تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

پیش از این در دو نکته اشاره کرده بودم که ریتون ها محل تلفیق نیروهای زمینی و آسمانی بوده اند و تمام نیروهای پنهان و مرموز موجود در آب و باد و خاک و آتش در جام یا ریتون متمرکز و  به همراه می  نوشیده می شده اند و  بدین وسیله به گونه ای نمادین تمام نیروهای مادی و معنوی موجود در جهان  به بدن منتقل می گردیده اند. بر حسب اتفاق به  یک مصراع از حافظ  برخوردم  که به این نکته اشاره ای پنهانی دارد . او می گوید:

دیرگاهی ست کز این جام هلالی مستم......

همین جا باید بگویم که حافظ در این مصراع معادلی برای واژه ی ریتون به کار برده است و آن را جام هلالی نامیده. به علاوه باید دانست که  ترکیب صفت/ موصوفی " جام هلالی " یادآور هلال ماه نیز است.  اگر به یاد آوریم که حافظ در ابیات بسیاری می را به خورشید تشبیه کرده ؛(  ابیاتی همچون ( خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد.... چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آمد.....)) پس این نکته می تواند تاییدی بر نظر ما در باب تلفیق نیروهای ماه و خورشید در جام شراب باشد و در آمیختن نیروهای آسمانی به هم  برای فروریختنشان در کالبد نوشنده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 مهدی فتوحی

امروز داشتم به غزل مشهور حافظ می اندیشیدم با مطلع " زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت ". در نسخه ی علامه قزوینی و دکتر غنی بیت"  از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت/ قبل از بیت"  این راه را نهایت صورت کجا توان بست/ کش صد هزار منزل بیش است در بدایت/" آمده. من گمان می کنم ترتیب ابیات این غزل حافظ کمی به هم ریخته است زیرا از نظر مفهومی هم که شده این دو بیت باید اولا پشت سر هم بیایند و از طرفی بیت دوم باید پیش از بیت اول قرار گیرد. زیرا از نظر تداعی قوافی در ذهن شاعر هم که شده واژگان بدایت و نهایت می بایست پشت سر هم می آمده اند. از سویی دیگر مضمون بیت میانجی " ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم/ یکساعتم بگنجان در سایه ی عنایت/"  هم چندان همساز با ابیات فوق نیست و با بیت دیگری از غزل که چند بیت قبلتر آمده همسانی مضمونی دارد و آن بیت " چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی/ جانا روا نباشد خونریز را حمایت/ است. زیرا اولا هر دو بیت خطابی اند به معشوق و در ضمن اشاره ی معشوق با ترکیب آفتاب خوبان می بایست در نتیجه ی تضاد با مفهوم شب و تاریکی که در بیت " در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود/ از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت" است، آمده باشد.  از طرفی دیگر واژه ی بیابان هم از واژگان کلیدی غزل است که می تواند مرجع بررسی قرار گیرد و در  ارتباط با تشنگی و ولی شناسان و مضمون آب قرار دارد. پس بیت " رندان تشنه لب .... هم  می توانسته پیش از زنهار از این بیابان..... آمده باشد. بعلاوه زلف و شب هم در ارتباط با هم اند . پس ابیات مربوطه هم می بایست از پی هم آمده بوده باشند و به تبع و در پی آن ها بیت ای آفتاب خوبان. علاوه بر این در ابیات خطابی نیز  .... می جوشد اندرونم  می بایست از لحاظ منطقی پیش از ..... بردی آبم آمده بوده باشد زیرا تداعی تبخیر آب می کند. بدین ترتیب ترتیب ابیات می بایستی بدین گونه متصور بوده باشد.

زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یکساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

با این همه آنچه مرا به این برداشت از غزل رسانده درونمایه ی  خشکسالی و بی آبی ست که در این غزل به تلویح اشاره شده و ندیده ام جایی به آن اشاره ای شده باشد. غزل یک سمفونی تصویری است برای توصیف بی آبی و بیابان و خشکی و خشکسالی و این در نوع خود بی نظیر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پیش از این در دو درنگ دیگر درباره ی نقش فروهر چیزهایی نوشته بودم و گفته بودم که نشان فروهر، همان نگار فرور شاه است. حال در این مجال باز هم می خواهم نکاتی را بر گفته ی پیشین خود بیفزایم. در فروردین یشت اوستا بخش ششم آمده:

می ستاییم فروهر های نیرومند و پاک و توانای پیروان راستی را. آنان که پیمان شناس، دلاور و نیرومندند، آنان که در برابر آزار دشمنان ما را پناه می دهند. آن بخشایشگران مینوی درمان بخش که از داروی راستی بهره مند ند، آنان که پهناورند همچون زمین ، که درازناکند همچون رود ها، که فرازمندند همچون خورشید....

من گمان می کنم نقش فروهر به گونه ای نماد تصویری این بخش از اوستا ست. زیرا:

1-      در این بخش آمده آنان پیمان شناسند، چنان که می دانیم حلقه ی در دست فروهر نماد پیمان و عهد و وفاداری است و ما نمونه های دیگر آن را هم در نقش برجسته های دیگر که برگرفته از مفاهیم مهرپرستی اند ،دیده ایم.

2-      دلاورند و نیرومند، برازندگی چهره و آرایش چهره و استواری فروهر همه در تایید نیرومندی اویند.

3-      پناه دادن به گونه ای با بال گسترده شده نمایانده شده.

4-      از داروی راستی بهره مندند. دست راست برخاسته ی فروهر که نوعی سلام نیز می تواند تلقی شود نشان دهنده ی راستی نیز می تواند باشد.

بعلاوه در بخش هشتم فروردین یشت آمده:

آنان سپاهی انبوه بیارایند با رزم افزارهای به کمر بسته و با درفش های درخشان برافراشته.

ما نمودی از رزم افزارهای به کمربسته ی آنان را در کمان به کمر بسته ی فروهر می بینیم.  و احتمالا حلقه ی دور کمر هم از این قاعده مستثنا نیست . شاید بتوان آن را نوعی بند انگاشت .

بعلاوه در بخش بیست و دوم آمده:

آن هنگام که شهریار توانمند کشور نگران دشمن کینه ور شود، او فروهر های توانا را به یاری می خواند. آنان به یاری او می شتابند..... آنان چنان به سوی او پرواز می کنند که گویی پرنده ای هستند شهیر و نیک پرداز.

متن گویاست و تنها تکمله ای که می توان بر آن افزود این است که علاوه بر بالهای گسترده به چپ و راست، و پر های پایینی ، ما دوپای پرنده را نیز در دو سوی چپ و راست می بینیم که بعضی ها تصور کرده اند  نماد انگره مینو و سپنتا مینو است. در نقش فروهر موجود در تخت جمشید حتا  می توان انگشتان این پرنده را هم تشخیص داد.

بعلاوه در بخش سیزدهم  نیز آمده:

می ستاییم فروهر ها..... را. آنان که در هنگام همسپتمدم ( گاهنبار و جشن پایان زمستان و آغاز بهار ) از آرامگاههای خود بیرون می آیند  و در ده شب پیاپی در اینجا برای آگاهی یافتن به سر می برند....

این نکته نیز تاکیدی است بر این نکته که  فروهرهای موجود در تخت جمشید که به گواهی نقش برجسته های دیگری چون شیرگاواوژن میعادگاهی بوده برای همپرسه گی های بهارانه ی ملت های گوناگون، نشانی بوده اند از حضور فروهر شاهی در روزهای آغازین بهار.

 

- همه ی بخش های اوستا برگرفته ازتارنمای پژوهش های ایرانی دکتر رضا مرادی غیث آبادی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

امروز روی دیوار یک مغازه ، نقشه ای دیدم از ایتالیا که در آن روی هر کدام از شهر ها، نقاشی سمبل معماری و فرهنگی شهر کشیده شده بود. نوعی نقاشی توریستی که در آن می توانستی ببینی سمبل هر شهر چگونه است و نامش چیست. مثلا سمبل پیزا ، برج معلق بود و نماد رم کولوسئو و نماد فلورانس، میدان دلّه سینیوریه . به ذهنم رسید اگر این کار را برای ایران می کردیم خیلی خوب می شد. ولی بلافاصله به خودم گفتم زهی خیال باطل! چه کسی اصلا به فکر این چیزهاست؟ وقتی اصل سایت معماری یا فرهنگی یا به قصد و یا از روی بی توجهی دارد ویران می شود و کک کسی هم نمی گزد، گفتن این حرف ها مسخره به نظر نمی رسد؟

۲

 

در میان اثار به دست آمده از دوران عیلامی از تپه های شوش، ظرف سفالی شوش است از جنس گل پخته با طرح معروف و مشخص بز کوهی با شاخ های بلند گرد در وسط آن که به گمان من زیباترین نقش حیوانی در تمام تاریخ فرهنگ ایرانی ست. با نگاهی دوباره به این ظرف ما طرح های دیگری هم در آن می بینیم که به گمان من هر کدام معنایی نمادین دارند و  تقدس عناصر چهارگانه را در اندیشه ی ایرانیان باستان هویدا می کنند و کشیده شدنشان بر روی ظرف بنا به نظر برخی دانشمندان به معنای جمع آوری تمام نیروهای آسمانی و زمینی در ظرف بوده تا کسی که از آن ظرف یا ریتون چیزی می خورد یا می آشامد نیروهای آسمانی را در بدن خود جاری کند. باری در این ظرف از بالا به پایین ما نقش پرنده هایی شبیه فلامنگو ( که هم در آسمان می پرد و هم بر آب راه می رود)، سگ های دونده و بز کوهی و در وسط شاخ بلند بز کوهی امواج آب را می بینیم. پرنده  و آب و سگ دونده و بز کوهی بدون هیچ حرف پیش یادآور عناصر باد و آب و خاک و کوه اند. این میان تنها جای آتش خالی است. این را به گمان من باید در محتوی ظرف جست. اگر شراب بوده باشد این چهار عنصر تکمیل می شوند.

 ۳

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سالها پیش در گفتگوهایی که با دکتر قیصریه داشتم به نکته ای اشاره و تاکید کردم که نویسندگان کلاسیک ما با آگاهی از ادبیات آپوکالیپتیک زرتشتی و  اسلامی، نوع خاصی از ادبیات آخرالزمانی آفریده بوده اند که متاسفانه دراثر  مرور زمان فراموش شده و به شدت مغفول مانده و کسی به آن توجه نکرده است.  چند روز پیش در حین دیدن دوباره ی فیلم " اینک آخرالزمان " فرانسیس فورد کوپولا، دوباره به یاداین گفتگو افتادم و آن را جایی یادداشت کردم تا به تفصیل آن را بررسم و آن این که تا کنون کسی ، نمونه های ادب آپوکالیپتیک ما را جمع آوری و منتشر نکرده  است. ادبیاتی که به گونه ای پیش گویانه گویای روز واپسین و حوادث رخ دهنده در آینده ی جهان اند. همینجا بگویم که ما در معراجنامه هایمان هم به گونه ای دیگر از این نوع ادبیات آپوکالیپتیک  بر می خوریم که در آن به توصیف بهشت پرداخته شده. به زبان ساده تر ادبیات آپوکالیپتیک گاه به شکل توصیف دوزخ  روایت می شود و گاه به توصیف بهشت می پردازد. آنچنان که در کمدی دانته یا ارداویرافنامه می بینیم. در همان صحبت من نمونه ای از این سبک ادبی را در شعری از حافظ ذکر کردم و شباهت آن را با دل تاریکی جوزف کنراد و اینک آخر الزمان کوپولا  برشمردم. حال ابیات آخرالزمانی این غزل را اینجا ذکر می کنم و شما را به  خواندن کتاب دل تاریکی و دیدن فیلم اینک آخرالزمان تشویق می کنم تا شما هم با این سبک ادب آشنا شوید و به شباهت های این سه شاهکار پی ببرید. غزل بسیار مشهور است با مطلع:  " زان یار دلنوازم شکری است با شکایت ".

........

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت......

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت......

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

درنگی کوتاه در اسطوره ی واک

(گردآوری  چند متن و مقاله در یک سرفصل )

مهدی فتوحی

چنان چه بهرام بیضایی در برخی گفتگوهای اخیر خود و نیز کتاب ریشه یابی درخت کهن گفته و قرار است به تفصیل در کتاب هزارافسان کجاست که ما چند سالی است منتظر انتشار آنیم، چاپ و منتشر شود: اسطوره ی واک، ایزدبانوی باروری و سخن سرایی است. تا کنون در ادبیات و نقد و اساطیر ما این نکته بررسی و باز نشده و جز استاد بیضایی و جناب علی حصوری هیچ کس اشاره ی مفیدی در این باره نکرده . لذا لازم است تا برای جمع آوری اطلاعات در این زمینه  تمام واژگانی را که با این واژه مربوطند گردآوریم و به ریشه ی اساطیری آن بیندیشیم تا شاید بتوانیم راهی به جایی ببریم. باری دهخدا در فرهنگ واژگان خود درباره ی واژه نوشته:

واژه . [ ژَ / ژِ ] (اِ) به لغت زند و پازند به معنی کلمه باشد که لفظ است و آن از دو حرف یا بیشتر مرکب میشود. (ازبرهان ). واژه کلمه را گویند. (رشیدی ). پهلوی : واچک ۞ (قول و کلام )، مرکب از واچ ۞ و واچکیه ۞ (شرح و بیان )، از ریشه ٔ اوستائی وچ (گفتن ). سانسکریت نیز: واچ ۞ (سخن گفتن ). در لهجه ٔ زرتشتیان نیز: واجه ۞ ، (کلمه ). در «آهار» جزو رودبار لواسان «سرواژه » به معنی صحبت کردن در خواب استعمال میشود. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). به معنی کلمه باشد و سخنی است که از سه حرف یا بیشتر ساخته شده باشد. (ازآنندراج ). کلمه . (انجمن آرا). و رجوع به واج شود.

 

می توان چنین انگاشت که واژه و واج هر دو  دگرگون شده ی واژه ی واک اند که در پژواک و پچواک و نام فرواک باقی مانده ( پدر هوشنگ پیشدادی به نقل از بندهش  که ذکر نام او  به معنای فراگویی و به سخن آمدن  یادآور دوران واژه سازی و کاربرد واژگان و شناخت کلام و نحو و جملات و سخنوری است) و نیز در بخش دوم نام خواهران  یا زنان جمشید اَرِنَوَکَ ( یا اَوِنَوَکَ=   ارنواز در شاهنامه ) و سَنگهَوَکَ ( =   شهرناز در شاهنامه ) نیز آمده . ( همینجا می توان یک پرانتز باز کرد و گفت وقتی پسوند واک در نامهای ارنوک  و سنگهوک  در نتیجه ی دگرگونی به شهرناز و ارنواز بدل شده و واج " ک " توانسته به"  ز "  تغییر یابد ، پس می توان چنین انگاشت که واژه ی آواز هم که در معنا با سخن و گفتار ریشه ی مشترک دارد می تواند به صورت آواک  یا آواج بوده باشد ) این واژه همان است که در اکثر زبانهای اروپایی هم با کمی تغییر تلفظ به معنی صدا و آوا آمده:

ایتالیایی: وُچه/ VOCE

اسپانیایی: وُث/ VOZ

انگلیسی: وُیس/ VOICE

لاتین: وُکس یا وُسیس/ VOX, VOCIS

از ترکیبات این واژه ما فعل واجیدن را در زبانهای محلی مان  داریم مثالهایی از ادبیات شفاهی و مکتوب محلی خودمان می آورم و شما درخواهید یافت که فعل واجیدن در تمامی اینها به معنای گفتن آمده است.

 

1/ در زبان سمنانی دروغگو را دوری واژن می گویند.

 

2/ از دوبیتی های زبان تاتی نوشته ی ملاجمال هزاری

بدل رنجولو بهبودی ندارم (به دلم دردی دارم که بهبود پیدا نمی کند)

بواجم هرکه را سودی ندارم (به هرکه می گویم برایم سودی ندارد )

بغیر از سیمین خضر صفیلان (بغیر از  سومین خضر  صفیلان  یعنی امام حسین )

د دنیا ، راه امیدی نـــدارم (دردو دنیا امید دیگری ندارم )

 

3/ دوبیتی تاتی اشتهاردی تقی بیگلر

بواجِم اَ دوون دَ از بِشِیمه                          اگر نیمیمه نواجاشه کشیمه

 

به آن دو بگویم که من رفتم* اگر نیامدم نگویید کجایم.

 

ازِجی همه واری آدمیمه                          خداوند زمین دَ خادمیمه

 

من هم مثل همه آدم هستم*خادم خداوند زمین هستم

 

و باز هم از او

 

همه خاکا بجا اَبَمِ ایش کرد                   نمی ذونم بواجم کی چیش کرد

بم را با خاک یکسان کرد * نمی تونم بگم که چکار کرد

 

 

4/ باباطاهر همدانی

 

الهي ار بواجُم ور نواجُم
ته داني حاجتم را مو چه واجُم
اگر بنوازيم حاجت روا بي
وگر محروم سازي مو چه ساجُم

 

خوش آن ساعت که یار از در درآیو

شو هجرون و روز غم سر آیو

ز دل بیرون کنم جان را به صد شوق

همی واجُم که جایش دلبر آیو

 

5/

نمی دونم که رازم با که واجم
غم و سوز و گدازم با که واجم
چه واجم هرکه دونه میکنه فاش
دگر راز و نیازم با که واجم

 

اسطوره ی واک و درخت سخن گو:

 

ازسویی دیگر به گفته ی استاد اسطوره ی درخت سخن گو گره خورده به این داستان است و یادآور دورانی است که انسان توانست واژگان را توسعه  دهد و زبانها گسترده شدند و ادبیات و نمایش کلامی به نوعی از دل واژه ها برون آمدند و طرح آن به کرات در فرش ایرانی نگاشته شده است. درختی با شاخه هایی که بر آنها سرهایی به نجوایند.

او در یکی از گفت و گوهای خویش آورده:

درخت سخن گو و قالى با نقش درخت‌ ‌سخن‌گو در ايران خيلى کم شناخته شده و متاسفانه حدود 70 سال است که فرشى که نقش‌‌ ‌درخت سخنگو را دارد، ديگر بافته نمى‌شود.‌ ‌او در توضيح درخت سخن گو گفت: درخت واق يا واک يا‌ ‌واج به معناى ايزد بانوى بارورى و سخن است که بعدها تبديل به ايزد بانوى آبها يا‌ ‌آناهيتا مى‌شود.‌ ‌به گفته او، درخت سخن گو که در شاهنامه و هزار و‌ ‌يک شب به آن اشاره شده،‌ درختى است که آينده را در دو نوبت از شبانه روز و به زبان‌ ‌مردانه و زنانه پيش بينى مى‌کند.‌ ‌بيضايى با ارائه توضيحاتى درباره‌ نقش‌هاى مختلفى‌‌ ‌که در فيلم قالى سخنگو استفاده کرده گفت: بسيارى از اين فرش‌ها ديگر وجود ندارند و‌ ‌ما آنها را از کتابهاى قديمى فرش پيدا و اسکن کرديم.‌ ‌او درباره‌ سمبليک بودن درخت سخنگو گفت: در جهان‌ ‌کهن براى پيدايش هرچيزي، اسطوره‌اى وجود دارد و در قديمى‌ترين کتابهاى اسطوره‌اى که‌ ‌همان ريگ ودا و اوستا است،‌ مهمترين اتفاق بارورى است که اگر نباشد حيات نيست‌ ‌به اين ترتيب ايزد بانوى آناهيتا، ايزد بانوى بارورى و خرد است و هرجا که فرد وجود‌ ‌داشته باشد، کلام رهايى بخش وجود دارد.‌ ‌بيضايى درباره‌ اولين تصوير فيلم قالى سخن‌گو‌ ‌گفت: اين تصوير مربوط به درخت زندگى است که در تمام کشورها بسيار مهم است، به طورى‌ ‌که وظيفه اول هر پادشاه نگهبانى از درخت زندگى و آبادى بوده است و بعدها که شاهان‌ ‌قدرت پيدا مى‌کنند، ‌اين کلمه معناى ديگرى پيدا مى‌کند‌‌ .

از طرفی فردوسی در داستان اسکندر رومی درباره ی درخت سخنگو یا به تعبیر وی گویادرخت چنین آورده:

شگفتی است ایدر که اندر جهان

کسی آن ندید آشکار و نهان

درختی ست ایدر، دو بُن گشته جفت

که چونان شگفتی نشاید نهفت

یکی ماده و دیگری نرّ اوی

سخنگوی و با شاخ و با رنگ و بوی

به شب ماده گویا و بویا شود

چو روشن شود، نرّ گویا شود....

بپرسید ( اسکندر ) زایشان که اکنون درخت

سخن کی سراید به آواز سخت؟

چنین داد پاسخ بدو ترجمان

که از روز چون بگذرد نه زمان

سخنگوی گردد یکی زین درخت

که آواز او بشنود نیکبخت

شب تیره گون ماده گویا شود

بر و برگ چون مشک بویا شود.....

همی راند با رومیان نیکبخت

چو آمد به نزدیک گویا درخت

زمینش ز گرمی همی بردمید

ز پوست ددان خاک پیدا ندید

ز گوینده پرسید کاین پوست چیست؟

ددان را بر این گونه درّنده کیست؟

چنین داد پاسخ بدو نیکبخت

که چندین پرستنده دارد درخت

چو باید پرستندگان را خورش

ز گوشت ددان باشدش پرورش

چو خورشید بر تیغ گنبد رسید

سکندر ز بالا خروشی شنید

که آمد ز برگ درخت بلند

خروشی پر از سهم و ناسودمند

بترسید و پرسید زان ترجمان

که ای مرد بیدار نیکی گمان

چنین برگ گویا چه گوید همی

که دل را به خوناب شوید همی

چنین داد پاسخ که ای نیکبخت!

همی گوید این برگ شاخ درخت

که چندین سکندر چه پوید به دهر

که برداشت از نیکویی هاش بهر

ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت

ز تخت بزرگی ببایدش رفت

سکندر ز دیده ببارید خون

دلش گشت پر درد از رهنمون

از آن پس به کس نیز نگشاد لب

پر از غم همی بود تا نیم شب

سخن گوی شد برگ دیگر درخت

دگرباره پرسید زان نیکبخت

چه گوید همی این دگر شاخ؟ گفت:

سخنگوی و بگشاد راز از نهفت

چنین داد پاسخ که این ماده شاخ

همی گوید اندر جهان فراخ

از آز فراوان نگنجی همی

روان را چرا برشکنجی همی؟

تو را آز ِ گرد جهان گشتن است

کس آزردن و پادشا کشتن است

نماندت ایدر فراوان درنگ

مکن روز بر خویشتن تار و تنگ

بپرسید از ترجمان پادشا

که ای مرد روشن دل و پارسا

یکی بازپرسش که باشم به روم

چو پیش آید آن گردش روز شوم؟

مگر زنده بیند مرا مادرم

یکی تا به رخ برکشد چادرم

چنین گفت با شاه گویا درخت

که کوتاه کن روز و بربند رخت

نه مادرت بیند نه خویشان به روم

نه پوشیده رویان آن مرز و بوم

به شهر کسان مرگت آید نه دیر

شود اختر و تاج و تخت از تو سیر

چو بشنید برگشت زان دو درخت

دلش خسته گشته به شمشیر سخت......

حتا فردوسی در توصیف هنرمندی خویش در سرایش شاهنامه آورده:

نمیرم از این پس که من زنده ام

که تخم سخن را پراکنده ام

به گمان من درخت سخن یا تخم سخن هر دو یادآور دوران زندگی کشاورزی است. دوران یکجا نشینی و اسکان  در دشت ها و دوران سیطره ی اندیشه ی زن محور بر باورهای اجتماعی و اقتصادی. بیهوده نیست که بیشتر داستان سرایان در ادب قدیم ما راویان زن دارند. شهرزاد قصه گو یکی از آن بسیار است. در این خصوص مطالعه ی کتاب ریشه یابی درخت کهن را به همه ی علاقه مندان توصیه می کنم.

محمود کویر هم در مقاله ی ارزنده ی درختنامه ، سرگذشت درختان مقدس به این نشانی (  http://www.forough.net/6th%20Year/Year%2086/122/holy-trees.htm

 ) آورده : 

درخت سخن‌گو

بر فرش و زيلوهای ميبد و قالی‌های يزد و کاشان، نقش‌های اساطيری بسياری هست. در اين قالی‌ها تصاوير پرندگان، چهارپايان، گياهان، درخت زند‌گی، سوارکاران، صحنه‌هايی از شکار، شکل موجودات اسطوره‌يی و يا افسانه‌يی مثل اژدهای پرنده، واق واق، درخت سخن‌گو که می‌دانيم در انتهای شاخه‌های آن سر يک حيوان وجود دارد، ديده می‌شود.

سميه مزرعه در نوشتاری با عنوان نقش درخت زندگی می‌نويسد: «آقای علی حصوری از نوعی درخت به نام درخت سخن‌گو يا واق واق نام می‌برد. از افسانه‌يی ياد می‌کند که نوعی درخت سخن‌گو در شهری به نام واق ‌واق وجود دارد. اين درخت در قالب اسليمی طراحی شده است به صورتی كه در انتهای سرشاخه‌های آن عناصر تزئينی از سر حيواناتی نظير گوزن و قوچ و حيواناتی ديگر قرار گرفته است.» و در ادامه می‌نويسد: «نقش درخت كه اكثرا به صورت درخت سرو طراحی می‌شود در انواع طرح‌های درختی، گل‌دانی (نقش ناظم)، نقش محرمات، طرح گلستان يا باغی، شكارگاه و نيز در انواع طرح‌های قايقی يا خشتی به كار می‌رود.»

به گفته‌ی بهرام بيضايی، سال‌ها پيش در آذربايجان فرش‌هايی بافته می‌شد که نقش آن‌ها «درخت سخن‌گو» بود. البته اين فرش سال‌هاست که ديگر بافته نمی‌شود و درخت سخن‌گو و قالی سخن‌گو خيلی کم در ايران شناخته شده‌اند. بيضايی در تعريف «درخت سخن‌گو» می‌گويد: "اين درخت در شاه‌نامه و کتاب‌هايی مانند هزار و يک شب وجود دارد. درختی که دو تنه‌ی زنانه و مردانه دارد و آينده را پيش‌بينی می‌کند. درخت سخن‌گو ظهرها با صدای مردانه و نيمه شب با صدای زنانه که صدای لطيف‌تری‌ست از آينده می‌گويد." اين درخت آن گونه که بيضايی می‌گويد با نام‌هايی هم‌چون درخت واک، واق، واج، واژه و مشتقات متفاوت ديگری شناخته می‌شود و در قديمی‌ترين کتاب‌های اسطوره‌يی، ريگ ودا و اوستا، درخت سخن‌گو ايزدبانوی باروری و سخن است که بعدها در اساطير ايرانی به ايزدبانوی آناهيتا که همان ايزدبانوی آب‌هاست، تبديل می‌شود. بيضايی می‌گويد: "هر چند اسطوره‌ی درخت سخن‌گو فراموش شده، اما در بعضی از نقش‌های قالی باقی مانده است، نقش‌هايی که به طور تصادفی آن‌ها را پيدا کردم. البته خيلی از اين فرش‌ها ديگر وجود ندارند ..."

 

مریم پاپی هم در روزنامه همشهری مورخچهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۵ - سال چهاردهم - شماره ۳۹۸۷ - May 17, 2006  آورده:

 حيوانات خيالي و اساطيري بر شاخ درختاني عجيب، نقش فرشي است كه زير پا انداخته نمي شود؛ بافته هاي عرفاني قاليبافان ايران براي نخستين بار داستان هايشان را روايت مي كنند.
ديوارهاي طبقه فوقاني نمايشگاه فرش ايران پر از قصه مي شود. داستان درخت سخنگويي كه هر صبح برگ در مي آورد و هر شب برگ هايش مي ريزد، درختي كه با معرفي شخصيت هاي عجيب و غريبي كه بر شاخه هايش زندگي مي كنند، راز كائنات را مي گويد.
حيوانات خيالي، اساطيري، واقعي و گاه بسيار وحشي، از محل تقاطع شاخه هاي درختان سر برآورده اند و با نگاهي زنده تو را مي بينند.
گوزن ، بز،  ميمون، قوچ، اژدها، حيوانات اساطيري و حتي انسان، در ۱۸ تخته فرشي كه در نمايشگاه «درخت گويا و قالي هاي دنياي ديگر» به نمايش در مي آِيد، ۱۸ ماجرا دارند كه از اول خرداد ماه تا پايان فصل گرم براي بازديد كنندگان نقل مي كنند.
پوپ، ايران شناس آمريكايي، در كتابش از اين نقش قالي ايراني با عنوان «درخت سخنگو» ياد كرده است. ليلا دادگر، مدير موزه فرش ايران مي گويد كه احتمالا ريشه اين طرح قالي به هندوستان برمي گردد. بعد اين فرش به خراسان مي رود و از آنجا به آذربايجان، اصفهان، كرمان و بسياري از مناطق ايران نفوذ مي كند.
به گفته وي كه سال ها در خصوص فرش ايراني به تحقيق و مطالعه پرداخته است، نقش اين فرش كه در كرمان به حور و فرشته معروف است، توسط عرفا و دراويش بافته مي شده و در اصطلاح عاميانه نيز به اين نوع فرش ، فرش هاي «واق واق» مي  گويند.
دادگر وجه تسميه اين نام عجيب را داستان هايي مي داند كه از درختاني با ميوه هاي عجيب ياد مي كنند؛ ميوه هايي كه هر وقت مي افتادند، صدايي شبيه به «واق» از آنها بلند مي شد و اين ميوه ها احتمالا چيزي جز خفاشان پنهان شده در درخت نبودند.
او مي گويد: بر خلاف ۹۹ درصد قالي ها كه بهشت برين و باغ هاي سرسبز را به نمايش در مي آورند، اين نقش فرش،  حيوانات سم دار و جهنم را تصوير مي كند و از ميان يك لوتوس يا شاه عباسي بسيار زيبا، ناگهان سر يك مار خشمگين را به نمايش در مي آورد.
شايد بافت اين فرش به همان اعتقاد قديمي برمي گردد كه ديوان و اهريمنان با ديدن جايي كه چهره اي شبيه به خودشان آنجاست،  وارد آن محل نمي شوند. به هر حال تماشاي نمايشگاه فرش ...كه از گنجينه موزه فرش بيرون آورده شده است، حتما به ديدنش مي ارزد،  شايد شما داستان هاي تازه اي در دل اين نقوش دانه دانه و پيوسته پيدا كنيد كه تا به حال هيچكس نديده!

وقتی اینها را کنار هم می چینم به این نتیجه می رسم که اسطوره ی واک نه تنها در زندگی روستایی و کوچ نشینی شبانی و کشاورزی سنتی که در ساختار زندگی سنتی شهری نیز رواج و گسترش داشته و این سخنوری ها مشاعره ها و واژه بازی ها که در ایران زمین سابقه ی دیرینه ای دارند،  نتیجه ی پاسداشت و احیاء این اسطوره ی بسیار کهن اند که  در گردهم آیی های موقتی ای که در فاصله ی پس از برداشت محصول یا در شبهای بی کاری یا در جشنها و کارنوال های سنتی فراهم می آمده، به صورت آیینی و ناخودآگاه اجرا می شده اند( نمونه ی تصویری از این دست را در فیلم درخت تنگدستی ارمانو اولمی می بینیم.) یا از پس مشغله های روزانه  و برای گرم کردن کانون خانواده به صورت قصه گویی و ترانه گویی یا شبچره خود می نمایانده  ؛ گاه هم  در ساختار اقتصاد شهری خویش را چون گونه ای تبلیغ سنتی  برای فروش بیشتر  یک جنس می نمایانده است چنانچه در بازارهای مکاره می بینیم.

با اینهمه من همچنان منتظرم تا ببینم کتاب استاد کی چاپ می شود تا بنا به گفته های او اندیشه ام را سامانی بدهم..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 5:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی خاطرات خانوادگی

 

1

 

باباحسین ( پدربزرگم ) در جوانی اش ساربان بود. برای گریز از اجباری رفتن، ساربانی پیشه کرده بود و در همان هنگام بود که شکسته بندی آموخته بود. آنقدر دست و پای در رفته و شکسته ی اشتران را در بیابان جاانداخته و درمان کرده بود که به گاه پیری استاد شکسته بندی و در سمنان یگانه شده بود. با وجود کودکی خوب یادم می آید که مردم از بیمارستان ها با عکس های رادیولوژی سراغش می آمدند و او دست و پایشان را جا می انداخت و اندک پولی کسب می کرد. هنوز یادم می آید دو جوانی را که از جبهه ی جنگ و با یونیفورم آمده بودند تا او پای در رفته ی یکی شان را جا بیندازد و او از داخل دولابچه ی کوچک خود، ابزار کارش را بیرون کشید. یک کاسه، چند تخم مرغ، یک بالش کوچک، یک قاشق چایخوری، کمی زردچوبه، یک باند، چند تکه چوب، یک قیچی ..... و مشغول جا انداختن پای جوان تره شد. باری باباحسین ساربان بود و بار و مسافر را با اشتران از دل بیابان گذر می داد. در یکی از همین سفرها ، در نزدیکی های شهر نیشابور، دسته ای از یاغیان راه را بر او می بندند. این یاغیان را همه می شناسند. یاغیانی که در رمان کلیدر از ایشان نام برده شده است و گلمحمد از آن دسته است. بار اشتران باباحسین در این سفر قند و شکر بوده. سردسته ی گروه به  بابا می گوید ما از شما تریاک می خواهیم. بابا و بازرگان همراهش می گویند بار اشتران ما تمام قند و شکر است. سردسته شرط می کند اگر تا غروب آفتاب فردا یک خروار تریاک برای ما آوردید، اشتران را با بارشان به شما وا می گذارم و راه را بر شما می گشایم و اگر نه بارتان را با اشتران می گیرم و خودتان را هم می کشم. بازرگان دست به دامن باباحسین می شود و دست خطی به بابا می دهد و به او می گوید به تاخت برو سمنان و این دست خط را به فلان بازرگان برسان و بارتریاک را تحویل بگیر و جلدی بازگرد. بابا بر پشت لوک جوانی می نشیند و به تاخت به سوی سمنان رهسپار می شود و نیمه شب به سمنان می رسد و همان نیمه شب به سراغ بازرگان می رود و بار را تحویل می گیرد و می بندند و راهی می شود و سر موعد بار را تحویل می دهد و اشتران و بار قند و شکر را می رهاند. مادر می گفت وقتی یاغیان  را کشتند اجساد برخی را در شهر ها می گرداندند تا همه ببینند و عبرت بگیرند. من خود به چشم خویش دیده بودم سر یکی را  بر پشت ماشین شهربانی و در عالم کودکی تا مدت ها کابوس می دیدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک

امروز داشتم به این نکته می اندیشیدم که ریشه ی بیشتر بازیهای اصیل و قدیمی ایرانی  در سامانه ی اقتصادی دامپروری  و گهگاه کشاورزی  تعریف می شود. دلیل این گفته ی من در نام شخصیت های بازی هاست. شخصیت هایی چون گرگ، شیر، خر ، چوپان، دزد و ..... همه یادآور و نشانه ی سامانه ی مالکیت مدار جامعه ی شبانی اند و مضمون اصلی بازی ها بر پرورش کودکان برای مبارزه با هرگونه تهدید دارایی شان از سوی دزد و گرگ و شیر و ... و نگاهبانی از آن در قالب چوپان استوار شده است.

 دو

درباره ی طرح شیر گاواوژن ، در داستان کیومرث شاهنامه ، اشاره ای شده که خواندن آن خالی از لطف نیست.

چو آمد به برج حمل آفتاب

جهان گشت با فر ّ و آیین و آب

بتابید از آن سان ز برج بره

که گیتی جوان گشت از آن یکسره

کیومرث شد بر جهان کدخدای

نخستین به کوه اندرون کرد جای

سر بخت و تختش بر آمد به کوه

پلنگینه پوشید خود با گروه

در این چند بیت چند نکته نهفته است. صریحا ما  غلبه ی خورشید را بر حمل یا بره  در این چند بیت می بینیم. اما اثری از شیر نیست. باید شیر را در جای دیگری جستجو کرد. در پرچم ایران . یا در دیوان حافظ.

به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر

به ابروان دو تا قوس مشتری بشکن.

می بینیم که حافظ شیر آفتاب را به کار برده. در طرح شیر و خورشید نیز همین نکته را می بینیم. از طرفی شیر و خورشید هر دو نمادی مهری اند که سابقه ی آنها بسیار قدیمی تر از نوشتن شاهنامه می باشد. در ادامه فردوسی تاکید می کند که فر و آیین و آب می آید با غلبه ی اسد بر حمل و جهان جوان می شود. پس می توان چنین برداشت کرد که نوروز یا به عبارتی بهار آمده بوده که جهان جوان شده و با فر و آیین و آبرومند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در نوشته ی پیشین آورده بودم که سرنمون غم غربت یا نوستالژی به روایت ایرانی اش را باید در داستان سیاوش شاهنامه جست. آنجایی که سیاوش تصمیم می گیرد برای پرهیز از عشق سودابه لشکر به مرز توران بکشد و خود لشکر را وامی نهد و با  سیصد سوار گزین به توران می کوچد و پیران ویسه به پیشباز او می آید و مجلس می آراید و بزم و پیشباز پیران او را به یاد زندگی در جوار رستم در زابلستان و بزم آرایی های رستم و کاووس در ایران می اندازد. اینک نص صریح شاهنامه:

برفتند هر دو ( یعنی سیاوش و پیران) به شادی به هم

سخن یاد کردند بر بیش و کم

همه ره ز آوای چنگ و رباب

همی خفته را سر برآمد ز خواب

همی خاک مشکین شد از مشک و زر

همی اسپ تازی برآورد پر

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم

ببارید و زاندیشه آمد به خشم

که یادآمدش بوم زابلستان

بیاراسته تا به کابلستان

همان شهر ایرانش آمد به یاد

همی بر کشید از جگر سرد باد

ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

ز پیران بپیچید و پوشید روی

سپهبد بدید آن غم و درد اوی

بدانست کاو را چه آمد به یاد

غمی گشت و دندان به لب بر نهاد .

متن گویاتر از آن است که چیزی درباره ی آن نوشته شود. پس من هم قلم در می کشم. اما بر آنم تا در فرصتی دیگر نکته ای را وابکاوم درباره ی تاثیرپذیری اندیشه ی تربیتی افلاطون از آداب آموزش و پرورش ایرانیان فرزندان خویش را ؛و تاثیر آن اندیشه بر داستان سیاوش شاهنامه . اندکی صبر.......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:26  توسط مهدی فتوحی  | 

 

با خوانش دوباره ی بخشی از داستان سیاوش شاهنامه چند نکته یافتم که یادآوری اش به گمانم اهمیت به سزایی دارد. نخست این که ما در بخش ساختن شهر سیاووشگرد  به طور اخص و در جایجای داستان به طور اعم نمونه هایی  می بینیم که می توانند سندی باشند که سیاووش به عکس قریب به اتفاق پهلوانان اساطیری ایرانی، بازمانده از فرهنگ مادرسالار وابسته به اقتصاد کشاورزی است. زیرا:

1-      سیاووش تا حد امکان از خون ریختن پرهیز می کند و داستان او داستانی است با دیدی زنانه که مورد حسادت عشقی سودابه قرار می گیرد.و در واقع گونه ای رقابت زنانه است برای باروری. درونمایه ای که در نمایش های شادی آور زنانه هم به کرِات استفاده شده و من در جایی دیگر( دفترهای تئاتر شماره ی پنجم ، بازی های زنانه 2 ) نوشته بودم: " این درونمایه....بازمانده ی تاکید زنانه است به نیاز مرد جاکن شده ی دوران دام پروری که ارتباطش با زمین و باروری را تجت الشعاع نوکیسگی و ثروت تازه می داند در دوران انتقال تمدن و فرهنگ زن محور عصر کشاورزی به فرهنگ مالکیت مدار عصر دامپروری که زن در آن نیاز مرد به باروری و زایایی زنانه را به رغم دارایی های جدید مرد به او یادآور می شود. "

2-      از خون سیاووش گیاه پر سیاووشان می شکفد. این نکته آدم را به یاد قربانی کردن انسان برای بارورسازی مزارع و کشتزار ها می اندازد. نمونه ای از این آیین ها را ما در فیلم " مده آ " ساخته ی پیرپائولو پازولینی می بینیم.

3-      سیاووش پس از مهاجرت خویش به توران دست به ساخت و ساز می زند و شهری که می سازد به روایت شاهنامه چنین است:

از ایوان و میدان و کاخ بلند

ز پالیز وز گلشن ارجمند

بیاراست شهری به سان بهشت

به هامون، گل و سنبل و لاله کشت.

همین جا باید یک نکته را بگویم که داستان سیاووش سرنمون داستان مهاجرت و غربت ایرانی است. چیزی که تا کنون به آن پرداخته نشده و جا دارد در یک مقاله ی جدا بدان پرداخته شود.  اما آنچه من می خواستم در این درنگ بگویم این است که  سیاوش پس از ساختن شهر و کاخ دستور می دهد تا بر کاخش در سیاووشگرد ، چند نقاشی بکشند و جالب توصیف این نقاشی هاست که یادآور پرده های نقاشی پرده خوانها و یا نقاشی های درون کاخ چهلستون اصفهان است.

بر ایوان نگارید چندی نگار

ز شاهان وز بزم وز کارزار

نگار سر و تاج کاووس شاه

نگارید با یاره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پیلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه

چو پیران و گرسیوز کینه خواه

به هر گوشه ای گنبدی ساخته

سرش را به ابر اندر افراخته

نشسته سراینده رامشگران

سر اندر ستاره سران سران

.....

سیاووشگردش نهادند نام

همه شهر از آن شارستان شادکام

آنچه از این بخش از شاهنامه بر می آید این است که احتمالا ً در دوران فردوسی یا قرن چهارم هجری چنین نقشهایی بر دیوار و ایوان کاخ ها کشیده می شده  که او این گونه آن را به واژه آورده. هنوز نمونه هایی از این دست نقاشی ها را در برخی خانه ها و کاخ ها نظیر چهلستون اصفهان یا کاخ باغ ارم شیراز یا کاخ گلستان دیده می شوند. اتفاقا درونمایه ی نقاشی توصیف شده  تکرار همان مضامین نقش شده در کاخ هاست. نکته ی دوم این که فردوسی نام شهر ساخته شده را سیاووشگرد گذاشته. این پسوند گِرد همان است که در دنباله ی سوسنگرد، بروجرد ( وِرُدگرد یعنی شهری که وِرُد  شاه اشکانی آن را ساخته )، لاسجرد، هشتگرد  و در زبان های دیگر نظیر روسی به صورت گراد مثل لنینگراد و استالینگراد باقی مانده است. فردوسی  گرد را دقیقا به معنای ساخته به کار برده. پس می توان با ضرس قاطع گفت که گرد در واقع به معنای کرده است یعنی ساخته شده . سوم این که فردوسی واژه ی نگار را دقیقا به جای نقاشی به کار برده.  چه بهتر که ما هم از این واژه  اسفاده ی بهترو بیشتری کنیم و در گسترش آن بکوشیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

در مهر یشت اوستا، در ستایش ایزد مهر چنین آمده:

اوست بخشنده ی گله و رمه. اوست بخشنده ی شهریاری. اوست بخشنده ی پسران. اوست بخشنده ی زندگانی. اوست بخشنده ی خوشبختی. اوست بخشنده ی دهش و راستی.

نکته ی قابل تامل در این بریده، تاکید اوستاست بر همنشینی دارا بودن گله و رمه و شهریاری و پسرداشتن و زندگانی و خوشبختی. به گمان من این نکته در ساز و کار سنتی اقتصاد شبانی بسیار مهم است. زیرا ثروت شبانی و شهریاری و تداوم نسل، محکم کننده ی ساختار سیاسی و اقتصادی جامعه ی شبانی ایرانی بوده اند. از طرفی در آبان یشت هم آمده که تمام پهلوانان مثبت و منفی اساطیری ایرانی برای به دست آوردن زور و قدرت و چیرگی بر دشمنان، صدها و هزارها و حتا دهها هزار اسب و گاو و گوسفند نثار و قربانی و پیشکش آناهیتا می کنند و این می رساند که این پهلوانان به نوعی صاحبان ثروت شبانی و هدایت کنندگان و فرمانروایان اقتصاد شبانی بوده اند. چیزی که این اندیشه را تایید می کند این است که هیچ پهلوانی نیست که هدیه و پیشکش و قربانی ای که نماد زندگی کشاورزی باشد نثار ایزدان کند. این نظر را بخش دیگری از مهریشت نیز صحه می کذارد. آنجا که می گوید:

خونیرث ( که شامل ایران هم می شود. ) آن جایی است که آرامشگاه ستوران و پناهگاه بی آسیب چارپایان است. نتیجه ای که من می خواهم از طرح این قضیه بگیرم این است که پهلوانان اساطیری ایرانی که نمود اعلای آنها را می توان در شاهنامه یافت، میراث باورهای مردمان از زندگی شبانی اند و به ندرت پهلوانی را می توان یافت که بازمانده از زندگی کشاورزی باشد. سیاوش از این نظر یک نمونه ی استثنایی است.  تاکید مهریشت بر پسرداری نیز در ادامه ی همان عقیده است که زندگی مالکیت مدار شبانی که با جابه جا شدن برای یافتن مراتع از زندگی اسکان یافته ی کشاورزی به دور است نوعی شیوه ی زندگی مردانه بوده و در تقابل با زندگی زنانه ی عصر کشاورزی قرار داشته..این نظر را می توان با نمونه های بیشتری از اوستا نیز مستند کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آن گاه که سخن از ترانه به میان می آید برخی بی درنگ آن را با چکادهای ترانه سرایی جهان چون  باب دیلن و جان لنون و لئونارد کوهن و جیم موریسون و مرسدس سوسا و یک لشکر نام پرآوازه قیاس می کنند و می گویند ترانه ی پارسی پیش چنین ترانه سرایانی جایگاه والایی ندارد. ولی من همین جا می گویم که ترانه ی نوین فارسی در جهشی بی مانند به چنان جایگاهی در ترانه سرایی دست یافته که سزاوار است بسیار بیشتر از این بدان نگریسته و پرداخته شود. ترانه ی نوین پارسی  چون عنکبوتی است که با چشمان بی شمار همه سو را زیر نظر دارد. ولی چون عنکبوت نه تنها دامنه ی دید محدودی ندارد که اتفاقا فراتاریخی هم می نگرد. روی سخن من با جریان ترانه های بازاری و مشتری پسند  مصرفی نیست که  همچون بسیاری چیزهای دیگر از تمدن مصرفی ، تاریخ مصرف دارند و تمام می شوند و باید دورشان ریخت بلکه جریان اصیلی است که با تکیه بر شانه های ادبیات رسمی و بومی و عامیانه و با بهره برداری از ترانه نویسی مدرن جهان مسایل روز انسان را در ایران و در جهان و در کائنات برمی رسد. ترانه ی نوین پارسی بسیار ژرفتر از پیشینیان خود به جهان می نگرد. گاه از یک رابطه ی عاشقانه پلی می زند به رابطه ی انسان با انسان و در اندازه ای فلسفی جهان را با چشمی مسلح به عینک جهان بینی مدرن می نگرد. گاه فراتر از تاریخ پروازی به آینده می کند و تاریخ را پیشتر از وقوع پیشبینی و توصیف می کند. این را نباید از یاد برد که ترانه ی نوین پارسی پیشینه ی چندان غنی ای ندارد. کاری به ترانه های باباطاهر و فائز ندارم که به گمان من شاخه ای اند از ادب کلاسیک پارسی و باید در همان جایگاه بررسی و نگریسته شوند. زیرا هم از لحاظ فرم و هم از لحاظ محتوا در آن راستا قرار می گیرند. پیشینه ی ترانه ی نوین پارسی را حداکثر می توان تا دوران مشروطیت پیش برد و با کمی اغماض نمونه هایی هم از ترانه های محلی و عامیانه را در آن جای داد .همینجا باید یک نکته را اشاره کنم که به گمان من ترانه تفاوتی ساختاری با تصنیف دارد. تکیه ی ترانه بر استفاده از زبان عامیانه است و تکیه ی تصنیف بر کاربرد واژگان ادبی. تصنیف به گمان من به رغم به کارگیری زبان رسمی و ادبی نگاهی بومی و ملی دارد ولی ترانه با وجود استفاده از زبان عامیانه دیدی کلان تر دارد و نگاهی جهانی و بین المللی . با این حساب تصنیف سرایان قدری چون عارف قزوینی و علی اکبر شیدا و ملک الشعرا بهار و رهی معیری و معینی کرمانشاهی و بیژن ترقی و بسیارانی دیگر با آن که برای موسیقی تصنیف سروده اند در رده ی ترانه سرایان قرار نمی گیرند. جایگاه این بزرگان در موسیقی ما بسیار گرامی و محفوظ است و شایسته و بایسته است آثار آنان را نیز در مقوله ی مدرنتری از ادب کلاسیک فارسی بررسی کرد. اما ترانه حسابش جداست. درست است که با چهارپاره سرایی نیمایی کارش را می آغازد اما به سرعت آن را وا می نهد و از آن فراتر می رود. ترانه ادامه ی فرهنگ کوچه است. انباشته است از فرهنگ کوچه و عامیانه. و در همان فرهنگ هم ساختارشکن است و قاعده افزا و گرچه وامدار این زبان و فرهنگ است سنتگرا نیست.هر چند گاهی نیم نگاهی هم به ادب کلاسیک می کند اما وابسته ی آن نیست و از همین روست که گاه وزن و قافیه و عروض را فدای موسیقی می کند و یک قطعه ی منثور موسیقایی می شود. بیهوده نیست که ترانه سرایان نوین ما از پس شاملو پا به میدان می گذارند. می توان گفت ترانه ی نوین فارسی شاخه ای فرعی ولی بسیار محکم و تناور از ادب نیمایی محسوب می شود و سر سلسله - و نه الزاما بهترین  های این گروه- شاید خود نیما و شاملو باشند. هر چند کارهای شاملو در این باب بسیار قابل توجه اند اما باز فاصله است میان سبک روایتمدار شاملو با تصویرسازی های برش خورده ، فضاسازی روایی، بهره برداری از فرهنگ عامه و عامیانه نویسی، حس آمیزی ، روایت شکنی  و جهان نگری با چشم کودک و فرم لابیرنتی و تودرتو  و تنوع مضامین و درونمایه ها از نیهیلیسم تا اروتیسم در آثار شهیار قنبری، تتابع اضافات و تنسیق الصفات متناوب ، استفاده از فرم دایره ای،  استفاده از واژگانی با بار ادبی در ترانه بی آن که توی ذوق بزنند، تلفیق اوزان گوناگون برای توصیف حسی یک حادثه ، فرافکنی مضمون یک نماد و توسیع و پیوند آن با وضعیت سیاسی و تاریخی از منظر چپ ، کشش و کنش و گزینش وسواس گونه و جزئی نگرانه ی واژه در کلیت  یکپارچه ی ترانه در آثار جنتی عطایی ،  استفاده از ساختار کلاسیک شعر پارسی در ترانه هایی با مضامین و واژگان نو و عامیانه ، مضمون گرایی وفراتاریخ نگری و  توصیف احساسی یک موقعیت دراماتیک با واژگانی متناسب با ساختار کلاسیک در آثار سرفراز و  روایت انسان در تاریخ  و اساطیر با دیدی آمیخته به اروتیسم زنانه در آثار زویا زاکاریان و.... ؛  به بیانی دیگر می توان گفت بسیاری از تجربه های شعر نو فارسی در ترانه ی نوین فارسی متمرکز شده اند. اینجاست که تفاوت ها را با تصنیف ها می توان پی برد. به رغم شباهت ها و تداخل های این دو سبک نوشتاری در هم  این دو سبک فرسنگ ها از هم فاصله دارند، انکار موضوع به گمان من انکار حضور خورشید است در نیمروز آفتابی. تصنیف سرایی فارسی وامدار شعر کلاسیک است و سعی و هم خود را مصروف این می کند تا به قول بیژن ترقی به زبان ادبی دست یابد. حال آن که ترانه ی نوین بر آن است تا نادیده ها و کشف ناشده های زبان عامیانه را واکاود و ساختارهای زیبایی شناسانه ی شعر نو فارسی را در این سبک و محدوده استوار کند. می توان گفت تفاوت میان تصنیف سرایی و ترانه سرایی به گونه ای همانند نمایشنامه نویسی به زبان ادبی است و نمایشنامه نویسی به زبان عامیانه. بی غرضانه باید گفت بهترین نمونه های تصنیف سرایی پارسی در قیاس با شعر شاعران کلاسیک ما نمونه هایی بی رمق اند . این را در اثار شاعر بزرگ کلاسیک ما ملک الشعرا بهار می توان بهتر درک کرد. تصنیف مرغ سحر یا ز من نگارم یا ای کبوتر کجا و دماوند و سپید رود و .....؟ حال آن که ترانه ی نوین فارسی به دلیل نداشتن پیشینه ی آنچنانی و با تکیه بر شانه های خویش و تجربه گرا بودنش نمونه هایی آفریده که خود دیگر کلاسیک شده اند و پهلو به پهلوی شعر فارسی پیش می روند. کم نیستند نمونه هایی از این دست. تنها به یک مشت از خروار اکتفا می کنم . فقط در به کارگیری واژگان  و همنشینی شان دقت کنید تا دریابید فاصله ی چندانی ندارند با نمونه های ناب شعر کلاسیک فارسی.

زیر شلاق زمستون بغض تاریخی سنگم

که اسیر این غروب یخی پریده رنگم

( ایرج جنتی عطایی )

سقفی اندازه ی قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی.....

ململ ابری دستات پر رحمت مث بارون

ساکت نجیب چشمات پر غربت بیابون

واسه این تن برهنه ناز دست تو لباسه

حس گرم با تو بودن مث رویا ناشناسه.....

( ایرج جنتی عطایی )

سال سقوط عاطفه تا بی نهایت زیر صفر

نهایت معراج ذهن اندیشه ی نفسیر صفر

تو ذهن ماشین های سرد معنای عشق و احتیاج

روی نوار حافظه یعنی یه درد بی علاج

( اردلان سرفراز )

 حریق سبز جنگلا به دست کبریت جنون.....

سوخته حریر دریا.....

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور....

ظهر یک شنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم.....

روز پنشنبه اومد

مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب

گفت به من بگیر بگیر.....

تو مث خواب گل سرخی لطیفی مث خواب.....

( شهیار قنبری )

عطش ببازیم به نسیم دریا

غزل برقصیم تا طلوع فردا....

تن حریرت جوی عطر جاری

صدای گرمت حیرت قناری....

تب تو می خواد گل سرخ هیمه...

( زویا زاکاریان)

بس است یا باید باز هم برشمرد تا ترانه ی نوین را چون یک سبک ادبی بسیار فراگیر و پرمخاطب دید و بدان بها داد؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در ادامه ی نظر پیشینم درباره ی نقش فروهر ، از منظر زبانشناسی می خواهم این نام را بررسم. واژه ی فروهر یا همان فرور، بنا به گفته ی بهرام فروشی در کتاب جهان فروری از دو جزء فره یا فرا + وهر یا ور تشکیل شده. فره یا فرا در زبان های فارسی و برخی از زبانهای لاتینی نظیر ایتالیایی و اسپانیایی و انگلیسی امروزی باقی مانده . در زبان فارسی فرا یا ترا به معنای آنسو و دیگر سو و آن طرف است و واژه ی ترابری از همین پیشوند ساخته شده دهخدا فرا را به معنای نزد، نزدیک، به سوی، پیش ِ، جانب، بالا و بلندی و دوری و ....آورده. معین علاوه بر معلنی فوق آن را به معنای در میان و پیرامون و گرداگرد نیز آورده. در زبان ایتالیایی به معنای تا، میان، بعد ( در مفهوم زمانی و مکانی هر دو ) آمده . اما وهر یا ور چنانچه فره وشی بنا به گفته ی دانشمندان اروپایی( دارمستتر، نریوسنگ، اشپیگل،بیلی) آورده یا به معنای گرویدن و ایمان آوردن( هم سو با واژه ی باور ) و یا به معنای برگزیدن و پشتیبانی و پناه دادن و نگاهبانی کردن آورده اند. برخی نیز آن را به معنای گُرد و دلیر آورده اند.( همخانواده با واژه ی بهرام) مهم در اینجا بخش نخست واژه است و آن پیشوند فرا است. زیرا اینگونه واژه ی فرور یا فروهر به معنای گرد آنسو، پشتیبان آنسو ، گزیده ی آنسو ، نگاهبان آنسو ( که این یکی به شدت با اسطوره ی هندوایرانی جمشید می خواند) می آید. در این صورت می توان نظریه ی فوق را اینگونه نیز بررسید که فروهر ، همان نقش فرور شاه است که در واژه ی خود نیز معنای شاهی در آنسوی زندگی یعنی جهان مردگان را نیز نگاه داشته. بعلاوه یک نکته ی مهم دیگر خارج از این موضوع نیز باید بگویم و آن این است که این نقش تا آنجا که در ایران دیده شده یا بر فراز گوردخمه هاست یا بر فراز کاخ یا خانه و در هر دو صورت می توان ارتباطی میان مضمون واژه با جهان آنسو برقرار کرد. زیرا چنان که در قبل گفتیم فرور شاهی تا سه روز بر فراز سر خانه ی خود به پرواز است و نیز همین گونه است بر فراز سر خانه ی ابدی خود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قبلا در یک درنگ کوتاه چنین نوشته بودم:

درباره ی نقش برجسته ی فروهر یک چیز به ذهنم رسیده و آن این که بالدار بودن نقش فروهر به احتمال قوی می بایست ارتباطی داشته باشد با پا بر زمین نگذاشتن پادشاه. باید گفت چون از لحاظ چهره و لباس این دو نقش یکی اند ، این انسان را به این اندیشه وا می دارد که نقش اهورامزدا بی شک نمود آسمانی شاه بوده و نه به عکس که تا کنون تصور می کرده ایم. این با سابقه ی استبداد ایرانی نیز همخوانی بیشتری دارد. زیرا همواره ما خدا را در ظاهر و چهره ی شاه دیده ایم. پس خدا را به شکل شاه نقش کرده ایم و این تصور غلط است که بپنداریم نقش فروهر با این چهره ی مردانه  الهامی بوده برای شاهان که خود را چون او بیارایند. من گمان می کنم یکی از ریشه ی استبدادزدگی ایرانی  در همین نکته نهفته است. زیرا این کار نه از ذات پروردگار می کاهد که بنا به تصور ایرانیان تا همین امروز خدا در همه چیز متکثر است که قدرت شاه را بی نهایت و حد و حصر و در حد خدا بالا می برد. از طرفی باید در این نکته درنگ کرد که اگر چهره ی اهورمزدا در دوران هخامنشیان همه جا به یک شیوه می بود می بایست این نقش در پاسارگاد یافت می شد یا حتا مرد بالدار هم بدان صورت نقش می شد. در حالی که این گونه نیست واین مرا بدین اندیشه رهنمون می شود که این نقش های انسان بالدار، نقش روان مینوی پادشاهند . چنان که در مورد مرد بالدار هم اشاره شده، که چهره ی کوروش کبیر است، در مورد فروهر نیز می توان گفت چهره ی خشایار شاه یا داریوش کبیر می تواند باشد.

در ادامه ی درنگ پیشین که چند روز پیش آورده بودم که نقش برجسته ی فروهر ، می تواند نشان روان مینوی پادشاه باشد به نکته ی جالبی برخوردم در کتاب جهان فروری نوشته ی دکتر بهرام فره وشی که به گمان من تاییدی است بر سخن پیشین من. بهرام فره وشی در کتاب مذکور در صفحه ی شش تا هشت در سرفصل ترکیب  وجود انسان آورده:

" در بندهشن بزرگ آمده است که هرمزد انسان را از پنج نیرو بیافرید. این پنج نیرو عبارتند از : تن، جان، روان، ادونک و فرور. بدن جزء مادی است . جان چیزی است که با باد بستگی دارد. روان نیرویی است که در بدن با یاری " بود "( بو یا احساس ) می شنود، می بیند، سخن می گوید و می شناسد. ادونک....تصویر یا شکل یا فرم است و مقام آن در کره ی خورشید است. فرور نیرویی است که از پیش اهورا می آید و پس از مرگ بدن به پیش او باز می گردد........ در این مجموعه ی پنجگانه جزء اصلی و ایزدی همان فرور است که موجب رشد و نمو کودک می شود و او را نگاهبانی می کند...... هنگامی که اهریمن بر یک انسان پیروز می شود و او را به آستان مرگ می برد، فرور از بدن می گسلد ولی چون به آشیانه ی زمینی خود دلبسته است  سه روز در بالای خانه پرواز می کند و بامداد روز سوم به عالم مینو پر می کشد......."

 

این آن نکته ای است که به گمان من می تواند ما را به این گمان رهنمون شود که نقش فروهر در واقع تصویر فرور شاه است. این را می توان به این نکته مستدل کرد که به روایت شاهدان اروپایی از نقش مردبالدار پاسارگاد، نوشته ای به خط میخی بر بالای آن بوده به این مضمون" منم کوروش شاه هخامنشی " بسیارند آنانی که این نقش را با کتیبه ی آن توصیف و تصویر کرده اند. از مادام دیولافوا و فوستر و ویلیام جکسن  گرفته تا کرپتر همگی متن این کتیبه را دیده و بر آن صحه گذاشته اند. حتا متن هرودوت که در آن از خواب کوروش سخن می گوید که چندان حقیقی نمی نماید پسر بزرگ ویشتاسب را با بالهایی بر دوش تصویر می کند که یکی آسیا و دیگری اروپا را پوشانده است ؛ نیز می تواند تاییدی بر این نظریه باشد که نقش فروهر ، چهره ی پادشاه ایرانی است. حال کوروش یا داریوش یا خشایار شاه فرقی نمی کند. مهم فرور شاهی است که با بال تصویر شده و متاسفانه برخی این تصویر را تصویر اهورامزدا انگاشته اند. مهم این است که فرور که حتا در واژه نیز تغییر نیافته و به صورت فروهر باقی مانده، از آن پادشاه است و که بال دارد و بر سر آشیانه ی خود پرواز می کند و دارد به عالم مینو پر می کشد.

 

سرچشمه های پژوهش.

جهان فروری. بهرام فره وشی، انتشارات دانشگاه تهران.

ایرانویج، بهرام فره وشی. انتشارات دانشگاه تهران 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کوسه برنشین یادمان حماسه ی نبرد تشتر و اپوش

 

در جایجای این خاک پربار، در هر کنارگوشه ی آن چیزی است که با درنگ در آن شگفتی تو را بر می انگیزد به گونه ای که پیوسته از خویش می پرسی چگونه است که از پس اینهمه سال چیرگی فرهنگ تازی، این فرهنگ پایداری کرده و این چنین پویا مانده. امروز با خوانش بخش تشتریشت اوستا چیزی مرا به اندیشیدن واداشت و بایستنم آمد تا در این جا بنگارمش. این اندیشه چنین بود که آیین کوسه بر نشین که سالهای سال در روستا ها و شهرهای ایران انجام می شد و شاید هنوز در برخی جای ها بتوان ردی از آن را پی گرفت، به گمان من پیامد دگرگونی آیین یا جشن نبرد تشتر و اپوش در اوستاست. همین جا باید بگویم که نه تنها این آیین که گونه ای هم از چمش ها ( رقص ) های آیینی ایرانی  یادآور این نبرد اند. نام چمش را به یاد ندارم اما چگونگی انجام آن را به دنبال خواهم نوشت. برای این پندار ، چراهایی بر می شمرم. در  بخش تشتر یشت اوستا ، آن گاه که سخن از نبرد میان تشتر و اپوش به میان می آید، اپوش اینگونه نگارگری شده.

" به رویارویی او دیو اپوش، با پیکری به مانند اسبی سیاه به در می آید، کلی با گوش های کل، کلی با گردن کل، کلی با دم کل، یک گر سهمگین."

فراموش نباید کرد که تمام این ایماژها بر بی مویی اسب پای می فشرند. پس می توان بی مویی را نشان و نمادی از خشکی دانست. زیرا اپوش دیو خشکی است و در دیدی کلان تر بی مویی، نمادی است از تنک و بی گیاه بودن خاک و زمین. همین نگره در آیین کوسه بر نشین نیز پی گرفته شده. کوسه مرد گر و بی مویی بر سر و صورت بوده که بر پشت خری می نشسته و می گشته و مردم او را  در چهره ای نمادین می زده اند و از خویش می رانده اند و  دست آخر هم به پاس این کار، پاداشی به بازیگر می داده اند و این جشن را پاس می داشته اند.  اگر بپذیریم که با پراکنش دین اسلام بسیاری از جشن های ایرانی رانده و دگرگون شدند می توان پذیرفت که این جشن نیز که یادآور ریشه های باستانی نیاز این بوم به آب و چالش دامنه دار میان خشکسالی و آبسالی بوده، پوشاکی دیگرگونه بر تن کرده به گونه ی گرته ای از آیینی از روزگاران کهن بر جای مانده است. از سویی دیگر ما انجام نمادین همین آیین را در گونه ای از چمش های ایرانی می بینیم. در این گونه از چمش، مردی بر اسبی سیاه و نمادین به جنگ با جوانان ده بر می خیزد و در چند آورد پیاپی سرانجام شکست می خورد و می گریزد. آنچه در این نمایش ِچمان، خود می نماید سیاه بودن اسب چوبین چمنده است. زیرا با آنچه در تشتر یشت آمده همخوانی دارد. آنچه در این جا نباید از نگر دور داشت هنگام انجام این آیین بوده. آن چنان که از اوستا بر می آید ستاره ی تشتر که ستاره ای است درخشان و پر نور ترین ستاره ی آسمان به گفته ی دکتر رضا مرادی غیاث آبادی  :

" در صورت فلکی سگ بزرگ ( کلب اکبر ) قرار دارد. امروزه نخستین طلوع بامدادی این ستاره در عرض جغرافیایی میانه ی ایران زمین ، در اوایل مرداد ماه اتفاق می افتد. اما در حدود چهار هزار سال پیش ، نخستین طلوع بامدادی این ستاره در اوایل تیرماه یا آغاز تابستان بوده است و نام ماه تیر نیز از همین واقع بر گرفته شده است."

می توان چنین برداشت کرد که از دمیدن ستاره  تا جای گرفتنش  پیوسته در دل آسمان به اندازه ی چندین ماه به درازا می انجامیده و مادامی که در آسمان  پایدار می شده فصل آبسالی بوده است.

اگر به اوستا باز گردیم در می یابیم که نبرد میان تشتر و اپوش در چند آورد انجام می شود. آورد نخست را تشتر می بازد. در این جنگ تشتر با پیکری به مانند اسبی سپید و با گوش های زرین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرو می آید.

" آن گاه تشتر درخشان و شکوهمند و دیو اپوش هر دو به هم در می افتند و هر دو ، سه شبانروز با یکدیگر نبرد می کنند. سرانجام دیو اپوش بر تشتر درخشان و شکوهمند چیره می شود و او را شکست می دهد. سپس اپوش او را به اندازه ی یک هاسر ( واحد اندازه گیری طول) از دریای فراخکرت دور راند. پس آن گاه تشتر ناله و درد و اندوه در خواهد داد که وای بر من ای اهورامزدا! بدا به روزگار شما ای آب و ای گیاهان!"

آورد دوم  را تشتر بر اپوش چیره می شود. و این بار او را به اندازه ی یک هاسر از دریای فراخکرت دور می راند و از این هنگام است که آبسالی بر خشکسالی پیروز می شود و شادی و رویش بر همه جا می گسترد. اینک به آیین کوسه برنشین باز می گردیم. دهخدا در واژه نامه ی خویش چنین آورده:

 

کوسه برنشین . [ س َ / س ِ ب َ ن ِ ] (اِ مرکب ) نام جشنی است که پارسیان در غره ٔ آذرماه می کرده اند و وجه تسمیه اش آن است که در این روز مرد کوسه ٔ یک چشم بدقیافه ٔمضحکی را بر الاغی سوار می کردند و داروی گرم بر بدن او طلا می کردند و آن مرد مضحک مروحه و بادزنی در دست داشت و پیوسته خود را باد می زد و از گرما شکایت می نمود و مردمان برف و یخ بر او می زدند و چندی از غلامان پادشاه نیز همراه او بودند و از هر دکانی یک درم سیم می گرفتند و اگر کسی در چیزی دادن اهمال و تعلل می کرد گل سیاه و مرکب همراه او بود بر جامه و لباس آن کس می پاشید و از صباح تا نماز پیشین هرچه جمع می شد تعلق به سرکار پادشاه داشت و از پیشین تا نماز دیگر به کوسه و جمعی که با او همراه بودند. و اگر کوسه بعد از نماز دیگر به نظر بازاریان درمی آمد او را آنقدر که توانستند می زدند. و آن روز را به عربی رکوب کوسج خوانند. گویند در این روز جمشید از دریا مروارید برآورد و در این روز خدای تعالی حکم سعادت و شقاوت فرمود. هرکه در این روز پیش از آنکه حرف زند، بهی بخورد و ترنج ببوید تمام سال او را سعادت باشد ۞ . (برهان ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).

 

از سویی  بیرونی  نیز در آثارالباقیه ی خود در باره ی این آیین چنین نوشته :

 

" در نخستین روز از آذرماه - یا نخستین روز بهار - مردی کوسه (بی ریش) با شمایلی عجیب و غریب را بر خری می نشاندند که به دستی کلاغ داشت و به دستی بادبزن و خود را مرتب باد می زد. او برای جلوگیری از نفوذ سرما با روغن های گرم کننده ی ویژه ای خود را چرب کرده و خوراک و آشامیدنی های گرم کننده می خورد؛ مردم به این کوسه ی ژنده پوش که اشعاری در وصف بدرود با زمستان و سرما می خواند می خندیدند و آب و برفابه به سوی او پرتاب می کردند.
شمار فراوانی از مردم کوچه و بازار و نیز برخی ماموران حکومتی به دنبال او بودند و او مجاز بود که از هر خانه و دکانی یک درم سیم یا یک دینار بگیرد. اگر کسی از پرداختن این وجه سرباز می زد مرد کوسه می توانست از ظرف مرکب سیاه یا گل سرخ رنگی که همراه داشت او یا خانه او را نشان کند و گاه به لودگی فرمان تاراج او را می داد. بخشی از این پول که از آغاز مراسم تا میانه ی روز به دست می آمد سهم حاکم و درآمد میانه ی روز تا پایان مراسم به هنگام غروب سهم کوسه و همراهان او بود.
مردم از ترس حکومت و مسخرگی و لودگی کوسه و نیز از بیم آلوده شدن لباس و جامه معمولا این پول را پرداخت می کردند.
پس از غروب آفتاب، کوسه باید می گریخت و پنهان می شد، وگرنه مردم مجاز به ضرب و شتم او بودند و کسی نیز مانع آن ها نمی شد."

آنچه در اینجا نباید از یاد برد این است که در دوران ساسانیان و پیش از آن سال نو یا به زبان ساده تر آبسالی با آغاز زمستان می آغازیده و آذرماه یا آغاز چله های زمستانی هنگام شادمانی مردم از گذر فصل خشک و فراوانی آب و گیاه و نبات در سال نو بوده است. از همین رو این آیین ، به گونه ی نمایشی اساطیری ، در میان توده ی مردم انجام می شده است. گونه ای شادیانه از سالی پربار و پر آب. از سویی دیگر  کوسه بادبزنی  در دست دارد و خود را باد می زند. برخی گمان کرده اند این بادزدن خود نمادی است بر نزدیک شدن فصل گرم که به گمان من نادرست می اید. زیرا آذر ماه اوج زمستان و سردی است و نمی تواند پیش درآمد مناسبی برای نشان دادن پایان فصل سرد باشد. از سویی دیگر ترانه خوانی کوسه در پایان فصل گرم یک امر پسینی است و می توانسته پسترک با جابجایی آغاز سال از پاییز به بهار یا به آغاز نوروز به آن بار شده باشد. زیرا با اندکی آشنایی با نمادهای نمایش های ایرانی می توان دریافت که نماد بادبزن بر کف مرد کوسه، نماد خشک بودن اوست و بادهای گرم و سوزان و خشک تابستانی . از سویی دیگر خوارداشت کوسه ی بر خر نشسته یادآور خوار داشت اپوش است به دست تشتر و راندن و زدن کوسه نیز به همین سان یادآور راندن این دیو خشکسالی هستند. آنچه بر این گفته ی من مهر تایید می زند پرتاب کردن برف و یخ از سوی مردمان است به سوی او چنان که بیرونی آورده و یادآور آیین آبپاشان ارمنیان است. باز هم می توان گفت که بدرود گفتن او با زمستان که او نیز فصل خشکی و بی بری است با خواندن ترانه های مردمی و روغن چرب به تن مالیدن و خوراکی های گرم کننده خوردن او  همه یادآور هراس اویند از حضور رویش و آب. کوسه به گویه ای دیگر کالبدیافته ی ایماژ اپوش است و مردم همه گی یاران تشتر. این که بازیگر تشتر کیست را باید ژرفتر نگریست تا دریافت. شاید شاه؛ شاید حاکم که بیرونی از آن یاد کرده...... در این باره من به یقین نمی توانم سخنی بگویم. به هر روی این آیین ها، وابسته به سامانه ی اقتصاد کشاورزی اند و با آمدن سامانه های نوین اقتصادی رفته رفته فراموش می شوند و جای خود را به آیین های دیگر می دهند یا چهره دگرگون و خود را همساز سامانه ی نو می کنند.

 

سرچشمه های پژوهش:

واژه نامه ی دهخدا.

نامه ی کوسه برنشین در تارنمای آریا بوم نوشته ی بهزاد فرهانیه. به این نشانی :

http://www.aariaboom.com/content/view/632/68/

برگردان اوستا از تارنمای پژوهش های ایرانی از دکتر رضا مرادی غیاث آبادی به این نشانی :

http://www.ghiasabadi.com/index.htm

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 5:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

من هیچ وقت کلاه بر سر و بی هوده هم هندوانه زیر بغل کسی نمی گذارم. اما امروز کلاهم را دو بار از سر به احترام دو نفر برداشتم. یکم برای سعدی در دو غزل که اولی به گریه ام  هم انداخت یعنی غزل معروف " ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی"  و دیگری غزل " من از تو صبر ندانم که بی تو بنشینم " و دوم برای آوازی از محمدرضا شجریان از یک اجرای خصوصی از آوازهای جوانی اش که دارد به پریسا دستگاه اصفهان و ابوعطا را می آموزد. هر دو اثر هنری مرا به گریه انداختند. باور نمی کنید. سعدی برای من مدت هاست شعر حافظ را بی رنگ کرده. فردوسی به کنار ، من در سعدی آن اوجی را می بینم که هیچ شاعری به آن دست نیافته. این مرد اصلا در بند به قول خودش زبان آوری نبوده و چنین غزلیات شورانگیزی سروده. بعضی شعر های سعدی و نه فقط در غزلیات و بلکه در ترجیع بند ها و ترکیب بندهایش هم اصلا به گمان من برای خواندن در خلوت سروده نشده اند. بلکه باید آنها را به صدای بلند و با لحن اجرایی نمایشی و نقالی خواند. نمونه ی بی نظیر آن هم ترجیع بند معروف " بنشینم و صبر پیش گیرم/ دنباله ی کار خویش گیرم"  است. این شعر آنقدر با رموز اجرای نمایشی همراه است که خواندنش با صدای ذهنی تمام زیبایی آن را از میان می برد. این شعر به خصوص در فرود های هر پاره با یک پیچش بی نظیر در تغییر لحن گره می خورد به پاره ی بعد. من لازم می دیدم که این نکته را اینجا بگویم که این ترجیع بند و برخی اشعار سعدی برای خواندن صرف نوشته نشده اند و حتما آن ها را اجرا کرد. متن ترجیع بند را بخوانید تا حرف مرا دریابید.

 

۲

 

قبلا در مقاله ی پسر کشی به یک نکته به اختصار اشاره کردم و امروز در نتیجه ی دقیق شدن در دشنام های ناموسی ایرانی این نکته برایم ثابت شد که زنان در سامانه ی مالکیت های سنتی همواره جزء اموال شمرده می شده اند و تعرض به حیطه ی مالکیت یک فرد در حکم توهین و تحقیر شمرده می شده و می شود و تقریبا قریب به اتفاق دشنام ها و نه فقط در ایران، در این چارچوب قرار می گیرند و مالکیت فرد را در حوزه ی خانواده زیر سوال می برند. زیرا تحقیرها بیشتر در جهت تخریب فرد با تعرض به مادر و خواهر و زن و دختر اویند. این نکته را نباید کوچک شمرد که به مرور با گسترش شهرنشینی و تغییر نحوه ی تولید و مالکیت ها از شدت آزارندگی دشنام ها کاسته شده است. این نه به معنای بی تفاوتی فرد که به معنای فردیت و هویت یافتن بیشتر زنان است که خویش را تا حدی از قید مالکیت های سنتی رها کرده اند. این را حتا در دشنام های دوستانه ی میان افراد که به قصد شوخی های رکیک، مادر و خواهر هم را هدف قرار می دهند، می توان دریافت. زیرا کوچکترین توهینی از این گونه در زمان های قدیم مرگ فرد را به همراه داشت و حال دو طرف بر این گفته ها می خندند. احساس می کنم مدرنیسم تا حدی مفهوم مالکیت های منجر به غیرتمندی در خون و قبیله و ایل و خانواده را در جامعه ی ما دگرگون کرده. نظر شما چیست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

1

من مدتی است دارم به این نام هایی که ما از منابع یونانی و رومی که اکثر راویان تاریخ ما هم هستند گرفته ایم فکر می کنم و به این نتیجه رسیده ام که برخی از این نام ها دگرگون شده ی نام ایرانی و برخی دیگر دگرگون شده ی لقبی هستند که ایرانیان به آن افراد می داده اند. مثالی می زنم. میتریاده در زبان ایتالیایی تغییر شکل یافته ی نام مهرداد اشکانی است. این را من از نام مهر و میترا که پیشوند نام مهرداد و میتریاده بود دریافتم و با تاریخ اشکانیان نیز که مدام در جنگ و کش مکش با رومیان بودند همخوانی دارد که شاه مقتدری چون مهرداد دوم اشکانی را رومیان همواره به خاطر داشته باشند. از طرفی نام او یادآور نام میترا نیز هست و می دانیم که گسترش آیین میتراییسم نیز در اروپا از زمان اشکانیان می آغازد. حال باید بپرسیم آیا به راستی نام مهرداد اشکانی همین نام بوده یا لقبی بوده که دیگران بدو داده بوده اند؟  علاوه بر این در دو نقش برجسته ی بار عام تالار آپادانا، فردی که مقابل خشایار شاه ایستاده به روایت یونانی نامش" آرتاپانوس " است. اگر در این نام دقت کنیم این نام یونانی شده ی واژه ی آرتاپان است. حال برای درک این که این نام است یا شغل و  یا لقب فرد باید ریشه ی نام را بررسید. نام از دو بخش " آرتا " و " پان " تشکیل شده. بخش دوم نام هنوز به صورت پسوند بان در واژه های پارسی کاربرد دارد. واژگانی نظیر دیده بان، دشتبان و آسیابان و استربان و باغبان و پاسبان و پشتیبان و پیلبان  و جنگلبان و دربان و خلبان و دروازه بان و دژبان و دوستاق بان و زندانبان و ساربان و سایه بان  و مرزبان و شتربان و مهربان  و نگهبان وحتا بادبان....؛ و نیز واژه ی شبان که در شکل دیگرش حتا با پسوند درست و اصیل پان یعنی چوپان رواج دارد ، یاد آور این پسوند اند. باری در این چند مثال پسوند بان به معنای شغل به کار رفته و در همه جا به معنای پاییدن و مراقبت کردن آمده. در واژه ی آتوربان نیز ما این پسوند را می بینم که به معنای نگهبان آتش است. پس می توان نتیجه گرفت که آرتاپان هم همان آرتا بان باشد. حال باید دانست آرتا به چه معناست. دهخدا در فرهنگ خویش ذیل واژه ی ارد آورده :

 

ارد. [ اَ ] (اوستایی ، ص ) مأخوذ از اَرْتَه و اَرِتَه و اِرِتَه اوستائی و رتَه سانسکریت بمعنی درستی و راستی و پاکی و تقدس و مجازاً مقدس ، همین کلمه در اول اردشیر و اردوان و اردویراف و اردیبهشت ۞ و نیز بصورت مزیدمقدمی در اسماء امکنه مانند: اردستان ، اردبیل و اردکان دیده میشود.

 

چنان که می بینید ما آرتا را در واژه ی اردبیل داریم و اردستان و اردکان. آرتا امروزه به صورت ارده در آمده و به معنای مقدس و سپنتا ذکر شده . به گونه ای که اردبیل یا آرتاویلا را شهر مقدس ترجمه کرده اند. پس آرتا پان در زبان امروز می توانسته به صورت ارده بان گفته شود که در اثر تغییرات زبانی واج ب به واج و تبدیل شده و به صورت اردوان درآمده. پس نام شخص مورد نظر در ادبیات پارسی به صورت اردوان موجود است و این نام یعنی کسی که وظیفه ی مراقبت از مقدسان را بر عهده دارد. به همین سبب است که من می گویم باید در این نکته دقیق شد که آیا این نام هایی که ما با آنها این نقش برجسته ها را می نامیم نام حقیقی هستند یا نام شغلی. زیرا این نام هم اشاره به شغل دارد و هم یک نام حقیقی با ریشه و سابقه است. پس نمی توان به صرف نام اردوان او را نگاهبان نامید یا یک نجیب زاده. در این نکته باید ژرف تر نگریست. زیرا اینگونه ما نام های اصیل افراد را به خاطر می سپاریم نه نام یونانی یا رومی شده شان را.

 

2

درباره ی همین نقش برجسته و نقش برجسته ی فروهر یک چیز به ذهنم رسیده و آن این که بالدار بودن نقش فروهر به احتمال قوی می بایست ارتباطی داشته باشد با پا بر زمین نگذاشتن پادشاه. باید گفت چون از لحاظ چهره و لباس این دو نقش یکی اند ، این انسان را به این اندیشه وا می دارد که نقش اهورامزدا بی شک نمود آسمانی شاه بوده و نه به عکس که تا کنون تصور می کرده ایم. این با سابقه ی استبداد ایرانی نیز همخوانی بیشتری دارد. زیرا همواره ما خدا را در ظاهر و چهره ی شاه دیده ایم. پس خدا را به شکل شاه نقش کرده ایم و این تصور غلط است که بپنداریم نقش فروهر با این چهره ی مردانه  الهامی بوده برای شاهان که خود را چون او بیارایند. من گمان می کنم یکی از ریشه ی استبدادزدگی ایرانی  در همین نکته نهفته است. زیرا این کار نه از ذات پروردگار می کاهد که بنا به تصور ایرانیان تا همین امروز خدا در همه چیز متکثر است که قدرت شاه را بی نهایت و حد و حصر و در حد خدا بالا می برد. از طرفی باید در این نکته درنگ کرد که اگر چهره ی اهورمزدا در دوران هخامنشیان همه جا به یک شیوه می بود می بایست این نقش در پاسارگاد یافت می شد یا حتا مرد بالدار هم بدان صورت نقش می شد. در حالی که این گونه نیست واین مرا بدین اندیشه رهنمون می شود که این نقش های انسان بالدار، نقش روان مینوی پادشاهند . چنان که در مورد مرد بالدار هم اشاره شده، که چهره ی کوروش کبیر است، در مورد فروهر نیز می توان گفت چهره ی خشایار شاه یا داریوش کبیر می تواند باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:25  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

امروز یاد یک نوحه ی قدیمی افتادم که به صورت بحرطویل بود و سالها پیش در هیئت های عزاداری خوانده می شد . نوحه درباره ی عباس علی است. بلافاصه یاد نوشته ای از بهرام بیضایی افتادم به نام عباس هندو که سالها پیش چاپ کرده بود و دوستم حمید امجد در شماره ی پنجم دفترهای تئاتر آن را دوباره منتشر کرده است. در آن مقاله ، بیضایی درباره ی ریشه های تعزیه مطالب بسیار جالبی آورده و سابقه ی این نوع نمایش را به دوران های مهرپرستی رسانده و گفته:

تعزیه .... یادآور آیین کشاورزان باستان است که دین مهری بود و آیین های آن، آمیخته به آیین های ناهیدی، با وجود سختگیری دین رسمی همه ساله کم و بیش اجرا می شد. دینی استوار بر ستایش طبیعت و مرکز شماری مهر که نیروی بارورکننده ی زمین بود و از آنجا که به همه بی دریغ می تابید، مظهر دادگری و جوانمردی بود و نیز مظهر روشنگری و پیمان ....؛ پس از اسلام دین مهری رنگی دیگر گرفت و حضرت علی تجسم انسان مهری شمرده شد. علی به صورت مرکز اسلام عامه ی ایرانی درآمد و در مناطقی که مهر چون خدایی ستایش می شد او نیز آشکار یا پنهان خدا یا آینه ی خدانما خوانده شد. سربازان مهری پیشین ( ردان) فَتیانِ دوره های بعد شدند و آنان که با گردش آفتاب به حرکت می آمدند( زیرا مهر ساکن نیست) درویشان دوره های بعد شدند. سه نماد حیوانی مهر عبارت بودند از خروس ( نماد طلوع) شیر ( اوج و نیرومندی) و کلاغ ( نماد افول) . در پیش از اسلام شیر ( بالدار یا بدون بال) اغلب نماینده ی اوج و نیرومندی مهر بود و به همین دلیل در تصویر با خورشید می آمد. پس از اسلام این نماد معرف حضرت علی بود. حضرت علی شیر خدا ( اسدالله ) خوانده شد و حتا در تعزیه ی ظهر عاشورا حضرت علی به صورت شیر در صحرای کربلا ظاهر شد..... به همین ترتیب امام حسین جایگزین قهرمانان پیشین مهری ( آرش، ایرج و سیاوش ) شد و حضرت عباس عملا نمونه ی سرباز مهری. 

باز گردیم به نوحه ی خودمان. من تا آنجا که حافظه ام یادآوری می کند بخش نخست بحر طویل را اینجا می نویسم. شما به نمادهای مهری به کار رفته در آن را دقت کنید.

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر نایب یزدان، که بُدی صاحب طبل و علم و بیرق و سیف و حشم و ماه بنی هاشم و عباس ؛ علمدار حسین سرور خوبان،

شه باوفا اباالفضل، معدن سخا اباالفضل، نور هل عطا اباالفضل....

نمادهای مهری را بر می شمرم.

شیر، صفت سرخ، نایب یزدان، ماه، و تمام ابزار طبل و علم و بیرق و سیف و حشم و.... که سرباز مهری بودن او را تاکید می کنند. از سویی او باوفا است و معدن سخا، و مهر خدای پیمان و وفا ست و مهر ؛ مهر رخشان از نور نیز هست. و عباس نور هل عطا......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:23  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نکته ای که من امروز می خواهم آن را وابکاوم اساسا از یک مغلطه می آید و تعمیم یک کنش اجتماعی خرد است به یک کنش سیاسی کلان . یعنی مغلطه ی تعمیم جزء به کل. ولی به قدری مهم است که حتما باید آن را بررسید. من امروز داشتم به این می اندیشیدم که چرا ما در ایران هر بیست تا سی سال خانه های مسکونی خود را خراب می کنیم. به این عنوان که کهنه و فرسوده و کلنگی شده اند و دیگر به کار نمی آیند؟ و چرا در اروپا و امریکا این گونه نیست. اروپا که به هیچ وجه این گونه نیست. حتا در ایران خودمان هم خانه هایی که ساختاری بزرگ و منسجم و محکم و انعطاف پذیر دارند این گونه نیستند. مثل کاخ ها و تالارها و دانشگاهها و مدارس معتبر و بیمارستانها. ولی خانه های عادی مردم این گونه نیست. این یعنی چه؟ این به گمان من بدان مفهوم است که ما هرگز شیوه ی زندگی مان رو به سوی آینده ندارد و تنها لحظه و دم را در می یابیم و فقط می خواهیم آن لحظه در آرامش باشیم. یعنی همان فلسفه ی خوشباشی و دم غنیمت دانی خیامی و اپیکوری. از طرفی خانه هایی که ما می سازیم به قدری نادرست و بی اصول ساخته می شوند که نمی توان آن ها را حتا اصلاح مهندسی کرد و پس از مدتی یا فرو می ریزند یا بنا به تغییر ذائقه و نسل و جمعیت باید فرو ریزاندشان. این نکته دقیقا در سیاست هم رخ می دهد. میانگین دوام یک حکومت در ایران معاصر بین بیست تا سی سال است. از حکومت  شاهان قاجار بگیرید تا همین امروز. منظور من البته تمامی نافرمانی های مدنی را هم شامل می شود که نشان نارضایی از ساختار سیاسی است. و نارضایی مدنی ناشی از انعطاف ناپذیری و اصلاح ناپذیری ساختار سیاسی است و از گرایش به تجدد و جریان مدرنیته در ایران تا تغییرات مذهب و دین و انشعابات سیاسی و حذبی و فرقه ای و ..... همه نمونه ای از این نارضایتی مدنی اند. من از وقتی به اروپا آمده ام این را به چشم دیده ام که تنها تفاوت میان زندگی مردم اینجا و آنجا تنها تفاوت ساختاری است. مردم همان مردم اند اما چارچوب ها متفاوت اند. ساختارهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، ذهنی و  حتا مذهبی اند که وجه تمایز زندگی به این سبک و آن سبک شده اند. اینجا خانه های عادی مردم را به ندرت و بسیار به ندرت ویران می کنند و از نو می سازند. بلکه خانه را مرمت می کنند و از درون در آن دگرگونی ایجاد می کنند و به بیرون خانه کاری ندارند و اگر داشته باشند به منظور آراستن و پیراستن آن است و نه تخریب و بازسازی آن. من اینجا وقتی می گفتم پدرم خانه مان را خراب کرده و دارد از نو می سازدش همه تعجب می کردند. زیرا اینجا فعل ساختن یعنی ساختن چیزی که موجود نیست و نه چیزی که موجود است و به جای ساختن خانه واژه ی مرمت خانه را به کار می برند. در صورتی که  در ایران این گونه نیست. خانه را به ندرت از درون تغییر می دهند  و بیشتر آن را می کوبند و دوباره می سازند. به گمان من راحت نباید از این نکته گذشت. این در ساختارهای سیاسی ما نیز تعمیم یافته. مردم پذیرفته اند که ساختارهای سیاسی اصلاح ناپذیرند و باید آن ها را بالکل ویران کرد و از نو ساخت ولی چون دید آینده نگر ندارند، وقتی می سازند دوباره همان آش می شود و همان کاسه؛ و چقدر این ضرب المثل اینجا مصداق دارد. این یعنی که ظرف و مظروف تغییر نمی کنند. پس کلا تغییری حاصل نمی شود و این یعنی واماندن. یعنی پیشرفت و ترقی نکردن. . حتا در دنیای ادب نیز همانطور است. دگرگونی های ادبیات معاصر ما را از نظر بگذرانید. چقدر نوآوری های نیمایی و شاملویی و فرخزادی و سهرابی و براهنی وار و .... امروزه کهنه به نظر می رسند و چقدر ما از نفس ادبیات که زیبایی آفرینی پایدار و جاوید و آینده نگر است ، به دورافتاده ایم. انگار این خانه خرابی دامنگیر ما شده است. در همه ی شوونات زندگی ما وارد شده و هیچ تغییر و انعطافی را بر نمی تابد. اندکی در این نکته بیندیشیم. چرا؟ چرا نباید خانه ها را با دیدی باز و اندکی  رو به آینده ساخت تا مجبور نشد کل خانه را ویران کرد تا فضا برای زیستن فراهم شود؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

اگر تصاویری که ما از برخی از ستارگان در آسمان می بینیم مربوط به ستارگانی مرده اند که از ما سالهای نوری دورند و به سبب دوری شان نورشان تازه به ما می رسد؛ و به همان نسبت دوری شان باید زمان بگذرد که ما خاموش شدنشان را ببینیم...... شاید آدم هایی هم که دور و بر مایند نیز همین طور باشند و چون سال های نوری از ما دورند، ما تنها تصویری از رفتار و گفتار آنها را می بینیم و در واقع آنها سالها پیش مرده اند و باید زمانی بگذرد تا ما مرگشان را به چشم ببینیم.

۲

 قبلا در کامنتی بر مقاله ای از آرش نورآقایی نوشته بودم:

در باره ی طرح چوقا، یا لباس محلی بختیاری ها، که تنیده شدن دو رنگ سیاه و نخودی در هم است، نظریات گوناگونی ارائه شده . برخی آن را نمادی از کوه و دره گرفته اند و برخی دیگر شب و روز. من گمان می کنم ریشه  و بنمایه ی این اندیشه را باید در ثنویت اندیشه ی ایرانی که در اوستا و متون پیش از اسلام موجود است جستجو کرد. چنان که در دایره ی ماندالا نیز می بینیم، جدال میان خیر و شر که البته می باید به یک تعادل ابدی برسد در فرهنگ هند و ایرانی سابقه ای دیرینه دارد. این طرح نیز به گمان من چنین درونمایه ای دارد. بخش مهمی از بندهش مربوط است به تازش اهریمن بر آفریده های اهورایی و هرمزی و این جدال که جدال نیک و بد است در بن اندیشه ی ایرانی جای گرفته  و در طرح لباس های ایرانی نیز نمود یافته.

 ۳

 

در یک کامنت برای مقاله ای از آرش نورآقایی به این نکته اشاره کرده بودم و حیفم آمد در اینجا ننویسمش.

 

اگر به ساختار زیگورات ها و یا اهرام دقیق شویم، اکثر قریب به اتفاق آنها از مقطع مثلث یا مربع یا مستطیل تشکیل شده اند که پله پله به سمت بالا، محدود و کوچکتر می شوند تا آن که در انتها با یک نقطه ی فرضی در آسمان در حکم راس نامرئی و فرضی تکمیل می شوند. این در ذات خود چیز تازه و جدیدی نیست. اما این نقطه ی فرضی از اهمیت خاصی در مذاهب بدوی برخوردار است. مفهوم نرسیدن در این جهان مادی به ذات مطلق یا مفهوم کثرت منتهی به وحدت را می توان به عنوان بن مایه ی این اندیشه قلمداد کرد.

از سویی دیگر این گونه از معماری ساختار سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جوامع اولیه را کاملا رک و آشکار بیان می کند. ساختار های هرمی سیاسی نمایانگر ساختارهای اجتماعی اند که در انتها به یک نفر یعنی شاه ختم می شوند. این ساختار در عمق خود نمایانگر مراتب معنوی نیز هست. فر کیانی شاهان ایران دلیل این مدعاست.

یک نکته ی دیگر هم مطرح است و آن درونمایه ی فلسفی سیاسی این شیوه ی معماری است. اگر ساختار زیگورات ها را نمادی از ساختار سیاسی هرمی جامعه بینگاریم، در جوامع سنتی استبدادی که در آن گذر از یک طبقه به طبقه ی دیگر تقریبا غیر ممکن بوده است مردم به دنبال راهی می گشته اند تا تابوی این گذر را به صورت نمادین بشکنند و مکان های مقدسی نظیر زیگورات ها و بتکده ها و مساجد این راه را کوتاه می کرده اند. زیرا در این مسیر تمام حد فاصل میان عابد و معبود بر داشته می شده. اصلا اصطلاح بست نشستن از همین درونمایه می آید. یعنی پناه جویی به یک ساختار جدید قدرت ،حالا چه الهی چه زمینی، برای گریز از دست یک قدرت دیگر. زیگورات ها هم همین نقش را داشته اند. زیرا مردم یا روحانیان آن دوره را به لزوم این نکته رسانیده بوده اند که در ساختار مذاهب، نمی توان درهای طبقات را به روی مردم طبقات گوناگون بست. به تعبیر دیگر ساختار هرمی زیگورات ها ، آلترناتیو ساختار هرمی قدرت سیاسی جوامع است. شاید بتوان گفت زیگورات ها نماد زمینی آرزوی دیرینه ی دموکراسی مردم بر روی زمین اند. زیرا در آنها هر کس بی آن که از طبقه و بضاعت مالی و معنوی خود شرمسار باشد، می تواند صعود کند و به بالاترین جایگاه معنوی دست یابد. آرزویی که در سیاست تقریبا غیر ممکن بوده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 4:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

همانطور که قبلا هم در وبلاگ خوانده اید. من بخش مهمی از انرژی ام را صرف ترانه نویسی کرده ام. عشق به موسیقی از همه گونه اش دیگر برایم به یک اعتیاد تبدیل شده. از امروز تصمیم گرفته ام شاهکارهای ترانه ی نوین فارسی را بررسی و در این وب تحلیل و منتشر کنم. کار من در این مجموعه ی نوشته ها بررسی متن ترانه هاست و بس و کاری به تلفیق آن با موسیقی و نوع خوانش و شیوه ی اجرا ندارم. چون در تخصص من نیست. برای افتتاح این بخش ، ترانه ی بی نظیر " نون و پنیر و سبزی " شهیار قنبری را برگزیده ام که در ادامه ، متن و تحلیل آن را از منظر نگاه من می خوانید.

 

نون و پنیر  و هق هق

سفره ی سرد عاشق

نون و پنیر و فندق

رخت عزا تو صندوق

نون بیات و حلوا

سوخته حریر دریا

نون و پنیر و گردو

قصه ی شهر جادو

نون و پنیر و بادوم

یه قصه ی ناتموم

نون و پنیر و سبزی

تو بیش از این می ارزی

بخش نخست ترانه با یک شعار می آغازد. با شعاری که روزگاری حتا به روایت مجموعه ی تکرارناشدنی هزاردستان شعار مردم در راهپیمایی ها نیز می توانسته باشد. اما در همان آن توصیف و تصویر تنهایی به سبک ایرانی البته به زبان یک راوی نیز هست که ما بعدها در می یابیم این راوی کیست . توصیف ساده ی یک زندگی ایرانی سنتی. نان بیات، حلوا، سفره ی سرد، گردو، سبزی، رخت عزا، صندوق ، حریر و  قصه  که  سکوی پرش و نکته ی آغاز حرکت ترانه است، همگی خواننده را آرام آرام به فضای هزارویک شبی یک قصه ی ایرانی فرو می برند تا این که پای واژه ی قصه به میان می آید. پیش از ورود به این بخش می باید از توصیقات حسی و تصاویر سینمایی اثر یاد کرد. تصاویری برش خورده که ریشه در عشق به سینما و تجربه ی فیلمسازی نویسنده ی اثر دارد.

سفره ی سرد عاشق

رخت عزا تو صندوق

و تمام مصراع هایی که با نون و پنیر می آغازند انگار تصاویر برش خورده ی سینمایی اند که یکی پس از دیگری جلوی چشم می آیند. اینها همه با حس شاعرانه ی ترانه سرا در می آمیزند و یک تک مصراع بسیار درخشان و به شدت زیبا و سرشار از حس آمیزی می آفرینند که به تنهایی خود یک شعر ناب است.

سوخته حریر دریا.

همین جا باید بگویم  که عنصر سوختن از دید شاعر فعل و کنش مخرب آنتاگونیست اثر است  که همان جادوگر بد باشد و شاعر آن را در مقابل شنیدار ی پروتاگونیست یعنی توی شنونده قرار می دهد که می بایست به کنش برپاخاستن و انقلاب انجامد.

پای همه گلدسته ها

دوباره اعدام صدا

دوباره مرگ گل سرخ

دوباره ها دوباره ها

پیشتر گفتیم که واژه ی قصه در ترانه نقطه ی عزیمت است. با ورود کلمه ی قصه ذهن شاعر پرشی می کند و از حس آمیزی مجرد به حس آمیزی روایی پلی می زند  و با یادآوری نوع روایتگری مادربزرگ ها برای کودکان در ذهنیت ایرانی سنتی، که توسعه ی همان تصاویر زندگی ایرانی است، به قولی جا باز می کند برای بازی با ذهن مخاطب. روایت قصه آغاز می شود اما هنوز معلوم نیست راوی کیست. با این همه شگرد روایت در روایت به کار ترانه سرا می آید تا شعر را لابیرنتی کند. یعنی شاعری ترانه ای می گوید که در آن ترانه قصه ای روایت می شود که در آن قصه، مادربزرگی برای نوه اش داستان جادوگر بد را نیمه کاره تعریف می کند  و کودک با سرآمدن روایت مادربزرگ از قصه ی نیمه تمام با نخیل خود فضای قصه را به واقعیت موجود تسری می دهد و جادوگر قصه را در فضای تاریک و خفقان آلود پیرامون تصور می کند و می هراسد و شاعر به کمک کودک می آید و او را یاری می دهد و با ایجاد رفاقت و الفت به او می گوید که جادوگر قصه ها مرده و وقت آن است تا نور به فضای تاریک و وحشتبار باز گردد و آینه ها هر کدام یک خورشید شوند. این خلاصه ی هزارتوی ترانه ی شهیار قنبری است. حال ببینیم او این هزارتو را چگونه بر می سازد.

حریق سبز جنگلا

به دست کبریت جنون

از کاشی های آبی مون

سر زده فواره ی خون

باز کنشمندی های آنتاگونیست در تقابل کنشمندی پروتاگونیست قرار می گیرد. عناصر زندگی ایرانی سنتی دوباره در کنار هم قطار می شوند تا در کنار خویشکاری آنتاگونیست یک تضاد پر حس بیافرینند. گلدسته، صدا، گل سرخ، جنگل، ( که این دوتای آخری مختص شاعران دهه ی چهل ایران است و یادآور فضای شعر سمبلیک آن دهه) کاشی آبی، فواره، در تقابل با اعدام، مرگ، تکرار، حریق  ، جنون و خون ، قرار می گیرند تا فضایی خوفناک و از مرگ سرشار را بیافرینند. این تقابل تصویر سازی ها حتا در تضاد دو رنگ سرخ در واژه ی گلسرخ و خون با کاشی آبی به شدت تاثیر گذار می شود. حس آمیزی ها در اوجند. ترکیب ها نو و بکر،

کبریت جنون، فوران خون از دل کاشی آبی، اعدام صدا در پای گلدسته هایی که می بایست از آن صدا به گوش رسد.....

قبلا گفتیم که کارویژه ی آنتاگونیست  در این اثر سوزاندن است. این تصویر در این بخش از شعر در اوج است. حریق و کبریت جنون که باعث سوختن است. این جا نقطه ی عزیمت دوم اثر آغاز می شود. و فضای کودکانه رفته رفته خویش را می نمایاند. باز باید یادآوری کرد که  مادران ایرانی همواره از دست زدن کودکان به کبریت ممانعت می کرده اند و همین امر در ذهن راوی که از این به بعد ما در می یابیم کودکی است عنصر سوختن را در حکم کنشی مذموم درآورده.

 نون و پنیر و بادوم

یه قصه ی ناتموم

نون و پنیر و سبزی

تو بیش از این می ارزی

باز رجعت و تاکیدی است بر قصه بودن روایت تا اندکی از مهابت و خوفناکی اثر بکاهد و البته این بار به همراه تاکیدی بر این که این قصه ناتمام می ماند که بعدتر خواهیم گفت که چگونه همین ناتمامی قصه تبدیل به یک ساختار زیبایی شناسانه ی پست مدرن می شود برای رساندن معنایی نو، و شاعر این گونه ما را آماده می کند برای ادامه ی روایت:

قصه ی جادوگر بد

که از کتابا می اومد

نشسته بر منبر خون

عاشقا رو گردن می زد

کنار شهر آینه

جنگل سبز شیشه بود

برای گیس گلابتون

اونروز مث همیشه بود.

پونه می ریخت تو دامنش

تا مادرش چادر کنه

می رف که از بوی علف

تمام شهرو پر کنه

غافل از این که راهشو

جادوگره دزدیده بود

رو صورت خورشید خانوم

خط سیاه کشیده بود

کل ترفند روایی داستان در این بخش از ترانه خلاصه است. از این بخش است که ما ترانه را می فهمیم و از آن سر در می آوریم. شخصیت ها ی اصلی بر ما آشکار می شوند. گیس گلابتون کودکی است در شهر آینه، در کنار جنگل سبز و به همراه مادرش بر آن می شود تا عطر پونه ها را در تمام شهر گسترش دهد، غافل از آن که جادوگر بد که بر منبری از خون نشسته و راهها را بسته، عاشقان را گردن می زند. کل روایت داستان این است. یعنی بدنه ی اثر که اگر به صورت منطقی و خطی روایت می شد، چیزی بود به زیبایی پریا یا دخترای ننه دریای شاملو، ولی شاعر به این قانع نیست. او تصمیم گرفته از مرز استاد خویش فراتر رود پس از یک اتفاق ساده سود می جوید و ساختار را به هم می ریزد. او از این واقعیت که کودکان معمولا به هنگام شنیدن قصه ها به خواب می روند و قصه ناتمام می ماند یا از ترفند هزار و یک شبی شهرزاد که هیچ وقت قصه را به پایان نمی رساند استفاده می کند تا کار روایت نیمه کاره بماند و به اصل ماجرا بپردازد. یعنی ترانه. این بخش روایی همچون دیگر بخش ها سرشار است از المانهای ایرانی :کتاب، آینه، جنگل سبز شیشه ( که از آن تصاویر ناب حس آمیزی شده ی شاعر است) گیس گلابتون،پونه، پونه در دامن ریختن، بوی علف، خورشید خانوم ( که اصلا خود مونث بودن خورشید یک نماد ایرانی است زیرا در بیشتر اروپا و امریکا خورشید را مذکر می دانند ،) که همه ی اینها در برایر جادوگر بد، منبر خون، گردن زدن ، دزدیدن، خط کشیدن بر چهره ی خورشید. قرار می گیرد. اینجا نیز یک کنش بد جادوگر از دید کودکانه خط کشیدن بر چهره ی خورشید معرفی می شود. یادمان باشد کاشی هایی در ایران هست با طرح خورشید خانوم و آبی رنگ هم هست. پس کنش بد دوم جادوگر که از ذهن کودکانه الهام گرفته شده خط خطی کردن کاشی ها و چهره هاست.

آهای آهای یکی بیاد

یه شعر تازه تر بگه

برای گیس گلابتون

از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگر بد

که از کتابا می اومد

نون و پنیرو بادوم

یه قصه ی ناتموم

نون و پنیر و سبزی

تو بیش از این می ارزی

روایت داستان بریده می شود. شهرزاد قصه گو بخش نخست روایت را ناتمام می گذارد و شاعر نیز بر این کار صحه می گذارد. راوی داستان یا همان شهرزاد قصه گو، مادربزرگ است و گیس گلابتون ، من کودکانه و زنانه ی شاعر که در بخشی از خاطرات، گره خورده به ایران و تصاویر کودکی شاعر ، اینجا با شخصیت داستان مادربزرگ یکی می شود. باز فضای کودکانه غالب می شود و کودک خویش را شخصیت داستان می انگارد و گرچه شهرزاد قصه گو یا مادربزرگ  قصه را ناتمام می گذارد و می رود و ترس از تاریکی به کودک چیره می شود اما ذهن کودک با کنکاش در روابط شخصیت های روایت داستان را در واقعیت باز می آفریند و راهی برای برون رفت می یابد. نماد واقعیت تاریکی است و خفقان و ترس او از تاریکی.

چشمای گیس گلابتون

چیزی به جز شب نمی دید

هوا نبود نفس نبود

قصه به آخر نرسید

قصه های مادربزرگ

آیینه ی خود منه

طلسم جادوگر باید

با دستای تو بشکنه.

دیگر وقت رو کردن دست است. ساختار مدرن روایت در هم می ریزد و یک روایت ناتمام در جهت اعتلای یک مفهوم در یک ساختار زیبایی شناسانه  ی پست مدرنیستی ملاک کار قرار می گیرد. این چیزی است که تا سرایش این ترانه در نمونه ی ترانه نویسی نوین ایران نظیر ندارد. شخصیت داستانی با من خواننده و من گوینده در هم می آمیزد و وحدت و اتحاد مضمون حتا به سطح کلام نیز می آید و شاه کلید برون رفت از بحران و ترس از تاریکی اتحاد و رفاقت رو می شود.

با دستای رفاقتت

تاریکی وحشت نداره

نوری که حرف آخره

به قصه مون پا می ذاره

حیفه که شهر آینه

سیاه بشه حروم بشه

قصه ی تو قصه ی من

اینجوری ناتموم بشه

حال باید با این قصه ی ناتمام چه کرد؟  شهرزاد قصه گو دیگر نیست و شاید خود به تیغ جادوگر سپرده شده، اینجا من شاعر از شعر بیرون می آید و از بلندای روشنگری که خود پیشتر آن را در مصراع "  نوری که حرف آخره به قصه مون پا می ذاره " آن را بشارت داده ، در جایگاه راوی قرار می گیرد و به تلویح حتا انتهای قصه را هم می گوید که نور می آید و هر کدام از آینه های تو در تو به یک خورشید بدل می شوند  اما جاوگر هنوز نمرده است و تا وقتی زنده است قصه ناتمام می ماند. قصه ای که  توی شنونده می بایدش تمام کنی.

آهای آهای یکی بیاد

یه شعر تازه تر بگه

برای گیس گلابتون

از مرگ جادوگر بگه

تا شعر گیس گلابتون

یه شعر پر امید باشه

آیینه های تو به تو

هر کدومش خورشید باشه

آهای آهای یکی بیاد

یه شعر تازه تر بگه

برای گیس گلابتون

از مرگ جادوگر بگه

نون و پنیر و فندق

رخت عزا تو صندوق

نون و پنیر سبزی

تو بیش از این می ارزی

و ترانه با یک ترفند دایره ای به شعارهای تصویری نخستین ارجاع می یابد و تاکیدی می کند بر این نکته که لیاقت کودک شنیدن یک داستان تمام است و سرشار از شادی. زیرا در عمل، جادوگر شهر مرده است و شاعر آن بشارت دهنده ای است که آمده تا مرگ او را مژده دهد.

در اینجا نیز شاعر با استفاده از واژه ی آینه و همنشین کردن آن با نور و خورشید مراعات نظیری معنایی می آفریند که در تقابل با تاریکی و سیاهی است و  با توصیف تصویر خورشید در آینه، و انعکاس نور از آن، تصویری نمادین از روشنگری می آفریند .ترکیب های شهر آینه، آیینه های تو به تو نمونه های کاربردی شاعرند برای مضمون روشنگری. زیرا چنان که خود او در ترانه اش از زبان کودک می گوید: قصه های مادربزرگ آیینه ی خود منه. پس روشن بینی ریشه در روشن اندیشی دارد که به قصه که عنصر اصلی ترانه است گره خورده .

بدون شک این ترانه در میان ترانه های موسیقی پاپ ایران جزء بهترین هاست. هم بافت کلام که از سلاست گفتار برخوردار است و هم تصاویر که تمام برای مخاطب آشنایند و هم به خاطر استفاده از ترفند  روایت که مخاطب را تا انتها با شعر و آواز همراه می کند و نیز به خاطر نوآوری ها که گویا خود ترانه آمده تا حکم آن شعر تازه تری را بازی کند که در آن مرگ جادوگر مژده داده شده، همه دست به دست هم می دهند تا یکی از طولانی ترین ترانه های موسیقی نوین ایران را چنین دلپذیر سازند. بشنویمش. بهتر و بیشتر بشنویمش و با دو صدا بشنویم که با درونمایه ی اثر نیز سازگارتر است.

 

 ضمیمه :

 

پیش از انتشار متن واکاوی یک ترانه در وبلاگم، متن نقد را به شهیار قنبری میل کردم. شهیار عزیز بر من منت گذاشتند و پاسخ مرا چنین دادند:

 

به مهدی.....به دوست....

با سبزترین و آفتابی ترین درودها.....

بهترین نقدی بود که در باب این ترانه خوانده ام. دست رفاقتت را می فشارم. ترانه ی نوین به کارشناس و منتقدی از این دست نیاز دارد. پس کار و کار و کار، تا نور به قصه ی ما هم پا بگذارد.

سبز باشی .

سبز و آفتابی.

شهیار.

++++++++

 

من هم از همینجا سر تعظیم در برابر نسلی از ترانه سرایان فرو می آورم که بسیار بیش از توان خویش مایه گذاشتند و ترانه را از هیچ به ابدیت رساندند. به شهیار قنبری، ایرج جنتی عطایی، به اردلان سرفراز، به زویا زاکاریان، به منصور تهرانی و خیلی های دیگر که نامشان در خاطرم نیست اما ترانه هایشان را زیر لب زمزمه می کنم.

پروازتان همواره بلند و جاودانه باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 4:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

در ادامه ی مبحث تراژدی جوان کشی در فرهنگ ایرانی قصد داشتم تا قیاسی کنم میان دو ابرداستان تراژیک از فرهنگ ایرانی و اروپایی، قیاسی میان داستان رستم و اسفندیار از شاهنامه ی فردوسی و نمایشنامه ی شاه لیر از ویلیام شکسپیر. به صورت فهرست وارهریک از تفاوت ها را نام می برم. تا بعد ها با آوردن نمونه هایی از هر دو داستان شاید مفهوم پسر کشی را به صورت یک کتاب مجزا بنویسم.

مفهوم تراژدی قدرت

در هر دوی این داستان ها، ما مفهوم قدرت را در بستری تراژیک روایت شده می بینیم. قدرتی که جز تباهی بازیگرانش، هیچ جای رستگاری برای هیچ کسی باقی نمی گذارد. نه شاه لیر و دخترانش از این دام می رهند و نه اسفندیار و گشتاسب و نه حتا رستم و جاماسب. همه محکوم به شکستی از پیش تعیین شده اند و بهای این شکست ، خون قهرمانان است.

بحث انتقال قدرت از یک نسل به نسل دیگر .

چنانچه می دانیم در هر دوی این داستان ها ، ما با مفهوم انتقال قدرت از یک نسل به نسل دیگر مواجهیم. در شاه لیر، انتقال قدرت از شاه به سه فرزندش کاملا ً آگاهانه و از روی اختیار صورت می پذیرد. به گونه ای که شاه لیر در کمال هوش و فراست بر آن می شود قدرت را به فرزندان خود واگذارد و خود کنار بایستد و ناظر و هماهنگ کننده ی رفتار آنها باشد . ولی در داستان اسفندیار ، گشتاسب به هیچ وجه چنین قصدی ندارد و به رغم پافشاری های اسفندیار برای کناره گیری گشتاسب از قدرت ، پسر را به قول معروف پی نخود سیاه می فرستد و از او انجام کاری را می خواهد که از پیش می داند شکست و مرگ اسفندیار را در پی خواهد داشت.

بحث جوان گرایی و جوان کشی.

در همین جا بحث ما به مبحث پیشینمان در باره ی جوان کشی گره می خورد. لیر با میل و رغبت ، قدرت را به فرزندان وا می گذارد و گشتاسب حتا با علم بر مرگ فرزند هم باز حاضر نیست کار را به جوان وانهد.

بحث تنهایی در هر دو داستان. تنهایی اسفندیار و تنهایی لیر

لیر و اسفندیار هر دو تنهایند و هر دو بر تنهایی خویش واقف. لیر با واگویه های خویش تنهایی خود را می نمایاند و اسفندیار نیز. همین نکته است که تاثر مخاطب را بر می انگیزد. مخاطب اروپایی بر تنهایی لیر که پدر خانواده ای متلاشی است اشک می ریزد و مخاطب ایرانی بر تنهایی پسری مغضوب پدر. اینجاست که بحث ما به مبحث پیشینمان در باب مالکیت ها گره می خورد. مرگ اسفندیار، گسستگی روند مالکیت ها را و شهرآشوب را در پی دارد و مرگ لیر و همه اعضای خانواده اش، تنها خان و مان او را بر باد می دهد. همینجا می توان بحث ساختار هرمی  و ساختار استوانه ای قدرت را مطرح کرد. در ساختار هرمی تلاشی راس، تلاشی جامعه است و در استوانه راسی موجود نیست و به رغم طبقاتی و آریستوکراتیک بودن ساختار سیاسی و اقتصادی، سطح مطرح است و تلاشی یک نفر در یک سطح، تغییری در کل ساختار استوانه ای ایجاد نمی کند. با این اوصاف یک شباهتی میان داستان دیگر شکسپیر یعنی مکبث با داستان اسفندیار پیش می آید. در هر دو قدرت در دستان یک نفر است که در راس ساختار هرمی سیاسی قرار گرفته و از هر چیز حتا دروغ و فسانه و خرافات بهره می برد تا استبداد خویش را پایدار کند.

بحث طرح تقسیم قوا در لیر و تمرکز قوا در اسفندیار .

این نکته بسیار قابل تامل است که لیر بر آن نیست تا قدرت مطلق خود را به تنها یکی از فرزندان خود بدهد و ترجیح می دهد قدرت را سه پاره کند تا از تجمع قدرت مطلق در یک نفر بپرهیزد. این همان چیزی است که در خرد سیاسی روز به آن تقسیم قوا می گویند. حال آن که گشتاسب که خود نیز چون لیر صاحب قدرتی است مطلق ، نیت تغییر ساختار مطلقه را در سر ندارد و به فرض محال پیروزی اسفندیار بر رستم، ساختار قدرت مطلقه تغییر نمی کند و تمامی قوا در دستان یک نفر متمرکز می ماند.

حضور زن در محور قدرت در لیر و مردسالاری قدرت در داستان اسفندیار

این نیز از نکات برجسته ی تمایز دو داستان است که لیر، شاه قدرتمند مذکر، بر آن است تا قدرت خود را به سه دختر خود تفویض کند. حال آن که در داستان اسفندیار، زنان نه تنها در محور قدرت جایی ندارند که اتفاقا از سوی اسفندیار تحقیر هم می شوند.

قیاس میان دو بحران در ارتباطات خانوادگی یا همان پدرفرزندی یا خواهر/ خواهری.

بحران درون سازمان خانواده ی لیر شیرازه ی خانواده را از هم می پاشاند و هر یک را بر دیگری بدبین و سخت گیر می سازد و دست آخر نیز به مرگ اعضاء ختم می شود. مرگ همه ی اعضاء و در نتیجه مرگ مفهوم قدرت طلبی. چه در پدر و چه در فرزندان. اما بحران درون سازمان خانواده ی گشتاسب جز مرگ فرزند نتیجه ای دیگر ندارد. گشتاسب نمی میرد و قدرت خویش را هم از کف نمی دهد و به نتیجه ای که برای آن دست به حیله آلوده می رسد. آری گشتاسب به نتیجه ی دلخواه خود می رسد و قدرت را حفظ می کند. هر چند بحران در داستان گشتاسب از یک سو با توسل به قدرتی خارج از حیطه ی قدرت زمینی و در بعد متافیزیکی ( پیش گویی جاماسب بیدخش ) و از سویی دیگر با دست یازی به ترفندی ملموس در بعد فیزیکی ( حضور رستم بعنوان آلترناتیو برقرار کننده ی تعادل میان قدرت اسفندیار ) حل می شود با این حال یک سوی قضیه را آسیب نخورده باقی می گذارد و این نکته ای است که من از آن به   ساختار هرمی داستان اسفندیار و ساختار استوانه ای داستان لیر نام می برم. در ساختار هرمی قدرت همه ی اعضاء همه ی طبقات اجتماعی بر هم انباشته می شوند تا راس قدرت در کمال قرار گیرد ولی در ساختار استوانه ای به رغم انباشت اعضاء در ساختار قدرت ، همه ی اعضاء یک طبقه در یک سطح قرار دارند و تفاوت چندانی میان اعضاء یک طبقه ی اجتماعی نیست. از همین روست که حتا در داستان لیر اعضاء در برابر مرگ هم همه تسلیم اند ولی در داستان گشتاسب به رغم تاکیدات فردوسی بر بی پایه و اساس بودن دنیا، شاه دست آخر جان سالم به در می برد.

درونمایه ی خویشتن شناسی در داستان لیر و وقوف لیر بر اشتباه خود و جایزالخطا بودن او نیز نکته ی تمایز دیگر این دو داستان است. لیر در کش مکش مداوم خود با تقدیر زوال خانواده و قدرت به ناتوانی و نادانی و اشتباه خود وقوف می یابد. حال آن که گشتاسب با وقوف بر پسرکشی و نیرنگی ناجوانمردانه با انداختن مسوولیت بر گردن بخت و اقبال و تقدیر و سرنوشت، از زیر فشار آزارنده ی وجدان می گریزد و خود را توجیه می کند و با وجود داشتن چهره ی یک قدرتمند خاطی و سرزنش های رستم بر او از این بابت ، با بی تفاوتی و خویش خدا انگاری  و طرح مساله ی قدرتمند مصون از خطا از قضاوت کردن خویش می گریزد. همین مساله باعث تلاشی قدرت لیر در نتیجه ی عدم شناخت صحیح  از موقعیت و رفتار و روانشناسی افراد می شود اتفاقا همین مساله موجب  تداوم ساختار سیاسی گشتاسب در نتیجه ی استفاده از فریب می شود.

...................

( ادامه دارد )

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

توضیح:

این مقاله برای بار نخست در مجله ی دیروز، امروز، فردا پیش شماره ی یک، نیمه ی اول آبان ماه  1381 چاپ و منتشر شد که من با اندکی تغییر و ویرایش آن را اینجا می آورم.

 

نمایش عروسکی ایران، در افت و خیزهای هزارساله ی خود ( قدیمی ترین سند به دست آمده از این گونه ی نمایشی مربوط است به مقامات کهن و نویافته ی ابوسعید ابوالخیر ( 357 تا 440 هجری قمری ) ؛ در این زمینه رجوع شود به پانویس 1 ) متحمل دگرگونی های فراوان شده و از نمایش عروسکی سایه به چوبی و از چوبی به دستکشی و نخی و از آن به نمایش های تقلیدی وارداتی امروزی تبدیل شده است.  اما آنچه تا به امروز به جا مانده و هنوز گهگاه در پس کوچه های پرت افتاده ی شهرهای دور و شاید هم در حواشی پایتخت به چشم می خورد، نمایش خیمه شب بازی است. گونه ای نمایش عروسکی که تلفیقی است از بازی عروسک های نخی  و انسان و شخصیت های گوناگونی چون مرشد ، مبارک، طیاره، پهلوان کچل، پهلوان پنبه، دیو، سلطان سلیم، عروس، ملا، وروره جادو، سربازان، شیشه بازان، طبق کشان و  نوازندگان و غیره در آن ایفای نقش می کنند که هیچ قیدی برای حضور یا عدم حضور بر صحنه ندارند و بسته به زمان اجرا و سلیقه ی مخاطب می توانند بر صحنه حاضر بشوند یا نشوند. در میان اینهمه تغییر و تبدیل و دگرگونی ها آنچه بیش از همه خود را به ما نمایانده حضور شخصیت های بسیار کنشمند و فعالی چون مبارک است که به  لطف مساعی پیران سالخورد خیمه شب باز و عاشقانی چون بهرام بیضایی و بهروز غریب پور ، به حق نماینده ی نمایش عروسکی ایرانی گردیده.

قصد ما در این کوتاه سخن، آوردن پیشینه ی این سبک از نمایش نیست بلکه بررسی شیوه ی اجرا و احیانا بررسی زبان شناسانه ی شخصیت عروسکی مبارک است. لابد دیده اید که در این نوع نمایش معمولا دو بازیگر مرد ( عموما ً ) در جلوی نطع حاضر می شوند که یکی نوازنده (  بیشتر کمانچه و ویولون ) و دیگری مرشد است و عروسک ها او را بابا خطاب می کنند و یک عروسک گردان به نام اوستا که از پشت نطع عروسک گردانی می کند.  اوستا علاوه  بر هدایت عروسک ها از پشت نطع با صفیری که در دهان دارد تولید صدایی زیق و عروسکی می کند که درک گفتگوها را برای مخاطبان دشوار می سازد و از همین روی مرشد می باید برای فهماندن سخنان عروسک ها مدام جملات آنها را برای مخاطبان تکرار کند. این به گمان من می تواند همچون ماده ای خام و دست ناخورده به عنوان نوعی خاص از گفتگو نویسی البته با برداشتی زیبایی شناسانه و دراماتیک مورد استفاده ی نمایشنامه نویسان قرار گیرد. ترفند تکرار  پاسخ ها برای قابل فهم تر کردن آنها .

شخصیت اصلی و محوری این گونه ی نمایشی عروسک سیه چرده ای است به نام مبارک که غالبا ً با لباس سرخ خود از دیگر عروسک ها قابل تشخیص است. سیاه این سبک از نمایش عروسکی همچون سیاه نمایش تخته حوضی ، غلامی است بذله گو اما بیدار دل و هشیار، اخلاقی و مهربان و صمیمی و رک گو و پرده در، یار مظلومان و دشمن ستمگران  و گرته برداری ساده تری است از سیاه تخته حوضی  به گونه ای که می توان یکی را پیشینه ی دیگری دانست و آن دیگری را پسینه  ی آن یکی . آنچه در هر دو ی این شخصیت ها  بیش از هر چیز خود می نمایاند ناهمخوانی شان است در تمام سطوح با دیگران و هنجارشکنی همه جانبه شان است در شخصیت پردازی . در سطوح گوناگون ظاهری و رفتاری و گفتاری.

1-      ناهمخوانی و هنجارشکنی ظاهری: شخصیت مبارک در خیمه شب بازی و در تخته حوضی از لحاظ ظاهر و چهره از دیگران ممتاز و متمایز است. او بر خلاف دیگر بازیگران سیه چرده است و لباسی غالبا ً سرخ بر تن دارد که البته می توان دلیل این امر را خارجی و بیگانه بودن او در محیط سنتی ایران فرض کرد و این خود درونمایه ای ست که در فرم و بطن کار ، پوشیده مانده و بررسی نشده. بیگانه ای خویش تر از خویش در محیطی آکنده از خویشان ناآشنا. هرچند اسطوره شناسان با برداشت ظریف ترشان پیشینه ی این شخصیت ها را تا اساطیر کهن میانرودان و داستان ایشتار و دوموزی پیش می برند و راهی برای ما باز می کنند برای انگاشتن این نکته که سیاه، شخصیتی است که از جهان مردگان به جهان زندگان آمده و این خود می تواند مدخلی باشد برای بازپروری شخصیت سیاه در این گونه های نمایشی .

2-      ناهمخوانی و هنجار شکنی رفتاری : همین بیگانگی شخصیت مبارک رفتار او را در میان دیگران ویژه می کند. او ناخودآگاهانه و یا با رندی و خود را به نادانی زدن تمامی قواعد عرف و اجتماع و اخلاق را می شکند. به گونه ای که در محیط بسته ی مذهبی ، خود را خواجه محرم زنان و مردان فرض کرده اصول و فروع را یک یک زیر پا می گذارد. مسخرگی پیشه کرده و با رندی داد خود را از کهتر و مهتر می ستاند. او بزدلی و تهور را با هم دارد. حراف است و تنها. بی ادب است و بی غرض . ساده است و موذی. مردم آزار است و مردم دوست؛ و خلاصه یک متناقض نمای  به تمام معناست. گاه از یک نفر آنقدر تعریف می کند که با تعاریف او آن شخص کوچک می شود و گاه با بدگویی هایش نسبت به شخص سمپاتی ایجاد می کند. و همین تضاد درونی است که شخصیت او را ملموس و دلچسب می سازد. به عبارت بهتر می توان او را نمود نمایشی شخصیت مذبذب و ریاکار اما ساده ی  ایرانی دانست و از همین روست که محبوب  دلهاست. او معمولا مخالف خوانی می کند و به مبارزه ای نرم با ارباب و مرشد می پردازد و سعی دارد به روش های خاص خود او را برنجاند و بیازارد که این درونمایه بی تردید در بطن خود اشاره ای دارد به همسان اندیشی مخاطبان با شخصیت مبارک برای مبارزه ای کلان تر در اجتماع با ارباب سیاسی و مرشدان اجتماعی.

3-      نا همخوانی گفتاری : عروسک مبارک نیز نظیر سیاه روحوضی عموما واژه ها را مقلوب تلفظ می کند. مثلا جناب را جنوب می گوید و قربان را قبران. . او هم صریح سخن می گوید و هم پوشیده. در قالب گفتاری نامفهوم بسیار تند انتقاد می کند. و زبان او زبانی است بسیار جذاب و جالب که علاوه بر ویژه بودن، چند لایه نیز هست. زبانی بسیار برجسته و هنجارگریز.  زیرا هم نسبت به قواعد حاکم بر زبان معمول انحراف دارد و هم قاعده افزاست؛ و این همه البته در قالبی طبیعی و در نتیجه ی بداهه گویی کلامی شکل می گیرد. انواع هنجارشکنی را در زبان مبارک می توان به تفصیل برشمرد: الف ) هنجار شکنی نحوی که در نتیجه ی خروج از ضوابط نحوی زبان صورت می گیرد. ب ) هنجار شکنی سبکی: که از تضاد ضرباهنگ گفتاری مبارک با ریتم و موسیقی کلام دیگر شخصیت ها صورت می پذیرد. پ) هنجارشکنی زمانی: در نتیجه ی استفاده از واژگان مرده و منسوخ و ناآشنا . ت) هنجارشکنی آوایی: با استفاده از آوایی متمایز از آوای صوت دیگر شخصیت ها که البته در خیمه شب بازی در کلیتی فراگیر همه ی شخصیت ها به علت استفاده از صدای صفیر در این قالب تعریف می شوند. ث) و سرانجام هنجار شکنی گویشی: در نتیجه ی کاربرد یک زبان یا گویش متفاوت در گفتار . مثلا عربی یا ترکی و .....

باری همه ی این تفاوت ها موجب می شوند که شخصیت مبارک هم در خیمه شب بازی و هم در تخته حوضی از دیگران جذاب تر و ملموس تر شود . از طرفی دیگر موسیقی جزء جدایی ناپذیر این گونه از نمایش عروسکی است و ملات ارتباطی صحنه های سیال به هم. سازها در این نوع نمایش تعریف شده اند و در محدوده ی دستگاههای ایرانی می توانند بنوازند و نه بیشتر. کمانچه و ویولون و احیانا ً تنبک یا دایره از ارکان اصلی این نمایش محسوب می شوند و آواز و احیانا ً ضرب مرشد هم گرمی بخش اجراهاست. در مورد اجرا باید بگوییم که این نوع نمایش به دلیل اجرای بداهه ی خود و بسته به محل و زمان اجرا و سطح سن و سواد مخاطبان تغییر می کند و به همین دلیل از ساختار دراماتیک تئاتر به دور است  و در قالب کلاسیک نمی گنجد. عروسک ها معمولا ً چوبی اند و نخی و مفاصل آنها تحرک چندانی ندارند. عروسک های نخی معمولا با شش نخ حرکت می کنند. با این حال گاه عروسک های دستکشی هم در این نمایش استفاده می شوند.

خیمه ی این نوع نمایش از چند بخش مجزا تشکیل شده.

1-      تجیر که زمینه ی بازی یا محل جدا شدن صحنه است از پشت صحنه

2-      محل ورود و خروج عروسک ها. که پشت تجیر واقع شده

3-      اتاقک پشت صحنه که انبار عروسک ها و جای ایستادن اوستاست به هنگام بازی.

چیزی که در این سبک از نمایش بیش از همه جلب توجه می کند تنوع و تعدد عروسک هاست زیرا به علت آزاد بودن متن از قواعد کلاسیک ، امکان ورود برای عروسک های گوناگون هست و اوستا می تواند بسته به سلیقه ی خود و هماهنگی با مرشد تعداد عروسک ها را کم و زیاد کند. نکته ی مهمی که نباید نادیده گرفت استفاده ی از موسیقی است برای پر کردن فضای خالی خروج یک عروسک و و ورود و حضور دیگری. سبکی که به وفور در نمایش ایرانی استفاده می شود. هم در تعزیه. هم در تخته حوضی و هم در خیمه شب بازی و می توان چنان که بسیاری از استادان نمایشنامه نویسی از آن بهره برده اند چون سبکی برای تغییر صحنه از آن بهره برداری کرد.

متاسفانه این نوع نمایش به علت نداشتن مکان اجرایی ثابت و مناسب، به مرور راه خود را به کوچه و خیابان گشود و از مراسم ختنه سوران و تولد به کوچه ها نقل مکان کرد و رفته رفته با شیوع علاقه به تلویزیون  رشد و جذابیت خود را از دست داد و به کنجی رانده شد و مطرود و فراموش شد. ولی با سعی و تلاش برخی اساتید کار چون مرحوم استاد احمد خمسه ای و استاد اصغر احمدی و عده ای دیگر آخرین آواز قوی خود را سر داد و همراه صاحبانشان پرید. اما همان آوا بس بود تا سازمان بین المللی یونیما مرکز نمایش عروسکی خود را به توصیه ی برخی صاحب نظران به نام عروسک مبارک، " مبارک یونیما " نامگذاری کند و بر اهمیت و جذابیت این سبک از نمایش ایرانی صحه بگذارد. نه غلط گفتم این قو  نمرده است. جوجه هایش از او نیز برومند تر شده اند. سه نمایش عروسکی بیضایی را بخوانید تا ببینید چه می گویم.

پانویس:

و گویند یک روز ( شیخ ابوسعید ) می گذشت و جماعتی لعبت بازان ، خیال بازی می کردند و دف می زدند. شیخ خادم را بگفت: بگوی امشب به خانقاه آیند. به شب به خانقاه آمدند و پرده در بستند و سماع آغاز کردند. یک یک خیال را برون می آوردند. خبازان و قصابان و آهنگران و دانشمندان و مقریان و صوفیان؛ و هر قومی را جداگانه بیتی نهاده بودند. در می خواندند و با قوّالان می گفتند و آخر همه صوفیان را به در آوردند و گفتند: این بگویید: جاء ریح ٌ فی القفص. جاء ریح ٌ فی القفص. شیخ این بشنید و وقت او خوش گشت. برخاست و گرد در می گشت و می گفت: جاء ریح ٌ فی القفص . ( برگرفته از مقاله ی دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی )

 

 

منابع:

نمایش در ایران؛ بهرام بیضایی

فصلنامه ی تئاتر. شماره ی 14، ویژه ی فستیوال آوینیون

پیشینه ی هنر تئاتر در ایران ، نوشته ی محمد رضا شفیعی کدکنی، ایران شناسی دوره ی جدید، سال 17، ص 291

خیمه شب بازی و پیشینه ی آن ، پیرایه  یغمایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

هر بار که داستان های بخش اساطیری شاهنامه را می خوانم نکته ای به ذهنم خطور می کند که احساس می کنم باید نوشته و گفته شود. انگار این بخش باریک و فشرده ی شاهنامه لب لباب تاریخ و فرهنگ و اسطوره ی ما را در خود فشرده و پنهان کرده است. این روزها داشتم به نام تخت جمشید می اندیشیدم و این که چرا مردم عامی به پارسه تخت جمشید می گفته اند. اصلا این ماجرای تخت جمشید چه بوده که اینقدر معروف شده؟ برای بررسی این ماجرا ناگزیریم بار دیگر به داستان جمشید از بخش اساطیری شاهنامه سرک بکشیم.  جمشید پیشدادی، پس از سازندگی های بسیار و طرح های سیاسی و اقتصادی نو که می اندازد، دست به کار ساخت یک کاخ می شود:

بفرمود پس دیو ناپاک را

به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گل آمد چو بشناختند

سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد

نخست از برش هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاخ های بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند......

تا اینجای داستان بر ما روشن می شود که جمشید، نخستین شاه اساطیری ایران است که دست به کار ساخت و ساز یک کاخ شده و پیش از این، این  کار میان ایرانیان مرسوم نبوده. پس وقتی کسی از عوام الناس خرابه های پارسه را می دیده ، بلافاصله یاد اولین شاه اساطیری می افتاده که کاخ ساخته و ایوان و برج بر افراشته . یعنی جمشید.

و اما ماجرای تخت  :

در ادامه فردوسی در نامورنامه ی خویش می گوید:

همه کردنی ها چو آمد به جای

ز جای مهی برتر آورد پای

به فر کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی

ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته بر او شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرومانده از بخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین

بر آسوده از رنج روی زمین.

بزرگان به شادی بیاراستند

می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار

به ما ماند از آن خسروان یادگار

در این چند بیت مختصر چند نکته ی بسیار مهم نهفته است که می تواند پاسخ پرسش ما باشد.

1-      جمشید پس از ساختن کاخ و سازندگی های بسیار دستور ساختن یک تخت را می دهد . ما نقش های گوناگون و بسیاری از پادشاهان هخامنشی در تخت جمشید می بینیم که بر تخت نشسته اند و کسانی پیشاپیش آنها به خدمت یا به احترام ایستاده اند . همین تصویر می توانسته بیننده ی عامی را که جز شاهنامه ی فردوسی هیچ منبع دیگری برای شناخت تاریخ حقیقی ما نداشته به اشتباه بیفکند تا بپندارد این همان کاخ و این همان تخت جمشید است.

2-      این تخت  بر دوش دیوان حمل می شده. در چندین و چند نقش برجسته از پارسه ما تخت شاهی را بر دوش 28 یا 30 نفر می بینیم. از درهای تالارها گرفته تا سر در مقبره های شاهان. برخی این حاملان را سران ملل تابعه می دانند و برخی همچون دوست عزیزم آرش نورآقایی از آن برداشتی طبیعی و اساطیری دارند و برخی دیگر آنان را جزء جاویدانان( در هر دو معنای گارد جاویدانان و معنای نامیرندگان ابدی) می شمرند. اما من در مقاله ی سرنمون استبداد دینی قبلا ً هم اشاره کرده ام که مقصود فردوسی از دیو ، اقوام غیر ایرانی است. یادمان باشد که هنوز هم  که هنوز است تخت پاپ اعظم، رهبر کاتولیک های جهان را سران خانواده های بزرگ و اشراف بر دوش می کشند . این می تواند با نظریه ی مکان همپرسگی بودن دکتر غیاث آبادی همخوانی داشته باشد.

3-      تخت جمشید ، گوهرنشان بوده. این بر ما ثابت شده که بسیاری از نقوش برجسته ی پارسه هم مزین به سنگ های قیمتی و طلا و نقره بوده اند. بی شک در میان این نقوش، تخت شاه نیز مزین به طلا و نقره بوده. و این دلیلی دیگر است بر ایجاد این گمان در تخت جمشید.

4-      تصویر شاه ِبر تخت نشسته  بر دوش دیوان که از این ابیات  استخراج می شود  نکته ی مهمی را به ذهن من می آورد که تاکنون ندیده ام جز در کتاب دکتر مهرداد بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران، در جایی دیگر سخن از آن به میان آمده باشد:

 

"  در اساطیر ودائی هندی جمشید، سرور جهان مردگانی است که به سعادت ابدی رسیده اند. یعنی فرمانروای بهشت برین. او با خدایان جهان ودائی به دوستی و خوشگذرانی سرگرم است. به خصوص با ورونه و اگنی ، خدای آتش،  در ارتباط است. اگنی دوست یمه و پریستار او است. خدایی به اتفاق یمه ، اگنی یا آتش پنهان شده را می یابند. او شاه جهان مردگان سعادتمند است. یمه و ورونه دو شاهی هستند که در بهشت به پذیره ی مردگان می آیند. او گردآورنده ی مردم است. او ر احت بخش مردگان است. در این جایگاه وی که منزل مردگان است او برترین آسمان را در اختیار دارد و در آنجا مسکن گزیده است. "

( ذیل یادداشت های بخش پانزدهم پژوهشی در اساطیر ایرانی نوشته ی دکتر مهرداد بهار، بخش پانزدهم، صفحه ی ۲۲۵ )

این بخش را عینا ً از کتاب دکتر بهار نقل کردم تا از آن نتیجه ای بگیرم. پس از حمله ی اسکندر و آتش سوزی تخت جمشید، کاخ و تالارهای آن رفته رفته در زیر خاک و گل  مدفون شدند. تصور کنید برای ذهن یک انسان ایرانی عامی دیدن این کاخ های ویران با آن نقوش برجسته ی بی همتا در زیر خروارها خاک چه چیز را جز شهر مردگان تداعی می کرده؟ بعلاوه ما دخمه / گورهای شاهان هخامنشی را هم داریم که در دل کوهها جای گرفته اند و ناخودآگاه آدم را به یاد نکروپلیس یا شهر مردگان می اندازند. یادمان باشد که هنوز برخی اروپاییان دخمه های نقش رستم را به نام نکروپلیس خطاب می کنند. حال با علم بر این آیا نمی توان ارتباطی میان جمشید که بر طبق اساطیر هندوایرانی پادشاه جهان مردگان است و ویرانه های تخت جمشید فرض کرد؟

( در این رابطه می توان حتا به قول دوستم آرش نورآقایی ارتباطی هم میان اسطوره ی جمشید و اوزیریس مصری که با عالم مردگان مربوط است نیز یافت. یا با اورفه ی یونانی . یا با دوموزی میانرودانی. برای درک بهتر این معنی به مقاله ی او به نشانی زیر سر بزنید. http://nooraghayee.com/?p=2305 )

دکتر مهرداد بهار در همان ماخذ جم را نمود زمینی ایزد میترا دانسته و دلایل خویش را هم برشمرده. اگر این گونه باشد داستان را باید پیش تر برد و میان جمشید و اساطیر کشاورزی و باروری پلی زد و از منظری دیگر این نکته را وارسید و جمشید را از اساطیر دورانهای مادرسالاری ایران شمرد و به تبع آن داستان ضحاک را عصاره ی غلبه ی تفکر مردسالاری بر مادر سالاری انگاشت. شباهت ها هم بسیار است. جمشید پسر ویوهونت اوستائی یا ویونگهان پهلوی است که برای بار نخست گیاه هوم را می فشارد و جم به پاداش این عمل چون پسری برای او زاده می شود. جمشید کشاورزی و صنعت را رونق می بخشد. بوی های خوش  را از گیاهان و نباتات استخراج می کند. پزشکی و مهندسی را می آموزد و می آموزاند . طبقات اجتماعی را مشخص و متمایز می کند. کشتی می سازد و بر آب می گذرد. مرگ و بیماری را ریشه کن می کند. زمین را گسترش می دهد. کوچ را می آموزد و می آموزاند. او حتا به هنگام مرگ در درخت جای می گیرد و اینها همه دلایلی می توانند باشند بر گفته ی پیشین ما که جمشید یا ییما یا یمه از اساطیر دورانهای کهن مادرسالاری است که در داستان های شاهنامه و اوستا به دست ما رسیده و مردم عامی که انتقال دهندگان و حاملان فرهنگ کشاورزی و دامپروری بوده اند با اتلاق این نام به پارسه قصد  زنده نگاهداشتن این اسطوره را در قالبی معمارانه داشته اند. از طرفی دیگر ما در روایت های هندی  تصویری از پردیس و بهشت را هم با عنوان زیست گاه ابدی جمشید می بینیم. این تصویر هم نمی تواند بی ربط با با برخی نقوش پارسه باشد. نقش گل نیلوفر که در فرهنگ هندی از قدمگاه بودا می روید یا نقش سرو که مستقیما با آیین های همه آمیزی نخستین و باروری و جاودانگی مربوط است و من در مقاله ای آن را به تفصیل بررسیده ام؛ هر دو تداعی گر آن پردیسی  اند که جمشید در آن جاودانه می زید و روان نیکوکاران را پذیره می شود. با این توصیف می توان چنین نتیجه گرفت که در ذهن یک بیننده ی عادی ، پارسه می توانسته  نمود زمینی آن بهشت اساطیری انگاشته شود که جمشید پادشاه آن است.

5-      جهان و جهانیان بر گرد تخت او فراز می آمده اند و به عبارتی شاه بر تخت خود به ملل تابعه بار عام می داده. دو نقش برجسته ی معروف از بار عام در تخت جمشید بوده و هست که یکی را به موزه ی ایران باستان انتقال داده اند و در آن مای بیننده ی ناآگاه از تاریخ دقیق ایران که تاریخ را جز از زبان نقال ها و سینه به سینه نیاموخته ایم به راحتی می توانیم سهوا  خشایارشاه را به جای جمشید شاه بینگاریم. از طرفی این نکته باز می تواند تاییدی دیگر باشد بر نظریه ی دکتر غیاث آبادی درخصوص مکان همپرسگی بودن تخت جمشید.

6-      ملل تابعه برای او هدیه هایی می آورده اند و گوهرافشانی می کرده اند. دیگر چه نقشی گویا تر از هدیه بران تالار آپادانا می تواند این نظر را در ذهن بیننده تداعی کند؟

7-      و همه ی اینها در روز اول سال نو یعنی یکم فروردین انجام می شده است. در اینجا باز یکی دیگر از ظرافت های تداعی معانی در شاهنامه  و فرهنگ عوام رخ داده. ما کم و بیش بنا به برخی نقوش برجسته ی برخی تالارها همچون نقش شیرگاواوژن در این گمان افتاده ایم که مراسم بارعام شاهان هخامنشی در پارسه در نوروز انجام می شده. در داستان جمشید به روایت شاهنامه نیز بارعام او در نوروز انجام می شده. حتا در نوروز نامه ی خیام هم برتخت نشستن و بارعام جمشید در روز نخست فروردین ذکر شده. اینجا می توان از خود پرسید آیا مردم طبق روایت های سینه به سینه نمی دانسته و نشنیده بوده  اند که شاهان هخامنشی در نوروز بر تخت نشسته به ملل تابعه بار می داده اند؟ این نکته البته به هیچ روی ناقض نظریه ی مکان همپرسگی بودن تخت جمشید نبوده و نمی تواند هم باشد که در زمانهای گوناگونی از سال انجام و اجرا می شده. (در این باره می توانید به کتاب ارزشمند تخت جمشید بنای میهنی ایرانیان و انجمن همپرسگی ملی نوشته دکتر رضا مرادی غیاث آبادی یا به این نشانی رجوع کنید:   http://www.ghiasabadi.com/persepolis.html )   

باری بحث را با ذکر این نکته به پایان می رسانم که بیهوده نبوده و نیست که مردم عامی یک سایت بسیار مهم فرهنگی / تاریخی را با نام مهمترین چهره ی اساطیری ایران پیوند و گره  زده اند. به رغم اشتباهات سهوی که هر کس می تواند بکند و دلیل آن هم نادانی تاریخی او است ، حتما نکته ای در پس این  نامگذاری نهفته بوده که کشف آن به اندازه ی کشف خود اثر تاریخی و تاریخ آن می تواند جذاب باشد. کشف تاریخ از لابه لای اعتقادات و اساطیر.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 5:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در مقاله ی سرنمون استبداد دینی در شاهنامه اشاره ای کرده بودم به یک نکته ی باریک و آن این که جمشید شاه، پس از بر تخت نشستن یکی از کارهایی که می کند تمایزگذاری و خط کشیدن میان نیروهای خودی و غیر خودی است. در ادامه در داستان ضحاک از شاهنامه در داستان کاوه ی آهنگر ، ما از زبان ضحاک می خوانیم:

ندارم همی دشمن خرد خوار

بترسم همی از بد روزگار

همی زین فزون بایدم لشکری

هم از مردم و هم ز دیو و پری

در همان مقاله ی قبل گفته بودم که منظور از دیو چه کسانی هستند. حال این نکته را باز تر می کنم که ما در این ابیات از دید ضحاک و جمشید تمایزگذاری میان شهروندان را در ذهنیت اساطیری ایرانی از دو وجه میلیتاریستی و اجتماعی/اقتصادی می بینیم. این نکته بسیار ظریف است و به همان نسبت مهم که ما حتا در ذهن اساطیری خویش شهروندان را درجه ی یک و دو و سه می انگاشته ایم و همواره نسبت این تمایزگذاری ها بسته به ساختار نظامی/ اقتصادی  تعریف می شده .هرچند به هنگام کارزار دیگر تفاوت میان طبقات به چشم نمی آید و همه در حکم نیروی واحدی برای جنگ و جدال به حساب می آیند . چه خودی و چه بیگانه با این همه این نکته ای است که باز از منظر خرد سیاسی ایرانی جای تامل دارد که چرا در زمان صلح، اختلافات طبقاتی نمود و جلوه ی پررنگی دارند و بر آنها تاکید ورزیده می شود. اما در زمان جنگ این گونه نیست. دلیل امر هم روشن است. در جامعه ی فئودالی که فردیت بی معناست، به هنگام صلح طبقات و گروههای اقتصادی و فرهنگی نقش هویت بخشی را ایجاد می کنند تا هرم قدرت لایه لایه و رنگارنگ ساخته شود و پایه ی قدرت شاه محکم. اما در زمان جنگ، همه ی لایه ها در هم تنیده می شوند و یک ساختار یکرنگ و یکپارچه را ایجاد می کنند که نمود بیرونی و درونی آن فقط شاه است. یعنی هویت بخش اصلی در هنگام جنگ، دیگر نه طبقات که خود شاه است. اینجاست که تمام ساختار هرمی قدرت در قدرت یک فرد تحلیل می رود و او خویش را خدا می انگارد. آری در ساختار میلیتاریستی قدرت، حتا طبقات اجتماعی/اقتصادی نیز تابعی هستند از قدرت ارتش. و این نکته ای است که باید آن را دقیق تر بررسید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مدتی است در این اندیشه ام که سابقه ی این تئوری توطئه در ادب کهن فارسی از کجاست. تازگی ها با خوانش رباعیات خیام اندیشه ای به ذهنم خطور کرد که آن را با شما در میان می گذارم. به گمان من ریشه ی شیفتگی عوام به این تئوری توطئه ، به رغم دلایل تاریخی متعدد از تاریخ معاصر در خصوص دخالت روس و انگلیس  در سیاست ایران که همه بر آن معترف و مقرّیم، در تفکر جبری گری ما به جهان است. این یعنی این که کیهان شناخت جبرگرایانه ی ما ، که همواره تمام حرکات و رفتار و حالات را وابسته به نیرویی برتر چون تقدیر و سرنوشت و بخت می داند، در دنیای معاصر در قالب تئوری توطئه به تحلیل جایگاه انسان ایرانی معاصر پرداخته. این رباعی خیام را دوباره بخوانید و این بار آن را با این اندیشه تعبیر کنید .

ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز

از روی حقیقتی نه از روی مجاز

یکچند در این بساط بازی کردیم

رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

چند نکته در این رباعی کوتاه است که باید آنها را وارسید.

1-

به اعتقاد خیام هماره  دستی فراتر از دست بشر، رشته ی زندگی او را در دست دارد.

2-

آن چه ما در حال انجام آن هستیم، بازی و مجاز است و از حقیقت به دور.

3-

دوران این بازی مجازی کوتاه است و زمان مانا و پایدار حقیقت ها که همان جهان نیستی ها است در انتظار همه ی ماست.

4- ریشه ی اصلی این تفکر به گمان من یک اندیشه ی افلاطونی است. مثال آتش و غار افلاطون را به یاد بیاوریم و دنیای مثلی او را و آن را با تئوری توطئه پیوند بزنیم تا جان کلام را دریابیم. با این توصیفات می توان پنداشت که توصیفات خیام بیشتر به طرح تئوری توطئه ی ازلی برای بازی و فریب دادن انسان در این جهان می پردازد. از همین جاست که من گمان می کنم جبری گری بنمایه ی تئوری توطئه در جهان ایرانی پیرامون ماست. این اندیشه را می توان با ارائه ی نمونه های دیگر مستدل تر بررسید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 4:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

این ترکیب سفیدخوانی و کشف نانوشته ها و ناگفته های تاریخی و سیاسی و اجتماعی از لابه لای سطور نظم و نثر پارسی چندی است در زبان فارسی دری باب شده. به گونه ای که هر کس خود را شایسته ی این می داند که از شعر و  نثر فلان شاعر و بهمان نویسنده خوانش خود را ارائه دهد. با این حال هیچ یک از دوستان دست آورد دندان گیری تحویل جامعه ی ادب و هنر فارسی نداده اند تا بتواند توان برابری با کتابی همچون عرفان و رندی در شعر حافظ نوشته ی داریوش آشوری یا  جامعه شناسی خودکامگی یا بررسی داستان ضحاک ماردوش از ماشا الله آجودانی و از این دست را داشته باشد. دلیل این امر شاید همه جانبه بودن شعر شاعران پارسی باشد و شاید هم بی بضاعتی مدعیان. شکی نیست و همگان بر این باورند که شاعران پارسی سرا در لابه لای سخنان عاشقانه ی خود بسیار ناگفته را گفته اند، اما کسی به ما نمی گوید چه؟ به گمان من برای بررسی متون به این شیوه نیاز است تا هر کس از ظن خویش یار ادب فارسی شود و در حوزه ی تخصصی خود و از آن منظر ادبیات را بررسد. مثلا یک متخصص تاریخ باید از منظر تاریخ ادبیات را بررسد و دانشمند علوم سیاسی از دریچه ی سیاست. روان شناس از روزن روانشناسی مدرن و فیلسوف از راه مباحث فلسفی. فی المثل در دوبیتی عاشقانه ی باباطاهر :

دو چشمونت پیاله پر ز می بی

دو زلفونت خراج ملک ری بی

همی وعده کری امروز و فردا

نذونم مو که فردای تو کی بی

یک نکته ی ریز و ظریف نهفته که تا کنون بحث و کنکاش نشده. چرا خراج ملک ری به درازی مو تشبیه شده؟ و چرا برای ادای آن هی وعده ی امروز و فردا داده می شده که شاعر از آن برای وعده و وعید های معشوق خویش مصداقی عینی پیدا می کند تا با توسل به آن مضمون خویش را به نحو احسن بیان کند؟ بیایید قدری این درونمایه را بشکافیم.

نخست این که این خراج ملک ری به چه کسانی پرداخت می شده؟

پاسخ این پرسش واضح و آشکار است. به مستبدین تاریخ این ملک. از اول تاریخ تا همین اواخر دوران قاجار و بیش از همه به خلفای عباسی در بغداد که شواهد زیادی از ثبت این خراج از آنان در دست است.

دوم این که چقدر بوده؟

برای درک این نکته باید به تاریخ رجوع  کنیم تا بفهمیم چرا این خراج اینقدر زیاد بوده که به زبان عوام راه یافته.

طبری در پوشینه ی پنجم رویه ی 1975 تاریخ خود غنیمتی را که به هنگام حمله ی مسلمانان به ایران ساسانی از ری نصیب مسلمانان شده، درست همانند غنیمت شهر مدائن می داند. و اگر فرض کنیم که تیسفون یا مدائن پایتخت ساسانی و پر رونق ترین شهر آن دوران بوده، میزان غنیمت ری بر ما مشخص خواهد شد. (همینجا باید ذکر کنم که به گمان من ریشه ی واژگانی واژه ی مدینه و مدائن باید با نام باستانی و تاریخی هگمتانه یک همریشگی داشته باشد. این نکته را باید در فرصتی دیگر بررسید.) با این همه برخی از دوستان مغلطه می کنند و این حجم خراج را دلیلی می گیرند بر رونق و آبادانی این ملک. باید به این دوستان گفت اگر این گونه باشد جایی مثل طبرستان و گیلان از لحاظ آبادانی و کار زراعت و دست و دلبازی های طبیعت هم غنی تر است و هم پر محصول تر. پس چرا خراج ملک ری معروف شده؟

سوم: چرا مردم از پرداخت آن سر باز می زده اند؟

پاسخ به این پرسش هم روشن است. چون به زور از آنان گرفته می شده و مردم با میل و رغبت آن را پرداخت نمی کرده اند.

چهارم: حال با علم بر این آیا می توان این شعر عاشقانه را خواند و از آن لذت رمانتیک برد؟

این آن نکته ای است که از آن با نام سفیدخوانی یاد می کنند. البته با درک این نکته این شعر عاشقانه بسیار دردآور خواهد بود. چرا که رنج عاشق در وصل به معشوق گره می خورد به رنج پرداخت خراج خلق ری به حاکمان مستبد؛ و امروز و فردا کردنشان در پرداخت، برای به تعویق انداختن این خراج کمرشکن در قیاس با تمجمج معشوق قرار می گیرد و این بسیار اندیشه برانگیز است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 5:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مدتی است بدین می اندیشم که آیا می توان از تصویرها و نقش های بازمانده از دوران های باستانی ایران، آداب معاشرت آموخت؟ برای مثال : وقتی چیزی را به کسی هدیه می دهیم، آیا بهترنیست  آن را به رسم هدیه بران تالار آپادانا دودستی به حضور آن شخص تقدیم کنیم؟ یا در ظرفی بگذاریم و پیشکش کنیم ؟ که به گمان من خود یکی از آموزه های مهم برای پیشخدمت های هتل ها و رستوران هاست. یا وقتی دهانمان بوی بد می دهد ، یا بیماریم یا چیزی می خوریم بهتر نیست، به رسم نقش های بازمانده از دوران هخامنشی یا ساسانی یا حتا رسم زرتشتیان امروز، دستمالی ( مانند پنام ) جلوی دهان بگیریم؟ یا وقتی داریم کسی را به خانه ی خود می آوریم، دست او را بگیریم؟ فعلا جز این اندک چیزی نتوانسته ام از لابه لای نقش ها  در بیاورم . ولی بدون شک بیشتر از این هاست. این خود می تواند خصلتی پایدار برای یک قوم و یک ملت محسوب شود. چنان که سلام رمی یا همان سلام نظامی ارتش آلمان نازی، به نمادی یگانه از یک فرهنگ بدل شده است.

در همین جا باید این نکته را یادآوری کنم که سلام رمی قرابتی نزدیک دارد با سلام کهن ایرانی . برای مثال در نقش معروف و یگانه ی بیستون، ما داریوش شاه را می بینیم که با دستی برآورده ، به نشان برتری، درست مانند سلام رمی دارد به تاریخ سلام می کند.

کتیبه جهانی بیستون در کرمانشاهان - داریوش بزرگ هخامنشی و تاریخچه کرمانشاه

یا در نقش برجسته ی معروفی که در موزه ی ایران باستان هست و خشایارشاه را نشسته بر تخت نشان می دهد، می بینیم شخصی که بلافاصله پشت سر او ست یا همان  ولیعهد ، دست راست خود را بلند کرده، و دارد سلامی به نشانه ی احترام به پدر و دیگران می دهد.

 

یا حتا در نقش فروهر یا مرد بالدار پاسارگاد هم می بینیم که او دست راست خود را که از دید ناظر تمام رخ هم هست بلند کرده و دارد به بالا سلام می کند.

یا در نقش زیر که من نمی دانم الان در کجاست و در آن مراسم استقبال از مهر یا خورشید را مشاهده می کنیم و عجیب یادآور نماد شیرخورشید باستانی ماست :

 

این که سرنمون این نقش از کجاست خود می تواند درونمایه ای باشد برای کنکاشی دقیقتر، ولی جالب این که هنوز که هنوز است دولتمردان ایرانی به هنگام درود و بدرود با دیگران به نشانه ی احترام این گونه دست بر می افرازند. با اندکی تامل، این را در بیشتر دولتمردان این سو و آن سوی انقلاب خواهیم دید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:26  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در مقاله ای از سایت رادیو زمانه به قلم بیژن روحانی که درباره ی ریتون ها نوشته شده بود (http://zamaaneh.com/rohani/2009/05/post_256.html

 ).چنین ذکر شده بود:….. پائولا پیاچنتینی به فرضیات برخی پژوهشگران دیگر مانند ملکیان شیروانی از مرکز ملی پژوهش‌های فرانسه نیز اشاره می‌کند. بنابر فرضیه این پژوهشگران، هلالی شکل شدن قسمت اتصال ساغر یا شاخ به نیم‌تنه حیوان فقط به دلایل فنی و تکنیک ساخت مربوط نیست. در این فرضیه ریتون به جز آن‌که تنها تداعی کننده آیین سرایت نیروی حیوان به انسان باشد، نمادی کیهانی نیز هست. بخش هلالی آن اشاره‌ای است به ماه و سرخی شراب درون جام نیز نمادی است از خورشید و بدین گونه اتحاد نیروهای آسمان را به نمایش می‌گذارد یا طلب می‌کند. با این حال این تنها یکی از فرضیات مطرح شده در مورد کاربردهای نمادین ریتون است.

این که شکل ظاهری ریتون که عموما هلالی است نمادی است از ماه و سرخی محتوای  آن یادآور سرخی خورشید است احتمالا باید ارتباطی داشته باشد با درونمایه ی این بیت از حافظ:

عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد

عارف از پرتو می در طمع خام افتاد

شاعر در این بیت ترکیب: پرتو می را به کار برده، که می تواند دلیلی باشد بر سخن پژوهشگر محترم.

حافظ این اصطلاح را در غزلهای گوناگون بارها به کار برده ،

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن

یا در جایی دگر می گوید:

چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آید

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

به گمان من بی سبب نبوده و نیست که شاعران ادب پارسی می را به آفتاب و خورشید تشبیه می کرده اند. بی شک درونمایه ای اساطیری و آیینی پشت این اندیشه نشسته بوده است. شاید همین تلاقی نیروهای آسمانی  ماه و خورشید و زمینی  چون حیوانات و خون و شراب و از این دست در ساغر و ریتون باشد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:20  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دیرگاهی است به آرش نورآقایی قول داده ام تا مقاله ای درباره ی جهی بنویسم. چیزهایی جمع کرده بودم از این سو و آنسو که می بایست کنار هم می نوشتمشان تا شکل یک کلیت واحد را بیابند. اما هنوز تا شکلگیری یک مقاله ی قرص و محکم فرسنگ ها راه هست. همه ی آنها را اینجا کنار هم می گذارم تا نه خلف وعده کرده باشم و نه فراموششان کنم و لای اوراق باطله از دست بروند.

 

جهی

درباره ی این که جهی چیست یا کیست در ادب مزدیسنان ، عبارات و تعبیرات گوناگونی نوشته و روایت شده که ما در این نوشته قصد داریم به برخی از آنها اشاره کنیم.

جهی‌ ـ (در پهلوی‌ جه‌ به‌ معنی‌ زن‌ فرومایه‌ و بدكار و روسپی‌) نام‌ دختر اهریمن‌ است‌ كه‌ اهریمن‌ را به‌ تاختن‌ بر جهان‌ اهورایی‌ برمی‌انگیزد و یاری‌ می‌رساند. فریبنده‌ و اغواگر مردان‌ است‌ و در اساطیر زرتشتی‌ زنان‌ از او پدید آمده‌اند.

دکتر مهرداد بهار در یادداشت های بخش پنجم کتاب ارزشمند پژوهشی در اساطیر ایران آورده اند: جهی ، در پهلوی jeh   ، در اوستا jahi ، به معنای روسپی، نام دختر اهریمن است. .  زن‌ روسپی‌ كه‌ تجسمی‌ از ماده‌ دیوی‌ به‌ همین‌ نام‌ است.

مرحوم پورداود این‌ واژه‌ را "جنی‌" نقل‌ كرده‌ كه‌ علاوه‌ بر وندیداد در یسنه‌ (هات‌ 10، بندهای‌ 15 و 17) به‌ معنی‌ "زن‌" (زن‌ به‌ طور اعم‌، نه‌ زن‌ بدكردار و هرزه‌ به‌ تنهایی‌) آمده‌ است‌ .(ابراهیم‌ پورداود، یادداشتهای‌ گاتها، جلد دوم‌، مجموعه‌ گاتها، ص‌ 289) (( نکته ی قابل توجه شباهت این واژه است با واژه های جنی، یا زن در زبان های محلی ایرانی، همچون زبان سمنانی ))

اما تفاوت جهی با جینی یا جنی چیست؟

مرحوم پورداوود در یادداشت هایش چنین نوشته : جینی‌ (جنی‌) نام‌ موجودی‌ است‌ كه‌ گند بیماری‌های‌ گوناگون‌ برآمده‌ از دخمه‌های‌ آلوده‌ و بویناك‌ را در اندامهای‌ مردان‌ به‌ اندازه‌ یك‌ سوم‌ نیرومندتر می‌كند(ص‌ 969) این گونه به‌ نظر می‌رسد جینی‌ همان‌ جهی‌ آورنده‌ بیماری‌ باشد.
زندِ وندیداد  هم جینی‌ها را همان‌ جهی‌ می‌داند  و این‌ واژه‌ را جنی‌ نقل‌ كرده‌ كه‌ علاوه‌ بر وندیداد در یسنه‌، هات‌10، بندهای‌ 15 و 17 به‌ معنی‌ زن‌ (زن‌ به‌ طور اعم‌ نه‌ زن‌ بدكردار و هرزه‌ به‌ تنهایی‌) آمده‌ است‌. ‌باری از این سخنان می‌توان‌ چنین  نتیجه گرفت‌ كه‌ جینی‌ یا جنی‌ در كاربردهای‌ یادشده‌ در وندیداد به‌ معنی‌ كلی‌ "زن‌" . البته با اشاره‌ به‌ مفهوم‌های‌ دوگانه‌ جهی‌ (زن‌ بدكاره‌ و روسپی‌) و جهی‌ (ماده‌ دیو تباهكار و آفرینش‌ آشوب‌ ـ دختر اهریمن‌) آمده‌ است‌. (ص‌ 969)

اما این جهی کیست؟

مهرداد بهار در همان منبع پیشین چنین آورده:

او نه تنها انگیزاننده ی اهریمن به تازش بر جهان مادی است، بلکه فریبنده و اغواگر مردان نیز هست و بنا به اساطیر زردشتی زنان از او پدید آمده اند.

در متن اصلی بندهش هم که ترجمه ی خود اوست ( از صفحه ی 39 تا ، 47  و نیز در کتاب پژوهشی در اساطیر ص 86 و 87 بخش تازش اهریمن بر آفرینش) چنین آمده:

در دین گوید که اهریمن هنگامی که از کارافتادگی خویش و همه ی دیوان را از مرد پرهیزگار دید، سست شد و سه هزار سال به سستی فرو افتاد. در آن سستی، دیوانِ کماله جدا جدا گفتند که برخیز پدر ما! زیرا ما در گیتی آن گونه کارزار کنیم که هرمزد و امشاسپندان را از آن تنگی و بدی رسد. ایشان جدا جدا بدکرداری خویش را به تفصیل بر شمردند. آن اهریمن تبهکار آرام نیافت و به سبب بیم از مرد پرهیزگار از آن سستی بر نخاست تا آن که جهی تبهکار، در پایان سه هزار سال آمد و گفت که برخیز پدر ما! زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزگار و گاو و ورزا هلم که به سبب کردار من زندگی نباید. فرّه ی ایشان را بدزدم. آب را بیازارم. زمین را بیازارم. آتش را بیازارم. گیاه را بیازارم. همه ی آفریده ی هرمزد آفریده را بیازارم. او آن بدکرداری را چنان به تفصیل بر شمرد که اهریمن آرامش یافت. از آن سستی فراز جست. سر جهی را بوسید. این پلیدی که دشتانش ( حیض ) خوانند، بر جهی آشکار شد. اهریمن به جهی گفت که تو را چه آرزو باشد؟ بخواه تا تو را دهم. آن گاه هرمزد به خرد همه آگاه دانست که بدان زمان آنچه را جهی خواهد، اهریمن تواند داد. هرمزد برای صلاح آن تن زشت شبیه به وزغ اهریمن را چون مرد جوان پانزده ساله ای به جهی نشان داد. جهی بدو دل بست . جهی به اهریمن گفت: مردکامگی را به من ده تا به سالاری او در خانه بنشینم. اهریمن گفت که از این پس به تو نگویم چیزی بخواه. زیرا تنها بی سود و بد را می توانی خواستن........

 

علاوه بر این در بخش درباره ی دشمنی دو مینو از همان کتاب ‌ ( بندهش ) در بخش‌ ششم‌ از جهی‌ به عنوان «ضد زنان‌» یاد شده‌ است‌. (56)

چنان گوید که اهریمن بر هرمزد، اکومن به بهمن..... جهی بر زنان، زیناوندی بد بر زیناوندی خوب ، دروج نابودی بر بقای نسل و دیگر دروج های مادی بر ایزدان جهان مادی آمدند.

در ادامه در روایت هزاره ی اوشیدر و اوشیدرماه و سوشیانس آمده:

.....نوع گرگ همه به یک جای شوند و اندر یک جای به هم آمیزند و گرگی ..... پدیدار شود. به دستوری اوشیدر مردم سپاه آرایند و به کارزار آن گرگ شوند. نخست یزش کنند و ایشان به یزش بازداشتن آن گرگ نتوانند. پس اوشیدر گوید که بدان تیزترین و پهن ترین تیغ آن دروج بس نیروند را چاره سازید. پس مردمان آن دروج را به اشتر و کارد و گرز و شمشیر و دیگر ابزارها بکشند و یک فرسنگ پیرامون زمین و گیاه از زهری که از آن دروج آید بسوزد و .... جهی از آن دروج فراز دود ، به تن ِ مگس سیاه و به دروج مار شود و او را مسکن اندر او بود و بدان روی ستمگر نشود.

و باز در همان متن ، اندکی پایین تر نوشته شده :

..... نوع مار همه فراز به یک جای شوند و اندر یک جای به هم آمیزند و ماری که هشتصد و سی و سه گام پهنا و هزار و ششصد و پنجاه و شش گام درازا دارد ، پدید آید. مزدیسنان، بدان دستوری اوشیدرماه سپاه آرایند، به کارزار آن مار شوند. چون رسند اوشیدرماه گوید که یزش کنید و یزش کنند. آن دروج بگدازد و یک فرسنگ پیرامون زمین و گیاه از زهری که از آن دروج بیاید، بسوزد. جهی از آن دود فراز دود. به تن مگس سیاه و به دروج ِ دوپای- تخمه ( انسان ) ساکن شود. از آن روی که ستمگر نشود. اندر آن هزاره ضحاک از بند برهد و شاهی بر دیوان و مردمان را فراز گیرد.

با اینهمه رد این شخصیت را در دیگر متون نیز می توان جست. به گونه ای که در جایجای متون اوستا، به این شخصیت اشارات بسیاری شده که برخی را بر می شماریم. مثلا ً

-          ای‌ هَوِِم‌ زرین‌!
به‌ ستیزه‌ با زن‌ روسپی‌ جادوی‌ هوس‌انگیز( جهی ) كه‌ [گناهان‌ را] پناه‌ دهد، كه‌ منش‌ وی‌ همچون‌ ابری‌ در برابر باد جنبان‌ است‌، كه‌ پیكر اشون‌ را نابود كند، زیناوند شو! (یسنه‌، هات‌ 9، بند 32، ص‌ 143)

 

-          كاستی‌ زن‌ نابكار كم‌ خرد]جنی[* را كه‌ به‌ فریفتن‌ آتُربان‌ و هوم‌ می‌اندیشد، ناچیز می‌انگارم‌؛ [چرا كه‌ او] خود فریفته‌ است‌ و یكسره‌ نابود می‌شود. (یسنه‌، هات‌ 10، بند 15، ص‌ 147)
همه‌ هومها را می‌ستایم‌ چه‌ آنها را كه‌ بر فراز كوهها می‌رویند، چه‌ آنها را كه‌ در [ژرفای‌] دره‌ها و كرانه‌ رودها. همچنین‌ آن‌ هومها را كه‌ در تنگنا و در بند زنان‌اند. (بند 17)

 

-          زرتشت‌ از اهوره‌ مزدا پرسید: كیست‌ كه‌ تو را به‌ تلخ‌ترین‌ اندوه‌ دچار می‌كند؟ كیست‌ كه‌ تو را با تلخ‌ترین‌ درد، دردمند می‌كند؟ چنین‌ كسی‌ جهی‌* است‌ كه‌ بر روسپیگری‌ در پی‌ اشون‌ و نااشون‌، مزداپرست‌ و دیوپرست‌ و نیكوكار می‌رود. (وندیداد، فرگرد 18، بند 61 و 62، ص‌ 857) چه‌ او تن‌ خود را به‌ اشون‌ بسپارد، چه‌ نااشون‌ یكسان‌ است‌. هرگاه‌ با سه‌ مرد همخوابه‌ شود، "مرگ‌ ارزان‌" باشد. (گزارش‌ پهلوی‌، وندیداد) (پاورقی‌ ص‌ 857)

 

-          من‌ همه‌ گونه‌های‌ بیماری‌ها و مرگ‌ها را دور می‌رانم‌.
من‌ همه‌ جادوان‌ و پریان‌ و همه‌ "جینی‌"*های‌ تبهكار را دور می‌رانم‌. (وندیداد، فرگرد 20، بند 10، ص‌ 878)
گند بیماریها... از دخمه‌ها برآید.... جینی‌ آن‌ بیماری‌ها را در پاها و دست‌ها و گیسوان‌ آنان‌ به‌ اندازه‌ یك‌ سوم‌ نیرومندتر می‌كند. (وندیداد، فرگرد 7، بند 59، ص‌ 741)

 

-          ـ درود بر گاو پاك‌... درود بر تو كه‌ افزون‌ می‌بخشی‌. درود بر تو كه‌ می‌رویانی‌. درود بر تو كه‌ جهی‌* و اشموغ‌* یا اشون‌ و فرمانروای‌ ستمگر را نابود می‌كنی‌. (وندیداد، فرگرد 21، بند 1، ص‌ 879)

 

-          ای‌ خورشید، ای‌ ماه‌، ای‌ ستارگان‌ ! برآیید با خروش‌... دور راندن‌ "جهی‌" به‌ جادویی‌ خوگرفته‌ را. (وندیداد، فرگرد 21، بند 17، ص‌ 883)

 

با اینهمه نباید از ذکر این نکته غافل بود که جهی نیز چون دیگر شخصیت های منفی اوستا و متون زرتشتی، همچون اژدهاک و افراسیاب و ....بسیار دراماتیک و جذاب پرداخت شده و می تواند راهی برای خود در متون داستانی و به خصوص نمایشی باز کند. شخصیتی چندوجهی، منشورین و با پرسپکتیو تند ، پویا و کنشمند که مجال پژوهشی گسترده تر و فراخ تر از این را می طلبد.

 

منابع:

پژوهشی در اساطیر ایران. مهرداد بهار. نشر آگه

مقاله ی زن در کتب ادیان مقدس، نوشته ی ساسان از سایت  http://kg.persianblog.ir/post/37/

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5:28  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در ایران باستان، جانوران بسیاری مورد ستایش و تکریم واقع می شده اند که بسیاری از آنها را ما در نقش برجسته های معروف تخت جمشید و  جاهای دیگر می بینیم. اما من در نقش برجسته های ایرانی تاکنون نقشی از خروس ندیده ام حال آن که در دوران هخامنشیان به استناد سندی که در زیر می آورم این پرنده بسیار خواهنده داشته و محبوب بوده. سند من ، کتاب پرندگان آریستوفان، کمدی نویس مشهور یونان باستان است که معاصر هخامنشیان بوده (  او در فاصله زمانی میان ۴۴۸ تا ۳۸۰ قبل از میلاد می زیسته) و سخنی که می گوید می تواند برای ما حجت باشد. او در کمدی بسیار مشهور و دلچسب پرندگان می آورد:

پیستتاروس: این خدایان نبودند، بلکه پرندگان بودند که سرور و پادشاه انسانها بودند. برای حرفم هزاران دلیل دارم. قبل از همه ، توجهتان را به خروس جلب می کنم که قبل از تمام شهریاران، بر ایرانیان حکومت می کرد. قبل از داریوش و مگابیزوس. به دلیل سابقه ی همین حکومت بود که خروس را پرنده ی ایرانی می نامند.

اولپیدس: به همین دلیل، حتا امروز ، او تنها پرنده ای است که تاج به سر دارد، مثل پادشاهی بزرگ.

 

لازم به ذکر است که من این سخنان را از ترجمه ی جناب عطاالله کوپال از کتاب آریستوفان نقل کرده ام که در سال ۱۳۷۸ نشر نیلا چاپ و منتشرش کرده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

آدم وقتی زبان می آموزد و در یک محیط زبانی ، غیر از زبان مادری اش قرار می گیرد، پس از مدتی ناخودآگاه شروع می کند به قیاس آن زبان با زبان مادری و چیزهایی کشف می کند که بیانگر ویژگی های خاص روانی و فرهنگی هر یک از جوامعی است که به آن زبان سخن می گویند. مثل این نکته که میزان کاربرد برخی قیدها در زبان فارسی به نسبت زبان های اروپایی، ایتالیایی، اسپانیایی و انگلیسی بالاتر یا کمتر است. قیدهایی نظیر دست بر قضا، از قضا، اتفاقا ً و بر حسب اتفاق، به وفور در زبان عامیانه و ادبی فارسی به کار رفته و می روند . حال آن که ضریب کاربردشان در زبان های اروپایی کمتر از فارسی است. به گمان من از این نکته می توان چنین نتیجه گرفت که مردم ما به نسبت اروپاییان قضاقدری تر و تقدیرگراتر هستند و مثلا ً ایتالیایی ها قید praticamente را به وفور در صحبت های خود به کار می برند، حال آن که معادل فارسی آن یعنی قید عملا ً اصلا در زبان کوچه و بازار کاربرد ندارد و این به گمان من پراگماتیست و عمل گراتر بودن ایتالیایی ها را می رساند  نسبت به ایرانی ها. در این زمینه می توان تحقیقات مفصلی انجام داد.

 ۲

در یکی از تصویرسازی های نادر ایرانی از شخصیت های اساطیری ، اژدهاک به صورت سه پوزه ی سه کله ی شش چشم و دارنده ی هزار چالاکی توصیف شده. این نکته قابل تامل است که چرا ضحاک با سه کلّه دارای شش چشم توصیف شده. جالبتر این که تصور کنیم این تصویر سازی به نوعی نمایشگر حرکت سر یک انسان نیز هست. در سه تصویر متحرک افقی از نیم رخ راست، تمام رخ و نیم رخ چپ، ما چهار چشم از صورت یک انسان خواهیم دید و نه شش چشم؛ از این نکته می توان چنین نتیجه گرفت که تصور صورت ضحاک با شش چشم  به صورت سه تصویر تمام رخ بوده است و نه دو نیمرخ و یک تمام رخ و این در نوع خود بی نظیر است زیرا یک شاه را از روبرو به صورت سه بار متوالی تصویف و تصویر کرده است و این با صفت ماردوش بودن ضحاک و سه سر بودن او همخوانی دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 14:5  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

آلبر کامو( ۱۹۱۳-۱۹۶۰ ) از آن دسته نویسندگانی ست که متن ایشان ذهن خواننده را به چالش های بنیادین می کشاند. خواننده در مواجهه ی عریان با متن و ورود آهسته و پیوسته در گستره ی متن شروع می کند به همذات پنداری با شخصیت اصلی داستان و خویشتن خویش را در او باز می آفریند. اما این بازآفرینی، نتایج چندان خوشی به بار نمی آورد، زیرا نویسنده وی را ویرژیل وار به آستانه ی دوزخ رمان یا نمایشنامه رهنمون شده و آرام آرام با فضای سیاه و راکد جهنم تضادها آشنا می سازد و ناگهان در خلاء حاصله از این کشف و شهود رها می کند. بعد فلسفی و اندیشگی داستان های کامو دقیقا از این میان سر بر می آورد که همانا تضاد درونی هر یک از شخصیت های داستانی است. شخصیت هایی که تحت تاثیر جامعه ی سیاه دوران در حال گذار از برزخ ماشینیسم ، هویت و اخلاق خود را ذره ذره تحلیل یافته می بینند . انسان هایی عاطل و درمانده که در چارچوب خشن اجتماع راهی جز مشت کوبیدن به درهای فلزی صنعت و اخلاق ندارند. آدمیانی که به شدت تنها و سرخورده اند و حتی در روز مرگ مادر، به تماشای یک فیلم کمدی می نشینند یا با زنی فاحشه همبستر می شوند؛ و این شخصیت خلق شده در لابه لای سطرهای متن، نه هیولا که بشری ست دست و پا بسته و خودپسند اما متفکر که حتی برای کوچکترین اعمال و رفتار خویش دلیل موجهی حداقل برای ذهنیت علیل خود دارد و گهگاه اعمال خویش را با خواست های ساده و سهل الوصول دل خویش هماهنگ می کند ( نظیر شخصیت اصلی داستان بیگانه که به علت نارضایتی از شدت آفتاب دست به جنایت می زند ). این اشخاص به رغم رفتار ظاهرا تند و خشن خود که حاکی از درونی متلاطم و ویران است، خط مشی ای کند و آرام دارند  تا بتوانند با آن بحران خویش را به دیگران نمایانده ، بقبولانند.

اما دریغ که فاجعه درست از همین شکاف آغاز می شود که پیوسته حد فاصلی میان ایشان و دیگران موجود است و همین خط ممیز است که دیگران را وا می دارد تا از شناخت ایشان طفره روند یا حتی اگر بخواهند قدمی به منظور شناخت و ارتباط با آنان بردارند، تهی دست باز گردند. ( نظیر شخصیت اصلی نمایشنامه سوتفاهم ) و کامو به عنوان نویسنده ی این آثار خواننده ی خویش را وا می دارد تا به همذات پنداری با یک قربانی بپردازد. به کسی که در حصار احزاب و در لا به لای چرخدنده های پولادین عقاید غیر قابل انعطاف و تطبیق با خواسته های فرد، هر لحظه در حال خرد شدن است و هنر او دقیقا از همین دقیقه می آغازد که او خویشتن نویسنده و خویشتن راوی داستان و خویشتن خواننده را در میان این جهنم به هم می آمیزد تا در تحلیل نهایی اندیشمندیِ خواننده با خرد نویسنده یکی شود تا  او بتواند به کشف این انسان بیجان و آینه وار داستانی، در لایه ای از ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه خویش  بپردازد یا در حین مواجهه با یک موقعیت دشوار، خویشتن سرکوب شده در زیر بار اخلاق اجتماعی و عقاید را رها سازد و به نتایج این رهایی بیندیشد؛ و به ناچار این آفرینش فضایی می طلبد سیاه و راکد، عاری از هر گونه لطافت طبع و طنز و دل انگیزی کلامی و انعطاف رفتاری. فضایی می طلبد مخوف و اندیشه زده که جز با حربه ی فکر، نمی توان با آن به توافق رسید و آن را بررسید زیرا در ژرفاژرف خویش گریزاننده است؛ که فقدان مفاهیم نسبیت در رفتار و عدم انعطاف، در دور و تسلسلی بی سرانجام، منجر به عدم ارتباط میان انسانها شده، آنها را از هم می گریزاند. اما به راستی حاصل ارتباط عریان خواننده با این متون چیست؟ شاید رهایی در این فضای سیاه و مهوع بخواهد ذهن خواننده را به چالش بخواند تا با جای گیری اش در دل شخصیت اصلی، خویشتن فراموش شده ی خویش را در او از نو احیا و بررسی کند و  بتواند در این میان حس و تعصب  خود را قربانی اندیشمندی و خردورزی خویش  کند و به سطحی از روشنگری دست یابد. به اعتقاد کامو، کسب آگاهی در معیت اراده ی آدمی منجر به فنای زندگانی او می شود و اخلاق در این میان نخستین قربانی است که حذف آن از زیربنای ذهنیت انسانها منجر به نمود رفتارهای آنی و لذت جویانه و تهی و پوچ می شود و این به تعبیر بهتر، مسخ ذره ذره ی او را به همراه دارد. پنداری که در رمان معروف کافکا( مسخ ) عینیت تصویری یافته است.

با این همه او معتقد است این ضوابط و روابط اجتماعی هستند که تعیین کننده ی چنین رفتارهای نامعقولانه ای اند نه اراده ی تک تک  افراد، چرا که فرد با وجود اراده مندی ظاهری خود، چیزی جز بازتاب ساختارهای پوسیده ی اجتماع را از خویشتن بروز نمی دهد . فی المثل خشونت های کلامی، عاطفی و رفتاری در نتیجه ی کنش و واکنش ارتباطی با دیگر اعضاء جامعه رخ می نمایانند و خود راهی می شوند برای برون رفت از این دایره ی بسته ی عقده ها. از همین روست که درونمایه ی عشق در این آثار کمرنگ و محو تصویر شده و مفهوم مرگ بروز بیشتری از آن دارد . مفهوم بزرگسالی و خردورزی بر شور و عاطفه ی کودکی می چربد و حتی منجر به حذف پرسوناژ کودک در داستانها و نمایشنامه های او می شود. اما به راستی این ها چگونه موجوداتی اند؟ شبه انسانهایی عقیم که هیچ زایندگی و بالندگی جسمی و ذهنی در خویش نمی یابند و از عشق جز بهره جویی تنانه و لذت آنی، تصوری در ذهن ندارند. نه میهن می شناسند و نه هم میهن؛ و این خود گواه ماست به درک این مضمون که آثار کامو به شدت از مفهوم رمانتیسیسم تهی اند و رو به سوی اومانیسمی سیاه دارند. اومانیسمی که در زیر بار اعتقادات پوچ کمر خم می کند و زه می زند و این جا جایی است که ما باید از خود بپرسیم چرا؟ شاید پاسخ اصلی این سوال را باید در سرفصل نقد تاریخی جست، چرا که آثار کامو بر آمده از برزخ زمانی میان دو جنگ بزرگ اند و فضای تیره و دهشتناک جنگ و ویرانی و تبعات آن در آثار او با ترفندهای هنری به فضای تیره ی ذهنی آدم ها تسری یافته؛  گرچه جامعه ی پس از دوران روشنگری در حین گذر از دوران مدرنیسم به کسب فضایل بسیار همت گماشت اما بسیاری مضامین ستوده را نیز وانهاد که از آن میان خانواده و اخلاق دورکن اصلی بوده و هستند. گویا دلایل اصلی حذف این دو مفهوم، نخست اعتقاد به آزادی عمل است و دوم اعتقاد به آزادی عقیده. برای بسط این معنی لازم به تذکر است که ماشین مدرنیته برای دستیابی به خیل کارگران کارخانه های خویش به درک این ضرورت رسیده بود که نیاز مبرمی به همسان سازی دارد. این همسان سازی می بایست از یکسان سازی عقیده شروع شود و به یکپارچگی عمل بینجامد. و این یعنی کارگران می بایست اعتقاداتی را می داشتند که کارفرمایانشان اراده می کردند و به کارهایی دست می زدند که ایشان از آنان انتظار می داشتند. که در غیر این صورت چرخه ی تولید متوقف شده، صنایع راکد می ماندند. (نمود عینی این همسان سازی در معماری به صورت شهرک های آپارتمانی تجلی یافته ) این جریان که در نتیجه ی گسترش شهرنشینی، قوت و سرعت بیشتری پیدا کرد، منجر به حذف برخی اصول اصلی دوران روشنگری در جامعه ی بورژوازی گردید. به عبارت بهتر جریانی که بر پایه آزادی عمل و عقیده بنیان نهاده شده بود به هنگام بالیدن، هر دو اصل خویش را به زیر پا نهاد. مفهوم برابری و برادری و آزادی که در انقلاب فرانسه آرزوی انقلابیون شده بود به هنگام پاگیری  نظام مبتنی بر همان اندیشه به نفی خویش پرداخت و انسانهایی آفرید که با وجود اندیشمندی از احساس سرخوردگی لبریز بودند. زیرا خویش را قربانی این گونه روابط و ضوابط می دیدند. و خویشتن خویش را ابزار چرخه ی تولید اقتصادی و سیاسی و فرهنگی می پنداشتند. این احساسات به همراه عدم اعتقاد به دستاویزهای اخلاقی و ماورالطبیعه که ره آورد  دوران روشنگری بود مزید بر علت شده انسان آن دوران تاریخی خاص را به سمت چاه ویل بی اعتقادی و بی اعتنایی و نیهیلیسم راندند. راهی که روزگاری قرار بود نویدبخش برابری میان آدمیان باشد اینک دو جنگ خونبار را به بار آورده بود. دیگر نه از ابرانسان نیچه اثری بود نه از اتوپیای مذهبی رمانتیسیسم؛ و در چنین ورطه ی هولناکی است که خویشتن آدمیان به مقابله با هر آنچه در اطرافشان است می پردازد، حتا اگر نتیجه ی این تخریب، خودفرسایی و خودویرانی همگانی باشد.  چرا که الغریق یتشبث به کل حشیش ، حتا اگر این حشیش ، پادنهاد همان آرمانها و ایده آلها باشد. و در چنین موقعیت خطیری است که این جمله ی کامو مصداق پیدا می کند که آزادی زندان درازتری است که بشر را بر روی خاک به انقیاد کشیده است. اما در روی دیگر این سکه، طرد فاشیسم سیاسی و نظامی حاکم بر جامعه اروپایی جنگ زده حک شده است. فضای سیاه و بی امید و عاری از دوستی و زایندگی و عشق، آکنده از مضمون تباهی خانواده، سوءظن و شک ، خرد شدگی در زیر بار تنشهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگ منحط و تضادهای اخلاقی، فلسفی و حزبی، فضایی مملو ازجزم اندیشی، عدم انعطاف و انطباق از هر دو سوی محور قدرت، و آلوده به نابردباری و بی شکیبی اخلاقی و رفتاری ، نقدناپذیری، فقدان طنزو فقدان اراده ی فردی و جمعی متساهل و متسامح و دهها مضمون دیگر که مرده ریگ خفقان دوران سیاه اعتقاد به فاشیسم در جامعه ی اروپای آن دوران اند .هم در بعد کلان  جامعه و هم در بعد خرد ، در سطح خانواده و حتا در تک تک  افراد . با این اوصاف سخن کامو که همه دروغ می گویند چیزی که لازم است بهتر دروغ گفتن است بیانگر آشفتگی بازار جامعه است در دوران رونق سکه ی فاشیسم .

نکته دیگری که در آثار کامو این نویسنده فقید فرانسوی به چشم می آید، تفوق محتواست بر ریخت. او که تجربه ی نویسندگی رمان، نمایشنامه، داستان کوتاه، مقاله، نامه، اقتباس و حتی تنظیم متن برای صحنه را داشت، هیچگاه به این مرحله از خلق یک اثر هنری نرسید که بتواند فرم یک اثر را نیز در آثارش دستخوش انهدام و بازآفرینی سازد. رمانهای او از لحاظ سبک و نگارش رمانهایی هستند ساده و رئال که آمیخته شده اند به مضامین فلسفی . البته نمایشهای او، گرچه تجسم و تجربه ی دوباره ی  همان اندیشه هایند بر روی صحنه، اما باز از قواعد کلاسیک نمایشنامه نویسی تخطی چندانی نمی کنند. شخصیت پردازی ها دقیق و حساب شده اند. حتاالامکان سه وحدت زمان و مکان و موضوع رعایت شده اند. بنیاد کنش بر گفتگوی فلسفی استوار شده و ایماژها با جهان واقع انطباق تام دارند و چیزی که امکان رخ دادنش در جهان خارج نباشد ، نوشته نشده.  چیزی که در دیگر آثار نویسندگان هم دوره او بسیار متنوع تر دیده می شود ( همینگوی، کافکا، فالکنر، جویس، پیراندللو، برشت و بکت ) که هر کدام با ریختی متفاوت به بیان مضمونی تازه پرداخته اند، دیالوگهای آثار او را با شیوه ی گفتگو نویسی  همینگوی مقایسه کنید تا به تفاوت ساختاری آنها پی ببرید). نگاه کامو در این آثار هماره از بالا و از جایگاه یک روشنفکر ناقد به درون ساختار متن می باشد نه از دید یک انسان معمولی و عادی که در متن زندگی است. تاریخ و جغرافیا در آثار او خصوصاً نمایشنامه ها تاثیر و جلوه ی خاصی ندارند. گویا او آثار خود را مخصوصاً از چارچوب زمان تاریخی رها ساخته تا حس زمان سیال را به خواننده القاء کند و این از او نویسنده ای ساخته که در ادبیات قرن بیستم جایگاه ویژه ای یافته و همگان ادبیات او را، فتح بابی بر ادبیات مدرن فلسفی می انگارند. ادبیاتی که به جای نوشتن رساله های فلسفی، تولید موقعیت فلسفی می کند و خواننده را به تعریف مجددی از خویشتن و جامعه ی خویش فرا می خواند.

 

این متن برای بار نخست در هفته نامه ی دیروز، امروز، فردا، پیش شماره ی یک ، آبان ماه 1381 منتشر شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 6:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در هنگام مطالعه ی چگونگی زایش میترا به یک نکته برخوردم و حیفم آمد ننویسم و آن این که شباهت بسیاری هست میان زایش میترا که ایزد روشنایی است از دل سنگ و زایش آتش در داستان هوشنگ و اژدر مار در شاهنامه ی فردوسی.

ماجرای زایش میترا چنین است که:

....نیرویی باطنی و سحرآمیز او را از درون صخره ای به جهان خارج بیرون افکنده است. میترا در این حالت کاملا عریان است و کلاه فریجی به سر دارد. دستش را بلند کرده و خنجری و مشعلی به آن گرفته است. او زاینده ی روشنایی است و از دل سنگی زاده شده است. صخره ای آبستن شد و میترا را زایید. به محض این که ولادت یافت آماده ی انجام کارهای خطیر شد. شمشیرش به کار کشتن گاو می آید و کمان و ترکشی که به کمر آویخته مهیای شکار و یا معجزنمایی در آبند. ( آیین میترا / مارتین ورمازرن / بزرگ نادرزاد/ ص 91 و 94 )

و اما پیدایی آتش بر اساس روایت فردوسی در شاهنامه چنین است که روزی هوشنگ با یاران به کوه می رود و ماری را می بیند...

نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ

گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ

به زور کیانی رهانید دست

جهانسوز مار از جهانجوی جست

برآمد به سنگ گران سنگ خرد

همان و همین سنگ بشکست گرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته ولیکن ز راز

از این طبع سنگ آتش آمد فراز

و...

نکته ی قابل تامل در این دو روایت پدید آمدن نور از دل سنگ است و این که زایش آتش یا ایزد روشنایی یا همان میترا آغاز یک جشن و شادمانی برای پسینیان بوده است. این اشاره را ما در ادامه ی داستان هوشنگ می بینیم که به مناسبت این کشف جشن سده بنیانگذاری می شود که جشنی است در دهم بهمن ماه و به مناسبت زایش میترا روز 25 دسامبر جشن گرفته می شود که مصادف است با 5 دی ماه ما.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:57  توسط مهدی فتوحی  | 

 

امروز اتفاقی به بیتی از حافظ برخوردم که تاییدی است بر این نظریه که بی گمان نقش شیر گاو اوژن در نقش برجسته های پارسه، نقش چیرگی برج اسد بر برج ثور است. یعنی غلبه ی ماههای گرم  بر ماههای سرد یا به تعبیری دیگر آغاز نوروز. حافظ در بیت خود ترکیب دقیق شیر آفتاب را به کار برده و می گوید:

به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر

به ابروان دو تا قوس مشتری بشکن

و همین مرا بر آن داشت تا به کاوش واژه ی شیر در دیوان حافظ بپردازم و نتیجه این شد که بیت و ابیاتی دیگر یافتم که یادآور نقش برجسته ی دیگری از تخت جمشید بودند و آن شاه شیراوژن است: شاهی که شیری را به ضرب خنجر از پای می افکند که حکایت از دلیری و بی باکی و زور و قدرت او دارد و همین نکته مرا برآن داشت تا در این نکته غور کنم و دریابم که مضمون یا درونمایه ی نقش برجسته ی شاه شیر اوژن یک درونمایه ی مدحی است. نوعی مدح و ستایش در دل سنگ و البته به زبان تصویر.

ابیات حافظ چنین اند:

ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود

در سایه ی تو ملک فراغت میسرم

و

آن شاه تند حمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

و این مرا بدین اندیشه رهنمون شد که گویا این سنت ادبی مدح و مداحی پیش از اسلام تنها مختص به ادبیات مکتوب و شفاهی نبوده  بلکه در هنرهای دیگر نیز خویش می نمایانده و از این دست هنرها یکی هم هنر سنگتراشی و حجاری است. کاری با متون مکتوب ندارم. روی آنها زیاد کار شده. تاکیدم دقیقا روی هنرهای تصویری و پلاستیک است. مثل نقاشی، مجسمه سازی، حجاری، حکاکی و احیانا تئاتر. از این دست نقوش حتا می توان به نقش برجسته ی بیستون نیز اشاره کرد که  به رغم مضمون تاریخی نهفته در تصویر ، که روایت غلبه ی تصویری و روایی داریوش است بر دشمنانش، نوعی تفاخر و غرور نیز در آن نقش دیده می شود. این را جایی ندیده ام که کسی نقوش برجسته ی ایرانی را بر اساس درونمایه ی شان طبقه بندی کند. کاری ست کارستان اگر کسی از پس آن برآید. این گونه دست کم ما دست به یک طبقه بندی مضمونی می زنیم . یک طبقه بندی بر اساس نوع درونمایه ی نقشها. طبقه بندی ای بر اساس درونمایه ی تاریخی شان، چونان نقش برجسته ی بیستون . بر پایه ی درونمایه ی آیینی آنها، همچون نقش بار عام یا همان هدیه آوران تالار آپادانا، یا حلقه  ی قدرت گرفتن شاه ساسانی از دست ناهید در نقش رجب. بر بنیاد درونمایه ی ستایشی و مدحی ایشان، مانند شاه شیراوژن ، یا صحنه ی شکار خسرو در طاق بستان، یا نقوش نقش رستم و تنگ چوگان و نقش رجب و بر اساس درونمایه ی رئالیستی آثار، مثل صحنه ی شکار خسرو در طاق بستان یا هدیه آوران در تالار آپادانا و ....

همین جا باید  بگویم که بدون شک بسیاری از نقوش از این طبقه بندی فراتر می روند و چند شاخه را در برخواهند گرفت. لیکن چه باک. تا باد چنین بادا. مگر نه این که هر اثر هنری می بایست چندوجهی و منشورین باشد و مگر این آثار نمونه های هنر پیشینیان نیستند؟ باری ره دراز است و قلندر بیدار.....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 2:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 مهدی فتوحی

امروز در خوانش غزلی از حافظ مو بر تنم سیخ شد و در بیتی از حافظ به واژه ای برخوردم که درونمایه ی مصراع را برایم گشود و معادلی اصیل و پارسی برای واژه ی انتلکتوئل یا اینلکتوئل یافتم. حافظ می گوید:

دل که آیینه ی شاهی است غباری دارد

از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

کلیدواژه ی درک این بیت واژه ی صحبت است. صحبت در ادب پارسی به معنای همنشینی است و مصاحبت و مجالست، و نه به معنای امروزین آن ، گفتگو. حال با درک این مضمون آرزوی حافظ برای ما آشکار می شود. آری حافظ در بیش از ششصد سال پیش آرزوی همنشینی و مصاحبت با یک روشن نگر و روشن اندیش را داشته. آرزویی که هنوز که هنوز است بسیاری لزوم داشتن آن را درک نمی کنند و دوست دارند بی که سنگی آرامش مرداب شان را بر هم بزند، در جهل مرکب خود به قول مولانا تا ابدالدهر بمانند و وقتی در می یابیم حافظ در آن دوران به لزوم حرکت جامعه به سمت و سوی روشنگری رسیده بوده است و خود به تاسی از سعدی و بیهقی در ترکیب روشن رای معادلی را برای ما به جا گذاشته که هم معنای انتلکتوئل فرنگی است اعجاز بیت به منتهای درجه ی خود می رسد. ما در فارسی به جای واژه ی انتلکتوئل معادل روشنفکر را گذاشته ایم  که برگردانی التقاتی از ترکیب منورالفکر در متون دوران مشروطیت است. حال آن که حافظ ترکیب روشن رای را به پیروی از پیشینیان خویش به ما پیشنهاد کرده بوده است. البته پیش از او این ترکیب در فارسی موجود بوده و کاربرد داشته مثلا بیهقی در تاریخ خویش آورده:

 

چندبار مرا [ ابوالفضل بيهقي را ] گفت سبحان اللّه العظيم ! چه روشن راي مردي بود بونصر مشکان . (تاريخ بيهقي چ اديب ص 591)

 

یا سوزنی سمرقندی نوشته:

 

حکمت آرايان روشن راي را عقل صحيح
جز بدين درگاه ننمايد صراط المستقيم .

 

یا سعدی در گلستان آورده:

 

ندهد هوشمند روشن راي
به فرومايه کارهاي خطير.

(گلستان )

یا
گه بود کز حکيم روشن راي
برنيايد درست تدبيري .

(گلستان )

یا در کلیله و دمنه و سندبادنامه چنین نوشته شده:

 

صاحب همت روشن راي را کسب معالي کم نيايد. (کليله و دمنه ).

هدهدي بود داهي و کافي و روشن راي و مشکل گشاي . (سندبادنامه 334).

و عاقل روشن راي به ترهات ايشان التفات ننمايد. (سندبادنامه 245).

دستور روشن راي مشکل گشاي گفت . (سندبادنامه ص 211).))

 

اما اینتلکت یا انتلکت در معنای لغوی خود به معنای خرد و عقل و اندیشه و رای است. البته باید بدانیم که اینتلکت در دکترین کاتولیک به معنای یکی از هفت عطیه ی روح القدس است به آدمی و به معنای درک و خواست آمده است و از ریشه ی لاتین اینتلکتوس  و مشتق از مصدر اینتلّیجه ره به معنای فهمیدن است. نکته ی مهم در این خصوص کنش و واکنش ذهن اندیشمند است در درک یک مساله ی خاص و انتلکتوئل به معنای کسی است با کوله باری سنگین از فرهنگ بر دوش و ذهنی فرهیخته و پیشرو ، آفریننده ی اندیشه است و هدایتگر آن پندار به سوی ارزشی انسانی  و نوین . اما رای  به خلاف فکر ، واژه ای پارسی است به معنای اندیشه ای که به ذهن و اراده ای که به دل الهام می شود. دهخدا در لغتنامه رای را به معنای فکر، اندیشه، تدبیر و نقشه و طرح و مقتضای عقل و آنچه پیش دل آید ، آورده و با مثال های متعددی آن را مستند کرده. مثلا به نقل از فردوسی در شاهنامه آورده:

 

بگشت از برش چرخ سالی چهل

پر از هوش مغز و پر از رای دل...

یا

بجنبید مر سلم را دل ز جای

دگرگونه تر شد به آیین و رای....

یا

ز بیگانه پردخته کردند جای

سگالش گرفتند هر گونه رای

یا

نشستند و جستند هرگونه رای

سخن را نه سر بود پیدا نه پای


یا به نقل از سعدی  آورده:

 

طريقي بينديش و رايي بزن
که راي تو روشن تر از راي من .

 

یا از زبان نظامی گفته:


تا مگر از روشني راي تو
سر نهم آنجا که بود پاي تو.

 

یا در جایی دیگر به نقل از همو نوشته:

 

سر برآورد گُرد روشن راي
کرد خالي ز پيشکاران جاي .

 

اما این روشن رای کیست که اینقدر در ادب پارسی بدو اهمیت داده شده و ستوده شده است؟  روشن راي به نقل از متون کهن پارسی  آن کوست که فکری روشن دارد. که داراي انديشه ای روشن و تابناک است . روشن فکر است و در مقابل تيره راي  و بر ضد تاريک اندیش: و ترکیب روشن رای کنايه از کسي است که فکر صحيح و تدبير صائب داشته باشد.  روشن بين باشد و صائب راي . (آنندراج ). صاف دل و داراي ضمير نوراني  و از تعصب و خشک اندیشی به دور و برحذر.

 

حال می توان پرسید که آیا پیشنهاد حافظ و سعدی و بیهقی معادل خوبی برای اینتلکتوئل است یا نه؟ با توجه به معنای رای و قیاس معنایی آن با معادل لاتینی اش ، به گمان من معادل خوبی است و از ترکیب روشنفکر به مراتب بهتر و اصیل تر است. زیرا هم معنای اندیشه را به ذهن متبادر می کند و هم معنای اراده و خواست را که هر دو در معنای اینتلکت لاتین مستتر اند و هر یک بار فلسفی جداگانه ای بر دوش دارند. این نکته وقتی اهمیت چندباره می یابد که ما مفهوم اراده را در معنای شوپنهاوری آن مد نظر داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مهدی فتوحی

مدتی است بدین می اندیشم که آیا اصلا ًامکان برقراری دیالوگ در جوامعی با ریشه ی تک خدایی یا مونوتئیستی هست یا نه؟ اگر ما به ریشه ی یونانی واژه ی دیالوگ هم دقیق شویم در می یابیم که واژه ی دیالوگ نه به معنای گفتگوی میان دو تن، که به معنای گفتگوی آیینی نمایشی میان دو خداست. زیرا لوگوس در ریشه ی یونانی خویش اندیشه و کلام خدا معنی می دهد و دیالوگ ، با ساختاری نمایشی و نمادین، گفتگوی دو خدا با هم است. من حتا در کاربرد واژه ی خدا با ریشه ی فارسی آن در ترکیب گفتگوی میان دو خدا ، تردید دارم. زیرا خدا با مفهوم خویش زایی نهفته در آن به گونه ای با دئوس لاتین و زئوس یونانی تفاوت دارد و گفتگوی میان دو دئوس به معنای گفتگوی میان دو خدا بدان شکل که در فارسی منظور نظر است، نیست. حتا زروان را هم نمی توان همگن با زئوس انگاشت با این حساب قطعا واژه ی خدا که خود ترکیب دو واژه ی خود و آ ( از مصدر آمدن ) است در این مبحث نارسا است.  زیرا بار توحیدی خدا در تضاد با مفهوم دیالوگوس قرار می گیرد. پس کاربرد این واژه در ساحت اندیشه ی دینی ، کاربردی متناقض نما یا پارادوکسیکال است و نمی توان آن را دخل و تصرف کرد و معنای مورد نظر را از آن چشم داشت. خیر. زیرساخت این واژه یک زیر ساخت لائیک و یا حداقل با اعتقاد به چندخدایی است و نمی توان در فرهنگ های مذهبی یا غیر مذهبی با درونمایه ی تک خدایی آن را به کار برد و آن را مصادره ی به مطلوب کرد. من گمان می کنم بهتر باشد این ترم را به همان گونه ی یونانی یا لااقل لاتینی آن به کار ببریم تا به اصل درونمایه لطمه نخورد.  برای درک این واژه باید در ریشه ی لوگوس یونانی آن دقیق شد. لوگوس در یونانی به دو معنای اندیشه و واژه به کار رفته که با هم یکی شده اند و البته ارتباطی درونی میانشان برقرار است . بخش نخست یا اندیشه در واقع گونه ای گویه ی خردورزانه اما درونی  با خویش است و بخش دوم واگویه یا تظاهر بیرونی آن اندیشه در قالب واژگان است که در کنشی بیانی عینیت می یابد. حال با این مقدمه باید دانست که این لوگوس با چنین بار خردورزانه و اندیشمندانه ای میان دو خدا برقرار می شده. یعنی نوعی دیالکتیک گفتگویی به گفته ی هگل. ما در فرهنگ ایرانی به رغم سابقه ی طولانی واژه و اندیشه هیچ گاه دیالوگ به مفهوم یونانی آن نداشته ایم. شاید نزدیک ترین واژه به این مفهوم در سنت ادب زرتشتی پتواژگویی باشد. پتواژ گویی گویا برخواندن بخش هایی از اوستاست توسط دو موبد که به صورت پرسش و پاسخی میان زرتشت یا اهورمزدا و دیگران بوده. البته باز درونمایه ی همه چیزدانی یک سو و نادانی سوی دیگر در این نوع مکالمه مستتر است و به قول امروزی ها نیروهای دو سو به یک اندازه مساوی نیستند. با این حال واژه ای نزدیکتر از این ، در ادب پارسی تا به امروز ساخته نشده که بتواند مفهوم دیالوگ را در ساختار لائیک آیینی خود ، تمام و کمال برساند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

129651183RL792458016 da te.

نوشته ی مهدی فتوحی

در میان انبوه پهلوانان اساطیری ایرانی، شخصیتی است که به گمان من حضورش به نوعی با مفهوم اژدها و آتشفشان گره خورده است. گرشاسب نریمان که هم در اوستا و هم در شاهنامه و هم در گرشاسبنامه ی اسدی توسی ستوده شده . در هوم یشت اوستا آمده:

....و دیگری ( گرشاسب ) جوانی خوش کردار، بلند گیسو و گرزدار، او که اژدهای شاخدار را بکشت، اژدهایی که اسبان را فرو می خورد، مردمان را فرو می خورد، آن زهرآلود زرد رنگ را که زهرش به بلندی یک ارش پاشیده می شد. گرشاسب به هنگام نیمروز بر پشتش و در دیگی فلزی خوراک می پخت. آن زیانکار از گرما تفته و خوی ریزان شد و از زیر دیگ جست و آب جوشان را فروپاشاند. گرشاسب نریمان را هراس برگرفت و خود را به کناری کشید.

رضامرادی غیاث آبادی در پانویس این بخش آورده اند:

عبارت زهرآلود زرد رنگ و پاشیده شدن زهر به بلندای یک ارش همگی در توصیف آتشفشان تفتان و گازهای متصاعد از آن است. توصیفات هوم یشت در مورد اژدهای شاخداری که زهر می پاشد می تواند یادآور آتشفشان باشد اما من نمی دانم جناب غیاث آبادی از روی کدام منبع در پاورقی هوم یشت اژدهای شاخدار را ، آتشفشان تفتان ، انگاشته اند؟ آنچه مرا بر آن داشت در تایید نظر او این متن را بنویسم حضور شخصیت گرشاسب در کنار درونمایه ی یک آتشفشان دیگر یعنی دماوند است در داستان ضحاک یا همان آژی دهاکه ی اوستا:

در زامیاد یشت اوستا که در ستایش فر ّ کیانی است در توصیف گسستن فر کیانی از جمشید آمده:

برای سومین بار فر بگسست. آن فر ّ جمشید، فر جم پسر ویونگهان، به پیکر مرغ وارغنه از او بگسست. این فر را گرشاسب نریمان بر گرفت. زیرا که او از پرتو دلیری مردانه ، در میان مردمان زورمند، زورمندترین بود. چرا که نیرومندی و دلیری مردانه به او پیوست. ما می ستاییم دلیری مردانه را که همواره پابرجا، بی خواب و بیدار در تخت آرمیدن است و به گرشاسب پیوسته است. او که اژدهای شاخدار را بکشت. اژدهایی که اسبان را فرو می خورد. مردمان را فرو می خورد. آن زهرآلود زرد رنگ را که زهر از شکم و بینی و گردنش سرازیر بود ، که زهرش به بلندی یک ارش پاشیده می شد. گرشاسب به هنگام نیمروز بر پشتش و در دیگی فلزی خوراک می پخت. آن زیانکار از گرما تفته و خوی ریزان شد و از زیر دیگ جست و آب جوشان را فروپاشاند. گرشاسب نریمان را هراس برگرفت و خود را به کنار کشید. او که گندروه زرین پاشنه را بکشت. کسی که با دهان گشاده برای تباهی جهان خاکی راستی برخاسته بود. او که نه پسر پثنیه و پسران نیویکه و پسران داشتیانی را کشت. او که هیتاسب زرین تاج را کشت و ورشوه از خاندان دانی و پیتئونه دوستدار پری را. او که ارزوشمنه دارنده دلاوری مردانه را بکشت..آن دلیر...... زیرک، کژراه، بیدار....او که سنداویدکه  سنگین دست و شاخدار را بکشت. کسی که در انجمن چنین می گفت: من نابرنا هستم و نه برنا. آن گاه که من برنا شوم زمین را چرخ کنم و آسمان را گردونه سازم.  من سپندمینو را از سرای درخشان فروغ بیکران به زیر خواهم کشید. اهریمن را از دوزخ تاریک به فراز خواهم برد. اگر گرشاسب دلیر مرا نکشد سپندمینو و اهریمن باید گردونه ی مرا بکشند. گرشاسب دلیر او را کشت و جان از او برگرفت  و نیروی زندگانی او را تباه کرد.

و باز جناب غیاث آبادی در پانویس همان نوشته ی قبل را آورده اند.  در پانویس بخش دیگری از  فروردین یشت ایشان آورده اند:

گرشاسب، پهلوان بزرگ ایرانی از خاندان سام و دارنده ی فر جمشید است. گرشاسب در اوستا معادل رستم در شاهنامه به شمار می رود. ( و همین هم گویا اسدی توسی را بر انگیخته تا مثنوی گرشاسبنامه را بنگارد) او در باورهای ایرانی از یاران سوشیانت و نیز از جاودانان است. در باورها، گرشاسب در دشت " پیشینه " یا " پیشیننگه " ( در جنوب افغانستان کنونی) به خواب رفته در حالی که هزاران فروهر پیروان راستی از او در خواب مراقبت می کنند و فر ّ او در بالای سرش در آسمان جای گرفته است. هر زمان اژی دهاک از خواب برخیزد و به سرزمین های ایرانی گزند رساند ، گرشاسب نیز بر می خیزد و او را فرو می کوبد.

البته آنچه در اوستا درباره ی مرگ اژدهاک روایت شده به گونه ای دیگر است و مرگ گرشاسب به دست سام ذکر شده نه گرشاسب که از فرزندان اوست. در اوستا ( متن را از پیشگویی های زرتشت به ترجمه ی صادق هدایت از کتاب ظهور و علائم ظهور روایت می کنم.)آمده:

چون از هزاره ی هوشیدر پانصد سال سر برود، خورشید دامان را بزند. هوشیدرماه زرتشتان پدید آید و دین را روا کند. آز نیاز، سرده ی همه را تباه کند.  پس دیو ملکوس بر آید و آن زمستان ملکوسان کند. همه ی دام و جانور اندر آن زمستان تباه شوند. پس ور جمکرد را به او سیهند و مردم، ستور و جانور از آن ور بیرون آیند. و جهان را باز بیارایند. پس خشم برود و بیوراسپ را از بند برهاند. جهان را فراز گیرد. پس مردم بخورد و پس جانور بخورد. پس اورمزد سروش و نیروسنگ را بفرستد سام نریمان را بینگیزند. ایشان روند و سام نریمان را بینگیزند. نیرویشان را چنان که بود باز دهند . سام برخیزد و به سوی اژدهاک شود. اژدهاک که سام نریمان را ببیند به سام نریمان گوید که  سام  نریمان. هر یک دوستیم. بباور تا من خداوند و تو سپه سردار من باشی و این جهان با هم بداریم. سخن ننیوشد و او گرزی بر سر آن دروند زند . آن دروند به سام گوید: مرا مزن تو خداوند من و من سپه سردار باشیم. این جهان را با هم بداریم. و سام سخن آن دروند را نشنود و گرزی دیگر بر سر او زند و او بمیرد. پس هزاره ی سوشیانس اندر اید و سوشیانس به همپرسه ی اورمزد رود و دین بپذیرد و به جهان روا کند.

می بینیم که در این روایت اوستا نامی از گرشاسب نیست و سام آمده. دکتر مهرداد بهار در کتاب گرانسنگ پژوهشی در اساطیر ایران، در بخش داستان روان گرشاسب آورده:

او پسر ثریته و از خاندان سام است. در ادبیات پهلوی گاه او را سام خوانند ولی در ادبیات پارسی این لقب خانوادگی خود به صورت شخصیت مستقلی در آمده است و پدر زال، سام خوانده شده است....

پس سام در ادب زرتشتی با سام ، در ادب پارسی، چنانکه شاهنامه روایت می کند، یکی نیستند و سام در ادب زرتشتی به عبارتی نام دیگر گرشاسب است.

در بندهش آمده ( نقل از کتاب پژوهشی در اساطیر ایران از مهرداد بهار، ص 238)

سام را گوید که بیهوش باش بدان هنگام که خوار شمرد دین مزد یسنان را. ترک پسری که وی را نوهین خوانند چون گرشاسب به خواب رفت بر وی تیری بیفکند در دشت پیشانسه، او را آن بوشاسب بد ببرده است.  او میان درمک فرو افتاده و بر او برف نشسته است. بدان کار که چون ضحاک رها شود، او خیزد و وی را بزند. او را ده هزار فروهر پرهیزگاران نگهبان  اند.

اما در روایت پهلوی از دیگر متون بازمانده از ادب زرتشتی در گفتگوی مفصل میان گرشاسب و اهورامزدا درباره ی این که گرشاسب خواستار بخشایش اهورامزداست و او هربار به این دلیل که گرشاسب آتش را فروکشته با خشم از او سر می تابد و باز گرشاسب زاری کنان از او بخشایش می طلبد و نام دیوها و اژدهایانی را بر می شمرد که همه به آدمیان گزند می رسانده اند و او از پایشان افکنده، باز هرمزد سربرمی تابد و حتا زرتشت به شفاعت از او بر می خیزد اما کاری از پیش نمی برد، از همان ماخذ پیشین در چند خط پایین تر آمده: در وندیداد، در فرگرد نخستین ، بند دهم آمده: هفتمین جایی که هرمزد آفرید ، وئه کرته ی بدسایه بود ( کابل ) و آن گاه به دشمنی با آن ، اهریمن پری ِ خنثئیتی را آفرید که به گرشاسب پیوست.

یعنی با گرشاسب درآمیخت و گویا گناه گرشاسب در کشتن آتش مربوط به پیوستن به همین دیو زن است که نام او خنثئیتی است.

در متن پهلوی چنین آمده :

گرشاسب گفت: ای هرمزد! بهشت و گرزمان را به من ببخش زیرا در دین ایدون پیداست که چون ضحاک از بند رها شود. آن گاه جز من دیگر کس چاره ی او خواستن نتواند.....

نکته ی اصلی بحث در این است که ضحاک یا اژدهاک کجاست؟ که سام یا گرشاسب سرانجام او را از میان بر می دارد؟  در ادامه ی همان ماخذ، در جایی دیگر به نقل از بندهش آمده:

ضحاک را که بیوراسب هم خوانند ، گوید: بدان جای که فریدون او را گرفت، بکشتن نتوانست. پس او را به کوه دماوند ببست. چون هرزه شود، سام خیزد و او را به گرز زند و کشد.

و در جایی دیگر در همان بخش چنین آمده:

پس ملحدی از بیت المال، بخشش آیینی خواهد، به سبب برتری و الحاد به او ندهند. ملحد از آن کین به سوی دماوند که جای بیوراسب است ، دهان گشاید و گوید، اکنون که نه هزارسال است که فریدون زنده نیست، چرا که تو این بند بنگسلی و برنخیزی که این جهان پر از مردم است و ایشان از ور جمکرد برآورده شده اند. پس از آن که ملحد این چنین گوید، از آن جای که ضحاک از بیم آن تندیس فریدون که به مانند تن فریدون است پیش بر ایستاده است، آن بند را نخست نگسلد، تا آن که ملحد چوب آن بند را از بن بگسلد. پس ضحاک را زور افزاید و بند را از بن بگسلد و به تاختن ایستد و در جای، آن ملحد از بازاوبارد، اندر جهان تازش و گناه کند و بی شمار گناه گران کند. از مردم و گاو و گوسفند و دیگر آفریدگان هرمزد یک سوم را باز اوبارد( یعنی ببلعد) و آب و آتش و گیاه را از میان برد و گناه گران کند. پس آب و آتش و گیاه پیش هرمزد خدای به گِلِه ایستند و گله این کنند که فریدون را زنده کن تا ضحاک را بیوژند. چه اگر تو هرمزد ، این نکنی ما به گیتی نتوانیم بودن. آتش گوید: ندرخشم، و آب گوید که نتازم.

پس من هرمزد دادار ، به سروش و نریوسنگ ایزد گویم که تن گرشاسب، سام، را بجنبانید تا برخیزد. پس سروش و نریو سنگ ایزد سوی گرشاسب روند. سه بار بانگ کنند و چهارم بار با پیروزگری ، سام برخیزد. و پذیره ی ضحاک شود. وی از او سخن نشنود. او گرز پیروزگر خود را بر سر وی کوبد و زند و کشد.  پس فریب و پتیاره از این جهان بشود تا هزاره را به سر رسانم.

به شاهنامه باز می گردیم:

فریدون ضحاک را به بند می کشد و ....

همی راند او را به کوه اندرون

همی خواست کارد سرش را نگون

بیامد هم آن گه خجسته سروش

به خوبی یکی راز گفتش به گوش

که این بسته را تا دماوند کوه

ببر هم چنان تازیان بی گروه

مبر جز کسی را که نگریزدت

به هنگام سختی به پر گیردت

بیاورد ضحاک را چون نوند

به کوه دماوند کردش به بند.

پس جایگاه فعلی ضحاک در دماوند است. باری با توصیفاتی که از اژدهاک در اوستا و شاهنامه آمده به رغم ساختار داستانی و روایی هر دو اثر، می توان شباهت هایی میان او و آتشفشان دید. این نکته به گمان من جای تامل دارد زیرا دماوند و تفتان هر دو آتشفشانند و یکی خاموش است و به گفته ی اوستا در پایان هزاره ی هوشیدر فعال و کنشمند می شود و یکی نیمه فعال که گرشاسب بر پشت آن خوراک می پزد. اگر روایت عامیانه و متن پهلوی را درباره ی گرشاسب بپذیریم او به گونه ای بر نیروی مهارنشدنی هر دو آتشفشان چیره می شود و سرزنش هرمزد بر او شاید ناشی از همین باشد. زیرا او را تنها به پادافره خاموش کردن آتش مجازات می کند وبس. البته این تازه فتح بابی است بر پژوهشی گسترد ه تر درباره ی این شخصیت اساطیری و برای کنکاش بیشتر در این مبحث باید به دیگر متون پهلوی مراجعه کرد.

 

توضیح:

تمام متون مربوط به هوم یشت و زامیاد یشت از سایت پژوهش های ایرانی  جناب رضا مرادی غیاث آبادی اقتباس شده اند.

منابع دیگر:

پژوهشی در اساطیر ایران. دکتر مهرداد بهار

ظهور و علائو ظهور، صادق هدایت و حسن قائمیان.

شاهنامه ی فردوسی، نسخه ی مسکو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

دراز مدتی است بدین می اندیشم که چرا در ادب پارسی ارتباط  متناقض نمای ظریفی است میان دو واژه ی جام و آگاهی. جامی که می باید هوش ببرد، هوشیاری می آورد. ریشه ی این تفکر در کجاست؟ آیا در آیین مهرستایی و میتراپرستی  است؟ مگر آنجا به فرمان پیر ، پیروان نمی بایست جامی به لب ببرند؟ جامی مقدس و سپنتا که در برگیرنده ی نوشابه ای مقدس است. آیا مفهوم جام ارتباطی دارد با نوشابه ی مقدس زرتشتیان ، هوم، که اینقدر در ادب زرتشیتی ستوده شده؟ آیا می توان یک پل ارتباطی ایجاد کرد میان جام آگاهی فزای و داستان ارداویراف؟  آیا ارتباطی است میان واژه ی ساغر و SACRA   در زبان های لاتین؟ اصلا ریشه ی این واژه ی ساغر از کجاست؟ آیا این یک واژه ی هندواروپایی است؟ اگر این گونه باشد شاید بتوان ارتباطی میان او و واژه ی لاتینی SACRA به معنای مقدس ایجاد کرد. اصلا سرنمون اصلی این داستان جام سپنتا چیست و کجاست؟ و چرا جایگاه جام اینقدر در ادب پارسی جایگاه بلندی است ؟ به گونه ای که آن را همواره همسان با آگاهی، خرد، تعقل، بینش، روشن بینی، اندیشمندی و .... می انگاشته اند و چرا اصلا اسطوره ی جام جهان بین در میان ایرانیان ساخته و پرداخته شده.

بگذارید قدری در این نکات دقیق  شویم. در بررسی داستان های ایرانی که با این درونمایه ی جام در آمیخته اند ، نخستین داستانی که خود می نماید. داستان جمشید پیشدادی است و اینک:

جام جم:

علامه دهخدا در ذیل ترکیب جام جم چنین آورده که به گمان من برای بحث ما کفایت می کند:

پیاله ی جمشید که ساخته ی حکما بود و از هفت فلک در او معاینه و مشاهده کردی( شرفنامه ی منیری)....

او در ادامه از قول ناظم الاطبا آورده: پیاله ی جم و پیاله  یا آیینه ی سلیمان یا اسکندر که همه عالم در آن بنا بر افسانه نموده می شد....

اسطوره ی جام جهان بین که به جمشیدش نسبت می دهند را به نسبت کم و بیش همه می دانند . ولی شاید این را ندانند که در شاهنامه این جام از آن جمشید نیست و به کیخسرو متعلق است و اتفاقا بهترین و شیواترین تعریف را هم در مورد جام خود فردوسی در شاهنامه ی سترگش می دهد . جایی در میانه ی داستان بیژن و منیژه ، کیخسرو برای بازیافتن بیژن که در توران زمین گم شده دست به جام می برد.

چو نوروز فرّخ فراز آمدش

بدان جام روشن نیاز آمدش.....

بیامد بپوشید رومی قبای

بدان، تا بود پیش یزدان به پای

خروشید پیش جهان آفرین

به خورشید بر، چند برد آفرین

ز فریاد رس زور و فریاد خواست

از آهرمن بدکنش دادخواست

خرامان از آنجا بیامد به گاه

به سر بر نهاده خجسته کلاه

زمان و نشان و سپهر بلند

همه کرده پیدا چه و چون و چند

ز ماهی به جام اندرون تا بره

نگاریده پیکر همه یک سره

چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر

چو خورشید و تیر از بر و ماه، زیر

همه بودنی ها بدو اندرا

بدیده جهاندار افسونگرا

نگه کرد و پس جام بنهاد پیش

بدید اندر او بودنی ها ز بیش

به هر هفت کشور همی بنگرید

ز بیژن به جایی نشانی ندید

سوی کشور گرگساران رسید

به فرمان ایزد مر او را بدید.....

توصیفی که فردوسی از جام می دهد بسیار دقیق و رسا است و بسط و شرح آن تکرار مکررات است. اما آنچه در این میان بیش از همه خود را می نمایاند این نکته است که نگریستن در جام جهان بین ، آیینی بوده بسیار مجلل و برای انجام آن مقدماتی لازم بوده همچون تعیین زمان مناسب فصلی ( در اینجا با تاکید بسیار بر نوروز) و ستاره شناسانه، رعایت آداب تشرف، همچون لباس پوشیدن، نیایش کردن و کلاه بر سر نهادن و ....( حافظ در این زمینه آورده: چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی/ که جام جم نکند سود وقت بی بصری)

آنچه برای من شگفت و در عین حال جذاب است این نکته است که در کنار همه ی توصیفات شاهنامه ، محتوای اصلی جام چندان رازگشایی نشده و آن سرنمون  اتصال جام با آگاهی جاودانه است. اشاره ی فردوسی بسیار موجز و پوشیده است. جام وسیله ی بینش است و منبع بینایی در اختیار یزدان پاک قرار دارد و تنها به فرمان یزدان می توان نادیدنی ها را دید. باری از همین جاست که جام مفهومی مقدس می یابد و از شیئی خرد به مفهومی مجرد بدل می شود. این نکته ای است که به گمان من می توان آن را بسط داد و در دیگر روایت ها هم پی گیری اش نمود. مثلا در داستان هوم در اوستا:

درود به هوم! هوم نیک.... که افشره اش بهترین و شادمانی بخش ترین نوشیدنی ها برای روان است. ای زرین فرا می خوانم سر زندگی تو را فرا می خوانم توانمندی ، درمانگری، فزایندگی، بالندگی، توانایی تن و همه گونه اندیشه ورزی تو را .

هوم به گفته ی رضا مرادی غیاث آبادی: درختچه ای است همیشه سرسبز که در باورهای ایرانی به عنوان سرور و رد گیاهان شناخته می شده و از افشره ی آن نوشیدنی ای  فراهم می آمده. در باورهای عامه، افشره ی هوم موجب افزایش توان فرزندآوری در زنان نازا و همچنین موجب فزایندگی هوش و روان است.

در هوم یشت اوستا چنین آمده:

پس آن گاه آن هوم پیرو راستی و آن دورکننده ی مرگ گفت: در میان مردمان این جهان خاکی، برای نخستین بار " ویونگهان " از من افشره ای گرفت و به او این بهره داده شد و این کامیابی فراز رسید که پسری برای او زاده شد: جمشید خوب رمه.... که به هنگام شهریاری اش جانوران و مردمان را همیشه نمردنی ، آب ها و گیاهان را خشک نشونده و خوراک ها را کاستی ناپذیر کرد. به هنگام شهریاری جم دلاور ، نه سرما بود و نه گرما، نه پیری بود و نه مرگ و نه رشک آفریده ی دیو......

....برای دومین بار آبتین از من افشره ای برگرفت و به او این بهره داده شد و این کامیابی فراز رسید که پسری برای او زاده شد: فریدون از خاندان توانا. او که بر اژدهاک چیره شد.

....برای سومین بار اثرت ، تواناترین تبار سام از من افشره ای برگرفت.....برای او دو پسر زاده شد....اورواخشیه و گرشاسب. آن یک دلاوری گزارنده ی داد و این یک جوانی خوش کردار ، بلند گیسو و گرزدار...

 

باری از این روایت می خواهم نتیجه ای بگیرم که به گمانم از اهمیت شایانی برخوردار است. هر سه شخصیتی که دست به افشردن هوم می برند و آن را می نوشند به گونه ای به داستان جمشید و ضحاک مربوطند. نخستین کس، ویونگهان، پدر جمشید است.دومین، پدر فریدون ، در هم شکننده ی اژدهاک، کشنده ی جمشید است که فر جمشید بدو رسیده و سومین کس، گرشاسب، کشنده ی ضحاک در پایان هزاره ی هوشیدرماه که بخشی از فر ایزدی از کف رفته ی جمشید نیز بدو می رسد. می توان چنین پنداشت که اشاره ی پیشینیان به جام جم ، می توانسته اشاره ای باشد به درونمایه ی هوم سپنتا ، که اینقدر در اوستا ستوده  و  چنین آشکار به زندگی جمشید مربوط دانسته شده است و ترکیب اضافی جام جم تنها از سر رعایت جناس کلامی توسط شاعران ساخته نشده( چنان که استاد گرانمایه دکتر محمد جعفر محجوب در سلسله سخنرانی های خود پیرامون شاهنامه می فرمایند) و از همین جا می توان سرنخی میان جام و هوم یافت. از سویی دیگر اشاره های مستقیم هوم یشت اوستا بر اندیشه ورزی هوم، فرزانگی و خردمندی و آگاهی بخشی آن ما را بدین اندیشه ره می نماید که تاکید شاعران بر جام های جهان بین و جهان نگر می تواند ارتباطی هم با  درونمایه ی آگاهی بخشی این گیاه سپنتا در دین اوستایی داشته باشد. چنان که این درونمایه در مورد شخصیت جمشید کاملا برجسته و آشکار روایت شده که در نتیجه ی نوشیدن هوم توسط ویونگهان، پدر جمشید، فرزند بر رموز مهار طبیعت دست  می یابد، که می توان تعبیر بر آگاهی اش کرد. پس جام جم می توانسته محتوی درونمایه ی هوم بوده باشد چنان که در اوستا آمده:

فرو می ریزمت از ساغری سیمین به ساغری زرین. نمی ریزمت بر زمین. چرا که تویی ارجمند و شکوهمند....

و البته این ها همه در کنار سرنمون کهن سال جاودانگی جویی و بی مرگی خواهی معنا می یابند که هر دو در درونمایه ی هوم مستترند.

در ادامه ی این مبحث قصد دارم پلی بزنم به متنی دیگر و ارتباط آن متن را با جام آگاهی بخش بررسم و آن گزارش ارداویراف است از جهان مینوی. متن در دسترس و بسیار هم جذاب و خواندنی است. من فقط به قسمتی می پردازم که به گمانم با این مبحث در ارتباط است.

باری ارداویراف ، گزینش مغان از میان هفت مرد نیک رفتار و پندار و گفتار است برای گذر به جهان مینوی و کسب آگاهی از آنچه در آن سو می گذرد. او می رود و بهشت و دوزخ و برزخ را با جزییات می بیند و به هنگام بازگشت همه را بی کم و کاست بازگو می کند. اما برای گذر دادن او به جهان مینوی راهی بایست. ارداویرافنامه چنین می گوید:

پس آن دستوران دین ، می و منگ گشتاسبی در سه جام زرین پر کردندو یک جام را به اندیشه ی نیک  و دیگر جام را به گفتار نیک و سه دیگر جام را به کردار نیک فراز به ویراف دادند. او آن می و منگ را بخورد و هوشیارانه باژ( سپاس) بگفت و به بستر خفت.

( حافظ در بیتی ، این درونمایه را پوشیده بیان می کند: پیر میخانه همی خواند معمایی دوش/ از خط جام، که فرجام چه خواهد بودن)

دکتر مهرداد بهار در پانویس این تکه آورده: می و منگ گشتاسبی اشاره ای است به داستان گشتاسب که از دست زرتشت می به منگ آمیخته نوشید و حقیقت دین را دریافت. ( نک زرادشت نامه ص 76 و 77 )

در این جا ما با دو اشاره ی دیگر به جام آگاهی بخش رو به رو می شویم. یک . داستان ارداویراف که او اصلا به این نیت دست به جام می برد و دو. داستان گشتاسب چنان که دکتر بهار آورده به قصد دریافت حقیقت دین زرتشت واین هر دو باز ما را به درونمایه ی آگاهی بخشی جام پیوند می زنند.

به این روایت های منسجم باید روایت های گوناگونی را که در ادب پارسی بر درونمایه ی آگاهی بخشی جام شده افزود. برای مختصر کردن بحث فقط نظری بر دیوان حافظ کافی است:

هر آن که رمز دو عالم ز خط ساغر خواند

رموز جام جم از نقش خاک ره دانست....

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد....

ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد....

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد....

ز ملک تا ملکوتش حجاب بر گیرند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند....

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می باش.....

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

وندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم.....

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن....

این ها همه اشارات آشکاری است بر خصلت آگاهی بخشی جام و محتوای آن که در ادب پارسی بیشتر همان می و منگ گشتاسبی  به تعبیر ارداویرافنامه مورد نظر بوده.

حافظ می گوید:

از آن افیون که ساقی در می افکند

حریفان را نه سر ماند و نه دستار

یا سعدی آورده

جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت

تا چه بی هوشانه در می کرده اند

یا

عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده ایم

شاهد اندر رقص و منگ اندر شراب افکنده ایم.

 

از سویی ما در شعر فارسی اصطلاح ثلاثه ی غساله را داریم

ساقی حدیث سر و گل و لاله می رود

وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود

ثلاثه ی غساله چنان که دهخدا در فرهنگ خویش آورده: سه پیاله ی شراب است که به وقت صبح می نوشند و آن شوینده ی غم ها و شوینده ی فضول تن و مزیل کدورت بشریات می باشد و در فارسی آن را سه تا می گویند.

ترکیب سه گانه و تقدس سه مرحله ای غسل و پاک کردن تن از آلودگی ها که هنوز هم میان ایرانیان در آداب غسل کردن چه در میان مسلمانان و چه در غیرمسلمانان رواج دارد اشاره ای است به سنت های کهن سال ایرانی . بحث ما بر سر تقدس عدد سه نیست بلکه دقت در این نکته است که خط ارتباطی ظریفی موجود است میان تمام این آیین ها با فرهنگ کهنسال ایرانی که در طی سده های متمادی پیوسته مورد تعرض و دست اندازی دیگران قرار گرفته و آسیب دیده ولی از میان نرفته و به حیات خود ادامه داده است.

حال باید پرسید آیا ارتباطی میان اینهمه و آیین های مغان و مهرپرستان است؟ چه ارتباطی هست میان جام مقدس و زروان پرستی در ایران باستان؟ و اگر ارتباطی هست کدام خط اتصال می تواند این آیین ها را با آیین های پیش از آن نظیر آیین های همه آمیزی های مقدس و خوشباشی های همه گانی و باروری و  باورهای مربوط به زمین و آسمان و کشت و کار و دام و اقتصاد و شیوه ی تولید اقتصادی بر پایه ی ساختار جوامع ابتدایی پیوند دهد؟

گویا این تازه دیباچه ی عشق بود.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

امروز داشتم به این نکته می اندیشیدم که سرنمون استبداد دینی ما چیست و کجاست؟ این نکته را پیشتر جناب باقر پرهام در کتاب با نگاه فردوسی ( مبانی نقد خرد سیاسی در ایران) اشاره کرده اند و من برای مکرر کردن بحث دوباره آن را مطرح می کنم تا با بازخوانی ابیات مربوط به شاهنامه در این نکته دقیق تر شویم و بدانیم که این اندیشه که امروز این قدر مورد بحث و گفتمان قرار می گیرد سابقه ای چندین هزار ساله در فرهنگ ما دارد و نکته ای بوده که زیر چشم همه پنهان مانده و نقد و بررسی نشده  و تا این گونه اندیشه ها از لابه لای متون استخراج و بررسی و شکافته و سرند نشوند ما محکومیم به زندگی  و تجربه کردنشان به دفعات متناوب. باری سرنمون استبداد دینی را در داستان های شاهنامه می بایست در داستان  جمشید و شخصیت چند وجهی او جستجو کرد. قصد بازگویی داستان جمشید شاه را ندارم و فرض را بر این می گذارم که خواننده از چند و چون داستان آگاهی داشته باشد (  ) فقط به بازگویی ابیاتی می پردازم که ما را در شناخت این اندیشه یاری می کنند. شخصیت اساطیری جمشید بنا بر روایت اوستا و شاهنامه ، جدای از پادشاهی ، شخصیتی است دینی  و مقدس  که چندین و چند بار و در جایهای گوناگون در اوستا و شاهنامه ستوده و گاه نکوهیده شده است. آنچه این شخصیت را از دیگر شخصیت ها ممتاز و متمایز می کند، چیزی است که ما امروزه از آن با نام تحول شخصیتی یاد می کنیم. جمشید ، شاه قدرتمند پیشدادی در سایه ی قدرت مطلقه ی استبدادی که میراث تمام پادشاهان ایران تا همین امروز است، دچار تحول می شود و خویش را جدای از پادشاهی، موبد نیز می خواند. جالب اینجاست که همچون دیگر مستبدان تاریخی ما او نیز پیش از هر کار دیگر دست به قبضه ی شمشیر می برد و سپس به تهیه و تدارک تجهیزات نظامی می پردازد:

نخست آلت جنگ را دست برد

در ِ نام جستن به گردان سپرد

به فرّ کیی نرم کرد آهنا

چو خود و زره کرد و چون جوشنا

چو خفتان و تیغ و چو برگستوان

همه کرد پیدا به روشن روان

و این سرشت تاریخی استبداد کهن سال ماست. در جایگاه قدرت مطلقه بیش از هر چیز نیاز به سلاح است و قدرت نظامی. تو گویی  ساختاراستبداد ایرانی  تنها بر بنیاد نظامی گری پی افکنده شده است و جمشید نیز از این قاعده مستثنا نیست. در مرحله ی بعد استبداد تاریخی برای بقای خود نیازمند تولید اقتصادی است. اقتصادی در چارچوب استبداد مطلق متکی به نظامی گری. تولید ولی باز برای پیشبرد اهداف نظامی:

 

دگر پنجَه، اندیشه ی جامه کرد

که پوشند هنگام ننگ و نبرد

ز کتّان و ابریشم و موی قز

قصب کرد پرمایه دیبا و خز

بیاموختشان رشتن و تافتن

به تار اندرون پود را بافتن.

چو شد بافته شستن و دوختن

گرفتند از او یکسر آموختن

همین جا باید این نکته را بشکافم که طبق روایت فردوسی ، همه ی این آموزه ها را، مطلقا ً جمشید است که در اختیار دیگران می نهد . زیرا او دانای کل است و از رازهای مگو آگاه است و صاحب فرّ ایزدی  و جز برای تایید گرفتن از دیگران هرگز با کسی مشورت و رایزنی نمی کند . حتا با سالخورده مهان و تنها وقتی می خواهد قدرت خویش را بر ایشان اثبات و تحمیل کند آنها را البته از بالا خطاب می کند. این همان نکته ای است که امروزه از آن به مشروعیت طلبی قدرت یاد می شود.

باری حال که اقتصاد مولد، سرمایه ی ناشی از نظامی گری را در چرخهای جامعه جاری  و به قول امروزی ها پول به جیب مردم سرازیر کرد، نوبت کشیدن خطوط خودی و غیر خودی است. آغاز تمایزگذاری های طبقاتی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی.

از این هر یکی را یکی پایگاه

سزاوار بگزید و بنمود راه

که تا هر کس اندازه ی خویش را

ببیند بداند کم و بیش را

چناچه در نمونه های تاریخی هم بی کم و کاست می بینیم، همواره این ارزش ها و تمایزگذاری ها بر پایه ی نظام اقتصادی فئودالی تعریف شده و می شوند و به گونه ای طراحی می شوند که همه بر مرکز قدرت مطلقه بچرخند و هر یک مفهوم و مصداق خود را از او بیابند. دقیقا همان گونه که در معماری شهرهای ایرانی به چشم می بینیم که متشکل است از کوشک، کهندژ یا قلعه، آتشکده یا مسجد ، شهر و ربض که نمود عینی این تعریف و تمایز گذاری است.

 

ز هر انجمن پیشه ور گرد کرد

بدین اندرون نیز پنجاه خورد

گروهی که کاتوزیان خوانی اش

به رسم پرستندگان دانی اش

جدا کردشان از میان گروه

پرستنده را جایگه کرد کوه

بدان تا پرستش بود کارشان

نوان پیش روشن جهاندارشان

نخستین گروهی که جدا و به فراز کوه و یا به گتّوی دور رانده می شوند. دانشمندان و دینمداران اند. زیرا خردمندان و به قول فردوسی سالخورده مهان، همواره موانعی برای دستیابی به قدرت مطلق فراهم می کنند. پس باید برایشان حدود اندیشه تعیین کرد و نگذاشت از آن حدود فراتر روند. باید کارشان پرستش باشد و بس. زیرا سلسله مراتب قدرت استبدادی حتا ارتباط میان خدا و بنده را یکسویه تعریف می کند نه دوسویه و این نکته ای است که عمیقا باید آن را بررسید که چگونه است که چنین ساختار الهی یکسویه ی انعطاف ناپذیری به مرور در عرفان ایرانی به یک رابطه ی دوسویه بدل می شود.

طبقه ی اجتماعی دیگر  ارتش و نظامیان اند.

صفی بر دگر دست بنشاندند

همی نام نیساریان خواندند

کجا شیرمردان جنگاورند

فروزنده ی لشکر و کشورند

کز ایشان بود تخت شاهی به جای

وز ایشان بود نام مردی به پای

و چقدر توصیفات شاهنامه در این خصوص دقیق و مستند اند.زیرا شاهنشاهی استبدادی وامدار نظامی گری است.

سپس نوبت به طبقات فرو تر می رسد.

کشاورزان و پیشه وران که بدنه ی اقتصادی جامعه ی فئودالی را می سازند. اقتصاد فئودالی وابسته به زمین برای زیست خود نیازمند طبقه ای است متشکل از ارباب و رعیت، که الگوبرداری شده از همان ساختار کهن مستبدانه ی اجتماعی است.

بسودی سه دیگر گرُه را شناس

کجا نیست از کس بر ایشان سپاس

بکارند و ورزند و خود بدروند

به گاه خورش سرزنش نشنوند

ز فرمان، تن آزاده و ژنده پوش

ز آواز بیغاره آسوده گوش

تن آزاد و آباد گیتی به روی

بر آسوده از داور و گفت و گوی

جالب اینجاست که تاکیدات فردوسی بر آزادگی کشاورزان، این نکته را می رساند که منظور او زمینداران نیستند ، بلکه رعایایند که ژنده پوشند و تن آزاد و می کارند و می ورزند و می دروند. زیرا زمیندار اصلی کس دیگری است و همه رعایای او محسوب می شوند و برای او کار می کنند. و اما گروه دیگر یا:

چهارم که خوانند اهتوخوشی

همان دست ورزان اباسرکشی

کجا کارشان همگنان پیشه بود

روانشان همیشه پر اندیشه بود

این گروه چهارم در ساختار کهن استبداد دینی ایرانی ، جایی نداشته اند چنان که در طبقات اجتماعی بر پایه ی اوستا هم نامی از این گروه نیست. ولی در شاهنامه آمده اند. اما پیشه وران  کیستند که در ساختار استبداد ایرانی جایی برای خود باز کرده اند . فردوسی در توصیف این گروه واژه ی دست ورز را آورده و ذکر کرده که ایشان ذهنی همواره مشغول دارند. این به گمان من تاکیدی است بر صنعتگر بودن این گروه . گروه صنعتگرانی که در چارچوب اقتصاد فئودالی استبدادی ،  کار تولید ابزار و آلات نظامیان و کشاورزان را بر عهده داشته اند. آخر مگر نه برای تولید سلاح به ذهن دقیق و بدن ورزیده هر دو نیز نیاز هست؟

مرحله ی بعدی دست اندازی است به منابع و ثروت های بی شمار تحت نفوذ قدرت. طبق معمول شروع بهره برداری از منابع، بهره کشی از رعایای غیر خودی یا به تعبیر شاهنامه ناپاک و ترویج برده داری است. فردوسی در ادامه ی همین داستان در جایی دیگر آورده:

ز رنج  و ز بدشان نبد آگهی

میان بسته دیوان به سان رهی ( رهی دقیقا اینجا به معنای برده است)

نیروی اصلی کار در سامانه ی فئودالی استبدادی و نظامی که بدون مزد بار تمام دشواری های اقتصادی را بر دوش می کشد، برده است. نمونه ی اهرام مصر پیش چشم ماست.

بفرمود پس دیو ناپاک را

به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند

سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ ، دیو دیوار کرد

نخست از برش هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاخ های بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند

باری مستبد مطلق ساخت و ساز کشور را بر پایه ی بهره کشی از نیروی کار بی مزد پی می نهد و سپس چنگ در منابع طبیعی مملکت می افکند:

ز خارا گهر جست یک روزگار

همی کرد از او روشنی خواستار

به چنگ آمدش چند گونه گهر

چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر

ز خارا به افسون برون آورید

شد آراسته بندها را کلید

دگر بوی های خوش آورد باز

که دارند مردم به بویش نیاز

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب

چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

و از آن پس به ترویج علم همت می گمارد. البته علمی که سودمند باشد. نه علم مضر و زیان آور. دانشی که سود مستبد را افزون کند و چند برابر و راه زیان را بر او بنمایاند.

پزشکی و درمان هر دردمند

در تندرستی و راه گزند

همان رازها کرد نیز آشکار

جهان را نیامد چو او خواستار

حال که همه ی اینها فراهم آمد دیگر مستبد ما به مرحله ی بلوغ مطلق خود رسیده و باید قدرت خود را بر رقبا نیز بنمایاند و به صدور اندیشه ی غالب خود بپردازد.

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب

ز کشور به کشور گرفتی شتاب

و سپس طبق معمول زمان تاجگذاری فرا می رسد. زمان اعلام و اعلان قدرت قاهر خویش بر جمیع نفوس و رعایا:

همه کردنی ها چو آمد به جای

به جای مهی برتر آورد پای

به فر ّ کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی

ز هامون به گردون بر افراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته بر او شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرومانده از بخت او

به جمشید  بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند

آنقدر توصیفات شاهنامه دقیق و حساب شده است که آدم را به یاد جشن های تاجگذاری محمد رضا شاه و حتا تغییر تقویم ایران می اندازند. ببینید چقدر این اندیشه ی استبداد دینی در ما عمیق و ریشه دار است و ما چندین و چند بار آن را در قالب های گوناگون تکرار و تجربه می کنیم.

حال که تمام مقدمات مهیاست پس نوبت به پرش واپسین می رسد. خویش خداانگاری مستبد مطلق در ساختار سیاسی فئودالی.

یکایک به تخت مهی بنگرید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

منی کرد آن شاه یزدان شناس

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

گرانمایگان را ز لشکر بخواند

چه مایه سخن پیش ایشان براند

چنین گفت با سالخورده مهان

که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید

چو من نامور تخت شاهی ندید

خور و خواب و آرامتان از من است

همان کوشش و کامتان از من است

بزرگی و دیهیم و شاهی مراست

که گوید که جز من کسی پادشاست؟

در برابر خطاب و عتابی چنین رک و پوست کنده و از بالا چه کسی یارای دم زدن دارد

همه موبدان سرفکنده نگون

چرا کس نیارست گفتن، نه چون

با این همه بدیهی است که چنین ادعایی حرف و حدیث هایی  را در خفا به همراه خود می آورد:

چو این گفته شد فر ّ یزدان از اوی

بگشت و جهان شد پر از گفت و گوی

و حال نوبت به زدن حرف آخر می رسد.

منم گفت با فرّه ی ایزدی

همم شهریاری همم موبدی

بَدان را ز بد دست کوته کنم

روان را سوی روشنی ره کنم

این آن چیزی است که ما امروزه آن را تلفیق مذهب و حکومت می نامیم. او نخستین کسی است در داستان های اساطیری ایرانی که قدرت مطلقه ی خود را از دایره ی پادشاهی فرا می برد و به آسمان پیوند می زند و با تکیه بر جایگاه  و مسند شهریاری به جایگاه خدایی چشم می دوزد و بدان دست می اندازد و می خواهد جدای از تامین نیازهای دنیوی مردم، به درمان دردهای مینوی شان نیز بپردازد و به زبان تازه تر  خود را در جایگاه خدایی فرض می کند .

اما سرانجام مستبد مطلقی که خود را خدا می داند چیست؟ باز هم به شاهنامه باز می گردیم:

منی چون بپیوست با کردگار

شکست اندر آورد و بر گشت کار

از آن پس برآمد ز ایران خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از جمشید

پدید آمد از هر سویی خسروی

یکی نامجویی ز هر پهلویی

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

واضح است که در نبود آزادی و بود ستم و تبعیض، زیردستان از زبردستان سر می تابند و به دیگری رو می کنند. هر چند هم که این دیگری چهره ی دیگری باشد از همان مستبد پیشین باز مردم بدو دل خوش و رو می کنند  و استدلال کهن سالتر انتخاب میان بد و بدتر را لقلقه ی زبانشان. میان ضحاک جانشین جمشید و جمشید تنها یک تفاوت ساختاری است و آن این که ضحاک به رغم همه ی ستم هایی که به ایرانیان روا می دارد هیچ گاه خود را در جایگاه خدایی فرض نمی کند و دم از خدایی نمی زند و سیاست خود را رنگ و لعابی دینی نمی زند و اتفاقا به شدت از آن نیز می پرهیزد.

باری آنقدر سرنوشت این مستبد مطلق با تاریخ ما همخوانی دارد که به هنگام بازخوانی آن آدم به حیرت می افتد. مستبد پیشین که از دایره ی قدرت واپس زده شده، چاره ای جز گریز ندارد. مثل همه ی شاهان پیشین. از یزدگرد بگیرید تا محمدرضا شاه. جمشید نیز از ایران می گریزد:

چو صد سالش اندر جهان کس ندید

بر او نام شاهی و او ناپدید

صدم سال روزی به دریای چین

پدید آمد آن شاه ناپاک دین

نهان گشته بود از بد اژدها

نیامد به فرجام هم زو رها

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

یکایک ندادش زمانی درنگ

به اره ش سراسر به دو نیم کرد

جهان را از او پاک  بی بیم کرد

اینجا یک ظریف کاری از فردوسی آمده که باقر پرهام بر آن انگشت گذاشته و آن را رازگشایی کرده. ضحاک جمشید را به دو نیم می کند. اما چرا؟ چون او دین و سیاست را به هم آمیخته بود و کسی یا چیزی می بایست آن را از هم جدا و مجزا کند و ضحاک هم در سطح داستان و هم در بطن قضیه با پرهیز خود از خویش خداانگاری این امر را متحقق می کند و شرایط سیاسی جامعه را از مرحله ی استبداد مطلق دینی به مرحله ی استبداد مطلق ارتقاء می دهد و همین  امر باعث می شود تا بزرگان ایران زمین با روی باز به نزد او بروند و  او را به جمشید ترجیح دهند. به هرحال برای حرکت به پیش یک جامعه نیاز است تا منحنی تحولات سیاسی یک مملکت همواره به سمت و سوی تنش های کمتر نوسان کنند و این آن چیزی است که جامعه در هر دوره بدان نیاز دارد. شناخت شیوه ی حکومت و تعریف جایگاه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی آن در دوره ی مشخص تاریخی.

باز بدین مساله خواهیم پرداخت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 1:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مهدی فتوحی

امروز چیزی به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم آن را بر صفحه بنویسم تا دیباچه ی موشکافی تازه ای را برای دوستداران فراهم آورم و آن این که از لحاظ هنر سنگتراشیِ نقوش برجسته ی حیوانات در تخت جمشید ، یک نقش – مثلا ً نقش یک حیوان خاص – در جایگاههای متفاوت می توانسته درونمایه های گوناگونی را حمل و به ذهن بیننده متبادر کند . برای باز کردن این مفهوم به دو استثنا می پردازیم که در دل دیوارها جا خوش کرده اند که هر دو نقش شیر را بر خود دارند. یکم نقش شیر ماده در نقش برجسته های هدیه آوران پله های کاخ آپادانا که گویا تنها نقش با جنسیت مشخص ماده در میان نقوش حیوانات در تمام تخت جمشید است و چند سرباز توله هایش را  با خود می آورند و دوم نقش شیر گاو اوژن که تنها نقشی است از حیوانات که از روبرو کنده شده و به قول امروزی ها تمام رخ است. فعلا ً من به معنای فرامتنی نقوش کار ندارم. بحثم درست بر سر متن این آثار است و از خود می پرسم چرا در میان این همه حیوانات گوناگون از گاو و اسب و شتر و گوسفند و بز  گرفته تا عقاب و هما و زرافه و ... فقط شیر به این درجه از اهمیت رسیده بوده که می شده او را از روبرو نشان داد یا حتا ماده  و توله هایش را به تصویر کشید؟ آیا در این اهمیت بخشی نکته ای نهفته است؟ آیا شیر جدا از مفوم فلکی و برج اسد و آغاز بهار و شاه حیوانات بودنش و حتا جا خوش کردنش به مدت مدید بر پرچم باستانی ایران، نماد حیوانی خود شاه نیست؟ و اگر اینگونه است چرا نقش تمام رخی از خود شاه بر دیوارها کنده نشده؟ و آیا با وجود مجسمه ی داریوشی که مصریان ساخته بوده اند  و بدبختانه سر آن از میان رفته، و نیز مجسمه ی لاجوردی زن یا مرد جوان از جنس خمیرلاجورد که گویا کار یونانیان است و در موزه ی ایران باستان نگهداری می شود و می تواند چهره ی ملکه یا ولیعهد تعبیر شود، این نکته بعد و مفهوم تازه ای نمی یابد؟ آیا تنها شاه و خانواده ی او بخت یا ارزش این را داشته اند که ایشان را حجیم و شکیل و از همه سو مصور کنند؟ و اگر اینگونه است چرا این نقش در دوره های گوناگون تکرار نشده؟ بحث شیرگاواوژن را هم که درونمایه ای ستاره شناسانه دارد به کناری می نهم و به شیر ماده ی هدیه بران می پردازم . در ضمن همینجا بگویم که منظور من از تمام رخ بودن تصویرها و نقش ها، فعلا ً سر ستونها و سردروازه های گاو شکل و بزهای کوهی بالدار دورحلقه های قدرت پادشاهی نیست  که به رغم حیوان گونگی و تمام رخ بودنشان شان بیشتر مضمون تزیینی دارند تا درونمایه ای مادی یا معنوی و بعد به آن خواهم پرداخت؛ و دقیقا درباره ی نقش برجسته های حیوانی و مادی هدیه بران است که مادی ترین درونمایه از نقوش را تداعی می کنند و از انتزاع به دورند. این نکته ای است که به گمان من از نظرها دور مانده که در این نقوش برجسته، ما با برداشت ظریفی از درونمایه ی رئالیسم یا واقعگرایی مواجهیم که می توان گفت نادر است و جا دارد شکافته و بررسی شود. زیرا این حیوانات و هدایا  با تاکید بر مادی بودنشان هیچ درونمایه ی اساطیری ندارند و بیشتر نشان دهنده ی زیستگاه یا رستنگاهشانند و قصد دارند زادگاه آورندگانان را بشناسانند واین آنها را از دیگر نقوش مستثنا می کند. ( همین جا تا فراموش نکرده ام اضافه کنم که حتا آورندگان هدایا نیز به رغم شباهت های کلی شان، در جزییات با هم متفاوتند و در نوع تصویرکردن لباس ها و آرایش موها و حالت لب و گونه و بینی از هم قابل تمییزند) با این اوصاف من تقسیم بندی خودم را از مضامین حیوانی موجود در نقش برجسته ها بدین صورت عرضه می کنم:

یکم: حیوانات سرنمونی یا حیواناتی با مضامین فرا واقع اعم از خالص و یا تلفیقی همچون شیران گاواوژن و ابوالهولها یا حیواناتی ترکیبی نظیر بزهای بالدار و غیره که در ارتباط با اعتقادات متافیزیکی و سوررئال اقلیمی و تاریخی و مذهبی تعبیر می شوند و یا پرندگان و حیواناتی که در پس فیزیک ساختاری خود با اعتقادات مردم و عوام در آمیخته اند که به آنها درونمایه ای فراواقع می بخشد همچون شیر و عقاب و هما و .... که همه در یک چیز مشترکند و آن این که مشک نمونه ی خروار و سرنمونی و آرکه تیپیکال اند و با نمونه ی ازلی خود تشابه تمام دارند و در کلیات و جزییات کاملا شبیه به هم تصویر شده اند و تفاوت ساختاری اساسی هم با هم ندارند و تمام تفاوتشان در قرینه تصویرشدنشان است. زیرا نمی بایست جز سرنمونشان چیزی را تداعی کنند.

دوم حیواناتی با درونمایه ای کاملا واقعگرایانه و زیست محیطی. نظیر حیواناتی که در نقش برجسته ی هدیه بران کاخ آپادانا تصویر شده اند که در جزییات با هم تفاوت دارند و هر یک از دیگری قابل تمییز و تشخیص اند ؛ و این همان نکته ای است که مرا بر آن می دارد چنین بیندیشم که در این نقش برجسته ی خاص، رگه ای از واقعگرایی وجود دارد. فقط کافی است به تفاوت پرداخت گوسفندان و یا تفاوت اندازه ی شیر ماده و توله هایش دقت کنید تا لب مطلب را دریابید.

و سوم: حیواناتی با درونمایه ی صرفا ً تزیینی و کاربردی و خالی از هر مضمون و محتوای الصاقی . همچون سرستونهای گاوشکل و شیرهای موجود بر دسته های جام یا بزهای بالدار حلقه های قدرت شاهی که جز زیباسازی شیء مورد استفاده ، درونمایه ی دیگری را منتقل نمی کنند....

به گمان من این نکته هنوز جای بررسی دارد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

رستم سهراب

 

در صفحه ی تقویم زمان می میرد

در بستر تکرار زبان می میرد

آغاز تباهی وطن زان لحظه ست

کز پختگی پیر جوان می میرد

 

مهدی فتوحی

این داستان پسرکشی یکی از پایه ای ترین تفکرات داستان های ملی ما ایرانیان است. رد آن را در قریب به اتفاق داستان های شاهنامه می توان گرفت و دید. در داستان زال، سام نریمان از سپید مویی پسر به هراس می افتد و از ترس بدنامی، او را به کسی می سپارد که از میانش ببرد. در داستان ضحاک ، خوراک ضحاک همواره مغز جوانان است. ( البته رابطه ی ضحاک با پدر خود حالتی معکوس دارد. این اوست که پدر را می کشد و از این بابت به شدت مورد سرزنش فردوسی قرار می گیرد.)از سویی در همین داستان، ما کاوه ی آهنگر را داریم که تنها از این ستم که ضحاک می خواهد تنها پسر باقی مانده از هفده پسرش را بکشد به خروش می آید و گردن می افرازد. داستان سیاوش هم از این قاعده مستثنا نیست  و کاووس پدر و سیاوش پسر که دو راس یک مثلث عشقی را تشکیل می دهند، تاب یکدیگر را نمی آورند وکاووس ناخواسته او را به کام مرگ می فرستد و این گونه از او یک شهید می آفریند. حتا در داستان رزم گودرز و پیران، آنچه گودرز را بر آن می دارد که چنان انتقام دهشتناکی از پیران بگیرد و خون او را سربکشد، این است که پیران در قتل مستقیم یا غیر مستقیم انبوه پسران گودرز دست داشته. داستان رستم و سهراب که دیگر گفتن ندارد و پسرکشی اندیشه ی محوری آن است. حتا در داستان  اسفندیار، گشتاسب به رغم آگاهی اش از مرگ اسفندیار به دست رستم، باز هم او را به نزد وی می فرستد تا دست بسته به بارگاه خویشش بیاورد. البته هنوز هم می توان این رد را در داستانهای دیگری گرفت اما نتیجه یکی است. همواره پسر یا تفکر و نیروی جوان از دایره ی قدرت یا کنار می رفته یا پس زده می شده یا حذفش می کرده اند. حال باید پرسید چرا پیران سالخورد ایرانی هرگز نمی توانسته اند تاب جوان و اندیشه ی جوان را بیاورند؟ چرا عمیقا معتقد بوده اند پیر آنچه در خشت خام می بیند، جوان در آینه نمی بیند؟ چرا از نواندیشی ، نوآوری، تغییر و به قول امروزی ها به روزشدگی گریزان بوده اند؟ نمی خواهم این حدیث را مکرر کنم. بسیار درباره اش سخن نوشته و گفته شده که اندیشه ی غالب تفکر غرب سیر معکوس داشته و این پسر بوده که پدر را می کشته و داستان ادیپ شهریار از این نظر یک نمونه است. اما با یک نظر به تاریخ ایران می توان سیر معکوسی را هم در کنار این جریان دید. در تاریخ ایران کم نبوده اند شاهان و سلاطینی که پدرکشی یا برادرکشی یا پسر کشی کرده اند. از همان تاریخ باستان هم نمونه می آوریم تا پای اعراب به میان کشیده نشود. خسروپرویز پادشاه افسانه ای ساسانی ، در طی یک عملیات پدرکشی است که شاه شاهان پارس می شود. اما پرسش اساسی اینجاست که چرا علیرغم حضور نمونه های مشابه تاریخی ، هیچ گاه ( جز در داستان ضحاک، که فردوسی بارها او را تازی نژاد خطاب می کند و تاکید بسیار دارد بر این که او از ایرانیان نیست.) ما به نمونه ی قرصی که در آن داستان، پسری یا دختری به روال معکوس بر پدر بشورد ، نمی بینیم. یا هیچ گاه درونمایه ی دخترکشی که سابقه ای بسیار طولانی هم در فرهنگ شرق دارد ، به مرحله ی خلق تراژدی صعود نکرده. مگر غالب تراژدی ایرانی همواره در چارچوب پسرکشی تعریف می شده؟ مگر بار اندوه ناشی از پدرکشی یا دخترکشی کمتر از اندوه پسرکشی است؟ از منظر روانشناسی اجتماعی می توان چنین انگاشت که پسرکشی نوعی بریدن رشته ی تداوم خانواده بوده است و با مقطوع النسل شدن ارتباطی نزدیک دارد. تصور کنید چقدر پسوند آغا برای شاه قاجار آغا محمد خان خفت بار بوده که چنان انتقام دهشتناکی را از لطفعلی خان زند ، آن شاه شجاع می گیرد و چه شکنجه ای می توانسته سخت تر باشد برای یک جنگجوی کارکشته از مقطوع النسل شدن به دست پادشاه وقت، آنچنان که کریم خان با آغا محمد خان می کند؟ به بیان دیگر تداوم خون در فرزند مذکر نشان تداوم مالکیت بر دارایی های خانوادگی در سامانه ی اقتصاد فئودالی محسوب می شده( حتا شاه پهلوی محمدرضا شاه هم به همین بهانه دست به ازدواج سوم می زند) و ثروت مادی و معنوی خانواده در حیطه ی خانواده باقی می مانده و از همین روست که داشتن پسر در خانواده ی ایرانی ، همواره با شادی جشن گرفته می شده و دختر دار شدن مسکوت گذاشته می شده. ضرب المثل پسر پسر قندعسل ، دختر دختر آقا بالا سر هنوز دهان به دهان می چرخد و از قدیم ایرانیان معتقد بوده اند: دختر مال مردم است. شاید همراه کردن جهیزیه ی کلان برای به رخ کشیدن دارایی خانواده به خانواده ی داماد ریشه در همین اندیشه ی خوارداشت دختران داشته که می خواسته اند بی ارزشی او را با ارزش مالی جبران کنند!؟ باری برای بازگشت به مبحث اصلی باید این نکته را زیر ذره بین بگذاریم که پسرکشی در یک سامانه ی فئودالی از منظر اقتصادی، علاوه بر بریدن رشته ی معنوی خانواده، گسیختن رشته ی اقتصادی / سیاسی خانواده نیز بوده، زیرا نیروی هدایتگر کار بر زمین و یا دام در سامانه ی اقتصاد دیرین ایرانی، به رغم حضور پررنگ زنان در عرصه ی فعالیت اقتصادی و البته همیشه بعنوان کارگر، بر عهده ی مردان بوده و هنوز هم هست. آیین هایی نظیر آیین فصل در میان اعراب، به رغم یک تفاوت اجتماعی جهت خون بس کردن میان دو قبیله، نوعی فرستادن نیروی کار از یک قبیله به عشیره ی دیگر نیز محسوب می شده و همیشه هم پیران مذکر قبیله این دشوار را بر عهده داشته اند. از طرفی هنوز هم در روستاهای دور و دشوار ایران مردان ترجیح می دهند زنان و دختران کاردان را به همسری برگزینند تا دختران بی تجربه را و این در میان ترکمنان به شدت پررنگ دیده می شود. با این همه پسرکشی در حکم پاشاندن نظام خانوادگی و متلاشی کردن حلقه های قدرت اقتصادی و سیاسی خانواده محسوب می شده و درغالب ولیعهد کشی دیگر وجهه ای وحشتناک به خود می گرفته. زیرا به بیان بهرام بیضایی یک شامیران حسابی در پی داشته. یک کائوس واقعی. در هم پاشیدن نظم پیشین و بر سر کار نیامدن نظم تازه. به گمان من ریشه ی تراژدی تاریخی ایرانی نیز از همینجا آغاز می شود. زیرا همواره ایران آوردگاه قدرتمندان بوده و وضعیت اقتصادی و سیاسی متزلزلی داشته. حتا در درون سامانه های سیاسی محکم و طولانی هم این سستی در نتیجه ی غضب شاه بر یک امیر یا خان یا والی نمود پیدا می کرده که مانع می شده ثباتی در اقتصاد یک شهر یا روستا یا دولتشهر پدید آید. با وجود ساختار فئودالی جامعه ی ایرانی تا اصلاحات ارضی شاه و ورود تفکر مدرن به ایران، این اندیشه ی بی ثباتی اقتصادی و سیاسی، که نمود خود را در تفکر بی ثباتی دنیا و محل گذر بودن آن نشان می دهد و به کرّات در ادبیات ما از همان آغاز تکرار شده و ریشه ی اندیشه ی صوفیانه را هم بنیاد نهاده، قالبی برای خود می جسته. گاه قالبی تراژیک همچون پسرکشی ها ، گاه قالبی فلسفی، در اشعار خیام و حافظ و مولانا و البته با تاکید بسیار بر بی ثباتی دنیا و محل گذر بودن و دار مکافات بودنش. گفتنش تکرار مکررات است ولی باز باید گفت که تراژدی پسرکشی در داستان های بزرگ ایرانی ، ریشه در اقتصاد و پاشاندن نظام اقتصادی/ سیاسی خانواده به دست یکی دیگر از سران قوم، پدر، پیر، شاه، امیر یا والی یا پهلوان دارد و این آشوبی می آفریده که روان ایرانی در اثر تجربه های مکرر همواره از آن گریزان بوده. زیرا بارها آن را در غالب تاخت و تازهای گوناگون تجربه کرده و همین بوده که می توانسته روح او را جریحه دار کند و اشک از گونه هایش روان . یونانیان، رومی ها، اعراب، ترکان آسیای میانه، مغولها  افغانها و این اواخر غربیان انگلیسی و روسها و استعمارگران دیگر همه تا توانسته اند شامیران در ایران ساخته اند و بی نظمی و آشوب. باز تاکید می کنم بنیاد تفکر تراژدی پسرکشی در ایران در نظام اقتصادی/سیاسی فئودالی وابسته به نیروی جنگنده و کار است و از همین روست که ایرانی بر مرگ فرزند پسر  خون می گرید و تراژدی می نویسد و تاریخی اش می کند و مرگ فرزند دختر خود را آرام تحمل می کند و لب از لب نمی جنباند. زیرا هنوز هم عمیقا معتقد است زنان و دختران جزیی از دارایی های او محسوب می شوند و بایدشان حراست و حفاظت کرد و بلایی که بر مال بیاید جبران پذیر است و از همین جاست که نطفه ی مردغیرتمند ایرانی بسته می شود. زیرا تعرض به زنان در حکم تعرض به اموال محسوب می شده و می شود. هرچند تبادل زنان در نتیجه ی توافق قبیله ای هیچ دون شان خانواده محسوب نمی شده زیرا تایید قومی می گرفته و در حکم گذشت و فداکاری و شهادت و ایثار تعبیر می شده ولی در ژرفاژرف کار نوعی تجارت بوده. نوعی بده بستان مالی.  آنچنان که ما در آیین فصل می بینیم. یا در ازدواج های سیاسی رخ می نموده و هر کس می خواسته رگه ای از خون شاهی را به خون خود پیوند بزند که همان تشریک قوا و دارایی ها و قدرت ها و توسعه ی اقتصادی و سیاسی قوم و قبیله و عشیره محسوب می شده . اما در نتیجه ی همین تفکر اقتصاد مدار هزارن سال است حصاری بر گرد ذهن ایرانی بسته شده ، به نام تعصب که مانع از پرواز آزاد او از دایره ی بسته ی تنگ پسرکشی شده. یادمان نرود عشق های مخفیانه همواره در جامعه ی ایرانی با گریز از دایره ی خانواده ممکن می شده به دوردست. زیرا خارج از اصول و قواعد کلاسیک اقتصادی خانواده تعریف می شده و جریمه هایی سنگین نیز در پی  داشته. از محروم شدن از ارث بگیرید تا مرگ. زیرا چرخه ی اقتصادی خانواده را لنگ می کرده و از حرکت باز می ایستانده. با این همه آنچه مرا واداشت به این داستان پسرکشی ها دقیق شوم این نکته بود که چرا در داستان های ایرانی هیچ گاه ما مادرکشی نداشته ایم ( داستان معروف ایرج میرزا " قلب مادر" به رغم مضمون عاشقانه و مادرکشی موجود درآن ، بیشتر مضمون بزرگداشت مادر را در درون نهفته دارد و رمانتیک است تا تراژیک) یا دست کم داستانی به قدرت و صلابت داستانهای شاهنامه نداشته ایم. راستی چرا؟ آیاروح ایرانی در ژرفای خود دچار یک عقده ی مادردوستی افراطی یا به تعبیر کوچه و بازار بچه ننگی تاریخی است؟ یا این که عمیقا ًحسرت روزهایی را می خورد که هنوز سامان اقتصادی ایرانویج در قالب مادرسالاری تعریف می شده؟ در این نکته بیشتر باید دقیق شد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

یادم هست مسعود پور احمد در بخشی از گپ های پرمغزش چنین می گفت: نمادهای باور به تقدیر( سرنوشت ) در بازی های ایرانی، همچون تخته نرد و چوگان آشکارند. در تخته نرد ، افسار کار به دست تقدیر سپرده می شود و در چوگان به صورت نمادین گوی که نماد آدمی است در عرصه ی گیتی با ضربه های این و آن بدین سوی و آن سوی پرتاب می شود.

۲

کنش زد و خورد و دعوا در بازیهای ایرانی یک کنش بسیار پرنمود است. به گونه ای که این اندیشه را به ذهن می آورد که مرد ایرانی تن خود را برای کتک خوردن و روان خود را برای کتک زدن آماده می کرده. از این دست بازیها در فرهنگ بازیهای مردانه ی ایرانی کم نیستند. کمربازی. تبرک و .....که مشتی نمونه ی خروارند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:18  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شاهکار داستانی " خوان رولفو "، " پدرو پارامو "، از بسیاری جهات با همتای ادبی خود " دل تاریکی " اثر " جوزف کنراد " قابل قیاس است. اگر در انتهای داستان دل تاریکی ، " سرهنگ کورتز " به وقوفش بر وحشت مطلق چون ابزاری برای خدایی کردن بر مردمان اشاره می کند ، داستان پدرو پارامو اصلا با این درونمایه آغاز می شود ؛ از زمانی که پدرو پارامو می آموزد با زور گفتن و ارعاب است که می تواند دیگران را مطیع خویش کند. از سویی دیگر در هر دوی این آثار ما با اسطوره ی گذر به جهان مردگان برای باز یافت و شناخت یک شخص مواجهیم که نمود اساطیری خود را در یونان در شخصیت اورفه باز می یابد و در اساطیر میانرودان در قالب داستان ایشتر و تموز بازتاب پیدا می کند. در هر دو داستان، جهان زیرین ، جهان ارواح و اشباح، همچون جهنم توصیف می شود. مکانی است بسیار گرم. بسیار دور از بهشت و پر از مردگان شریر و با شخصیتی که در صفت جبّاری به مرز خدایی رسیده است. این مساله در پدرو پارامو بارهای بار در قالب جملاتی گوناگون ابراز می شود.:

جایتان توی جهنم است.

بهشت از اینجا دور است.

من فقط به جهنم اعتقاد دارم.

حالا که مرده ام فرصت داشته ام به همه چیز فکر کنم.

و پدرو پارامو شیطان مجسم است در انتهای دوزخ . یا همچون یهودای اسخریوطی در کمدی الهی دانته که در قلب دوزخ جای دارد سر در دهان شیطان فرو برده.  مردی بی چهره و سراپا نفرت. راوی داستان، خوان پرسیادو، که در میانه ی داستان می میرد و باقی داستان را از دنیای دیگر روایت می کند، نام خانوادگی خویش را نه از پدر که از مادر دارد. نام مادر دولوریتاس است به معنای رنجهای خفیف و پدر پدرو نام دارد. به معنای سنگ.

او در پی پدر خویش است . در پی هویت گمشده؛ و در می یابد که برای شناخت اصل و نسب خویش باید به جهان دیگر سفر کند. نظیر کاری که ما هنگام نوشتن شجره نامچه ی خویش می کنیم. آری تا چند نام پیشتر نمی توان رفت و برای شناخت اصل و نسب و ریشه ی درخت زندگی باید به جهان مردگان سفر کرد. مادر می گوید:

پدرت را کشتند.

او از مادر می پرسد: چه کسی تو را کشت؟

در اسطوره ی اورفه با آن پیشینه ی فلسفی اش اش ما به یاری هنر موسیقی نوازی اورفه است که پای بدان جهان می نهیم امّا در داستان ایشتار و تموز، برای رسیدن به جهان مردگان باید بهایی داد. بخشی از رزم جامه های تموز؛ و خوان پرسیادو نیز که از هنرعاری است بایستی بهایی بپردازد. بهایی گزاف برای شناخت حقیقت. جان خود را. زیرا برای شناخت راستین یک شخصیت باید در او حلول کرد و این ممکن نمی شود مگر با مرگ جسم و رها کردن روان از قید این کالبد. و این گونه است که سرانجام خوان پرسیادو در می یابد پدرش که بوده و چه می کرده؛ و فاجعه ی اصلی اینجاست که او سرانجام موفق می شود پدر را بشناسد و شجره نامچه اش را تکمیل کند. امّا نه از راه شناخت اورفه وار و با پشتوانه ی عقلانی؛ که با منطق جنون و مرگ. آری او جان خویش را می پردازد تا بدل شود به پدر خویش. و این است آنچه رولفو می خواهد در طبقه ی واپسین دوزخ خویش به ما بیاموزاند که برای درک واقعی شرارت، ناگزیری از شریر شدن و این درونمایه بی درنگ تو را به یاد نمایشنامه ی " کالیگولا " ی " آلبرکامو " می اندازد. وقتی کالیگولای مدرن جنایت منتهی به قدرت را منطقی می انگارد. آری آگاهی از حقیقت میسر نیست جز به تر دامنی.  اما این نقطه ی اوج داستان نیست، این تازه میانه ی کار است. گذر به وادی مردگان ، زمان شناخت است و برای این شناخت مدام باید دیگری شد؛ و شناخت مرزی ندارد و در جهان مردگان مرزها معدومند. مرز میان واقعیت و خیال. میان گذشته و آینده و حال. میان پیری و کودکی و جوانی. میان جنسیت و میان مرد و زنی. میان عقل و جنون. همه چیز  سیال است. همچون عالم خواب. همچون یک کابوس. تجسد است اما تجسدی در قالب مردگان زمان های گذشته. هیچ خط ارتباطی ای با عالم واقع موجود نیست؛

پرسیدم صدایم را نمی شنوید؟

که هستی؟

مرا نمی بینید؟

نه تو را نمی بینم.

همه چیز بوی مرگ می دهد. همه چیز رنگ مرگ دارد اما بیننده  را به فرارفتن از آن رخصت نیست و این است که آن را دست نایافتنی می سازد.

خودش را توی گور لباس خوابش دفن کرد.

دهنش باز بود و صدای غل غل، مانند خورخور مرگ از آن بلند بود.

تنها با گذر به عالم مردگان و زیستن در میان آنهاست که تو از باقی نادانسته ها آگاه می شوی؛ و این است که اثر را از مرزهای واقعیت فرا می برد و با خیال و تصور و کابوس و ترس می آمیزد و فضایی را بر تو می گشاید سخت جادویی و هولناک. جادویی از آن رو که ما را به کشف می رساند و هولناک بدان خاطر که ما را بر آنچه رخ می دهد وقوفی نیست. درست همچون یک کابوس. کابوسی که در عالم واقعش می بینیم . و نام این کابوس " پدرو پارامو " است و راوی آن " خوان رولفو ".

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

بخش نخست

 

حافظ در غزلی از دیوانش؛ در دو بیت مجزا ، میان خرد و عقل تمییز گذاشته و نوشته: ( دل که از پیر خرد نقل معانی می کرد- عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود؛ و: بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق- مفتی عقل در این مساله لایعقل بود) او در این دو بیت، خرد را به پیر که نماد بزرگی و دانش و فرزانگی است تشبیه می کند و به پرسش از او بر می خیزد و پیرخرد پاسخش را می دهد. اما او تنها با شرح عشق است که از آن پاسخ  سر درمی آورد و بدون شرح عشق ناتوان از درک پاسخ پیر است. حال آن که با تشبیه عقل به یک مفتی، یعنی فتوادهنده،  که نسبت به پیر حوزه ی دانشوری محدودتری دارد و طرح همان پرسشِ " سبب فراق " از او و تاکید بر درماندگی عقل از پاسخگویی، مفتی عقل را در جایگاه فرو تری از پیر خرد می نشاند. با اندکی دقت در دیوان خواجه می توان به دیگاه تند او نسبت به عقل و تحقیری که بدان روا می دارد، پی برد. از سویی دیگر اضافه ی تشبیهی " پیرخرد " از دو واژه ی فارسی سره تشکیل یافته، ( البته اگر فرض را بر این بگذرایم که خرد صفتی برای پیر نیست و منظور حافظ پیر خردمند نبوده) در صورتی که اضافه ی تشبیهی " مفتی عقل " از دو واژه ی عربی؛ و فرو تر نشاندن تشبیه دوم در قیاس با تشبیه نخست به گمان من کاملا ً آگاهانه و سنجیده بوده است و نمی توان انگاشت که شاعر ناخودآگاهانه به این وقوف شاعرانه رسیده بوده. این را می توان از طنز کلامیِ موجود در مصراع " مفتی عقل در این مساله لایعقل بود" دریافت که مجموعه ای است از واژگان عربی که اتفاقاً در یک اشاره ی تحقیرآمیز با همان زبان  منشیانه ی سرشار از واژگان عربی مفتیان هم ادا شده است. اما کلید مشکل در تمایزگزاری میان واژگان خرد و عقل در قاموس واژگانی حافظ است. او به راستی خرد را چه می دانسته و عقل را چه می انگاشته؟ این نکته ای است که به گمان من باید بیشتر آن را بررسید. خرد در دیدگاه حافظ " ملهم غیب است بهر کسب شرف"( خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف- ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده) که " قید مجانین عشق می فرماید" (خرد که قید مجانین عشق می فرمود- به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه) و " حرص را به زندان می افکند"( سالها پیروی مذهب رندان کردم- تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم* )  و به " غمزه ی ساقی به یغما " می رود ( غمزه ی ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ- زلف جانان از برای صید دل گستره دام) و خردمند از دیدگاه او کسی است که " با حسن ادب شیوه ی صاحب نظری " دارد (منظور خردمند من آن ماه که او را- با حسن ادب شیوه ی صاحب نظری بود). حال آن که عقل از دیدگاه او  موجودی است مستشار و موتمن (مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش- ساقیا می ده به قول مستشار موتمن) که می خواهد از پرتو حسنی که متجلی شده است چراغی بیفروزد(عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد- برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد) ولی نمی تواند زیرا:( در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست- فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟) و به " حریم عشق " دست نمی یابد (حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است- کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد) و بایدش به باده ای فروخت(بهای باده ی چون لعل چیست جوهر عقل- بیا که سود کسی  برد کاین تجارت کرد)  و هر نقشی جز نقش نگار که دست عقل را ببندد ناپسند است (هر نقش که دست عقل بندد - جز نقش نگار خوش نباشد ) و عاقلان که نقطه ی پرگار وجود اند، عموماً لاف می زنند و تا فضل و عقل خود را می بینند بی معرفت می نشینند ( عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی- عشق داند که در این دایره سرگردانند؛ یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد- بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم؛ تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی- یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی) و آدم وسوسه ی عقل را گوش کرد و از بهشت بیرون رانده شد ( هشدار که گر وسوسه ی عقل کنی گوش- آدم صفت از روضه ی رضوان به در آیی). این تمایزگزاری گرچه در روبنای خود یک بازی زبانی شاعرانه محسوب می شود و گاه حتا واژگان در معنا با هم مترادف می شوند و به جای هم به کار می روند، اما زیر ساخت خود از یک  نکته پرده بر می دارد و آن برتری دادن یک واژه ی پربار پارسی از لحاظ معنی بر مترادف همان واژه در زبان عربی است و این بدان معناست که حافظ در فحوای کلام خود این دو واژه را از یک جنس نمی دانسته . حال پرسشی که پیش می آید این است که چرا؟ اگر سابقه ی واژه ی خرد را در ادب پارسی پیش از حافظ بررسیم در می یابیم که بسامد تکرار این واژه در شعر خراسانی به مراتب بیشتر از شعر عراقی است و شاعران پارسی زبان خراسان نظیر فردوسی و ناصرخسرو به کرات این واژه را در معنای منظور نظرشان به کار برده اند. این نکته علاوه بر دلیل تاریخی و سیاسی و روانی شاعران آن زمان، دلیلی است بر این که در دوران های پر آشوب صدر اسلام در ایران ، ایرانیان خرد خویش را بر اندیشه ی عربی فضل و رجحان می داده اند و با تفاخر به گذشته ی خویش می کوشیده اند جایگزینی برای فرهنگ نژادپرستانه ی پست انگار عرب در قرون اول تا سوم هجری بیابند. حافظ به استناد دیوانش متون پارسی پیش از خود را تا حد بسیار زیادی خوانده و بدانها بررسیده بوده است. از سویی او حافظ قرآن نیز بوده و بر چهارده روایتش نیز می خوانده و در دیوانش ملمعاتی است که گواه ماست بر این که او بر رموز زبان عربی نیز واقف بوده. پس هم از آبشخور زبان پارسی بهره برده و هم از زبان عربی سود جسته.

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

از این روست که به گمان من بی تردید او می بایستی به یک قیاس در ذهن خود دست زده باشد. قیاسی که گرچه نمود چندانی در شعر او نداشته. ولی ناخودآگاهانه در کلام او جاری گشته. درست به همان ترتیب که در شعر خیّام نیز با افسوس خواری بر زمان از دست رفته متجلی می شود{( آن قصر که بهرام در او جام گرفت- آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت/ بهرام که گور می گرفتی همه عمر- دیدی که چگونه گور بهرام گرفت) یا ( مرغی دیدم نشسته بر باره ی توس- در چنگ گرفته کله ی کیکاووس/ با کله همی گفت که افسوس افسوس- کو بانگ جرسها و کجا ناله ی کوس) یا ( آن قصر که با چرخ همی زد پهلو- بر درگه او شهان نهادندی رو/ دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای- بنشسته همی گفت که کو کو کو کو )} و حافظ نیز به تاسی از خیام از این مضمون بسیار در ابیات خود سود جسته.

 

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد

 

تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیار

تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو

 

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

گرچه جام ما نشد پر می به دوران شما

 

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو

گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

 

شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد

ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی

 

بده جام می و از جم مکن یاد

که می داند که جم کی بود و کی کی

 

بگذر ز کبر و ناز که دیده است روزگار

چین قبای قیصر و طرف کلاه کی

 

بیفشان جرعه ای بر خاک و حال اهل دل بشنو

که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

 

 

اما آنچه منظور نظر من است این است که بنا به نصّ صریح این دو بیت حافظِ شاعر را پاسخ عقل یا به عبارت بهتر خردورزیِ بر بنیاد اندیشه ی عربی- سامی در ارتباط با هبوط آدمی قانع کننده نبوده و او در پی دست آویز محکمتری می گشته آمدن بدین خراب آباد را.

 

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

 

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

 

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

وآن لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

 

و گرچه از خردورزی پیش از اسلام نیز چیززیادی در نمی یابد امّا واژه ای را در کنار آن می آورد که می تواند با حضور پر معنی خویش با این هبوط دردناک برابری کند و آن طرح مضمون عشق است.

 

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست

 

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده ی عالم دوام ما

 

در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر

در این سراچه ی بازیچه غیر عشق مباز

 

 گرچه او حتا سخن پیر را نیز بر نمی تابد از این که عالم صنع را بی خطا بینگارد( پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت- آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد) امّا توجیه او را با به کارگیری مضمون عشق تا حدی قانع کننده می یابد.

 

عاشق شو ار نه روزی کارجهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره ی تو حجت موجّه ماست

 

واین نکته گویای آن است که نگاه حافظ بر عکس عارفان پیشتر، رو به پایین و زمین است. یعنی رو به زندگی زمینی و مادی که پرورنده ی عشق است .

 

ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

 

عجب علمی است علم هیئت عشق

که چرخ هشتمش هفتم زمین است

 

و این آنجایی است که نیچه را وامی دارد تا به ستایش او بپردازد. زیرا نیچه آن روح دیونیزوسی را در او دیده بوده وقتی که می دیده او می خواند: (چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است- چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند)؛ یا (حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست ) یا (اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند- عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد)؛ و حافظ در بن اندیشه ی خود به شدت به فیلسوف دیونیزوسی نیچه نزدیک است که با وجود رنجی که از هستی می برد باز به روی آن لبخند می زند.

 

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش.

 

حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت

که قلم در سر اسباب دل خرم زد

 

من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق

چارتکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست

 

در اینجا پرسش بنیادین دیگری مطرح می شود که هستی در ذهن حافظ ریشه در چه چیز دارد؟ آیا در حسرت واندوه خواری افلاطونی از جهانی که در دسترس نیست؟ که او در این بیت با بهره گیری از همان تشبیه سایه های غار افلاطون آن را رد می کند: سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض- به هوای سر کوی تو برفت از یادم) یا (باغ بهشت و سایه ی طوبا و قصر و حور- با خاک کوی دوست برابر نمی کنم. ) یا در شادزیستی اپیکوری یا دم غنیمت شمری خیامی؟( زان پیشتر که عالم فانی شود خراب - کاسه ی سر ما پر شراب کن ) یا ( وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی- حاصل حیات ای جان این دم است تا دانی) یا ( خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن- تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن) یا (به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش- که نیستی ست سرانجام هرکمال که هست) ؟ یا حتا در انکار ثنویت خیر و شر و اهورا و اهریمنی نیچه وار که مادر اخلاق و متافیزیک مذهبی ست؟(پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت-آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد) و این به گمان من در شعرش با به کارگیری درونمایه ی عشق ، که پرده در و خارق عادت است ، درآمیخته است.(از خلاف آمد عادت بطلب کام که من- کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم).

 

 

 

( ادامه دارد.....)

 

* اتفاقا ً در اینجا نیز شاعر خرد را به  مفتی گری منسوب می کند ، هرچند  در اینجا هیچ قصد تحقیر نسبت به خرد در کار نیست و صرفاً یک تشبیه شاعرانه است. زیرا شاعر پیروی از مذهب رندانی می کرده  که اینهمه در دیوانش آنها را ستوده و خرد راهبر او بوده در به زندان انداختن حرصش.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

امروز وقتی داشتم بند اول این شعر فروغ را می خواندم به نکته ی جالبی پی بردم و آن این که معشوق فروغ با آن تن برهنه ی بی شرم و ساق های نیرومندش؛ همو که مردیست از قرون گذشته و یاد آور اصالت زیبایی؛ به اعتبار گفته ی خود او چون مرگ در برابرش می ایستد. نکته در این جاست که مرد، خود در بطن واژگانی خود با مرگ هم ریشه است و هر دو از ریشه ی " مرته" یا" مرتن " پهلوی گرفته شده اند که ما هنوز آن را در نام کیومرث، انسان نخستین در تفکر زرتشتی می بینیم که در اصل گیومرتن بوده و از در هم آمیزی دو بخش گیو که به معنای زایش و زمین و زن است با مرتن به معنای مرگ و مرد پدید آمده. من گمان نمی کنم فروغ آگاهانه این بند را نوشته باشد و احتمالا ناخودآگاهانه آن را سروده. ولی نکته ای در آن است و آن این که ناخودآگاه زنانه ی فروغ ، خود را زاینده و بارور و زندگی ساز می دانسته و مرد معشوق خود را جلوه ی آشکار مرگ. توصیف های بعدی او در این شعر در تایید مضمون قبل نوشته شده اند و تاکیدی اند بر بدوی بودن مرد معشوق که آشکارا جلوه ای است از مرگ. گاه این تجلی به صورت تاتاری درنده است که همچون طبیعت، صریح و بی پرده و پرده در است و گاه چون بربری خونخوار و شکارچی در انتظار شکار خود یا همان زن/ شاعر/زندگی/؛ که تازه قانون صادقانه ی قدرت را هم تایید می کند و مانند یک غریزه سالم ، در عمق یک جزیره نامسکون، وحشیانه آزاد ست و مثل یک سرود خوش عامیانه ،
سرشار از خشونت و عریانی . با این همه آنچه مهم است تمامی توصیف ها در راستای مرگزا بودن اوست که سرانجام باید زن/شاعر/زندگی/ با نمادی زندگی بخش و مادرانه او را در آغوش کشد و
در قلب خود جایش دهد و یا به او شیر دهد یا به عبارتی طعم زندگی را بدوبچشاند و شگفت این که او یعنی آن مرگ/مرد را زن/شاعر/زندگی همچون نشانه ای از یک مذهب شگفت در لابه لای بوته ی پستانهایش پنهان می کند؛ و من از خویش می پرسم که  این آیا میراثداری زنان ایرانی از فرهنگ گذشتگان نیست؟ نقل سینه به سینه آیا غیر از این است؟ مگر مرد فروغ مانند یک ترانه ی عامیانه نیست؟ مگر مردی نیست از قرون گذشته و یادآور اصالت زیبایی که چون بوی کودکی پیوسته خاطرات معصومی را در او بیدار می کند؟ او در یک چرخش هنرمندانه در شعر خود میراث فرهنگ مسلط مردانه را در سینه جای می دهد تا سینه به سینه به کودک فردایش پیش کش کند و این آن نکته ی شگفتی است که امروز باید بدان بررسید. میراثداری بخش عظیمی از فرهنگ مردانه ی ما را زنان بر عهده داشته اند و این را می توان در ترانه ها و قصه ها و بازی ها و آیین های رایج در گوشه و کنار این دیار به وضوح یافت و مشاهده کرد. اما چه چیز باعث می شده تا این فرهنگ مردانه را زنان ایرانی پاسداری کنند؟ این همان پرسشی است که من می خواهم از شما بپرسم . نمی دانم چرا این بحث مرا به یاد نیچه می اندازد؟ وقتی در کتاب سترگ چنین گفت زرتشت از زبان پیرزالی خطاب به زرتشت می گوید: به سراغ زنان که می روی تازیانه را از یاد مبر. یاد مسعودپوراحمد هم به خیر که یک روز با دقت موشکافانه اش داستان خاله سوسکه را برایم تفسیر کرد و گفت وقتی خاله سوسکه از خواستگارهایش می پرسد که مرا با چه می زنید؟ این ناخودآگاه زن ایرانی است که دارد از اعمال قدرت مسلط مرد بر خود لذتی مازوخیستی می برد. او در هر حال در انتظار این است که کسی او را بزند. خواه این زدن با دم نرم و نازک باشد و خواه با کمربند و سیلی و زنجیر و قمه ؛ و این در تضاد است با آنچه امروزه جریانهای مدافع حقوق زنان لقلقه ی زبان خود کرده اند. استثناها به کنار اما متاسفانه زن ایرانی به شکست خوگرفته و از آن لذت می برد. نمونه های عینی آن را در هر خانه ای می توان یافت. مادران. خواهران. دختران. همه و همه از شکست خود لذتی مازوخیستی می برند و این مردان را در اعمال خشونتشان جری تر می کند. و من باز از خود می پرسم چرا؟ چرا زنان که نماد زایندگی و زندگی اند باید محافظان سرسخت فرهنگ دین مدار مسلط مرگ اندیش باشند؟ چرا فروغ باید به مرگ شیربدهد یا در سینه و قلب جایش دهد؟ چرا؟

 

 

معشوق من

فروغ فرخزاد

 

معشوق من
 با آن تن برهنه ی بی شرم
 بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی  ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سنت سفرنامه نویسی و شجره نامچه نویسی اصلا ً در میان ما ایرانی ها مرسوم نیست. کدام یک از ما از اصل و نسب خود تا پیش از پدر پدربزرگانمان اطلاع داریم؟ به راستی گذشته ی ما چیست و کجاست؟ خانه های دوران رضا شاه و احمدشاه قاجار چگونه بوده اند؟ مردم در دوران پیش از محمدشاه قاجار چگونه لباس می پوشیده اند؟ چرا ما هیچ از گذشته ی خود و خانواده و فرهنگ و تاریخ خود نمی دانیم؟ این ها به گمان من تمام پرسش هایی اند که از ننوشتن و توصیف نکردن محیط پیرامونمان بر کاغذ ناشی می شوند. نوشتن تاثیر و تاثری که یک مخاطب از یک شیئ یا ابژه می گیرد اهمیت به سزایی در شناخت آن شیئ از زوایای متفاوت دارد. حکایت قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود است و شاید همین باعث شود جرقه ای در ذهن یک متخصص در شناخت بهتر یک ابژه بزند. شاید بهتر باشد حالا که اینترنت هم هست و هر کس برای خودش وبلاگی دارد هر کس خاطرات خود را از سفرهای گوناگونی که رفته به تحریر در آورد. حتا شده چند صفحه. مهم فقط نشان دادن زاویه ی دید ماست نسبت به محیطی که بدان پا نهاده ایم. این تجربه ای است که من خودم عملا ً بدان دست پیدا کردم. مثلا ً رانندگان خودرو در ایران هرگز حقوق عابران را رعایت نمی کنند و حتا اگر تو از خطوط عابر پیاده هم عبور کنی باز احتمال خطر برایت هست. زیرا هر آن ممکن است یک خودرو خط را بشکند یا چراغ را رد کند و به تو بزند. اما در اروپا چنین نیست. حتا اگر چراغی هم نباشد رانندگان خودروها برای پیاده ها توقف می کنند تا از خیابان عبور کنند. خب این احترام به حقوق اقلیت می تواند در ساختارهای سیاسی هم معنای خود را به همین نسبت داشته باشد. زیرا به گمان من ساختارهای کلان سیاسی ریشه در ساختارهای خرد فرهنگی و اجتماعی یک مملکت دارند. این تاثیری بود که یک توقف ساده ی خودرو پشت خط عابر پیاده بر من گذاشت تا من به یک درک سیاسی و اجتماعی از جامعه ی اروپا برسم. خب برای من لازم بود تا این را جایی بنویسم. زیرا چشم اسفندیاری بود که جامعه ی من از آن داشت به شدت آسیب می دید. به همین دلیل است که می گویم هرکس باید حتا چند خط هم که شده تاثر خود را از جایی که حتا با خانه ی خودش تفاوت دارد و بدانجا پا گذاشته بر صفحه بنگارد. بعلاوه ما با این کار به میزان زیادی تاریخ و فرهنگ و سیاست و اجتماع جامعه مان و دیگران را ثبت می کنیم. اگر سفرنامه نویسان دوران صفوی نبودند، ما از آن دوران چه می دانستیم؟ هیچ. اطلاعات ما از آن دوران به شدت ناقص بود. البته این در اروپا سابقه ای دیرین دارد. شما فقط مارکو پولو را به یاد بیاورید. همین نمونه برای ما کفایت می کند. از سفرنامه نویسانی که فقط ایران را توصیف کرده اند چه تعدادشان اروپایی اند، خدا می داند؟ از شاردن و تاورنیه و مادام دولا فوا و غیره و غیره .... همه با دقت و جزیی نگری جامعه ی ما را توصیف کرده اند و برخی حتا طرح هم زده اند و عکس هم گرفته اند وحتا برخی شان فیلم هم از ایران و زندگی مردمان عشایر ساخته اند. به گمان من سفرنامه یعنی حال و گذشته ی یک ملک. سفرنامه یعنی توصیف زندگی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

حافظ در ابیات

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد

شیوه ی حور و پری گرچه لطیف است ولی

خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد.

نکته ی مهمی را انگشت می گذارد و آن برجسته کردن یک چیز یا کس با نشان ندادن و حاشیه رفتن از نشان دادن او است. تمام واژگان در یک صف برای گفتن نام معشوق حافظ خط می کشند ولی او نامی از وی نمی برد و می گوید فلان و همه چیز دست به دست هم می دهند تا تو بدانی معشوق او چه چیزی بیش از دیگران دارد و او می گوید آن. این سبک از بیان هنری را ما در هنرهای گونه گون هم می توانیم بینیم و لمس و حس کنیم. مثلا ً در معماری محراب که به تعبیر کالوینو از کتاب مجموعه های شنی:

دری است که همه کار می کند تا کارکرد در بودن خود را به رخ بکشد امّا رو به هیچ کجا باز نمی شود." و باز به بیان او محراب انگاره ی قابی درخشان را تداعی می کند برای نگاهداری چیزی بسیار قیمتی. حال آن که در داخل آن هیچ نیست....." یا در جایی دیگر از همین مقاله او می گوید:

".....و درون این قوس و درون همه ی این قوس ها چه دیده می شود؟ هیچ. یک دیوار لخت." که عجیب یاد آور این بیت از عطار نیشابوری است:

بی یار چه گویم بودم روی به دیوار

تا مدعیان از پس دیوار ندانند.

او در مقاله ی خود بحثی را پیش می کشد درباره ی فضاهای خالی و خلاء و آن را با کهن الگوی تهی گاه زن پیوند می زند. او می گوید:"همه ی این ها تاییدی بر این نکته اند که جوهر واقعی جهان از فرم کاو گرفته شده است." و این نکته مرا به تردید وا می دارد که این نداشتن ها و نبودن ها و نشان ندادن ها چرا گاه چنین مرموز می نمایند و آهسته به کودکی خود می خزم. به زمانی که برای بار نخست کشف کردم که آلت تناسلی زن از یک خلاء ساخته شده و به عکس مرد هیچ برجستگی و نمود عینی از خود ندارد و با این حال برای من نوجوان کِشنده و جذاب است و از خود می پرسم چرا خلاء همیشه پذیرنده است؟ خواه این خلاء ناشی از نبود هوا باشد و خواه از نبود ذَکَر.  او در جایی دیگر از مقاله ی خود می گوید:

"فرزانگی انباشته در این کتیبه و رویای وصال و دست یابی به هر آرزویی که در شکوه زینت ها به بیان می آید، همگی به یک معنای واحد اشاره می کنند: جشنی برای اصلی واحد و ژرف که تنها واپسین شیئ را رخصت ورود می دهد و این شیئی است که وجود ندارد و کیفیت بی همتایش همان ناموجود بودن آن است. نمی توان حتا نامی هم به آن داد. خالی، هیچ، غیبت و سکوت، همگی نام هایی حامل معناهایی بسیار جاگیر برای چیزی اند که نمی خواهد هیچ یک از این ها باشد. نمی توان آن را با واژگان تعریف کرد. تنها نمادی که آن را عرضه می کند همین محراب است و اگر بخواهیم دقیق باشیم همان آنی است که ناموجود بودن را در ژرفای محراب به انسان الهام می دهد. من در سفر طولانی ام به اصفهان به این درک رسیدم که  چیزی که در جهان بسیار اهمیت دارد همان فضاهای خالی است." و این باز تو را به یاد مردگزینی زنها می برد که همواره در پی مردی کاملند. مردی که خلاء روحی و جسمی را هردو به یکباره پر کند. مرد تمام. آدمی زاده ای به کمال. اسطوره. ابرمرد. و این ذات زنانه ی گیتی است. برخاسته از ثنویت پرو خالی. پرو خالی. پر و خالی. که هیچ گاه از آنچه پرش می کند راضی نیست و همواره در پی چیز تازه ای است پرکننده تر؛ و این انتظار آری برای آن انسان کامل چه کشنده است.   سالها پیش رضا براهنی ترکیب " به تعویق افکندن لذت " را در ادب پارسی رواج داد. من هم از بیان او بهره می گیرم. این به تعویق افکندن  واقعیت برای خیال آفرینی ، شگفت ترفندی است که ریشه در کالبد آدمی دارد و ترفندی است که امروزه دیگر در سینما یک چیز پیش پا افتاده به حساب می آید زیرا این نگفتن ها و نشان ندادن ها باعث اهمیت و برجسته تر شدن  حادثه و تاثیرگذاری بیشتر آن بر مخاطب می شوند مثل صحنه ی قتل در فیلمهای هیچکاک. در مجموعه پژوهش هایم درباره ی فرهنگ کوچه یک چند بیتی جالب یافتم که دور از این مبحث نیست.

شنیدم که رستم فلان کاره بود

فلان جای او هم کمی پاره بود

فلان چیز را در فلان می نهید

سوار فلان می شد و می دوید

فلان چیش هم تا نوک پاش بود

فلان چیز دیگر فلان جاش بود.

به رغم ایرادهای نحوی و کلامی، این نظم مضحک سرشار است از آنچه که من می خواهم بگویم. خیال آفرینی با نشان ندادن یک ابژه. همان گونه که خود خدا این گونه است. ما خدا را نمی بینیم و هرکدام از او تصوری داریم. حتا می توان گفت فرق خدای اسلام با مسیحیت در همین است که خدای مسیحیت جلوه ای از خود را در قالب مسیح به آدمی می نماید ولی در اسلام بی پرده گفته می شود که محمد یک آدمی زاده ی عامی است مانند شما مردم( قل انما انا بشر مثلکم ).

 سعدی در این باره بیتی دارد ظریف:

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت

باطل بود که صورت بر قبله می نگاری

که گویای این اندیشه است که به عکس محراب کلیسا که در آن مجسمه ی مسیح یا مریم و مسیح حضوری عینی دارند ، در محراب های مساجد اسلامی ترسیم صورت یا نصب مجسمه گناه محسوب و باعث ابطال نماز می شده است. از طرفی خود واژه ی محراب مرکب است از دو بخش مهر و آبه یعنی :گنبد میترا. این که کهن الگوی محراب ایرانی چیست و از کجا می آید خود مبحث مهم دیگری است. اما آنچه مرا مجذوب می کند این است که به گمان من بنمایه ی معماری ایرانی اسلامی یک بن مایه ی ذهنی است و نه عینی زیرا کاربرد در آن در اولویت دوم قرار می گیرد. بعلاوه معماری ایرانی اسلامی متاثر از فلسفه ی افلاطون و به خصوص مُثُل اوست. حکایت غار و آتش کتاب جمهوری او را همه می دانند. افلاطون در این باره چنین آورده:

" مردمی را تصور کن که در غاری زیرزمینی زندگی می کنند که دارای مدخل درازی است که تمام درازای آن به سوی روشنایی باز می شود. بپندار که پای و گردن آن ها از کودکی به زنجیر بسته است به گونه ای که در همانجا باقی مانده اند و فقط می توانند به پیش روی خود بنگرند و نمی توانند سر خود را بگردانند. تصور کن روشنایی آتشی را که از مسافتی دور از پس آن ها افروخته است و میان آتش و زندانیان راهی است که در طول آن دیوار کوتاهی ساخته شده است مانند حصاری که نمایشگران خیمه شب بازی جلوی مردم و خود بر پا می دارند و بر بالای آن عروسک های خود را به نمایش می آورند( که چقدر یادآور شعر خیام است: ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز... از روی حقیقتی نه از روی مجاز... یکچند در این بساط بازی کردیم... رفتیم به صندوق عدم یک یک باز...)گفت هر آنچه گفتی به تصور می آورم.

سپس مردمانی را تصور کن که در آن دیوار آلاتی از هر نوع و تصویرهای انسان و شکل حیوانات را که از سنگ و چوب ساخته شده اند از فراز دیوار برافراخته اند و آن ها را می برند. برخی از آن ها سخن می گویند و برخی ساکت اند.

گفت از منظره ی شگفت انگیزی سخن می گویی و از زندانیان شگفت آوری

گفتم آری اینان مانند خود ما هستند. آیا فکر می کنی که این مردم غارنشین غیر از سایه ی آن اشیاء که بر اثر آتش بر دیوار جلوی غار افتاده است چیزی از خود یا از دیگری می بینند؟ گفت اگر مجبور باشند سر خود را در تمام طول زندگی بی حرکت نگاه دارند چطور می توانند چیز دیگری را ببینند؟"

داستان دریچه ی بالای محراب مسجد شاه اصفهان را هم می توان به همین نکته پیوند زد که گویا معمار، خود در کنار دریچه می نشسته و  دیگران را می فریفته که من از این دریچه کعبه را می بینم و دیگران به قول او اعتماد می کرده اند و حتا کار به جایی می رسیده که در ذهن خود کعبه را می ساخته اند و ذهنیت خود را عینیت می بخشیده اند و به دیگران نیز تلقین می کرده اند. از سویی محراب در مساجد اسلامی به چیزی ذهنی اشاره می کند حال آن که در کلیسا ما حضور عینی مسیح و مریم را در قالب تندیس می بینیم. تازه در محراب ایرانی حرکت خطوط هماره به سمت بالا است و همه اشاره دارند به عالم بالا و تمرکز هم همه در یک نقطه است. درست مثل گنبد و مناره که اتفاقا ً آن نقطه بالایی ترین نقطه ی محراب نیز هست. مانند یک پیکان که تمام پیکره ابزاری است برای نوک تیزش که باید در دل دشمن فرو رود یا بهتر بگویم یک فلش جهت نما که جهت را به تو می نماید. آری محراب یک جهت نماست. یک قبله نماست. هم سوی کعبه را می نمایاند و هم سوی عالم بالا را. هم به سوی مکه اشاره می کند هم به سوی آسمان و این پیوندی است که به گمان من بیهوده معنا نیافته. ترکیب دو جهت است با یک ابزار  و هر دو جهت هم ذهنی و تازه با اینهمه فضاهای  پر و خالی که به شدت یادآور ثنویت تاریخی این بوم اند. اهورا و اهریمن. ظلمت و نور. خیر و شر و به این همه باید اضافه کرد چاله ای را در پایین پای تو است؛ که تو را هم سطح مردم کوی و گذر می کند و فروتر از نمازگزارانت جای می دهد که فراموش نکنی که از خاکی و به خاک برخواهی گشت؛  و چه خوش گفته استاد سخن سعدی این درونمایه را:

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم.

آری از خاک کمتریم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

در دو بیت پایانی غزل مشهور حافظ با مطلع " حالیا مصلحت وقت در آن می بینم- که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم" ما به جلوه ای پنهانی از هنر منشورین حافظ بر می خوریم.

بنده ی آصف عهدم دلم از راه مبر

که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم       

 در این ابیات حافظ با اشاره به  نام آصف عهد خویش- قوام الدین محمد صاحب عیار یا برهان الدین ابونصر یا جلال الدین تورانشاه و یا عمادالدین محمود - و وفاداری و حمایت او از خویش زمینه ای را مهیا می کند برای بیت بعد که بتواند باری دیگر تیر ترکش خویش را بر هدف ذهن و دل خواننده بنشاند و آن اشاره ی اوست به آیینه ی مهرآیین.

همانطور که می دانید آیینه در فرهنگ ایرانی نقطه ی تلاقی آب و نور و یکی از نماد های میترا است. خود او در جایی می گوید:

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

آیینه رویا آه از دلت آه

یا

نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر

نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

که ما نمونه های دیگر آن را در معماری سقاخانه هایمان هم می بینیم. که در آن ها آب و شمع( نور) در کنار هم تجلی یافته اند.

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

یا

صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

و او این درآمیختگی آب و آتش را بارهای بار در دیوان خود ذکر می کند. گاه در قالب اشک و گاه در قالب شمع؛ او حتا این آمیختگی  را در حد شعبده می داند.

آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل

چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای

 

ولی شمع  در زبان حافظ نماد چیست؟ شمع  روشنانی است  در دل ظلمت که می سوزد و آب می شود.

 

رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

یا

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن

که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

 

آب در فرهنگ ایران زمین ارتباط مستقیمی دارد با ایزدبانوی آب های روان ، آناهیتا؛ که رویش و سبزی و باروری از اوست و زایش هر روزه ی خورشید، و حضور آب رویش را در پی دارد و کار و کشت را.

تخم وفا و مهر در این کهنه کشتزار

آنگه عیان شود که بود موسم درو

یا

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود

و این رویش و رستن خود نماد مهری دیگری دارد که حتا در نام خود نیز آن را حفظ کرده: مهر گیاه

سبزه ی خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

به طلبکاری این مهر گیاه آمده ایم.

و مهر گیاه چیست؟

گیاهی انسان گونه که گویند در چین می روید و سرازیر و نگونسار است. چنانکه ریشه ی او در حکم موی سر اوست. نر و ماده ی این گیاه دست در گردن هم کرده و پایها در هم محکم می کنند و گویند هر که آن را بکند در اندک روزی می میرد. او را مردم گیاه نیز خوانده اند و در فرهنگ عوام برای سفیدبختی خوش یمن است و بارآور زنان عقیم نیز هست.

و  این تو را به گمان می اندازد که شاید مهرگیاه نماد گیاهی همان سقاخانه باشد. نقطه ی تلاقی مهر و ناهید. رویش و پیمان. باروری و وفاداری.

آری نور تجلی مهر است و مهربانی بر زمین ؛

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست

وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده ست

 که میترا ایزد روشنایی است و حافظ چه نیک بر این نکته واقف است آن گاه که می گوید:

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست

بر آمد خنده ای خوش بر غرور کامکاران زد

یا

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

و هیچ رازی بر مهر پوشیده نمی ماند که او ایزد هماره بیدار است در یاری به راستگویان و بر انداختن دروغگویان و دشمن خواب؛

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

یا

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

و مهر که نام دیگر خورشید است در تقابل با ماه مراعات نظیری ایجاد کرده که حافظ از آن بسیار بهره می گیرد.

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

یا

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت

شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی

یا

بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود

دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم

یا

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مهرپرور من در قبا رود.

یا

شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان راه آفتاب زده

و از همین جاست که او رد دیگری می گذارد بر وقوفش بر مهرآیینی یا همان آیین مغان. مغ چنان که می دانید و دهخدا نیز در فرهنگ خود ذکر کرده، موبدان زرتشتی را می گویند که به کار دبیری و وزارت و شور مشغول بودند و غالبا ً جزء طبقات فرهیخته ی جامعه ی خویش به حساب می آمدند. خود واژه ی مغ هم اینک نیز در برخی واژگان اروپایی همچون MAGIC  به معنای جادویی ، باقی مانده  و این خود گویای این نکته است که مغان را در فرهنگ ها جادوگر و شعبده باز می انگاشتند. همانطور که دهخدا در فرهنگ خود آورده مغان را در فرهنگ های پس از زرتشت با جادوگران یکی می دانسته اند. اما چرا؟ مگر آنها چه می کرده اند که از دید دیگران جادو انگاشته می شده؟ آیا آنها بر طبیعت چیره بوده اند؟ آیا تمرکز بر تن و روان خود داشته اند؟ مگر هفت مرتبت مهری (کلاغ- راز- سرباز- شیر- پارسا( پارسی)- خورشید- پیر( پدر) )، هفت خوان گذر از تلاطم سختی های طبیعت نبوده؟ آیا کسی امروزه روز می تواند دست تنها شیری را از پای دربیاورد ؟ همین  کارهای محیرالعقول مهرپویان بوده که ایشان را از نگاه مردم در حکم جادوگر و شعبده باز جلوه می داده.

مگر حافظ خود نمی گوید:

آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل

چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای

آیا این شعبده بازی اشاره ای به آیین های مهری مغان نیست؟

مگر او خود نگفته:

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم.

یا

حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست

درس حدیث عشق بر او خوان و زو شنو

یا

حلقه ی پیر مغان از ازلم درگوش است

برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود

که خود اشاره ای است بر وفاداری و پیمان ناشکنی مغان و پیران این گروه؛ و عجبا که در زبان حافظ همواره مغ و مغبچه در کنار خورشید و مهر و حلقه و می معنا می یابد.

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

یا

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

یا

به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید

که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزلها

 

علاوه بر این واژه ی خرابات که یکی از واژگان کلیدی حافظ نیز هست خود تغییر شکل یافته ی واژه ی خورآباد است و خور چنانکه می دانید خود به معنای خورشید نیز است. با این اوصاف می توان بیت زیر را با معیارهای میتراییستی سنجید:

در خرابات مغان نور