در روزگاران قدیم، در شهری کوچک، دیوانه ای می زیسته. روزی از روزها مرد مکّاری قصد او می کند و برای همین با زحمت بسیار گنجشک کوچکی را صید می کند تا بتواند به وسیله ی آن، دیوانه را رام خود بکند. باری گنجشک به دست به نزد دیوانه می رود و می گویدش: اگر بگذاری به عیش با تو مشغول شوم این گنجشک را به عنوان دستلاف به تو خواهم داد. خلاصه به هر حیله دیوانه را خام می کند و به عیش با او مشغول می شود. دیوانه گنجشک را در میان دستان خود گرفته بوده و آرام آرام او را نوازش می کرده. امّا همین که مرد می خواهد دخول انجام دهد از شدت درد گنجشک را رها می کند و گنجشک بال زنان از میان دستان او می گریزد. دیوانه رو به مرد می کند و خطاب به او می گوید:
دیدی؟ دیگه نه کون واسه م موند و نه گنجشک.
راوی: صغرا چرخوگر
قصه ی بیست و سوم
روزی از روزها دختری خاطرخواه و دلباخته ی پسری می شود و قصد می کند تا به هر نحوی شده با او ازدواج کند. امّا نمی دانسته چه باید بکند تا پسر را از این موضوع مطلع کند. به همین خاطر قضیّه را با خاله ی خود که تازه از سر مزرعه آمده و حسابی درب و داغان بوده در میان می گذارد و از او می خواهد تا پا پیش بگذارد و به خواستگاری پسر برود . خاله در جواب او می گوید:
ای خاله ! ببین با حال خسته
هیچ هونگ می ره دمبال دسته؟!
راوی: صغرا چرخوگر
قصه ی بیست و دوم
بز ماده ای که یک لشکر بزغاله از پس و پیش خود روان داشته توبه می کند که دیگر به میان بزهای نر نرود و بزغاله نزاید. باری چندی از بزان نر کناره می گیرد. امّا روزی همانطور که نشسته و مشغول نشخوار بوده، چشمش به بزغاله های قد و نیم قد همقطارانش می خورد که ورجه ورجه کنان مشغول بازی بوده اند. القصه هوس می کند و به جمع بزهای نر می پیوندد. یک بز نر پیر که حرف های پیشتر او در خاطرش مانده بوده رو به او می کند و می گوید: مگر تو توبه نکرده بودی که دیگر بزغاله نزایی؟! بز ماده در جواب او می گوید: برو ببینم.
توبه به شاخم
بیا بزن به سوراخم.
راوی: صغرا چرخوگر
قصه ی بیست و یکم
روزی مش حسن و زنش بر سر خرج خانه با هم دعوایشان می شود. مشهدی خطاب به زنش می گوید: من دیگر خسته شده ام بس که رفتم پیش هر ننه قمری برای کسب یک لقمه نان حلال کمر خم کردم و گردن کج. من دیگر به سر کار نمی روم. زن اعتراض می کند و می گوید: اگر تو به سر کار نروی ما چگونه از پس خرج خانه بر آییم؟ مشهدی می گوید: خب تو برو کار کن. زن غر می زند که: خدا منو ماده کرده، نونمو آماده کرده. خدا تو رو نر کرده، تو رو دربه در کرده. مشهدی عصبانی می شود و می گوید: حالا که این طور است من دیگر اصلا ً به سر کار نمی روم. زن می گوید: پس آنوقت ما چه باید بخوریم؟ مشهدی می گوید: آب رودخونه. و زن در حالی که با جارو او را می زند و از خانه بیرون می اندازد فی البداهه می خواند: کونتو بفروش و نون بیار خونه.
یه پادشاهی بود و نبود. سه پسر داشت و نداشت. یکی هنگو، یکی خنگو، یکی هم کلّه نداشت. یه اسب داشت که پا نداشت . یه خورجین داشت که ته نداشت. یه تفنگ داشت که قنداق نداشت. پسری که کله نداشت و اسبش پا نداشت و خورجینش ته نداشت و تفنگش قنداق نداشت، می ره شکار شیر. به هفت تا شیر می رسه که همه مرده بودند جز یکی که نفس نداشت. با تفنگی که قنداق نداشت شیری رو می کشه که نفس نداشت و با اسبی که پا نداشت بلندش می کنه و می ره و می ره تا به هفت تا دیوار می رسه که همه خراب بودند جز یکی که سقف هم نداشت. از دیواری که سقف نداشت می گذره می رسه به هفت تا دیگ که همه سوراخ بودند الّا یکی که حتا ته هم نداشت. شیری رو که نفس نداشت می ندازه توی دیگی که ته نداشت و دیگ قُل می زنه و قُل می زنه تا همه ی گوشتاش می سوزه ولی کسی از استخوناش خبر نداشت. پسری که کلّه نداشت شیری رو که نفس نداشت می خوره و تشنه ش می شه و می ره و می ره تا می رسه به هفت تا چشمه که همه خشک بودند غیر از یکی که حتا نم هم نداشت. کلّه شو می کنه تو آب چشمه . ولی اون که کلّه نداشت؟!!
راوی: الهام کیوانفر
قصه ی نوزدهم
در زمانهای قدیم پدر و پسری در دهی زندگی می کردند. پسر سر به هوا بوده و ولگرد و اصلا ً به فکر خانواده و خویشانش نبوده و آخوربین بوده و چشم آخر بین نداشته. روزی پدر به نصیحت او می نشیند که پسر این کار و کردار تو آخر و عاقبت خوشی ندارد. تا کی می خواهی ول بچرخی و بخوری و بخوابی و مست کنی و عربده بزنی و به آزار و اذیت خلق خدا بپردازی؟ قدری هم به عاقبت خودت بیندیش. قدری آدم باش و معرفت به خرج بده. پسر که از این سخنان پدر اصلا ً خوشش نیامده بوده ، لج می کند و شب بدتر از همیشه، مست و خراب و عربده کشان به خانه می آید و با اهالی کوچه هم درگیر می شود و خلاصه یک آبروریزی حسابی به راه می اندازد. به طوری که پدر برای حفظ آبروی خودش هم که شده مجبور می شود او را از خانه بیرون بیندازد. باری پدر او را از خانه بیرون می اندازد. ولی پسر در آستانه ی در خانه می ایستد و عربده کشان رو به پدر می گوید: تو مرا از خانه بیرون انداختی، ولی من روزی جواب این کار را به تو می دهم . پدربه او پاسخ می دهد: برو که تو آدم بشو نیستی. پسر فریادکشان می گوید: باشد حالا می بینیم کی آدم بشو هست یا نیست. باری پسر از خانه می رود و راهی برّ و بیابان می شود. چندی در بیابان سختی می کشد با تشنگی و گرسنگی روزگار می گذراند تا این که از دور سواد شهری را می بیند. راهی آن شهر می شود و از دور می بیند که مردم آن شهر با ساز و دهل و نقاره در بیرون شهر گرد آمده اند و مشغول به کاری هستند. آرام آرام به آن ها نزدیک می شود و بین آن ها جایی برای خود پیدا می کند و به تماشا می نشیند و می بیند که مردم شهرقصد دارند آیین شاه یابی اجرا کنند. به این صورت که باز شکاری بزرگی را به هوا پر می دهند و باز روی شانه ی هرکه بنشیند آن ها او را شاه خود می کنند. باری همان جا می نشیند و منتظر اجرای مراسم می ماند. تا این که مراسم آغاز می شود و وزیر دربار باز را به هوا پر می دهد و باز پر می زند و پر می زند و می آید و روی شانه های پسر می نشیند. مردم شهر که او را نمی شناخته اند، ابتدا او را از جمع می رانند و دوباره باز را به پرواز وا می دارند. اما این بار نیز باز می آید و روی شانه های پسر می نشیند. این بار مردم با چوب و چماق او را می زنند و از آنجا بیرون می کنند و پسر خونین و مالین در حالی که کینه ی اهالی را به دل گرفته بوده، از ترس به خرابه ای پناه می برد . دوباره باز را به پرواز در می آورند . ولی این بار هم باز می چرخد و می چرخد و در خرابه جوان را می یابد و روی شانه های او می نشیند. این بار دیگر مردم رضایت می دهند و او را با جلال و شکوه پذیرا می شوند و لباس شاهانه می پوشانند و با تکریم و احترام به کاخ راهنمایی می کنند و شاهش می نامند و به افتخارش هفت شب و هفت روز جشن و پایکوبی به راه می اندازند. پسر که در ابتدا باورش نمی شده بتواند به این سادگی شاه شود تا مدتی بهت زده بوده. اما پس از مدتی به خود می آید و وزیر خودرا فرا می خواند و از او آداب شهریاری را می پرسد و راه و رسم مملکت داری را، تا بتواند به رتق و فتق امور مردم بپردازد. وزیر که آدم بد و مکاری بوده و مردم را به پشیزی نمی گرفته، اندک اندک بر پسر چیره می شود و روش ستمگری و ظلم به مردم را به او می آموزد و غلامبارگی و زنبارگی و بی عدالتی و ستمکاری را. باری مدت زمانی می گذرد و شاه می آموزد که برای اداره ی امور مملکت باید به مردم سخت گرفت و از ظلم بهشان غافل نبود. اما روزی از روزها وقتی که با زنان حرمسرایش مشغول عیش و عشق بوده، یاد پدر و حرف او درباره ی خودش می افتد. بلافاصله به وزیرش دستور می دهد بروید و در فلان ده چنین کسی را با چنین مشخصاتی دستگیر کنید و تا می خورد بزنیدش و بعد برایم بیاورید. وزیر اطاعت امر می کند و پس از چندی سربازان پیرمرد را کت بسته به دربار می آورند . شاه که بر تخت نشسته بوده دستور می دهد او را به حضورش بیاورند. سربازان پیرمرد را که از شدت کتک زخم و زیل شده بوده به حضورش می آورند. همین که شاه چشمش به چشم پدرش می خورد بر می خیزد و رو به او می گوید: یادت می آید پیرمرد وقتی مرا از خانه بیرون می انداختی چه بهم گفتی؟ پیرمرد سرش را پایین می اندازد و لام تا کام حرف نمی زند. ولی شاه می گوید: گفتی: پسر تو هرگز آدم نمی شوی. حالا دیدی، من آدم بزرگی شدم. شاه شدم . شاه یک مملکت. پدر مردم و بزرگ یک کشور و ارباب تو. حالا چه می گویی. اما پیرمرد در کمال آرامش می گوید: درست است که شاه شده ای، ولی آدم نشده ای. این، از رفتارت با مردم فقیر و زیر دستان فلک زده ای مثل من پیداست . قبول نداری برو از مردم ولایات و روستاییان بپرس که ازشدت ظلم تو پوستشان به استخوان چسبیده و نای حرف زدن هم ندارند.
راوی: ملکه( ملیحه) مهدی زاده
آن زمان های قدیم در شهری مرد عمله ای زندگی می کرد که شهره بود به آجرچینی. دست خوبی داشت و آنقدر ماهرانه جفت آجر را تا سه طبقه با هم بالا می انداخت که دهان مردم وا می ماند از اینهمه توان و دقّت و مدام بین خود می گفتند او چه جوری می تواند این آجرها را تا این ارتفاع با این دقّت و آن هم از کله ی سحر تا بوق سگ بالا بیندازد و از کت و کول نیفتد. هیچ کس هم نتوانسته بود از سرّ این کار خبردار شود. باری روزی از روزها شاه فرمان ساخت کوشکی را به وزیر خود داد و وزیر هم به نوکران خودش دستور داد بروید ماهرترین معماران وزرنگ ترین عمله ها را بیاورید که می خواهم فرمان شاه را اجرا کنم و آنها هم رفتند واین کار را کردند. از قضا در بین عمله بنا هایی که برای کار شاه خبر کرده بودند همین عمله ی زبل ما هم بود . باری شروع به کار کردند و در فرصت کوتاهی دیوار های کوشک را بالا بردند.روزی از روزها شاه هوس کرد بر کار ساخت کوشک نظارت کند. به وزیرش دستور داد تا تدارکات لازم را برای بازدید مهیا کند و وزیر هم حسب الامر مطاع این چنین کرد و به معماران و کارگران و بناها هم سفارشات لازم را کرد که در حضور حضرت سلطانی مبادا دست از پا خطا و اساعه ی ادب کنند . آن بیچاره ها هم یک بله قربان جانانه گفتند و با تعظیمی به حضور وزیر دوباره مشغول به کار شدند.القصه وزیر به دربار بازگشت و شاه را آماده کرد و با خدم و حشم و سرباز و همگی راهی شدند برای نظارت بر عملیات ساخت کوشک. همین که کالسکه ی شاه به جلوی ساختمان نیمه تمام کوشک رسید، شاه دید همه ی معماران وکارگران و عمله ها در یک صف ایستاده اند و چنا ن که وزیر دستور داده بود تعظیمی غرّا به حضور شاه کردند و منتظر اذن شاه بودند برای ادامه ی کار خود. شاه از دور براندازی کرد و به آن ها گفت بروید سرکارتان. آن ها هم فی الفور اطاعت امر کردند و مشغول به کار شدند. شاه هم به اتفاق نوکران و چاکران و زیردستان و خدم و حشم ایستاد به تماشا. چندی به گشت و گذار در گوشه کنار کوشک نیمه تمام پرداخت و یک به یک کار کارگران را بررسی کرد تا رسید به عمله ی معروف خودمان. با دقّت کار او را زیر نظر گرفت و حیرت کرد که او چگونه می تواند آجر را تا این ارتفاع بالا بیندازد و جفت آجر کنار هم از هم سوا نشوند و صاف هم بیفتند در دست استاد بنا. وزیر را خبر کرد و از او پرسید: وزیر این مرد چگونه می تواند این آجر ها را تا این ارتفاع بالا بیندازد و چه طور او می اندازد که جفت کنار هم از هم سوا نمی شود؟ وزیر در جواب گفت: اعلی حضرتا! تا به حال احدالناسی نتوانسته از راز کار این مرد آگاه شود. شاه بادی به غبغب انداخت و با صدایی از ته گلو گفت: رای ملوکانه ی ما بر این قرار گرفته که ازسرّ کار او آگاه شویم و دستی به کمر زد و دست دیگر را تاب داد و با جلال و شکوه شاهانه دور شد. وزیر هم که مرد دانایی بود تعظیمی کرد و حرف سلطان را به گوش گرفت و بلافاصله سرعمله ها را صدا زد و از آن ها جویای حال آن مرد شد. یکی از سرعمله ها که قوم و خویش همان مرد بود به وزیر گفت: قربان او همسری دارد مثل پنجه ی ماه و یک دل نه صد دل شیفته ی زنش است و بی او حتا آب هم از گلویش پایین نمی رود. همین پارسال که همسرش برای دیدن اقوامش به مسافرت رفته بود از دوری زنش نتوانست تاب بیاورد و بیمار شد به طوری که مجبور شدیم زنش را خبر کنیم که به خانه بازگردد چون شوهرش دارد تلف می شود. وزیر شستش خبردار شد که قضایا از چه قرار است اما به روی مبارک خود نیاورد تا بتواند یک دستلاف کلان بابت کشف راز مرد از شاه بگیرد. چندی گذشت و کار کوشک تقریبا ً داشت به پایان می رسید که شاه هوس کرد دوباره سری به کوشک نیمه تمام خود بزند و ببیند زیردستانش چه گلی به سراو زده اند. از چند روز پیش به وزیر دستور داد تا تدارکات لازم را مهیا کند. وزیر هم چنین کرد اما از طرفی به داروغه و سربازان خودش هم دستور داد بروند و زن مرد کارگر را دستگیر و در گوشه ای حبس کنند به طوری که شست مردکارگر از این قضایا خبردار نشود. داروغه هم مامور و معذور یک روز صبح که مرد در خانه نبود به اتفاق چند سرباز به خانه ی او رفت و زنش را دستگیر کرد و برد در یک آسیاب کهنه حبس و اطاعت امر بالادست خود را کرد. روز موعود فرا رسید دوباره بساط چیده شد و شاه به همراه خدم و حشم راهی شدند رو به سوی کوشک نیمه تمام. این بار شاه به کارگران فرصت درنگ چندانی را نداد و زود راهی شان کرد به سر کار و خود به تماشای کوشک و کار کارگران ایستاد. ناغافل چشمش افتاد به مرد عمله که با چهره ای زرد و دستانی لرزان آجر ها را یکی یکی آن هم با مشقّت بسیار حداکثر تا ارتفاع یک طبقه پرتاب می کند بلافاصله رو به وزیر کرد و گفت: وزیر! این مرد چرا دیگر مثل قبل کار نمی کند؟ وزیر در جواب تعظیمی کرد و گفت: اعلی حضرتا علت این کم کاری در راز او نهفته است که حضرت اشرف مایل بودند از آن آگاه شوند. شاه گفت: رازش چه بود؟ وزیر جواب داد: قربان! آن چه آدمی را از نیستی به هستی می کشاند. آنچه زاینده ی امید است. آن چه فروافتاده را به برخاستن و سرافکنده را به سرافرازی وا می دارد. همسر نیکو. این مرد همسری دارد بی نهایت مهربان و زیبا به گونه ای که درسختی ها و دشواری های زندگی یار و یاور اوست و برای شوهرش از هیچ چیز فرو گذار نمی کند. بیهوده او را نمی آزارد. با خویشان شوهرش مهربان است. هر شب به هنگام بازگشت او را می نوازد و غبار کار را از تن او می زداید و با سخنانی زیبا او را مهیای روزی تازه می کند. هر روز خود را برای او می آراید و هیچ روزی نیست که به استقباش نشتابد و سخنان فریبایش در پیشباز او یکسان باشند. او یک دل نه صد دل دلباخته ی شویش است و شویش نیز بی نهایت عاشق اوست. به فرمان من همسر او را چندی از او جدا کردند. تا شاه بر سر کار او آگاه شوند و علت این بی رمقی و ناتوانی بی شک فراق اوست از یار و یاورش . شاه دستور داد : پس بروید همسرش را بیاورید ببینیم آیا دیدن او تاثیری بر نوع کارکردنش می گذارد یا نه. سربازان فی الفور اطاعت کردند و به سرعت زن را به کوشک به حضور سلطان آوردند. سلطان به دقت به چهره و اندام زن نگریست و به او گفت: پس تو راز کار شوهر خویشی؟ زن جواب داد: بله قربان. و شاه دستور داد: برو و خودت را به شوهر خود بنما تا او توان دوباره بگیرد زیرا که از فراقت رنگ از چهره اش پریده و رمق از جانش رخت بسته و توان کار ندارد اما حواست باشد که تا مدتی از این قضایا چیزی به شویت نگویی. زن تعظیمی کرد و از حضور سلطان یک راست دوید به نزد شویش. مرد همین که چهره ی خندان همسرش را دید دست از کار کشید و به سویش دوید و او را در آغوش کشید و از او جویای امر شد. زن که به سلطان قول داده بود چیزی به شوهرش نگوید بر سر قولش ایستاد و دلیل دوریش را به گردن داروغه ی شهر انداخت و قضایا را فیصله داد. مرد که از دیدن زنش نیروی تازه گرفته بود از او خواست هر چه زودتر به خانه برود و خودش دوباره مثل قبل و با همان توان و دقت مشغول به کار شد. شاه و وزیر هم که از دور تمام این ماجرا را زیر نظر داشتند بر این عشق حقیقی آفرین گفتند و به عنوان پاداش هرکدام کیسه ای زر به این دو عاشق دلباخته بخشیدند.
راوی: صغرا چرخوگر
قصه ی هفدهم
در زمان های قدیم پیرزنی با عروس و پسر و دختر و دامادش در خانه ای زندگی می کرده اند. پیرزن از آن مادرشوهرهای سخت گیر بوده و مدام فرق می گذاشته بین دختر و عروسش. سحرگاه یک شب تابستانی که همگی روی بام خوابیده بوده اند ، پیرزن که برای نماز صبح از خواب برخاسته بوده به این سوی بام نظری می افکند و می بیند عروس و پسرش تنگاتنگ و دست در گریبان یکدیگر به خواب رفته اند. نزدیک می رود و لگدی نثار عروس خود می کند و می گوید: اینقدر به پسرم نچسب گرمش می شود و خلاصه عروس را بدخواب می کند. بعد رو می کند به آنسوی بام و می بیند دخترش با فاصله ی بسیار از دامادش در رختخوابی دور از شوهرش غرق خواب است. به سر وقت او می رود و لگدی هم نثار او می کند و می گوید: دم صبحی می چایی . پاشو تنگ بغل شوهرت بکپ. و اینگونه او را هم بدخواب می کند. عروس که شاهد این ماجرا بوده رو به مادرشوهرش می کند و می گوید:
قربون برم خدا را
یک بوم و دو هوا را
این ور بوم گرما را
اون ور بوم سرما را.
راوی: صغرا چرخوگر
زن اعیانی کلفتی برای نظافت و کار به خانه می آورد. شوهر زن که از آن مردان نابکار بوده، دندان تیز می کند برای کلفته و هر روز به بهانه ای او را به خلوت می کشاند. یک روز برای مالاندن پا، یک روز برای آوردن چای ، یک روز برای نظافت پستو، یک روز برای مرتب کردن انباری، خلاصه به هر بهانه ای او را به خلوت می کشانده، تا این که رشته ی کار از دست زن خانه بیرون می رود و زنک صیغه ی مَرده می شود و با دلبری و لوندی جایی برای خود در دل او باز می کند. باری زن سابق مرد، برای مدتی قصد سفر می کند و چندی از خانه دور می ماند. وقتی از سفر باز می گردد، می بیند: بعله ،خانم به جای او نشسته و نظم تازه ای در خانه در افکنده و مشغول دستور و فرمان دادن به نوکر و کلفت های خانه است. اعتراض می کند که تو اینجا چه کاره ای که به این بدبخت ها امر و نهی می کنی. زن رو به او می کند و برایش می خواند:
ای هلهله بینی! همین است که می بینی.
شدم صیغه ی آقا،
گرفتم جای بی بی.
راوی: صغرا چرخوگر
قصه ی پانزدهم
روزی روزگاری شاهی از کنار مزارع انگور سلطنتی خویش می گذشته و می بیند که برای آبیاری، آب قوس را در مزارع انگور روانه کرده اند. همانطور با خدم و حشم از کنار جویبار جاری می گذشته که می بیند دسته ای کبک و تیهو مشغول بازی در میان دشت و مزارع انگورند. خلاصه دلش می رود و هوس شکار می کند ودستور می دهد ابزار شکار را بیاورند و شروع می کند به کمان اندازی و تیر افکنی. اما هر چه تیر می اندازد تیرش به هدف نمی خورد وپرندگان از تیررسش می گریزند. خدم و حشم او که از این بابت حسابی کفری شده بوده اند، برای این که شاه از کوره در نرود به دروغ چند کبک مرده را که در بین دار و درختان افتاده بوده اند، گیر می آورند و با تیر سلطنتی زخم می زنند و با بوق و کرنا به حضور شاه می آورند که : مژدگانی که تیر خدایگانی بر تن کبک و تیهو فرودآمده ، و صله ای می ستانند و با این کلک، قال قضیه را می کنند. شاه هم که گمان می کرده آن پرندگان را خودش به تیر نیزه و کمان از پا انداخته ، شکارها را با تبختر تمام ترک اسب خود می اندازد و از کنار جویبار راهی کاخ خود می شود. در بین راه چشمش به دسته ای درویش می خورد که با سنگ راه آب را سد کرده اند و سر و تن در آب جوی، مشغول نوشیدن و آبتنی اند. عصبانی می شود و رو به پیر درویشان می کند و با تشر به او می گوید:
من ندیدم آب قوسو هر گدایی بخورد.
پیر بلادرنگ رو به او می کند و می گوید:
من ندیدم مرغ مرده میر وشاهی بخورد.
و این طور پرده از کار خدم و حشم چاپلوس او بر می دارد.
راوی: صغرا چرخوگر
مردی بازاری در بین رفقایش ادعا می کند که همسر مرا آفتاب و مهتاب ندیده . یکی از دوستانش به او می گوید من با تو بر سر صد من زعفران شرط می بندم که زن تو هم مثل بقیه ی زن ها از عدم حضور تو در خانه سوء استفاده خواهد کرد و رفقا و آشنایان محرم و نامحرم خود را به خانه دعوت خواهد کرد و بساط سور و شادی برپا خواهد داشت. شوهر زن قبول می کند و با آن رفیق قرار می گذارند که مرد به زنش بگوید که قصد دارد به خاطر یک مساله ی مهم کاری چند روزی به مسافرت خارج از شهر برود؛ چنین هم می کند و چند روزی به خانه ی آن رفیق می رود تا فکر خود را جامه ی عمل بپوشانند. دوست مرد به او می گوید: یک چند روزی در خانه ی من مهمان باش . من سر یک فرصت مناسب تو را خبر خواهم کرد تا خودت به ذات این زن ها پی ببری. از طرفی زن که یقین می کند شوهرش به مسافرت رفته و حالاحالاها به خانه بر نخواهد گشت، به دوستان و آشنایان و فاسقانش خبر می دهد که در غیاب شوهرش شبی به منزل او بیایند که او قصد دارد مراسم عیش و عشرتی بی حد و حساب برپا کند. باری شب مذبور همه ی مدعوین به خانه ی مرد می آیند و می بینند که بعله بساط مطرب و می و رقص هم فراهم است. از طرف دیگر دوست شوهر که کشیک خانه ی مرد را می کشیده، وقتی می بیند افراد غریبه به خانه ی او رفت و آمد می کنند، مشکوک می شود وپشت در گوش می خواباند و وقتی صدای ساز و تنبک و قهقه و چهچه را از داخل خانه می شنود، یقین می کند که کاسه ای زیر نیم کاسه است. بلافاصله به خانه می رود رفیق خود را خبر می کند و خودش لباس مندرسی به تن می کند. کپنکی هم به تن رفیق خود می کند و یک کاسه ی گدایی به دست می گیرد با گونی بزرگی بر دوش راهی خانه ی مرد می شود. وقتی به در خانه ی مرد می رسد به رفیق خود می گوید که تو خوب خودت را داخل این کپنک بپوشان که زنت تو را نشناسد. اما دست آخر دلش رضا نمی دهد وبه مرد می گوید بهتر است تو بروی داخل این گونی ، و مرد را می فرستد داخل گونی و دق الباب می کند. زن که به خیال خود گمان کرده بوده یکی از مهمانان اوست با عجله می آید و در را باز می کند اما می بیند پشت در گداست. می گوید چه می خواهی؟ گدای قلابی می گوید: من فقیرم. گرسنه و بی کسم. از راه دور آمده ام و در اینجا جا و مکانی ندارم که شب را بخوابم. اگر شما به مبارکی این جشن یک کف دست غذا و یک لانه ی موش جا برای خواب به ما بدهید تا شب را سحر کنیم تا عمر داریم دعاگوی شما خواهیم بود. زن نگاهی به گونی مرد می اندازد و می گوید توی این کیسه ات چه قایم کرده ای که اینقدر جا گرفته. مرد می گوید: نان خشک و آلو و پسته و خرما و کپنک و لباس پاره و کفش و کلاهی است که مردم به اسم صدقه به من داده اند. زن که حوصله ی کلنجار رفتن با فقیر جماعت را نداشته به نوکر و کلفت ها دستور می دهد تا به آن فقیر برسند و در گوشه ی مطبخ جایی برای خوابش درست کنند. باری مرد گونی اش را با زحمت به کول می گیرد و وارد خانه ی زن می شود و می بیند از همه سو بساط عیش و عشرت برپاست. این سو جام های شراب است که از پی هم پر و خالی می شود و آنسو لول های تریاک است که بر حقه های وافور چسبانده و در میان همه ی این ها رقاصه گا ن برهنه که مست و خراب مشغول سرگرم کردن مهمانان اند. القصه می رود و دم در مطبخ روی زمین می نشیند و مشغول تناول مشروب و غذایی می شود که یکی از کلفت ها برایش آورده بوده و از همانجا کل مجلس را زیر نظر داشته تا سر فرصت مناسب مرد خانه را از کل قضایا با خبر کند. از طرف دیگر شوهر زن که از سر و صدا و هرهر وکرکر مهمانان خونش به جوش آمده بوده مدام غر می زده و می خواسته از گونی بیرون بیاید اما دوستش که سر گونی را محکم گره زده بوده اجازه نمی دهد او مجلس را به هم بزند و هی به او یادآوری می کرده که تو با من شرط بسته ای و باید تا آخر ماجرا همراهی کنی. باری اندک اندک گرمای شراب و نشئه ی تریاک در سر همه ی مهمانان اثر می کند و همین طور در سر زن صاحبخانه که در یک لحظه ی مناسب با سر و وضعی آشفته و باز، بیخود از صدای ساز و تنبور به میان جمع می آید و پا می گذارد به میدان دست افشانی و رقصان، گهی نشسته بر پای این مهمان بوسه ای از رخساره ی او می رباید و گاه ایستاده و از خود بیخود در آغوش آن یکی می سرد. مرد گدا که هوشیار ناظر تمام این ماجرا بوده فرصت را مناسب می بیند گره گونی را باز می کند و خود به میان مجلس می آید و همپای دیگران در رقص بلند بلند می خواند:
کپنک! گوش کن این مکر زنان
حالا حاضر کن صد من زعفران
ای آلوآلو! پسته!
ببین زنت چه مسته.
راوی: صغرا چرخوگر
در روزگاران قدیم دیوی بوده که راه بر مردمان می بسته و دمار از روزگارشان در می آورده. دست بر قضا روزی از روزها در جنگلی به دو برادر هیزم شکن بر می خورد و قصد جانشان می کند. مردان وقتی بانگ تنوره ی او را می شنوند، زودی می روند در غاری پناه می گیرند و بین خودشان مشورت می کنند که چه کنند، چه نکنند. خلاصه دست آخر یکی از آن دو که زیرکتر بوده به دیگری می گوید : تو کاریت نباشد که من راه چاره را پیدا کرده ام. به برادرش می گوید از خورجینت طنابی را که برای جمع آوری هیزم آورده بودی در بیاور. او هم چنین می کند و مرد به برادرش می گوید: بیا زیر کپنک من و شروع می کند به بستن بدن خودش به بدن برادرش. و طوری این کار را می کند که هر که آن ها را می دیده گمان می کرده از یقه ی کپنک دو تا کله بیرون آمده است. بعد با نمد و خلاشه دو تا کلاه شاخدار درست می کند و به سر خود و برادرش می گذارد. باری دیو که در آن حول و حوش دنبال لقمه ی چرب و نرمش می گشته، بو کشان ردّ آن دو را تا در غار می گیرد و در آستانه ی در غار منتظرشان می ماند پا بیرون بگذارند تا دخلشان را بیاورد. اما نه، خبری از آن دو نمی شود تا این که دیو خسته می شود و تصمیم می گیرد خودش داخل شود . از طرفی دو برادر که بانگ خرناس و تنوره ی دیو را شنیده بودند، می روند و پشت یک تخته سنگ بزرگ منتظر می مانند تا این که سر و کله ی دیو پیدا شود. دیو ناجنس همانطور بو می کشیده و رد آن ها را می جسته و آن دو برادر هم که همانجا منتظر مانده بودند تا دیو نزدیک تر شود، در یک فرصت مناسب می پرند بیرون و شروع می کنند به خرناس کشیدن و داد و هوار راه انداختن. دیو که در تمام عمرش موجودی با این هیبت و شکل و شمایل ندیده بوده، دو پا داشته دو پای دیگر قرض می کند و الفرار؛ و وقتی حسابی از آن مکان دور می شود، نجواکنان با خود می گوید:
در هزار و یکصد و سی وشیش درّه
هرگز ندیده ام آدم دو سره.
قصه ی دوازدهم
روزی از روزها عزرائیل به خدا گفت: بارپروردگارا! من می خواهم با آدمیزاد دوست شوم. خداوند بهش گفت: تو نمی توانی با او دوست شوی. چون او زیرک است و سر تو را کلاه می گذارد. عزرائیل عزّ و التماس کرد که خدایا من از این که آدمیزاد از من وحشت داشته باشد خسته شده ام و دوست دارم با او رفیق شوم. خدا گفت: نمی شود .اما عزرائیل از پا ننشست و اصرار کرد و کرد تا دل خدا به رحم آمد و پذیرفت تا او با آدمیزاد دوست شود. اما حتا لحظه ی آخر هم از پا ننشست و گفت: ولی مطمئن باش که او سر تو را کلاه خواهد گذاشت. باری خداوند خواست او را اجابت کرد و وی را به شکل مرد جوان و زیبایی در آورد که سوار بر یک اسب زیبایی بود و در بیابانی فرودش آورد تا بتواند با یکی از بنی آدم رفیق شود. از قضا خارکن پیری در آن حوالی مشغول خارکنی بود. عزرائیل همین که چشمش به پیر خارکن افتاد با عجله به سراغ او رفت و آشنائیت داد و گفت: فلانی! من عزرائیل هستم و آمده ام سراغت.پیرمرد اول اعتنایی نکرد و فکر کرد یکی از اهل آبادی است و آمده با او شوخی کند. زیرلب به او گفت تو اگر عزرائیلی آن مار را که آنجا زیر آن بوته چنبره زده بکش تا من یقین کنم تو عزرائیلی. باری عزرائیل نگاه خصمانه ای به مار کرد و مار در جا خشک شد و چرخید و دمر دراز به دراز افتاد و مرد. پیرمرد همین که جسد مار را دید با وحشت برگشت و به چشمان غضبناک عزرائیل نگاهی کرد و از ترس دراز به دراز افتاد و غش کرد. عزرائیل که هول شده بود از توی خورجین خارکن کوزه آبی در آورد چند قطره ای به صورتش پاشید و به هوشش آورد و با لحن دوستانه ای به او گفت: نترس. من نیامده ام جانت را بگیرم. بلکه آمده ام با تو دوست شوم. پیرمرد که قدری حالش جا آمده بود به او گفت: تو جان آدم ها را از ایشان می ستانی. پس چطور توقع داری من اجازه بدهم با من دوست شوی. باید تضمینی به من بدهی که با من کاری نداشته باشی تا من بتوانم به تو اعتماد کنم.عزرائیل دست کرد پر شال لباسش و کوزه ی کوچکی بیرون آورد و گفت: این کوزه را می بینی؟ این آب حیات و شفا تویش است. اگر قطره ای از این آب به لب بیمار رو به موت برسد بلافاصله شفا می یابد و سُر و مُر و گنده بر می خیزد و به زندگی اش ادامه می دهد. اما به این شرط که من بالای سر او ایستاده باشم. اگر پایین پای او ایستاده باشم او درمان ناشدنی است و حتا اگر کل محتویات کوزه را هم به او بدهی او بدون شک خواهد مرد. باری پیرمرد پذیرفت و کوزه را از دست عزرائیل گرفت و او را به زیر سایه ی خاری کشاند و از کوزه آب خودش جرعه ای به او داد و از قرص نانش هم لقمه ای و با او گفت و خندید و خلاصه با او دوست شد. عزرائیل هم در عوض این دوستی و مهمان نوازی در جمع آوری خار کمکش کرد. غروب که شد پیرمرد با پشته ی خاربزرگی که به کمک عزرائیل کنده بود راهی آبادی خودش شد و عزرائیل هم کمکش کرد و خارها را تا نزذیک آبادی برایش حمل کرد و پس از قربان صدقه و روبوسی از هم خداحافظی کردند و هر یک رفتند سی زندگی خودشان. عزرائیل با دلی پر از شعف از این که بالاخره توانسته در بین آدمیان دوستی بیابد و پیرمرد با کوزه ی آب حیات که می تواند هر بیماری را شفا بدهد و از مرض رهایش کند. همانطور که داشت در کوچه پس کوچه های آبادی به سمت خانه ی خود پیش می رفت ، نرسیده به خانه ی خود از دور بانگ شیون و زاری به گوشش خورد و دید مردم آبادی جلو خانه ی او ازدحام کرده اند. مردم همین که دیدند او دارد به خانه باز می گردد با بغضی در گلو و سری افکنده کوچه دادند تا او بتواند به خانه ی خودش درآید. پیرمرد که این حالت مردم آبادی را دید شستش خبردار شد که اتفاق ناگواری افتاده و خارها را از دوش افکند و با عجله دوید به داخل خانه و دید زنهای ده شیون کنان دم گرفته اند و گریه زاری کنان دارند ذکر می خوانند. پیرمرد با عجله به اتاق رفت و دید روی زنش را با پارچه ی ترمه ای پوشانده اند. بلافاصله همه ی مردم را از اتاق بیمار بیرون کرد و در رابست و با صدای بلندی گفت: سلام عزرائیل! دوست عزیز من! به منزل خودت خوش آمده ای. چرا خودت را به من نشان نمی دهی تا برایت چیزی مهیا کنم و ازت پذیرایی کنم. عزرائیل که گمان کرده بود مرد دارد صادقانه از او دعوت می کند خود را به او نشان داد و مرد دید که او بالای سر زنش ایستاده او را به کناری کشاند و سفره نانی باز کرد و کاسه ی شیری پیشش نهاد و خلاصه سرش را گرم کرد تا بتواند در یک فرصت مناسب قطره ای از آن مایع شفا بخش را در گلوی زنش بچکاند. باری عزرائیل که از خوردن آسوده شده بود پیرمرد آفتابه لگنی پیش آورد و گفت : بیا در این پستو من برایت آفتابه لگن گذاشته ام که دست و رویت را بشویی. عزرائیل هم خام شد و به پستو رفت و مرد از همین فرصت استفاده کرد و آب حیات را در حلق زنش چکاند. همین که آن قطره ی آب به کام زن رسید زن تکانی خورد و پلکی زد وسری تکان داد و از جا برخاست . عزرائیل که از شستشو فارغ شده بود ، پرده را کناری زد و دید زن حالش جا آمده و در آغوش خارکن است . خارکن مثل ابر بهار دارد در آغوش زنش اشک می ریزد. شستش خبردار شد و فهمید قضایا از چه قرار است با سری افکنده و صورتی از غضب سرخ ناپدید شد و رفت تا جایی دیگر جانی دیگر را بستاند. باری مردم ده که پشت در جمع شده بودند ببینند پیرمرد با زنش چه می کند، همین که صدای زن را از داخل اتاق شنیدند با عجله وارد شدند و دیدند بعله زن خارکن سر و مر و گنده در رختخواب نشسته و دارد اشک شوق می ریزد. باری خبر در کوه و دشت پیچید و باعث شهرت پیرمرد و زنش شد. تا این که دخترپادشاه مرض لاعلاجی گرفت. به طوری که اطبا و پزشکان از درمانش عاجز ماندند و به پادشاه خبردادند که دخترت دیگر زنده نخواهد ماند. پادشاه که همین یک دختر را داشت و جانش را هم برایش می داد به در و دیوار می زد تا بتواند او را زنده نگه دارد. هر کار کرد نتیجه ای نداد. تا این که از یکی از مستخدمین دربارش شنید که پیرمردی در فلان روستا هست که زن مرده اش را زنده کرده. فورا ً دستور داد تا او را بیاورند. سربازان شاه هم بلافاصله رفتند سراغ پیرمرد خارکن و او را کت بسته نزد شاه آوردند. شاه به او گفت: پیرمرد ! شنیده ایم تو زن مرده ات را زنده کرده ای؟ پیرمرد گفت: این طور می گویند قربان. شاه گفت: اگر بتوانی دختر مرا هم زنده کنی هر چه بخواهی به تو می دهم.پیرمرد گفت: توکل به خدا. سعی ام را می کنم؛ و شاه دستور داد بلافاصله او را به بالین بیمار ببرند. پیرمرد همین که به بالین بیمار رفت دید که او دارد نفس های آخر را می کشد. تدبیری اندیشید و گفت: اتاق را خلوت کنید. همه اتاق را ترک کردند و پیرمرد نشست روی زمین و شروع کرد به گریه و زاری. حالا اشک نریز کی بریز. مدام هم با خودش نجوا می کرد: مرا ببخش . دوست عزیزم! من به تو خیانت کردم. حالا آمده ام عذرخواهی. این رسم رفاقت نیست. آدم نمک را بخورد نمکدان را بشکند. تو به من خوبی کردی و من در عوض به تو از پشت خنجر زدم. خداشاهد است که همه ی این ها به خاطر عشق من به همسرم بوده است.... و آنقدر گفت و گفت تا دل عزرائیل به رحم آمد و خود را به او نشان داد و گفت : بس است اینقدر زاری نکن. من می دانستم تو به من خیانت می کنی. چون خدا خواسته بود این طور شود و خواست خدا را نمی توان تغییر داد. مرد با دقت نگریست و دید عزراییل پایین پای بیمار ایستاده و فهمید دیگر کاری نخواهد توانست برای بیمار بکند. با خودش اندیشید چه کنم چه نکنم که جرقه ای در ذهنش زد و با صدای بلند داد زد: چهار سرباز را بگویید بیایند داخل. بلافاصله چهار سرباز آمدند داخل. پیرمرد گفت چهار سر تخت را بگیرید و آرام آرام بچرخانید و کم کم تند و تند تر کنید و هر چند وقت یکبار جهت خودتان را هم تغییر دهید تا من ببینم چه کار می توانم بکنم. سربازها به دستور او عمل کردند و گفته هایش را موبه مو اجرا کردند پیرمرد هم کوزه ی آب شفا به دست همراهشان می دوید ومنتظر فرصت مناسب بود. عزرائیل که در تمام این مدت شاهد ماجرا بود از تعجب داشت شاخ در می آورد و سعی می کرد در هر حالتی که تخت قرار می گرفت پایین پای بیمار قرار گیرد. باری سربازان آنقدر تخت بیمار را چرخاندند و چرخاندند که عزرائیل لحظه ای بالای سر بیمار واماند و پیرمرد از همین غفلت استفاده کرد و قطره ای آب شفا در حلق مریض چکاند. عزرائیل که دهانش از این همه هوش وا مانده بود ناخودآگاه زمزمه کرد: فتبارک الله احسن الخالقین وبا دلی چرکین از خیانت آدمیزاد از نظر غایب شد. از طرفی همین که قطره ی آب شفا به حلق بیمار رسید، بیمار تکانی خورد و پلکی جنباند وسری چرخاند و بلند شد و نشست. پیرمرد با عجله در را باز کرد و به خدم و حشم کاخ گفت: شاه را خبر کنید. شاه همین که خبر بهبود دخترش را شنید سراسیمه به خوابگاه دختر شتافت و او را در آغوش کشید و حالا اشک نریز کی بریز. پس از این که یک گریه ی حسابی کرد رو کرد به پیرمرد و گفت بگو چه می خواهی تا من آن را به تو بدهم. پیرمرد هم شرط کرد: اعلیحضرت به من قول دادند تا در صورت بهبود دختر هر چه بخواهم به من بدهند. شاه گفت: ما قول داده ایم و بر سر قولمان نیز هستیم.پیرمرد گفت: جسارت است قربان من خود دختر را می خواهم.اگر شاه اجازه بفرمایند مایلم داماد شاه شوم. شاه که از این خواسته ی پیرمرد غافلگیر شده بود منّ و منّی کرد و گفت: به این شرط می پذیرم که به همه بگویی تو از تخم پادشاهانی و این زیرکی را از آن ها به ارث برده ای. پیرمرد پذیرفت و شاه فرمان داد بساط عروسی را بچینند و هفت شب و هفت روز بابت بهبود و عروسی دختر شاه جشن و پاکوبی بر پا کنند........
از طرفی عزرائیل که از رفتار پیرمرد حسابی دلچرکین شده بود، منتظر فرصت می گشت تا بتواند تلافی کند. باری سالهای سال گذشت و پیرمرد و دخترپادشاه و زنش که دیگر شده بود کنیزدختر پادشاه در کمال شادی و خوشی زندگی می کردند تا این که یک روز پیرمرد که داشت چپقی می کشید از دود غلیظ به سرفه افتا د خِرخِر . عزرائیل فورا ً به سر وقت او آمد و گفت:دیگر وقتش رسید که تلافی آن بی وفایی ها را سرت در بیاورم و جانت را بگیرم. پیرمردبا زبان بی زبانی گفت: عیبی ندارد فقط اجازه بده قبل از مرگ این چپق را تا ته بکشم. عزرائیل این بار نیز خام شد و پذیرفت. پیرمرد هم همین که رضایت او را دید ، دسته چپق را با فشار زانو شکست و انداخت توی آتش و دیگر لب به چپق نزد. عزرائیل سرافکنده نزد خدا رفت و گفت: بارپروردگارا! حق با تو بوده و هست و خواهد بود. من خام این آدمیزاد شیرپاک خورده شدم و فریبش را خوردم.خدا به او گفت: نگفتم تو از پس او بر نمی آیی. حالا برو منتظر باش. چون آدمیزاد موجود فراموشکاری است و چیزها را زود فراموش می کند. اتفاقا ً همین طور هم شد. یک روز پیرمرد که در خانه اش با همسرش حرفش شده بود برای شکایت به نزد شاه رفت. شاه داشت چپق می کشید وقتی عصبانیت دامادش را دید چپقش را به او تعارف کرد که او پکی به آن بزند و تسکین اعصاب بیابد. پیرمرد که اعصابش از بابت رفتار زنش خرد بود ناخودآگاهانه چپق را از دست شاه گرفت و پک عمیقی به آن زد. پک زدن همان و جان به جان آفرین تسلیم کردن همان.
راوی فتاحی
در زمان های قدیم، پیرمرد حلاجی بوده که برای پنبه زنی به در خانه ی مردم می رفته وبرای کسب نان حلال عرق جبین می ریخته. روزی از روزها از در خانه ی زنی می گذرد. زن صاحبخانه که صدای او را از کوچه می شنود، صدایش می زند و می گوید: پنبه زن آی پنبه زن! بیا و پنبه ام رو بزن. پیرمرد کمانش را بر می دارد و تشک زیر اندازش را می اندازد روی کولش و وارد خانه ی زن می شود. باری تشک را می اندازد زیرش و می نشیند و شروع می کند به زدن پنبه و پشم لحاف ها و دشک های خانه ی زن و اول با چوبش می افتد به جان پشم و پنبه های زبان بسته و حالا نزن کی بزن و بعد شروع می کند به کمان زدن و حلاجی. همانطور هم که داشته برای زن حلاجی می کرده همانطور هم مدام و زیر لب با رِنگ کمان می خوانده:
هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.
هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.
زنک که از آن چکّه های روزگار بوده و مو را از ماست می کشیده بلافاصله در می یابد که این پیرمرد بی خود و بی جهت این رنگ را از خودش در نیاورده. دوباره در گفته ی او دقیق می شود و خوب گوش می کند ببیند پیرمرد دقیقا ً چه می گوید. می بیند پیرمرد دارد مدام با خودش زمزمه می کند:
هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.
هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.
با خودش می گوید: باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد که این مرد دارد این رنگ را مدام تکرار می کند. حتما ً چیزی در زیر لباس یا تشک یا شلوارش قایم کرده و نمی خواهد کسی از آن سردربیاورد. من باید ته و توی کار را در بیاورم. پس تصمیم می گیرد آنقدر کار سر مرد بریزد تا بتواند فرصتی گیر بیاورد و سر از کارش در بیاورد. پس می رود هر چه لحاف و تشک و نعلیچه و لحاف کرسی و پتو و نمدپاره داشته می آورد می ریزد سر مرد و می گوید این ها را هم باید برایم بزنی و رفو و تعمیر کنی. باری مرد که از خدا می خواسته، وقتی می بیند که بختش گفته و قرار است یک پول قلمبه گیرش بیاید با دمش گردو می شکند و شروع می کند به کار و حالا نزن کی بزن. حالا ندوز کی بدوز. حالا نگو زنک از دور زاغ سیاهش را چوب می زند ببیند او کی غفلت می کند و از بساطش دور می شود تا بتواند برود سراغ جل و پلاسش. هر چه منتظر می نشیند می بیند نه مرده از بساطش دور بشو نیست . پس فکری می کند و دست به کار می شود و تا می تواند آب وچایی و مایعات می بندد به ناف پیرمرد مادرمرده. استکان پشت استکان برایش چایی می ریزد و آنقدر بهش شربت و آب میوه می دهد که طاقت مرد طاق می شود و طلب قضای حاجت می کند. زن که منتظر این لحظه بوده او را می فرستد به مبال وخودش می رود سروقت بساط پیرمرد. اول درون خورجینش را می گردد . می بیند جز چند تکه نان خشک و ابزار لحاف دوزی چیز دیگری درش نیست. بعد می رود سراغ دشک پیرمرد همین که دست می کشد روی دشک می بیند: ای که هی! یک چیز سفتی توی دشک هست. شستش خبردار می شود که پیرمرد پولهایش را توی دشکش قایم کرده و به خاطر همین است که مدام می خواند: هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین. اما همین که می آید دشک را باز کند و پول ها را از توش در بیاورد پیرمرد یاالله گویان وارد می شود. زنک زودی خودش را در چادرنمازش می پیچد و ظروف چایی و شربت را از کنار بساط پیرمرد جمع می کند تا ایز گم کند. اما تو دلش غوغایی به پا بوده که مسلمان نشنود کافر نبیند. هی با خودش فکر و خیال می کرده که چه کند چی کار کند که بتواند پول ها را از دشک پیریه در بیاورد . خلاصه می رود و از در و همسایه هم هر چه لحاف و دشک داشته اند می گیرد و می آورد و می ریزد سر پیرمرد و ازش می خواهد که پشم همه ی لحاف و دشک ها را برایش بزند و دوباره بدوزدشان. پیرمرد هم از خداخواسته شروع می کند و حالا ندوز کی بدوز. باری شب می شود و پیرمرد به زن می گوید : من امروز نرسیدم همه ی این لحاف و دشک ها را برایت بزنم و بدوزم. بقیه اش باشد برای فردا. زن قبول می کند اما همین که مرد دولّا می شود تا بساطش را جمع کند زن بهش می گوید: حالا واسه چی دیگه بساطتو جمع می کنی؟ یه کمون بی قواره ی حلاجی و یه دشکچه ی چرک چی ئه که می خوای ببری؟ بذار همین گوشه افتاده باشه تا فردا. کی می یاد به اینا دست بزنه؟ پیرمرد اول منّ و مونّی می کند ولی با اصرار زن خام می شود و وا می دهد و دست خالی راه می افتد به طرف خانه. حالا بشنوید از طرف زنک که از صبح تا حالا کشیک می کشیده که غروب بشود و او به هر نحوی شده شر این پیرمرد کنه را از سرش کم کند و برود سراغ دشک. باری همین که پیرمرد پایش را از در خانه بیرون می گذارد به دو خودش را می رساند به سر وقت دشکچه و با بشکاف تمام درز و دورز دشکه را از هم وا می کند و پشم و پیله هایش را بیرون می ریزد و می بیند: به به! یک هنبان توی دشک است . زودی در هنبان را باز می کند و می بیند پر است از اسکناس های هزار تومنی. آنوقت ها هزار تومن برای خودش پولی بود نه مثل حالا که نیم مثقال عدس هم بهت نمی دهند. می شمارد می بیند صد تا اسکناس هزار تومنی است. طمع برش می دارد و همه ی اسکناس ها را بر می دارد و جایشان کاغذ پاره می گذارد و در هنبان می گذارد و درش را می بندد و می تپاند توی دشک و با دقت شروع می کند به دوختن درز دشک و با هزار امید و آرزو می رود و کَپه ی مرگش را می گذارد. اما بشنوید از پیرمرد حلاج که شب را با یک کوله بار خستگی کار طاقت فرسا به صبح رسانده بوده و صبح را با امید گرفتن دستمزد دو روز کار از در خانه خارج می شود و راه می افتد به طرف خانه ی زن. در می زند و با یالله و سلام و صبح به خیر و چاق سلامتی و تعارف می رود سر بساط و شروع می کند به کار . اولش متوجه تغییر حالت دشک نمی شود. چون داشته از تو خورجینش دوک و نخ و سوزن لحاف دوزی و چوبدستی اش را در می آورده. اما همین که می آید و می نشیند روی دشک احساس می کند توی دشک دست خورده. آخر خودش لحاف دوز بوده و از هفت فرسخی می توانسته تشخیص بدهد کدام لحاف دست خورده است و کدام لحاف دست نخورده. زودی به درز لحاف خیره می شود می بیند بعله. نخ های درز تازه و نو هستند. بو می برد که زنک از سِرّ او سَر در آورده و پولهایش را به یغما برده. به خودش می گوید: چه کنم چه نکنم که بتوانم پول ها را از چنگ این زنکه در بیاورم که فکری به سرش می زند و دست به کار می شود. اولش کمی خودش را مشغول می کند تا زنک حواسش متوجه او بشود و بعد می رود سراغ کمان حلاجی و همچنان که دوک را بر زه کمان می کوبیده با رنگ کمان دم می گیرد:
تو چرا نذاشتی پُر کُنم ، پیناپین.
تو چرا نذاشتی پر کنم ، پیناپین.
زنک اول به زمزمه های او محل نمی گذارد اما به مرور دقیق می شود و می بیند : ای دل غافل! این دارد می گوید تو چرا نذاشتی پر کنم پیناپین. وقتی پر نشده ی هنبان صدهزار تومان توش پول هست پر بشود چقدر می شود. خلاصه طمع ورش می دارد و وسوسه می شود بقیه ی پول ها را از چنگ پیرمرده در بیاورد . پس می رود و از قوم و خویشش هر چه لحاف دشک داشته اند می گیرد و می ریزد سر پیرمرد و دوباره همان آش و همان کاسه. پیرمرده لحاف ها را می زند و شب می شود و می خواهد بساطش را ببرد و از مرده اصرار و از زنه انکار که نباید ببری و فردا هم باید بیایی و بقیه ی لحاف ها را بزنی. خلاصه مرده می رود و زنک دوباره می آید سر وقت دشک یارو و هنبان را در می آورد و پول را سر جاش می گذارد و در هنبان را می بندد و می گذارد داخل دشک و درز دشک را هم می دوزد و می گیرد می کپد. پیرمرد هم که منتظر همچین اتفاقی بوده دوباره به خانه می رود و منتظر می نشیند که صبح شود و دوباره بیاید سراغ بساطش و ببیند پول ها هست یا نه تا اگر نیست فکر دیگری بکند. القصه صبح می شود و دوباره روز از نو روزی از نو. پیرمرد با لب و لوچه ی آویزان راهی خانه ی زن می شود و در می زند و با یک یالله خشک وخالی یک راست می رود سراغ دشک و همین که دست می کشد روی دشک می بیند بعله انگار پول ها سر جایشان هستند. باز هم برای این که مطمئن بشود از زنک می خواهد برود برایش کمی نخ کوک بگیرد و می فرستدش دمبال نخود سیاه و درز دشک را وا می کند و هنبان را بیرون می آورد و می بیند : بعله پول ها سر جایشان هستند و نفسی به راحتی می کشد و نیشش تا بنا گوش باز می شود و با دل و دماغ تر شروع می کند به کار و در عرض یکی دو ساعت قال همه ی لحاف دشک ها را می کند. زنک همین که از در خانه پا می گذارد به درون می بیند پیرمرد همه ی کارها را کرده و چپقش را چاق کرده و تکیه داده به دیوار و دارد در کمال آرامش چپق می کشد. بهش می گوید: کارهات تمام شد؟ مگه نگفتی نخ کوکم تمام شده؟ پیرمرد می گوید: زیر لحاف ها افتاده بود پیداش کردم و باهاش لحاف ها را دوختم. حالا اگه مزد ما را بدهی می رویم پی زار و زندگی مان. زنک که هنوز از نیت پیرمرد باخبر نشده بوده می گوید مزدت را می خواهی؟ یه دقیقه صبر کن ببینم دیگه لحاف و دشکی برایم نمانده که بزنی ؟ و هر چه فکر می کند می بیند نه لحافی برای خودش مانده که بدوزد نه برای همسایه ها. پیرمرد هم هی از آن طرف اصرار می کرده که اگه کاری نداری پولم را بده، بگذار من بروم پی زندگیم که یک سر دارم و هزار سودا. زنک می بیند بهانه ای ندارد پس می گوید لااقل ناهار را پیش من بمان با هم غذا بخوریم. مرد می گوید: اگه زحمت بکشی برایم لقمه پیچ کنی با خودم می برم. خلاصه پیرمرد آنقدر پاپیچ زنه می شود که زنه مجبور می شود پولش را تمام و کمال بهش بدهد. مرد که تا شاهی آخر را از زنک گرفته بوده با نیش تا بناگوش باز بساطش را جمع می کند که برود. اما در همین لحظه چیزی به نظرش می رسد. دوک و کمان حلاجی اش را بر می دارد و می زند و با همان رنگ تکراری و همیشگی دم می گیرد:
ریش خام طمع بر کون مفلس پیناپین
ریش خام طمع بر کون مفلس پیناپین.
راوی صغرا چرخوگر
قصه ی دهم
چله بزرگه و چله کوچیکه که با هم سر قوز افتاده بودند شروع کرده بودند به دری وری گفتن تو روی همدیگر و یکی این بگو یکی آن بگو حالا نگو کی بگو. هی این از خودش تعریف می کرد و هی آن از خودش. چله کوچیکه می گفت:
منم پهلوان سر دیگ آش
به کفگیر کنم آش را پاش پاش
من آن ده منی بهمنم بهمنم
درخت کدو را ز جا بر کنم
و چله بزرگه جواب می داد:
من آن پهلوان نخود کشمشم
به ضرب دو ناخن شپش می کشم
عروس را ز حجله برون می کشم
و بچه به گهواره را می کشم
حالا شما بگویید زور کدام یک بیشتر بوده؟
راوی صغرا چرخوگر
در روزگاران قدیم در یک جایی زیر همین آسمان خدا،پیرزن خسیسی بوده که یک پسر جوان و رشید داشته. پیرزن که از آن چُسخورهای به تمام معنا بوده، آب از دستش نمی چکیده و هیچ کمکی به فقرا و بینوایان نمی کرده. روزی از روزها زن فقیری در خانه ی او را می زند که به من عاجز علیل مستمند کمک کنید. پیرزن اولش هیچ توجهی به او نمی کند. فقیر دوباره در می زند واصرار می کند که نانی، آبی، پنیری، چیزی بدهید که محتاجم و نیازمند. پیرزن وقتی اصرار فقیر را می بیند عصبانی می شود و بنا می گذارد به داد و هوار که گورتو گم کن زنیکه! مگه مردم مالشونو از سر راه پیدا کرده ن. گردن کلفت کردی واسه چی؟ برو کار کن منت خلق خدا رو نکشی. اما فقیر از رو نمی رود و باز اصرار می کند که شما رو به خدا منو از در خونه تون نرونین. محتاجم. مریض دارم. آبرو دارم ونیازمند. اگه یه کمکی بهم بکنین تا دنیا دنیاست مدیونتون خواهم بود. پیرزن که می بیند زنک دست وردار نیست می گوید وایستا تا بیام و می رود در خانه می گردد لنگه کفش پاره و کهنه ای را پیدا می کند و می آورد و پرت می کند به طرف فقیر که بیا اینم کمک و در را به شدت می بندد و می رود. باری فقیر که این رفتار پیرزن را می بیندبه ناراحتی از در خانه ی او دور می شود و می رود و می رود تا می رسد به سر یک چاه و می بیند پسر همان پیرزن سر چاه نشسته و دارد از چاه آب می کشد. دست به آسمان بر می دارد که خدایا! خداوندگارا! مرا به فرشته ای بدل کن که از این آدم بودن خیری نصیب ما نشد. حالا نگو این زن فقیر خودش فرشته ای بوده که خدا خواسته بوده به آدم تبدیلش کند تا پیرزن خسیس را باهاش امتحان کند. باری دعایش مستجاب می شود و در دم تبدیل می شود به یک فرشته ی زیبا با چهره ای به قشنگی قرص قمر. اما خدا بال به او نمی دهد. از خدا می پرسد بارپروردگارا! مگر کار من با این پیرزن تمام نشده که بال به من ندادی؟ و خدا به او می گوید: نه. تو باید آنقدر روی زمین بمانی که هرچه تخم حرص و خست هست در تخم و ترکه ی این زنک ریشه کن بشود. القصه! پسر پیرزن که مشغول آب کشیدن از چاه بوده متوجه حضور فرشته که حالا دیگر به یک دختر جوان تبدیل شده بوده نمی شود و دختر به امر خدا آرام آرام به او نزدیک می شود. پسرک که خیال می کند زن یکی از همان زنان دهات خودشان است قعی بهش نمی گذارد . آنقدر که فرشته مجبور می شود بیاید سرچاه تا پسر عکس او را در آب دلو ببیند. باری همین که چشم پسر به عکس او در آب دلو می افتد، بلافاصله سر بر می دارد تا ببیند درست دیده یا خیال کرده. می بیند نه. دختری پیش رویش ایستاده مثل پنجه ی آفتاب:
سرخ و سفید و قد بلند.
خوشگل و زیبا و لوند.