نوروز و بهار آمد، بوی خوش یار آمد
با هلهله ی باران، آواز هزار آمد
خشکی زمان طی شد، خرداد خزان دی شد
بی صبری جانها رفت، آرام و قرار آمد...
سنگ قبری در کلیسای وانگ اصفهان. ۱۳۸۶.اگر اشتباه نکنم این نقش برجسته باید اشاره ای داشته باشد به داستان خسرو و شیرین. فقط لباس خسرو و سربازش بیشتر به لباس های دوران قاجار و زندیه می ماند تا ساسانیان.
la pietra della tomba nella chiesa Vang ad isfahan, 2007
هدیه بران تالار آپادانا. تخت جمشید. ۱۳۸۶.
le nazioni diverse che portono i regali per il re acamenide, persepolis, 2007
بخشی از سر در عمارت باغ ارم شیراز. ۱۳۸۶.
یکی دیگر از موضوعات مورد علاقه ی نقاشان و کاشیکاران ایرانی در تزیین سر در برخی عمارت ها، داستان خسرو و شیرین نظامی است. علاوه بر باغ ارم، در چهلستون اصفهان نیز این نقش در تزیینات داخلی کاخ دیده می شود. اتفاقا در هر دو مورد هم بخشی از داستان نقش شده که در آن شیرین دارد در چشمه سر و تن می شوید و برهنه است. این دو نقش جزء معدود آثار نقاشی ایرانی در ملا عامند که در آن برهنگی تصویر شده.
سر در ارگ کریمخانی شیراز. ۱۳۸۶.
این جنگ رستم و دیو سفید در چند شهر ایران ، بر سر در دروازه و ارگ تصویر شده. یکی دیگر از این شهر ها سمنان است و در میدان ارگ بر سر در دروازه ی معروف ارگ سمنان همین تصویر نقش شده. این بار که به ایران بیایم از آن کاشیکاری نیز عکسی خواهم گرفت. تنها تفاوت این دو نقش در تاریخ ساختشان است که ارگ کریمخانی متعلق به دوران زندیه است و سر در ارگ سمنان اثری قاجاری است.
شاید این عالیجناب را نشناسید. عیب ندارد. من به شما می گویم که او کیست . او کیرتیر، موبد معروف دوران ساسانیان و معاصر شاپور و فرزند و نوه ی اوست. دشمن خونی و شماره ی یک مانی و تمام ادیان دیگر در آن زمان که نقش برجسته اش در نقش رجب هنوز دیده می شود. ۱۳۸۶.

نقش رستم. ۱۳۸۶
خانه ای در پسکوچه های خیابان ابوسعید تهران. ۱۳۸۵. یاد صادق غفوریان هم به خیر. این عکس را با او گرفتم. چقدر با هم به خانه های قدیمی تهران سرک کشیدیم خدا می داند. بی وفاها حالا دارند تک خوری می کنند. می گویید نه به لینک زیر سر بزنید و عکس های نابش را از ایران زیبا ببینید. فراموش نکنید صفحات دیگرش را هم ببینید. پایین صفحه شماره دارد. ورق بزنید. نترسید.
http://www.flickr.com/photos/sadeghkhan/page1/
میدان حسن آباد یا هشت گنبدان سابق در روز سیزده فروردین ۱۳۸۵.
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چه می شد در این میدان زیبا هم مثل میدان نقش جهان اصفهان خودمان یا تمام میدان های مهم ایتالیا و شهرهای اروپا رفت و آمد ماشین های سواری و باری ممنوع می شد؟ بورس پیچ و مهره را هم منتقل می کردند به یک جای دیگر تهران و صنایع دستی و چیزی شبیه به آن را در این میدان عرضه می کردند یا حتا قهوه خانه هایی و کافه هایی ایجاد می کردند برای اهل تهران و گردشگران و مسافران. کاری شبیه همانی که با بازار میوه و تره بار طاهری تهران کردند و منتقلش کردند به بازار بزرگ میوه ی تهران در بهشت زهرا برای این مکان لازم است. در همین ایتالیا چنین میدان هایی را از چهار طرف مسدود می کنند و در آنها مراسم های ملی و میهنی و مذهبی برگزار می کنند. خیلی هم به خودشان می بالند که ما چنین جاهایی را در شهرهایمان داریم. آنوقت ما داریم و قدرش را نمی دانیم. کاش اسمش را هم می گذاشتند همان اسم قدیم می ماند. اگر دست من بود همان کاری را می کردم که شهرداران سابق با مجموعه ی باغ ملی کردند. مگر از آنجا هم ماشین رد نمی شد؟ خب چه کردند؟ چه ایرادی دارد با حسن آباد هم همان کار را بکنند؟ مگر ما نمی توانیم در تهران خودمان جایی داشته باشیم به نام مرکز تاریخی؟ مگر ما چه مان کمتر از این چشم آبی هاست؟ شما تصور کنید اگر این مکان از آنچه پیرامونش را گرفته پاک شود و مثل میدان نقش جهان اصفهان مردم قدرش را بدانند و چند کافه ی تمیز و قهوه خانه ی سنتی و رستوران معتبر و پاکیزه در آن ایجاد شود چه تفریحگاه و تفرجگاه دلنشینی خواهد بود؟ فعلا ً تصور کنید و خیالش را دهان به دهان بگردانید تا ببینیم چه کسی و چه وقت به آن جامه ی عمل می پوشاند؟
میدان حر تهران. ۱۳۸۵. خیلی از دوستان نمی دانند این تندیس چیست. خیلی ها هم می دانند. برای آنها که نمی دانند می گویم بروند یکبار سری به شاهنامه بزنند. به داستان ضحاک، تا بدانند چیست. به خدا گران هم نیست. بروید میدان انقلاب ، انتشارات امیر کبیر. از مجموعه ی داستانهای کهن ادب پارسی، داستان ضحاک را بگیرید. جلد طوسی رنگی دارد. یادم نمی آید چه کسی آن را گزینش و بازنویسی کرده. حدودا ً سی چهل صفحه است. واژگان دشوارش را هم زیرنویس گذاشته. سر جمع دویست تومان هم نمی شود. البته اگر قیمتش را تغییر نداده باشند. ولی وقتی خواندید یکی از پایه ای ترین داستان های شاهنامه را خوانده اید. آنجا متوجه می شوید که این تندیس مربوط می شود به جنگ میان گرشاسب و آژی دهاک در آخرالزمان. فکر نمی کنم کار سختی باشد. اصلا ً این مجموعه ای که انتشارات امیر کبیر منتشر کرده همه اش خواندنی است. گزیده هایی است از ادب کهن فارسی با پانویس و لغت های دشوار. اکثر کسانی هم که آن ها را گردآوری کرده اند ادیب بوده اند. این را به دوستانی می گویم که علاقمند ادب اند و دستی در نوشتن دارند. قطعا خواندن این متون به نوشتار شما ارج و اعتبار می بخشد. فراموش نکنید.
۱۳۸۵. همایش راین. در موزه ی فرش ایران با بچه های انجمن فرآوران. نوازنده ی جنوبی در حین نواختن داشت می رقصید و من ازش عکس گرفتم.
عکسی از یارعلی پورمقدم و رضا قیصریه؛ دو نویسنده ی معاصر. این عکس را در محوطه ی بیرونی کافه ی شوکا گرفتم. ۱۳۸۵.
خانه ای در خیابانی به موازات خیابان منوچهری. از این خانه عکس دیگری هم در صفحه گذاشته بودم.
در همان خانه.
خانه ای هست در کوچه ی روبروی حسینیه ی عرب ها در چهارراه گلوبندک که به کاخ بیشتر شبیه است تا خانه. این خانه واقعا دیدنی است اما حیف که صاحبانش قدرش را نمی دانند و در آن دارند شلوار جین تولید می کنند. حتا کارگران خانه به من اجازه ندادند وارد حیاط خانه شوم و از آن عکس بگیرم. امیدوارم کسی پیدا شود و این خانه را از چنگ دلالان و بسازبفروشان نجات بدهد. من چند عکس از این خانه گرفتم اما نتوانستم آن طور که دلم می خواست نشانش بدهم. شما اگر می توانید این کار نیمه تمام را تمام کنید.
خداییش حیف نیست چنین خانه ای به دست چند دلال و بساز بفروش ویران شود؟
خانه ای در محله ی منوچهری تهران. گویا این خانه را میراث فرهنگی تصرف کرده! نمی دانم. ولی به هرحال خانه ی بسیار زیبایی است. امیدوارم دست هرکه هست خرابش نکنند. این عکس را هم در ۱۳ فروردین ۱۳۸۵ با نسترن گرفتیم.
پس کوچه های محله ی بازار و گلوبندک پرند از خانه های قدیمی که تو را می برند به گذشته ی این کلان شهر. به گذشته ای که حافظه ی تاریخی ماست. به تصاویری که دارند فراموش می شوند. به خاطراتی که در دل دود و غبار ازدحام دارند خفه می شوند. به دیروز ها . به امروز های بی اعتنایی و به فرداهایی که نیامده فراموشند. این عکس را پارسال تابستان گرفتم. ۱۳۸۵ خورشیدی. کارگران نانوایی روبروی همین خانه می گفتند چندین سال پیش شخصی آمده بود اینجا. گویا از خارج آمده بود. مردی میانسال و می گفت: من در این خانه زاده شده ام؛ و با چه حسی این را تعریف می کرد و می کردند. انگار تمام تاریخ ایران را از دریچه ی این خانه به تماشا نشسته بوده است و بوده اند. راستی چرا رگ گردن ما از خراب کردن این خانه ها نمی جهد؟ چرا تعصبی برای حفظ اصالت ها نداریم؟ چرا مرام و مسلک حفظ آثار باستانی در ما نیست. مگر ناموس فقط زن و مادر و خواهر مایند؟ مگر ایران فقط خلاصه می شود در گستره ی جغرافیایی محدود به مدار فلان و نصف النهار بهمان؟ ایران بدون تاریخ، بدون فرهنگ، بدون معماری، بدون شعر، بدون نمایش، بدون آشپزی، بدون آیین های طبیعی روستایی و شهری ، بدون تاریخ، بدون فلسفه، بدون ادبیات، بدون داستان و بدون موسیقی و...... چه ایرانی است؟ و ما چقدر در ساختن و باز پروراندن این همه مسوولیم؟ حد مسوولیت ما کجاست؟ بگویید. به من . به خود . به همه بگوییم.
بخشی از ساختمان قدیمی (گویا ) وزارت خارجه در محله ی باغ ملی تهران. به گمانم این محوطه تنها جای باقیمانده از تهران قدیم است که آدم می تواند در آن احساس غرور ملی بکند. معماری ها روحت را نمی خورند و هیاهو آزارت نمی دهد. بد نیست اگر ندیده اید به آن سری بزنید. از همان موزه ی ایران باستان به سمت راست تا ساختمان بانک سپه همه میراث معماری معاصر ما محسوب می شوند. بشتابید. تا کلنگ بسازبفروشان به این قسمت نخورده ، بشتابید و حافظه تان را از تصاویر تهران قدیم پر کنید. شاید روزی نوه نتیجه هایتان ازتان پرسیدند: تهران قدیم چگونه بوده؟ آنوقت چه جوابی دارید بهشان بدهید؟
بخشی از دروازه ی معروف باغ ملی تهران. این عکس را فوق العاده دوست دارم. پارسال گرفتمش. ۱۳۸۵خورشیدی. همه ی عشق های من درش هست. ایران.... مشروطه.... اسطوره.... هنر.... بگذار این عشق نهفته بماند. ناگفتنش به.