا می آورم:
مثنوی ۲
دوبیتی چند گفتم در حق زن
که خوانندش سر هر کوی و برزن
که اندر سایه ی مضمون نابش
شود مشهور مدّاح خرابش
به آب و نام و نانی دست یابد
و او هم روی پرّ قو بخوابد
که تا مضمون زن داغ است باید
بچسباند که نانی حاصل آید
بدون پول و زن دنیا زبون است
و فعل لازم بی دال و نون است
چگونه می توان بی زن ظنین شد
و یا زنبور زرد انگبین شد
که بی ظن هر ظنینی عین این است
مرید فسق شیطان لعین است
چگونه می توان سوزن به نخ کرد
و یا انگشت در چاه زنخ کرد
و یا بر کفتران ارزن فروریخت
و یا بر قفل در زنجیر آویخت
دو پای زندگی بی زن علیل است
و بی زن حالیا زنبیل بیل است
همه اشیاء ارزنده ند ارده
همه اشخاص سازنده ند ساده
مقیمانی که در مازندران اند
جدا زو بیخ گیس مادران اند
تو گویی هیبت برزنگی مست
تماما از حضور سبز زن هست
زنخ بی زن به آنی می شود اخ
و سرزنده به بادی می زند یخ
کند زنبق بدون زن هیاهو
و ارزن عر زند بی رویت او
بدون زن بماند فرد فرزند
کند برعکس اثر اوراد پازند
نباید هیچ کس را سرزنش کرد
که می باید کلاهی بر سرش کرد
هر آن جنسی که قحط و جیره بندی ست
کلام زن بدان زنجیر و بندی ست
زمان شاه بد نامش ضعیفه
ولی حالا دگر جنس لطیفه
کنون تاج سر آزادگان است
و خانه بی حضورش پادگان است
به رای العین می بینم من اینجا
که زن گردیده دست افزار اقا
ندارد حق رای و اعتراضی
بباید باشد او خرسند و راضی
که مردان طبق نص پاک قران
دو کرّت برترند از این ضعیفان
قصاص قتل زن زندان و حبس است
ولی در حق مردان قتل نفس است
و سهم ارث او نیمی ست از مرد
نشاید چند و چون در این سخن کرد
چنین است عادت مردان این شهر
نمی شاید شنا کردن در این نهر
هلا ای آن که چون من هستی علاف
نمی خواهی کنی بر خلق اجحاف
و می خواهی زنان همپای مردان
رها بالند در این گوی گردان
بگو بینی و بین الله آیا
مگر مردان مردند اینجا؟