تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

Federico Garcia Lorca in Granada, 1919.

 

گردش باستر کیتون

نوشته ی فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

 

شخصیت ها:

باستر کیتون

خروس

بوم

یک مرد سیاهپوست

یک زن امریکایی

یک دختر جوان

یک صدا

 

خروس: قوقولی قوقو.....

( باستر کیتون با چهاربچه اش در بغل وارد می شود)

باستر کیتون( خنجری چوبی بیرون می آورد و ایشان را می کشد.) : طفلک های بیچاره ی من!

خروس: قوقولی قوقو .

باستر کیتون( اجساد را بر زمین می شمرد) : یک، دو، سه، چهار .

( دوچرخه ای بر می دارد و رکاب می زند.)

( میان لاستیک های کهنه و بشکه های بنزین ، یک مرد سیاهپوست، کلاه حصیری خود را می خورد.)

باستر کیتون: چه شب زیبایی !

( یک طوطی در آسمان خنثا این سوی و آن سوی می پرد.)

بوم: چیرررررررررررررررررر.

باسترکیتون: هیجان انگیز است.

( مکث. باستر کیتون ، از میان جگن ها و جوزار به گونه ای توصیف ناپذیر عبور می کند. منظره در میان چرخ ماشینها کوچک می شود. دوچرخه فقط یک بعد دارد. می تواند وارد کتاب ها شود و یا در تنور برای پختن نان تخت شود. دوچرخه ی باستر کیتون زینی از جنس کارامل و رکابی از جنس شکر ندارد آن گونه که مردان خبیث انتظارش را دارند. یک دوچرخه است مثل بقیه ی دوچرخه ها. اما تنها چیزی است که از معصومیت سرشار است. آدم و حوا اگر یک لیوان پر از آب ببینند، وحشت زده می گریزند. اما با این حال دوچرخه ی باستر کیتون را نوازش می کنند.)

باستر کیتون: آه! عشق، عشق.

( باستر کیتون می افتد روی زمین. دوچرخه  از دستش رها می شود و دیوانه وار می رود پشت دو پروانه ی خاکستری بزرگ  و به نیم میلیمتری زمین می رسد.)  

باستر کیتون ( بر می خیزد) : نمی خواهم چیزی بگویم. اصلا ً چه می توانم بگویم؟

یک صدا: احمق !

( به قدم زدن ادامه می دهد. چشمانش، غمگین و بی نهایت، همچون چشمان یک حیوان تازه زاده شده، خواب زنبق ها و فرشتگان و کمربندهای ابریشمی را می بینند. چشمانش، که مانند ته استکانند. چشمان یک کودک احمق. که بسیار زشتند. که بسیار زیبایند. چشمان شترمرغ گونه ی او. چشمان انسان گونه ی او در تعادل مطلق مالیخولیا. از دور فیلادلفیا به چشم می آید. ساکنان این شهر پیشاپیش می دانند که شعر کهنه ی ماشین سینگر می تواند میان گلهای سرخ یک گلخانه بگردد. حتا اگر نفهمند چه تفاوت جزئی شاعرانه ای هست میان یک فنجان چای جوشان و یک فنجان چای سرد. از دور فیلادلفیا سوسو می زند.)

باستر کیتون: این یک باغ است.

زن امریکایی: شب به خیر.

( باستر کیتون لبخند می زند و در طبقه ی اول ، کفش های زنانه ای را می نگرد. آه چه کفش هایی!  نباید اجازه داد چنین کفش هایی ساخته شوند. پوست سه کروکودیل برای درست کردنشان لازم است. )

باستر کیتون: من می خواهم.......

زن امریکایی: شما یک شمشیر آراسته به برگ های شمشاد دارید؟

( باستر کیتون شانه هایش را می فشارد و پای راستش را بلند می کند. )

زن امریکایی: شما یک انگشتر با نگین زهر آلود دارید؟

( باستر کیتون آهسته چشمانش را می بندد و پای چپش را بلند می کند.)

زن امریکایی: خب ؟

( چهار کرّوبی با بالهایی توری آبی آسمانی رنگ، میان گلها می چمند. دوشیزگان شهر طوری پیانو می نوازند، انگار که دارند دوچرخه سواری  کنند. والس و ماه و قایق ها، قلب ارزنده ی دوست ما را متاثر می کنند. در میان شگفتی همگان ، پاییز به باغ یورش آورده. همچون آب که به حبّه ی هندسی قند.)

باستر کیتون( آه کشان ): من می خواهم قویی باشم . اما نمی توانم. حتا اگر که بخواهم. چرا؟ کلاهم را کجا بگذارم؟ و کجا یقه ی کاغذی پرنده وارم را و کراوات موآرم را؟ چه مصیبتی!

( زنی جوان، روی یک دوچرخه پیش می آید با پهلوهایی چون زنبور و  کلاه پرداربزرگ .  سری بلبل گونه دارد. )

زن جوان: افتخار عرض سلام به چه کسی را دارم؟

باستر کیتون( با تعظیم ): باستر کیتون.

( زن ناپدید می شود و از دوچرخه فرو می افتد. پاهای او و خطوط، بر زمین چمن همچون دو گورخر محتضر می لرزند. گرامافونی در هزار نمایش به طور همزمان می گفت: در امریکا بلبل وجود دارد.)

باستر کیتون( زانو زده): دوشیزه اله ئونورا! مرا ببخشید. من نبودم. دوشیزه! ( با صدایی ضعیف ) دوشیزه ! ( باز هم صدایش ضعیف تر می شود ) دوشیزه ! ( می بوسدش ).

در افق فیلادلفیا ستاره ی براق پلیس ها می درخشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:53  توسط مهدی فتوحی  |