تبليغاتX
سکوت محض
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 

- اگر نظری به نقشه ی جهان بیندازید در می یابید که ما در این کره ی خاکی دو امریکا داریم. امریکای لاتین و امریکای لاتان.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

71- نمی دانم چه حکمتی است که افراد گوشت تلخ بیشتر خودشیرینی می کنند.

72- نتیجه ی اخلاقی یبوست ذهن، بیرون روی زبانی و تهوع رفتاری است.

 

73- یک دیالوگ عاشقانه:

-         عزیزم ! تو اونوقتا منو خیلی دوست داشتی؛ مگه نه؟

-         آره. ولی تو هیچ وقت نمی فهمیدیش.

-         ولی الان دیگه اصلا ً دوستم نداری و من اینو خیلی خوب می فهمم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

16

 

امان از قصّه ی خواب آور عشق

که نسل آدمی شد منتر عشق

همین که خاک حوّا رو سرشتند

یه فس دعوا مرافع شد سر عشق

 

17

 

 

نه خانی تو، نه ملّایی، نه میری

مگر آورده ای ما را اسیری؟

دُرُس وقتی که می خوام گُر بگیرم

محل سگ نمی ذاری و می ری

 

 

18

 

تو هم لکاته ای و هم اثیری

الهی زنده باشی  و نمیری

همین که حسّ ما از گُل می افته

میای آتش می افروزی ومی ری

 

 

19

 

چه گیجی می ره باز این مغز کلّه م

بذارینم برم همراه گلّه م

نمی خوام از شما مردم پشیزی

به غیر از کوزه آب و نون بلّه م

  

 

20

 

می گن ما ها همه رجّاله هستیم

یه مُش لکّاته و مُحتاله هستیم

همینی هس که هس؛ بودو که واردی

عزیزم ! آش کشک خاله هستیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

14

 

نمی شه قِر ندی؛ اطوار نریزی؟

مث ما هم بگیری درز پیزی  ؟

نمی ترسی مگه از نهی منکر

به ضرب پنجه بکس و برق تیزی؟

 

 

15

 

نمی پرسی دیگه احوالمونو

نمی دزدی دیگه اموالمونو

شنیده م آس قلبت رو ربوده ند....

نمی خوای کف بری تکخالمونو؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

به باقالی پلو سوگند و دیزی

به کِیف ِخوردن و میل ِغریزی

که می میرم برا گوشفیل لبهات

مث نون خامه ای واسه م عزیزی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

با یکی از کودکان فامیل که مدتی است به مهدکودک می رود صحبت می کردم و ازش می پرسیدم در مهد کودک به شما چه چیزهایی یاد می دهند و او می گفت: شعر، آواز،بازی، قصه و ضرب المثل؛ که یک هو چشم هام چهارتا شد وگوشهام وا و بلافاصله پرسیدم: چه جور ضرب المثلهایی به تان یاد می دهند؟ عموجان! می توانی چندتاشان را برایم بگویی؟ گفت:

مثلا ً:

کوه به کوه می رسه ، آدم به آدم نمی رسه.

یا

گر صبر کنی ز غوله حلوا سازیم.

 

که دیگر نتوانستم خودداری کنم و به قول اصفهانی ها از خنده پکیدم. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نه

تردیدی

بر جای بنمانده است

حتا

قاطعیت وجو تو

کز سرانجام خویش

به تردیدم افکند...

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد

هر چند بناگاهان را

به در کوفتن

پاسخی نمی آید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خوشم، شادم، که تو بختت به کامه

سرافرازم که تو عیشت مدامه

هر از گاهی به یاد ما لبی بوس

صفای هر چه یار با مرامه

 

دل من مثل دریای عمیقه

خراب مهربونی رفیقه

بکن تو پاچه م ؛ عیبی یُخدی؛ امّا

نگو یارو نفهم و خنگ و بیغه

 

درسته؛ نیّت عاشق کثیفه

و عشق اصلا ً ادا اطوار و قیفه

نداره جز عذاب و درد و نکبت

ولی گفته ن به ما فنّی شریفه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۲

 

حروفچین بی تجربه ی ما در متن گفتگوی خبرنگاری با یک استاد فلسفه که داشت درباره ی یکی دیگر از فلاسفه صحبت ودر برابر اندیشه های او از ذهنیت خودش دفاع می کرد ؛ در جمله ی " من هم با  مقاله ای از پسش برآمدم"؛ مقاله را نوشته بود ملاقه. من هم چون با حرفهای آن اندیشمند معاصر مخالف بودم و ازش خوشم نمی آمد، متن را تصحیح نکردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 1:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آقا از قدیم گفته اند ندیدن کی بود مانند دیدن. این را دیگر راستی راستی خودم در روزنامه دیدم. بله در زمان جنگ های داخلی افغانستان خبری خواندم با این مضمون که نیروهای انتظامی یک مهاجر افغان را در نزدیکی های سمنان دستگیر کرده اند در حالی که او یک گونی پر از تریاک به همراه خود داشته . وقتی از او پرسیدند چگونه توانسته اینهمه مواد مخدر را از مرز عبور دهد جواب داده بود: با پای پیاده و با گذر از کوهستانهای صعب العبور توانسته خود را به این مکان برساند. بیچاره تمام راه افغانستان تا سمنان را پیاده از کوهها گذشته بود. آن هم با کوله باری از تریاک بر دوش و از مرزهای بسته ای که سگ هم نمی تواند ازش بگذرد. حیرتزده خبر را دو سه بار خواندم و بی اختیار بر زبانم رفت:

گر نگهدار من آن است که من می دانم

شیره در در دل صد جنگ نگه می دارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:57  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خدا اموات شما را بیامرزد. ما یک دایی داشتیم که سال پیش عمرش را داد به شما. او یک اصطلاحی داشت که من بسیار از این اصطلاح خوشم می آمد و می آید. او همیشه می گفت:

مرد هم مردهای قدیم. یک استنبلی می ریدند.

حالا در این که او چرا معیار سنجش ریدمان مردان قدیم را یک استنبلی قرار داده بود ، جای بحث بسیار است. شاید این بر می گردد به ذهنیت او که متاثر بود از ذهنیت کارگران ساختمانی که سنجه ی بردن خاک و ملات را برای ساختمان سازی یک استنبلی می دانستند. اما آنچه من می خواهم بگویم این است که این جمله در بسیاری از رفتار و گفتار و اندیشه های ما مصداق دارد. چون تا صحبت از گذشته می شود همه با یک حسرت وصف ناپذیری می گویند: آه ما در گذشته فلان بودیم و بهمان می کردیم و این را داشتیم و آن را داشتیم و این جورمی کردیم و آن جور می کردیم و ال و بل که بیا و بشنو. حالا یکی هم نیست بگوید اگر گذشته خوب بود که ما باید الان در وضعیت بهتری می بودیم که. اصلا ً چرا شما خواستید گذشته را عوض کنید؟ مگر مرض داشتید؟ اینجاست که پای واقعیت به میان می آید و سند و مدرک که نه بابا آن گذشته هم همچین آش دهن سوزی نبوده. گذشته هم همان حال زمان قدیم است. با همه ی کثافت کاری ها و لش بازی ها و خرمقدّسی ها و هزاران آشغال دیگر. یک نگاهی به عکس ها و متن های دوران قاجار بیندازید. ببینید چقدرما انسانهای جالبی بودیم. معتاد. فقیر. بدبخت. مریض. بدسلیقه. کثیف. دزد. هیز. چاپلوس. نان به نرخ روز خور و فرصت طلب. حرف مفت زن. دروغگو. لاف زن. ترسو. اخته، مصرفی، آلت دست، پوفیوز، بله قربان گو، بی مصرف . بله این گذشته ی ماست و از آن هم گریزی نیست. استثناها به کنار . منظور من آدمهایی مثل امیرکبیر و قائم مقام و این ها نیست. منظورم عوام ملت ایران است. باری این حس گذشته شیفتگی بد دردی ست که دامان همه ی زندگی ما را گرفته و در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و روابط خانوادگی ما حتا چنگ انداخته و  گند زده به همه چیز ما. مثلا ًاگر در گذشته یک خری در خانواده فلان غلطی را کرده، بقیه هم باید از او متاثر شوند و بهمان گه را بخورند. حالا تو بیا بگو که فلان کسک اندازه ی یک الاغ فهم ندارد و فرق سوفیا لورن را با سفیه لره نمی داند. روزگارت را سیاه می کنند و چوب آتشین که جای خود دارد ، چوب آهنین !!!!! در هر چه نابدترت می تپانند. همین خانواده های محترم را می گویم . راه دوری نمی روم. بس است دیگر. تا کی خاله زنک بازی . تا کی دروغگویی و لاف زنی. تا کی باید بگوییم برادر من بهمن بود، برادر من ده من بود. تا کی  باید استفراغ دیگران را غرغره کنیم. کی می  خواهیم به خود بیاییم؟ تا کی باید به گذشته به دید یک معشوق بنگریم. کی دست از این مسخره بازی ها بر می داریم؟ کافی است دیگر. زندگی چند نسل دیگر باید تباه شود تا ما به خودمان بیاییم و فکری برای فردای فرزندانمان بکنیم؟ به قول شاعر:   

سبکبالان خرامیدند و رفتند

به سرتا پای ما ریدند و رفتند.

به قصد اعتلای نام ایران

عجب مردانه شاشیدند و رفتند

چه سنگین بود حجم خایه هاشان

سبکبالانه مالیدند و رفتند

تمام درد ها و نقص ها را

بدیدند وبخندیدند و رفتند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

قضا را مستی ام در حجره به پیش آمد.  یکدست جام باده و یک دست تیغ تیز. افتان و خیزان و ناسزا گویان به زمین و آسمان... جام را بر سینه ام کوفت و دشنام گویی آغازید و عربده کشید خلق الله را که این نامرد به ریش من می خندید. ترس و وحشت مرگ را دم در کشیده، لب فروبستم که دست در گریبانم کرده بود و تیغ آخته بر گلویم نهاده و در پی کسب دیناری چند، آبرو می فروخت؛ که دوستی ام از دوستان به فریاد آمد و توپوزی بر سرش کوفت و مست، غرق خون از حال رفت . گریبانم کز دستش استخلاص یافت بر سرش خفتم و احوالش جستم که رسم مروت نبود مدهوشی را غرقه در اوهام و درد رها کردن. درد را مستی اش اندکی پریده و حالش به جای آمده بود که بالبداهه بر زبانم رفت:   

دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی

ز کدام باده ساقی به من جواد دادی

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 17:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خواستم آشنای سریشی را بفرستم پی نخود سیاه. تیز بود و فهمید و بهم گفت: می خواهی مرا از سرت باز کنی؟ پاسخ دادم: بله. گفت: چرا؟ گفتم: چون نمی توانم از تهم بازت کنم. اندیشمندانه به من نگریست و گفت: پس می خواهی دست به سرم کنی؟! گفتم: بله. گفت: آخر چرا؟ گفتم: چون نمی توانم دست به تهت بکنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۳

حروفچین مجله هنگام حروفچینی یک نامه ی نسبتا ً عاشقانه از یک استاد مسلم ادبیات که کلی هم کباده ی شعر و نثر می کشید به یکی دیگر، در انتهای نامه، در کنار امضای استاد، ترکیب " با تشکر" را نوشته بود : " با تشر". صدایش را در نیاورید ها. من در حالی که توی دلم داشتم از خنده ریسه می رفتم، متن را همانطور دست نخورده فرستادم برای چاپ.

 

۴

یکی دیگر از غلطهایی که حروفچین مجله هنگام حروفچینی  کرده بود، نوشتن اصطلاح نقش برجسته به صورت نعش برجسته بود. مقاله را خواندم و دیدم درباره ی کیرتیر، موبد دوران ساسانی است. غلط را تصحیح نکردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 12:57  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شعری پست مدرن ، محصول مشترک من و فردوسی. البته ظاهر شعر یک قصیده ی شدیدا ً کهنه به سبک خراسانی است ولی باید توجه داشته باشید که تمامی ابیات این شعر از آن فردوسی است و من فقط  از جاهای مختلف شاهنامه برگزیده ام و در کنار هم چیده امشان تا به قول آدم های خیلی باسواد امروزی خوانش جدیدی از آن ارائه دهم.

 

کنون خورد باید می خوشگوار

که می بوی مشک آید از جویبار

هوا خوشگوار و زمین پر نگار،

نه گرم ونه سرد و همیشه بهار،

نوازنده بلبل به باغ اندرون،

به هر جای باز شکاری به کار،

گرازنده آهو به راغ اندرون

شود ایمن از گردش روزگار،

همان نامداران زرین کمر

جهاندیدگان از در کارزار

همان تازی اسپان آکنده یال

به میدان چوگان و بزم شکار

بدان ایزدی فر ّ و جاه و کیان

می و رامش و زخم چوگان و کار

بزرگی و گردی و نام بلند

همی جستم از داور کردگار

یکایک بیامد خجسته سروش

که ای مهربان این سخن یاد دار

ز من هر چه خواهی تو فرمان کنم

که باشم بر آن آرزو کامگار

به پیش تو آرم همه هر چه هست

همان طوق و هم تخت و هم گوشوار

تو آن کن که بر یابی از روزگار

که کردار ماند ز ما یادگار

به آرام بنشین و بردار جام

که کشتی بکردی بر او بر گذار

ز تندی و تیزی مبر هیچ نام

به بدها دل دیو رنجور دار

چو ایمن شدی مرگ را دور کن

سخن های ناخوش ز من دور دار

می و مجلس آراست فرخ همال

برآمد دو هفته بر این روزگار

نشستیم با یکدگر شادکام

همه ساله خندان لب جویبار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح:

 

 

نشد با ما بمونی صاف و شفاف

نشد با هم بریم تا قلّه ی قاف

دل وقفم رو بردی و شکستی

بدون خوردن نداره مال اوقاف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:28  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح :

 

تو هم با ما شریک غم نبودی

رفیق و یاور و همدم نبودی

زدی زیرآبمونو محض تفریح

از این بی معرفتها کم نبودی

 

دلی که حیله ی پیمونت ُ خورد

به پای عشق تو خشکید و پژمرد

یه هو دیدی پرید از بوم چشمات

نگی بی معرفت بازی در آورد...

 

 تو رو جون ننه ت با ما یه رو باش

مث ما ساده و خنگ و ببو باش

یه ذره کم کن از اون آب و گیرا

درست عین همین نقش تتو باش

 

 به وقت خدمتم اهواز بودم

خراب دوتّا چشم ناز بودم

زد و برگ معافیّت گرفتم

چه می شد تا ابد سرباز بودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح:

 

ذلیل و زارمون کردی و رفتی

زدی ناکارمون کردی و رفتی

سری بودیم آخه بین سرها

مث خر بارمون کردی و رفتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح

 

برم قربون اون تار سبیلت

فدای زخم چاقو وُ زگیلت

دلم تنگه برای شرخری هات

واسه خُلبازی و از این قبیلت

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 12:38  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ای خدا این درز را دالان مکن

چاله های تنگ را تالان مکن

در جهنم جان هر چی اولیاست

هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

آقا این سیاستمداران زیله ی ما قلم به دست ها را سیاه کرده اند. به قول شاعر:

ساقی سیم ساق من کاینهمه ارد می دهد

کیست کسی که غیظ را کف به دهن نمی کند.

هر چند وقت یک بار این حضرات بر می دارند به یک شی ء مادر مرده ی بی زبان یک مفهوم متافیزیکی می دهند ، پدر صاحب بچه را در می آورند. حالا شما بخواه از آن شی ء استفاده ی هنری بکنی. مگر می شود؟ ضرتی مخاطب تو تحت تاثیر آن حرف سیاستمدار، از حضور آن شی ء در اثرت برداشتی می کند که بیا و تماشا کن. مثلا  ً همین کتاب و تفنگ . لابد جمله ی معروف موسولینی را شنیده اید که گفته: ( LIBRO E MOSCHETTO, FANNO FASCISTA PERFETTO ) یعنی کتاب و اسلحه ، یک فاشیست را کامل می کنند، از همان روزی که این جمله به دهان بنیتو موسولینی آمد؛ این دو شی ء محکوم شدند به یک تصور همگانی واحد در ذهن ایتالیایی های مادر مرده. حالا یکی نیست بگوید بابا این کتاب در ذات خود کتاب است و اسلحه هم فقط یک اسلحه است. حالا اگر تو می خواستی در یک کتاب آموزش آشپزی با گوشت مرغابی، یک شکارچی را با اسلحه بکشی که دارد یک مرغابی می دهد، به آشپز ِخانه  که در دستش کتاب آشپزی با مرغابی هم دارد، حتما ً ازت برداشت های فاشیستی می کردند. چون در این تصویر هم کتاب بود و هم اسلحه. حالا برویم سراغ داس و چکش ِ مرحوم که به خاطر کثافت کاری های یک مشت هوچی پوک، کاملا ً از ادبیات کنار گذاشته شدند و دیگر حتا کسی سراغی هم از آنها نمی گیرد. چون کوچکترین استفاده ی از آنها در یک اثر ادبی منجر به برچسب های بدی به آدم می شود که تا سالهای سال بیخ ریش آدم چسبیده است. حالا تو خودت را هفتاد لا چاک بزن که نه داس معنی کمونیستی دارد و نه چکش مفهوم سوسیالیستی. حالا که سیاستمداران بند کرده اند به حیوانات و چه می دانم یکی به بزغاله بند می کند و دیگری به سگ و فردا پس فردا به رطیل و هشت پا هم رحم نمی کنند. بابا کمی کوتاه بیایید. بگذارید طبیعت همان جور که هست باشد. دست از سر این اشیاء و موجودات موجود در محیط بکشید بروید تیغتان را بزنید. بابا عجب گیری کرده ایم ها؟ می گوید:

بیا تا نترسم من از مردمانی که روح سیاشان چراگاه جرثقیل است. بعله آقا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ما اهل هیچ فرقه ی مذمومه نیستیم

پرونده های راکد و مختومه نیستیم

کلّا که کلب مسلک و باری به هر طریق

حاشا که  خلق فاسد وجرثومه نیستیم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ذهن را خالی کنید از ادعا

لیسَ لِلانسان الا ما سَعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در پشت حجاب شعر باید

لطف بدن تو را نمودن

باید به پس زبان معیار

از هرم لبان تو سرودن

ناگاه به صنعت مراعات

یک بوسه ز کام تو ربودن

با طنز و مجاز و استعاره

بند شنل تو را گشودن

وآنگه به کنایه ها و تلمیح

در بستر گرم تو غنودن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح:

فدای عشوه و اخم و قمیشت

دلم می خواد بمونم بیخ ریشت

خداوندا به حق هشت و شیشت

ازم بگذر اگر هستم سریشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

آقا بعضی از مردم حیا را خورده اند و خجالت را قی کرده اند. الان یک چند وقتی است هر ننه قمری را می بینی بر می دارد برخی از اشعار شاعران قدیم را چپ و راست می کند و برخی مصراع ها را بر می دارد و حذف می کند و اصلا ً کل شعر را دور می ریزد و یک مصراع را در یک صفحه می نویسد و چه می دانم..... گند می زند توی شعر شاعر محترم و آخرش می گوید من خوانش خودم را از شعر شاعر دارم ، به کسی چه مربوط؟ یکی هم نیست بهش بگوید تو اصلا ً در اندازه ی این حرفها هستی یا نه. اگر این طور باشد که هر کس هر خوانشی دلش خواست از شعر شاعر داشته باشد که باید در شعر را گذاشت رفت پی کارش. خب اگر این طور که این آقایان می گویند باشد اگر روزی خدای ناکرده قزوینیان هم بردارند هر یک از ابیات زیر را در یک صفحه بنویسند و بگویند ما دوست داریم از دیوان سعدی یا حافظ خوانش خودمان را داشته باشیم نباید جلویشان ایستاد. آخر آنها هم حق دارند خوانش خودشان را از اشعار شاعران دیگر داشته باشند.

....کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد....

....کان سوخته را جان شد و آواز نیامد....

....کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش....

بابا یک تاریخی، یک ذهنیت و تجربه ی شاعری، یک محیط زیست اجتماعی و فرهنگی و روانشناختی  مولفی، یک مذهبی ، یک آیینی ، یک فلسفه و اندیشه ای هم بالاخره در نوشتن یک شعر دخیل است. این طور که نمی شود که؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:38  توسط مهدی فتوحی  | 

 

حضور انورتان عرض کنم که من از وقتی یادم می آید هر وقت چشمم به یک هنرمند خورده دیده ام دستش یک نخ سیگار هم هست. بعضی هاشان که کلکسییون اعتیادند. دیگر اسم نمی برم کی و کجا. مثل این که سیگار کشیدن و عرق خوردن و هرویین کفلمه کردن جزیی از سنت روشنفکری ماست. لابد می خواهند اینجوری بگویند ما آدم هایی هستیم که خیلی رنج می کشیم و هیچ چیز هم جز دود و الکل ما را تسکین نمی دهد. باری این حقیر فقیر سراپا تقصیر هم، برای این که از قافله ی هنرمندان عقب نمانم و نیز برای جلب ترحم دوستان و این که دیگران بهم بگویند ببین طفلک چه زجری می کشد، و برایم دل بسوزانند، خودم را زدم به اعتیاد . اعتیاد در مصرف چای و آب. دروغ چرا؟ جرات نداشتم مثل دیگران هرویین بکشم و یک دوباری هم که سیگار کشیدم دیدم دارم خفه می شوم و گفتم نمی خواهم و عطایش را به لقایش بخشیدم. اما برای عقب نماندن از قافله زدم به تیپ و توپ چای و اول ازیک لیوان شروع کردم و بعد یک قوری و بعد هم یک کتری. اوایل خوب بود و فقط یک مشکل داشتم و آن این بود که مدام دور از جناب... دور از جناب... دستشویی ام می گرفت. البته این اعتیاد چایخواری پر بدک هم نبود چون اینجوری پایم به تمام توالت های عمومی شهر، از توالت های مساجد و بیمارستان ها گرفته تا دستششویی های کتابخانه ها و اورژانس ها و ادارات باز شد و مجموعه ی بسیار نفیسی از دیوارنوشته های همشهریانم را جمع آوری کردم که به حول و قوه ی الهی روزی چاپشان خواهم کرد. اما به مرور دردسر تازه ای برایم پیش آمد و آن هم ناراحتی معده بود. دیدم  کم کم معده هه دارد بازی در می آورد. یک چند سالی تحمل کردم و جیک نزدم تا این که اوضاع وخیم شد و درد معده امانم را برید. البته از خیر نباید بگذریم. این درد بهانه ی خوبی بود برای سرباز زدن از کردن خیلی کارها که دلم نمی خواست انجامشان بدهم. ولی خب درد است دیگر، شوخی بر دار که نیست. تا این که گلاب به رویتان روزی اسهال خونی گرفتم و مجبور شدم بروم دکتر و دکتر هم بعد از معاینه های طولانی و خوراندن یک لیوان روغن کرچک و تپاندن یک لوله ی دراز آندوسکپی به حلقم گفت: می گذاشتی معده ت سوراخ می شد بعد می آمدی. اینجوری اگه بخوای به چایخواری ات ادامه بدی تا دو سال دیگه فاتحه ت خونده ست. تازه فهمیدم چه خبطی کرده ام. از همان روز در حضور دکتر داخلی خودم- البته حواستان که هست؟ من هم دکتر شخصی خودم را دارم، چون تازگی ها مد شده هر کس دکتر شخصی خودش را داشته باشد- قسم خوردم که دیگر لب به چای نزنم و دکتر هم فهرست بلندبالایی از چیزهایی را که نباید بخورم برایم برشمرد از قبیل خرما و گوجه فرنگی و پیاز و قهوه و الکل و خلاصه هر چیزی که دیر هضم باشد و محّرک معده. ما هم که تیغ مرگ دیگر آمده بود زیر گلویمان، جیک نزدیم و در بست پذیرفتیم و قرص های اومپرازول تجویزی دکتر را صبح به صبح ناشتا بالا انداختیم که زد و دکترمان در اثر خونریزی داخلی مرد. در مجلس ختمش از منشی اش پرسیدم  آخه دکترکه خودش این کاره بود دیگه چرا؟ گفت: مگه نمی دونستین دکتر اعتیاد شدیدی داشتن به خوردن الکل و چای و قهوه و.... تازه سیگار رو هم که آتش به آتیش روشن می کردن. البته واسه روشنفکرا بد نیست این کارا... اما خدای نکرده اگه حمید من لب به این چیزا بزنه تو خونه راهش نمی دم. در راه بازگشت از مجلس ترحیم دکتر داخلی ام مستقیم رفتم به یک قهوه خانه ی سنتی و یک قوری چای سفارش دادم و به سلامتی همه ی روشنفکرهای عالم پیاله پیاله نوشیدم.

بیت:

گفته بودم که دگر چای ننوشم و کنون

می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

امان از دست بچه های این دوره زمانه! دست هر چه آدم بزرگ را در حاضر جوابی از پشت بسته اند. در پارک نشسته بودم و به گیاهان زرد و رنگ و رو رفته ی دور و برم خیره شده بودم که دیدم بچه ی کوچک چهار پنج ساله ای  آمد و روی صندلی ، کنارم، نشست. به قصد باز کردن سر صحبت، با او همبازی شدم و شروع کردیم به گپ زدن با هم. از اسمش پرسیدم و از کس و کارش و این که خانه شان کجاست و چندتا خواهر و برادر دارد. بد مسّب نم پس نمی داد و لام تا کام حرف نمی زد و هی قمیش می آمد. تصمیم گرفتم کمی با او مزاح کنم و بازی زبانی. بهش گفتم: بابا جان! بگو دوچرخه. من ّ و مونّی کرد که یعنی نمی خواهم. می خواستم مثل قدیم ها وقتی گفت دوچرخه بلافاصله بهش بگویم: سیبیل بابات می چرخه. باز اصرار کردم: بگو باباجان. بگو دوچرخه. دوباره شانه بالا انداخت و ناز کرد. باز هم پافشاری کردم و گفتم: بگو دیگه. بگو دوچرخه. یکدفعه نه گذاشت و نه برداشت و با سری کج و انگشتی در بینی و پایی لگد زن گفت: سیبیل بابات دماغو.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

حروفچین مجلّه یک اشتباه لپّی کرده و روشنفکر را روشنکُفر نوشته بود. بین خودمان بماند، من موقع تصحیح متن، غلط را دیدم ولی به روی خودم نیاوردم. چون به نظرم پرهم بیراه نمی آمد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

و امّا.... راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکّرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخندانی و صرّافان بازار معانی وغوّاصان بحر کلام   و سیّاحان چهاراقلیم چین و هند و روم و شام و نوازندگان ارغنون ساز و صاحب خبران فسانه پردازو طغرا کشان امثله ی مشهور و نویسندگان هزاران رقعه و منشور و خداوندان اشارت و الهگان کتابت ، آورده اند..... به بارافتضاحی که مپرس. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

قضا را با دوستی گذرمان به ورزشگاه آزادی افتاد. غوغایی به پا بود که غوغای بازار شام در پیشش پچ پچ لشکر مور بود در مواجهه با نعره ی خیل پیل دمان. از هر طرف فریاد و غوغا و ناسزا و جملگی کش دار. زبان به کام تو نیست وقتی قدم به مرتبت ورزشگاه می گذاری. آن دوست را عنان اختیار از کف رفت و زبان ِ در کام کشیده را چون شمشیری از نیام برکشید و عربده جست. من اما سر به گریبان حیرت فروبرده در خلسه ی خجلت غوطه ور؛ درونت به جوش می آید و زبانت به خروش. ناسزا می گویی و ناروا. آزادی مطلق بیان است. مطلق ، به حق و نا به حق؛

بیت:

فحش می گویم و از گفته ی خو دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

و هیچ کس را هم پروای آن نیست که چه اش پیش خواهد آمد؛ که روح قبیله ی ورزش دوست یاور توست، و عجیب این روح بدزبان است و بد دهان. باری سر به جیب مراقبت فرو می برم و از خویشتن می پرسم : چه برسر درون خفته ی روح قبیله ی ما آمده که وقتی زبان می گشاید جز دشنامش در چنته نیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

می گه: پینوکیو آدم شد، تو نشدی.

می گم: بابا پینوکیو لااقل یه فرشته ی مهربون داشت که هر چن وقت یه بار یه دستی سر و گوشش بکشه.

می گه: آخه من چه گناهی کردم که باید با یه گربه نره ی پیر و غرغرو سر کنم.

می گم: برو روباه مکار! برو نذار دهنم واز شه، بگم اون چه رو که نباید بگم رو...

می گه: شما اصلا ً همه تون اینجوری این. اون از ننه ی نهنگت که پدر ژپتوی بدبختتو قورتش داده یه آبم روش، این از تو که می خوای ما رو هم بکشونی تو کام اون نهنگ.

می گم: اوه اوه جینا لولوی ما رو نیگاه چه زبونی واز کرده. فقط به جای جیک جیک می گه عر عر عر.

می گه تو اصلا ً ذاتت گربه صفته. بی چشم و رویی. هر کی بهت خوبی کنه چشمتو می بندی نبینیش. بی خود نیس اسمتو گذاشتم گربه نره.