تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

دس بزنین پا بزنین

مزقون و سرنا بزنین

کل بکشین شادی کنین

ریسه برین بازی کنین

 

دلم می خواد برقصم و برقصونم شما رو

دلم می خواد بخندم و بخندونم دلا رو

خنده رو دست نداره

بلند و پست نداره

 

گریه و پَرسه و پُرسه

برهان مرا زهرسه

دلخوری ها دیگه کافی

ناامیدی دیگه بسّه

 

می خوام که سلمک بزنم

داریه و دمبک بزنم 

تمبور و قیچک بزنم

زرد ملیجک بزنم 

 

شادی و خوشحالی امید می یاره

تخم محبت تو دلا می کاره

فایده ی غصه چیه

موقع رقص چوبیه

 

گریه و پَرسه و پُرسه

برهان مرا زهرسه

دلخوری ها دیگه کافی

ناامیدی دیگه بسّه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 1:39  توسط مهدی فتوحی  | 

 

به اعتقاد خودم از میان بیش از دویست ترانه ای که سروده ام، این بهترین است. یک ترانه بر اساس قصه های عامیانه ی ایرانی. نام این قصه ها را می آورم تا اگر کسی می خواندش بداند مرجع قصه ها چیست.

شنگول و منگول ، افسانه ی آه، سنگ صبور، کک به تنور، خاله سوسکه، کدو قلقله زن، قصه ی بخت، ماه پیشونی، قصه ی کاووس از شاهنامه ، قصه ی کیخسرو از شاهنامه، سلطان مار و خانم نگار و سرانجام داستان  علی بونه گیر ، برای مطالعه ی این داستان ها مراجع زیادی در دسترس است. یکی ازمعتبرترین ها، داستان های کتاب کوچه ی شاملو است. شاید این حسن اتفاقی باشد بر یادآوری  سالروز درگذشت این شاعر و پژوهشگر بزرگ. هرچند او که جاودانه است و ما باید خودمان را دریابیم....باری.....

 

من که تو کَتَم نمی ره

که بهار خنده مُرده

که همون گرگ ریاکار

شنگول و منگولو خورده

 

من که تو کتم نمی ره

عمر، افسانه ی آه ئه

تو هجوم یاءس و غصّه

شب و روزمون سیاهه

 

من که تو کتم نمی ره

سهممون سنگ صبوره

بدآوردن هامون عین

قصه ی کک به تنوره

 

من که باورم نمی شه

خاله سوسکه ناتوانه

تازیانه خوردنش هم

حیله و مکر زنانه

 

من که باورم نمی شه

مادرا خوراک شیرن

قصه ی بخته که این جور

ماه پیشونی ها اسیرن؟!

 

من که باورم نمی شه

پدرا اسیر دیون

که تو ذهن من هنوزم

پدرا رستم و گیون

 

اگه این جوره که می گی

اگه وضعمون خرابه

اگه رویای رهایی

عینهو نقش بر آبه

 

دس بجمبونیم وپا شیم

از غم و غصّه جدا شیم

جلد ماررو بندازیم دور

علی بونه گیر نباشیم

 

8/3/85

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 3:28  توسط مهدی فتوحی  | 

 

این گنبد فیروزه

محتاج یک نوروزه

هرکی دلش با روزه ( یا.... الدوزه )

وز آرزو می سوزه

ماتم نمی اندوزه

می خونه می آموزه

یک شعله می افروزه 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 2:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک تصنیف با ملودی ای از خودم

 

 

وقتی که یار از در درآمد

دوران غفلت ها سرآمد

دل ز  جام نوش می فرسوده می شد

اشک و خون و می به هم آلوده می شد

غصه در ژرفای سینه توده می شد

سینه از سوز جگر پالوده می شد

رها کن دلم

دل در گِلم

که من خسته جان

و بی حاصلم

در این روزگار نابسامان

که هر کس شکسته عهد و پیمان

پر از ظلم و لبریز از قساوت

به دور از مقام و شاءن انسان

رها کن دلم را

دل غافلم را

بسوزان تو اندیشه ی کاهلم را

من آن با وفا دلداه ام

که بر عهد خود استاده ام

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عشق به آواز ایرانی را مدیون صدای ایرج ( حسین خواجه امیری ) ام. آن هم از فیلم های فارسی قدیمی که در عالم بچگی و روی فیلم های ویدئوی قدیمی بر روی تصویر و لب خوانی  محمدعلی فردین می دیدیم و می شنیدیم. بزرگ که شدم به عمد سعی کردم آن فیلم ها را فراموش کنم. سینما مثل ادبیات و نقاشی و موسیقی برایم به قدری جدی شد که نمی توانستم آن فیلم ها را هنر بینگارم. اما یک چیز برایم فراموش نشدنی بود: صدای ایرج. انگار این صدا آمده بود تا فیلم ها را دیدنی کند. آمده بود تا تو را عاشق آوازایرانی کند و برود در همان خاطره های کودکی جایی در آن دور دست ها گم و گور شود. هنوز گاهی به بریده ی فیلم ها در اینترنت سر می زنم برای شنیدن این صدا و آن ملودی ها که کاش می شد ترانه هایی دیگر رویشان نوشت و باز خوانی شان کرد. نمی توانستم بنشینم کس دیگری این بار را به دوش بکشد. خودم دست به کار شدم و بر روی یک ملودی معروف از تصنیفی معروف تر این کار را کردم. فقط برای این که بتوانم در سفرها وقتی برای دوستان می خوانم، تصنیفی را بخوانم که آهنگش را دوست دارم و شعرش را نه.

 

یک ترانه با آهنگ معروف فیلم گنج قارون

 

برای ایرج ( حسین خواجه امیری ) با آن صدای تکرار ناشدنی اش

 

 

باغ و بهاران منی

نوگل بستان منی

شکوفه ی عشق من و

غنچه ی خندان منی

به فصل نومیدی و غم یاد تو امّید من است

در این زمستان وفا دیدن تو عید من است

مرا ببر تا ناکجا

تا شهر امّید و وفا

تا خواب ورویا

تا صبح فردا

تا فصل روییدن ما

همراه من باش و بیا

تا رویش اندیشه ها

تا مهربانی

تا زندگانی

تا سایه ی لطف خدا

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 6:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

این ترانه را که بر روی موسیقی بسیار زیبای انیو موریکونه بر فیلم ALLOSANFAN برادران تاویانی نوشته ام ، قرار بودبه عنوان سرودی برای انجمن فرآوران به آرش نورآقایی پیشنهادکنم . اما گویا از دوستان سابق کسی در انجمن نمانده. حتا آرش نورآقایی. به هر حال به یاد آن روزها به همه ی دوستان تقدیمش می کنم. خودم خیلی دوستش دارم. امیدوارم روزی بتوانیم با یک گروه کر خوب اجرایش کنیم.

 

برخیز! ای ایران!

ای خاک نام آوران!

برخیز! ای ایران!

ای بوم رزم آوران!

 

هر زمان،  هر مکان

تا شکیب جسم و جان

دشمن تو را به تیغ

دست و سینه بردرم

 

هر کجا، هر زمان

رو به قبله ی وطن

عاشقانه دائما ً

احتیاج آورم

 

اسمان می تپد از شکوه نام تو

وز تب قیام تو

مهربان وطن!

 

می شود روشن از اعتبار و نام  تو

رونق و دوام تو

جان مرد و زن

 

ایران

ای مهد تاریخ ای مرز پرگهر

ایران

ای باغ فرهنگ ای خاک پرثمر

 

اسمان می تپد از شکوه نام تو

وز تب قیام تو

مهربان وطن!

 

با هر سهمی از ایمان

بهر بقای تو فدا کنم جان

 

اسمان می تپد از شکوه نام تو

وز تب قیام تو

مهربان وطن!

 

از هر شهر، از هر استان

تحت لوای نام نیک ایران

 

اسمان می تپد از شکوه نام تو

وز تب قیام تو

مهربان وطن!

 

می شود روشن از اعتبار و نام  تو

رونق و دوام تو

جان مرد و زن

 

ما را مقصود آمال و آلامی

 

اسمان می تپد از شکوه نام تو

وز تب قیام تو

مهربان وطن!

 

می شود روشن از اعتبار و نام  تو

رونق و دوام تو

جان مرد و زن

 

با هر سهمی از ایمان

بهر بقای تو فدا کنم جان

از هر شهر  از هر استان

تحت لوای نام نیک ایران

 

خاک خوب و مهد عشق و دار شعر و شهر فضل و خانه ی امید و منزل صفا و معرفت

مقام صبر و خانقاه نور و مظهر نشاط و جایگاه آرزو و مامن وفا و عزّت

 

اسمان می تپد از شکوه نام تو

وز تب قیام تو

مهربان وطن!

 

ما را هم  نامی، هم یاری، هم مامی

تنها تو مامن، تو دار آرامی

تنها تو شایان اکرامی  ایران!

تو.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

یکی رو ندارم که باهاش قلبمو دس به سر کنم

این چش لامروتو قد یه گریه تر کنم

تو حوض رنگی چشاش خستگیامو در کنم

پس بزنم دست غمو شادیو بیشتر کنم

 

قصه ی نامرادیو ساده و مختصر کنم

دست بکشم از احتیاط عاشقونه خطر کنم

نور امیدو تو دل شبزده مستقر کنم

تا مس قلب سردمو با تب بوسه زر کنم

 

غربتو ریشه کن کنم حادثه رو خبر کنم

تا صبح صادق صفا با غم اگر مگر کنم

سوسه بیام برای یاءس عادتو دربه در کنم

تو باغ وحش زندگی کار بنی بشر کنم

 

تا خود شهر آرزو پر بکشم ، سفر کنم

با همه دلشکسته ها محض یه خنده جر کنم

گوش سکوت و ظلمتو  با یه ترانه کر کنم

این شبو با ترانه ها سر کنم و سحر کنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:28  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

یکی دید، یکی ندید.

یکی گفت، یکی شنید.

کلاغ آخر قصه های خوب

بعد سال از پی سال در به دری

از شمال تا به جنوب

به در خونه رسید.

یکی بود، یکی نبود.

زیر گنبد کبود،

دیگه غربتی نبود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 در خبر خواندم امید میرصیّافی وبلاگ نویس در زندان فوت شد. آن هم در این سر سال نوی.... حالم گرفته شد. سالی که نکوست از بهارش پیداست. اشک را در یک ترانه کلمه کردم. برای شادی روحش.

 

۱

جسد یک

جسد دو

جسد سه

جسد پشته رو پشته

جسد ریز و درشته

آخه کی اینا رو کشته؟

که هیچ ردّی نذاشته؟

من و تو

من و ما

 تو و ما

اگه راس راسی مردیم

اگه خسته ی دردیم

اگه اهل نبردیم

بگردیم و بگردیم

حقیقت توی مشته

حقیقت توی مشته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اتل متل گلوله

غصه جهانشموله

اتل متل جنازه

موقع اعتراضه

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل تجاوز

لاف و شعار و قمپز

اتل متل تنفر

سرها درون آخور

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل تباهی

پستی و روسیاهی

اتل متل تظاهر

جنده ی زیر چادر

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل تقیّه

مصرف بی رویّه

اتل متل تعصب

هرزگی و تقلب

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل جنایت

با یه خیال راحت

اتل متل خیانت

دزدی بخت و فرصت

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل شرارت

فحش و دروغ و تهمت

اتل متل خریّت

غارت و بربریّت

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل مجازات

مزمزه ی کثافات

اتل متل وقاحت

عرف سیاه و عادت

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل جدایی

مذهب بی وفایی

اتل متل فلاکت

روی سیاه سنّت

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

بزن به چاک هوا پسه

صدای پای عسسه

دشنه ی تیز گزمه ها

سد ّ نگاه و نفسه

پاسخ هر چون و چرا

چوبه ی دار و قفسه

دم به تله دادی دیگه

هیشکی به داد نمی رسه

 

بزن به چاک هوا پسه

 

مزمزه کن وحشتمو

طعم شکسته ملسه

پشت نقاب پولکیم

زخم جذام و برسه

آدم بی عشق و وفا

بود و نبودش عبثه

محض گریز از تب و غم

مرگه که فریاد رسه

 

بزن به چاک هوا پسه

 

از خواب خرگوشی بپر

چرت فراموشی بسه

رو سر لاشه ی وطن

کرکس و گرگ  و مگسه

گلها که پژمرده بشن

نوبت هر خار و خسه

این همه از دولتی ِ

مستبد بوالهوسه

 

بزن به چاک هوا پسه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 4:17  توسط مهدی فتوحی  | 

  

ترانه ای با یک ملودی محلی که علی حاتمی در فیلم طوقی اش در صحنه ی بنداندازان از آن استفاده کرده است.

 

کاکو تو سی چه وایسه دی اینجو؟

دل پریشون و بی قراری

اشک حسرت از دل می باری

بوگو کی ئه چشم انتظاری؟

 

چش به راه یه ی پهلوون هستُم

رییس علی دلواری

خبری از او  یل نداری

تا که سی عروسش بیاری؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

می شه ما  هم یه دفه دست شما رو رو کنیم؟

می شه ما هم یه دقه زخمامونو رفو کنیم؟

می شه ما هم یه نفس از ته دل حرف بزنیم؟

می شه ما هم قفسو با یه ترانه بشکنیم؟

نمی خوام کینه مو سانسورش کنم

نمی خوام زخممو ناسورش کنم

دلم از ضعیف چزونی تون پره

نمی خوام شعرم ازم سر بخوره

حالی تون هس چی می گم؟

توی باغی عزیزم؟

همه تون عین همین رذل و حقیر

زن و مرد خرد و کلون بچه و پیر

نه نجابت حالی تونه نه شرف

یه مشت آیینه ی دق ِّ بی هدف

همه تون پست و بد و کثافتین

همه تون مستعد جنایتین

همه تون بی شرف و بی صفتین

بی وفا و بد و بی محبتین

مث یه سطل زباله می مونین

خط هر نابلدی رو می خونین

توی خایه مالی رو دست ندارین

پا رو هر قانون و منطق می ذارین

واسه نفع شخصی تون سر می برین

واسه مایه خون هم رو می خورین

تو خرافات و لجن غلت می زنین

از لجن مالی هم کیف می کنین

اسم پستی رو زرنگی می ذارین

تو دلا تخم دورنگی می کارین

واسه قدرت همه رو له می کنین

تو سر ضعیف تر از خود می زنین

محض خنده دلو به سیخ می کشین

مزه ی خون جگر رو می چشین

کارتون دلّالی و واسطه گی ست

سادگی براتون عین پخمگی است

مردا از دید شماها برده اند

زنها یا کلفتن و یا جنده اند

توی قاموس شما زندگی نیست

عشقتون غوطه زدن تو هرزگی ست

اگه دیدین بهتون بر می خوره

اگه شعرم گوشتون رو می بره

اگه با حرفای من مخالفین

تو عمل به همدیگه نشون بدین

من نیازی به ترحم ندارم

احتیاجی هم به مردم ندارم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

باهام غریبگی نکن من یه امید واهی ام

یه مرد بی سایه و یه نسل رو به تباهی ام

 

چی بگم دردی که باشه از ته دل ندارم

چی بگم حرفی که داشته باشه حاصل ندارم

 

تو دلم ظلمت ماتمکده نیست

مهر آتشکده ی نیاسره

اشکم از شهوت وادادگی نیست

چش ام از غربت این دنیا تره

 

امون بده که قلبمو پر از ترنمش کنم

بذار کویرو مملو از خوشه ی گندمش کنم

 

چی بگم قصه ی بادبادک و ساحل ندارم

چی بگم شعری که داشته باشه قابل ندارم

 

تو دلم ظلمت ماتمکده نیست

مهر آتشکده ی نیاسره

اشکم از شهوت وادادگی نیست

چش ام از غربت این دنیا تره

 

پرش بده خاطره رو رو بوم فردای  تهی

تا که ازعشق و عاطفه لختی بیابم آگهی

 

چی بگم دستای خالی دارم و دل ندارم

چی بگم هاله ی بر گرد شمایل ندارم

 

تو دلم ظلمت ماتمکده نیست

مهر آتشکده ی نیاسره

اشکم از شهوت وادادگی نیست

چش ام از غربت این دنیا تره

 

من به همین سادگی ام بغضمو بغرنج نکن

سرخوشی زندگی ام عیش منو رنج نکن

 

چی بگم غیر وفاداری فضایل ندارم

چی بگم جربزه ی آدم کامل ندارم

 

تو دلم ظلمت ماتمکده نیست

مهر آتشکده ی نیاسره

اشکم از شهوت وادادگی نیست

چش ام از غربت این دنیا تره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

وقت فریاد و غضب نیس موقع غزلترانه س

پیچ و تاب واژگانم پرِ شهوت شبانه س

حس ّ بوییدن جانت تو هوای داغ بستر

درک لحظه لحظه آرامش شاد آشیانه س

بوسه از لبان سرخت عادتی همیشه تازه س

توی خلوتت خزیدن لذتی فروتنانه س

تو تمنای وصال و هوس بوس وکناران

شب ما مشتعل از لذت ناب عاشقانه س

بوی عریانی داغت تو هوای خونه جاری

تنم از حضور گرمت پرِ عطر رازیانه س

فقط آرزوم همینه که هم آغوش تو باشم

این یه آرزوی ساده به زبون عامیانه س

کی نوشته این گناهه که خریدار تنت شم

به خدا ربطی نداره این یه خواهش تنانه س

تموم تن تو خیس از اصطکاک هستی من

لب من کبود و سرخ از بوسه های ناشیانه س

این دگرگونی حالم از تماس پیکر تو

لرزه های لذت از لمس تلاطم زنانه س

به همین خوشم که دستی به برهنگیت بسابم

گرچه این خیال واهی یه خیال شاعرانه س

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عهد و پیمون های شکسته

قلبای از همدیگه خسته

دست و پاهای پینه بسته

رشته های از هم گسسته

 

دریا اندر دریا نابینایی

بیزاریّ و رسوایی ، تنهایی،

صحرا اندر صحرا نازیبایی

اینجا و آنجا و در هرجایی

 

یکی نیس مطلقو نسبی بکنه؟

یکی نیس ریشه ی یاءسو بکنه؟

 

ویلون و سیلون و رها

تنها و هرز و مبتلا

سرها پر از فکرای بد

دلها مقر ِّ کینه ها

 

گم در نه توی بی در جایی

آدم های مفلوک و سودایی

پیوسته در کار خودفرسایی

پوسیده در جلد مومیّایی

 

یکی نیس مطلقو نسبی بکنه؟

یکی نیس ریشه ی یاءسو بکنه؟

 

بی آرمان و بی هدف

انبوه مردم صف به صف

چشما کبود از بی کسی

غم توی سینه کرده خف

 

در این شام بی مرگ و یلدایی

شهره به بی مرگی و طولایی

بی  نور و بی انصاف و زیبایی،

لبریزِ از خودخواهی ،خودرایی

 

یکی نیس مطلقو نسبی بکنه؟

یکی نیس ریشه ی یاءسو بکنه؟

 

همه فکر نفع خویشن

همگی بی بن و ریشه ن

همه قلابی و جعلی

همه تقلید و کلیشه ن

 

دلخون از تفکیک دین/ دنیایی

عاری از هر فکر و از دانایی

مشغول به نازیبا آرایی

حسترخوار لختی پادرجایی

 

یکی نیس مطلقو نسبی بکنه؟

یکی نیس ریشه ی یاءسو بکنه؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 14:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۴

 

وختی از میدون آزادی می رفتم سر ِ بند

شوفر تاكسی دربستی می گف:

مردم ما مرده ی حادثه اند

دوس دارن زندگی شون داغ باشه

می بینی شون چه طوری

با چه حرص و ولعی

صفحه ی حادثه ی روزنومه رو می خونن

یا زمونی كه یكی كشته می شه

یا یكی خوار و ذلیل

چه الم شنگه ای راه می ندازن؟

یا زمونی كه دو تا ازگل خر

تو خیابون سر هر چیزی گلاویز می شن

می بینی شون با چه شور و شعفی قصه رو دمبال می كنن؟

خب كه چی ؟ " خفاّش شب كفتر روز رو قُر زد"

یا فلان كس اوتول بهمان آقا رو دزدید

یا فلان آب زیر كاه زیرآبِ آب دزده رو زد

به شما داره چه دخل؟

این نشون می ده چقد علّافن،

و چقد بیمارن

و چقد آلت دست این سیاست بازان

كه با یه تیتر درشت

بكشونن همه شونو توی گود.

و بگن گریه كنین تا همه زاری بكنن

و بگن عر بزنین تا همه نعره بكشن

واسه خاطر همینه كه خوشی معصیته

و غم و غصه و چسناله صواب

چون كه شادی مث هرچیز دیگه

یه روزه عادی می شه

عوضش غصّه مث كینه همیشه داغه.

....آره داشّم

امروزه هرکی فقط می گه بریز

روغن بیشتری روی آشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۳

اینو یه عالم دینی نمی گف

سرباز ساده ی بدبختی می گف

كه تو سرمای زمسّون ،

زیر طوفان و تگرگ،

هوس چایی گرمی،

زیر كرسی ،

توی ده رو كرده بود

و قرار بود واسه خاطر یه نخ سیگار كنت

بره  تو بازداشتگاه:

از جهنّم به جهنّم رفتن

خیلی دلچسب تر از وقتی ئه كه

از بهشت راهی دوزخت كنن.

وقتی مجبوری كه از خونه بیای به پادگان

یا زمونی كه بفهمی مرخصی ت لغو شده

یا همون وخ كه رو برج پاسگاه

واستادی خسته و سگ لرز می زنی

و نگات یخ می زنه توی افق

وقتی می بینی كه خونواده ای

تو یه پیكان لگن

لكّ و لك گاز می دن و گنده می گن

تازه می فهمی كه غصّه چی چیه

تازه می فهمی كه خوشبختی چیه

تازه می فهمی جهنّم چه جوری ساخته شده

اینو یه عالم دینی نمی گف

سرباز ساده ی بدبختی می گف

كه دلش پر می كشید واسه فرار

وقرار بود صب فرداش بره توی اون اتاق میله دار.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۲

اینو یه دختر بیچاره می گف:

بعضی وختا با خودم فكر می كنم

بعضی چیزا باید از چرخه ی هستی گم شن

تا كه دنیا بتونه

نفسی تازه كنه

هر كی راه اومد با تغییر جهان

حق داره زنده باشه

و اگر نه باید آروم بخزه تو موزه ها

ادای آدمای مفرغی رو در بیاره.

مث بابا های دایناسور ما

كه دیگه راهی ندارن جز مرگ

آخه دنیا واسه هارت و پورتشون جا نداره

و دلش هیچ نمی  خواد

كه یكی گنده گوزی در بیاره

می دونی

نسل باباهای سنگواره ی ما

داره منقرض می شه.

و اونا هیچ نمی خوان

تن بدن به این شكست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

 

یه مسافركش تهرونی می گف:

اون جهنّم كه می گن این دنیاس

زندگی مون مث یه كیفره

یه حبس طویل،

به ازای لذّت زاده شدن.

نه امیدی

نه نشاط و هوسی

كه بتونیم لااقل

خودمونو با یكیش گول بزنیم.

من وامثال تو هم

توی دنیایی جدا از اینجا

فیل هوا می كردیم

و حالا تقاصشو با زندگی پس می دیم.

حالا این وسط یكی نیس كه به ما حالی كنه

وسط معركه ی خر بگیری

قاضی كجاس؟

آره قربون!

اون جهنّم كه می گن این دنیاس.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

 

شب بی رحم نفسگیر

توی کوچه باغ تقدیر

شب بی عزم و اراده

با همین پای پیاده

 

انگار اون سایه داره زاغ تو رو چوب می زنه

انگار این ساعته باز رنگ دل آشوب می زنه

 

خاطره ی گند سمج

لذت عادت لزج

مزمزه ی مرگ و فنا

فکر شروع از انتها

 

بپا مشتت نشه وا پیش یه مشت آینه ی دق

نذا پشتت بشه تا زیر هوار غم و هق هق

 

تب پشت مو و باسن

مد مبلمان و کوسن

نفس تنگ بدهکار

کمر تا شده از کار

 

کوچه های تهی از عابر و مملو ز زباله

خلق واداده و بی رحم و دغلکار و نخاله

 

ثانیه های بی هدف

کشتن لحظه توی صف

چشم چرونی و هوس

چهچهه های تو قفس

 

استخون خرد نکرده نشی هوچی تلاطم

نمی خواد به بام دشمن بپری به نام مردم

 

 

 ۲

 

مردمکای تا به تا

ثانیه های بی صدا 

دلخوشی های بی صفا

زندگی ساده ی ما

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

کوچه ی نیرنگ و ریا

خونه ی فریاد و عزا

مدرسه ی ذکر و دعا

مردم پر فیس و ادا

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

سرهای افتاده و خم

سگرمه های توی هم

خاطره های مثل سم

مزمزه ی مرگ و عدم

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

به همدیگه کلک زدن

به لحظه ناخنک زدن

به زندگی شتک زدن

تو خستگی کپک زدن

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

خنده و هق ّ وهق شدن

آینه های دق شدن

زیرجلکی عاشق شدن

مادّه ی محترق شدن

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

به هم دیگه وا ندادن

به هیچ کسی راه ندادن

عشقو تو دل جا ندادن

باجی به دنیا ندادن

 

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط مهدی فتوحی  | 

 

امروز می خواهم گل سرسبد نوشته هایم را به شما معرفی کنم. ترانه هایم که بیش از نوشته های دیگرم دوستشان دارم. لینک زیر مجموعه ی ترانه های مرا در بر می گیرد. برخی را هنوز حروفچینی نکرده ام. بعد از حروفچینی در همان سایت شعر نو می گذارم . یعنی همین لینک زیر. با یک کلیک می توانید بخوانیدشان. بخوانید و قضاوت کنید.

http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=1565

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:40  توسط مهدی فتوحی  |