تبليغاتX
سکوت محض
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 

Immagine:Sacco e Vanzetti.PNG

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1927

 

" چارلستون "

روز زیبا

فرماندار ایالت " ماساچوست " چنین می گوید:

در نیمه شب همین دوشنبه از ماه آگوست ، دو کارگر ایتالیایی، بر صندلی الکتریکی  خانه ی اموات زندان چارلستون خواهند نشست.    " نیکلا ساکّو " ، کفاش، و " بارتولومئو وانتزتّی " ، سمّاک ، به جرم جنایاتی که مرتکب نشده اند ، اعدام خواهند شد.

زندگی " ساکّو " و " وانتزتّی " ، در دستان بازرگانی است که چهل میلیون دلار از فروش ماشین های " پاکارد " به جیب زده است.       " آلوان تافتز فولر" ، فرماندار ماساچوست، مرد کوچکی که پشت یک میز تحریر بزرگ از جنس چوب تراش خورده  نشسته ،  نمی پذیرد که در برابر فریاد اعتراضی که از چهار نقطه ی اصلی این سیاره طنین می افکند ، تسلیم شود. او شرافتمندانه به صحت محاکمه ها و درستی احکام باور دارد و بعلاوه گمان می کند که همه ی آنارشیست های ملعون و خارجی های کثیفی که می آیند تا این کشور را ویران کنند، سزاوار مرگند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1927

 

سن گابریه له ی خالیسکو

کودکی می نگرد

مادر، جلو چشمانش را گرفت تا او پدربزرگ را آویخته از پا نبیند.  سپس دستان مادر ، نگذاشتند پدر را ببیند که از گلوله ی دزدها سوراخ سوراخ شده بود و همین طور عموها  را که بر فراز تیرهای تلگراف از وزش باد تاب می خوردند.

اینک مادر نیز مرده است . دیگر از این که جلوی چشمان او را بگیرد خسته شده بود. " خوان رولفو " نشسته بر پرچینی سنگی که بر تپه زار پیچ و تاب می خورد ، با چشمان برهنه در خاک زمختش غور می کند. سواران و نیروهای فدرال و مسیحی را می نگرد که همگی یک کار می کنند. غوطه ورند در دود و از پس آنها در دوردست، حریقی شعله ور است. ردیف خفه شدگان را می نگرد ، لباسهای سالمی از جنس پارچه های مستعمل که کرکس ها خالی شان کرده اند و گروهی از زنان را می بیند که سیاه پوشیده اند.

" خوان رولفو " کودکی است نه ساله که اشباح احاطه اش کرده اند . اشباحی که بدو می مانند.

اینجا هیچ چیز زنده ای نیست. هیچ چیزی جز زوزه ی گرگ ها و جریان بادسیاهی که بریده بریده متصاعد می شود. در تپه ماهور های خالیسکو زندگان، مردگانی اند که تظاهر می کنند به زنده بودن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 4:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Bild:Bio cesar sandino.jpg

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1926

 

سن آلبینو

ساندینو

مردی چنین  کوتاه قد و لاغر و ترکه ای  را، اگر درست در خاک نیکاراگوا ریشه ندوانده بود، تندبادها ریشه کن می کردند.

در این خاک و بر این خاک، " آوگوستو سزار ساندینو" بر خاسته ، سخن می گوید و به گاه سخن، آنچه را که خاکش بدو داده نقل می کند. او وقتی بر زمین خویش می خفت، امواج رنج و شادمانی خاکش بدو نشت می کرد.  

ساندینو بر خاسته، نقل می کند رازهای مگوی خاک اشغال و تحقیر شده اش را و می پرسد: چه تعداد از آنها، آن گونه که من بدو عشق می ورزم، دوستش دارند؟

بیست و نه مرد مین یاب و اهل سان آلبینو ، راهی به پیش می گشایند. اینان نخستین سربازان ارتش آزادی بخش نیکاراگوا هستند. کارگرانی بی سواد، که پانزده ساعت در روز، به قصد استخراج طلا برای شرکتی از امریکای شمالی، کار می کنند ؛ و کپه شده بر هم در یک انبار می خوابند. ایشان با دینامیت مین ها را منفجر می کنند و در پی ساندینو به کوه می روند.

ساندینو بر خرک سفید خویش پیش می رود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

1929

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

شهر مکزیکو

 

فریدا

 

" تینا مودوتّی" در مواجهه با بازپرسان خود تنها نیست. بازو به بازوی او در این همراهی، از یک سو همرزم او دیه گو ری وه را است و از سویی دیگر " فریدا کالو ". بودای بزرگ نقاش و فریدای کوچکش که او هم نقاش است. بهترین دوست تینا که به یک شاهزاده ی اسرار آمیز شرقی می ماند که بسیار ناسزا می گوید و بسیار هم مشروب می خورد. درست مثل یک نوازنده ی محلی " خالیسکو ".

فریدا به قهقهه می خندد و از روزی که محکوم به درد مدام  شده ، پرده های شکوهمند رنگ روغن می کشد.

اولین درد او به زمانهای دور باز می گردد. به دوران کودکی. وقتی پدر و مادرش او را به شکل فرشته ای در آوردند و او می خواست با بالهای پوشالی پرواز کند. اما این درد پایان ناپذیر در نتیجه ی یک تصادف خیابانی به وجود آمد. وقتی میله ی یک تراموا، مانند میخ در بدن او فرو رفت. از یک طرف بدن او به طرف دیگر . مانند یک نیزه؛ و استخوانهای او را خرد کرد. و از همان زمان او به دردی بدل شد که زنده می ماند. او را بارهای بار بیهوده جراحی کردند. اما بر تخت بیمارستان او آغاز کرد به نقاشی و پرتره هایی از خودش کشید که تعظیمی اند نومیدانه به حیاتی که برایش باقی مانده بود.  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

1929

 

شهر مکزیکو

 

تینا مودوتّی

دولت کوبا نباید هم کاری جز تماشا بکند. روزنامه های دست راستی مکزیک هم  او را تایید می کنند. " مه یا " قربانی یک جنایت عشقی شده است. یهودی نشینان بولشوویسم مسکو آنچه را که باید بگویند می گویند. مطبوعات برملا می کنند که " تینا مودوتّی " ، زنی با ظاهری مشکوک، به سردی در برابر این اپیزود تراژیک واکنش نشان داده و بعدها در بیانات خود به پلیس دچار تضاد های مشکوکی هم شده. 

" تینا "، عکاس ایتالیایی ، در سالهای معدودی که به اینجا آمده ، توانسته به اعماق تاریک مکزیک نفوذ کند. عکس های او آینه ای بزرگ نما پیش روی می گذارند از چیزهای ساده ی روزمره و مردم ساده ای که اینجا با دست های خود کار می کنند.

اما  جرم او آزادی او است. او وقتی " مه یا " را کشف کرد که به گروهی پیوسته بود  که برای " ساکّو " و " وانتزتّی " و " ساندینو " تظاهرات می کردند، تنها زندگی می کرد و با او یکی شد. بی عقد ازدواج . او پیشترها هنرپیشه ی هالیوود و مدل و معشوقه ی هنرپیشه ها بود و هیچ مردی نبود که با دیدنش عصبی نشود. پس او بابت این فقدان، رفتار یک بیگانه و کمونیست را در پیش می گیرد. پلیس عکس هایی از او پخش می کند که برهنه، زیبایی نابخشودنی اش را نشان می دهند . در حالی که دارند تشریفات اخراج او را هم از مکزیک آغاز می کنند.  

 برای دیدن عکس های تینا مودوتی روی لینک زیر کلیک کنید:

http://youtube.com/watch?v=6msBslZHahc

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

بخشهایی از کتاب " سده ی باد "

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1929

شهر مکزیکو

مه یا

دیکتاتور کوبا، " خه راردو ماچادو "، او را محکوم به مرگ می کند. " خولیو آنتونیو مه یا  "، چیزی بیش از یک دانشجوی تبعیدی به مکزیک نیست که علائق خود را معطوف کرده به دنبال کردن خرگوش ها و انتشار مقالاتی علیه نژادپرستی و استعمار نقاب زده ، آن هم برای خوانندگانی معدود. اما دیکتاتور در بذل توجه به او در مقام خطرناکترین دشمن خویش ، هیچ اشتباه نمی کند.  " ماچادو " از وقتی  " مه یا " را زیر نظر می گیرد که گفتمان های آذرخش گون او خوابگاههای هاوانا را می شورانند. " مه یا " با افشای دیکتاتور و دست انداختن عقب ماندگی دانشگاه کوبا که دیگر بدل شده به کارخانه ی متخصصانی با ذهنیت حاکم بر صومعه های اسپانیایی مستعمره ، آتش به پا می کند. 

شبی ، " مه یا " ، بازو به بازوی همرزمش ، " تینا مودوتّی " ، قدم می زند که قاتلان با رگبار گلوله او را تصفیه می کنند. " تینا " فریاد می کشد اما وقتی که کالبد دوستش فرو می افتد اشکی نمی ریزد. " تینا " بعدتر گریه می کند. وقتی به خانه می رسد. سپیده دمان.  وقتی کفش های " مه یا " را می بیند که خالی افتاده اند و گویی در زیر تخت خواب انتظار او را می کشند. آری تا ساعاتی قبل این زن آنقدر خوشبخت بود که حتا به خودش هم حسودی می کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:45  توسط مهدی فتوحی  | 

  

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

1924

شهر مکزیکو

ملّی کردن دیوارها

هنر نقاشی روی بوم، به بن بست می رسد و در عوض نقاشی های روی دیوار، برای گروه کثیری که مردم بی سواد خوانده می شوند و نه کور ایجاد می شوند. ری وه را، اُروسکو و سی کِی رُس به سوی دیوارهای مکزیکو خیز بر می دارند و رازهای مگو را نقاشی می کنند و روی آهک مرطوب هنری زاده می شود حقیقتا ً ملّی ، که فرزند انقلاب مکزیک است و باز مانده از آن دوران زایمان و ترحیم.  

مورالیسم ( نقاشی روی دیوار ) مکزیکی طغیانی است علیه هنر کوتوله ، اخته و بی رمق کشوری که مدام تمرین نفی آن را می کند. ناگهان طبیعت بیجان  و منظره های مرده ی دیوانه وار بدل می شوند به واقعیت های زنده؛ و تهی دستان زمین دوباره سوژه های هنری می شوند و از درونمایه ی تاریخ  ابژه های معمول حقارت و دلسوزی آن مطرح می شوند.  

بر سر نقاشان مورالیست هم بارانی از توهین ها فرو می بارد ؛ دریغ از یک ستایش. اما آنان، برای انجام وظیفه ی خود ، بی باکانه ادامه می دهند به بالا رفتن از داربست ها . ری وه را  ، با آن چشمان  و غبغب وزغ گونه  و دندان های ماهی وارش روزی شانزده ساعت کار بی وقفه می کند و هفت تیری هم به کمرش می بندد و می گوید : برای هدایت منتقدان است.  

 

Frida Kahlo and Diego Rivera in the studio of sculptor Ralph Stackpole, Montgomery Street, San Francisco

دیه گو ری وه را و فریدا کالو

 

دیه گو ری وه را

نقاشی فیلیپ کاریّو ، رهاننده ی " یوکاتان " را با زخم گلوله ای بر سینه ، می کشد که ایستاده است در برابر جهان . یا از نو زنده شده یا این که هنوز از مرگ خویش آگاه نشده؛  و نقاشی زاپاتا را که در حال برانگیختن خلق است به شورش ؛ و مردم را نیز می کشد . همه ی مردم مکزیک را ؛ روی هزار و ششصد متر مربع دیوار دفتر آموزش و پرورش ، که در حماسه ی کار و جنگ و جشن یکپارچه شده اند. دیه گو ری وه را ، در حالی که جهان را از رنگ می پوشاند، خودش با دروغ تفریح می کند. برای هرکسی که بخواهد به حرف او گوش کند ، دروغ هایی تعریف می کند بس بزرگ . درست مثل شکمش و علاقه  اش به آفریدن و زن بازی افراطی سیری ناپذیرش . سه سالی است که از اروپا باز گشته . آنجا در پاریس ، دیه گو، یک نقاش پیشرو بود و دلزده از ایسم ها و درست زمانی که هنرش داشت با کشیدن نقاشی از سر کسالت ، خاموش می شد، به مکزیک آمد و روشنایی های سرزمین خود را تا زمانی که چشم از جهان فرو نبسته بود، دریافت کرد.

 

برای مشاهده ی آثار دیه گو ری وه را به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.diegorivera.com/index.php

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1911

کشتزارهای چی هوآهوآ

 

پانچو ویّا

 

در میان تمام فرماندهان شمالی که برای هدایت مکزیک به " ماده رو " آمده اند، پانچو ویّا از همه  دوست داشتنی تر و دوستدارتر است. او دوست دارد ازدواج کند و پیوسته هم این کار را می کند. با هفت تیری پس گردن و بدون هیچ کشیشی  که او را از این کار بر حذر دارد و بی هیچ دختری که در برابر او تاب مقاومت آورد. از طرفی او رقصیدن را هم دوست دارد. رقص پایی با صدای " ماریمبا " * به همراه غرّش شلیک گلوله هایی که همچون باران بر روی کلاه می بارند.

او خیلی زود به صحرا گریخت.

-          برای من، جنگ وقتی شروع شد که زاده شدم.

او تقریباً کودک بود که به هواخواهی خواهرش درآمد . از میان مردگان بسیاری که او دخلشان را آورد، نخستینشان اربابش بود و به خاطر همین مجبور شد به سرقت حیوانات . وقتی زاده شد نامش را " دوروته ئو آرانگو " نهادند. پانچو ویّا یک نفر دیگر بود. یک شریک دزد. یک دوست بسیار دوست داشتنی. وقتی نگهبانان روستایی پانچو ویّا را کشتند، " دوروتئو آرانگو" نام او را از آن خود کرد و این نام رویش ماند. او به خاطر ضدیت با مرگ و فراموشی ، خود را پانچو ویّا نامید ،  تا اینگونه ، دوستش به زیستن ادامه دهد.

·         ماریمبا نام نوعی ساز کوبه ای است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1913

زاپاتا و دو زن

 

ما دوقلو بودیم. به خاطر روز تعمیدمان، نام هردویمان را " لوس " نهادند و به خاطر روزی که در آن زاده شدیم ، گره گوریا. او را لوس صدا می کردند و مرا گره گوریا.  پیش از آن، ما در خانه مان دو دوشیزه ی محترم بودیم تا این که زاپاتیسم فرارسید و فرمانده زاپاتا شروع کرد به متقاعد کردن خواهرم تا همراه او برود.

-          نگاه کن و بیا.

و آن آدم ساده روز پانزدهم سپتامبر، از آنجا رفت و او، وی را با خود برد. بعدها دراین گشت و گذارها، خواهر من مرد.در " ئوآاوتلا ". از یک بیماری که نامش....نامش چه بود؟ سن ویتو. بیماری سن ویتو؛ و فرمانده زاپاتا، همانجا ماند؛ سه روز و سه شب، بدون این که چیزی بخورد یا بیاشامد. شمع هایی که ما برای خواهرم افروخته بودیم داشت تمام می شد که ...هی هی هی هی  ....او آمد و مرا با زور با خودش برد. می گفت: من متعلق به اویم. زیرا ما هر دو، یکی بودیم. خواهرم و من......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

  ترجمه ی مهدی فتوحی

 

37- شبح

 

زن جوانی بیمار شد و به احتضار افتاد و به شوهر خود گفت: من تو را دوست دارم و نمی خواهم تنهایت بگذارم. به من خیانت مورز و با هیچ زن دیگری مباش. اگر این کار را بکنی ، من در قالب یک شبح باز می گردم و تو را آزار خواهم داد. آزاری بی پایان. زن خیلی زود مرد و شوهرش سه ماه نخست را به واپسین خواسته ی او ارج نهاد . لیکن به زن دیگری برخورد و دل به او باخت و بدینسان آن دو نامزد هم شدند. اما بلافاصله پس از مراسم نامزدیشان هر شب شبحی بر مرد ظاهر می شد که به او گوشزد می کرد: سر قول خودت باش. شبح زیرک بود و مدام سیر تا پیاز قضایا را بی کم و کاست برای او تعریف می کرد. همه ی آنچه را که میان او و نامزد جوانش رخ داده بود. هر بار که او هدیه ای برای نامزد خود می خرید، شبح آن را با تمام جزئیاتش برایش توصیف می کرد و حتا گفتگوهای آنها را هم برایش تکرار می کرد و مرد را شکنجه می داد. بیچاره از این بابت نمی توانست چشم روی هم بگذارد. تا این که یک نفر به او پیشنهاد کرد تا مشکلش را با یک استاد ذن که در نزدیکی همان دهکده می زیست، در میان بگذارد. سرانجام مرد بیچاره ناامید ازهمه جا رفت تا از او کمک بخواهد. استاد به او توضیح داد: زن اول تو حالا شبحی شده که از همه ی کارهای تو خبر دارد. اگر او ازهرکاری که می کنی وهرچه که به معشوقت هدیه می دهی، خبر دارد ، باید گفت شبح خردمندی است و صادقانه باید تحسینش هم کرد. اگر بار دیگر بر تو پدیدار شد با او راه بیا و به او بگو : تو آنقدر توانایی که من نمی توانم هیچ چیز را از تو پنهان کنم. اگر بتوانی به این پرسش من پاسخ دهی، من نامزدی ام را فسخ می کنم و تنها زندگی می کنم. مرد گفت: من چه سوالی باید بپرسم؟ استاد پاسخ داد: یک مشت دانه بردار و بپرس چند دانه در دست من است. اگر نتوانست پاسخت را بدهد در خواهی یافت که او تنها خیالی بوده در ذهن تو و دیگر باز نخواهد گشت. شب بعد وقتی دوباره شبح پدیدار شد، مرد شروع کرد به تملق گویی او و گفت: تو همه چیز را می دانی مگر نه؟ شبح گفت: آری؛ و می دانم که تو امروز رفتی سراغ یک استاد ذن. مرد گفت: حال که تو اینقدر زرنگی. به من بگو بدانم چند دانه در دست من است؟ باری تاکنون هیچ شبحی نتوانسته به این پرسش پاسخ گوید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

36- سربازان بشریت

ترجمه ی مهدی فتوحی

لشکری از سربازان ژاپنی متعهد به انجام عملیاتی نظامی شد و از این رو برخی از افسرانش ناگزیر شدند تا در محله ی معبد گاسان مستقر شوند. گاسان به آشپز گفت: برای سربازان همان خوراک ساده ای را بپز که ما می خوریم. نظامیان که عادت کرده بودند تا با ایشان با احترام رفتار شود، ناراحت شدند و یکی از آنان به نزد گاسان رفت و به او گفت: تو فکر می کنی ما که هستیم؟ ما سربازیم. آماده برای جانسپاری در راه میهن. چرا آنگونه که شایسته ی ماست با ما رفتار نمی کنی ؟ گاسان به سردی پاسخ داد: و تو فکر می کنی ما که هستیم؟ ما سربازان بشریتیم. برگزیدگانی برای رهانیدن تمامی موجودات ذی شعور.

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

ترجمه ی مهدی فتوحی

به افتخار وزیر دفاع تازه جناب " پره ویتی" ِ زرّاد

 

وارد همان میخانه ی همیشگی شدم. تلویزیون داشت تصاویر خشنی را از کشتاری دسته جمعی در کشوری دور پخش می کرد. پیکرهای مثله شده، توده های اجساد، خانه های فروریخته و بیش از همه جریان پیاپی انفجارها، ترکیدن بمب ها و شلیک گلوله هایی که صدای مفسّر خبر را می پوشاندند.

در میان این هیاهوی جنگی، ناله ای ضعیف به گوشم رسید. هق هقی دردناک از مردی که مقابل صفحه ی تلویزیون قرار داشت و داشت دستمالی خیس از اشک را گاز می زد و با بغضی شکسته دم گرفته بود: نارنجک ها و موشک های زمین به هوا و بیش از ده هزار مین در هر کیلومتر مربع.

با همدردی تمام نظری به سویش افکندم. تلویزیون همچنان داشت تصاویر اجساد باد کرده و کودکان سوخته و شهری آتش گرفته را نمایش می داد.

مرد فریاد کشید: هزاران کیلو سلاح شیمیایی. هزاران کیلو نارنجک و بارانی از گلوله های کشنده به تعداد دویست پوکه در هر دقیقه. می فهمید یعنی چه؟

گفتم: یقینا ً. این یک کشتار واقعی است.

هرّست انفجار از صفحه ی تلویزیون به گوش می رسید و آسمان آن شهر دور، روشن از گلوله های رسّام و بمب های هوایی شده بود. همچون تار عنکبوتی از جنس گلوله و آتش بازی مردگان.

مرد از شدّت گریه بی حال شد و من با کنیاکی به یاریش شتافتم.

به او گفتم: دلیر باش. دلیر باش. تاثر تو مایه ی افتخار است.

امّا او در حالی که با تشنّج بازویم را گرفته بود و می فشرد به من گفت: سه هزار بمب در هر دقیقه، آن وقت من این وسط چه کاره ام؟

-         پشت آدم می لرزد. شما عضو این سازمان های بشردوستانه هستید؟

مرد جواب داد: خواب دیدی خیر باشد. من یک تاجر اسلحه ام ؛ و با اشاره به صفحه ی تلویزیون با ترشرویی دردناکی گفت:آنجا، آنجا ، آن اسلحه ها را من به آن ها نفروخته ام؛ و هق هق کنان دوباره از حال رفت.

 

(26 مه 1994 روزنامه ی مانیفستو)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

داستانهای اخلاقی

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم گفت: اگر مرا بخوری به نوبه ی خویش خورده خواهی شد. ماهی وقعی ننهاد و او را خورد و خود خورده شد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم گفت: اگر مرا بخوری به نوبه ی خویش خورده خواهی شد. ماهی حق شناسانه دور شد و دیگر هیچ گاه کرمی نخورد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم سکوت اختیار کرد. ماهی او را خورد و خویش خورده شد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: آه چه رنجی که تو راست! مرا از بهر تو کاری هست؟ کرم تمنا کرد: مرا بخور و این احتضار مرا پایان ده. ماهی گفت: نه. مرا سر خورده شدن نیست.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: آه چه رنجی که تو راست! مرا از بهر تو کاری هست؟

-          آری لیکنش اگر بکنی خویشتن عاقبت خورده خواهی شد.

-          فرقی نمی کند. تو را خواهم خورد. مرا توان دیدن رنج تو نیست.

 

کرمی که پیش از آن که خویشتن تله کند، نیکوکرداری بزرگ بود، به قلّاب چسبیده بود که ماهیئی که شهره ی رودخانه بود به بدکنشی از آن جا گذشت. آن دو مدت مدیدی به هم درنگریستند و بعد خطاب به ماهیگیر گفتند: شما در آن فراز آسوده چه می کنید وقتی اینجا در این فرود حوادثی رخ می دهند که گزینشهای سترگ اخلاقی و مسوولیت های دقیقی را در قبال اعتقاد جمع سبب می شوند؟ ماهیگیر به پاسخ این پرسش قلّاب را با تمام اسباب آن کشید و غرغرکنان دورشد: بفرما. یکی هم که می آید اینجا برای ماهیگیری، فورا ً می اندازندش وسط گود سیاست. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

شاه مورو وارد اصطبل شد. روی صورت آبنوسی اش، چشمان خشمناکی می درخشیدند که وحشت بسیاری را در طول جنگ به دشمنان سرایت می دادند. به دو اسب نگریست. یکی سفید و دیگری سیاه و هر دو اصیل و با زیبایی باورنکردنی؛ با دقت آنها را ارزیابی کرد و بعد تصمیمش را گرفت و حرکت کرد به طرف اسب سفید. موضوع از این قرار بود که پس از لحظه ای چند اسب با دو حرکت پرید روی شاه و او را خورد. آخر شاه مورو فراموش کرده بود که شاه شطرنج است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:52  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

مرد در رختخواب سلطنتی اش از خواب برخاست. عطر قهوه که مثل هر روز صبح ،خوانسالار برایش برده بود، او را از رویا بیرون آورده بود. کش و قوسی به تنش داد و پرده های پنجره را نگاه کرد که کیپ بسته شده بودند و گفت: " جوزپّه ! هوا چطور است امروز؟" خوانسالار با احترام تعظیمی کرد: "قربان! موافقید به یادتان بیاورم این میل شماست که تصمیم می گیرد هوا چطور باشد؟" مرد با حالتی حاکی از رنجش گفت:" آهان... دیگر گاهی حتا مسوولیتهای دولتی خودم را هم فراموش می کنم . بله... دستور می دهم امروز هوا.... آفتابی باشد". "فورا ً ترتیب مذاکره با مطبوعات را خواهم داد. قربان ! میل دارید پرده ها باز بشوند؟". " شاید کمی دیگر بخوابم. بعد می روم گلف بازی کنم." " به هر حال فراموش نکنید چتر......"،" چه چیزی را نباید فراموش کنم؟ هان جوزپّه؟" " کلاه را قربان، آفتاب آزاردهنده است". خوانسالار این را گفت و با تعظیمی دیگر خارج شد.

 

برگرفته از کتاب واپسین اشک. انتشارات فلترینلّی. چاپ چهاردهم.۲۰۰۷.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

1977

 

بوئنوس آئرس

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

هم آوایان این تراژدی زنانی زاینده ی فرزندانی اند که تصاویر فرزندان ناپدید شده ی خویش را بر روی دست می افرازند و به گرد هِرَم جلوی مقر صورتی رنگ دولت با همان لجاجتی می گردند و می چرخند که به زیارت پادگان ها و کلانتری ها و کلیساها می روند. آن هم با چشمانی خشک از گریه ی بسیار و نومید از انتظار فراوان ِ کسانی که زمانی بودند و حال دیگر نیستند و کسی چه می داند شاید هنوز هم به هستی خویش ادامه دهند.

-          از خواب بر می خیزم و احساس می کنم زنده است- یکی شان می گوید.همه ی شان می گویند- صبح که می گذرد (امید من) متورم می شود. دوباره در نیمروز برای من می میرد و عصر از نو زنده می شود. باز دوباره ایمان می آورم که باز خواهد گشت و بشقابی برای او روی میز می گذارم. اما او دوباره می میرد و شب هنگام بی هیچ گونه امیدی روی تخت خواب می افتم. باز از خواب بر می خیزم و احساس می کنم زنده است.

 

 

دیوانه شان می خوانند و عموما ً سخنی از ایشان به میان نمی آید. با عادی شدن اوضاع دلار به قیمت متعادل می رسد و مردم هم دوباره اطمینان خاطر پیدا می کنند. شاعران دیوانه محکوم به مرگ می شوند و شاعران معمولی بوسه بر تیغ می زنند و مرتکب مداحی و خفقان می شوند. با همه ی این عادی سازی ها هنوز وزیر اقت