تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 

غریبه های پرلاشز

نوشته ی مهدی فتوحی

 

غروب یک روز پاییز، در گورستان پرلاشزیم. تمامی هنرمندان و نویسندگان و نوازندگان و خوانندگان معروف هر کدام در حال اجرای کارهای خویشند. گورستان به چیزی شبیه هایدپارک بیشتر شبیه است تا پرلاشز. غلامحسین ساعدی و صادق هدایت هر کدام بر کنار گور خود ایستاده یا نشسته اند. به هر حال از دور تماشاگر غوغای هنرند. هدایت بر می خیزد و آرام به گور ساعدی نزدیک می شود.

هدایت: یالله ! اوس غلام ! به  حوری هات بگو چارقدشونو سرشون کنن مهمون غریبه اومده. .

ساعدی ( که پشت به تصویر روی یک صندلی لب گور خود نشسته ، لبخند زنان رو به سوی هدایت می گرداند) : فرستادم برن تو جوی شیر و عسل بخوابن پوستشون نرم و تازه شه. خوش اومدی صادق خان!

هدایت: ببینم غلام . تو اینجا نمی پوسی صبح تا شب غوغو؟ 

ساعدی: باز خوبه تو هستی یه همزبون دارم چارکلوم باهام فارسی بلغور کنه. تو چی؟ قبل از من با کی همزبون می شدی؟

هدایت: من که مثل تو نیستم آخر عمری نخوام زبون فرانسه یاد بگیرم. من ای همچین بگی نگی یه کم فرانسه بلدم گلیممو از آب می کشم بیرون.

ساعدی: می گم خوب شد ما رو آوردن اینجا تا لااقل زبون فارسی هم اینجا صحبت بشه.

هدایت: مرده شور. زبون فارسی! چقدرهم من و تو به زبون فارسی صحبت می کنیم. ازهر ده تا کلمه هفت تاش به زبون عربیه دو تاش به زبون فرنگی.

ساعدی: تازه معنی و ریشه ی اون یه دونه ش رو هم نمی دونیم. ( می خندد)

هدایت: هر بار نوشته های خودمو می خونم روح فردوسی می یاد جلوم وا می ایسته عین آینه ی دق. همینجوری بر و بر نگام می کنه که یعنی تو خجالت نمی کشی از این زبان هشلهفتی؟

ساعدی : تو جنوب که بودم می گفتن ریشه ی هشلهفتی از این اومده که کارگرای انگلیسی که تو شرکت نفت کار می کردن وقتی خسته می شدن می اومدن تو این قهوه خونه های سر راه یه نفسی چاق کنن. به قهوه چی ها به انگلیسی می گفتن :I SHAL HAVE TEA?  ملت هم که نمی فهمیدن گمون می کردن اینا می گن هشلهفتی یعنی اسمشون هشلهفتی یه. همینجوری این کلمه معروف شده.

هدایت: مرده شور! اصلا این عادت ما ایرانی هاست. انگار خدا ما رو خلق کرده واسه گند زدن به همه ی چیزهای درست در میون. ببین هر مکتب و علمی توی ایران اومده ایرانی ها به اسم ایرانیزه کردن ترمالیزه ش کرده ن رفته . مارکسیسمش شده حزب توده. لیبرالش شده بازرگان.

ساعدی: تو هنوز دست از سر این بازرگان بر نداشتی؟

هدایت: خوبه خودت زنده بودی هنرنمایی هاشو دیدی. من اونوقت که بهش پیله کرده بودم تازه کتاب الطهاره رو درآورده بود.

ساعدی: آره. خوب شد مردی و ندیدی جامعه ی حاجی آقایی ایران رو. ببینم تو چند سال قبل اینو پیش بینی کرده بودی؟

هدایت: خودت چی؟ جماعت تو که ترانسفورماتور برقو به جای ضریح امامزاده می گیرن. این از صحنه های من هزاربار سیاه تره.

ساعدی: ای بابا! اون از دستم در رفت.

هدایت: واسه من قیافه ی آدمای خجالتی رو نگیر که بالا می یارم ها. می دونی  من از چه صحنه هایی از کار تو خوشم می یاد؟ وقتی کثافت جامعه رو قی می کنی تو صورتش.

ساعدی: تو ته وجودت یه کم رمانتیک ئه. تقصیر تو نیست. تو مال یه دوره ی دیگه ای. من مال یه دوره ی دیگه.

هدایت: این یعنی چی ؟ چی چیم رمانتیک ئه؟

ساعدی: همین باستانگرا بودنت. صوفی مسلکی ت. فضای ادبی تو انگار تو یه مه آبی جریان داره. رنگ بوف کور تو مث رنگ سحرهای پرلاشزه. سفید آبی. رنگ کار من قهوه ای سیره . رنگ خون دلمه شده.

هدایت: یا رنگ گُه اینجوری رئال تره.  تو یه صحنه داری تو داستان آشغالدونی ت که من عاشقشم.

ساعدی: می دونم کدوم صحنه رو می گی.

هدایت: نه بذار خودم بگم. صحنه ای که زن و مرد می رن بغل جسدها تو سردخونه عشق بازی می کنن. محشره. عین الان ماست

ساعدی: من که اگه بخوام کارهای خوب تو رو اسم ببرم خودش یه کتاب می شه. ولی من از یه چیز تو خیلی خوشم می یاد. تو طنزنویس قهاری هستی.

هدایت: همین؟

ساعدی: نه جدی می گم. ولی وقتی تراژیک می نویسی، سنگ و چوبو می ترکونی. من جیگرم واسه تنهایی زرین کلا آب شد. موهای تنم واسه اون سرداری که کله ش تو درخت گیرکرد و چند سال بعد هیزم شکنها جمجمه شو پیدا کردن سیخ شد. وقتی اون مرد گلوله رو به زنه که خودشو شکل عروسک درآورده بود شلیک کرد، آب دهنم خشک شده بود.

هدایت: بسه دیگه. خیلی هندونه زیر بغلم گذاشتی. چیه؟ باز دلت هوای ایرانو کرده؟

ساعدی: صادق خان! ( می زند زیر گریه) ما اینجا غریب افتادیم. نه همزبونی. نه همدلی. نه همقطاری.

هدایت: نیست وقتی زنده بودیم خیلی به مون خوش می گذشت؟  مرده شور!

ساعدی: نه. جدی می گم. من از شنیدن زبون فرنگی خسته شده م. دلم می خواد برم پیش فردوسی. پیش رودکی. فرخی. سعدی. حافظ.

هدایت: خب اینجا برو پیش پروست. پیش هوگو. مگه چی چی اینا از اونا کمتره؟

ساعدی: من نمی خواستم اینجا بمیرم.

هدایت( عصبانی) : فکر کردی من دلم می خواست اینجا بمیرم؟ من از این که هر رجاله و لکاته ای بیاد سر ختمم هر مزخرفی رو به اسم رثاء و مرثیه بگه متنفر بوده و هستم. نه. من دلم نمی خواست یه حاجی آقای پشمالو بیاد تو ختمم با اون صدای نکره ش کونوا قرده خاصئین بخونه.

ساعدی: همه فکر می کنن من دق کرده م. ولی اینطور نیست.

هدایت: آره می دونم . تو هم مثل من خودتو خلاص کردی. خودتو انقدر بستی به آب شنگولی تا این که بالاخره فاتحه مع الصلوات واسه ت خوندن. 

ساعدی: صادق! ما اینجا چی کار می کنیم؟

هدایت: منتظریم.

ساعدی: که چی بشه؟ که آسمون بتپه؟

هدایت: که همزبونا همدلا بیان ما رو از اینجا ببرن.

ساعدی: کی آخه؟ کجا ببرن؟

هدایت: کی اش که کار شیطونه . جاش هم چه می دونم . تو یه گورستون دیگه. چی شده؟ تو وقتی زنده بودی می رفتی تو قبرستون تا تمرکز پیدا کنی واسه نوشتن. حالا از گورستون به این شیکی خسته شدی؟

ساعدی: من دلم می خواد بین همزبونام باشم.

هدایت: مگه فردوسی بین همزبونا دفن شد؟ مگه حافظ رو  گذاشتن بین همکیشاش دفن بشه؟ مگه سعدی بین اهل دل به خاک سپرده شد؟

ساعدی: آره راست می گی. ما بین این جماعت آشنا تریم تا اون جماعت دلال و کلاش و ملا و رمال.

هدایت: بلند شو. تو انقدر به این سنگ قبرت زل زدی خل شدی. بلند شو  ما هم بریم قاطی این جماعت ببینیم چی می گن.

ساعدی: من که زبون فرانسه م خوب نیست درست سر در نمی یارم چی می گن.

هدایت: مرده شور! نترس بیا من دیلماجی تو می کنم. ببین پروست چه منبری رفته.

ساعدی: تو هم اگه دوست داشتی از ترانه و موزیک این پسره جیم موریسون سر در بیاری بگو من از انگلیسی برات ترجمه کنم.

هدایت : بلند شو بریم. قاطی آدما!

ساعدی: راه بیفت من هم می یام دمبالت.

( هر دو بلند می شوند و خود را بین جماعت هنرمندان و نویسندگان پرلاشز گم و گور می کنند.)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 4:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک فیلمنامه ی بسیار کوتاه

 

زندگی

 

تصویر تماما ً سیاه است. صدایی روی تصویر سیاه می آید.

صدا: بلند شو.

تصویر آرام آرام روشن می شود. ابتدا محو و اندک اندک شفاف. لوله ی یک هفت تیر را می بینیم که رو به دوربین نشانه رفته. همین که تصویر شفاف شفاف می شود. تفنگ شلیک می کند. تصویر چند ثانیه شفاف می ماند و به یکباره  سیاه می شود. همان صدا پیش از سیاه شدن تصور می گوید:

حالا راحت بگیر بخواب.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 3:54  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک ایستگاه مانده به آخر

مهدی فتوحی

پیش از دمیدن سپیده  است و درون قطاری سریع السیر .

یک مرد یا یک زن فرقی نمی کند. روی صندلی به خواب فرو رفته. از خواب بر می خیزد. چشم هایش را می مالد و به اطراف می نگرد. ما از دید او اطراف را می بینیم. تصویر درون یک قطار سریع السیر را نشان می دهد، قطار کاملا خالی است و هیچ مسافری ندارد. مرد یا زن کمی به اطراف می نگرد و به ناگاه نگران بر می خیزد. به ساعت نگاه می کند و حرکت می کند.  ما با تصویر حرکت می کنیم و از یک واگن به واگن دیگر می رویم. در هیچ واگنی ، هیچ کس نیست. واگن ها را یکی یکی پشت سر می گذاریم ، تا جایی که باید واگن هادی قطار باشد. اما واگنی نیست و قطار واگن هادی ندارد و با این حال دارد با سرعت  روی ریل حرکت می کند و به مناظر نزدیک می شود.

مرد یا زن ( با خود): هه.... مسخره ست. قطار داره با سرعت عقب عقب می ره.

ما با تصویر بر می گردیم و با عجله ی بیشتری یکی یکی واگن ها  را باز می گردیم تا به واگن هادی در انتهای قطار برسیم. اما آنجا نیز واگن هادی وجود ندارد.  باز هم ریل است و قطاری که از منظره ها دور می شود.

ترس و وحشت در چهره ی او.

صدایی از بلندگوی سقف پخش می شود: ایستگاه بعد..... ( صدا در هیاهوی گذر از داخل یک تونل گم می شود.)

مرد یا زن با وحشت روی یک صندلی وا می رود. بیرون سپیده زده است و مناظر دیده می شوند. سوت ورود قطار به ایستگاه. قطار متوقف می شود. مرد برمی خیزد و با عجله از قطار پیاده می شود. ما نیز با او.  یک ایستگاه تمیز و مرتب و مدرن با همه ی امکانات ویژه ولی خالی. در ایستگاه هیچ کس نیست. تصویر یک ماشین فروش بلیط خودکار را نشان می دهد. مرد یا زن کت خود را در می آورد و به روی صندلی کنار  دستگاه می اندازد و یک بلیط یک طرفه به مقصد لوس آنجلس می خرد. تصویر اشاره گر که روی بلیط یک طرفه و لوس آنجلس کلیک می کند.

صدایی از بلندگوی ایستگاه پخش می شود: قطار به مقصد لوس آنجلس تا دقایقی دیگر به ورودی 13  ایستگاه می رسد. لطفا تا توقف کامل قطار پشت خط زرد رنگ بمانید. متشکریم.

مرد یا زن با عجله باز می گردد و به سمت ورودی اعلام شده می دود. از پله های زیر گذر ورودی ها پایین می رود و به زیرگذر می رسد و با عجله از پله ها بالا می رود و خود را به قطار می رساند.

تصویر یک قطار بدون واگن هادی که به ایستگاه نزدیک می شود. مرد پشت خط زرد ایستاده است. ما از دید او درون قطار را می بینیم. همه ی واگن های قطار خالی اند جز یکی که انباشته است از زنان و مردان بسیاری در هر سنی که برهنه و به وضعی نامناسب بر هم تلنبار شده اند و  انگار دارند از پنجره ها بیرون می ریزند. قطار از انبوه زنان و مردان برهنه در حال انفجار است. همه با دهان های از ترس گشاده و چشمانی از حدقه در آمده به بیرون می نگرند.

قطار می ایستد. یک کنترل چی یونیفورم پوشیده از در همان واگن پر از جمعیت خارج می شود و کنار در می ایستد.

مرد یا زن به قطار نزدیک می شود.

مرد یا زن بلیط را به او می دهد و سوار قطار می شود. کنترل چی بدون این که سوار قطار شود، در را می بندد و سوت حرکت می زند.

از این به بعد ما تصاویر را از دید کنترلچی می بینیم. قطار حرکت می کند. مردان و زنان برهنه دیوانه وار به تقلا در می آیند و از واگنی به واگن دیگر می دوند و استغاثه می کنند. واگن به واگن به عقب می آیند تا در تصویر باشند و همچنان استغاثه می کنند. تا این که قطار از ایستگاه دور می شود. ما با کنترلچی از زیر گذر عبور می کنیم و به کنار دستگاه بلیط فروش خودکار می رسیم. کنترلچی کت مرد یا زن  را از روی صندلی بر می دارد و سری تکان می دهد و دور می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 4:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عشق و جنگ

 

مهدی فتوحی 

 

جوانی روزهای متوالی در کنار پنجره ی خانه اش در دشتی سرسبز نشسته ، عبور دختری را می نگرد که کوزه آبی بر دوش دارد و دارد از لب چشمه پایین می آید. تا این که ماشینی نظامی در کنار خانه ی پسر توقف می کند و ژنرالی پیاده می شود و نامه ای به پسر می دهد که او را به سربازی فرا خوانده و در آن نوشته شده که می خواهند او را با خود به پادگان  ببرند.  پسر به درون خانه می رود وسایل خود را جمع می کند و دست آخر کنار پنجره می آید و برای بار آخر عبور دختر را از کنار پنجره به تماشا می نشیند. پس از عبور دختر، پسر پنجره را مثل  پوستری از دیوار می کند. لوله می کند و در ساک دستی خود جا می دهد و با خود به پادگان می برد. در پادگان پوستر لوله شده را باز می کند و به دیوار می زند. ولی هر چه منتظر می نشیند دختر پیدایش نمی شود. در جنگی خانمانسوز پسر زخمی می شود. او را به بیمارستان شهر می برند.  در آنجا از پرستار می خواهد تصویر را به دیوار بزند. او این کار را می کند اما دختر پیدایش نمی شود. تصویر را لوله می کند و در ساک می گذارد.  پسر در شهر ساکن می شود و برای خود خانه ای می گیرد در یک آسمانخراش. تصویر را دوباره به دیوار پارمان خود  می چسباند. دختر پیدایش نمی شود. عصبانی می شود آن را از دیوار می کند و به کناری می اندازد. سالها می گذرد و تصویر دختر در انتهای کمد او در پارمانش فرسوده و محو شده خاک می خورد. یکروز در حین کندوکاو برای چیزی در کمد آن را می یابد. به شدت احساس دلتنگی آن زمان را می کند. بار و بندیلش را جمع می کند و به خانه ی خود در دشت سرسبز باز می گردد. دوباره پوستر لوله شده را باز می کند و به دیوار خانه ی فرسوده و ویران از جنگ می زند. دختر همچنان جوان و شاداب دوباره با کوزه ای بر دوش از کنار چشمه پایین می آید. اما دیگر او پیر و فرسوده شده و در خانه ای ویران تنها مانده است . اشک در چشمهایش حلقه می بندد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:59  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 شعر

نوشته ی مهدی فتوحی

 

در مقابل یک دیوار یکپارچه سفید و در کادر خالی ، کاناپه ی طراحی شده توسط سالوادور دالی که به شکل یک لب سرخ از رژ لب است ، قرار گرفته و زنی برهنه بر آن رو به دوربین دراز کشیده و دست راست را دراز، زیر سر دارد و دست دیگر را خم بر لبه ی کاناپه نهاده و پاها را از زانو به سمت دوربین خم کرده و بی حرکت دوربین را می نگرد. تصویر تا شروع موسیقی ثابت است. با شروع یک موسیقی ملایم که رفته رفته اوج می گیرد، دوربین نیز نرم نرمک عقب می نشیند و کادر را بازتر نشان می دهد. میز آرایشی در گوشه ی سمت چپ کادر است با یک صندلی کوچک و یک قفسه رخت در سمت راست. موسیقی باعث تحرک زن نیز می شود. با حرکاتی که به یک باله می ماند لباسی چند بر تن می آزماید و سرانجام لباسی حریر و آبی رنگ بر تن می کند. با ریتم موسیقی چرخی می زند به سمت میز آرایش. می نشیند و رقصان خود را زیبا و شکیل می آراید. موسیقی اوج می گیرد. با اوج گیری موسیقی زن در وسط صحنه می رقصد. باله ای سراسر شور و زیبایی. مردان و زنان بسیاری یک یک به صحنه می آیند و در بخشی از رقص او را همراهی می کنند و می روند.  تا این که با صدای یک گلوله موسیقی پایان می یابد. زن تلو تلو خوران به سمت کاناپه می رود و در حالی که دست استغاثه به سوی لب دراز می کند، جان می سپارد.  تصویر یک قطره ی گرد و درشت خون بر زمینه ی آبی حریر لباس او . تصویر بر جسد او در پای کاناپه ی  لب شکل ثابت می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:34  توسط مهدی فتوحی  | 

  

بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

به سبک مسیح با حواریون خویش در تابلوی شام آخر لئوناردو داوینچی ، دن میکله کورلئونه در میانه ی جمع نشسته و از ظرفی شبیه شیشه های قدیمی مواد شیمیایی، ماده ای سیاه رنگ در لیوان حواریون خویش یا همان سران مافیا می ریزد.

میکله کورلئونه: از این نوشابه ی مقدس بنوشید که خون من است.

سران مافیا یکی یکی از محتوای لیوانشان می خورند ولی با اشمئزاز لب پس می کشند.

سران مافیا: نفت؟ نفت؟.... نفت؟

میکله کورلئونه از ظرفی دیگر قدری حشیش یا تریاک بیرون می آورد . تکه تکه می کند و به حواریون خویش می دهد.

میکله کورلئونه: از این خوراک مقدس میل کنید که گوشت من است.

سران مافیا ( با احتیاط ): این دیگر چیست؟ تریاک؟ حشیش؟

و با احتیاط همه به دهان می برند.

میکله کورلئونه : حالا با من دست به دعا بر دارید:

ای پدر ما که در آسمانی! مقدس باد نام تو. ملکوت تو برقرار باد. امروز نیز نان روزانه ی ما را به ما ارزانی دار. آمین....

سران مافیا همگی با هم: آمین

موسیقی راک اند رول تندی تمام صحنه را می آکند.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اینک انسان......

مهدی فتوحی

دستی زنگوله ای را تکان تکان می دهد. در یک باغ مجلل اشرافی با تمام شکوه و جلال آن، بر پشت میزی بزرگ با شمعدان ها و گلدان ها و ظروف نقره ، زنان و مردان و کودکان و نوجوانانی نشسته اند. در پس زمینه ی تصویر نوازندگانی در حال نواختن موسیقی کلاسیک اند. خدمتکاران در ظرف های پوشش داری غذا را برای میهمانان سرو می کنند. در ظروف غذا برداشته می شود. محتویات ظروف انواع و اقسام زباله های غیرقابل بازیافت است. انتخاب زباله ها باید به گونه ای صورت گیرد که باعث اشمئزاز و احتمالا ً تهوع بینندگان شود. پیشخدمت ها با آداب و رسوم و تشریفات تمام غذا را برای میهمانان در ظروفشان می گذارند و میهمانان نیز صحبت و شوخی کنان، با اشتهای تمام مشغول خوردن زباله ها می شوند. به ناگاه رعد و برقی می زند و میهمانان با سرعت میز و غذا ها را وا می نهند و به دنبال سرپناهی از تصویر خارج می شوند. بارانی سیل آسا باریدن می گیرد و بر باقی مانده ی غذاها می بارد و می شویدشان. دوربین آهسته آهسته به تک تک ظروف غذا نزدیک می شود  و از نزدیک محتویات آنها را زیر باران نشان می دهد که با باران تغییر شکل داده ، ناپدید یا حل می شوند و از میان می روند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

به رستوران میلیتاریسم خوش آمدید

نوشته ی مهدی فتوحی

 

ژنرالی با یکتاپوش نظامی به تن و مدال های بسیار آویخته به سینه و درجه های انبوه بر دوش و واکسیلی چند لایه بر شانه جلوی نقشه ی جهان نشسته است ، صورت ژنرال تلفیقی است از چهره ی بنیتو موسولینی، هیتلر، فرانکو و استالین یا جورج بوش و .... او پشت یک میز دراز نشسته است. در پیش او بر یک میز غذای بسیار بزرگ انواع ظروف غذا همه از ابزار آلات جنگی ساخته شده اند که بسته به تخیل نقاش و طراح کارتون می توانند گسترش یابند. مثلا ً بطری نوشیدنی او یک خمپاره است که روی آن کلمه ی انگلیسی  OILنوشته شده. یا به جای درپوش غذا یک کلاهخود نظامی قرار داده اند. یا به جای کارد، سرنیزه نهاده اند یا به جای بشقاب، یغلوی قرار داده اند. کشیشی با ظرفی به همان سبک پیش می آید و در یغلوی ژنرال مقداری سوپ می ریزد و صلیبی هم برای او می کشد. هر دو دست به دعا بر می دارند. کشیش به سبک رومی ها همان سلام نظامی  فاشیست ها را می دهد و خارج می شود. ژنرال یغلوی اش را بر می دارد و بو می کشد و می خندد. یغلوی او پر است از مردان و زنان و کودکان در ابعاد و نژاد و رنگ های مختلف . از سیاه و زرد و سفید و گندمگون گرفته تا کوچک و بزرگ و بلند و کوتاه و چاق و لاغر. ژنرال یغلوی را در دهان سرازیر می کند. مردان و زنان و کودکان با ترس فریاد می کشند و در گندگاله دهان او فرو می روند. یک مرد فراکپوش با تعظیمی پیش می آید و از ظرف محتوی نفت برایش نوشیدنی می ریزد. ژنرال نوشابه را مزمزه می کند و به مرد می نگرد که می رود و ویولونی بر می دارد و قطعه ای دلنشنین از موسیقی کلاسیک  ، چیزی نظیر آثار پاگانینی برایش می نوازد. تا غذایش هضم شود.  پس از صرف نوشیدنی ژنرال بر می خیزد و کشان کشان به سمت دستشویی می رود و روی کاسه ی توالت می نشیند و با رضایت خاطر کار خود را می کند. سپس بر می خیزد طناب سیفون را می کشد. به جای صدای سیفون صدای هواپیما های جنگی به گوش می رسد و در پی آن محتوای کاسه ی توالت که پر از همان آدمیان بدبخت است با همان توصیفات قبل که داشته اند در کثافات می چرخیده اند، ناگاهان در چاه خلا رها می شود. آدمیان در زمینه ی تصویری حلزونی رفته رفته مسخ می شوند به سربازانی آهنین و همه هم شکل و یکپارچه، با اخمی خشن که با چتر بر یک پیتزا که به شکل نقشه ی جهان درست شده فرو می افتند. هر یک در یک گوشه. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 3:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دلت را می پویند

یک فیلمنامه ی کوتاه

نوشته ی مهدی فتوحی

 

چسبیده به عدسی دوربین سرنیزه ی یک اسلحه به صورت اریب تصویر را که به تماشاچی نشان داده می شود قطع می کند و آن تصویر این است: بر خاکریزی جنگی یک زن حامله ی برهنه با طناب به چارمیخ کشیده شده و دست و پایش را از همه سو تا حد امکان کشیده اند. زن مرده است و رد تجاوز آشکارا بر پیکر او پیداست. دستی با لباس نظامی چند سیلی به او می زند. زن واکنشی نشان نمی دهد.چند تیر به پایش شلیک می کنند. زن مرده است. دوربین آهسته آهسته به واژن زن نزدیک می شود و در آن فرو می رود. سکوت و تاریکی است و چند تیر رسام شلیک می شود برای احتیاط و بعد چند منور برای روشن کردن صحنه به رنگ های ارغوانی و آبی و سبز .  صحنه همچنان برهوتی است که از دوردست صدای تپش قلبی ازش به گوش می رسد. بیابانی است برهوت پس از بارانی چند در تاریک روشنای صبح . یک در چوبی ایرانی نیمه باز و درب داغان. تصویر با نمای نزدیک کوبه های مردانه و زنانه را نشان می دهد و گل میخ ها را. پای یک نظامی با پوتین ارتشی اش با لگدی در را باز می کند و دوربین وارد می شود. آن سوی در نیز هیچ نیست. بیابانی و فقط مظهر یک قنات یا آب انبار ایرانی با سر در های زیبای آن که صدای تپش آشکارا ازش به گوش می رسد. دوربین  از نگاه سرباز به پیش می رود. توک شب شکسته و روز بر فضا چیره شده و دیگر به منور نیازی نیست. سرباز از پله های مظهر قنات یا آب انبار پایین می رود. صدای پای سرباز و تپش قلب به هم می آمیزند. صدای چک چک آب هم به صداهای دیگر می آمیزد. در انتهای ظلمات چیره گر، کپه ی نوری است که از یک حباب سفید به بیرون می تراود. حبابی کروی که از مایعی ژلاتینی ساخته شده. منشاء صدا  و نور و آب ، هر سه این حباب نورانی است که نوری سفیدرنگ و شدید می تاباند که رفته رفته فضا را می انبارد. همچنان سرنیزه و تصویر به پیش می روند. دیگر ما می توانیم در زمینه ی به شدت نورانی صحنه، تصویر یک مرد برهنه ی جوان و بسیار زیبا را ببینیم که مانند یک جنین در رحم خوابیده است و دلش می تپد. هر چه سرنیزه به حباب نزدیکتر می شود. تپش دل تندتر می شود.  تصویر به دور حباب و او  چرخی می زند و فضا را با دقت وامی رسد. و سپس سر نیزه پرده ی ژلاتینی را می شکافد و به مرد نزدیک می شود و پهلوی او را نیز می درد و به محض فرو رفتن سرنیزه در تن مرد جرقه ای و صاعقه ای بالارونده از اسلحه است و بعد انفجاری مهیب که تمام تصویر را از نور می آکند و در پی آن ظلمات و سکوت است . تا این که صداهای تپش قلب در تاریکی مطلق بر صحنه افزوده می شوند. اینبار به جای یک صدا، دو صدای تپش است که یکی پس از دیگری فضا را می آکنند. صدایی که از دل ظلمت به گوش می رسد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دن کیشوت در کلانشهر               

 

Don Quijote de la Mancha da wh0carescl.

 

نوشته ی مهدی فتوحی

در زمینه ی تیتراژ فیلم صدای رکاب زدن و چرخیدن چرخ دوچرخه و نغمه ی بازیگر فیلم به گوش می رسد که به بانگ رسا و همه فهمی می گوید: کار لحاف دوزی یه. کار لحاف دوزیه..... برش به نمای نزدیک تصویر چرخ دوچرخه ی 28 مستعمل هرکولس  یا اطلس با خورجینی بر ترک آن و یک کمان حلاجی که به موازات تنه ی دوچرخه به صورت افقی به آن بسته شده و آدم را به یاد نیزه می اندازد و یک دوک حلاجی که یاد آور بطری شراب یا آب است که به فرمان آویخته شده . نمای متوسط از پیرمردی لاغر و تکیده و استخوانی با کلاه کاسکت موتور بر سر که یک پا بر رکاب نهاده و پای دیگر تکیه داده به زمین فرمان دوچرخه را کج گرفته به بالای کادر دوربین خیره شده است. برش به تصویر نمایی نزدیک از برج میلاد با حرکت از پایین به بالا که رفته رفته تمام برج را در کادر می پوشاند. برش به تصویر مارک دوچرخه ی هرکولس یا اطلس که این یکی اتفاقا جهانی را به دوش می کشد و در زیر آن به عربی نوشته شده: لیس للانسان الا ما سعی. برش به تصویر مصمم پیرمرد که تلق کلاه کاسکت را می بندد. فرمان دوچرخه را صاف می کند. هر دو پا بر رکاب دستی بر  کمان حلاجی و دستی بر فرمان دوچرخه غریوکشان به سمت برج میلاد می تازد و تصنیف شیرین شیرین جان را به کردی بلند می خواند. تلفیق تصنیف پیرمرد با یک موسیقی تند شونده. برش های موازی تصویر پا زدن پیرمرد با تصاویر برج در هم می آمیزد. با شدت گرفتن موسیقی سرعت پیرمرد هم بیشتر می شود و در یک آن در تصویری از نمای اول بالا و بعد پایین او را می بینیم که به گودالی سقوط می کند. تصاویر اسلومونشن پرش او چندین و چند بارتکرار می شود که بایستی پرش با اسب از روی یک گودال را تداعی کنند. در پایان صدای در هم شکستن چیزی. تصویر از بالای گودال او را نشان می دهد که با دوچرخه ی متلاشی و کمان حلاجی خرد با دستانی باز و سری کج و پاهایی ضربدری بر زمینه ی گودال فروافتاده و باد بر او می وزد. تصویر از پایین پای او حرکت می کند و بالا می رود و بالا و بالاتر تا تمام برج را در بر می گیرد. و در این میان صدای فریز آهن بر که به صورت مقطع خنده های برج را تداعی می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:47  توسط مهدی فتوحی  | 

زباله دانی

نوشته ی مهدی فتوحی

یک فیلمنامه ی کوتاه

به جای تیتراژ فیلم این جمله بر پرده نقش می بندد: سطل های زباله های هر شهر نشان می دهند که ساکنان آن شهر چه اندازه متمدن اند.

در زمینه ی همین تیتراژ صدای یک شیشکی ممتد و طولانی به عنوان موسیقی متن پخش می شود.

کارگردان همین فیلم کوتاه ، یک نوار نگاتیو فیلم در یک دست خود گرفته و با شهوت به آن می نگرد و با دست دیگر خود با آلت تناسلی خود ور می رود و شهوتبار نفس نفس می زند. تصویر پیوند می خورد به تصویر پوزیتیو خود او که در زمینه ی مات تصویر دارد با یک نگاتیو خودارضایی می کند. برش و پیوند به یک نفر که شلوار خود را پایین می کشد و روی دستشویی فرنگی می نشیند . در زمینه ی صدای دفع ، تصویر پیوند می خورد به تصویر یک تابوت که با طناب آهسته آهسته به ته گور فرستاده می شود. صدای دفع و صداهای ادرار و مدفوع همه پوشاننده ی صدای دفن کسی در گورند و وقتی تابوت را از خاک می پوشانند صدای کشیدن سیفون می آید. تصویر کاسه ی یک دستشویی که به ناگاه پر از استفراغ می شود پیوند می خورد به چرخه ی چاپ روزنامه و تصاویر تلویزیون و رادیو و تبلیغات و چراغ های نئون و اجناس فروشگاههای زنجیره ای و ترافیک و همه ی آنچه نشان دهنده ی تمدن شهری مصرفی است. تصویر مردم گوناگونی که در خیابان و کوچه و پسکوچه تف می کنند و خلط می اندازند پیوند می خورد به سخنرانی های گوناگون از اخبار، سخنرانی حزبی، انتخاباتی، تدریس معلم در مدرسه، پدر و مادر در خانه ، سران کشورهای مختلف، کشیشان ، پاپ اعظم، بن لادن، و غیره؛ به مرور روی حرکت اسلومونشن پرتاب تف و خلط در خیابان صدای پرتاب موشک و انفجار قرار می گیرد. به گونه ای که هر تف در حکم یک انفجار محسوب می شود. تصویر دو مرد همجنس باز که آلت های خود را راست نگه داشته اند پیوند می خورد به برج های دوقلو ی نیویورک. تصویر ختنه ی یک بچه که پیوند می خورد به هواپیمایی که به برج ها اصابت می کند. تصویر یک نفر که در خیابان فین می کند. تصویر اسلومونشن فین او پیوند می خورد به رایی که در صندوق انتخاباتی انداخته می شود. تصویر زایش یک کودک ناقص الخلقه. تصویر پزشکان که بند ناف کودک ناقص الخلقه را می برند. تصویر بدن خونی کودک در حوله ی سفید. که پیوند می خورد به زنی که دارد  پوشک عادت ماهانه ی خود را عوض می کند و پوشک خون آلود را می اندازد در سطل زباله. تصویر پوشک خونی در زمینه ی آشغال ها پیوند می خورد به زندگی عادی مردم. خوردن. خوابیدن . هم آغوشی. کار. دعوا. تظاهرات.  در زمینه ی تصویر سطل زباله ای بزرگ ، پر از انواع آشغال ، زن و مردی با حالتی بسیار شهوانی عشق بازی می کنند. در کنار یک روزنامه ، یک دستشویی فرنگی شکسته، یک طناب، یک تابوت کوچک اسباب بازی، یک تلویزیون خراب، یک رادیو ی مستعمل، یک لامپ سوخته، انواع جعبه ها و شیشه های مواد خوراکی و شستشویی و پوشاکی ، کتاب پاره ،عکس های پورنوگرافیک ، کاندوم، دارو های فاسد وهواپیمای اسباب بازی خراب، برج های دوقلوی اسباب بازی در کنار یک پوشک خونی ، تصویر یک نگاتیو . تصویر نگاتیو همان تصویر قبلی است. کارگردان در حال خودارضایی. پیوند به ماشین حمل زباله که همه ی این زباله ها را در خود می ریزد و می برد پیوند به تصویر جراحی مغز در اتاق عمل که پزشکان مشغول دوختن جمجمه ی کسی اند. تصویر جمجمه ی بخیه شده ی یک مرد یا زن ، فرقی نمی کند. در زمینه ی تیتراژ پایانی فیلم یک نفر با حالت بسیار هوس انگیز و حریصانه ای که انگار دارد احساس خود را نسبت به یک غذای لذیذ بیان می کند  به ایتالیایی می گوید :  SCHIFOSO , HUUUUUUUUM, SCHIFOSO,

پایان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اینجا بی نهایت است

نوشته ی مهدی فتوحی

 

تصویری از یک تخته سیاه کثیف و پر از نوشته که دستی با یک تکه ابر آن را پاک می کند.

تصویری از کتاب های ریاضی که روی نیمکت ها باز می شوند.

تصویری از یک خط کش و یک گونیا و یک پرگار و یک زاویه سنج.

تصویر دست که تکه گچی را بر می دارد و روی تخته تکه تکه چیزهایی می نویسد.

از این پس ما برش های موازی دو روایت را کنار هم داریم

 

دست روی تخته می نویسد: دو ( برش به ) دو جفت پا در سنگلاخی پیش می آیند. یکی با مانتو یکی مردانه.

دوباره دست روی تخته می نویسد: خط  موازی( برش به ) تصویر دو ریل با غروبی در انتهای خطوط.

دست دوباره می نویسد : یکدیگر را( برش به) هر جفت پا هر کدام روی یک شاخه ی ریل می ایستند و سعی می کنند تعادل خود را حفظ کنند.

( صدای سوت قطار ساختگی که با دهان انسان در می آید )

دست دوباره می نویسد :در بی نهایت( برش به ) پاها بر دو ریل موازی شروع به حرکت می کنند. با حرکت پاها و تند تر شدنشان( برش های متوالی به صورت رفت و برگشتی میان حرکت تند شونده ی پاها و بازی ایجاد صدای قطار با دست  که بازی کودکانه ای است که در آن چهار ضرب متوالی  بر سینه و ران پا می کوبند و صدای حرکت آهسته آهسته تند شونده ی پاها را پر می کند.) برش ها نیز شتاب می گیرند . از نماهای گوناگون. روبرو/ پشت/ چپ و راست. گویی دوئلی میان رسیدن به بینهایت میان دو جفت پا برقرار است. هر دو جفت پا با سرعت حرکت می کنند و گاهی یکی تعادل خود را از دست می دهد و می افتد . ولی دوباره بر می خیزد و راه را پی می گیرد. ریتم برش ها اندک اندک تند و تند تر می شود تا:

دست دوباره می نویسد: قطع می کنند.

صدا قطع می شود.

دو شاخه ی ریل در یک نقطه با دو شاخه ی ریل دیگر تصادم کرده اند. در میانه ی این تقاطع ، گهواره ی چوبی کودکی قرار گرفته در زیر رواندازی. دستی زنانه روانداز را کنار می زند و کودک را بیرون می آورد و در آغوش می گیرد.)

پاها به ریل های خود باز می گردند و حرکت با همان شیوه ی قبل پی گرفته می شود. دوربین تا دور شدن پا ها در پشت گهواره قرار گرفته که در زمینه ی غروب است.

در زمینه ی غروب دو نفر انسان و جوان. ( مردی و زنی که کودکی در آغوش دارد ) بر دو خط متقاطع که از هم دور و دور تر می شوند در مسیرهایی جدا با سرعت از هم می گریزند. گهواره در نقطه ی تلاقی باقی است.

در کنار هر پایی که بر ریلی جداگانه است ریلی خالی نمایانده می شود.

از این به بعد برش ها میان پاهای مرد و زن است که به صورت رفت و برگشت حرکت آنها را توصیف می کنند.

پاهای مرد بر روی ریل در زمینه ی صدای بازی کودکانه ی قطار در حرکت است تا مدتی ریل موازی او خالی است( برش به ) پاهای زن در مانتو که کندتر گام بر می دارد . ریل موازی مسیر او هم خالی است.

دوباره حرکت پاهای چابک مرد بر شاخه ی ریل. که پاهای زنانه ی دیگری به ریل موازی او می آیند و با او حرکت می کنند ( برش به ) پاهای زن در مانتو که کندتر از قبل گام بر می دارد . ریل موازی مسیر او همچنان خالی است.

حرکت پاهای چابک مرد بر شاخه ی ریل خود که پاهای زنانه ی قبل از مسیر موازی مسیرش خارج می شوند ( برش به ) پاهای زن در مانتو که کندتر از قبل گام بر می دارند . بر ریل موازی مسیر او دخترکی حرکت می کند. آندو دستان یکدیگر را از روی هر یک از ریل ها گرفته اند و به سختی حرکت می کنند.

حرکت پاهای چابک مرد بر شاخه ی ریل که پاهای زنانه ی دیگری در مسیر موازی اش قرار می گیرند.( برش به ) پاهای زن که از حرکت باز می ماند و از مسیر بیرون می رود. در مسیر مقابل او پاهای زنانه ی جوانی چابک حرکت می کنند.

 حرکت پاهای مرد بر شاخه ی ریل که پاهای زنانه ی قبل از مسیر موازی مسیرش خارج می شوند  و بلافاصله مرد نیز از مسیر خارج می شود( برش به ) پاهای زنانه ی دخترک که از حرکت می مانند. صدای سوت یک قطار واقعی از دور. ( برش به )  حرکت های تند چرخ غول آسای قطار. گردش پاهای او را روی ریل می بینیم. که در مسیر مخالف و به سمت تقاطع می دوند.

برش های تند و تندتر میان پاهای دختر و چرخ قطار که تا نزدیکی های تقاطع که گهواره در آن قرار گرفته تداوم می یابد.

قطار با همه ی عظمتش به گهواره نزدیک می شود . پاها یک آن از حرکت می مانند. قطار در حرکت کند تصویر، گهواره را خرد می کند و در مسیر پاهای دختر قرار می گیرد. گردش سریع پاهای دخترک  و حرکت تند او روی شاخه ی ریل( برش به عظمت قطار ) در مسیر گریز . این تصویر چند بار تکرار می شود  تا قطار صفیرکشان نزدیک و نزدیکتر می شود. به ناگاه دختر از حرکت می ماند. صدای سوت کشیده ی قطار. پاهای دختر آهسته از مسیر کنار می کشند. قطار از کنار او با شتاب می گذرد. از این سوی ریل ما تصویر مبهمی از او را در آن سوی ریل می بینیم و وقتی قطار کاملا می گذرد او دیگر نیست.

پایان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:49  توسط مهدی فتوحی  |