تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

آه که اینطور!

 برگردان مهدی فتوحی

هاکوئین ، استاد ذن، در میان همسایگانش به خلوص رفتار در زندگی خویش شهره بود. در کنار خانه ی او دختر جوان ژاپنی ای زندگی می کرد که پدر و مادرش یک مغازه ی بقّالی داشتند. روزی آن پدر و مادر، انگار صاعقه ای به زندگی شان زده باشد ، کشف کردند دخترشان  باردار است. این مساله پدر و مادر دختر را بسیار خشمگین کرد. دختر نمی خواست اعتراف کند که کار کدام مرد بوده و وقتی نتوانست دیگر در برابر پافشاری ها مقاومت کند به ذکر این نکته اکتفا کرد که کار کارِ هاکوئین بوده. پدر و مادرِ خشمگین دختر رفتند سراغ استاد. اما او در جواب آنها فقط گفت: آه که اینطور! هنگامی هم که کودک متولد شد، آنها او را نزد هاکوئین بردند. باری او دیگر بی آبرو شده بود. هر چند این چیزها برای او هیچ اهمیتی نداشت و با دلسوزی بسیار مشغول نگهداری از کودک شد و از همسایگانش شیر و هرآنچه که برای کودک خود لازم داشت می گرفت.

یکسال بعد مادر کودک دیگر تاب نیاورد و به پدر و مادرش واقعیت را گفت. پدر واقعی بچه، جوانی بود که در بازار سمّاکان کار می کرد. مادر و پدر دختر بی درنگ نزد هاکوئین رفتند تا از او عذرخواهی کنند و پوزش بطلبند  و کودک را بگیرند. هاکوئین هیچ اعتراضی نکرد و به هنگام بازگرداندن کودک همه ی چیزی که گفت فقط همین بود: آه که اینطور!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:43  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آموزه هایی برای گریستن

خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

آموزه هایی برای گریستن. دلایل خود را کنار می نهیم و در حالت مناسبی برای گریستن قرار می گیریم با علم بر این که آن گریه ، نه رسوایی به بار آورد و نه حتا با شباهت موازی و ناموزون خویش به لبخند ، به او توهینی بکند. گریه ی معمول و متناسب عبارت است از ادغام عمومی حالت چهره و صدایی متشنج به همراه اشک و آب بینی که این دومورد آخر در انتها رخ می دهند، وقتی گریه تمام می شود در لحظه ای که یک نفر با شدت فین می کند. برای گریستن تصورات را به سوی خود برانید و اگر این برایتان ناممکن باشد برای کسب عادت اندیشیدن به جهان خارجی ، فکر کنید به یک اردک پوشیده شده از مورچگان یا به این خلیج های تنگ ماگایانس که به آن ها هرگز هیچ کس پا نمی گذارد. به محض آمدن گریه با آدابی صورت با هر دو دست پوشیده می شود در حالی که کف دست به داخل خم شده است. بچه ها با گذاشتن آستین لباسشان بر روی صورت و انتخاب یک گوشه از اتاق گریه می کنند. مدت زمان متناسب برای یک گریه هم سه دقیقه است.

Instrucciones para llorar


Instrucciones para llorar. Dejando de lado los motivos, atengámonos a la manera correcta de llorar, entendiendo por esto un llanto que no ingrese en el escándalo, ni que insulte a la sonrisa con su paralela y torpe semejanza. El llanto medio u ordinario consiste en una contracción general del rostro y un sonido espasmódico acompañado de lágrimas y mocos, estos últimos al final, pues el llanto se acaba en el momento en que uno se suena enérgicamente. Para llorar, dirija la imaginación hacia usted mismo, y si esto le resulta imposible por haber contraído el hábito de creer en el mundo exterior, piense en un pato cubierto de hormigas o en esos golfos del estrecho de Magallanes en los que no entra nadie, nunca. Llegado el llanto, se tapará  con decoro el rostro usando ambas manos con la palma hacia adentro. Los niños llorarán con la manga del saco contra la cara, y de preferencia en un rincón del cuarto. Duración media del llanto, tres minutos.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دستمال کاغذی

نوشته ی خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

فلانی خیلی پولدار است و یک خدمتکار زن دارد. این فلانی وقتی از یک دستمال کاغذی استفاده می کند ، می اندازدش در سطل زباله های کاغذی. یکی پس از دیگری دستمالها را مصرف می کند و می اندازد در سطل . اینگونه او همه ی دستمال های کاغذی را پرت می کند در سبد کاغذها و وقتی تمام می شوند، یک بسته ی دیگر می خرد.

خدمتکارش دستمال ها را بر می دارد و به آنها نگاه می کند. چقدر شگفت زده شده از رفتار فلانی . یک روز سرانجام طاقتش طاق می شود و از او می پرسد: آیا واقعا ً دستمال های کاغذی فقط برای بیرون انداختن ساخته شده اند؟

ابله ! ( فلانی چنین می گوید:) هیچ کاری ندارد جز سوال پرسیدن . از این به بعد دستمال های مرا خواهی شست  و این گونه من هم پولم را پس انداز خواهم کرد.

 

Pañuelos


Un fama es muy rico y tiene sirvienta. Este fama usa un pañuelo y lo tira al cesto de los papeles. Usa otro, y lo tira al cesto. Va tirando al cesto todos los pañuelos usados. Cuando se le acaban, compra otra caja.

La sirvienta recoge los pañuelos y los guarda para ella. Como está muy sorprendida por la conducta del fama, un día no puede contenerse y le pregunta si verdaderamente los pañuelos son para tirar.

-Gran idiota- dice el fama, no había que preguntar. Desde ahora lavarás mis pañuelos y yo ahorraré dinero.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

روزنگاشتِ دفترچه ی روزنگاشت

نوشته ی خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

(یک تقدیم نامچه ی بلند برای یک ترجمه ی کوتاه)

((این ترجمه، هدیه ی ناچیزی است برای آرش نورآقایی و روزنگاشت هایش در سایت زیبا و پربار (http://nooraghayee.com/index.php) به پاس آنهمه عرقی که برای برپانگاه داشتن چراغ انجمن فرآوران ریخته و می ریزد. آرش جان،می خواستم بنویسم ترجمه اشتباها ً نوشتم ترمه، کاش می تواستم ترمه ای تقدیمت کنم تا لااقل بتوانی لمسش کنی. فقط این را بدان کاری که تو می کنی بی جواب نمی ماند. تو داری دار قالی فرهنگ ایران زمین را نه یک گره که یک طرح کامل می زنی. ناامید نشو و قدم هایت را محکمتر بردار.))

 

آقایی پس از این که یک دفترچه ی روزنگاشت می خرد و می زند زیر بغلش، سوار قطار می شود. نیم ساعت بعد با همان دفترچه ی روزنگاشت به زیر بغلش پیاده می شود... ولی آن روزنگاشت، دیگر همان روزنگاشت قبلی نیست. حالا بدل شده به کوهی اوراق چاپی که همان آقا روی یک نیمکت در میدان رهایش می کند. آن کوه اوراق چاپی به محض این که تنها می ماند، بار دیگر بدل می شود به یک دفترچه ی روزنگاشت تا این که یک پسر می بیندش. می خواندش و بدلش می کند به کوهی از اوراق چاپی. دوباره کوه اوراق چاپی به محضی که تنها می شود ، بدل می شود به یک دفترچه ی روزنگاشت تا این که یک زن مسن پیدایش می کند. می خواندش و از نو بدلش می کند به کوهی از اوراق چاپی. بعد می بردش به خانه و در بخاری خانه برای کاری که دفترهای روزنگاشت پس از این مسخ های هیجان انگیز به درد می خورند، به خدمت می گیرد.

 

El diario a diario


Un señor toma un tranvía después de compara el diario y ponerselo bajo el brazo. Media hora más tarde desciende con el mismo diario bajo el mismo brazo.. Pero ya no es el mismo diario, ahora es un montón de hojas impresas que el señor abandona en un banco de la plaza. Apenas queda solo en el banco, el montón de hojas impresas se convierte otra vez en un diaro, hasta que un muchacho lo ve, lo lee, y lo deja convertido en un montón de hojas impresas. Apenas queda solo en el banco, el montón de hojas impresas se convierte otra vez en un diario, hasta que una anciana lo encuentra, lo lee, y lo deja convertido en un montón de hojas impresas. Luego lo lleva a su casa y en el camino lo usa para lo que sirven los diarios después de estas excitantes metamorfosis.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 6:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پیشرفت و پسرفت

خولیو کورتاسار

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

شیشه ای اختراع کرند که می گذاشت مگسها عبور کنند. مگس می آمد، کمی با سرش  شیشه را فشار می داد و تالاپ می افتاد آن سوی شیشه. وه ! که چه شعف بی حد و حصری از این کار به مگس دست می داد. باعث اینهمه تخریب هم یک دانشمند مجار بود که کشف کرد مگس می تواند داخل این شیشه ها شود اما نمی تواند از آن خارج شود یا به عکس. البته به دلیل نمی دانیم چه چیز در خاصیت ارتجاعی فیبرهای این شیشه بود که خیلی فیبری بودند. در ادامه ی این عمل هم مگسخانه ها اختراع شدند با حبّه های قند در داخلشان و انبوهی مگس که نومیدانه در آنها می مردند. اینگونه بود که  همه ی برادری ممکنِ میان انسان ها و این حیواناتِ شایانِ بهترین ها تمام شد.

با سپاس از ئوگو تووار برای همکاری اش

Progreso y retroceso


Inventaron un cristal que dejaba pasar las moscas. La mosca venía, empujaba un poco con la cabeza y pop ya estaba del otro lado. Alegría enormísima de la mosca. Todo lo arruinó un sabio húngaro al descubrir que la mosca podía entrar pero no salir, o viseversa, a causa de no se sabe qué macana en la flexibilidad de las fibras de este cristal que era muy fibroso. En seguida inventaron el cazamoscas con un terrón de azúcar adentro, y muchas moscas morían desesperadas. Así acabó toda posible confraternidad con estos animales dignos de mejor suerte.

Gracias a Hugo Tovar por su colaboración

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عشق 77

خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

 

و پس از انجام آنچه همه می کنند، بر می خیزند، دوش می گیرند، پودر و عطر می زنند، شانه می کنند، لباس می پوشند، و بدین سان رفته رفته دوباره بدل به چیزی می شوند که نیستند.


Y después de hacer todo lo que hacen se levantan, se bañan, se entalcan, se perfuman, se visten, y así progresivamente van volviendo a ser lo que no son.


_________________________


And after doing everything they do they raise, they bathe, they put powder and perfume on, they get dressed, and progressively they return to being what they are not.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Immagine:Sacco e Vanzetti.PNG

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1927

 

" چارلستون "

روز زیبا

فرماندار ایالت " ماساچوست " چنین می گوید:

در نیمه شب همین دوشنبه از ماه آگوست ، دو کارگر ایتالیایی، بر صندلی الکتریکی  خانه ی اموات زندان چارلستون خواهند نشست.    " نیکلا ساکّو " ، کفاش، و " بارتولومئو وانتزتّی " ، سمّاک ، به جرم جنایاتی که مرتکب نشده اند ، اعدام خواهند شد.

زندگی " ساکّو " و " وانتزتّی " ، در دستان بازرگانی است که چهل میلیون دلار از فروش ماشین های " پاکارد " به جیب زده است.       " آلوان تافتز فولر" ، فرماندار ماساچوست، مرد کوچکی که پشت یک میز تحریر بزرگ از جنس چوب تراش خورده  نشسته ،  نمی پذیرد که در برابر فریاد اعتراضی که از چهار نقطه ی اصلی این سیاره طنین می افکند ، تسلیم شود. او شرافتمندانه به صحت محاکمه ها و درستی احکام باور دارد و بعلاوه گمان می کند که همه ی آنارشیست های ملعون و خارجی های کثیفی که می آیند تا این کشور را ویران کنند، سزاوار مرگند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1927

 

سن گابریه له ی خالیسکو

کودکی می نگرد

مادر، جلو چشمانش را گرفت تا او پدربزرگ را آویخته از پا نبیند.  سپس دستان مادر ، نگذاشتند پدر را ببیند که از گلوله ی دزدها سوراخ سوراخ شده بود و همین طور عموها  را که بر فراز تیرهای تلگراف از وزش باد تاب می خوردند.

اینک مادر نیز مرده است . دیگر از این که جلوی چشمان او را بگیرد خسته شده بود. " خوان رولفو " نشسته بر پرچینی سنگی که بر تپه زار پیچ و تاب می خورد ، با چشمان برهنه در خاک زمختش غور می کند. سواران و نیروهای فدرال و مسیحی را می نگرد که همگی یک کار می کنند. غوطه ورند در دود و از پس آنها در دوردست، حریقی شعله ور است. ردیف خفه شدگان را می نگرد ، لباسهای سالمی از جنس پارچه های مستعمل که کرکس ها خالی شان کرده اند و گروهی از زنان را می بیند که سیاه پوشیده اند.

" خوان رولفو " کودکی است نه ساله که اشباح احاطه اش کرده اند . اشباحی که بدو می مانند.

اینجا هیچ چیز زنده ای نیست. هیچ چیزی جز زوزه ی گرگ ها و جریان بادسیاهی که بریده بریده متصاعد می شود. در تپه ماهور های خالیسکو زندگان، مردگانی اند که تظاهر می کنند به زنده بودن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 4:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Bild:Bio cesar sandino.jpg

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1926

 

سن آلبینو

ساندینو

مردی چنین  کوتاه قد و لاغر و ترکه ای  را، اگر درست در خاک نیکاراگوا ریشه ندوانده بود، تندبادها ریشه کن می کردند.

در این خاک و بر این خاک، " آوگوستو سزار ساندینو" بر خاسته ، سخن می گوید و به گاه سخن، آنچه را که خاکش بدو داده نقل می کند. او وقتی بر زمین خویش می خفت، امواج رنج و شادمانی خاکش بدو نشت می کرد.  

ساندینو بر خاسته، نقل می کند رازهای مگوی خاک اشغال و تحقیر شده اش را و می پرسد: چه تعداد از آنها، آن گونه که من بدو عشق می ورزم، دوستش دارند؟

بیست و نه مرد مین یاب و اهل سان آلبینو ، راهی به پیش می گشایند. اینان نخستین سربازان ارتش آزادی بخش نیکاراگوا هستند. کارگرانی بی سواد، که پانزده ساعت در روز، به قصد استخراج طلا برای شرکتی از امریکای شمالی، کار می کنند ؛ و کپه شده بر هم در یک انبار می خوابند. ایشان با دینامیت مین ها را منفجر می کنند و در پی ساندینو به کوه می روند.

ساندینو بر خرک سفید خویش پیش می رود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

1929

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

شهر مکزیکو

 

فریدا

 

" تینا مودوتّی" در مواجهه با بازپرسان خود تنها نیست. بازو به بازوی او در این همراهی، از یک سو همرزم او دیه گو ری وه را است و از سویی دیگر " فریدا کالو ". بودای بزرگ نقاش و فریدای کوچکش که او هم نقاش است. بهترین دوست تینا که به یک شاهزاده ی اسرار آمیز شرقی می ماند که بسیار ناسزا می گوید و بسیار هم مشروب می خورد. درست مثل یک نوازنده ی محلی " خالیسکو ".

فریدا به قهقهه می خندد و از روزی که محکوم به درد مدام  شده ، پرده های شکوهمند رنگ روغن می کشد.

اولین درد او به زمانهای دور باز می گردد. به دوران کودکی. وقتی پدر و مادرش او را به شکل فرشته ای در آوردند و او می خواست با بالهای پوشالی پرواز کند. اما این درد پایان ناپذیر در نتیجه ی یک تصادف خیابانی به وجود آمد. وقتی میله ی یک تراموا، مانند میخ در بدن او فرو رفت. از یک طرف بدن او به طرف دیگر . مانند یک نیزه؛ و استخوانهای او را خرد کرد. و از همان زمان او به دردی بدل شد که زنده می ماند. او را بارهای بار بیهوده جراحی کردند. اما بر تخت بیمارستان او آغاز کرد به نقاشی و پرتره هایی از خودش کشید که تعظیمی اند نومیدانه به حیاتی که برایش باقی مانده بود.  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

1929

 

شهر مکزیکو

 

تینا مودوتّی

دولت کوبا نباید هم کاری جز تماشا بکند. روزنامه های دست راستی مکزیک هم  او را تایید می کنند. " مه یا " قربانی یک جنایت عشقی شده است. یهودی نشینان بولشوویسم مسکو آنچه را که باید بگویند می گویند. مطبوعات برملا می کنند که " تینا مودوتّی " ، زنی با ظاهری مشکوک، به سردی در برابر این اپیزود تراژیک واکنش نشان داده و بعدها در بیانات خود به پلیس دچار تضاد های مشکوکی هم شده. 

" تینا "، عکاس ایتالیایی ، در سالهای معدودی که به اینجا آمده ، توانسته به اعماق تاریک مکزیک نفوذ کند. عکس های او آینه ای بزرگ نما پیش روی می گذارند از چیزهای ساده ی روزمره و مردم ساده ای که اینجا با دست های خود کار می کنند.

اما  جرم او آزادی او است. او وقتی " مه یا " را کشف کرد که به گروهی پیوسته بود  که برای " ساکّو " و " وانتزتّی " و " ساندینو " تظاهرات می کردند، تنها زندگی می کرد و با او یکی شد. بی عقد ازدواج . او پیشترها هنرپیشه ی هالیوود و مدل و معشوقه ی هنرپیشه ها بود و هیچ مردی نبود که با دیدنش عصبی نشود. پس او بابت این فقدان، رفتار یک بیگانه و کمونیست را در پیش می گیرد. پلیس عکس هایی از او پخش می کند که برهنه، زیبایی نابخشودنی اش را نشان می دهند . در حالی که دارند تشریفات اخراج او را هم از مکزیک آغاز می کنند.  

 برای دیدن عکس های تینا مودوتی روی لینک زیر کلیک کنید:

http://youtube.com/watch?v=6msBslZHahc

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

بخشهایی از کتاب " سده ی باد "

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1929

شهر مکزیکو

مه یا

دیکتاتور کوبا، " خه راردو ماچادو "، او را محکوم به مرگ می کند. " خولیو آنتونیو مه یا  "، چیزی بیش از یک دانشجوی تبعیدی به مکزیک نیست که علائق خود را معطوف کرده به دنبال کردن خرگوش ها و انتشار مقالاتی علیه نژادپرستی و استعمار نقاب زده ، آن هم برای خوانندگانی معدود. اما دیکتاتور در بذل توجه به او در مقام خطرناکترین دشمن خویش ، هیچ اشتباه نمی کند.  " ماچادو " از وقتی  " مه یا " را زیر نظر می گیرد که گفتمان های آذرخش گون او خوابگاههای هاوانا را می شورانند. " مه یا " با افشای دیکتاتور و دست انداختن عقب ماندگی دانشگاه کوبا که دیگر بدل شده به کارخانه ی متخصصانی با ذهنیت حاکم بر صومعه های اسپانیایی مستعمره ، آتش به پا می کند. 

شبی ، " مه یا " ، بازو به بازوی همرزمش ، " تینا مودوتّی " ، قدم می زند که قاتلان با رگبار گلوله او را تصفیه می کنند. " تینا " فریاد می کشد اما وقتی که کالبد دوستش فرو می افتد اشکی نمی ریزد. " تینا " بعدتر گریه می کند. وقتی به خانه می رسد. سپیده دمان.  وقتی کفش های " مه یا " را می بیند که خالی افتاده اند و گویی در زیر تخت خواب انتظار او را می کشند. آری تا ساعاتی قبل این زن آنقدر خوشبخت بود که حتا به خودش هم حسودی می کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:45  توسط مهدی فتوحی  | 

  

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

1924

شهر مکزیکو

ملّی کردن دیوارها

هنر نقاشی روی بوم، به بن بست می رسد و در عوض نقاشی های روی دیوار، برای گروه کثیری که مردم بی سواد خوانده می شوند و نه کور ایجاد می شوند. ری وه را، اُروسکو و سی کِی رُس به سوی دیوارهای مکزیکو خیز بر می دارند و رازهای مگو را نقاشی می کنند و روی آهک مرطوب هنری زاده می شود حقیقتا ً ملّی ، که فرزند انقلاب مکزیک است و باز مانده از آن دوران زایمان و ترحیم.  

مورالیسم ( نقاشی روی دیوار ) مکزیکی طغیانی است علیه هنر کوتوله ، اخته و بی رمق کشوری که مدام تمرین نفی آن را می کند. ناگهان طبیعت بیجان  و منظره های مرده ی دیوانه وار بدل می شوند به واقعیت های زنده؛ و تهی دستان زمین دوباره سوژه های هنری می شوند و از درونمایه ی تاریخ  ابژه های معمول حقارت و دلسوزی آن مطرح می شوند.  

بر سر نقاشان مورالیست هم بارانی از توهین ها فرو می بارد ؛ دریغ از یک ستایش. اما آنان، برای انجام وظیفه ی خود ، بی باکانه ادامه می دهند به بالا رفتن از داربست ها . ری وه را  ، با آن چشمان  و غبغب وزغ گونه  و دندان های ماهی وارش روزی شانزده ساعت کار بی وقفه می کند و هفت تیری هم به کمرش می بندد و می گوید : برای هدایت منتقدان است.  

 

Frida Kahlo and Diego Rivera in the studio of sculptor Ralph Stackpole, Montgomery Street, San Francisco

دیه گو ری وه را و فریدا کالو

 

دیه گو ری وه را

نقاشی فیلیپ کاریّو ، رهاننده ی " یوکاتان " را با زخم گلوله ای بر سینه ، می کشد که ایستاده است در برابر جهان . یا از نو زنده شده یا این که هنوز از مرگ خویش آگاه نشده؛  و نقاشی زاپاتا را که در حال برانگیختن خلق است به شورش ؛ و مردم را نیز می کشد . همه ی مردم مکزیک را ؛ روی هزار و ششصد متر مربع دیوار دفتر آموزش و پرورش ، که در حماسه ی کار و جنگ و جشن یکپارچه شده اند. دیه گو ری وه را ، در حالی که جهان را از رنگ می پوشاند، خودش با دروغ تفریح می کند. برای هرکسی که بخواهد به حرف او گوش کند ، دروغ هایی تعریف می کند بس بزرگ . درست مثل شکمش و علاقه  اش به آفریدن و زن بازی افراطی سیری ناپذیرش . سه سالی است که از اروپا باز گشته . آنجا در پاریس ، دیه گو، یک نقاش پیشرو بود و دلزده از ایسم ها و درست زمانی که هنرش داشت با کشیدن نقاشی از سر کسالت ، خاموش می شد، به مکزیک آمد و روشنایی های سرزمین خود را تا زمانی که چشم از جهان فرو نبسته بود، دریافت کرد.

 

برای مشاهده ی آثار دیه گو ری وه را به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.diegorivera.com/index.php

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1911

کشتزارهای چی هوآهوآ

 

پانچو ویّا

 

در میان تمام فرماندهان شمالی که برای هدایت مکزیک به " ماده رو " آمده اند، پانچو ویّا از همه  دوست داشتنی تر و دوستدارتر است. او دوست دارد ازدواج کند و پیوسته هم این کار را می کند. با هفت تیری پس گردن و بدون هیچ کشیشی  که او را از این کار بر حذر دارد و بی هیچ دختری که در برابر او تاب مقاومت آورد. از طرفی او رقصیدن را هم دوست دارد. رقص پایی با صدای " ماریمبا " * به همراه غرّش شلیک گلوله هایی که همچون باران بر روی کلاه می بارند.

او خیلی زود به صحرا گریخت.

-          برای من، جنگ وقتی شروع شد که زاده شدم.

او تقریباً کودک بود که به هواخواهی خواهرش درآمد . از میان مردگان بسیاری که او دخلشان را آورد، نخستینشان اربابش بود و به خاطر همین مجبور شد به سرقت حیوانات . وقتی زاده شد نامش را " دوروته ئو آرانگو " نهادند. پانچو ویّا یک نفر دیگر بود. یک شریک دزد. یک دوست بسیار دوست داشتنی. وقتی نگهبانان روستایی پانچو ویّا را کشتند، " دوروتئو آرانگو" نام او را از آن خود کرد و این نام رویش ماند. او به خاطر ضدیت با مرگ و فراموشی ، خود را پانچو ویّا نامید ،  تا اینگونه ، دوستش به زیستن ادامه دهد.

·         ماریمبا نام نوعی ساز کوبه ای است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1913

زاپاتا و دو زن

 

ما دوقلو بودیم. به خاطر روز تعمیدمان، نام هردویمان را " لوس " نهادند و به خاطر روزی که در آن زاده شدیم ، گره گوریا. او را لوس صدا می کردند و مرا گره گوریا.  پیش از آن، ما در خانه مان دو دوشیزه ی محترم بودیم تا این که زاپاتیسم فرارسید و فرمانده زاپاتا شروع کرد به متقاعد کردن خواهرم تا همراه او برود.

-          نگاه کن و بیا.

و آن آدم ساده روز پانزدهم سپتامبر، از آنجا رفت و او، وی را با خود برد. بعدها دراین گشت و گذارها، خواهر من مرد.در " ئوآاوتلا ". از یک بیماری که نامش....نامش چه بود؟ سن ویتو. بیماری سن ویتو؛ و فرمانده زاپاتا، همانجا ماند؛ سه روز و سه شب، بدون این که چیزی بخورد یا بیاشامد. شمع هایی که ما برای خواهرم افروخته بودیم داشت تمام می شد که ...هی هی هی هی  ....او آمد و مرا با زور با خودش برد. می گفت: من متعلق به اویم. زیرا ما هر دو، یکی بودیم. خواهرم و من......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

  ترجمه ی مهدی فتوحی

 

37- شبح

 

زن جوانی بیمار شد و به احتضار افتاد و به شوهر خود گفت: من تو را دوست دارم و نمی خواهم تنهایت بگذارم. به من خیانت مورز و با هیچ زن دیگری مباش. اگر این کار را بکنی ، من در قالب یک شبح باز می گردم و تو را آزار خواهم داد. آزاری بی پایان. زن خیلی زود مرد و شوهرش سه ماه نخست را به واپسین خواسته ی او ارج نهاد . لیکن به زن دیگری برخورد و دل به او باخت و بدینسان آن دو نامزد هم شدند. اما بلافاصله پس از مراسم نامزدیشان هر شب شبحی بر مرد ظاهر می شد که به او گوشزد می کرد: سر قول خودت باش. شبح زیرک بود و مدام سیر تا پیاز قضایا را بی کم و کاست برای او تعریف می کرد. همه ی آنچه را که میان او و نامزد جوانش رخ داده بود. هر بار که او هدیه ای برای نامزد خود می خرید، شبح آن را با تمام جزئیاتش برایش توصیف می کرد و حتا گفتگوهای آنها را هم برایش تکرار می کرد و مرد را شکنجه می داد. بیچاره از این بابت نمی توانست چشم روی هم بگذارد. تا این که یک نفر به او پیشنهاد کرد تا مشکلش را با یک استاد ذن که در نزدیکی همان دهکده می زیست، در میان بگذارد. سرانجام مرد بیچاره ناامید ازهمه جا رفت تا از او کمک بخواهد. استاد به او توضیح داد: زن اول تو حالا شبحی شده که از همه ی کارهای تو خبر دارد. اگر او ازهرکاری که می کنی وهرچه که به معشوقت هدیه می دهی، خبر دارد ، باید گفت شبح خردمندی است و صادقانه باید تحسینش هم کرد. اگر بار دیگر بر تو پدیدار شد با او راه بیا و به او بگو : تو آنقدر توانایی که من نمی توانم هیچ چیز را از تو پنهان کنم. اگر بتوانی به این پرسش من پاسخ دهی، من نامزدی ام را فسخ می کنم و تنها زندگی می کنم. مرد گفت: من چه سوالی باید بپرسم؟ استاد پاسخ داد: یک مشت دانه بردار و بپرس چند دانه در دست من است. اگر نتوانست پاسخت را بدهد در خواهی یافت که او تنها خیالی بوده در ذهن تو و دیگر باز نخواهد گشت. شب بعد وقتی دوباره شبح پدیدار شد، مرد شروع کرد به تملق گویی او و گفت: تو همه چیز را می دانی مگر نه؟ شبح گفت: آری؛ و می دانم که تو امروز رفتی سراغ یک استاد ذن. مرد گفت: حال که تو اینقدر زرنگی. به من بگو بدانم چند دانه در دست من است؟ باری تاکنون هیچ شبحی نتوانسته به این پرسش پاسخ گوید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

36- سربازان بشریت

ترجمه ی مهدی فتوحی

لشکری از سربازان ژاپنی متعهد به انجام عملیاتی نظامی شد و از این رو برخی از افسرانش ناگزیر شدند تا در محله ی معبد گاسان مستقر شوند. گاسان به آشپز گفت: برای سربازان همان خوراک ساده ای را بپز که ما می خوریم. نظامیان که عادت کرده بودند تا با ایشان با احترام رفتار شود، ناراحت شدند و یکی از آنان به نزد گاسان رفت و به او گفت: تو فکر می کنی ما که هستیم؟ ما سربازیم. آماده برای جانسپاری در راه میهن. چرا آنگونه که شایسته ی ماست با ما رفتار نمی کنی ؟ گاسان به سردی پاسخ داد: و تو فکر می کنی ما که هستیم؟ ما سربازان بشریتیم. برگزیدگانی برای رهانیدن تمامی موجودات ذی شعور.

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

ترجمه ی مهدی فتوحی

به افتخار وزیر دفاع تازه جناب " پره ویتی" ِ زرّاد

 

وارد همان میخانه ی همیشگی شدم. تلویزیون داشت تصاویر خشنی را از کشتاری دسته جمعی در کشوری دور پخش می کرد. پیکرهای مثله شده، توده های اجساد، خانه های فروریخته و بیش از همه جریان پیاپی انفجارها، ترکیدن بمب ها و شلیک گلوله هایی که صدای مفسّر خبر را می پوشاندند.

در میان این هیاهوی جنگی، ناله ای ضعیف به گوشم رسید. هق هقی دردناک از مردی که مقابل صفحه ی تلویزیون قرار داشت و داشت دستمالی خیس از اشک را گاز می زد و با بغضی شکسته دم گرفته بود: نارنجک ها و موشک های زمین به هوا و بیش از ده هزار مین در هر کیلومتر مربع.

با همدردی تمام نظری به سویش افکندم. تلویزیون همچنان داشت تصاویر اجساد باد کرده و کودکان سوخته و شهری آتش گرفته را نمایش می داد.

مرد فریاد کشید: هزاران کیلو سلاح شیمیایی. هزاران کیلو نارنجک و بارانی از گلوله های کشنده به تعداد دویست پوکه در هر دقیقه. می فهمید یعنی چه؟

گفتم: یقینا ً. این یک کشتار واقعی است.

هرّست انفجار از صفحه ی تلویزیون به گوش می رسید و آسمان آن شهر دور، روشن از گلوله های رسّام و بمب های هوایی شده بود. همچون تار عنکبوتی از جنس گلوله و آتش بازی مردگان.

مرد از شدّت گریه بی حال شد و من با کنیاکی به یاریش شتافتم.

به او گفتم: دلیر باش. دلیر باش. تاثر تو مایه ی افتخار است.

امّا او در حالی که با تشنّج بازویم را گرفته بود و می فشرد به من گفت: سه هزار بمب در هر دقیقه، آن وقت من این وسط چه کاره ام؟

-         پشت آدم می لرزد. شما عضو این سازمان های بشردوستانه هستید؟

مرد جواب داد: خواب دیدی خیر باشد. من یک تاجر اسلحه ام ؛ و با اشاره به صفحه ی تلویزیون با ترشرویی دردناکی گفت:آنجا، آنجا ، آن اسلحه ها را من به آن ها نفروخته ام؛ و هق هق کنان دوباره از حال رفت.

 

(26 مه 1994 روزنامه ی مانیفستو)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

داستانهای اخلاقی

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم گفت: اگر مرا بخوری به نوبه ی خویش خورده خواهی شد. ماهی وقعی ننهاد و او را خورد و خود خورده شد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم گفت: اگر مرا بخوری به نوبه ی خویش خورده خواهی شد. ماهی حق شناسانه دور شد و دیگر هیچ گاه کرمی نخورد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم سکوت اختیار کرد. ماهی او را خورد و خویش خورده شد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: آه چه رنجی که تو راست! مرا از بهر تو کاری هست؟ کرم تمنا کرد: مرا بخور و این احتضار مرا پایان ده. ماهی گفت: نه. مرا سر خورده شدن نیست.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: آه چه رنجی که تو راست! مرا از بهر تو کاری هست؟

-          آری لیکنش اگر بکنی خویشتن عاقبت خورده خواهی شد.

-          فرقی نمی کند. تو را خواهم خورد. مرا توان دیدن رنج تو نیست.

 

کرمی که پیش از آن که خویشتن تله کند، نیکوکرداری بزرگ بود، به قلّاب چسبیده بود که ماهیئی که شهره ی رودخانه بود به بدکنشی از آن جا گذشت. آن دو مدت مدیدی به هم درنگریستند و بعد خطاب به ماهیگیر گفتند: شما در آن فراز آسوده چه می کنید وقتی اینجا در این فرود حوادثی رخ می دهند که گزینشهای سترگ اخلاقی و مسوولیت های دقیقی را در قبال اعتقاد جمع سبب می شوند؟ ماهیگیر به پاسخ این پرسش قلّاب را با تمام اسباب آن کشید و غرغرکنان دورشد: بفرما. یکی هم که می آید اینجا برای ماهیگیری، فورا ً می اندازندش وسط گود سیاست. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

شاه مورو وارد اصطبل شد. روی صورت آبنوسی اش، چشمان خشمناکی می درخشیدند که وحشت بسیاری را در طول جنگ به دشمنان سرایت می دادند. به دو اسب نگریست. یکی سفید و دیگری سیاه و هر دو اصیل و با زیبایی باورنکردنی؛ با دقت آنها را ارزیابی کرد و بعد تصمیمش را گرفت و حرکت کرد به طرف اسب سفید. موضوع از این قرار بود که پس از لحظه ای چند اسب با دو حرکت پرید روی شاه و او را خورد. آخر شاه مورو فراموش کرده بود که شاه شطرنج است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:52  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

مرد در رختخواب سلطنتی اش از خواب برخاست. عطر قهوه که مثل هر روز صبح ،خوانسالار برایش برده بود، او را از رویا بیرون آورده بود. کش و قوسی به تنش داد و پرده های پنجره را نگاه کرد که کیپ بسته شده بودند و گفت: " جوزپّه ! هوا چطور است امروز؟" خوانسالار با احترام تعظیمی کرد: "قربان! موافقید به یادتان بیاورم این میل شماست که تصمیم می گیرد هوا چطور باشد؟" مرد با حالتی حاکی از رنجش گفت:" آهان... دیگر گاهی حتا مسوولیتهای دولتی خودم را هم فراموش می کنم . بله... دستور می دهم امروز هوا.... آفتابی باشد". "فورا ً ترتیب مذاکره با مطبوعات را خواهم داد. قربان ! میل دارید پرده ها باز بشوند؟". " شاید کمی دیگر بخوابم. بعد می روم گلف بازی کنم." " به هر حال فراموش نکنید چتر......"،" چه چیزی را نباید فراموش کنم؟ هان جوزپّه؟" " کلاه را قربان، آفتاب آزاردهنده است". خوانسالار این را گفت و با تعظیمی دیگر خارج شد.

 

برگرفته از کتاب واپسین اشک. انتشارات فلترینلّی. چاپ چهاردهم.۲۰۰۷.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

1977

 

بوئنوس آئرس

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

هم آوایان این تراژدی زنانی زاینده ی فرزندانی اند که تصاویر فرزندان ناپدید شده ی خویش را بر روی دست می افرازند و به گرد هِرَم جلوی مقر صورتی رنگ دولت با همان لجاجتی می گردند و می چرخند که به زیارت پادگان ها و کلانتری ها و کلیساها می روند. آن هم با چشمانی خشک از گریه ی بسیار و نومید از انتظار فراوان ِ کسانی که زمانی بودند و حال دیگر نیستند و کسی چه می داند شاید هنوز هم به هستی خویش ادامه دهند.

-          از خواب بر می خیزم و احساس می کنم زنده است- یکی شان می گوید.همه ی شان می گویند- صبح که می گذرد (امید من) متورم می شود. دوباره در نیمروز برای من می میرد و عصر از نو زنده می شود. باز دوباره ایمان می آورم که باز خواهد گشت و بشقابی برای او روی میز می گذارم. اما او دوباره می میرد و شب هنگام بی هیچ گونه امیدی روی تخت خواب می افتم. باز از خواب بر می خیزم و احساس می کنم زنده است.

 

 

دیوانه شان می خوانند و عموما ً سخنی از ایشان به میان نمی آید. با عادی شدن اوضاع دلار به قیمت متعادل می رسد و مردم هم دوباره اطمینان خاطر پیدا می کنند. شاعران دیوانه محکوم به مرگ می شوند و شاعران معمولی بوسه بر تیغ می زنند و مرتکب مداحی و خفقان می شوند. با همه ی این عادی سازی ها هنوز وزیر اقتصاد به شکار شیر و زرافه در افریقای وحشی مشغول است و ژنرال هایش به شکار کارگران در حومه ی بوئنوس آئرس سرگرم؛ و هنجارهای زبانی نو هم مردم را مجبور می کنند تا دیکتاتوری نظامی را " روند سازماندهی نوین ملی " نامگذاری کنند.

 

 

برگرفته از کتاب یادمان آتش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

1967

بولیوی

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

گلوله ساق پایش را متلاشی می کند. با این حال او همانطور نشسته جنگ را پی می گیرد تا بدان هنگام که تفنگ را از چنگش بیرون می آورند. سربازان بر سر تصاحب ساعت، قمقمه، کمربند و پیپش با هم مشاجره می کنند. افسرهای بسیاری از او بازجویی می کنند. یکی پس از دیگری. " چه " ساکت است و خون از او می رود. دریاسالار " اوگارته چه" ، گرگ بی باک نیروی زمینی و فرمانده ی نیروی دریایی کشوری بدون دریا ، به او دشنام می دهد و او را تهدید می کند. " چه " بر چهره ی او تف می اندازد.

از " لا پاز" فرمان حذف زندانی می رسد. بوران او را می آزارد. " چه " تیرباران می شود. او از خیانت می میرد. کمی پیش از آن که چهل سالش پر شود. دقیقا ً در همان سنی که " زاپاتا " و" ساندینو " می میرند؛ و هر دو نیز به تیرباران و از خیانت.  در دهکده ی " ایگه راس "، ژنرال " بارّینتوس " غنیمت خود را به روزنامه نگاران نمایش می دهد. " چه " دراز کشیده است بر روی یک سکوی رختشویی. پس از رگبار گلوله ها ، این بار فلاش ها او را سوراخ سوراخ می کنند و آخرین چهره ی او را لبخنده ای غمگنانه است و چشمانی که متهم می کنند .

 

 

 

برگرفته از کتاب یادمان آتش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

34- سعادت حقیقی

 

مردی ثروتمند از سن گای خواست تا برای تداوم سعادت خانواده اش جملاتی بنویسد که ایشان بتوانند آنها را چون گنجی نسلانسل نگهداری کنند. باری کاغذ بزرگی به سن گای دادند و او روی آن نوشت: پدر می میرد، فرزند می میرد و نوه هم می میرد. مرد ثروتمند خشمگین شد (وگفت): من از تو خواستم چیزی برای خوشبختی خانواده ام بنویسی. چرا با من چنین شوخی ای می کنی؟ سن گای توضیح داد: من اصلا ً شوخی نمی کنم. اگر پیش از مرگ تو فرزندت بمیرد، این درد بزرگی برای تو خواهد بود و اگر نوه ات پیش از فرزندت بمیرد قلب هردویتان جریحه دار خواهد شد. اما اگر خانواده ات نسل به نسل و به قاعده ای که گفتم بمیرند، این روند طبیعی زندگی خواهد بود و این به گمان من سعادت حقیقی است.

 

35- برخوانی سوترا

 

دهقانی از کاهنی از پیروان تن دای خواست تا برای همسر تازه در گذشته اش سوترا بخواند. وقتی برخوانی به پایان رسید، دهقان پرسید: تو گمان می کنی همسر من هم از این برخوانی سودی خواهد برد؟ کاهن پاسخ داد: قرائت سوترا ( نوعی ) خیرات است و فقط از آن همسر تو نیست و به همه ی موجودات ذی شعور خواهد رسید. دهقان دوباره گفت: گرچه تو می گویی که این برخوانی خیرات و از آن همه ی موجودات است اما بدان که همسر من خیلی ضعیف است و ممکن است دیگران سوء استفاده کنند و سودی را که سهم او می شود از او بربایند. پس آیاتی را تنها برای او بخوان. آفرین! زودتر . کاهن توضیح داد: وقتی یک بودایی می خواهد صدقه بدهد، تبرک ها و خیرات را به همه ی موجودات زنده هبه می کند. دهقان سخن کوتاه کرد: این یک رسم زیباست اما این بار را استثناء قایل شو لطفا ً. چون من یک همسایه دارم که ملاک است و همیشه در حق من گستاخی می کند. برای من فقط همین کافی است که تو او را هم داخل همه ی موجودات ذی شعور بکنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

در وسط آشفتگی، در خانه ی خرد شده از ضربه های تبرش، نرودا دراز کشیده است. مرده از بیماری سرطان و مرده از رنج. مرگ او بسنده ی نرودا بودن نبود. مردی که خیلی جان به در برد و نظامیان اینک اینان  را کشته اند. چیزهایش را. آنها تخت خواب خوشبخت او را پاره کرده اند. میز خوشبختش را شکسته اند. تشکش را دریده اند و کتاب هایش را سوزانده اند. شبخوابش را خرد کرده اند و بطری های رنگارنگش را و ظرفهایش را و قاب هایش را و نیز صدفهایش را. از ساعت دیواری هم پاندول و عقربه هایش را کنده اند و یک چشم از پرتره ی همسرش را هم به ضرب سرنیزه سوراخ کرده اند.

از خانه ی ویرانش که در موج آب و گل غوطه می خورد، شاعر می رود به سوی گورستان. او را گروهی از دوستان صمیمی اش مشایعت می کنند که در راس آنها " ماتیلده اورّوتیا" قرار دارد که شاعر خطاب به او گفته بود: زندگانی آنگاه که تو می زیستی اینسان زیبا بود. مردم از همه سو به گروه اضافه می شوند. گروهی که به رغم کامیونهای نظامی پر از مسلسل چی و نیروهای شهربانی و سربازانی که با موتورسیکلت ها و ماشین هایی ضد گلوله می آیند و می روند ، تا وحشت  و سرسام ایجاد کنند، دیگر شروع کرده به حرکت. از پس هر پنجره دستی بدرودش می کند. از فراز هر مهتابی دستمالی موج می خورد. امروز دوازده روز از کودتا می گذرد. دوازده روز از خفقان و مرگ؛ و برای نخستین بار آواز اینترناسیونال در شیلی به گوش می رسد. آواز اینترناسیونالی بیشتر زیرلبی، به ناله و به هق هق؛ تا این که گروه مشایعت کننده حرکت را می آغازد و حرکت به تظاهرات بدل می شود و مردم که بی واهمه قدم بر می دارند در کوچه های سانتیاگو نعره به آواز می کشند. با تمام وجود خویش و با صدایی رسا. برای مشایعتی شایسته ی نرودا ی شاعر. شاعر آنها. در واپسین سفرش.

 برگرفته از کتاب یادمان آتش.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 جانّی روداری

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

اگر آرلکینو فرمانروای آسمان ها شود

می دانی آن را چگونه خواهد ساخت؟

وصله پینه شده و به صد رنگ

که با پرتوی از نور خورشید

به هم دوخته شده اند.

 

اگر جاندویا وزیر دولت شود

همه چیز را از شکر خواهد ساخت

و درهایی شکلاتی برایشان خواهد گذاشت

 

و اگر پولچینلّا دادفرما شود

چنین چیزی روی خواهد داد

به آن که اندیشه های پلید در سر دارد

یک سر جدید داده خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

32- عصبانیت

 

دانش آموزی از پیروان مکتب ذن رفت پیش بان که ئی و یکی از مشکلات خود را برای او رازگشایی کرد: استاد من قدری خشم مهارناشدنی در وجودم دارم. چگونه می توانم درمانش کنم. بان که ئی گفت: واقعا ً چیز بسیار شگفتی داری. به من نشان بده ببینم چگونه است. شاگرد پاسخ داد: خب... همین طوری که نمی توانم به تو نشانش بدهم. بان که ئی پرسید: کی می توانی به من نشانش بدهی؟ دانش آموز پاسخ داد: زمانی که اصلا ً انتظارش را ندارم بیرون می ریزد. بان که ئی نتیجه گیری کرد: خب پس نباید از فطرت حقیقی تو ناشی شده باشد که اگر بود می توانستی آن را در همه وقت به من بنمایانی. وقتی به دنیا می آمدی آن را نداشتی و والدین تو هم آن را به تو نداده اند. کمی بیشتر بدان بیندیش.

 

33- گودو و امپراتور

 

امپراتور گویوزه ئی، که ذن را در مکتب گودو می آموخت، (روزی) از او پرسید: در ذن، همین ذهن من بوداست. مگر نه؟ گودو پاسخ داد: اگر به تو بگویم آری، تو گمان خواهی کرد فهمیده ای، بی که فهمیده باشی. اگر به تو بگویم نه، کنشی را نفی خواهم کرد که بسیاری آن را به خوبی درک می کنند. روزی دیگر امپراتور از گودو پرسید: انسان روشنایی یافته، پس از مرگ به کجا می رود؟ گودو پاسخ داد: نمی دانم. امپراتور پرسید: چرا نمی دانی؟ گودو پاسخ داد: چون هنوز نمرده ام.  امپراتور پرسش های دیگری در همین زمینه پرسید. سوالاتی که  نمی توانست درکشان کند. اما گودو دستش را به زمین کوفت. گویی بخواهد او را از خواب بیدار کند و امپراتور اینگونه روشنایی یافت. پس از رسیدن به روشنگری، امپراتور احترامی دوچندان به ذن و استاد پیر خود می گذاشت. احترامی که هرگز بدو نگذاشته بود. به طوری که حتا به او اجازه می داد زمستانها در قصر کلاه بر سر بگذارد و وقتی سن او دیگر بیش از هشتاد شده بود و عادت کرده بود در میانه ی درس بخوابد، امپراتور در سکوت به اتاق دیگر می رفت تا استاد محبوبش بتواند از استراحتی که بدنش بدان نیاز داشت لذت ببرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Rodari che firma autografi

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جانّی روداری

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

یادداشت

 

کارهایی هست که باید روزها انجامشان داد. مثل حمام کردن، درس خواندن، بازی کردن و آماده کردن میز غذا برای ناهار.

کارهایی هست که باید شبها انجامشان داد. مثل بستن چشمها، خوابیدن، داشتن رویا هنگام خواب و گوشهایی برای نشنیدن.

کارهایی هم هست که هرگز نباید انجامشان داد. نه شب و نه روز. نه در دریا و نه در خشکی. مثل جنگ.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

30- آموختن خاموشی

 

شاگردان مدرسه ی تن دای حتا پیش از آن که ذن وارد ژاپن شود نیز عادت به تمرین تمرکز داشتند. چهار تن از آنان که دوستانی صمیمی هم بودند، با هم قرار گذاشتند تا هفت روز مراقبه کنند. روز نخست هر چهار نفرشان خاموش ماندند. تمرین تمرکز آنها شروع خوب و امیدوار کننده ای داشت. امّا وقتی شب فرا رسید و چراغ های پیه سوز شروع کردند به پت پت کردن، یکی از شاگردان نتوانست خود را نگاه دارد و به یک خدمتکار گفت : سوی آن چراغ را میزان کن. شاگرد دوم همین که سخن او را شنید شگفت زده گفت: ما نباید حتا یک کلمه هم بر زبان بیاوریم . نفر سوم گفت: شما هر دو احمقید. چرا صحبت کردید؟ و چهارمی گفت: من تنها کسی هستم ( از شما) که ( هیچ) حرفی نزد.

 

31- خواب قیلوله

 

استاد سوئن شاکو، وقتی شصت و یکسال داشت این جهان را ترک گفت و با کاری که در طول زندگی خود کرد ، آموزه های عظیمی  بر جای گذاشت، بسیار غنی تر از همه ی آنچه که استادان ذن ( پیش از او ) بر جای گذاشته بودند. در تمام طول تابستان مریدان او می توانستند در طول روز بخوابند. اما او صبر می کرد تا بقیه بخوابند و حتا یک دقیقه از وقت خودش را هم تلف نمی کرد. وقتی دوازده سال داشت و داشت فلسفه ی تن دای را می آموخت، در یکی از روزهای تابستان، وقتی استادش نبود، هوای دم کرده چنان احساس خستگی اش را تشدید کرد که (بلافاصله) روز زمین دراز کشید و خوابش برد. سه ساعت گذشت و ناگهان از صدای ورود استاد به اتاق از خواب پرید. اما دیگر دیر شده بود. او آنجا در کنار درگاهی در دراز کشیده بود. اما استاد نجواکنان گفت: مرا ببخش. مرا ببخش. و با دقت از روی بدن سوئن رد شد. انگار بخواهد با یک مهمان محترم رفتار کند. از همان روز به بعد بود که دیگر سوئن عصرها را نخوابید.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

28- ارزشمندترین چیز جهان.

 

یکی از دانش آموزان سوزان، استاد چینی ذن، از او پرسید: ارزشمندترین چیز جهان چیست؟ استاد گفت: کلّه ی یک گربه ی مرده. دانش آموز بر پرسش خود پای فشرد که: چرا کلّه ی یک گربه ی مرده ارزشمند ترین چیز جهان است؟ و سوزان پاسخ داد: زیرا هیچ کس نمی تواند بهای آن را بگوید.

 

29- عرق تن کازان.

 

از کازان خواستند تا مراسم تشییع جنازه ی یک دولتمرد شهری را برگزار کند. پیش از آن او هرگز با اشراف و بزرگزادگان برخورد نکرده بود و از این روی عصبی بود. هنگامی که مراسم آغاز شد، کازان به شدت عرق کرده بود. وقتی از شهر بازگشت شاگردانش را به دور خود جمع کرد و پیششان اعتراف کرد که هنوز او واجد شرایط تدریس نشده بوده. زیرا خونسردی اش ، که در معبد دورافتاده اش آن را داشت، در دنیای افراد مشهور کم بود. پس استعفا داد و خود شاگرد یک استاد شد و هشت سال بعد به روشنگری رسید و به نزد شاگردانش بازگشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

26- کشتن

 

روزی گاسان داشت پیروانش را آموزش می داد: آنان که علیه آدمکشی سخن می گویند و دوست دارند زندگی همه ی موجودات ذی شعور تداوم پیدا کند، محق اند. درست این است که ما حیوانات و حشرات را هم حمایت کنیم. اما چه می توان گفت درباره ی آنان که زمان را می کشند و ثروت را به باد می دهند و اقتصاد مردم را نابود می کنند؟ نباید به ایشان انعطاف روا داشت. با این اوصاف چه می توان گفت درباره ی آن که بدون روشنگری به تبلیغ (دین) می پردازد؟ او بودیسم را می کشد.

 

27- در دستان سرنوشت

 

یک جنگجوی ژاپنی، که نامش نوبوناگا بود، تصمیم گرفت به رغم این که شمار سربازانش یک دهم رقیب بودند، به دشمن یورش ببرد. او می دانست پیروز خواهد شد. امّا سربازانش تردید داشتند. در طول عزیمتشان( به سمت میدان نبرد) آنها در یک معبد شینتو توقف کردند. او به مردانش گفت: پس از بازدید از معبد، من سکه ای به آسمان می اندازم. اگر شیر آمد، پیروز می شویم و اگر خط ، شکست خواهیم خورد. زندگی ما در دستان سرنوشت است. نوبوناگا وارد معبد شد و در سکوت به نیایش پرداخت. (اندکی بعد) خارج شد و سکه را به آسمان انداخت. شیر آمد. سربازانش آنقدر دلیر شدند که جنگ را بدون مشکل چندانی به پایان رساندند و پیروز شدند. پس از جنگ، دستیار نوبوناگا به او گفت: هیچ کس نمی تواند سرنوشت را دگرگون کند. نوبوناگا گفت: درست است؛ و سکه ای را نشان داد که دو سویش شیر بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گوریل " بروجانمی "

 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

این جانور میمونی است بزرگ و عضلانی و طبعا ً تنبل و آرام که پیوسته در معرض پرسش از سوی دو پرنده ی کوچک قرار دارد که نام یکی" جانمی چه زوری" است؛ که خود پرنده ای است سبزرنگ که برفراز سرگوریل پرواز و مدام در گوشش تکرار می کند: جانمی! چه زوری! گوریل! حقّا که تو بهترینی. برو گوریل! که تو قادری همه را نقش بر زمین کنی. برو که آن شخص دارد پشت سر تو به ریشت می خندد. برو که آن یکی چهره ای دارد که چندان برای من خوشایند نیست. برو وگرنه او از تو سبقت می گیرد. برو که خودت را به آن یکی نشان بدهی. برو که برای تو هیچ کس اهمیتی ندارد.

اندکی بعد از پخش این موسیقی ، گوریل به راه می افتد و دعوا می کند و می بُرّد و می زند و ویران و خرد و تکّه تکّه و تهدید می کند و سرانجام خسته و درب و داغان با یک جفت بادمجان زیر دو چشم می افتد و آن پرنده هم پرواز کنان ، همانجا باقی می ماند. البته تا وقتی این " جانمی چه زوری" روی کلّه ی جانور لمیده، گوریل آرام و قرار ندارد و کارش حمله و دعوا و زد وخورد است و مدام دارد سلامتی خودش را به خطر می اندازد . فقط  وقتی می تواند از این فلاکت خلاص شود که پرنده ی دیگر سر برسد. یعنی همان "جانمی چه خری" . "جانمی چه خری"، "جانمی چه زوری" را از روی کلّه ی گوریل می راند و خودش شروع می کند به تکرار این گفته که:

جانمی! چقدر زدن توی سر ضعیف تر از خود عالی است. حقّا که خیلی خری. جانمی چه چهره ی دلپسندی. جانمی جان! چه می خواهی رو کنی؟ جانمی چه آفتابی.

پس گوریل آرام می گیرد. چماقش را سر جایش می گذارد و پس از لحظه ای دوباره لبخند به لبش می نشیند و گرچه این لبخند از آن یک گوریل است ، اما زیاد هم بدک نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

24- مرد نادان

 

دو استاد ذن، دایگو و گودو، دعوت شده بودند تا با مرد بزرگی دیدار کنند. گودو به محض رسیدن نزد آن مرد ، به او گفت: تو ذاتا ً آدم باهوشی هستی و استعداد بالفطره ای برای یادگیری ذن داری. امّا دایگو گفت: عجبا! چرا داری تملق این نادان را می گویی؟ او یک مرد(بزرگ) است. امّا از ذن هیچ نمی داند. این گونه بود که آن مرد به عوض این که برای گودو معبدی بسازد، برای دایگو ساخت و خود نیز به آموختن ذن در محضر او پرداخت.

 

25- فرزندان استاد شما

 

یامائوکا تسشوا، یکی از آموزگاران (مونث) امپراتور بود. او همچنین استاد شمشیرزنی و یکی از دانش آموزان اصیل مکتب ذن هم بود. خانه ی او پناهگاه ولگردان بود. او تنها یک دست لباس داشت. زیرا آنها نمی گذاشتند او از فقر رهایی یابد. امپراتور وقتی فهمید لباس او چقدر مندرس شده کمی پول به او داد تا برای خودش لباس های نوی بخرد. امّا دفعه ی بعد هم یامائوکا با همان لباس قدیمی در حضور امپراتور ظاهر شد. امپراتور پرسید: یامائوکا! با پول لباس های نو چه کردی؟ و یا مائوکا توضیح داد: فرزندان استادتان را لباس پوشاندم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:39  توسط مهدی فتوحی  | 

 

22- دوستان راستین

 

خیلی وقت پیش، در چین، دو دوست بودند. یکی شان نوازنده ی چیره دست چنگ بود و دیگری  نیوشایی ماهر. وقتی اولی می نواخت و از کوه ها ترانه سر می داد، دومی می گفت: انگار کوه روبرویم باشد، من دارم می بینمش. وقتی اولی به یاد جویبار می نواخت. نیوشا بی درنگ می گفت: من دارم صدای آبی را که جریان می یابد، می شنوم. امّا نیوشا بیمار شد و مرد. دوست نخست تارهای چنگ خود را پاره کرد و دیگر هیچ وقت ننواخت. از همان وقت بود که پاره کردن تارهای چنگ همچون نمادی از دوستی راستین انگاشته شد.

 

 

 

 

23- زمان مرگ

 

ای کی یو، استاد ذن، حتا در کودکی نیز، بسیار باهوش بود. استاد او فنجان چای ارزشمندی داشت. یک شیئ عتیقه و کمیاب. بدبختانه ، ای کی یو، این فنجان را شکست و بابت آن بسیار هم متاثر شد . اما همین که صدای پای استاد را شنید، تکه های فنجان را پشتش پنهان کرد و وقتی استاد ظاهر شد، از او پرسید: چرا مردم باید بمیرند؟ پیرمرد توضیح داد: این (یک امر) طبیعی است. هر چیزی باید بمیرد و تا زمانی هم که برایش مقدر شده باید بماند و زندگی کند. ای کی یو فنجان شکسته را نشان داد و گفت: زمان مرگ فنجان تو هم فرا رسیده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

21- آن که کار نکند، غذا هم نمی خورد.

 

هی کو یو، استاد چینی ذن، حتا در سن هشتاد سالگی هم عادت کارکردن پا به پای شاگردانش را (کنار نگذاشته و) در خویش حفظ کرده بود. با آنان باغچه را مرتب می کرد و زمین را وجین و شاخه های درختان را هرس می کرد . شاگردانش دوست نداشتند استاد پیرشان زیاد خودش را خسته کند. امّا می دانستند که توصیه ی به او درباره ی این که دست از کار بکشد هم بی فایده است. به همین خاطر ابزارش را پنهان کردند. امّا آن روز استاد غذا نخورد. حتا فردا و پس فردایش هم او غذا نخورد. شاگردانش گمان کردند: شاید عصبانی شده از این که ابزارش را پنهان کرده ایم. بهتر است آن ها را بگذاریم جای اولشان؛ و چنین کردند و استاد از همان روز شروع کرد به کار و مثل قبل غذا خورد. شب هنگام به آنها آموخت: آن که کار نکند، غذا هم نمی خورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

20- گردش نیمه شبانه

 

سِن گای ، استاد ذن، تمرین تمرکز بسیاری از شاگردان را نظارت می کرد. یکی از این شاگردان، شب ها بر می خواست، از دیوار معبد بالا می رفت و می پرید بیرون و می رفت به شهر برای خوش گذرانی. شبی سِن گای ، هنگامی که داشت به خوابگاهها سرک می کشید، بر غیبت آن شاگرد آگاه شد و چهارپایه ی بزرگی را هم پیدا کرد که او از آن استفاده کرده بود برای بالا رفتن از دیوار. سن گای چهار پایه را برداشت و خودش در پای دیوار ایستاد. به طوری که وقتی شاگرد بازگشت، پایش را روی سر استاد گذاشت و پرید توی باغ.( در آغاز ) او درست نفهمید چه شده. فقط وحشت کرده بود. سن گای (رو کرد) به او و گفت: صبح زود هوا سرد است. مراقب باش سرما نخوری؛ شاگرد دیگر شب ها از معبد خارج نشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

19- تنها یک لبخند در طول حیات

 

تا واپسین روزی که " موکوجن" از این خاک رخت بربست هیچ کس نفهمید او می تواند لبخند هم بزند. وقتی ساعت (مرگ) او زنگ زد، به مریدانش گفت: شما بیش از ده سال با من بوده اید. حال تفسیر واقعی تان را از ذن به من نشان بدهید. آن که بتواند شفاف تر از بقیه ذن را بیان کند، تالی من خواهد بود و جبّه و پیاله ی من بدو خواهد رسید. همه به چهره ی خشک " موکوجن" خیره شدند. امّا کسی پاسخ نداد." اِن چو" ، مریدی از مریدان او که مدت مدیدی را با استاد خود گذرانده بود به بستر او نزدیک شد. (دست دراز کرد) و از چند سانتی متری فنجان داروی او را بلند کرد و نگاه داشت. این پاسخ او به فرمان استاد بود. چهره ی استاد همچنان خشک باقی ماند و پرسید: این همه ی آن چیزی بود که تو آموختی؟ " اِن چو" دست خود را کنار کشید و فنجان همچنان در جای خود باقی ماند. لبخندی چهره ی استاد را روشن کرد و به اِن چو گفت: تو ده سالی را با من کار کردی و هنوز همه ی وجود مرا ندیده ای . بگیر که جبّه و پیاله ی من از آن تو خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

18- آوای خوشبختی

 

پس از مرگ " بان که ئی" ، کوری که در کنار معبد استاد زندگی می کرد، به دوستی گفت: از زمانی که من کور شده ام ، دیگر نمی توانم چهره ی اشخاص را ببینم و به همین دلیل باید شخصیت شان را از صدایشان قضاوت کنم. بیشتر اوقات وقتی می شنوم کسی خوشبختی و موفقیت شخص دیگری را به او تبریک می گوید، سایه ی پنهانی از حسادت را (در گفتار او) درک می کنم یا وقتی کسی از فلاکت دیگران افسوس می خورد ،احساس رضایت او را حس می کنم که در واقع راضی است که خودش در دنیای خود هنوز امکان پول درآوردن را دارد. صدای " بان که ئی" امّا از همان بار نخست که شنیدم همیشه صادقانه بود. وقتی خوشبختی را ابراز می کرد، من چیزی جز خوشبختی نمی شنیدم و وقتی از رنج می گفت، رنج تنها احساسی بود که از کلامش حس می کردم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

16- یک قطره آب

 

یکی از استادان ذن که نامش "جی سان" بود، از جوان دانش آموزی خواست تا سطلی آب برای خنک کردن آب حمام برایش بیاورد. دانش آموز آب را آورد و پس از خنک کردن آب حمام، اندک آبی را که در سطل مانده بود، روی زمین ریخت. استاد فریاد زد: احمق! چرا باقیمانده ی آب را به گیاهان ندادی؟ تو به چه حقی در مصرف حتا قطره ای آب در این معبد اسراف می کنی؟ در آن لحظه بود که جوان دانش آموز به ذن رسید و نام خود را به " تِه کی سوئی" به معنای قطره ای آب تغییر داد.

 

17-  راه حقیقی

 

درست پیش از این که نیناکاوا بمیرد، ملاقاتی کرد با استاد ذن " ای کی یو". ای کی یو از او پرسید: آیا من باید تو را راهنمایی کنم؟ نیناکاوا پاسخ داد: من تنها آمده ام اینجا و تنها هم خواهم رفت. تو چه کمکی می توانی به من بکنی؟ ای کی یو پاسخ داد: اشتباه تو در اینجاست که در واقع امر گمان می کنی می آیی و می روی. بگذار من راهی را به تو بنمایانم که در آن رفت و آمدی نیست؛ و با همین واژگان ای کی یو راهی را با وضوح تمام به او نمایاند که باعث شد نیناکاوا لبخندی بزند و(آرام) جان دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

15- ذن در همه دم.

 

دانش آموزان مکتب ذن پیش از آن که بتوانند تجربیات زندگی خویش را آموزش دهند، باید ده سالی را با استادان خود بگذرانند. روزی نان این رخصت داد تا با " تِنو " دیداری کند که توانسته بود از پس گذراندن تمرین های عادی ذن به رتبه ی استادی ارتقاء پیدا کند. آن روز  بارانی بود و به همین خاطر تنو صندل چوبی و چتر با خود همراه داشت. پس از گفتن درودی، نان این رو به او گفت: گمان می کنم تو صندل هایت را در آستانه ی در درآوردی. می خواهم بدانم چترت را در سمت راست صندل ها گذاشته ای یا سمت چپ آنها؟ تنو پریشان خاطر شد و نتوانست بی درنگ به پرسش پاسخ بدهد و این گونه نتیجه گیری کرد که هنوز نمی تواند ذن را در همه ی لحظات همراه خویش داشته باشد. شاگرد نان این شد و شش سالی را در محضر او برای تکمیل ذن و داشتن آن در همه ی اوقات خود شاگردی کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

13- ذهن سنگی

 

هوجن، استاد چینی مکتب ذن، همه عمر در معبد کوچکی در بیرون شهر زندگی می کرد. روزی چهار راهب دوره گرد آمدند و از او اجازه خواستند تا آتشی را ، در حیاط معبد بیفروزند تا گرم شوند. داشتند چوب جمع می کردند که هوجن شنید بحثی بینشان درباره ی ذهنیت و عینیت در گرفته. نزد آنها رفت و گفت: این یک تکه سنگ بزرگ است. به نظر شما این درون یا بیرون ذهن شماست؟ یکی از راهبان پاسخ داد: از منظر بودیسم هر چیزی عینیتی در فکرآدمی است؛  به همین دلیل من می گویم که سنگ در ذهن من است. هوجن تصریح کرد: پس باید در سرت احساس سنگینی زیادی بکنی. زیرا داری با چنین سنگی در ذهن سیر آفاق و انفس می کنی.

 

14- تناسب کامل

 

سِن نو ریکیو، استاد هنر آیینی چای، می خواست سبد گلی را روی ستونی بیاویزد. از نجّاری خواست تا یاری اش کند و با گفتن کمی بالاتر ، کمی پایین تر، کمی چپ و کمی راست تر هدایتش می کرد تا او مکان درست نصب سبد را بیابد و سرانجام (رضایت داد) و گفت: این طور خوب است. نجّار برای این که استاد را بیازماید نقطه ای را نشان داد و بعد وانمود کرد آن را فراموش کرده :  جای درستش این جا بود ؟ نکند این جا بود؟ یا این جا؟ و پرسش کنان نقاط مختلفی از ستون را نشان می داد. ولی استاد هنر آیینی چای، چنان دقت تناسبی در کارش داشت که تا نجّار به نقطه ی گزین شده ی قبل برنگشت، رضایت نداد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:15  توسط مهدی فتوحی  | 

 

9- نور تو می تواند خاموش شود.

 

یکی از دانش آموزان تن دای، مدرسه ی فلسفی بودیسم، به عنوان شاگرد به مکتب ذن ِ گاسان رفت. چند سال بعد وقتی داشت از آنجا می رفت، گاسان به او چنین نصیحت کرد: مطالعه ی واقعیت های نظری شیوه ای است مفید برای گردآوری مواد لازم برای تبلیغ آیین بودا. ولی به خاطر داشته باش که اگر مدام مدیتیشن نکنی، نور واقعیت تو می تواند خاموش شود.

 

10- معبد خاموش

 

شوییچی استاد ذن و تابان از نور روشنگری، مردی بود از یک چشم نابینا و در معبد توفوکو به مریدان خود آموزش می داد. روز و شب ، سکوت بر آن معبد حکمفرما بود و هیچ صدایی از آن شنیده نمی شد. استاد حتا برخوانی متون سوترا را هم قدغن کرده بود و شاگردان نمی بایست جز تمرکز کار دیگری می کردند. وقتی استاد مُرد، همسایه ی پیر مکتب، صدای تک زنگ زنگوله ای و (در پی آن) نغمه ی یکنواخت سوترا را شنید و دریافت شوییچی مرده است.

11- سرکه ی توسویی

 

توسویی، استاد ذنی بود که قانون معابد را وانهاد تا زیر پلی با گدایان روزگار بگذراند و وقتی داشت پیر فرتوتی می شد، دوستی به او کمک کرد تا بدون گدایی خرج زندگی اش را دربیاورد. او به توسویی آموخت تا بتواند سرکه ی برنج درست کند و توسویی، تا هنگام مرگ این پیشه را ادامه داد. (روزی) یکی از گدایان وقتی دید او دارد سرکه ی برنج درست می کند تمثالی از بودا را به او داد. توسویی آن را به دیوار کلبه ی خود آویخت و کاغذی پیش آن نهاد که روی آن نوشته شده بود:

ای آمیدا بودا! این اتاق، خیلی کوچک و تنگ و دشوار است و من تنها می توانم تو را موقتا ً اینجا بگذارم. ولی با این همه گمان مبر که از تو خواهم خواست تا مرا در بهشت خود باز به دنیا آوری.

 

12- آن که می بخشد باید سپاسگزار باشد.

 

وقتی که سه ئی سِتزو ، استاد اِنگاکو در کاماکورا بود، در یک موقعیت خاص احتیاج به مکانی بزرگتر( برای درس) پیدا کرد. زیرا جایی که او در آنجا درس می داد دیگر خیلی شلوغ شده بود. اومِتزو سه ئی به ئی، بازرگانی اهل اِدو تصمیم گرفت تا پانصد سکه ی زر که آن وقت ها به آن ریو می گفتند، به او هبه کند تا او با آن مدرسه ی بهتری بسازد و این دستمایه را به نزد استاد برد. سه ئی ستزو گفت: عالی است. آن را می پذیرم. اومِتزو بدره ی زر را بدو بخشید. ولی از رفتار استاد چندان خوشش نیامد. در آن زمان تنها با سه ریو می توانستی به مدت یکسال زندگی کنی و در آن بدره پانصد ریو بود و بازرگان حتا یک تشکر خشک وخالی هم از زبان استاد نشنید. اومتزو تصریح کرد: در آن بدره پانصد ریو هست. سه ئی ستزو پاسخ داد: قبلا ً هم گفتی. اومتزو گفت: حتا اگر یک بازرگان متموّل هم باشی باز هم پانصد ریو برایت پول کلانی است. سه ئی ستزو پرسید: می خواهی از تو سپاسگزاری کنم؟ اومتزو پاسخ داد: گمان کنم لازم باشد بکنید. سه ئی ستزو گفت: برای چه؟ آن که می بخشد باید سپاسگزار باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:52  توسط مهدی فتوحی  | 

 

7- باران گل

 

سوب هوتی مریدی از مریدان بودا بود و توان درک قدرت خلاء را داشت. دیدگاهی که معتقد است هیچ موجود است اگر در ارتباط ذهنی و عینی قرار نگیرد. روزی سوب هوتی، در یکی از حالات روحی خلاء متعالی، زیر درختی نشسته بود. گلها شروع کرده بودند به باریدن در اطراف او. خدایان با او به نجوا نشستند: ما تو را به خاطر گفتمانت در باب خلاء می ستاییم. سوب هوتی گفت: اما من چیزی از خلاء نگفتم. خدایان پاسخ دادند: تو چیزی از خلاء نگفتی و ما نیز خلاء را نشنیدیم و این خلاء واقعی است؛ و شکوفه ها همچون باران بر سر او می باریدند.

 

8- ذن جوشو

 

جوشو تمرین ذن را وقتی 60 سال داشت آغازید و تا 80 سالگی ادامه داد تا این که توانست به ذن دست یابد و از سن 80 سالگی تا وقتی که به سن 120 رسیده بود آن را آموزش می داد. روزی دانش آموزی از وی پرسید: وقتی در ذهن من هیچ نیست، من چه باید بکنم؟ جوشو پاسخ داد: دورش بینداز. شاگرد مصرّانه پرسید: ولی وقتی چیزی نیست چطور دورش بیندازم؟ جوشو گفت: خب آن را ایجاد کن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:21  توسط مهدی فتوحی  | 

 

5- در گنجخانه ی خویش را بگشا.

 

دایجو در چین با استاد بازو ملاقات کرد. بازو از او پرسید: به دنبال چه می گردی؟ دایجو پاسخ داد: روشنگری. بازو پرسید: تو که گنجخانه ی خویش را داری پس دیگر چرا در پی آن می گردی؟ دایجو پرسید: گنجخانه ی من کجاست؟ بازو پاسخ داد: همان جا که می پرسی گنجخانه ات کجاست. دایجو ( با این پاسخ به ناگاه) روشنایی یافت و از آن لحظه به بعد پیوسته دوستانش را ترغیب می کرد: در گنجخانه ی خویش را بگشایید و از گنج هایتان استفاده کنید.

 

6- همه چیز بهترین است.

 

بان زان در حین قدم زدن در یک بازار به گفتگوی یک قصاب و مشتری اش دقیق شد. مشتری گفت: بهترین گوشتی را که داری به من بده. قصاب گفت: در دکّه ی من همه چیز بهترین است. اینجا گوشتی پیدا نمی کنی که بهترین نباشد؛ و با این کلام بان زان روشنایی یافت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

2- اگر عشق می ورزی ، بی پرده بورز.

 

بیست راهب و یک راهبه، که نامش اِشون بود، داشتند با یک استاد مسلّم ذن، تمرین تمرکز می کردند؛ به رغم سر تراشیده و لباس پوشیده ی اِشون، او هنوز هم دلربا بود. به گونه ای که راهبان دیگر، پنهان از چشم او داشتند بدو دل می باختند. تا این که یکی از راهبان نامه ی عاشقانه ای به او نوشت و اصرار کرد تا او را تنها ملاقات کند. اِشون پاسخ او را نداد. روز بعد، وقتی استاد درس خود را به مریدانش داد، در پایان مجلس، اِشون برخاست و رو کرد به آن که به او نامه نوشته بود و گفت: اگر به راستی مرا دوست می داری بیا و فوراً مرا در آغوش بگیر.

 

 

3- اطلاعیه

 

تان زان در واپسین روز زندگی اش 60 کارت پستال نوشت و یکی از دستیارارنش را مامور کرد تا آن ها را پست کند و بعد مرد. روی کارت ها نوشته شده بود:

من دارم از این دنیا می روم. این آخرین اطلاعیه ی من بود.

تان زان.

27 ژولای 1892

 

4- جاده ی گِلی

 

روزی تان زان و اِکیدو داشتند با هم در جاده ای گلی قدم می زدند. بارانی سیل آسا می بارید. پس از یک پیچ به دختری زیبا برخوردند که کیمونو پوشیده بود و شال ابریشمی به گردن انداخته بود و نمی توانست از خیابان بگذرد. تان زان بی درنگ گفت: بیا دخترجان؛ و فورا ً او را بغل کرد و برد به آن سوی چالاب. اِکیدو چیزی نگفت؛ آنها تمام عصر را همان طور راه رفتند تا بتوانند معبدی بیابند برای گذران شب. اینجا بود که اِکیدو دیگر نتوانست خودداری کند و به تان زان گفت: روا نیست ما راهبان به زنان نزدیک شویم و بیشتر و بسیار بیشتر از آن ها به دختران زیبا و جوان. خطر دارد. شما چرا این کار را کردید؟ تان زان گفت: من آن دخترک را همان پایین جا گذاشتم. تو هنوز داری او را با خودت حمل می کنی؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1- یک فنجان چای

 

روزی " نان- این" ، استاد ژاپنی ذن، در دوره ی میجی ( 1868-1912)، پذیرفت تا با استاد دانشگاهی ملاقات کند که به سراغ او رفته بود تا با او درباره ی ذن مصاحبه ای بکند. " نان- این " برای او چای آماده کرد و فنجان چایش را پر کرد و آنقدر این کار را ادامه داد تا چای از فنجان سرریز کرد. استاد دانشگاه که لبریز شدن و فروریختن چای را از فنجان می دید، نتوانست خودداری کند و گفت: فنجان پر شده است. دیگر چیزی در آن جای نمی گیرد. " نان- این" گفت: درست مثل همین فنجان، تو هم سرشار از اعتقادات و پیشداوری ها هستی. من چگونه می توانم برای تو توضیح بدهم ذن چیست وقتی تو پیشتر فنجانت را خالی نکرده باشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:32  توسط مهدی فتوحی  | 

           

 نوشته ی لوییجی پیراندلّو

 

                 

 ترجمه ی ملینا گل بوداغیانس- مهدی فتوحی

 

 

 

 

  افسانه ی روباه

 

به خاطر قطعه داستان كوتاهی كه قبلا ً خوانده بودمش این بدگمانی در من به وجود آمده بود كه چرا اینجا و آنجا در برخی حكایت های كنایی ِ برخی اخلاق گرایان، پیوسته باید جای پایی از روباه وجود داشته باشد. پس از اندكی تامل و بازخوانی تقریبا ً تمامی این گونه حكایات تا اواخر دوران معاصر، دریافتم كه این داستان ها چه در نثر و چه در نظم مدام تكرار می شوند. پیش خودم اینطور استنتاج كردم كه چه می شود اگر من روباه را متهم كنم؟

و هنوز از شر این بدگمانی خلاصی نیافته بودم كه، نمی دانم چطور شد شك دیگری در جانم رسوخ كرد كه: باید درباره ی روباه یا همان استاد رناردو ، آنگونه كه اخلاق گرایان دوست دارند بنامندش، نوشته های اصیلی وجود داشته باشد.

اینگونه بود كه بدون در دست داشتن هیچ نشانی دقیقی، با جدیت تمام شروع كردم به جستجوی آن ها . غار ها و صخره ها و بزنگاه ها را جُستم. دشتها و شكاف ها و كمین گاهها و حتا تنه های صد ها ساله ی درختان را نیز گشتم. ولی هیچ نتیجه ای حاصلم نشد. سالهای بسیاری گذشت و من به نوبه ی خود توانستم بیاموزم كه در كمال اندوه باید آدم ها و زندگی را جور دیگری دید. دیگر توجهی به آن قبیل داستان ها نداشتم، تا این كه یك روز صبح به سرم زد بزنگاهی را كه  استاد رناردو داستان هایش را در آنجا پنهان كرده ، كشف كنم و دریافتم این بزنگاه دردرون من است. هرچند من هیچ گاه به آن نیندیشیده بودم.آری، در درون من. در ذهنم، بزنگاهی كه آدمی باكینه هایش و اقبال با فلاكتش توانسته بود مرا با آن آشنا كند.

اكنون مفتخرم در اینجا حكایتی را ارائه كنم بر پایه ی گفتگو. امیدوارم دیگران بتوانند در این حكایت فروغی را ببینند كه نویسنده اش از تماشای آن عاجز است.  

 

 

اشخاص گفتگو:

 

من( رناردو)

یكی از همسایه هایم

 

 

همسایه:

بله استاد رناردو! از روز روشن تر است كه در میان ما حیوانات آزاد، سرور كائنات،عالیجناب .....

استاد رناردو:

آرام تر صحبت كنید. دوست عزیز!

همسایه:

برای چه دارید می خندید؟ استاد رناردو!

استاد رناردو:

می خندم؟ كه گفته؟ من دارم به این موضوع فكر می كنم كه این مفهوم آزادی و سروری كائنات مرضی است كه میان همه ی ساكنان و موجودات روی زمین شیوع یافته است. كمی پیش از این كه شما به اینجا بیایید من داشتم به صحبت دو پرنده ای گوش می دادم كه روی آن درخت نشسته بودند و داشتند آوازخوانان كارهایی را كه خداوند در حقشان انجام داده ، بر می شمردند . با این حال بر این نكته پای می فشردند كه آنها سروران مطلق كائناتند. این  كمابیش همان گفته ی آدمیانی است كه روی زمین ساكن اند. اما آدمها سخنان دیگری هم  می گویند و كارهای دیگری هم انجام می دهند كه نه پرندگان قادرند به آنها بیندیشند و عمل كنند و نه ما حیوانات.

همسایه:

چطور مگراستاد رناردو! آیا شما درصدد نفی این موضوعید؟

استاد رناردو:

نه، دوست عزیز! من هرگز هیچ چیزی را نفی نمی كنم. بلكه می گویم كه همواره حق با شماست. با این حال در كمال ادب به شما می گویم كه من جور دیگری به قضیه فكر می كنم. بس است. اما بگو ببینم آیا این داستان سروری كائنات بین شما حیوانات هم پخش شده است؟ البته من خودم را خدمتكار فروتن شما می دانم و بس.

همسایه:

منظورتان این است كه ما باید حس افسانه پردازی را در خودمان زنده نگه داریم؟ آن هم در پاسخ به یاوه هایی كه آدمیان، بر ضد ما، از خودشان در می آورند؟

استادرناردو:

بله، داستان ، دوست من ! اما نه علیه آدم ها، بلكه علیه حیوانات. چون اگر چنین چیزی رواج  می داشت، تاكنون ما متوجه نقص هایمان شده و به اصلاح آنها پرداخته بودیم.

 

همسایه:

احسنت . جناب معلّم اخلاق! حالا دیگر شما هم با آن دسته از حیوانات كه به خاطر خودشیرینی همخانه ی آدمیان شده اند و با آن ها جنگ و خونریزی راه می اندازند، همصدا شده اید؟ تبریك عرض می كنم. تبریك .

 

استاد رناردو:

من ازدست شما دلخور نمی شوم. دوست عزیز! چون شما فكرمی كنید كه آدم ها در داستان هایشان از ما به بدی یاد می كنند. زهی خیال باطل! آخر آنها با آن كلّه ی زیبایشان ما را وادار به تفكر كرده اند. آنها حتّا كلمات خودشان را هم در دهان ما گذاشته اند. هرچند این كارشان فقط برای برائت از جهل و فساد بوده است. بگذارید قضیه را با ذكر یك مثال برایتان بشكافم. تصوّر بكنید اگر یك قصّه نویس یك خررا وادار كند تا مثل یك آدم ابله صحبت كند، آیا می توان اینطور استدلال كرد كه آن آدم ابله، خر شده است؟ یا بهتر است این طور بیندیشیم كه آن خر، آدم شده است ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 16:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

(واقعیّت وحشتناکی درباره ی جرج بوش)

 

استفانو بنّی

 

 

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

 

زمینیان عزیز!

پس از رویداد عراق و توفان کاترینا، گمان می کردم دیگر به کُنه قضایا پی برده باشید. باری، زمان، زمان نقاب برکندن است. شما مرا به نام جرج دبلیو بوش می شناسید. امّا این نام حقیقی من نیست. کمی به آنچه من در طی این چند سال اخیر انجام داده ام، بیندیشید. من هرگز به ملّتم خدمتی نکردم و فقط در جهت سودرسانی به صاحبان شرکت های نفتی و تاجران اسلحه و میلیاردرهای هزارچهره گام برداشتم. من انتخابات ریاست جمهوری را با نیرنگ های حقیرانه پیروز شدم. من امریکا را مملو از فقیر کردم. من تعداد زندانیان را به ده برابر افزایش دادم و تروریست ها را هم چندین برابر کردم. من عراق را به بهانه ی سلاح هسته ای، که وجود خارجی نداشت، به زور تصرف کردم؛ و حتّا موفق هم نشدم در جنگ پیروز شوم؛ و ما آنجائیم. دزدکی و پنهان در سنگر. حتّا انگشتمان را هم تکان نمی دهیم و عراقیان دسته دسته قتل عام می شوند. با این وجود ما هرگز ژنرالی را عزل نکرده ایم و هرگز استراتژیمان را تغییر نداده ایم و نپذیرفته ایم که اشتباه کرده ایم. چون من اینگونه می پسندم. ای زمینیان!

ومن به بازی گلف در زمینم مشغولم، وقتی تفنگداران دریایی ، تضعیف شده و عصبی به سوی شهروندان و روزنامه نگاران و ماموران ایتالیایی آتش می گشایند؛ و من به بازی گلف در زمینم مشغولم، وقتی دانشمندان اعلام می کنند که توفانی بی سابقه دارد سواحل ایالات متحده را در هم می کوبد و من حتّا از تعطیلاتم باز نمی گردم و حتّا یک سرباز اضافی هم به محل نمی فرستم. حتّا سد ها را هم معاینه نمی کنم و فقط می گویم: هر که پول دارد، بگریزد و اگر شد برود به تاهیتی؛ و وقتی آب یکی از زیباترین شهرهای امریکا را در خود غرق می کند، می گویم: به سوی شغالان شلیک کنید، آن گاه همه چیز در سطح آب شناور خواهد شد؛ و پنج روز آن جا را به خود وا می نهم تا کاملا ً در هاویه ی کمک ها غرق شود؛ و وقتی همه ی دنیا از اثر گلخانه ای صحبت می کنند، من موافقت خود را با روسای شرکت های نفتی  برای سوراخ کردن لایه ی اوزون در آلاسکا ابراز می کنم. شرکت های چندملیتی من جنگل های آمازون را از بین می برند و من می گویم: دانشمندان، آشوب طلبانی مابون ومتمایل به تروریسم هستند. دیگر حتا سنا و مطبوعات امریکا را هم فریب می دهم. لعنت بر شما! هنوز نفهمیده اید من کیستم؟ نام من جرج دبلیو بوش نیست. بلکه" گورگوس وارواگ بوستارشوک" است و از سیاره ی " خدانگهدارم " آمده ام. سیاره ای ارتشمدار، نکبت و شرور از کهکشان راه شیری. من از سوی خداوند قادرم " اکتان" که مورد لعنو نفرین شما قرار گرفته، ماموریت یافته ام. وظیفه ی من تخریب سیاره ی زمین است و من، روزی از پس روزدیگر با دقّّت تمام مشغول انجام کار خود هستم. باور نمی کنید؟ به! پس خوب فکر کنید ببینید از وقتی من رییس جمهور شده ام، چقدر خون ریخته شده و وضع زندگی در ایالات متحده و جهان چقدر بدتر شده است. قطعا ً همه ی این افتخار از آن من نیست . زیرا ویرانگران و قاتلان دیگری هم در این ماجرا دست دارند. امّا بی کفایتی ، پررویی و شایستگی مهلک من برای ویرانگری و عدم درک گفتگو، ساختن و برقراری صلح، همه شان را پیش می راند. این من هستم که دشمن شماره ی یک شما و مادر همه ی سیه روزی ها ی کهکشانی محسوب می شوم. امّا شما کس دیگری را مسوول این کار می شناسید. شخصی با نام" اوبی اوآن اسامه بن لادن" . البته اسامه یکی از دوستان خوب من است. ولی او فقط یک زمینی حقیر باقی مانده. با این حال دوبیگانه ی دیگر هم با من مامور سیاره ی شمایند. یکی از آنها با نام " مانیوس برلامردوس لانیا لانیا " کلّه تُنُک ِ سیاره ی" پکونیا " است. یک نژادپرست بی شعور جیب بر و دروغگوی بزرگ کهکشان. به او هم همراه من ماموریت داده اند. البته او مشاور من نیست. بلکه چاشت و عصرانه ی من است که توانسته به طرز معجزه آسایی از دستم بگریزد و موفق هم شده تا در یک انتخابات، سمت ریاست مجلس یک کشور پست را به دست آورد. نام نفر سوم را نمی توانم بیاورم. نه او" لوتواک" نیست. حتاّاگر در بین مردم چنین شایعه ای رواج داشته باشد. امّا حالا که طرح من دارد به موفقیّت دست می یابد، می توانم رازم را بر شما آشکار کنم. من همه ی سعی خودم را خواهم کرد تا بتوانم از امضای پروتوکل کیوتو برای ممانعت از سوراخ کردن جهان خودداری کنم. چه اهمیتی دارد که توفان چندین هزار تن از این سیاهان گدا را از بین ببرد. زیرا وزوز" ام تی وی" و کالین پاول در اختیار ماست. آری من به خوش خدمتی ام به روسای شرکت های نفتی و تاجران اسلحه ادامه خواهم داد و آخرین جنگ احتمالی را برپا خواهم کرد و در عوض این که نگران کشورم باشم که باز به دوران کوکلوکس کلان ها بازگشته، به تهدید خود برای ویرانگری ادامه خواهم داد . آری من به بازی گلف خود و گام برداشتنم همچون جان وین ادامه خواهم داد. حتا اگر علت راه رفتن جهشی ام سوارشدن بر پشت اسب های وحشی نباشد، بلکه بواسیرحادی باشد که از آن در عذابم. من به ارائه ی دشمنان جعلی به شما ، در عوض نشان دادن دشمنان واقعی ادامه خواهم داد و وقتی همه گی از میان رفتید، سفینه ی فضایی ام را که زیر ساختمان پنتگون پنهان شده است، بر خواهم داشت و به سیّاره ی خود بازخواهم گشت. کدبانوی عصرانه ی من" نانیوس برلامردوس" نیز به تاهیتی خواهد رفت و گرچه جزایرهاوایی قبلا ً در آب غرق شده اند، اما او مثل یک  خرچنگ از نژاد" پاگورو"(1) در صدفی از جنس " گوچّی" نجات خواهد یافت. دیگر هیچ احتیاجی به خدعه های انتخاباتی و بمباران نخواهم داشت. همه چیز به سرعت پایان خواهد یافت. فقط حیف که سیارک شما خراب خواهد شد و نمی توانید دیگر بنای یادبودی از من بسازید. چون من دوست دارم تندیسی از مرا در دل مردابی بسازند با این نوشته در زیر آن : به گورگوس وارواگ اهل سیاره ی " خدانگهدارم"، تفنگدار فضایی، بزرگ ترین ویرانگر امریکا و بشریّت. نگویید که چون 16 بازو ندارم و مثل " کالده رولی" سه پوزه نیستم و همچون" تره مونتی" مریخی صحبت نمی کنم ،پس به آدمی می مانم. من یک وارواگه ای اصیلم. به چشمانم خیره شوید. این نگاه ، نگاه انسانی است که گهگاه لبریز از خود است و نفرت از باقی جهان. این نگاه یک بیگانه است. زمینیان! من به شما کلک زده ام. خواه ضدامریکایی و خواه شبه امریکایی . به خودم نمره ی بیست می دهم، آن هم با یک صدآفرین .

 

 

9 سپتامبر 2005

 

(1) پاگورو: سخت پوستی دریایی  از تیره ی خرچنگ ها که در پوسته ی صدف ها مسکن می گزیند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 16:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

 

ترجمه ی لیلا اعزازی- مهدی فتوحی

 

 

مقدمه ی مترجم:

این نامه را استفانو بنی در روز 11 مارس 2003 در اعتراض به خواست رییس جمهور امریکا در خصوص اشغال همه جانبه ی عراق و  همچنین در مخالفت با ضرب العجل تعیین شده از سوی وی برای تسلیم نیروهای صدام، در روزنامه ی مانیفستو به چاپ رسانده است .

 

 

 

ایالات متحده امریکا - واشینگتن- کاخ سفید

 

به جناب رییس جمهور جرج دبلیو بوش

 

جناب آقای بوش !

این نامه را تعداد کثیروبی نظیری ازساکنان سیاره ای که ما آن را زمین می نامیم، امضاء کرده اند. سیاره ای که برای شما حکم صحنه ی عملیات را دارد. می دانیم که شما نیز همانند بسیاری از لیبریست ها مدام دم از جبهه ی اکثریت می زنید. حتا زمانی که اکثریتی در کار نیست، یا تنها مشتی برگه ی انتخاباتی تقلبی و بی ارزش است . با این حال ما به شما اطمینان می دهیم که  ما مخالفان جنگ چیزی بیش از 90 درصد مردم هستیم. به همین خاطر این اولتیماتوم را با پانزده پرسش تسلیم شما می کنیم و شما یک هفته وقت برای پاسخگویی بدان خواهید داشت. امّا پس از این مهلت، واکنش ما قاطعانه و فوری خواهد بود.

1-  دلایل واقعی تان را که با وجود تمامی هزینه های هنگفت باز هم به خاطر آن ها مایل به جنگ هستید، برای ما بازگو کنید و مهم تر از همه این که به ما بگویید: شما از چه کسی دستور می گیرید؟ از سازمان سیا؟ هفت خواهران نفتی؟ یازده ابرسرمایه دار؟ کوزا نوسترا؟ ژنرال جک دانیلز؟ پدرتان؟ مشاور تجاریتان؟ شاید هم تنها یک خدمتگزار و عروسکی خیمه شب بازی در دستان برلوسکونی و پره ویتی باشید؟!

2-  شما  وتوهای سازمان ملل،گزارش های بازپرسان، نفرین و ناله های پاپ و اعتراضات طرفداران صلح را نادیده می گیرید و پرونده هایی را که از قبل تدارک دیده اید، یکی پس از دیگری به جریان می اندازید. پس اگر از قبل تصمیم به حمله گرفته اید، دیگر این همه بساط مضحکه برای چیست؟ یا شما واقعا ً ریاکارید یا سادیسم دارید یا شاید هم اغتشاش ذهن.

3-  سازمان سیای شما به تازگی اعلام کرده که باماهواره توانسته بن لادن را درحین فرار با اسب مشاهده کند.ازطرفی حالا  دیگرمجله یSorrisi e Canzoni   ( لبخندها و ترانه ها) هم با صدام مصاحبه می کند. با این حال چرا ماموران مخفی شما موفق نمی شوند به دشمنانتان دسترسی پیدا کنند؟ آیا صحبت ترس در میان است؟

4-  فهرست کشورهای بعدی را که گمان می کنید تسلیحات آنها بر هم زننده ی صلح بر کره ی زمین است ، اعلام کنید. کره یا چین؟ کوبا یا کشورهای حوزه ی آلپ؟ سریعتر بگویید . چون ما می خواهیم برای تعطیلاتمان جایی رزرو کنیم.

5-  به عنوان هدیه ی جشن سی سالگی کودتا ی شیلی به ما  توضیح دهید وبگویید تفاوت بین یک دیکتاتور مسلح و خطرناک با یک دیکتاتور مسلح بی خطر چیست؟

6-  اولتیماتوم واژه ای است برگرفته از زبان لاتین. در واقع بیشتر لاتین زبانان متحدان آزنار و برلوسکونی در این جنگ هستند. تنها کار موثری که این اشخاص انجام  داده اند، فرارشان است از زیر فشار قضاوت افکارعمومی و ازدواج میلیونی آزنار جونیور. آنها چگونه به شرکت در این جنگ راضی می شوند؟ آیا کسی مجبورشان کرده است؟ آیا به هر تفنگدار دریایی که ده نفر از افراد دشمن را به قتل برساند یک ساعت طلا جایزه خواهند داد؟ نکند قرار است بغداد را شکلات باران کنند؟

7-  آیا واقعیت دارد که شما قول یک چهارم نفت عراق را به تونی بلر داده اید؟ آیا این درست است که به برلوسکونی قول یک میلیون گالونی(1) نفت داده اید و او در جواب به شما گفته که بوقلمونها را ترجیح می دهد.

8-  روسای متعهد جمهوری امریکا یا  کسانی را که رزمایش های سازمان سیا را بر هم می زنند،همان سازمان سیا به قتل می رساند. آیا شما واقعا ً رییس سازمان سیا هستید؟ یا روسای سیا شما را احمق فرض کرده اند که بگذارند دردسری برای آنها درست کنید؟

9-  ارتش شما صدبرابر قوی تر از نیروهای صدام است. آیا نیروهای صدام در برابر چنین ارتش آراسته و متکبری توان برابری دارند؟ شما در آخرین صحبتتان از روح غرب سخن گفتید. امّا تفنگداران دریایی در یک جنگ احمقانه ی تن به تن رودرروی هم قرار گرفته اند و به مصاف هم می روند؛ شما  در این میان همچون زمین داری شده اید که صدها هفت تیرکش را اجیر کرده تا فقط یک راهزن حقیر را بیرون برانند. آیا فیلم های وسترن به شما نیاموخته که حتا یک راهزن بی قابلیت هم قابلیت این را دارد که به یک انسان بهتر بدل شود؟

10- شما یک الکلی افسرده و خودبزرگ بین هستید. چنین اشخاصی  معمولا ً مستحق یاری اند. امّا شما الکلی خودبزرگ بینی هستید با یک چمدان پر از سلاح هسته ای مخرّب. پس چرا با وجود چنین وضعیت غیر عادی و آسیب پذیری خود را به یک روانپزشک معرفی نمی کنید؟ احتمال دارد درمان با اشعه را برایتان تجویز کنند.

11- شما در جایی اظهار کرده اید که پیش از تصمیم گیری درباره ی مسایل مهم جنگی کمی با سگتان قدم می زنید و افکارتان را برای خودتان تجزیه و تحلیل می کنید. بگویید ببینم:

الف) چرا سگتان چندان توجهی به سخنان شما نمی کند؟

ب) چرا سگی نمی خرید که به حرف های شما گوش کند؟

12- شما اخیرا ً چند تن از دانشمندان امریکایی که شما را به داشتن سندرم هیتلر متهم کرده بودند را توبیخ کرده اید. ما با آنها چندان موافق نیستیم. چون  لهستان نزدیک بود امّا عراق دوراست. بعلاوه شما خیلی بیشتر هزینه کرده اید. بگویید چقدر؟

13- شما مثل همیشه انبوهی از شهروندان را از بین خواهید برد و این عمل را با واژه های نیکو کم اهمیّت جلوه خواهید داد. آری از سلاح های فوق هوشمند سخن خواهید گفت و از سامانه های جدید هدف گیری و مهم تر از همه از سلاح های هسته ای " محدود". در مورد این سلاح های هسته ای جدید با هدف جنگ های فدرال و منطقه ای به ما توضیح بدهید. شبیه چیستند؟ یک آبگرمکن ساخت برگامو یا ظرف مخصوصی که از عدس و ملین پر شده باشد؟

14- داستان این دمل چرکی قرار است به کجا ختم شود؟ و مسایلی چون کشتی های عراقی که انباشته از سلاح های شیمیایی در دریا در گردشند؟ و ملا عمر؟ و جراحی پلاستیک صورت بن لادن؟ و شکنجه های زندانیان؟ و رسوایی هنرون؟ و شرکت های مشترک المنافعتان با اعراب؟ و گزارش های سازمان سیا به شما پیش از واقعه 11 سپتامبر؟ و افزایش قیمت ها در بازار بورس که  به سمت و سوی دلخواه شما هدایت می شود؟ واقعا ً از ایتالیا چه چیزی مطالبه کرده اید؟ پس داستان کراوات قرمزتان که روزنامه ی مانیفستو از آن صحبت کرده چه می شود؟

15- آیا حقیقت دارد آخرین باری که نزد جناب بیل هوک، کشیش سیاه پوست صدکیلویی اعتراف کرده اید او را با ضربه ای ماهرانه یک راست راهی زندان کرده اید؟

ریاست جمهوری عزیز! شما برای پاسخ دادن به این پرسش ها یک هفته مهلت دارید. ما تا پایان مهلت اولتیماتوم مقر شما را بمباران و شما و مردمتان را از صحنه ی روزگار پاک نخواهیم کرد. می دانیم که این موضوع برای شما  در حکم یک شوخی ناپذیرفتنی است. امّا حقیقت دارد . از نفرت و بی حرمتی های ما واهمه نکنید. این ها واکنش هایی طبیعی و بی خطراند. از تعهد و قولی بترسید که می دهید. چون ما آن را تا مدت های مدیدی به خاطر خواهیم داشت؛ و بترسید از هر رنج و درد بیهوده ای که شما به جهان تحمیل خواهید کرد. این سخنان حتا برای دشمنان شما هم مفیدند. امّا برای شما صدها برابر بیشتر. زیرا شما  صدبار قوی تر هستید و صدها خیابان را به اشغال خویش در خواهید آورد. فراموش نکنید که همین تعهد و قسم تان تاریخ را عوض کرده و خواهد کرد. درست همانطور که ارتش شما قادر است.

ما منتظر پاسخ کتبی شما نیستیم . بلکه منتظر تماشای رفتار و عملکرد شماییم.

با بهترین آرزوها برای شما، اهالی صحنه های عملیات .

 

به محض ارسال این نامه برای چاپ ما این اظهار نظر صریح  خطاب به شما را دریافت کردیم:

" احمق ما را درگیر نزاع های خودت نکن"

که موشح به امضای اوسّو دبلیو بینگو، رییس میلیاردها سگ مخالف جنگ (BAU) بود.

 

 

پی نویس:

(1) گالّونی در زبان ایتالیایی علاوه بر معنای بشکه های نفت، معنای خروس های بزرگ هم می دهد و بنّی با بهره گیری از صنعت ایهام  در این کلمه و مراعات نظیر ناشی از کاربرد خروس و بوقلمون در سطر به یک بازی طنز آمیز زبانی دست زده است. مترجم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 16:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

 

مقدمه ی مترجم :

این نامه ی طنزآمیز را استفانو بنّی 48 ساعت پیش از پایان ضرب العجل تعیین شده از سوی امریکا برای تسلیم همه جانبه ی عراق، در روزنامه ی مانیفستو نوشته که خواندن آن پس از گذشت چند سال هنوز هم  می تواند  برای خواننده ی ایرانی تامل برانگیز باشد.

 

جورج و تونی عزیزو خوزه ماریای مهربان! این یک نامه ی شخصی است ومن می دانم که بندگی روزی پرده ها را پس خواهد زد. پس بهتر است همین جا بگویم: برلوسکونی و فراتینی عزیز!

حدود 60 سال پیش، من از آن سنگر لعنتی در برلین گریختم . سوار بر یک درشکه ی بدون موتور. ملاّ عمر برای من یک سبیل گذاشت و توانستم پناهندگی یک کشور امریکای لاتین را بدست آورم. در این دوره ی زندگی پنهانی، آنقدر که پایان یک رویا مرا آزرد، شکست در جنگ مرا نیازرد. می ترسیدم که تبلیغات کثیف پیروزمندان در جنگ بتواند اسطوره ی شگفت نژاد برتر و کشوری فوق دیگر کشورها  را محو کند. سال های دراز بعد از آن ، فقط معدودی افراد بودند که از این آرمان دفاع کردند. حال آن که امروز، در این روزهای وحشتناک و دلچسب، می توان این روح دمیده شده در کالبد را دوباره به وضوح دید ؛ و این مرا نیم قرن جوانتر می کند.

من دیگر پیر شده ام و فقط مراقبت های مداوم، نظیر سی و سه بار لیفتینگ و تعویض خون توانسته اند مرا زنده نگاه دارند. با این حال حس می کنم این عمر دراز ارزشش را داشته تا بتوانم سرانجام میراث رویای خویش را در شما متبلور ببینم.

جورج !

تو و گروه پیروان و تحسین کنندگان من، که امریکا را در دست خویش دارید، مراقب باشید که برتری جویی نژاد ، تمایلات و ارتش امریکا را بر بقیه ی جهان به درستی نظریه پردازی کنید. چون در رگهای شما اندکی از هموگلوبین آلمانی جریان دارد. با این حال من  سیاهانی را می بینم که از بلندگوهای شما صحبت می کنند و انبوهی از دموکراسی پنهان را که در خاک شما موجود است.

من در تو جوانی خویش را می بینم جورج. دبلیو. بوش! تنها من و پدر تو هستیم که می دانیم این دبلیو(w) از کلمه ی ورماخت (wermacht) نشات می گیرد. با وجود بر این جورج عزیز! تو فقط با یک نیمچه سبیل و یک یونیفورم کاملا ً شبیه من می شوی. دیگر لازم نیست از بلندگوها فریاد بزنی. آخر آمپیلی فایرها و وسایل ارتباط جمعی وضعشان خیلی بهتر ازقبل شده است و گرچه تو دوره هایی را در بازیگری و اجرا گذرانده ای، اما درونمایه ی سخنانی که بیان می کنی همه از آموزه های من است و من خیلی خوشحال می شوم وقتی می بینم تو روز 21 مارس را برای حمله به عراق برگزیده ای. درست همان روزی که من به لهستان اولتیماتوم دادم؛ که مصادف بود با آغاز بهار نازیسم .

 

تونی!

تو یک کمونیست نکبتی. هر چند من هم در آغازکار در مرداب انگاره های سوسیالیستی فرو رفته بودم. می دانم که پشت این ظاهر بچه مزلّف تو قلبی نظامی پنهان است و امپراتوری مستعمراتی انگلیس برایت یک نمونه ی تزلزل ناپذیر است.

 

خوزه ماریا!

تو یک احمق به تمام معنایی. لااقل آن سبیل هایت را بتراش و موهایت را دیگر مثل من شانه مکن. هرچند من خودم انبوهی ازاین احمق ها را در ارتش خودم داشتم که اتفاقا ً کاملا ً هم مطیعم بودند. همان حالتی که زیردستان برلوسکونی و فراتینی نسبت به شما دارند. قطعا ً شما مثل موسولینی نیستید. او عاشق نظامی گری بود. شما ولی در کمین زندگی هستید. با این حال، بودن در جناح قوی تر در ژن شماست. دورویی شما، میانه روی سیاستمدارانه تان و بنده ی بنده بودن شما بخش اعظمی از بدترین دوره ی تاریخ ایتالیا ست. تدارکات و خطوط راه آهن خود را در اختیار امریکایی ها قرار دهید. شما در ضیافت پیروزمندان شرکت خواهید کرد. لااقل چند سوءقصد به کار خواهید بست و بشکه ای نفت حاصل خواهید کرد و هیچ کس هم شما را از این کار منع نخواهد کرد. اگرهم چند جنایت در طول جنگ رخ دهد، خواهید توانست برایش قانونی وضع کنید. چون اگر شما در دادگاه نورمبرگ بودید، آن دادگاه هنوز هم داشت از جلسه ای به جلسه ی بعد موکول می شد.

 

جورج عزیز!

از این که احساس تنهایی می کنی هیچ نگران مباش. من هم تنها بودم. همیشه خائنانی نظیریهودیان، بولشوویک ها، اعراب، و بیش از همه لهستانی هایی نظیر وُی تیووا و سیاهانی همچون عنّان و خیانتکارانی مثل شرودر و شیراک بوده اند و ته مانده های دنیا در آن غار کثیف قومی  ِ دورگه ، موسوم به سازمان ملل یکپارچه شده اند. گوبلز می گفت: دیپلماسی نامی است که نژادهای پست تر وحشت خود را با آن خطاب می کنند. اما حالا ظهور یک نژاد برتر است بر صحنه  و همه ی این ها محکوم به ناپدیدی در زباله دان تاریخ اند.

جورج!

می دانم که تو دوست نداری مرا در ملاء عام نشان بدهی و این مرا غمگین می کند. بابت موتورهای زونداپی که هر سال روز جشن تولدم به من هدیه می کنی از تو تشکر می کنم . در ضمن من این شصت ساعت طلایی را هم  که در طول سه ماه به تو هدیه داده اند هیچ درک نمی کنم. آیا این ها نمی توانند هدایایی دوره ای به حساب آیند؟ کدام احمقی است که مدام به تو ساعت مچی هدیه می کند؟ جورج! یکی که تو را یک اختاپوس فرض کرده؟ باری من در خلوتکده ی اختصاصی خودم آن طور که شما می نامیدش، خواهم ماند. ولی شما مراقب  دروغ هایتان،  کلمات محطاطانه و انسان دوستانه و بمب های روشنفکرانه و فدرالیستی باشید و غلو نکنید وهمین طور در خلع سلاح در عوض تجاوز و پاکسازی نژادی به جای قتل. من می توانم از لحظه ای به لحظه ی دیگر بجهم و در چند تلویزیون ظاهر شوم. کیست که نخواهد کاست ویدیویی یک پیشوا را در شبکه پخش کند؟ من یک اجرای خیره کننده ی سمعی و بصری خواهم داشت. البته با اندکی پودر صورت و با یک سبیل رنگ شده و نور صحیح. امروزه اینگونه کار می کنند. مگر نه؟ و می توانم بگویم: بینندگان عزیز! ما در گذشته هم با چندین نمونه از این قبیل کدورت ها مواجه بوده ایم. من در جبهه ی شر هستم و آنها در جبهه ی خیر. اما این افراد میراث خوران من اند و ادامه دهندگان راه من. صدام یک نمونه ی زشت و خونریز از من است و این ها نمونه های تکامل یافته تری از من و در حکم روبوپیشواهای آینده. گرچه ممکن است دیگر همه ی شیوه های مرا به کار نبرند و شاید از قبل محکوم به ایستایی باشند، با این حال من به شما اطمینان می دهم که پایه ی همه ی این ها بر دروس ساده ی من استوار شده است. قوی ترین فرد باید بر جهان مسلط باشد. متخصصان ارتباطات کلامی در میان شما از این واهمه دارند که مبادا من با چهره ی درب و داغان و با پوتین ها نظامی ام دوباره کسی را بترسانم. آری من خشونت آن چه را که رخ می دهد آشکار خواهم کرد و نقاب از چهره ی همه بر خواهم داشت. گرچه آن ها خود پیش تر از این نقاب از چهره فرو افکنده اند.

شما پیروز خواهید شد. این قطعی است. مردم عراق از سیلویو برلوسکونی آموخته اند که  خوشبختی بزرگ برای آنها در خودزنی شان در برابر او خواهد بود و آنها با کمال میل  یک هزار تُن خوشبختی روی ویلای  آرکوره ی او کارخواهند گذاشت. اما با این حال چنین چیزی رخ نخواهد داد. آن ها با لبخندی به لب خواهند مرد. شاید راه حل دیگری را برای خوشبختی و رهایی از ظلم بپسندند. اما شما از همان آغاز در پی چنین چیزی نبوده اید. شما خودتان صدام را چون گلی کاشتید و این کمدی خلع سلاح این گونه شروع شد. شما ریا کارید. دروغگویید و به خاطر رفعت قدرت نظامی تان وقیحید. اما با این همه من شما را دوست دارم.

این برای شما انکار ناپذیر خواهد بود که در طول جنگ چندین بچه ی عراقی را به قتل برسانید. بله. چنین چیزی رخ خواهد داد. چراکه جنگ و سیاست همیشه تاثیرات غیر مستقیم و پیش بینی نشده و ناخواسته ای در بر دارند. از بوخنوالد گرفته تا گولاگ ؛ از هیروشیما  تا جنگ ضرور اتمی  آینده. اما وقتی این کودکان را دفن کردید، نوازششان کنید و بگویید: این نوازش از سوی عمو آدولف است. همان طورکه می دانید من عاشق بچه ها بوده ام و شما عاشق صلح  و گرچه ایتالیا یک کشور قدرتمند است، اما با این وجود این یک جنگ تجاوزکارانه نیست. آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است. شاید. دیگر شب شده  و من در کلبه ی تیرولی خودم در میان جنگل دارم گفتگوی تو را با تلویزیون تماشا می کنم جورج ورماخت بوش! و غبطه می خورم به شیوه و آرامشی که تو با آن با میلیلاردها نفر سخن می گویی. زیرا من می بایست با صدایی خشن و حالاتی عروسک وار فریاد بزنم.

با این حال روح کار همان است که بود و ایمان به نژاد برتر هم همان  است و برتری طلبی نظامی در حکم منطق حقیقی واحد هم همان. شصت سال تمام کسی این آرمان شگفت را جامه ی عمل نپوشاند.

جورج عزیز!

بهترین تبریکات را نثار تو می کنم و امیدوارم تو با گام هایی استوار این 48 ساعت را پشت سر بگذاری. ماجرای نورماندی را به تو می بخشم. در پایان تشکر می کنم از خیل اشتباهاتی که مدام در حال رشدند و شمایی که درستان را خوب آموخته اید.

با احترام.

ساعت ها را کنار بگذارید. این ما هستیم که می گوییم چه ساعتی باشد.

آدولف هیتلر.

صندوق پستی 4535

ماتّو گروسّو

 

نوشته ی استفانو بنّی

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 16:48  توسط مهدی فتوحی  | 

مطالب قدیمی‌تر