اساساً عاشقی فعلی سیاسی ست
و در فحوای آن منظور خاصی ست
ز جنگ دائم عشّاق با عرف
هدف تغییر قانون اساسی ست
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
اساساً عاشقی فعلی سیاسی ست
و در فحوای آن منظور خاصی ست
ز جنگ دائم عشّاق با عرف
هدف تغییر قانون اساسی ست
به وبلاگ دوست خوبم زویا ابراهیمی سر زده بودم به این نشانی.( http://www.mordeedarghaab.blogfa.com/ ) حس شاعرانه اش آنقدر زلال بود که به شدت مرا گرفت. یادم آمد مدت هاست سخن عاشقانه نه نوشته ام و نه حتا شنیده ام. هر چه کردم نتوانستم چیز عاشقانه ای بنویسم. همین نتوانستنم را نوشتم.
از عشق و وفا شعر سرودن سخت است
هم شاعر و هم قافیه اش بدبخت است
ما ملت پیچیده سه بعدی هستیم
دنیای رمانتیک جهانی تخت است
۱
آن مرد که با عینک و با کیف آمد
با قمپز و قمبیل و قر و قیف آمد
با آن که سراسر پُزِ دانایی بود
با ذهنیتی پر ز اراجیف آمد
۲
در ظاهر اگرچه باوقاریم همه
از بخت سیاه خود شکاریم همه
همخوابه ی مادران و خونی پدر
مانند ادیپ شهریاریم همه
۳
یک روز هواخواه ژولیت شده ایم
یک روز ستایشگر مکبت شده ایم
باد از چه جهت می وزد امروز که ما
بازیگر شخصیت هملت شده ایم
۴
با آن که مشاور اتللو نشدیم
شرمنده ی دوستان و یاگو نشدیم
در امر جنایت و تجاوز به زنان
هرکول بلی ولی پوآرو نشدیم
۱
وقتی حرفی برای گفتن ندارم. سکوت می کنم و می اندیشم.
۲
دلم می خواد که " هیع " بارون بباره
و " هیع " عطر گلا رو دربیاره
و من آواز " هیع " دشتی بخونم
اگر این سکسکه ها " هیع " بذاره
۳
بچه که بودم هیچ دوستی نداشتم. بزرگتر ها مرا در بازی خود راه نمی دادند. خیلی که تقلا می کردم نخودی ام می خواندند. یعنی نوعی از سر باز کنی. خوشم نمی آمد نخودی باشم . قهر می کردم و به خلوت خودم پناه می بردم و برای خودم خیال می بافتم و نقاشی می کشیدم. هنوز هم همینطور است. هنوز هم دوستی ندارم. بزرگتر ها مرا در بازیهایشان راه نمی دهند و جز با برچسب نخودی نمی توانم در جمع هایشان حضور پیدا کنم. مدت هاست با بزرگترها قهر کرده ام و در خلوت خودم مشغول خیال بافی و نقاشی ام. نمی دانم یا من بزرگ نشده ام یا این دنیا نمی خواهد رشد مرا ببیند.
ده سالی از نوشتن این مثنوی می گذرد. در میان اوراق باطله ام پیدایش کردم و با کمی ویرایش اینجا می آورم:
مثنوی ۲
دوبیتی چند گفتم در حق زن
که خوانندش سر هر کوی و برزن
که اندر سایه ی مضمون نابش
شود مشهور مدّاح خرابش
به آب و نام و نانی دست یابد
و او هم روی پرّ قو بخوابد
که تا مضمون زن داغ است باید
بچسباند که نانی حاصل آید
بدون پول و زن دنیا زبون است
و فعل لازم بی دال و نون است
چگونه می توان بی زن ظنین شد
و یا زنبور زرد انگبین شد
که بی ظن هر ظنینی عین این است
مرید فسق شیطان لعین است
چگونه می توان سوزن به نخ کرد
و یا انگشت در چاه زنخ کرد
و یا بر کفتران ارزن فروریخت
و یا بر قفل در زنجیر آویخت
دو پای زندگی بی زن علیل است
و بی زن حالیا زنبیل بیل است
همه اشیاء ارزنده ند ارده
همه اشخاص سازنده ند ساده
مقیمانی که در مازندران اند
جدا زو بیخ گیس مادران اند
تو گویی هیبت برزنگی مست
تماما از حضور سبز زن هست
زنخ بی زن به آنی می شود اخ
و سرزنده به بادی می زند یخ
کند زنبق بدون زن هیاهو
و ارزن عر زند بی رویت او
بدون زن بماند فرد فرزند
کند برعکس اثر اوراد پازند
نباید هیچ کس را سرزنش کرد
که می باید کلاهی بر سرش کرد
هر آن جنسی که قحط و جیره بندی ست
کلام زن بدان زنجیر و بندی ست
زمان شاه بد نامش ضعیفه
ولی حالا دگر جنس لطیفه
کنون تاج سر آزادگان است
و خانه بی حضورش پادگان است
به رای العین می بینم من اینجا
که زن گردیده دست افزار اقا
ندارد حق رای و اعتراضی
بباید باشد او خرسند و راضی
که مردان طبق نص پاک قران
دو کرّت برترند از این ضعیفان
قصاص قتل زن زندان و حبس است
ولی در حق مردان قتل نفس است
و سهم ارث او نیمی ست از مرد
نشاید چند و چون در این سخن کرد
چنین است عادت مردان این شهر
نمی شاید شنا کردن در این نهر
هلا ای آن که چون من هستی علاف
نمی خواهی کنی بر خلق اجحاف
و می خواهی زنان همپای مردان
رها بالند در این گوی گردان
بگو بینی و بین الله آیا
مگر مردان مردند اینجا؟
امروز در لابه لای نوشته های قدیمم چند قطعه ی کوتاه گیر آوردم و حیفم آمد بیندازمشان دور. می گذارمشان اینجا. شاید کسی خوشش آمد.
یک دوبیتی از مجموعه دوبیتی های لوطی صالخ:
مرا نه خر نه پالون آفریدند
خراب و خرد و داغون آفریدند
گرسنه، تشنه، خسته، زار و بیمار
به دنبال کفی نون آفریدند
یک دیالوگ دوستانه:
- دیگه به اینجام رسیده ( با اشاره به بخش تحتانی فک و بخش فوقانی گردن ) . همه ش من. همه ش من. یه دفه هم شده خودتو بذاری جای دیگران. یه بار شده حقو بدی به بقیه آخه ؟ شیطونه می گه خودمو بندازم زیر یه تریلی و خلاص، از همه ی این گند و کثافتکاری هات راحت شم . اَه اَه اَه.....
- آره. راست می گی. درسته.
- یعنی چی ؟ یعنی خودمو بندازم زیر تریلی؟
- آره عزیزم. این دفعه دیگه واقعا ً حق با توئه.
یک دیالوگ خانوادگی:
- می دونی چیه؟ آدم لازمه بعضی وقتا برای تقیه هم که شده دروغ بگه...
- برای تقیه یا برای بقیه؟
یک مصاحبه :
خبرنگار از قابیل می پرسد: بالاخره آدم سیب خورده بود یا گندم که از بهشت بیرونش کردند؟
قابیل : سیب یا گندمش فرقی نمی کند. مهم این است که پدر من یکی درآمد.
چند نقیضه:
۱
دست در جیب هم کنیم به مهر
میهن خویش را کنیم آباد
۲
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و گر و گورش
۳
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او " گلهای شر " دارد.
۴
میان اینهمه مردم به ما تو پیله کنی؟
هزار آدم سیریش تر ز ما اینجاست
۵
در دلم بود که بی پول نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
۶
بیا تا نترسم من از مردمانی که روح سیاشان چراگاه جرثقیل است.
۷
ساقی سیم ساق من کاینهمه ارد می دهد
کیست کسی که غیظ را کف به دهن نمی کند.
این بار نه غرق در خرافات شدیم
نه زخمی پنجه بکس الواط شدیم
در قالب شیک و آبرومند تری
بازیچه ی دست انتخابات شدیم
۱
در راه مبارزه بدن باید داشت
مغز خر و چرم کرگدن باید داشت
با مرگ نباید عرصه را خالی کرد
صد جان دگر مجدداً باید داشت
۲
رفتیم و رفیق خویش را لو دادیم
صد من زر معرفت به یک جو دادیم
وقتی که و ِ را گلوله باران کردند
آهسته سبیل خویش را تو دادیم
کس نخارد پشت من جز تیزی چاقوی تو
از روی دست فروغ:
به آفتاب نشد تا سلام عرض کنیم
به آفتابه سلامی دوباره خواهم کرد
۱
در چنبر پولاد و دروغین اصنام
در بین هیاهوی تهاجم، سرسام
انسانم و تا غایت احساس لطیف
آلیسم و در شهر عجایب گمنام
۲
در بازی انهدام استاد فن ایم
تا خرخره در کثافتیم و لجن ایم
بیمار توهّمیم و آلوده ی ننگ
مصرف زده، بورژوا و آرسن لوپنیم
آدم ز عدم به خاک عالم تُف شد
بر چهره ی بی بدیل گیتی مُف شد
وجدان طبیعت از چنین اهمالی
وجدان سیاه راسکولنیکوف شد
چندین سال پیش بود که توپ مرواری صادق هدایت را خواندم ولی اثرش هنوز در ذهن من مانده بود و بالاخره تاثیرش را گذاشت. این هم شاهدش:
یه توپ دارم مرواریه
خون زیر چرخش جاریه
سمبه ی پر زوری داره
چهره ی منفوری داره
وقتی که تیر در می کنه
صحرای محشر می کنه
عاقلو مجنون می کنه
مجلسو داغون می کنه
ترکش اون هوا می ره
تا ونزوئلا می ره
خرج هایی داره که نگو
زهری می باره که نگو
هدیه ی پرتغالی هاس
مال خود کولونیاس
سوغات روس و انگلیس
با یه دوجین مرد خبیث
می گذارمش رو چاه نفت
تا ببینیم چی بود چی رفت
۱
پیش و پس نوبهار سرمای دی است
پایان تراژدی ّ امّید کی است؟
تصویر درون آینه چهره ی کیست؟
انگار شمایل دوریان گری است.
۲
آن روز که سرخورده و درمانده شدیم
وز مجلس قانونی خود رانده شدیم
با نیّت احقاق حقوقی بدوی
خواهان نشانی ّ پدر خوانده شدیم
۳
تک گویی خود را همه از بر کردیم
مانند هنرپیشه لبی تر کردیم
با آن که بنا بود تهمتن بشویم
تقلید سخن گفتن قیصر کردیم
پانویس:
باغت آباد بیگلی بیگلی
۱
بودم ز مقام و منصب و میز بری
مشهور به عصیانگری و کلّه خری
با علم فقاهتی و بحث نظری
مانند پینوکّیو خرم کرد پری
۲
گردن بفراختیم کان را ببرند
تا تیغه ی تیغ ها بر آنها بسرند
تقصیر کسی نبود اگر خورده شدیم
خود خواسته ایم تا که ما را بخورند
۳
پانویس:
رفاقت به شرط چاقو. امید. ببرّ و ببَر .
۱
گزارش
طبق گزارش های رسیده از سوی باشگاه خبرگزاران جوان ، دانشجویان دانشکده ی هنرهای زیبا، در اعتراض گسترده ی خود نسبت به عدم رعایت بهداشت و نظافت دستشویی های مراکز آموزش عالی از سوی مدیریت دانشکده و دانشجویان موسوم به گروه فشار، در تالار اجتماعات دانشکده تجمع کرده و دست به اعتصاب زدند. طبق گزارشات رسیده از طریق شهود عینی ماجرا در بیانیه ای که از سوی نمایندگان معترضین در تالار اجتماعات دانشکده ی هنرهای زیبا قرائت شد چنین آمده که ما دانشجویان معترض تا حد امکان از ادرار یا مدفوع کردن در دستشویی های کثیف احتراز می کنیم . اما در صورت نیاز مبرم ، مجبوریم قیود اخلاقی را زیر پا بگذاریم و از صحنه ی تالار اجتماعات دانشگاه که با پرده ای از محل تماشاگران جدا می شود، بعنوان دستشویی استفاده کنیم. لذا از مدیریت دانشگاه تقاضا داریم تا هر چه زودتر نسبت به بهبود بهداشت دستشویی های دانشکده اقدامات لازم را مبذول بفرمایند. لازم به ذکر است که این تجمع مسالمت آمیز دانشجویان در یک اقدام تلافی جویانه از سوی دانشجویان موسوم به فشار خنثا شد. شاهدان روایت می کنند این افراد با بهره گیری از سیستم های پیشرفته ی علمی کلیه ی دانشجویان معترض را مجبور به نگهداری ادرار و مدفوع خویش کرده اند به گونه ای که برخی از دانشجویان از شدت نیاز به دفع به حال اغماء افتاده به دستشویی دانشکده انتقال یافته اند.
۲
دگرگونی لحن
- من فکر می کنم.....
- چی؟
- من فکر می کنم.
- هان؟
- من فکر می کنم؟!
- نه.
گرچه به تنش لباس جین یا کت بود
وآلوده ی تقدیس هزاران بت بود
از بارش رگبار خطر خیس نگشت
زیرا به سرش کلاه دن کیشوت بود
عمر ارچه به سان لحظه ای طولا بود
باریک به سان بافه ی جولا بود
تاریخ چو تار آن و جغرافی پود
در مرکز رشته یک دراکولا بود
۱
با آرزو و امید آنلاین شدیم
از دیدن اوباش " وِری فاین " شدیم
وقتی رفقا یکی یکی " هاید " شدند
همپالکی " فرانکنشتاین " شدیم
تازگی ها خیلی بیش از اندازه جدی شده ام. خوشم نمی آید وبلاگم پر باشد از مقاله های جدی و خشک. دوست دارم در میان این همه مطالب جدی یک زنگ تفریح هم باشد برای کسانی که آنها را می خوانند یا نمی خوانند و فقط چشم می اندازند و می گذرند. جالب این جاست که کل مخاطبان وبلاگ کم فروغ من به ده نفر هم نمی رسند. ولی همین ده نفر پیوسته می خوانندش و همین مرا برمی انگیزد تا نوشتن را در فضای مجازی ادامه بدهم. تصمیم دارم به همان سیاق دوبیتی های لوطی صالح، دوبیتی های دیگری هم بنویسم به زبان طنز از زبان یک خاله زنک نمونه ی ایرانی. اسمش را هم گذاشته ام خاله عصمت. اولین دوبیتی را هم از زبان او نوشته ام و در ادامه ی همین مطلب می آورم. امیدوارم بتوانم به همین ترتیب دوبیتی های دیگری هم بنویسم و یک دیالوگ میان زبان لوطی مسلکی و زبان خاله زنکی به وجود بیاورم. تا ببینیم چه پیش می آید.
40
اگرچه امشب عین سرو نازی
و داری حس و حال و میلِ بازی
به جان مادرت من مست خوابم
ندارم غیر خوابیدن نیازی
41
نگفتم کِرم و خارش از خودت بود؟!
ملاقات و قرارش از خودت بود؟!
چراغ سبز دادی تخته گازید.
عزیز من! سفارش از خودت بود.
42
نمی آره کسی بر ابروان خم
نمی شینه به چشمای کسی نم
کلنگ از آسمون افتاد و نشکست
ولی مغز منو پاشوند از هم
44
این دوبیتی هم از زبان خاله عصمت، زن لوطی صالح است:
بهم می گفت بی مایه فطیره
نه من ناپلئونم نه تو دزیره
نمی دونم چطو شد پاش موندم
و گرنه من کجا و سرکه شیره
مدت هاست دارم دوبیتی هایی را به زبان کوچه و بازار تهران، می نویسم در قالب طنز که در آن کاراکتر انسان عامی ایرانی در تمام وجوهش نمایان باشد و روحیه های متفاوت ایرانی را بازتاب دهد. نوعی شخصیت پردازی در قالب شعر طنز. حالا که نگاه می کنم می بینم خودش می تواند به صورت یک مجموعه از گفتگو های دامنه دار با خدا، با معشوق، با رفیق، با مردم و .... طبقه بندی شود. اگر حالی و مالی و مجالی برای چاپ آن در یک کتاب باشد، حتماً این کار را خواهم کرد. فعلا این کار ممکن نیست.
29
دیگه بسه دروغ و گنده گوزی
تموم کن این ادای مرده موذی
با آتیش توی کاهدون سر کشیدن
یه کم جیزّه بپا یک وقت نسوزی
30
بگو تا کی سر ِ کارم به عالم
چقدر آخر گرفتارم به عالم
نمی دونم چرا تا آخر عمر
همیشه من بدهکارم به عالم
31
بساط زندگی رو لات بازی است
رگ گردن نمودن های قاضی است
و جنگ و فتنه ی شیطان و انسان
همه دعوای تقسیم اراضی است
32
دمت! ای وَل! به مولا خیلی مردی
دیگه ما را چرا آلوده کردی؟
تو که ویرت گرفته بود دادن
نمی شد دست کم با ما نگردی؟
33
ته افراط و تفریطی خدایا!
هم عالی هم درِ پیتی خدایا!
اگر طالب شدی حالی بگیری
بکش تو گرد ما خیطی خدایا !
34
تموم عشق ما ایّام ماضی است
بقیّه ش بازی و روده درازی است
نبودن در هوای روزِ بهتر
و بودن از طریق بی هوازی ست
35
می گن فردا زمان سرفرازی است
و درد زایشش هم سرجهازی ست
بگو ریش عروسو عالمی دید
اگرچه عالمی خرسند و راضی ست
36
بزک دوزک نکن مردم حریصن
و هار و چشم ناپاک و خبیثن
یه مشت علاّفن و دمبال سوژه
جمیعا ً مرده ی حرف و حدیثن
37
عزیزم آدما ذاتاً خبیثن
و معتاد دروغ و لفت و لیسن
بفهمن یک نفر دستش تو کاره
می یان ماتحت یارو رو بلیسن
38
ملائک با تو آقا جان ! جلیسن
تو خوبی و همه غیر تو پیسن
تو می خواهی بشر عاصی بمونه
گناهو پای آدم می نویسن
39
نمی ذارم که ناکس طالبت شه
اسیر عشوه های جالبت شه
همه ش دمبال یک مرد بزرگم
کسی که چفت چفت قالبت شه
۱
به قول ناصرالدین شاه: هاه هاه هاه هاه ....
26
نمی خوام هیچ کسی مسوول من شه
نمی خوام هیچ رفیقی طول من شه
خدایا! بی خیال ما یکی شو
نمی خوام لطف تو مشمول من شه
27
دل من پاک پاکه عینهو برف
جوونمردی نداره گوئیا صرف
که هر ازگل که می یاد سمت آدم
لجن می مالدش با فعل و با حرف
28
از بخت سیاه قوم لوطم نشدیم
اهل منم و باد و بروتم نشدیم
مومن به خیال هپروتم نشدیم
کود گِل ِباغ ملکوتم نشدیم
22
خودم می دونم اِند عیب و نقصم
بیا سازی بزن تا من برقصم
خودت رو کوک هر ناکوک کردی
نگفتی من هم آخر پای رقصم
23
صفای هر چه یار با مرامه
بقای هر که دنیایش به کامه
دوام لذت رویای خامه
شفای هرچه انسان تمامه
24
تو هم فکری به حال ما نکردی
نگا به بی سر و پاها نکردی
دمت گرم و غمت سرد و دلت خوش
زدی خنجر ولی حاشا نکردی
25
اگراین راه و رسم لات بازی ست
و نامردی به دنیا سرجهازی ست
نمی خوام سفره ی چرب حیاتو
اگر این شیوه ی مهمون نوازی ست
1
وارد اتاق که شدم دیدم دوست روانکاوم هنوز خواب است. با دست تکانش دادم و گفتم: تو مگر کار و زندگی نداری تا لنگ ظهر گرفته ای خوابیده ای؟ همانطور خواب آلود پاسخم داد: زندگی یعنی خواب. گفتم: به شرط این که توش کابوس نبینی. گفت: پس دیگر چه فرقی می کند خواب باشی یا بیدار؟ جواب دادم: فرقش در این است که توی بیداری تو می توانی کابوس دیگران باشی ولی توی خواب این دیگرانند که کابوس تو اند. پهلو به پهلو شد و با غرغر گفت: باز هم فرقی نمی کند در هر دوش لذت است که حرف اول را می زند. لذت آزار دادن و لذت رنج کشیدن. سادیسم و مازوخیسم. گفتم: من که ترجیح می دهم آزاردهنده باشم تا ستم کش؛ و نه گذاشت و نه برداشت و گفت: نیازی به باز گفتنش نیست . از همین رفتارت کاملا ً مشخص است.
2
این حافظ خوانی در مکان های عمومی هم برای خودش قصه هایی دارد . به خصوص وقتی که تو در بحر شعر فرو می روی تا مروارید شعر حافظ را از داخل صدف سخنان پیچیده اش بیرون بیاوری و چیزی به ناگاه تو را آن وسط ها خفه می کند. حالا این چیز می تواند یک صدا ، یک دشنام، یک موسیقی یا حتا یک بوی نامطبوع باشد. روزی توی اتوبوس نشسته بودم و غرق در شعر حافظ و الفاظ بلند و موهوم و شیوا و پرمغز و تلمیحات و استعارات بی مانند او بودم از آب حیات و خلوت درویشان و غوطه ور در افکار خودم که گوشی همراه یکی از مسافران با یک رنگ باباکرم بسیار چندش آوری شروع کرد به زنگ زدن و با پس گردنی محکمی مرا از شور شعر حافظ بیرون کشید. رسیده بودم به این بیت که: حافظ ار آب حیات ازلی می خواهی/ منبعش خاک در خلوت درویشان است. با چشم غرّه رو به سوی صدای زنگ برگرداندم. صاحب تلفن همراه که مردی بود حدوداً چهل و پنج ساله با ته ریش و موهای جو گندمی و پیراهن سفید یقه آخوندی و کت و شلوار آبی نفتی به تن، جواب داد: جانم؟ گوشم حسابی تیز شده بود ببینم چه می گوید و تا چه حد می توانم از این مکالمه ی یک طرفه سر در بیاورم. می دانید که لذت فضولی دست کمی از خواندن شعر حافظ ندارد؛ که او با حالتی بی تفاوت گفت : قربانت .... و عبوس پرسید :چی کار کردین ؟..... وبه مدت چند ثانیه ای سکوت کرد و یکدفعه با حالت عصبی و پرخاشجویانه ای چهره در هم کشید و تقریباً به فریاد گفت: بهش که گفته بودم..... بگو به معمار بگه آب حیاط رو وصل کنه به دستشویی؛ که یک دفعه برق از چشمانم پرید. آب حیات را وصل کند به دستشویی؟ دوباره از خودم پرسیدم : آب حیات را؟ شروع کردم به تحلیل جمله ی مرد در مغزم و کشف این که آب حیات را چرا باید به دستشویی وصل کرد و پس از چند ثانیه ای کلنجار ذهنی با خودم بالاخره کشف کردم که منظور او آب حیات نبود و آب حیاط بود. حسابی از خودم خجالت کشیدم. می دانید؟ خیلی بد است که آدم شعر حافظ بخواند و نداند بالاخره یک فرقی هم هست میان آب حیات و آب حیاط.
- اگر نظری به نقشه ی جهان بیندازید در می یابید که ما در این کره ی خاکی دو امریکا داریم. امریکای لاتین و امریکای لاتان.
71- نمی دانم چه حکمتی است که افراد گوشت تلخ بیشتر خودشیرینی می کنند.
72- نتیجه ی اخلاقی یبوست ذهن، بیرون روی زبانی و تهوع رفتاری است.
73- یک دیالوگ عاشقانه:
- عزیزم ! تو اونوقتا منو خیلی دوست داشتی؛ مگه نه؟
- آره. ولی تو هیچ وقت نمی فهمیدیش.
- ولی الان دیگه اصلا ً دوستم نداری و من اینو خیلی خوب می فهمم.
16
امان از قصّه ی خواب آور عشق
که نسل آدمی شد منتر عشق
همین که خاک حوّا رو سرشتند
یه فس دعوا مرافع شد سر عشق
17
نه خانی تو، نه ملّایی، نه میری
مگر آورده ای ما را اسیری؟
دُرُس وقتی که می خوام گُر بگیرم
محل سگ نمی ذاری و می ری
18
تو هم لکاته ای و هم اثیری
الهی زنده باشی و نمیری
همین که حسّ ما از گُل می افته
میای آتش می افروزی ومی ری
19
چه گیجی می ره باز این مغز کلّه م
بذارینم برم همراه گلّه م
نمی خوام از شما مردم پشیزی
به غیر از کوزه آب و نون بلّه م
20
می گن ما ها همه رجّاله هستیم
یه مُش لکّاته و مُحتاله هستیم
همینی هس که هس؛ بودو که واردی
عزیزم ! آش کشک خاله هستیم.
14
نمی شه قِر ندی؛ اطوار نریزی؟
مث ما هم بگیری درز پیزی ؟
نمی ترسی مگه از نهی منکر
به ضرب پنجه بکس و برق تیزی؟
15
نمی پرسی دیگه احوالمونو
نمی دزدی دیگه اموالمونو
شنیده م آس قلبت رو ربوده ند....
نمی خوای کف بری تکخالمونو؟
به باقالی پلو سوگند و دیزی
به کِیف ِخوردن و میل ِغریزی
که می میرم برا گوشفیل لبهات
مث نون خامه ای واسه م عزیزی
با یکی از کودکان فامیل که مدتی است به مهدکودک می رود صحبت می کردم و ازش می پرسیدم در مهد کودک به شما چه چیزهایی یاد می دهند و او می گفت: شعر، آواز،بازی، قصه و ضرب المثل؛ که یک هو چشم هام چهارتا شد وگوشهام وا و بلافاصله پرسیدم: چه جور ضرب المثلهایی به تان یاد می دهند؟ عموجان! می توانی چندتاشان را برایم بگویی؟ گفت:
مثلا ً:
کوه به کوه می رسه ، آدم به آدم نمی رسه.
یا
گر صبر کنی ز غوله حلوا سازیم.
که دیگر نتوانستم خودداری کنم و به قول اصفهانی ها از خنده پکیدم.
نه
تردیدی
بر جای بنمانده است
حتا
قاطعیت وجو تو
کز سرانجام خویش
به تردیدم افکند...
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
هر چند بناگاهان را
به در کوفتن
پاسخی نمی آید.
خوشم، شادم، که تو بختت به کامه
سرافرازم که تو عیشت مدامه
هر از گاهی به یاد ما لبی بوس
صفای هر چه یار با مرامه
دل من مثل دریای عمیقه
خراب مهربونی رفیقه
بکن تو پاچه م ؛ عیبی یُخدی؛ امّا
نگو یارو نفهم و خنگ و بیغه
درسته؛ نیّت عاشق کثیفه
و عشق اصلا ً ادا اطوار و قیفه
نداره جز عذاب و درد و نکبت
ولی گفته ن به ما فنّی شریفه
۲
حروفچین بی تجربه ی ما در متن گفتگوی خبرنگاری با یک استاد فلسفه که داشت درباره ی یکی دیگر از فلاسفه صحبت ودر برابر اندیشه های او از ذهنیت خودش دفاع می کرد ؛ در جمله ی " من هم با مقاله ای از پسش برآمدم"؛ مقاله را نوشته بود ملاقه. من هم چون با حرفهای آن اندیشمند معاصر مخالف بودم و ازش خوشم نمی آمد، متن را تصحیح نکردم.
آقا از قدیم گفته اند ندیدن کی بود مانند دیدن. این را دیگر راستی راستی خودم در روزنامه دیدم. بله در زمان جنگ های داخلی افغانستان خبری خواندم با این مضمون که نیروهای انتظامی یک مهاجر افغان را در نزدیکی های سمنان دستگیر کرده اند در حالی که او یک گونی پر از تریاک به همراه خود داشته . وقتی از او پرسیدند چگونه توانسته اینهمه مواد مخدر را از مرز عبور دهد جواب داده بود: با پای پیاده و با گذر از کوهستانهای صعب العبور توانسته خود را به این مکان برساند. بیچاره تمام راه افغانستان تا سمنان را پیاده از کوهها گذشته بود. آن هم با کوله باری از تریاک بر دوش و از مرزهای بسته ای که سگ هم نمی تواند ازش بگذرد. حیرتزده خبر را دو سه بار خواندم و بی اختیار بر زبانم رفت:
گر نگهدار من آن است که من می دانم
شیره در در دل صد جنگ نگه می دارد
خدا اموات شما را بیامرزد. ما یک دایی داشتیم که سال پیش عمرش را داد به شما. او یک اصطلاحی داشت که من بسیار از این اصطلاح خوشم می آمد و می آید. او همیشه می گفت:
مرد هم مردهای قدیم. یک استنبلی می ریدند.
حالا در این که او چرا معیار سنجش ریدمان مردان قدیم را یک استنبلی قرار داده بود ، جای بحث بسیار است. شاید این بر می گردد به ذهنیت او که متاثر بود از ذهنیت کارگران ساختمانی که سنجه ی بردن خاک و ملات را برای ساختمان سازی یک استنبلی می دانستند. اما آنچه من می خواهم بگویم این است که این جمله در بسیاری از رفتار و گفتار و اندیشه های ما مصداق دارد. چون تا صحبت از گذشته می شود همه با یک حسرت وصف ناپذیری می گویند: آه ما در گذشته فلان بودیم و بهمان می کردیم و این را داشتیم و آن را داشتیم و این جورمی کردیم و آن جور می کردیم و ال و بل که بیا و بشنو. حالا یکی هم نیست بگوید اگر گذشته خوب بود که ما باید الان در وضعیت بهتری می بودیم که. اصلا ً چرا شما خواستید گذشته را عوض کنید؟ مگر مرض داشتید؟ اینجاست که پای واقعیت به میان می آید و سند و مدرک که نه بابا آن گذشته هم همچین آش دهن سوزی نبوده. گذشته هم همان حال زمان قدیم است. با همه ی کثافت کاری ها و لش بازی ها و خرمقدّسی ها و هزاران آشغال دیگر. یک نگاهی به عکس ها و متن های دوران قاجار بیندازید. ببینید چقدرما انسانهای جالبی بودیم. معتاد. فقیر. بدبخت. مریض. بدسلیقه. کثیف. دزد. هیز. چاپلوس. نان به نرخ روز خور و فرصت طلب. حرف مفت زن. دروغگو. لاف زن. ترسو. اخته، مصرفی، آلت دست، پوفیوز، بله قربان گو، بی مصرف . بله این گذشته ی ماست و از آن هم گریزی نیست. استثناها به کنار . منظور من آدمهایی مثل امیرکبیر و قائم مقام و این ها نیست. منظورم عوام ملت ایران است. باری این حس گذشته شیفتگی بد دردی ست که دامان همه ی زندگی ما را گرفته و در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و روابط خانوادگی ما حتا چنگ انداخته و گند زده به همه چیز ما. مثلا ًاگر در گذشته یک خری در خانواده فلان غلطی را کرده، بقیه هم باید از او متاثر شوند و بهمان گه را بخورند. حالا تو بیا بگو که فلان کسک اندازه ی یک الاغ فهم ندارد و فرق سوفیا لورن را با سفیه لره نمی داند. روزگارت را سیاه می کنند و چوب آتشین که جای خود دارد ، چوب آهنین !!!!! در هر چه نابدترت می تپانند. همین خانواده های محترم را می گویم . راه دوری نمی روم. بس است دیگر. تا کی خاله زنک بازی . تا کی دروغگویی و لاف زنی. تا کی باید بگوییم برادر من بهمن بود، برادر من ده من بود. تا کی باید استفراغ دیگران را غرغره کنیم. کی می خواهیم به خود بیاییم؟ تا کی باید به گذشته به دید یک معشوق بنگریم. کی دست از این مسخره بازی ها بر می داریم؟ کافی است دیگر. زندگی چند نسل دیگر باید تباه شود تا ما به خودمان بیاییم و فکری برای فردای فرزندانمان بکنیم؟ به قول شاعر:
سبکبالان خرامیدند و رفتند
به سرتا پای ما ریدند و رفتند.
به قصد اعتلای نام ایران
عجب مردانه شاشیدند و رفتند
چه سنگین بود حجم خایه هاشان
سبکبالانه مالیدند و رفتند
تمام درد ها و نقص ها را
بدیدند وبخندیدند و رفتند
قضا را مستی ام در حجره به پیش آمد. یکدست جام باده و یک دست تیغ تیز. افتان و خیزان و ناسزا گویان به زمین و آسمان... جام را بر سینه ام کوفت و دشنام گویی آغازید و عربده کشید خلق الله را که این نامرد به ریش من می خندید. ترس و وحشت مرگ را دم در کشیده، لب فروبستم که دست در گریبانم کرده بود و تیغ آخته بر گلویم نهاده و در پی کسب دیناری چند، آبرو می فروخت؛ که دوستی ام از دوستان به فریاد آمد و توپوزی بر سرش کوفت و مست، غرق خون از حال رفت . گریبانم کز دستش استخلاص یافت بر سرش خفتم و احوالش جستم که رسم مروت نبود مدهوشی را غرقه در اوهام و درد رها کردن. درد را مستی اش اندکی پریده و حالش به جای آمده بود که بالبداهه بر زبانم رفت:
دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی
ز کدام باده ساقی به من جواد دادی
خواستم آشنای سریشی را بفرستم پی نخود سیاه. تیز بود و فهمید و بهم گفت: می خواهی مرا از سرت باز کنی؟ پاسخ دادم: بله. گفت: چرا؟ گفتم: چون نمی توانم از تهم بازت کنم. اندیشمندانه به من نگریست و گفت: پس می خواهی دست به سرم کنی؟! گفتم: بله. گفت: آخر چرا؟ گفتم: چون نمی توانم دست به تهت بکنم.
۳
حروفچین مجله هنگام حروفچینی یک نامه ی نسبتا ً عاشقانه از یک استاد مسلم ادبیات که کلی هم کباده ی شعر و نثر می کشید به یکی دیگر، در انتهای نامه، در کنار امضای استاد، ترکیب " با تشکر" را نوشته بود : " با تشر". صدایش را در نیاورید ها. من در حالی که توی دلم داشتم از خنده ریسه می رفتم، متن را همانطور دست نخورده فرستادم برای چاپ.
۴
شعری پست مدرن ، محصول مشترک من و فردوسی. البته ظاهر شعر یک قصیده ی شدیدا ً کهنه به سبک خراسانی است ولی باید توجه داشته باشید که تمامی ابیات این شعر از آن فردوسی است و من فقط از جاهای مختلف شاهنامه برگزیده ام و در کنار هم چیده امشان تا به قول آدم های خیلی باسواد امروزی خوانش جدیدی از آن ارائه دهم.
کنون خورد باید می خوشگوار
که می بوی مشک آید از جویبار
هوا خوشگوار و زمین پر نگار،
نه گرم ونه سرد و همیشه بهار،
نوازنده بلبل به باغ اندرون،
به هر جای باز شکاری به کار،
گرازنده آهو به راغ اندرون
شود ایمن از گردش روزگار،
همان نامداران زرین کمر
جهاندیدگان از در کارزار
همان تازی اسپان آکنده یال
به میدان چوگان و بزم شکار
بدان ایزدی فر ّ و جاه و کیان
می و رامش و زخم چوگان و کار
بزرگی و گردی و نام بلند
همی جستم از داور کردگار
یکایک بیامد خجسته سروش
که ای مهربان این سخن یاد دار
ز من هر چه خواهی تو فرمان کنم
که باشم بر آن آرزو کامگار
به پیش تو آرم همه هر چه هست
همان طوق و هم تخت و هم گوشوار
تو آن کن که بر یابی از روزگار
که کردار ماند ز ما یادگار
به آرام بنشین و بردار جام
که کشتی بکردی بر او بر گذار
ز تندی و تیزی مبر هیچ نام
به بدها دل دیو رنجور دار
چو ایمن شدی مرگ را دور کن
سخن های ناخوش ز من دور دار
می و مجلس آراست فرخ همال
برآمد دو هفته بر این روزگار
نشستیم با یکدگر شادکام
همه ساله خندان لب جویبار
از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح:
نشد با ما بمونی صاف و شفاف
نشد با هم بریم تا قلّه ی قاف
دل وقفم رو بردی و شکستی
بدون خوردن نداره مال اوقاف
از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح :
تو هم با ما شریک غم نبودی
رفیق و یاور و همدم نبودی
زدی زیرآبمونو محض تفریح
از این بی معرفتها کم نبودی
دلی که حیله ی پیمونت ُ خورد
به پای عشق تو خشکید و پژمرد
یه هو دیدی پرید از بوم چشمات
نگی بی معرفت بازی در آورد...
مث ما ساده و خنگ و ببو باش
یه ذره کم کن از اون آب و گیرا
درست عین همین نقش تتو باش
به وقت خدمتم اهواز بودم
خراب دوتّا چشم ناز بودم
زد و برگ معافیّت گرفتم
چه می شد تا ابد سرباز بودم
از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح:
ذلیل و زارمون کردی و رفتی
زدی ناکارمون کردی و رفتی
سری بودیم آخه بین سرها
مث خر بارمون کردی و رفتی
از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح
برم قربون اون تار سبیلت
فدای زخم چاقو وُ زگیلت
دلم تنگه برای شرخری هات
واسه خُلبازی و از این قبیلت
ای خدا این درز را دالان مکن
چاله های تنگ را تالان مکن
در جهنم جان هر چی اولیاست
هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن.
آقا این سیاستمداران زیله ی ما قلم به دست ها را سیاه کرده اند. به قول شاعر:
ساقی سیم ساق من کاینهمه ارد می دهد
کیست کسی که غیظ را کف به دهن نمی کند.
هر چند وقت یک بار این حضرات بر می دارند به یک شی ء مادر مرده ی بی زبان یک مفهوم متافیزیکی می دهند ، پدر صاحب بچه را در می آورند. حالا شما بخواه از آن شی ء استفاده ی هنری بکنی. مگر می شود؟ ضرتی مخاطب تو تحت تاثیر آن حرف سیاستمدار، از حضور آن شی ء در اثرت برداشتی می کند که بیا و تماشا کن. مثلا ً همین کتاب و تفنگ . لابد جمله ی معروف موسولینی را شنیده اید که گفته: ( LIBRO E MOSCHETTO, FANNO FASCISTA PERFETTO ) یعنی کتاب و اسلحه ، یک فاشیست را کامل می کنند، از همان روزی که این جمله به دهان بنیتو موسولینی آمد؛ این دو شی ء محکوم شدند به یک تصور همگانی واحد در ذهن ایتالیایی های مادر مرده. حالا یکی نیست بگوید بابا این کتاب در ذات خود کتاب است و اسلحه هم فقط یک اسلحه است. حالا اگر تو می خواستی در یک کتاب آموزش آشپزی با گوشت مرغابی، یک شکارچی را با اسلحه بکشی که دارد یک مرغابی می دهد، به آشپز ِخانه که در دستش کتاب آشپزی با مرغابی هم دارد، حتما ً ازت برداشت های فاشیستی می کردند. چون در این تصویر هم کتاب بود و هم اسلحه. حالا برویم سراغ داس و چکش ِ مرحوم که به خاطر کثافت کاری های یک مشت هوچی پوک، کاملا ً از ادبیات کنار گذاشته شدند و دیگر حتا کسی سراغی هم از آنها نمی گیرد. چون کوچکترین استفاده ی از آنها در یک اثر ادبی منجر به برچسب های بدی به آدم می شود که تا سالهای سال بیخ ریش آدم چسبیده است. حالا تو خودت را هفتاد لا چاک بزن که نه داس معنی کمونیستی دارد و نه چکش مفهوم سوسیالیستی. حالا که سیاستمداران بند کرده اند به حیوانات و چه می دانم یکی به بزغاله بند می کند و دیگری به سگ و فردا پس فردا به رطیل و هشت پا هم رحم نمی کنند. بابا کمی کوتاه بیایید. بگذارید طبیعت همان جور که هست باشد. دست از سر این اشیاء و موجودات موجود در محیط بکشید بروید تیغتان را بزنید. بابا عجب گیری کرده ایم ها؟ می گوید:
بیا تا نترسم من از مردمانی که روح سیاشان چراگاه جرثقیل است. بعله آقا.
ما اهل هیچ فرقه ی مذمومه نیستیم
پرونده های راکد و مختومه نیستیم
کلّا که کلب مسلک و باری به هر طریق
حاشا که خلق فاسد وجرثومه نیستیم
ذهن را خالی کنید از ادعا
لیسَ لِلانسان الا ما سَعا
در پشت حجاب شعر باید
لطف بدن تو را نمودن
باید به پس زبان معیار
از هرم لبان تو سرودن
ناگاه به صنعت مراعات
یک بوسه ز کام تو ربودن
با طنز و مجاز و استعاره
بند شنل تو را گشودن
وآنگه به کنایه ها و تلمیح
در بستر گرم تو غنودن.
از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح:
فدای عشوه و اخم و قمیشت
دلم می خواد بمونم بیخ ریشت
خداوندا به حق هشت و شیشت
ازم بگذر اگر هستم سریشت
آقا بعضی از مردم حیا را خورده اند و خجالت را قی کرده اند. الان یک چند وقتی است هر ننه قمری را می بینی بر می دارد برخی از اشعار شاعران قدیم را چپ و راست می کند و برخی مصراع ها را بر می دارد و حذف می کند و اصلا ً کل شعر را دور می ریزد و یک مصراع را در یک صفحه می نویسد و چه می دانم..... گند می زند توی شعر شاعر محترم و آخرش می گوید من خوانش خودم را از شعر شاعر دارم ، به کسی چه مربوط؟ یکی هم نیست بهش بگوید تو اصلا ً در اندازه ی این حرفها هستی یا نه. اگر این طور باشد که هر کس هر خوانشی دلش خواست از شعر شاعر داشته باشد که باید در شعر را گذاشت رفت پی کارش. خب اگر این طور که این آقایان می گویند باشد اگر روزی خدای ناکرده قزوینیان هم بردارند هر یک از ابیات زیر را در یک صفحه بنویسند و بگویند ما دوست داریم از دیوان سعدی یا حافظ خوانش خودمان را داشته باشیم نباید جلویشان ایستاد. آخر آنها هم حق دارند خوانش خودشان را از اشعار شاعران دیگر داشته باشند.
....کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد....
....کان سوخته را جان شد و آواز نیامد....
....کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش....
بابا یک تاریخی، یک ذهنیت و تجربه ی شاعری، یک محیط زیست اجتماعی و فرهنگی و روانشناختی مولفی، یک مذهبی ، یک آیینی ، یک فلسفه و اندیشه ای هم بالاخره در نوشتن یک شعر دخیل است. این طور که نمی شود که؟