تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

تکیه ی  ناجور

 

ژاک پره ور

برگردان مهدی فتوحی

 

استاد: دانش آموز هملت !

دانش آموز هملت( برجهیده ): هاه؟......چی؟.....ببخشید.....چی شده؟.....چیه؟.....

استاد( ناراضی): شما نمی تونین مثل بقیه بگین " حاضر "؟ هیچ معنی نداره. شما هنوز هم تو ابرها سیر می کنین.

دانش آموز هملت: بودن یا نبودن در میانه ی ابرها.

استاد: بسّه. قصه بافی دیگه کافی.ازتون فقط می خوام مثل بقیه فعل بودن رو برام صرف کنین .

دانش آموز هملت: TO BE……

استاد: به زبان فرانسه لطفا ً! مثل بقیه.

دانش آموز هملت: باشه. استاد.( صرف می کند). من هستم یا نیستم. تو هستی یا نیستی. او هست یا نیست. ما هستیم یا نیستیم......

استاد:( فوق العاده ناراضی ): این شمایید که نیستید دوست بدبخت من!

دانش آموز هملت:  درست همینطوره جناب استاد!

من هستم اونجا که نیستم. یا به عبارت بهتر"  بودن بدانجا که نبودن ".  اینهم می تواند پرسمان باشد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 4:30  توسط مهدی فتوحی  | 

شیمر *

فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

 

شخصیت ها:

انریکه

بانو

پیرمرد

دختر ک

صداها

 

( یک در )

انریکه: خدانگهدار.

شش صدا( داخل) : خدانگهدار.

انریکه: من مدت طولانی رو کوه می مونم.

صدا: یه سنجاب.

انریکه: آره. یه سنجاب برای تو؛ به اضافه ی پنج تا پرنده که تا حالا هیچ بچه ای تو زندگیش نداشته .

صدا: نه. من یه مارمولک می خوام.

صدا: من یه موش کور.

انریکه: شما خیلی با هم فرق دارین. بچه ها! سعی می کنم همه تونو راضی کنم.

پیرمرد: خیلی متفاوتند.

انریکه: چی گفتی؟

پیرمرد: می تونم چمدوناتو برات بیارم؟

انریکه: نه.

( صدای خنده ی بچه ها به گوش می رسد)

پیرمرد: بچه های تو اند؟

انریکه: آره. هر شیش تاشون.

پیرمرد: من مدت مدیدی ئه که مادرشونو می شناسم. زن تو رو. من درشکه چی خونه ش بودم. ولی، راستشو بخوای، الان که گدایی می کنم اوضام خیلی بهتره. اسب ها، اه اه...هیشکی نمی دونه من چقدر ازشون خوف دارم. الهی که صاعقه بزنه به اون چشماشون. روندن یه درشکه خیلی سخته. خیلی سخت. اگه نترسی، واسه ت هیچ اهمیتی نداره. ولی اگه واسه ت مهم باشه ازشون می ترسی. لعنت به هر چی اسبه.

انریکه( چمدان ها را می گیرد) : بذارشون خودم می برم.

پیرمرد: نه نه. من با صنّار انعام، با حداقل پولی که بدین، واسه تون می برمش. زنت ازت متشکر می شه. اون از اسبا نمی ترسه. اون خوشبخته.

انریکه: زودتر بریم. من باید به قطار ساعت شیش برسم.

پیرمرد: آه. قطار، این یه بحث دیگه س. قطار یه حماقته. من صد سال عمر کرده م و هیچ وقت از قطار نترسیده م. قطار زنده نیست. می ره و دیگه رفته.... ولی اسب ها... نیگاه کن...

زن( در پنجره ): انریکه ی من... انریکه.... تو نامه نوشتن به من کاهلی نکن. منو فراموش نکن.

پیرمرد: هی! دختر!( می خندد ) یادته اون چه جوری از دیوار بالا می رفت؟ چه جوری آویزون درختا می شد تا فقط یه نظر تو رو ببینه؟

زن: تا موقع مرگ یادم خواهد موند.

انریکه:  من هم همین طور.

زن: منتظرت می مونم. خدانگهدار.

انریکه: خدانگهدار.

پیرمرد: خودتو ناراحت نکن . اون زنته و دوسِت داره. تو هم اونو دوست داری. خودتو ناراحت نکن.

انریکه: حق با توئه. ولی این جدایی رو دلم سنگینی می کنه.

پیرمرد: ولی بدتر از این ها هم چیزهای دیگه هست. بدتر از این ها این ئه که هی بری و رودخونه تو گوشت صدا کنه. بدتر از این ها اینه که توفان بشه.

انریکه: هیچ حال و حوصله ی شوخی ندارم. تو همیشه ی خدا همونی.

پیرمرد: همه ی خلایق و تو در راس اونها گمون می کنن که تاسف ناشی از یه طوفان از خرابی هایی ئه که به بار می آره و آدمو متاثر می کنه، ولی برعکس من گمون می کنم تاسف ناشی از یه توفان در این ئه که .....

انریکه( عصبانی ): بریم. تا یه دقیقه دیگه زنگ ساعت شیش رو می زنن.

پیرمرد: خب پس دریا؟ .... توی دریا....

انریکه ( عصبانی ) : گفتم بریم.

پیرمرد: چیزی فراموش نکردین؟

انریکه: همه چیز از قبل برنامه ریزی شده. تازه شم به تو چه دخلی داره؟ هیچ چی تو این دنیا بدتر از یه خدمتکار پیر، یه گدا نیس.

صدا: بابا

صدای 2: بابا

صدای 3: بابا

صدای 4: بابا

صدای 5: بابا

صدای 6: بابا

پیرمرد: بچه هات.

انریکه: بچه هام.

دخترک( پشت در ): من دیگه سنجاب نمی خوام. اگه واسه م سنجاب بیاری دیگه دوست ندارم. برام سنجاب نیار. نمی خوامش.

صدا: من هم دیگه مارمولک نمی خوام.

صدا: من هم موش کور نمی خوام.

دخترک: ما می خوایم که تو واسه مون یه کلکسیون سنگ کانی بیاری.

صدا: نه. نه. من موش کور خودمو می خوام.

صدا: نه. موش کور مال من بود.

( با هم مشاجره می کنند).

دخترک( وارد می شود): اهکی . موش کور مال خودم می شه.

انریکه: بسّه دیگه. می بینین که همه تونو راضی می کنم.

پیرمرد: تو که می گفتی اینها با هم فرق دارن؟

انریکه: دقیقا ً همین طوره. خیلی با هم فرق دارن. خوشبختانه.

پیرمرد: چی ؟

انریکه( با صدای بلند): خوشبختانه.

پیرمرد( غمگین): خوشبختانه.

( خارج می شوند)

زن( پشت پنجره): خدانگهدار.

صدا: خدانگهدار.

زن: زود برگرد.

صدا: آره . زود.

زن: واسه شب خوب خودشو می پوشونه. با خودش چهار تا پتو داره. ولی من چی؟ تنها تو تخت می خوابم. سردم می شه. چشماش حیرت انگیزه. ولی چیزی که من توش دوست دارم زورشه. ( لخت می شود) پشتم یه کم درد می کنه. آه! اگه منو تحقیر می کرد،... من می خوام که اون منو تحقیر کنه. دوسم بداره. من می خوام فرار کنم و اون خودشو بهم برسونه. می خوام بسوزوندم. بسوزونه ( با صدای بلند) . خدا نگهدار. خدا نگهدار. انریکه! انریکه! دوست دارم. دیگه خیلی ریز می بینمت.  کوچیک  کوچیک. می افتی روی سنگها کوچولو ! الان می تونم قورتت بدم. مثل یه دکمه. می تونم قورتت بدم انریکه!

دخترک: مامان...

زن: نرو بیرون. باد سردی داره بلند می شه. گفتم نه.

( وارد می شود)

( نور از صحنه می رود)

دخترک( تند): بابا! بابا! برام سنجاب بیار. من سنگ کانی نمی خوام. کانی ناخونامو می شکونه. بابا!

پسر( در آستانه ی در ): اون صداتو نمی شنوه. نِ میش نَ وِه. نِ میش نَ وِه.

دخترک: بابا ! من سنجاب می خوام. ( اشکش جاری می شود) آه ! خدایا. من یه سنجاب می خوام.

 

·         توضیح مترجم:

شیمر ، ( در اساطیر یونان حیوانی اساطیری است با سر شیر، تنه ی بز و دم مار، با این همه به معنای خیال واهی ، رویا هم می آید.)

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گفتگوی صامت راهبان کارتوزین

فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

شخصیت ها :

راهب یکم

راهب دوم

راهب سوم

راهب چهارم

راهب پنجم

راهب پیشکار

در حیات دیر ، راهبان کارتوزین ، در لباس سفید، در گذرند. میان بوته های خاردار و پنیرک های کارولینیایی، می آیند و می روند. پنج نفرند و یکی به نظر می رسند. راهب مسن تر ، خیره شده به غنچه ی سوری بنی در آستانه ی شکفتن. دیگران نازک بینانه نزدیک می شوند.

راهب یکم:.....؟

راهب دوم:.....!

راهب سوم:.....( )

راهب چهارم:...

راهب پنجم: .

راهب پیشکار با دسته کلیدی که در کتان پیچیده شده، از میان دالان می گذرد.

در پنجره ی شب، پرندگان جادویی پرواز می کنند. گل سرخ قضاوت شده ، در دستان پیرترین راهب می لرزد.

سایه ی بالهای آنجلوس ( نیایش مریم مقدس، ناقوس نیایش. م ) فضای کاتولیکی را می پوشاند. راهبان باشلق به سر می کشند و راهی کلیسا می شوند.

راهب یکم ( آهسته به راه می افتد )

راهب دوم ( پشت او )

راهب سوم ( پشت او )

راهب چهارم ( پشت او )

راهب پنجم ( پشت او )

در گوشه ای از غذاخوری بزرگ صومعه  که از زمزمه ها و واژگان دشوار، منشوری شده ، جویباری از مورچگان تا هلوهای رسیده ی زیر سقف ، از دیوار بالا می رود.

9 ژوئیه 1925

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:52  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Federico Garcia Lorca

 

گفتگوی میان دو حلزون

فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

 

شخصیت ها

 

حلزون سفید

حلزون سیاه

 

حلزون سفید ( سکوت )

( دوشیزه ای ، با چتری از جنس تور، در حالی که گام های خود را می شمرد وارد می شود و به جوباری می رسد. مردد است اما از آن می پرد. )

حلزون سیاه ( سکوت )

( موشی از جوبار  گذشته. موش بد. موشی که ریشه های لطیف را می خورد.)

حلزون سفید ( سکوت )

( دوشیزه در پی رایحه ی ترب غده ای است  . شب بی هیچ ارتباط هوشیارانه ، در افق مه آلود پرتاب می شود.)

حلزون سیاه ( سکوت )

( موش به سراغ آلو ها می رود. صدایی مبهم ، مسحور تلفظ واژه ی آلو، آلو، آلو.......شده است؛ )

حلزون سفید ( مکث )

(دوشیزه کنار رودخانه ی سبزرنگی می نشیند. او تنها از خانه بیرون آمده چون به یاد موش ها نبوده.)

حلزون سیاه( با لرزشی)( سکوت)

 ( در سکون، بی هیچ چین خوردگی، ابری در جای خویش می لرزد. موش همچون پرنده ای به سویش می رود. خدا باید این زیاده خواهی را بر او ببخشاید.)

حلزون سفید ( سکوت )

( کتابی که دوشیزه می خواند برای کسی خوشایند نیست. او نادان است. هیچ اهمیتی قایل نیست که کوه شکر او انباشته شده از مورچه.)

حلزون سیاه ( خارج می شود)

حلزون سفید( بالای یک ترب غده ای ) افسوس.

فوریه 1926

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:49  توسط مهدی فتوحی  |