X
تبلیغات
سکوت محض - داستان های عامیانه
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 داستان های عامیانه
 

 قصه ی بیست و چهارم

 

در روزگاران قدیم، در شهری کوچک، دیوانه ای می زیسته. روزی از روزها مرد مکّاری قصد او می کند و برای همین با زحمت بسیار گنجشک کوچکی را صید می کند تا بتواند به وسیله ی آن، دیوانه را رام خود بکند. باری گنجشک به دست به نزد دیوانه می رود و می گویدش: اگر بگذاری به عیش با تو مشغول شوم این گنجشک را به عنوان دستلاف به تو خواهم داد. خلاصه به هر حیله دیوانه را خام می کند و به عیش با او مشغول می شود. دیوانه گنجشک را در میان دستان خود گرفته بوده و آرام آرام او را نوازش می کرده. امّا همین که مرد می خواهد دخول انجام دهد از شدت درد گنجشک را رها می کند و گنجشک بال زنان از میان دستان او می گریزد. دیوانه رو به مرد می کند و خطاب به او می گوید:

دیدی؟ دیگه نه کون واسه م موند و نه گنجشک.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 داستان های عامیانه

 

 

قصه ی بیست و سوم

 

روزی از روزها دختری خاطرخواه و دلباخته ی پسری می شود و قصد می کند تا به هر نحوی شده با او ازدواج کند. امّا نمی دانسته چه باید بکند تا پسر را از این موضوع مطلع کند. به همین خاطر قضیّه را با خاله ی خود که تازه از سر مزرعه آمده و حسابی درب و داغان بوده در میان می گذارد و از او می خواهد تا پا پیش بگذارد و به خواستگاری پسر برود . خاله در جواب او می گوید:

ای خاله ! ببین با حال خسته

هیچ هونگ می ره دمبال دسته؟!

 

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386  |
 داستان های عامیانه
 

قصه ی بیست و دوم

بز ماده ای که یک لشکر بزغاله از پس و پیش خود روان داشته توبه می کند که دیگر به میان بزهای نر نرود و بزغاله نزاید. باری چندی از بزان نر کناره می گیرد. امّا روزی همانطور که نشسته و مشغول نشخوار بوده، چشمش به بزغاله های قد و نیم قد همقطارانش می خورد که ورجه ورجه کنان مشغول بازی بوده اند. القصه هوس می کند و به جمع بزهای نر می پیوندد. یک بز نر پیر که  حرف های پیشتر او در خاطرش مانده بوده رو به او می کند و می گوید: مگر تو توبه نکرده بودی که دیگر بزغاله نزایی؟! بز ماده در جواب او می گوید: برو ببینم.

توبه به شاخم

بیا بزن به سوراخم.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 داستان های عامیانه
 

قصه ی بیست و یکم

روزی مش حسن و زنش بر سر خرج خانه با هم دعوایشان می شود. مشهدی خطاب به زنش می گوید: من دیگر خسته شده ام بس که رفتم پیش هر ننه قمری برای کسب یک لقمه نان حلال کمر خم کردم و گردن کج. من دیگر به سر کار نمی روم. زن اعتراض می کند و می گوید: اگر تو به سر کار نروی ما چگونه از پس خرج خانه بر آییم؟ مشهدی می گوید: خب تو برو کار کن. زن غر می زند که: خدا منو ماده کرده، نونمو آماده کرده. خدا تو رو نر کرده، تو رو دربه در کرده. مشهدی عصبانی می شود و می گوید: حالا که این طور است من دیگر اصلا ً به سر کار نمی روم. زن می گوید: پس آنوقت ما چه باید بخوریم؟ مشهدی می گوید: آب رودخونه. و زن در حالی که با جارو او را می زند و از خانه بیرون می اندازد فی البداهه می خواند: کونتو بفروش و نون بیار خونه.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در جمعه ششم مهر 1386  |
 داستان های عامیانه
 

 قصه ی بیستم

 

یه پادشاهی بود و نبود. سه پسر داشت و نداشت. یکی هنگو، یکی خنگو، یکی هم کلّه نداشت. یه اسب داشت که پا نداشت . یه خورجین داشت که ته نداشت. یه تفنگ داشت که قنداق نداشت. پسری که کله نداشت و اسبش پا نداشت و خورجینش ته نداشت و تفنگش قنداق نداشت، می ره شکار شیر. به هفت تا شیر می رسه که همه مرده بودند جز یکی که نفس نداشت. با تفنگی که قنداق نداشت شیری رو می کشه که نفس نداشت  و با اسبی که پا نداشت بلندش می کنه و می ره و می ره تا به هفت تا دیوار می رسه که همه خراب بودند جز یکی که سقف هم نداشت. از دیواری که سقف نداشت می گذره می رسه به هفت تا دیگ که همه سوراخ بودند الّا یکی که حتا ته هم نداشت. شیری رو که نفس نداشت می ندازه توی دیگی که ته نداشت و دیگ قُل می زنه و قُل می زنه تا همه ی گوشتاش می سوزه ولی کسی از استخوناش خبر نداشت. پسری که کلّه نداشت شیری رو که نفس نداشت می خوره و تشنه ش می شه و می ره و می ره تا می رسه به هفت تا چشمه که همه خشک بودند غیر از یکی که حتا نم هم نداشت. کلّه شو می کنه تو آب چشمه . ولی اون که کلّه نداشت؟!!

 

 

راوی: الهام کیوانفر

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی نوزدهم

 

در زمانهای قدیم پدر و پسری در دهی زندگی می کردند. پسر سر به هوا بوده و ولگرد و اصلا ً به فکر خانواده و خویشانش نبوده و آخوربین بوده و چشم آخر بین نداشته. روزی پدر به نصیحت او می نشیند که پسر این کار و کردار تو آخر و عاقبت خوشی ندارد. تا کی می خواهی ول بچرخی و بخوری و بخوابی و مست کنی و عربده بزنی و به آزار و اذیت خلق خدا بپردازی؟ قدری هم به عاقبت خودت بیندیش. قدری آدم باش و معرفت به خرج بده. پسر که از این سخنان پدر اصلا ً خوشش نیامده بوده ، لج می کند و شب بدتر از همیشه، مست و خراب و عربده کشان به خانه می آید و با اهالی کوچه هم درگیر می شود و خلاصه یک آبروریزی حسابی به راه می اندازد. به طوری که پدر برای حفظ آبروی خودش هم که شده مجبور می شود او را از خانه بیرون بیندازد. باری پدر او را از خانه بیرون می اندازد. ولی پسر در آستانه ی در خانه  می ایستد و عربده کشان رو به پدر می گوید: تو مرا از خانه بیرون انداختی، ولی من روزی جواب این کار را به تو می دهم . پدربه او پاسخ می دهد: برو که تو آدم بشو نیستی. پسر فریادکشان می گوید: باشد حالا می بینیم کی آدم بشو هست یا نیست. باری پسر از خانه می رود و راهی برّ و بیابان می شود. چندی در بیابان سختی می کشد با تشنگی و گرسنگی روزگار می گذراند تا این که از دور سواد شهری را می بیند. راهی آن شهر می شود و از دور می بیند که مردم آن شهر با ساز و دهل و نقاره در بیرون شهر گرد آمده اند و مشغول به کاری هستند. آرام آرام به آن ها نزدیک می شود و بین آن ها جایی برای خود پیدا می کند و به تماشا می نشیند و می بیند که مردم شهرقصد دارند آیین شاه یابی اجرا کنند. به این صورت که باز شکاری بزرگی را به هوا پر می  دهند و باز روی شانه ی هرکه بنشیند آن ها او را شاه خود می کنند. باری همان جا می نشیند و منتظر اجرای مراسم می ماند. تا این که مراسم آغاز می شود و وزیر دربار باز را به هوا پر می دهد و باز پر می زند و پر می زند و می آید و روی شانه های پسر می نشیند. مردم شهر که او را نمی شناخته اند، ابتدا او را از جمع می رانند و دوباره باز را به پرواز وا می دارند. اما این بار نیز باز می آید و روی شانه های پسر می نشیند. این بار مردم با چوب و چماق او را می زنند و از آنجا بیرون می کنند  و پسر خونین و مالین در حالی که کینه ی اهالی را به دل گرفته بوده، از ترس به خرابه ای پناه می برد . دوباره باز را به پرواز در می آورند . ولی این بار هم باز می چرخد و می چرخد و در خرابه جوان را می یابد و روی شانه های او می نشیند. این بار دیگر مردم رضایت می دهند و او را با جلال و شکوه پذیرا می شوند و لباس شاهانه می پوشانند و با تکریم و احترام به کاخ راهنمایی می کنند و شاهش می نامند و به افتخارش هفت شب و هفت روز جشن و پایکوبی به راه می اندازند. پسر که در ابتدا باورش نمی شده بتواند به این سادگی شاه شود تا مدتی بهت زده بوده. اما پس از مدتی به خود می آید و وزیر خودرا فرا می خواند و از او آداب شهریاری را می پرسد و راه و رسم مملکت داری را، تا بتواند به رتق و فتق امور مردم بپردازد. وزیر که آدم بد و مکاری بوده و مردم را به پشیزی نمی گرفته، اندک اندک بر پسر چیره می شود و روش ستمگری و ظلم به مردم را به او می آموزد و غلامبارگی و زنبارگی و بی عدالتی و ستمکاری را.  باری مدت زمانی می گذرد و شاه می آموزد که برای اداره ی امور مملکت باید به مردم سخت گرفت و از ظلم بهشان غافل نبود. اما روزی از روزها وقتی که با زنان حرمسرایش مشغول عیش و عشق بوده، یاد پدر و حرف او درباره ی خودش می افتد. بلافاصله به وزیرش دستور می دهد بروید و در فلان ده چنین کسی را با چنین مشخصاتی دستگیر کنید و تا می خورد بزنیدش و بعد برایم  بیاورید. وزیر اطاعت امر می کند و پس از چندی سربازان پیرمرد را کت بسته به دربار می آورند . شاه که بر تخت نشسته بوده دستور می دهد او را به حضورش بیاورند. سربازان پیرمرد را که از شدت کتک زخم و زیل شده بوده به حضورش می آورند. همین که شاه چشمش به چشم پدرش می خورد بر می خیزد و رو به او می گوید: یادت می آید پیرمرد وقتی مرا از خانه بیرون می انداختی چه بهم گفتی؟ پیرمرد سرش را پایین می اندازد و لام تا کام حرف نمی زند. ولی شاه می گوید: گفتی: پسر تو هرگز آدم نمی شوی. حالا دیدی، من آدم بزرگی شدم. شاه شدم . شاه یک مملکت. پدر مردم و بزرگ یک کشور و ارباب تو. حالا چه می گویی. اما پیرمرد در کمال آرامش می گوید: درست است که شاه شده ای، ولی آدم نشده ای. این، از رفتارت با مردم فقیر و زیر دستان فلک زده ای مثل من پیداست . قبول نداری برو از مردم ولایات و روستاییان بپرس که ازشدت ظلم تو پوستشان به استخوان چسبیده و نای حرف زدن هم ندارند.

 

 

راوی: ملکه( ملیحه) مهدی زاده

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در سه شنبه دوازدهم تیر 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی هیجدهم

 

آن زمان های قدیم در شهری مرد عمله ای زندگی می کرد که شهره بود به آجرچینی. دست خوبی داشت و آنقدر ماهرانه جفت آجر را تا سه طبقه با هم بالا می انداخت که دهان مردم وا می ماند از اینهمه توان و دقّت و مدام بین خود می گفتند او چه جوری می تواند این آجرها را تا این ارتفاع  با این دقّت و آن هم از کله ی سحر تا بوق سگ بالا بیندازد و از کت و کول نیفتد. هیچ کس هم نتوانسته بود از سرّ این کار خبردار شود. باری روزی از روزها شاه فرمان ساخت کوشکی را به وزیر خود داد و وزیر هم به نوکران خودش دستور داد بروید ماهرترین معماران وزرنگ ترین عمله ها را بیاورید که می خواهم فرمان شاه را اجرا کنم و آنها هم رفتند واین کار را کردند. از قضا در بین عمله بنا هایی که برای کار شاه خبر کرده بودند همین عمله ی زبل ما هم بود . باری شروع به کار کردند و در فرصت کوتاهی دیوار های کوشک را بالا بردند.روزی از روزها شاه هوس کرد بر کار ساخت کوشک نظارت کند. به وزیرش دستور داد تا تدارکات لازم را برای بازدید مهیا کند و وزیر هم حسب الامر مطاع این چنین کرد و به معماران و کارگران و بناها هم سفارشات لازم را کرد که در حضور حضرت سلطانی مبادا دست از پا خطا و اساعه ی ادب  کنند . آن بیچاره ها هم یک بله قربان جانانه گفتند و با تعظیمی به حضور وزیر دوباره مشغول به کار شدند.القصه وزیر به دربار بازگشت و شاه را آماده کرد و با خدم و حشم و سرباز و  همگی راهی شدند برای نظارت بر عملیات ساخت کوشک. همین که کالسکه ی شاه به جلوی ساختمان نیمه تمام کوشک رسید، شاه دید همه ی معماران وکارگران و عمله ها در یک صف ایستاده اند و چنا ن که وزیر دستور داده بود تعظیمی غرّا به حضور شاه کردند و منتظر اذن شاه بودند برای ادامه ی کار خود. شاه از دور براندازی کرد و به آن ها گفت بروید سرکارتان. آن ها هم فی الفور اطاعت امر کردند و مشغول به کار شدند. شاه هم به اتفاق نوکران و چاکران و زیردستان و خدم و حشم ایستاد به تماشا. چندی به گشت و گذار در گوشه کنار کوشک نیمه تمام پرداخت و یک به یک کار کارگران را بررسی کرد تا رسید به عمله ی معروف خودمان. با دقّت کار او را زیر نظر گرفت و حیرت کرد که او چگونه می تواند آجر را تا این ارتفاع بالا بیندازد و جفت آجر کنار هم از هم سوا نشوند و صاف هم بیفتند در دست استاد بنا. وزیر را خبر کرد و از او پرسید: وزیر این مرد چگونه می تواند این آجر ها را تا این ارتفاع بالا بیندازد و چه طور او می اندازد که جفت کنار هم از هم سوا نمی شود؟ وزیر در جواب گفت: اعلی حضرتا! تا به حال احدالناسی نتوانسته از راز کار این مرد آگاه شود. شاه بادی به غبغب انداخت و با صدایی از ته گلو گفت: رای ملوکانه ی ما بر این قرار گرفته که ازسرّ کار او آگاه شویم و دستی به کمر زد و دست دیگر را تاب داد و با جلال و شکوه شاهانه دور شد. وزیر هم  که مرد دانایی بود تعظیمی کرد و حرف سلطان را به گوش گرفت و بلافاصله سرعمله ها را صدا زد و از آن ها جویای حال آن مرد شد. یکی از سرعمله ها که قوم و خویش همان مرد بود به وزیر گفت: قربان او همسری دارد مثل پنجه ی ماه و یک دل نه صد دل شیفته ی زنش است و بی او حتا آب هم از گلویش پایین نمی رود. همین پارسال که همسرش برای دیدن اقوامش به مسافرت رفته بود از دوری زنش نتوانست تاب بیاورد و بیمار شد به طوری که مجبور شدیم زنش را خبر کنیم که به خانه بازگردد چون شوهرش دارد تلف می شود. وزیر شستش خبردار شد که قضایا از چه قرار است اما به روی مبارک خود نیاورد تا بتواند یک دستلاف کلان بابت کشف راز مرد از شاه بگیرد. چندی گذشت و کار کوشک تقریبا ً داشت به پایان می رسید که شاه هوس کرد دوباره سری به کوشک نیمه تمام خود بزند و ببیند زیردستانش چه گلی به سراو زده اند. از چند روز پیش به وزیر دستور داد تا تدارکات لازم را مهیا کند. وزیر هم چنین کرد اما از طرفی به داروغه و سربازان خودش هم دستور داد بروند و زن مرد کارگر را دستگیر و در گوشه ای حبس کنند به طوری که شست مردکارگر از این قضایا خبردار نشود. داروغه هم مامور و معذور یک روز صبح که مرد در خانه نبود به اتفاق چند سرباز به خانه ی او رفت و زنش را دستگیر کرد و برد در یک آسیاب کهنه حبس و اطاعت امر بالادست خود را کرد. روز موعود فرا رسید دوباره بساط چیده شد و شاه به همراه خدم و حشم راهی شدند رو به سوی کوشک نیمه تمام. این بار شاه به کارگران فرصت درنگ چندانی را نداد و زود راهی شان کرد به سر کار و خود به تماشای کوشک و کار کارگران ایستاد. ناغافل چشمش افتاد به مرد عمله که با چهره ای زرد و دستانی لرزان آجر ها را یکی یکی  آن هم با مشقّت بسیار حداکثر تا ارتفاع یک طبقه پرتاب می کند بلافاصله رو به وزیر کرد و گفت: وزیر! این مرد چرا دیگر مثل قبل کار نمی کند؟ وزیر در جواب تعظیمی کرد و گفت: اعلی حضرتا علت این کم کاری در راز او نهفته است که حضرت اشرف مایل بودند از آن آگاه شوند. شاه گفت: رازش چه بود؟ وزیر جواب داد: قربان! آن چه آدمی را از نیستی به هستی می کشاند. آنچه زاینده ی امید است. آن چه فروافتاده را به برخاستن و سرافکنده را به سرافرازی وا می دارد. همسر نیکو. این مرد همسری دارد بی نهایت مهربان و زیبا به گونه ای که درسختی ها و دشواری های زندگی یار و یاور اوست و برای شوهرش از هیچ چیز فرو گذار نمی کند. بیهوده او را نمی آزارد. با خویشان شوهرش مهربان است. هر شب به هنگام بازگشت او را می نوازد و غبار کار را از تن او می زداید و با سخنانی زیبا او را مهیای روزی تازه می کند. هر روز خود را برای او می آراید و هیچ روزی نیست که به استقباش نشتابد و سخنان فریبایش در پیشباز او یکسان باشند. او یک دل نه صد دل دلباخته ی شویش است و شویش نیز بی نهایت عاشق اوست. به فرمان من همسر او را چندی از او جدا کردند. تا شاه بر سر کار او آگاه شوند و علت این بی رمقی و ناتوانی بی شک فراق اوست از یار و یاورش . شاه دستور داد : پس بروید همسرش را بیاورید ببینیم آیا دیدن او تاثیری بر نوع کارکردنش می گذارد یا نه. سربازان فی الفور اطاعت کردند و به سرعت زن را به کوشک به حضور سلطان آوردند. سلطان به دقت به چهره و اندام زن نگریست و به او گفت: پس تو راز کار شوهر خویشی؟ زن جواب داد: بله قربان. و شاه دستور داد: برو و خودت را به شوهر خود بنما تا او توان دوباره بگیرد زیرا که از فراقت رنگ از چهره اش پریده و رمق از جانش رخت بسته و توان کار ندارد اما حواست باشد که تا مدتی از این قضایا چیزی به شویت نگویی. زن تعظیمی کرد و از حضور سلطان یک راست دوید به نزد شویش. مرد همین که چهره ی خندان همسرش را دید دست از کار کشید و به سویش دوید و او را در آغوش کشید و از او جویای امر شد. زن که به سلطان قول داده بود چیزی به شوهرش نگوید بر سر قولش ایستاد و دلیل دوریش را به گردن داروغه ی شهر انداخت و قضایا را فیصله داد. مرد که از دیدن زنش نیروی تازه گرفته بود از او خواست هر چه زودتر به خانه برود و خودش دوباره مثل قبل و با همان توان و دقت مشغول به کار شد. شاه و وزیر هم که از دور تمام این ماجرا را زیر نظر داشتند بر این عشق حقیقی آفرین گفتند و به عنوان پاداش هرکدام کیسه ای زر به این دو عاشق دلباخته بخشیدند.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در یکشنبه دهم تیر 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی هفدهم

 

در زمان های قدیم پیرزنی با عروس و پسر و دختر و دامادش در خانه ای زندگی می کرده اند. پیرزن از آن مادرشوهرهای سخت گیر بوده و مدام فرق می گذاشته بین دختر و عروسش. سحرگاه یک شب تابستانی که همگی روی بام خوابیده بوده اند ، پیرزن که برای نماز صبح از خواب برخاسته بوده به این سوی بام نظری می افکند و می بیند عروس و پسرش تنگاتنگ و دست در گریبان یکدیگر به خواب رفته اند. نزدیک می رود و لگدی نثار عروس خود می کند و می گوید: اینقدر به پسرم نچسب گرمش می شود و خلاصه عروس را بدخواب می کند. بعد رو می کند به آنسوی بام و می بیند دخترش با فاصله ی بسیار از دامادش در رختخوابی دور از شوهرش غرق خواب است. به سر وقت او می رود و لگدی هم نثار او می کند و می گوید: دم صبحی می چایی . پاشو تنگ بغل شوهرت بکپ. و اینگونه او را هم بدخواب می کند. عروس که شاهد این ماجرا بوده رو به مادرشوهرش می کند و می گوید:

قربون برم خدا را

یک بوم و دو هوا را

این ور بوم گرما را

اون ور بوم سرما را.

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در سه شنبه پنجم تیر 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی شانزدهم

 

زن اعیانی کلفتی برای نظافت و کار به خانه می آورد. شوهر زن که از آن مردان نابکار بوده، دندان تیز می کند برای کلفته و هر روز به بهانه ای او را به خلوت می کشاند. یک روز برای مالاندن پا، یک روز برای آوردن چای ، یک روز برای نظافت پستو، یک روز برای مرتب کردن انباری، خلاصه به هر بهانه ای او را به خلوت می کشانده، تا این که رشته ی کار از دست زن خانه بیرون می رود و زنک صیغه ی مَرده می شود و با دلبری و لوندی جایی برای خود در دل او  باز می کند. باری زن سابق مرد، برای مدتی قصد سفر می کند و چندی از خانه دور می ماند. وقتی از سفر باز می گردد، می بیند: بعله ،خانم به جای او نشسته و نظم تازه ای در خانه در افکنده و مشغول دستور و فرمان دادن به نوکر و کلفت های خانه است. اعتراض می کند که تو اینجا چه کاره ای که به این بدبخت ها امر و نهی می کنی. زن رو به او می کند و برایش می خواند:

ای هلهله بینی! همین است که می بینی.

شدم صیغه ی آقا،

گرفتم جای بی بی.

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در سه شنبه پنجم تیر 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی پانزدهم

 

روزی روزگاری شاهی از کنار مزارع انگور سلطنتی خویش می گذشته  و می بیند که برای آبیاری، آب قوس را در مزارع انگور روانه کرده اند. همانطور با خدم و حشم از کنار جویبار جاری می گذشته که می بیند دسته ای کبک و تیهو مشغول بازی در میان دشت و مزارع انگورند. خلاصه دلش می رود و هوس شکار می کند ودستور می دهد ابزار شکار را بیاورند و  شروع می کند به کمان اندازی و تیر افکنی. اما هر چه تیر می اندازد تیرش به هدف نمی خورد وپرندگان از تیررسش می گریزند. خدم و حشم او که از این بابت حسابی کفری شده بوده اند، برای این که شاه از کوره در نرود به دروغ چند کبک مرده را که در بین دار و درختان افتاده بوده اند، گیر می آورند و با تیر سلطنتی زخم می زنند و با بوق و کرنا به حضور شاه می آورند که : مژدگانی که تیر خدایگانی بر تن کبک و تیهو فرودآمده ، و صله ای می ستانند و با این کلک، قال قضیه را می کنند. شاه هم که گمان می کرده آن پرندگان را خودش به تیر نیزه و کمان از پا انداخته ، شکارها را با تبختر تمام ترک اسب خود می اندازد و از کنار جویبار راهی کاخ خود می شود. در بین راه چشمش به دسته ای درویش می خورد که با سنگ راه آب را سد کرده اند و سر و تن در آب جوی، مشغول نوشیدن و  آبتنی اند. عصبانی می شود و رو به پیر درویشان می کند و با تشر به او می گوید:

من ندیدم آب قوسو هر گدایی بخورد.

پیر بلادرنگ رو به او می کند و می گوید:

من ندیدم مرغ مرده میر وشاهی بخورد.

و این طور پرده از کار خدم و حشم چاپلوس او بر می دارد.

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه چهارم تیر 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی چهاردهم

 

مردی بازاری در بین رفقایش ادعا می کند که همسر مرا آفتاب و مهتاب ندیده . یکی از دوستانش به او می گوید من با تو بر سر صد من زعفران شرط می بندم که زن تو هم مثل بقیه ی زن ها از عدم حضور تو در خانه سوء استفاده خواهد کرد و رفقا و آشنایان محرم و نامحرم خود را به خانه دعوت خواهد کرد و بساط سور و شادی برپا خواهد داشت. شوهر زن قبول می کند و با آن رفیق قرار می گذارند که مرد به زنش بگوید که قصد دارد به خاطر یک مساله ی مهم کاری چند روزی به مسافرت خارج از شهر برود؛  چنین هم می کند و چند روزی به خانه ی آن رفیق می رود تا فکر خود را جامه ی عمل بپوشانند. دوست مرد به او می گوید: یک چند روزی در خانه ی من مهمان باش . من سر یک فرصت مناسب تو را خبر خواهم کرد تا خودت به ذات این زن ها پی ببری. از طرفی زن که یقین می کند شوهرش به مسافرت رفته و حالاحالاها به خانه بر نخواهد گشت، به دوستان و آشنایان و فاسقانش خبر می دهد که در غیاب شوهرش شبی به منزل او بیایند که او قصد دارد مراسم عیش و عشرتی بی حد و حساب برپا کند. باری شب مذبور همه ی مدعوین به خانه ی مرد می آیند و می بینند که بعله بساط مطرب و می و رقص هم فراهم است. از طرف دیگر دوست شوهر که کشیک خانه ی مرد را می کشیده، وقتی می بیند افراد غریبه به خانه ی او رفت و آمد می کنند، مشکوک می شود وپشت در گوش می خواباند و وقتی صدای ساز و تنبک و قهقه و چهچه را از داخل خانه می شنود، یقین می کند که کاسه ای زیر نیم کاسه است. بلافاصله به خانه می رود رفیق خود را خبر می کند و خودش لباس مندرسی به تن می کند. کپنکی هم به تن رفیق خود می کند و یک کاسه ی گدایی به دست می گیرد با گونی بزرگی بر دوش  راهی خانه ی مرد می شود. وقتی به در خانه ی مرد می رسد به رفیق خود می گوید که تو خوب خودت را داخل این کپنک بپوشان که زنت تو را نشناسد. اما دست آخر دلش رضا نمی دهد وبه مرد می گوید بهتر است تو بروی داخل این گونی ، و مرد را می فرستد داخل گونی و دق الباب می کند. زن که به خیال خود گمان کرده بوده یکی از مهمانان اوست با عجله می آید و در را باز می کند اما می بیند پشت در گداست. می گوید چه می خواهی؟ گدای قلابی می گوید: من فقیرم. گرسنه و بی کسم. از راه دور آمده ام و در اینجا جا و مکانی ندارم که شب را بخوابم. اگر شما به مبارکی این جشن یک کف دست غذا و یک لانه ی موش جا برای خواب به ما بدهید تا شب را سحر کنیم تا عمر  داریم دعاگوی شما خواهیم بود. زن نگاهی به گونی مرد می اندازد و می گوید توی این کیسه ات چه قایم کرده ای که اینقدر جا گرفته. مرد می گوید: نان خشک و آلو و پسته و خرما و کپنک و لباس پاره و کفش و کلاهی است که مردم به اسم صدقه به من داده اند. زن که حوصله ی کلنجار رفتن با فقیر جماعت را نداشته به نوکر و کلفت ها دستور می دهد تا به آن فقیر برسند و در گوشه ی مطبخ جایی برای خوابش درست کنند. باری مرد گونی اش را با زحمت به کول می گیرد و وارد خانه ی زن می شود و می بیند از همه سو بساط عیش و عشرت برپاست. این سو جام های شراب است که از پی هم پر و خالی می شود و آنسو لول های تریاک است که بر حقه های وافور چسبانده و در میان همه ی این ها رقاصه گا ن برهنه که مست و خراب مشغول سرگرم کردن مهمانان اند. القصه می رود و دم در مطبخ روی زمین می نشیند و مشغول تناول مشروب و غذایی می شود که یکی از کلفت ها برایش آورده بوده و از همانجا کل مجلس را زیر نظر داشته تا سر فرصت مناسب مرد خانه را از کل قضایا با خبر کند. از طرف دیگر شوهر زن که از سر و صدا و هرهر وکرکر مهمانان خونش به جوش آمده بوده مدام غر می زده و می خواسته از گونی بیرون بیاید اما دوستش که سر گونی را محکم گره زده بوده اجازه نمی دهد او مجلس را به هم بزند و هی به او یادآوری می کرده که تو با من شرط بسته ای و باید تا آخر ماجرا همراهی کنی. باری اندک اندک گرمای شراب و نشئه ی تریاک در سر همه ی مهمانان اثر می کند و همین طور در سر زن صاحبخانه که در یک لحظه ی مناسب با سر و وضعی آشفته و باز، بیخود از صدای ساز و تنبور به میان جمع می آید و پا می گذارد به میدان دست افشانی و رقصان، گهی نشسته بر پای این مهمان بوسه ای از رخساره ی او می رباید و گاه ایستاده و از خود بیخود در آغوش آن یکی می سرد. مرد گدا که هوشیار ناظر تمام این ماجرا بوده فرصت را مناسب می بیند گره گونی را باز می کند و خود به میان مجلس می آید و همپای دیگران در رقص بلند بلند می خواند:

کپنک! گوش کن این مکر زنان

حالا حاضر کن صد من زعفران

ای آلوآلو! پسته!

ببین زنت چه مسته.

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در شنبه دوم تیر 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی سیزدهم

 

در روزگاران قدیم دیوی بوده که راه بر مردمان می بسته و دمار از روزگارشان در می آورده. دست بر قضا روزی از روزها در جنگلی به دو برادر هیزم شکن بر می خورد و قصد جانشان می کند. مردان وقتی بانگ تنوره ی او را می شنوند، زودی می روند در غاری پناه می گیرند و بین خودشان مشورت می کنند که چه کنند، چه نکنند. خلاصه دست آخر یکی از آن دو که زیرکتر بوده به دیگری می گوید : تو کاریت نباشد که من راه چاره را پیدا کرده ام. به برادرش می گوید از خورجینت  طنابی را که برای جمع آوری هیزم آورده بودی در بیاور. او هم چنین می کند و مرد به برادرش می گوید: بیا زیر کپنک من و شروع می کند به بستن بدن خودش به بدن برادرش. و طوری این کار را می کند که هر که آن ها را می دیده گمان می کرده از یقه ی کپنک دو تا کله بیرون آمده است. بعد با نمد و خلاشه دو تا کلاه شاخدار درست می کند و به سر خود و برادرش می گذارد. باری دیو که در آن حول و حوش دنبال لقمه ی چرب و نرمش می گشته، بو کشان ردّ آن دو را تا در غار می گیرد و در آستانه ی در غار منتظرشان می ماند  پا بیرون بگذارند تا دخلشان را بیاورد. اما نه، خبری از آن دو نمی شود تا این که دیو خسته می شود و تصمیم می گیرد خودش داخل شود . از طرفی دو برادر که بانگ خرناس و تنوره ی دیو را شنیده بودند، می روند و پشت یک تخته سنگ بزرگ منتظر می مانند تا این که سر و کله ی دیو پیدا شود. دیو ناجنس همانطور بو می کشیده و رد آن ها را می جسته و آن دو برادر هم که همانجا منتظر مانده بودند تا دیو نزدیک تر شود، در یک فرصت مناسب می پرند بیرون و شروع می کنند به خرناس کشیدن و داد و هوار راه انداختن. دیو که در تمام عمرش موجودی با این هیبت و شکل و شمایل ندیده بوده، دو پا داشته دو پای دیگر قرض می کند و الفرار؛ و وقتی حسابی از آن مکان دور می شود، نجواکنان با خود می گوید:

در هزار و یکصد و سی وشیش درّه

هرگز ندیده ام آدم دو سره.

 

 

 

 راوی: فتاحی

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی دوازدهم

 

روزی از روزها عزرائیل به خدا گفت: بارپروردگارا! من می خواهم با آدمیزاد دوست شوم. خداوند بهش گفت: تو نمی توانی با او دوست شوی. چون او زیرک است و سر تو را کلاه می گذارد. عزرائیل عزّ و التماس کرد که خدایا من از این که آدمیزاد از من وحشت داشته باشد خسته شده ام و دوست دارم با او رفیق شوم. خدا گفت: نمی شود .اما عزرائیل از پا ننشست و اصرار کرد و کرد تا دل خدا به رحم آمد و پذیرفت تا او با آدمیزاد دوست شود. اما حتا لحظه ی آخر هم از پا ننشست و گفت: ولی مطمئن باش که او سر تو را کلاه خواهد گذاشت. باری خداوند خواست او را اجابت کرد و وی را به شکل مرد جوان و زیبایی در آورد که سوار بر یک اسب زیبایی بود و در بیابانی فرودش آورد تا بتواند با یکی از بنی آدم رفیق شود. از قضا خارکن پیری در آن حوالی مشغول خارکنی بود. عزرائیل همین که چشمش به پیر خارکن افتاد با عجله به سراغ او رفت و آشنائیت داد و گفت: فلانی! من عزرائیل هستم و آمده ام سراغت.پیرمرد اول اعتنایی نکرد و فکر کرد یکی از اهل آبادی است و آمده با او شوخی کند. زیرلب به او گفت تو اگر عزرائیلی آن مار را که آنجا زیر آن بوته چنبره زده بکش تا من یقین کنم تو عزرائیلی. باری عزرائیل نگاه خصمانه ای به مار کرد و مار در جا خشک شد و چرخید و دمر دراز به دراز افتاد و مرد. پیرمرد همین که جسد مار را دید با وحشت برگشت و به چشمان غضبناک عزرائیل نگاهی کرد و از ترس دراز به دراز افتاد و غش کرد. عزرائیل که هول شده بود از توی خورجین خارکن کوزه آبی در آورد چند قطره ای به صورتش پاشید و به هوشش آورد و با لحن دوستانه ای به او گفت: نترس. من نیامده ام جانت را بگیرم. بلکه آمده ام با تو دوست شوم. پیرمرد که قدری حالش جا آمده بود به او گفت: تو جان آدم ها را از ایشان می ستانی. پس چطور توقع داری من اجازه بدهم با من دوست شوی. باید تضمینی به من بدهی که با من کاری نداشته باشی  تا من بتوانم به تو اعتماد کنم.عزرائیل دست کرد پر شال لباسش و کوزه ی کوچکی بیرون آورد و گفت: این کوزه را می بینی؟ این آب حیات و شفا تویش است. اگر قطره ای از این آب به لب بیمار رو به موت برسد بلافاصله شفا می یابد و سُر و مُر و گنده بر می خیزد و به زندگی اش ادامه می دهد. اما به این شرط که من بالای سر او ایستاده باشم. اگر پایین پای او ایستاده باشم او درمان ناشدنی است و حتا اگر کل محتویات کوزه را هم به او بدهی او بدون شک خواهد مرد. باری پیرمرد پذیرفت و کوزه را از دست عزرائیل گرفت و او را به زیر سایه ی خاری کشاند و از کوزه آب خودش جرعه ای به او داد و از قرص نانش هم لقمه ای و با او گفت و خندید و خلاصه با او دوست شد. عزرائیل هم در عوض این دوستی و مهمان نوازی در جمع آوری خار کمکش کرد. غروب که شد پیرمرد با پشته ی خاربزرگی که به کمک عزرائیل کنده بود راهی آبادی خودش شد و عزرائیل هم کمکش کرد و خارها را تا نزذیک آبادی برایش حمل کرد و پس از قربان صدقه و روبوسی از هم خداحافظی کردند و هر یک رفتند سی زندگی خودشان. عزرائیل با دلی پر از شعف از این که بالاخره توانسته در بین آدمیان دوستی بیابد و پیرمرد با کوزه ی آب حیات که می تواند هر بیماری را شفا بدهد و از مرض رهایش کند. همانطور که داشت در کوچه پس کوچه های آبادی به سمت خانه ی خود پیش می رفت ، نرسیده به خانه ی خود از دور بانگ شیون و زاری به گوشش خورد و دید مردم آبادی جلو خانه ی او ازدحام کرده اند. مردم همین که دیدند او دارد به خانه باز می گردد با بغضی در گلو و سری افکنده کوچه دادند تا او بتواند به خانه ی خودش درآید. پیرمرد که این حالت مردم آبادی را دید شستش خبردار شد که اتفاق ناگواری افتاده و خارها را از دوش افکند و با عجله دوید به داخل خانه و دید زنهای ده شیون کنان دم گرفته اند و گریه زاری کنان دارند ذکر می خوانند. پیرمرد با عجله به اتاق رفت و دید روی زنش را با پارچه ی ترمه ای پوشانده اند. بلافاصله همه ی مردم را از اتاق بیمار بیرون کرد و در رابست و با صدای بلندی گفت: سلام عزرائیل! دوست عزیز من! به منزل خودت خوش آمده ای. چرا خودت را به من نشان نمی دهی تا برایت چیزی مهیا کنم و ازت پذیرایی کنم. عزرائیل که گمان کرده بود مرد دارد صادقانه از او دعوت می کند خود را به او نشان داد و مرد دید که او بالای سر زنش ایستاده او را به کناری کشاند و سفره نانی باز کرد و کاسه ی شیری پیشش نهاد و خلاصه سرش را گرم کرد تا بتواند در یک فرصت مناسب قطره ای از آن مایع شفا بخش را در گلوی زنش بچکاند. باری عزرائیل که از خوردن آسوده شده بود پیرمرد آفتابه لگنی پیش آورد و گفت : بیا در این پستو من برایت آفتابه لگن گذاشته ام که دست و رویت را بشویی. عزرائیل هم خام شد و به پستو رفت و مرد از همین فرصت استفاده کرد و آب حیات را در حلق زنش چکاند. همین که آن قطره ی آب به کام زن رسید زن تکانی خورد و پلکی زد وسری تکان داد و از جا برخاست . عزرائیل که از شستشو فارغ شده بود ، پرده را کناری زد و دید زن حالش جا آمده و در آغوش خارکن است . خارکن مثل ابر بهار دارد در آغوش زنش اشک می ریزد. شستش خبردار شد و فهمید قضایا از چه قرار است با سری افکنده و صورتی از غضب سرخ ناپدید شد و رفت تا جایی دیگر جانی دیگر را بستاند. باری مردم ده که پشت در جمع شده بودند ببینند پیرمرد با زنش چه می کند، همین که صدای زن را از داخل اتاق شنیدند با عجله وارد شدند و دیدند بعله زن خارکن سر و مر و گنده در رختخواب نشسته و دارد اشک شوق می ریزد. باری خبر در کوه و دشت پیچید و باعث شهرت پیرمرد و زنش شد. تا این که دخترپادشاه مرض لاعلاجی گرفت. به طوری که اطبا و پزشکان از درمانش عاجز ماندند و به پادشاه خبردادند که دخترت دیگر زنده نخواهد ماند. پادشاه که همین یک دختر را داشت و جانش را هم برایش می داد به در و دیوار می زد تا بتواند او را زنده نگه دارد. هر کار کرد نتیجه ای نداد. تا این که از یکی از مستخدمین دربارش شنید که پیرمردی در فلان روستا هست که زن مرده اش را زنده کرده. فورا ً دستور داد تا او را بیاورند. سربازان شاه هم بلافاصله رفتند سراغ پیرمرد خارکن و او را کت بسته نزد شاه آوردند. شاه به او گفت: پیرمرد ! شنیده ایم تو زن مرده ات را زنده کرده ای؟ پیرمرد گفت: این طور می گویند قربان. شاه گفت: اگر بتوانی دختر مرا هم زنده کنی هر چه بخواهی به تو می دهم.پیرمرد گفت: توکل به خدا. سعی ام را می کنم؛ و شاه دستور داد بلافاصله او را به بالین بیمار ببرند. پیرمرد همین که به بالین بیمار رفت دید که او دارد نفس های آخر را می کشد. تدبیری اندیشید و گفت: اتاق را خلوت کنید. همه اتاق را ترک کردند و پیرمرد نشست روی زمین و شروع کرد به گریه و زاری. حالا اشک نریز کی بریز. مدام هم با خودش نجوا می کرد: مرا ببخش . دوست عزیزم! من به تو خیانت کردم. حالا آمده ام عذرخواهی. این رسم رفاقت نیست. آدم نمک را بخورد نمکدان را بشکند. تو به من خوبی کردی و من در عوض به تو از پشت خنجر زدم. خداشاهد است که همه ی این ها به خاطر عشق من به همسرم بوده است.... و آنقدر گفت و گفت تا دل عزرائیل به رحم آمد و خود را به او نشان داد و گفت : بس است اینقدر زاری نکن. من می دانستم تو به من خیانت می کنی. چون خدا خواسته بود این طور شود و خواست خدا را نمی توان تغییر داد. مرد با دقت نگریست و دید عزراییل پایین پای بیمار ایستاده و فهمید دیگر کاری نخواهد توانست برای بیمار بکند. با خودش اندیشید چه کنم چه نکنم که جرقه ای در ذهنش زد و با صدای بلند داد زد: چهار سرباز را بگویید بیایند داخل. بلافاصله چهار سرباز آمدند داخل. پیرمرد گفت چهار سر تخت را بگیرید و آرام آرام بچرخانید و کم کم تند و تند تر کنید و هر چند وقت یکبار جهت خودتان را هم تغییر دهید تا من ببینم چه کار می توانم بکنم. سربازها به دستور او عمل کردند و گفته هایش را موبه مو اجرا کردند پیرمرد هم کوزه ی آب شفا به دست همراهشان می دوید ومنتظر فرصت مناسب بود. عزرائیل که در تمام این مدت شاهد ماجرا بود از تعجب داشت شاخ در می آورد و سعی می کرد در هر حالتی که تخت قرار می گرفت پایین پای بیمار قرار گیرد. باری سربازان آنقدر تخت بیمار را چرخاندند و چرخاندند که عزرائیل لحظه ای بالای سر بیمار واماند و پیرمرد از همین غفلت استفاده کرد و قطره ای آب شفا در حلق مریض چکاند. عزرائیل که دهانش از این همه هوش وا مانده بود ناخودآگاه زمزمه کرد: فتبارک الله احسن الخالقین وبا دلی چرکین از خیانت آدمیزاد از نظر غایب شد. از طرفی همین که قطره ی آب شفا به حلق بیمار رسید، بیمار تکانی خورد و پلکی جنباند وسری چرخاند و بلند شد و نشست. پیرمرد با عجله در را باز کرد و به خدم و حشم کاخ گفت: شاه را خبر کنید. شاه همین که خبر بهبود دخترش را شنید سراسیمه به خوابگاه دختر شتافت و او را در آغوش کشید و حالا اشک نریز کی بریز. پس از این که یک گریه ی حسابی کرد رو کرد به پیرمرد و گفت بگو چه می خواهی تا من آن را به تو بدهم. پیرمرد هم شرط کرد: اعلیحضرت به من قول دادند تا در صورت بهبود دختر هر چه بخواهم به من بدهند. شاه گفت: ما قول داده ایم و بر سر قولمان نیز هستیم.پیرمرد گفت: جسارت است قربان من خود دختر را می خواهم.اگر شاه اجازه بفرمایند مایلم داماد شاه شوم. شاه که از این خواسته ی پیرمرد غافلگیر شده بود منّ و منّی کرد و گفت: به این شرط می پذیرم که به همه بگویی تو از تخم پادشاهانی و این زیرکی را از آن ها به ارث برده ای. پیرمرد پذیرفت و شاه فرمان داد بساط عروسی را بچینند و هفت شب و هفت روز بابت بهبود و عروسی دختر شاه جشن و پاکوبی بر پا کنند........

از طرفی عزرائیل که از رفتار پیرمرد حسابی دلچرکین شده بود، منتظر فرصت می گشت تا بتواند تلافی کند. باری سالهای سال گذشت و پیرمرد و دخترپادشاه و زنش که دیگر شده بود کنیزدختر پادشاه در کمال شادی و خوشی زندگی می کردند تا این که یک روز پیرمرد که داشت چپقی می کشید از دود غلیظ به سرفه افتا د خِرخِر . عزرائیل فورا ً به سر وقت او آمد و گفت:دیگر وقتش رسید که تلافی آن بی وفایی ها را سرت در بیاورم و جانت را بگیرم. پیرمردبا زبان بی زبانی گفت: عیبی ندارد فقط اجازه بده قبل از مرگ این چپق را تا ته بکشم. عزرائیل این بار نیز خام شد و پذیرفت. پیرمرد هم همین که رضایت او را دید ، دسته چپق را با فشار زانو شکست و انداخت توی آتش و دیگر لب به چپق نزد. عزرائیل سرافکنده نزد خدا رفت و گفت: بارپروردگارا! حق با تو بوده و هست و خواهد بود. من خام این آدمیزاد شیرپاک خورده شدم و فریبش را خوردم.خدا به او گفت: نگفتم تو از پس او بر نمی آیی. حالا برو منتظر باش. چون آدمیزاد موجود فراموشکاری است و چیزها را زود فراموش می کند. اتفاقا ً همین طور هم شد. یک روز پیرمرد که در خانه اش با همسرش حرفش شده بود برای شکایت به نزد شاه رفت. شاه داشت چپق می کشید وقتی عصبانیت دامادش را دید چپقش را به او تعارف کرد که او پکی به آن بزند و تسکین اعصاب بیابد. پیرمرد که اعصابش از بابت رفتار زنش خرد بود ناخودآگاهانه چپق را از دست شاه گرفت و پک عمیقی به آن زد. پک زدن همان و جان به جان آفرین تسلیم کردن همان.

 

 

راوی فتاحی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی یازدهم

 

در زمان های قدیم، پیرمرد حلاجی بوده که برای پنبه زنی به در خانه ی مردم می رفته وبرای کسب نان حلال عرق جبین می ریخته. روزی از روزها از در خانه ی زنی می گذرد. زن صاحبخانه که صدای او را از کوچه می شنود، صدایش می زند و می گوید: پنبه زن آی پنبه زن! بیا و پنبه ام رو بزن. پیرمرد کمانش را بر می دارد و تشک زیر اندازش را می اندازد روی کولش و وارد خانه ی زن می شود. باری تشک را می اندازد زیرش و می نشیند و شروع می کند به زدن پنبه و پشم لحاف ها و دشک های خانه ی زن و اول با چوبش می افتد به جان پشم و پنبه های زبان بسته و حالا نزن کی بزن و بعد شروع می کند به کمان زدن و حلاجی. همانطور هم که داشته برای زن حلاجی می کرده همانطور هم مدام و زیر لب با رِنگ کمان می خوانده:

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.  

زنک که از آن چکّه های روزگار بوده و مو را از ماست می کشیده بلافاصله در می یابد که این پیرمرد بی خود و بی جهت این رنگ را از خودش در نیاورده. دوباره در گفته ی او دقیق می شود و خوب گوش  می کند ببیند پیرمرد دقیقا ً چه می گوید. می بیند پیرمرد دارد مدام با خودش زمزمه می کند:

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

با خودش می گوید: باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد که این مرد دارد این رنگ را مدام تکرار می کند. حتما ً چیزی در زیر لباس یا تشک یا شلوارش قایم کرده و نمی خواهد کسی از آن سردربیاورد. من باید ته و توی کار را در بیاورم. پس تصمیم می گیرد آنقدر کار سر مرد بریزد تا  بتواند فرصتی گیر بیاورد  و سر از کارش در بیاورد. پس می رود هر چه لحاف و تشک و نعلیچه و لحاف کرسی و پتو و نمدپاره داشته می آورد می ریزد سر مرد و می گوید این ها را هم باید برایم بزنی و رفو و تعمیر کنی. باری مرد که از خدا می خواسته، وقتی می بیند که بختش گفته و قرار است یک پول قلمبه گیرش بیاید با دمش گردو می شکند و شروع می کند به کار و حالا نزن کی بزن. حالا ندوز کی بدوز. حالا نگو زنک از دور زاغ سیاهش را چوب می زند ببیند او کی غفلت می کند و از بساطش دور می شود تا بتواند برود سراغ جل و پلاسش. هر چه منتظر می نشیند می بیند نه مرده از بساطش دور بشو نیست . پس فکری می کند و دست به کار می شود و تا می تواند آب وچایی و مایعات می بندد به ناف پیرمرد مادرمرده. استکان پشت استکان برایش چایی می ریزد و آنقدر بهش شربت و آب میوه می دهد که طاقت مرد طاق می شود و طلب قضای حاجت می کند. زن که منتظر این لحظه بوده او را می فرستد به مبال وخودش می رود سروقت بساط پیرمرد. اول درون خورجینش را می گردد . می بیند جز چند تکه نان خشک و ابزار لحاف دوزی چیز دیگری درش نیست. بعد می رود سراغ دشک پیرمرد همین که دست می کشد روی دشک می بیند: ای که هی! یک چیز سفتی توی دشک هست. شستش خبردار می شود که پیرمرد پولهایش را توی دشکش قایم کرده و به خاطر همین است که مدام می خواند: هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین. اما همین که می آید دشک را باز کند و پول ها را از توش در بیاورد پیرمرد یاالله گویان وارد می شود. زنک زودی خودش را در چادرنمازش می پیچد و ظروف چایی و شربت را از کنار بساط پیرمرد جمع می کند تا ایز گم کند. اما تو دلش غوغایی به پا بوده که مسلمان نشنود کافر نبیند. هی با خودش فکر و خیال می کرده که چه کند چی کار کند که بتواند پول ها را از دشک پیریه در بیاورد . خلاصه می رود و از در و همسایه هم هر چه لحاف و دشک داشته اند می گیرد و می آورد و می ریزد سر  پیرمرد و ازش می خواهد که پشم همه ی لحاف و دشک ها را برایش بزند و دوباره بدوزدشان. پیرمرد هم از خداخواسته شروع می کند و حالا ندوز کی بدوز. باری شب می شود و پیرمرد به زن می گوید : من امروز نرسیدم همه ی این لحاف و دشک ها را برایت بزنم و بدوزم. بقیه اش باشد برای فردا. زن قبول می کند اما همین که مرد دولّا می شود تا بساطش را جمع کند زن بهش می گوید: حالا واسه چی دیگه بساطتو جمع می کنی؟ یه کمون بی قواره ی حلاجی و یه دشکچه ی چرک چی ئه که می خوای ببری؟ بذار همین گوشه افتاده باشه تا فردا. کی می یاد به اینا دست بزنه؟ پیرمرد اول منّ و مونّی می کند ولی با اصرار زن خام می شود و وا می دهد و دست خالی راه می افتد به طرف خانه. حالا بشنوید از طرف زنک که از صبح تا حالا کشیک می کشیده که غروب بشود و او به هر نحوی شده شر این پیرمرد کنه را از سرش کم کند و برود سراغ دشک. باری همین که پیرمرد پایش را از در خانه بیرون می گذارد به دو خودش را می رساند به سر وقت دشکچه و با بشکاف تمام درز و دورز دشکه را از هم وا می کند و پشم و پیله هایش را بیرون می ریزد و می بیند: به به! یک هنبان توی دشک است . زودی در هنبان را باز می کند و می بیند پر است از اسکناس های هزار تومنی. آنوقت ها هزار تومن برای خودش پولی بود نه مثل حالا که نیم مثقال عدس هم بهت نمی دهند. می شمارد می بیند صد تا اسکناس هزار تومنی است. طمع برش می دارد و همه ی اسکناس ها را  بر می دارد و جایشان کاغذ پاره می گذارد و در هنبان می گذارد و درش را می بندد و می تپاند توی دشک و با دقت شروع می کند به دوختن درز دشک و با هزار امید و آرزو می رود و کَپه ی مرگش را می گذارد. اما بشنوید از پیرمرد حلاج که شب را با یک کوله بار خستگی کار طاقت فرسا به صبح رسانده بوده و صبح را با امید گرفتن دستمزد دو روز کار از در خانه خارج می شود و راه می افتد به طرف خانه ی زن. در می زند و با یالله و سلام و صبح به خیر و چاق سلامتی و تعارف می رود سر بساط و شروع می کند به کار . اولش متوجه تغییر حالت دشک نمی شود. چون داشته از تو خورجینش دوک و نخ و سوزن لحاف دوزی و چوبدستی اش را در می آورده. اما همین که می آید و می نشیند روی دشک احساس می کند توی دشک دست خورده. آخر خودش لحاف دوز بوده و از هفت فرسخی می توانسته تشخیص بدهد کدام لحاف دست خورده است و کدام لحاف دست نخورده. زودی به درز لحاف خیره می شود می بیند بعله. نخ های درز تازه و نو هستند. بو می برد که زنک از سِرّ او سَر در آورده و پولهایش را به یغما برده. به خودش می گوید: چه کنم چه نکنم که بتوانم پول ها را از چنگ این زنکه در بیاورم که فکری به سرش می زند و دست به کار می شود. اولش کمی خودش را مشغول می کند تا زنک حواسش متوجه او بشود و بعد می رود سراغ کمان حلاجی و همچنان که دوک را بر زه کمان می کوبیده با رنگ کمان دم می گیرد:

تو چرا نذاشتی پُر کُنم ، پیناپین.

تو چرا نذاشتی پر کنم ، پیناپین.

زنک  اول به زمزمه های او محل نمی گذارد اما به مرور دقیق می شود و می بیند : ای دل غافل! این دارد می گوید تو چرا نذاشتی پر کنم پیناپین. وقتی پر نشده ی هنبان صدهزار تومان توش پول هست پر بشود چقدر می شود. خلاصه طمع ورش می دارد و وسوسه می شود بقیه ی پول ها را از چنگ پیرمرده در بیاورد . پس می رود و از قوم و خویشش هر چه لحاف دشک داشته اند می گیرد و می ریزد سر پیرمرد و دوباره همان آش و همان کاسه. پیرمرده لحاف ها را می زند و شب می شود و می خواهد بساطش را ببرد و از مرده اصرار و از زنه انکار که نباید ببری و فردا هم باید بیایی و بقیه ی لحاف ها را بزنی. خلاصه مرده می رود و زنک دوباره می آید سر وقت دشک یارو و هنبان را در می آورد و پول را سر جاش می گذارد و در هنبان را می بندد و می گذارد داخل دشک  و درز دشک را هم می دوزد و می گیرد می کپد. پیرمرد هم که منتظر همچین اتفاقی بوده دوباره به خانه می رود و منتظر می نشیند که صبح شود و دوباره بیاید سراغ بساطش و ببیند پول ها هست یا نه تا اگر نیست فکر دیگری بکند. القصه صبح می شود و دوباره روز از نو روزی از نو. پیرمرد با لب و لوچه ی آویزان راهی خانه ی زن می شود و در می زند و با یک یالله خشک وخالی یک راست می رود سراغ دشک و همین که دست می کشد روی دشک می بیند بعله انگار پول ها سر جایشان هستند. باز هم برای این که مطمئن بشود از زنک می خواهد برود برایش کمی نخ کوک بگیرد و می فرستدش دمبال نخود سیاه  و  درز دشک را وا می کند و هنبان را بیرون می آورد و می بیند : بعله پول ها سر جایشان هستند  و نفسی به راحتی می کشد و نیشش تا بنا گوش باز می شود و با دل و دماغ تر شروع می کند به کار و در عرض یکی دو ساعت قال همه ی لحاف دشک ها را می کند. زنک همین که از در خانه پا می گذارد به درون می بیند پیرمرد همه ی کارها را کرده و چپقش را چاق کرده و تکیه داده به دیوار و دارد در کمال آرامش چپق می کشد. بهش می گوید: کارهات تمام شد؟ مگه نگفتی نخ کوکم تمام شده؟ پیرمرد می گوید: زیر لحاف ها افتاده بود پیداش کردم و باهاش لحاف ها را دوختم. حالا اگه مزد ما را بدهی می رویم پی زار و زندگی مان. زنک که هنوز از نیت پیرمرد باخبر نشده بوده می گوید مزدت را می خواهی؟ یه دقیقه صبر کن ببینم دیگه لحاف و دشکی برایم نمانده که بزنی ؟ و هر چه فکر می کند می بیند نه لحافی برای خودش مانده که بدوزد نه برای همسایه ها. پیرمرد هم هی از آن طرف اصرار می کرده که اگه کاری نداری پولم را بده، بگذار من بروم پی زندگیم که یک سر دارم و هزار سودا. زنک می بیند بهانه ای ندارد پس می گوید لااقل ناهار را پیش من بمان با هم غذا بخوریم. مرد می گوید: اگه زحمت بکشی برایم لقمه پیچ کنی با خودم می برم. خلاصه پیرمرد آنقدر پاپیچ زنه می شود که زنه مجبور می شود پولش را تمام و کمال بهش بدهد. مرد که تا شاهی آخر را از زنک گرفته بوده با نیش تا بناگوش باز بساطش را جمع می کند که برود. اما در همین لحظه چیزی به نظرش می رسد. دوک و کمان حلاجی اش را بر می دارد و می زند و با همان رنگ تکراری و همیشگی  دم می گیرد:

ریش خام طمع بر کون مفلس پیناپین

ریش خام طمع بر کون مفلس پیناپین.

 

 

راوی صغرا چرخوگر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی دهم

 

چله بزرگه و چله کوچیکه که با هم سر قوز افتاده بودند شروع کرده بودند به دری وری گفتن تو روی همدیگر و یکی این بگو یکی آن بگو حالا نگو کی بگو. هی این از خودش تعریف می کرد و هی آن از خودش. چله کوچیکه می گفت:

منم پهلوان سر دیگ آش

به کفگیر کنم آش را پاش پاش

من آن ده منی  بهمنم بهمنم

درخت کدو را ز جا بر کنم

 

و چله بزرگه جواب می داد:

 

من آن پهلوان نخود کشمشم

به ضرب دو ناخن شپش می کشم

عروس را ز حجله برون می کشم

و بچه به گهواره را می کشم

 

حالا شما بگویید زور کدام یک بیشتر بوده؟

 

راوی صغرا چرخوگر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در شنبه نوزدهم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه
 

 قصه ی نهم

 

در روزگاران قدیم در یک جایی زیر همین آسمان خدا،پیرزن خسیسی بوده که یک پسر جوان و رشید داشته. پیرزن که از آن چُسخورهای به تمام معنا بوده، آب از دستش نمی چکیده و هیچ کمکی به فقرا و بینوایان نمی کرده. روزی از روزها زن فقیری در خانه ی او را می زند که به من عاجز علیل مستمند کمک کنید. پیرزن اولش هیچ توجهی به او نمی کند. فقیر دوباره در می زند واصرار می کند که نانی، آبی، پنیری، چیزی بدهید که محتاجم و نیازمند. پیرزن وقتی اصرار فقیر را می بیند عصبانی می شود و بنا می گذارد به داد و هوار که گورتو گم کن زنیکه! مگه مردم مالشونو از سر راه پیدا کرده ن. گردن کلفت کردی واسه چی؟ برو کار کن منت خلق خدا رو نکشی. اما فقیر از رو نمی رود و باز اصرار می کند که شما رو به خدا منو از در خونه تون نرونین. محتاجم. مریض دارم. آبرو دارم ونیازمند. اگه یه کمکی بهم بکنین تا دنیا دنیاست مدیونتون خواهم بود. پیرزن که می بیند زنک دست وردار نیست می گوید وایستا تا بیام و می رود در خانه می گردد لنگه کفش پاره و کهنه ای را پیدا می کند و می آورد و پرت می کند به طرف فقیر که بیا اینم کمک و در را به شدت می بندد و می رود. باری فقیر که این رفتار پیرزن را می بیندبه ناراحتی از در خانه ی او دور می شود و می رود و می رود تا می رسد به سر یک چاه و می بیند پسر همان پیرزن سر چاه نشسته و دارد از چاه آب می کشد. دست به آسمان بر می دارد که خدایا! خداوندگارا! مرا به فرشته ای بدل کن که از این آدم بودن خیری نصیب ما نشد. حالا نگو این زن فقیر خودش فرشته ای بوده که خدا خواسته بوده به آدم تبدیلش کند تا پیرزن خسیس را باهاش امتحان کند. باری دعایش مستجاب می شود و در دم تبدیل می شود به یک فرشته ی زیبا با چهره ای به قشنگی قرص قمر. اما خدا بال به او نمی دهد. از خدا می پرسد بارپروردگارا! مگر کار من با این پیرزن تمام نشده که بال به من ندادی؟ و خدا به او می گوید: نه. تو باید آنقدر روی زمین بمانی که هرچه تخم حرص و خست هست در تخم و ترکه ی این زنک ریشه کن بشود. القصه! پسر پیرزن که مشغول آب کشیدن از چاه بوده متوجه حضور فرشته که حالا دیگر به یک دختر جوان تبدیل شده بوده نمی شود و دختر به امر خدا آرام آرام به او نزدیک می شود. پسرک که خیال می کند زن یکی از همان زنان دهات خودشان است قعی بهش نمی گذارد . آنقدر که فرشته مجبور می شود بیاید سرچاه تا پسر عکس او را در آب دلو ببیند. باری همین که چشم پسر به عکس او در آب دلو می افتد، بلافاصله سر بر می دارد تا ببیند درست دیده یا خیال کرده. می بیند نه. دختری پیش رویش ایستاده مثل پنجه ی آفتاب:

سرخ و سفید و قد بلند.

خوشگل و زیبا و لوند.

ابرو داره عین کمون

گیسو داره قد کمند.

خلاصه پسرک بیچاره که تا قبل از این چشمش به دیدن زنهای دهات عادت کرده بوده، دست و پاش را گم می کند واز دست پاچگی دلو آب را می اندازد زمین.خب دیگر همان یک نگاه کار خودش را کرده بود دیگر. بند پسرک به آب داده می شود و بند عشق به گردنش می افتد  و پسرک یک دل نه صد دل عاشق فرشته می شود. فرشته به امر خدا ازش می خواهد تا کمی آب به او بدهد. پسرک هم از خدا خواسته برای آن که بتواند خودی به دختر نشان بدهد آستین ها را بالا می زند و یه دلو آب برایش از چاه می کشد و می گذارد جلو روش. دخترک دست و صورتی در آب می شوید و لبی تر می کند و شکر خدا را می گوید و از پسرک هم تشکری می کند و یا علی است و مدد، راه می افتد به سمت جاده ی بیرونی ده. پسرک که هاج و واج ایستاده بوده به تماشای او وقتی می بیند دخترک دارد از ده خارج می شود با عجله خودش را می رساند خانه و مادرش را کول می گیرد که بجنب که بخت به خانه مان رو کرده . دختری دیده ام که لنگه اش را درهفت پارچه آبادی اطراف پیدا نمی کنی. زیبا، مودب، متین، آرام، صبور و سر به زیر. خلاصه یا همین الان می روی ته و توی کار را در می آوری که کیست و اهل کجاست یا همین الان جل و پلاسم را جمع می کنم و می روم شهر فعله گری. پیرزن که هیچ توقع نداشته دختری این قدر بتواند قاپ پسرش را بدزدد، هم یکه می خورد و هم کنجکاو می شود که این چه دختری است که توانسته افسار این  لوک مست را بگیرد و هش! به زمینش بنشاند و او را که به هر نوعی بوده از زیر بار ازدواج شانه خالی می کرده به جایی رسانده که بیاید به مادر عزیز تر از جانش بگوید یا این دختر یا مرگ. خلاصه از روی کنجکاوی هم که شده راضی می شود و روی کول پسرک به تاخت می رود به سوی دخترکی که تا چند ساعت قبل از در خانه با خواری رانده بودش. پسرک در طول راه مادره را می پزد که چه بگو و چه بپرس و چه بکن و مادره هم رضایت می دهد که هر چه در چنته دارد برای پسرش رو کند. آخر هر مادری آرزویش است که دامادی پسرش را ببیند. القصه! آن دو به سرعت خود را به دختره می رسانند و پسر مادرش را زمین می گذارد تا بقیه ی کار را او درست کند. خب دیگر وقتی همچین کاری را به دست زنان بسپارید خودشان می دانند که چه جوری جوشش بدهند که نه سیخ بسوزد نه کباب. پیرزن با چند کلمه صحبت با دختر ته و توی قضیه را در می آورد که کیست و اهل کجاست و چرا تنها در بیابان سفر می کند و پدر و مادرش کی اند و ازدواج کرده و چند تا برادر خواهر دارد و کجا زندگی می کنند و دوست دارد ازدواج کند و پسر او را می پسندد و چه و چه . دختر هم به امر خدا می گوید که من دختر پیرزن فقیری هستم که فلان جا با فلان کسک زندگی می کند و پدر علیلی دارم و الان دارم برای کمک گرفتن از اقوام و خویشان راهی می شوم به فلان روستا تا کمکی ازشان بخواهم تا مادرم اینقدر خفت و خواری خلق خدا را نکشد. پیرزن می پرسد مادرت کیست و او مشخصات خودش را می دهد وقتی به امر خدا به شکل زن فقیری در آمده بوده . پیرزن که می فهمد چه کسی منظور نظر اوست  به او می گوید لازم نیست بروی خانه ی اقوام و بلافاصله ازش نشانی می پرسد و با پسرش راهی می شود خانه و کلی جنس و خوراکی و پوشاکی و پول و جنس بر می دارد و به بهانه ی عیادت از پیرمرد راهی خانه ی زن می شود. از طرفی به امر خدا دوباره دختر به شکل همان زن فقیر در می آید و در خانه ای کاه گلی بر بالین یک غلمان دیگر که شبیه پیرمرد مریض شده بوده می نشیند به مریض داری. خلاصه پیرمرد به خانه ی زن می رود و با سری افکنده و رویی زرد و نزار از او دلجویی می کند که من با تو بد کردم و نمی بایست از در خانه می راندمت و حالا آمده ام جبران کنم و اگر قابل بدانی اصلا ً پسرم را که وارث تمام ثروت من است ، غلام خانه ات می کنم و چه و چه تا این که بالاخره زن راضی و بساط عروسی به پا می شود. روز عروسی به امر خدا چندین و چند فرشته و غلمان که از میانشان یکی به شکل مادر دختر در آمده بوده و بقیه به شکل اقوام دخترک ، جمع می شوند و با پول وثروت زن یک سور حسابی راه می اندازند و حسابی بریز و بپاش می کنند به طوری که تا مدت ها در دهان ها می چرخیده. باری چند سالی می گذرد و دختر، به امر خدا چند فرزند برای مرد می زاید و خرده خرده تمام ثروت پیرزن را با خام کردن شوهرش از چنگ او بیرون می کشد و به فقرا می بخشد تا این که پیرزن به احتضار می افتد و پسر و عروس بر بالینش می آیند تا دم مرگ تسلی خاطرش شوند. پسر که طاقت دیدن قبض روح مادرش را نداشته گریه کنان از اتاق خارج می شود و دختر بر بالین او می نشیند. باری روح پیرزن قبض می شود و فرشته شاهد قبض روح او می ماند و به چشم خودش می بیند که موقع قبض روح خون تمام اتاق را فرا می گیرد. بلافاصله پسر پیرزن را صدا می کند و از مرگ مادرش به او خبر می دهد. پسر هم شیون کنان خودش را می اندازد روی جنازه ی مادرش. فرشته می فهمد که این خون از چشم پسر پنهان است. همان دم از خدا ندایی به گوش دختر می رسد که ماموریت تو دیگر تمام شد و دوباره به شکل یک فرشته ی معمولی در می آید و بال در می آورد. دختر برای این که بالهایش آلوده ی خون جاری در اتاق نشوند می پرد می رود روی تاقچه می نشیند. اما خون همانطور بالا می آید. پس می پرد می رود روی رف می نشیند. پسر پیرزن که متوجه حرکات زنش شده بوده عصبانی می شود و می گوید زنک هرزه! مادر من مرده آنوقت تو بازیت گرفته؟ که یک دفعه متوجه بال های فرشته می شود. می گوید: اینها دیگه چی اند؟ و فرشته می زند زیر خنده و حالا نخند کی بخند. پسر از این رفتار دختر عصبانی می شود و چوب دستی اش را بر می دارد او را بزند که چرا بر بالین جنازه ی مادرش دارد غش غش می خندد. اما چوب به فرشته اثر نمی کند. مرد هر چه می کند که بتواند او را بزند نمی تواند تا این که خسته و کوفته می افتد و بی حال می شود. حالا در تمام این مدت فرشته به ریش پیرزن و پسرش می خندیده. فرشته وقتی می بیند پسرک دیگر تاب تقلا کردن ندارد می آید بالای سرش و به او می گوید: من دارم به رفتار مادرت می خندم. می دانی؟ من یک فرشته ام. بال هایم را ببین. من به امر خدا مامور بودم تا همه ی ثروت مادرت را از چنگ او خارج کنم و به دست فقرا و نیازمندان برسانم. من چند بار به مادرت گوشزد کردم . اما او بس که حریص بود و پول دوست این حرف ها درش هیچ اثر نمی کرد. من هم به امر خدا همه ی ثروتش را در راه فقرا انفاق کردم. و دوباره می زند زیر خنده و غش و ریسه می رود. مرد می پرسد دیگر این خنده ات برای چیست؟ فرشته می گوید: چون همین الان ملکه های عذاب دور روحش را گرفته اند و یکی شان یک لنگه کفش کهنه و پاره را سر چوب کرده و به زور دارند می برند و او تقلا می کند و نمی خواهد برود. خب دیگر وظیفه ی من انجام شد. من دیگر باید بروم. تو هم برو تا می توانی در راهش خیرات و مبرّات بده تا خدا از سر تقصیراتش بگذرد. مرد از او می پرسد پس بچه های ما چه می شوند؟ فرشته می گوید: آن ها را خدا به تو عطا کرده آنها نیمی از وجودشان فرشته است و نیم دیگر آدم. سعی کن آنها را فرشته بار بیاوری نه آدمیانی مثل مادرت؛ و از چشم مرد غیب می شود و به آسمان پر می کشد.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه
 

 قصه ی هشتم

 

از زبان مادر، وبه گریه های بی شایبه اش، وقتی در خلوت به یاد روزهای از کف گریخته اش زمزمه کنان این اشعار را می خواند واشک می ریخت. می خواند و اشک می ریزد.....

 

درزمان های قدیم آن وقت که دلهای مردم به قدر دریا بود و سینه هاشان به فراخی آسمان، در روستایی دور، عاشق و معشوقی می زیستند. دختر و پسری که خدا مهرشان را در دل هم انداخته بود و برای هم دلیل زندگی شده بودند. پسر حسینا نام داشت و دختر دلارام. دختر با مادر پیر و علیلش زندگی می کرد و کس و کار پسر همه شان مرده بودند و تنها در خانه ی پدری می زیست و به کار زراعت مشغول بود. همه چیزشان به همه چیزشان می آمد و منتظر این بودند که بخت بهشان رو کند و درهای زندگی را برایشان باز کند تا بتوانند به وصال هم برسند. در آن روستا جوان دیگری هم می زیست که سخت شیفته ی دلارام شده بود و بسیار تقلا می کرد تا بتواند مهر حسینا را از دل او بر کند و تخم مهر خودش را در دل او بنشاند. عشقی یکسویه که راه به جایی نمی برد. عشقی که فقط عاشق از وجودش خبرداشت و برای احدی آن را فاش نکرده بود. اما وقتی پای عشق در میان باشد مگر می شود عذر و بهانه ها را پذیرفت؟ باری جوان خام به هزار در می زند تا یکی به رویش باز شود. می بیند نه خیر. انگار سرنوشت نام حسینا و دلارام را به نام هم زده. تا این که از شدت علاقه ی به دختر درصدد دشمنی بر می آید و با خود می گوید: من باید به هر طریقی شده شرّ این پسره ی کنه را از سرم باز کنم. می نشیند و ششدانگ حواسش را جمع می کند و با سری پر از حیله به طراحی  نقشه ای شوم برای دختر و پسر می پردازد. القصه طرح رفاقت با حسینا را می ریزد و شروع می کند با پسر گرم گرفتن. به طوری که پس از اندک زمانی آن دو، دو رفیق شفیق برای هم می شوند و دو یار موافق. دو دوستی که هیچ راز سر به مهری از یکدیگر نداشته اند. تا این که یک روز در یک موقعیت مناسب حسینا با دلی سوخته از عشقش با جوان صحبت می کند. جوان که مدت ها منتظر همچنین فرصتی بوده، نه می گذارد و نه بر می دارد و می گوید: کدام دختر را می گویی؟ دلارام؟ حسینا با تعجب می گوید: خب آره. مگر او چه اش است؟ و جوان می گوید: او که در ده به بدنامی شهره است. مگر تو نمی دانی؟ حسینا با عصبانیت می گوید: خجالت نمی کشی ندیده و ندانسته پشت سر دختر مردم حرف در می آوری؟ جوان می گوید: حرف در می آوری کدام است. من خودم همین امروز با او بودم. حسینا با حرص می گوید: یکبار دیگر پشت سر دلارام حرف بزنی دیگر نه من نه تو. جوان می گوید: باور نمی کنی برو ببین. دیشب که من باهاش در یک بستر سرگرم عیش و نوش بودم، خواستم رویش را ببوسم اما او نمی گذاشت و با دلبری هر چه تمام تر از کفم می گریخت تا این که من خواستم به زور صورتش را به سمت خودم بگردانم که او با تقلا سرش را برگرداند و جای ناخن هایم روی صورتش باقی ماند. حسینا که یکپارچه آتش شده بود با عصبانیت از جا بر می خیزد و تفی به روی زمین می اندازد و می گوید: من تا حالا فکر می کردم تو دوست نیکخواه منی و بهت اعتماد داشتم. حالا می بینم که چشمت مدام دمبال زن و دختر دیگران است و عین خاله شلخته ها پشت سر دختر و زن مردم حرف در می آوری. دیگر اگر پشت گوشت را دیدی مرا هم می بینی . و با عجله راهی خانه ی خود می شود. حالا بشنوید از جوان که با دلی که درش قند آب می کردند با عجله خود را می رساند خانه و یکدست لباس پاره پوره به تن می کند. جوالی بر سر می کشد و خورجین پاره ای به دوش می اندازد و در هیات یک گدا به در خانه ی دلارام می رود و دق الباب می کند. یکبار در می زند. کسی نمی آید. دوباره در می زند و دوباره و دوباره تا این که صدای دلارام را می شنود که از پشت درمی گوید: کیه؟ با صدایی لرزان و پشتی قوز کرده می گوید: فقیرم. عاجزم. درمانده ام. محض رضای خدا کمکی به من فقیر درمانده بکنید. دلارام از شدت رافت قلبی که داشته می گوید : صبر کن ببینم نانی ، چیزی در خانه داریم تا برایت بیاورم؛ و می گردد و از داخل سفره قرص نانی بیرون می آورد و در دستمالی می پیچد و می آورد دم در. اما همین که در را باز می کند پسرک جستی می زند و چهار چنگولی پنجولی روی صورتش می کشد و پا می گذارد به فرار. نا اهل بی صفت چنان چنگی روی صورت دختر می کشد که از رد ناخن هایش خون سرازیر می شود. دختر هم جیغ کشان و فریاد کنان به داخل خانه می گریزد و گریه کنان به مداوای زخم هایش می پردازد. از طرف دیگر حسینا که از حرف های جوان آتش به دلش افتاده بوده ، طاقت نمی آورد و برای این که از صحت و سقم ماجرا اطلاع بیابد شبانه می رود به در خانه ی دلارام. می بیند سر و صدایی از خانه ی او بلند است. شک برش می دارد که نکند اتفاق بدی افتاده باشد. کشیک می کشد می بیند صدای گریه از داخل خانه ی دلارام می آید. با ترس و لرز به در خانه می رود تا در بزند. لرزان لرزان از این که مبادا خبر بدی در انتظار او باشد، در می زند. ولی می بیند کسی در را به رویش باز نمی کند. دوباره در می زند. می بیند کسی جواب نمی دهد. دوباره دق الباب می کند. می شنود که مادر علیل دلارام از داخل خانه با صدایی لرزان می گوید: باز دیگه کیه؟ حسینا می گوید: منم. زن می گوید: چه می خواهی؟ حسینا می گوید: داشتم از اینجا رد می شدم دیدم صدای زاری از داخل خانه می آید. دلم لرزید گفتم بیایم ببینم چه اتفاقی افتاده. زن از این که نامزد دخترش فکر بدی نکند به حسینا می گوید: چیزی نشده. فقط گربه صورت دلارام را پنجول انداخته. دل حسینا از این گفته ی زن می لرزد و با اصرار می گوید: دررا باز کن که می خواهم ببینم صورت نامزدم چه شده. یا الله. در را باز کن. و با دست در را هل می دهد. زن با عصبانیت می گوید: پسر تو که هنوز به این خانه محرم نشده ای . برای چه در را می خواهی از پاشنه در بیاوری؟ نمی گویی  مردم فردا برای این طفل معصوم حرف در می آورند. حسینا می گوید: گور پدر مردم. من باید امشب هر طوری شده دلارام را ببینم. زن با غرغر و ناراحتی به جوان می گوید: نمی شود این موقع شب بیایی داخل خانه. همین پشت در یک نظر دختر را ببین و برو؛ و دختر را صدا می زند و خودش کنار در، گوش می ایستد ببیند دو جوان به هم چه می گویند. دختر با چشمانی اشکبار به کنار در می آید و با سری افکنده و صورتی که زیر روسری پوشانده شده بوده سلامی به حسینا می کند. حسینا با چشمانی از حسد درخشان و وجودی سراپا آتش به دلارام می گوید: چه شده ؟چرا گریه می کنی؟ دختر می گوید: هیچ چی . گربه صورتم را چنگ انداخته. حسینا می گوید: ببینم و با سرعت روسری را از صورت دلارام کنار می زند و می بیند ای دل غافل جای چهار انگشت بزرگ روی صورت دختر است. همان جا فرو می ریزد و با زانوانی سست، کنار دیوار وا می رود و می گوید: گربه چنگ انداخته یا فاسقت؛ و های های گریه می کند. دختر که از حرف های حسینا سر در نمی آورده در صدد توجیه بر می آید و می گوید. این حرف ها چیست که می زنی. گدایی در خانه آمده بود کمک می خواست من رفتم برایش نان آوردم اما او یک دفعه پرید و چنگ زد به صورتم. حسینا با طعنه می گوید: گدا؟ دلارام می گوید: می گویی نه، برو از مادرم بپرس. حسینا می گوید: بعله دیگر به روباه می گویی شاهدت کیست می گوید دمبم. همین چند دقیقه ی پیش نبود او به من دروغ گفت؟ دلارام می گوید: او ترسید تو فکرهای بد بد نسبت به من بکنی. حسینا می گوید: فکرهای بد؟ چه فکرهایی؟ شاید گمان کرده من با خودم فکر می کنم این خطوط پنج انگشت می تواند مال مردی باشد؟! دلارام که معنی طعنه های او را فهمیده بوده می گوید: من نمی دانم منظور تو چیست. ولی بدان که من به تو راست گفتم. حسینا می گوید: باشد . پس بگذار من هم راست و پوست کنده به تو بگویم که من همین فردا از این شهر می روم تا دیگر چشمم به چشم تو نخورد. دختر که از این حرف انگار آسمان بر سرش خراب شده بوده با لحنی غمبار می گوید:

می خواهی تنهایم بگذاری؟ ای بی وفا! نمی گویی من هم دلی دارم و آرزویی. و حسینا خراب و خسته از جا بر می خیزد و بی آن که رو به سوی او بر گرداند می گوید: من فردا کله ی سحر راهی ام. من که به حرمت عشقمان حلالت کردم. تو هم مرا حلال کن؛ و می رود. مادر دختر که گوش ایستاده بوده به سرعت بیرون می جهد که مانع رفتن حسینا بشود. ولی حسینا وقعی به او نمی گذارد. زن گریه می کند و به پای او می افتد. ولی گوش حسینا به حرف های او بدهکار نبوده و با خواری او را می راند و با حالی خراب به سمت خانه روانه می شود. زن هم خراب و خاکی و غمگین روی زمین می ماند تا این که دلارام نزد او می آید. بلندش می کند. اشک هاش را پاک می کند و می برد داخل خانه و تا صبح سر در گریبان هم اشک می ریزند و زاری می کنند و صبح سپیده سر نزده با دو چشمان خونین از اشک به در خانه ی حسینا می روند. پیش از آن که از در خانه بزنند بیرون دلارام باز می گردد و از داخل خانه سبدی انار بر می دارد و به عنوان زادراه برای معشوقش می برد . وقتی به در خانه ی او می رسند، می بینند او دارد بار خورجین را روی اسبش می اندازد. دختر سبد انار را رو به او می گیرد  و می گوید:

حسینا بار منداز، بار منداز

به هر جا می روی یک نار بنداز

به هر جا می روی یک نار شیرین

به یاد دلبر و دلدار بنداز

و حسینا در جوابش می گوید:

برو ای خانم تنبان دریده

حیا از هر دو چشمانت پریده

گمان کردم کسی رویت ندیده

هزاران گله در باغت چریده

و با عصبانیت سوار اسب می شود و اسب را هی می کند و راهی شیراز می شود. دختر می ماند و یک کوه غم و یک مادر علیل و زار . باری آن جوان نابکار که از دور تمام ماجرا را زیر نظر داشته و کشیک همچنین موقعیتی را می کشیده از فرصت سوءاستفاده می کند و در عدم حضور رقیب دیرینش دست بالا می زند و می آید خواستگاری دختر. دختر هم محض آبرو و برای این که دهان مردم را از حرف هایی که به علت رفتن حسینا از ده برایش در آورده بودند ببندد رضایت می دهد و زن آن جوان می شود. القصه جوان و دلارام به هر خوبی و بدی که بوده چند  سالی با هم زندگی می کنند. اما در تمام این مدت مهر حسینا در دل دلارام بوده و هر از گاهی در لحظات تنهایی اش زیر لب به لحنی حزن آلود برای خود چنین زمزمه می کرده که:

کلاغ پرسیاه! دمبت علم کن

به شیراز می روی ما را خبر کن

به شیراز می روی با حال خسته

ببین محبوب من آنجا نشسته؟

بگو ای بی وفا ! ای بی مروّت!

مرا افکندی و رفتی به غربت؟

به غربت رفتی و یادم نکردی

به دو خط کاغذت شادم نکردی

تو رفتی و نگفتی چون کنم من

نگه تا کی بدین دالون کنم من

به قربان قدت گردم دوباره

نمی دانم تو ماهی یا ستاره

به قربان دو چشمان سیات شم

الهی گرد و خاک زیر پات شم

الهی و الهی و الهی

سر راهت نشینم گاهگاهی

سر راهت نشینم زار و خسته

گل ریحان بچینم دسته دسته

گل ریحان چرا بویی نداره

دل من طاقت دوری نداره

الهی و الهی و الهی

سر راهت شوم برگ گیاهی

و از آن سو حسینا با دل سوخته آه می کشیده و نی نوازان و با سوز برای دل خود می خوانده:

سیاهی دو چشمانت مرا کشت

سفیدی های دندانت مرا کشت

بَر و بالا و دستانت مرا کشت

همان لب های خندانت مرا کشت

کجا دل کندم از تو یار جانی!

برو شوهر بکن تنها نمانی

در آن خانه نگه بر یاسمن کن

رفیقان را چو دیدی یاد من کن

خداوندا سرم سودا گرفته

غم عالم مرا یکجا گرفته

باری چند سالی به این منوال می گذرد و جوان به بیماری سختی دچار می شود و دربستر بیماری می افتد و وقتی طبیبان از علاجش نا امید می شوند و خودش هم به مرگ زودرسش واقف می شود، معتمدین محل را به بالین فرا می خواند و قسمشان می دهد که رازی را که بهشان می گوید به گوش حسینا و دلارام همسرش برسانند و اگر توانستند حسینا را گیر بیاورند و ازش حلالیت بطلبند و به دلارام هم بگویند که این کارها را او همه از عشق وی انجام داده بوده و با چشمی گریان می میرد و دلارام تنها می شود و همین تنهایی دوباره آتش زیر خاکستر را فروزان می کند و هوای حسینا را در سرش می اندازد به طوری که هر غروب می رفته روی بام و چشم به جاده می دوخته و در هر سواری که از راه می آمده ردی از معشوق می جسته و هر از گاهی رو به سوی آسمان می کرده و از خدا می خواسته تا بتواند پیش از مرگ یکبار دیگر روی محبوبش را ببیند. باری به همت معتمدین محل و خواست خدا هوای شهر و دیار به سر حسینا می زند و دلش طلب خان و مان اجدادی را می کند. پس روزی از روزهای خوب خدا اسبش را زین می کند و توبره و خورجین را ترک اسبش می بندد و راهی دیار یار می شود و نزدیکی های غروب سواد روستا را می بیند. دختر که به عادت معمول هر روزه به پشت بام رفته بوده و به جاده خیره شده بوده از دور او را می بیند. اولش گمان می کند خیالاتی شده. اما وقتی گرد راه را در پس اسب او می بیند باورش می شود و سراسیمه از بام پایین می دود و به استقبالش می شتابد. از آن سو حسینا به میدان اصلی روستا می رسد توبره و خورجین و تفنگ را از پشت اسب بر می دارد و او را رها می کند تا از نهر جاری در کنار ده آبی بخورد و خستگی ای در کند و توبره به پشت و در یکدست تفنگ و در دست دیگر نی به سمت خانه ی اجدادی اش روانه می شود. دلارام که بی صبرانه منتظر دیدن یار بوده با عجله کوچه پس کوچه های ده را در می نوردد و با هرکس که مواجه می شود برایش می خواند:

حسینا را بدیدم توبره بر پشت

تفنگ در دست و نی در بند انگشت

و سرانجام در همان میدان با حسینا مواجه می شود. پس از سلام و احوالپرسی  برای دوری از نگاه پرسشگر اهالی ده به حسینا رو می کند و می گوید:

حسینا ! دلبر یک دانه ی من!

بکن کفش و بیا در خانه ی من

بکن کفش و بیا بر روی قالی

بذار آرم برایت دست مالی

بده دسمال دستت را بشورم

اگر آبی نبود با اشک شورم

بیارم آبت از کوزه ی سفالی

و گر خوابت گرفته تخت خالی

اگر تشنه شده ای نوش و نعنا

و گر گشنه شدی مرغ و مسمّا

مردم و معتمدین ده هم که اشتیاق دختر را نسبت به محبوبش می بینند، دور حسینا جمع می شوند و راز آن جوان را برایش فاش می کنند و ازش می خواهند که سوءتفاهم های گذشته را فراموش کند و به خانه ی دختر برود که از فراق او گیسوانش سفید شده است. حسینا که اول باورش نمی شده، وقتی حرف ریش سفیدان ده را می شنود نرم می شود و می پذیرد که به خانه ی دختر برود. باری به خانه ی دختر می رود می بیند مادر او هم مرده و او دیگر تنها شده است. می نشیند و دختر با شوق بسیار از او پذیرایی می کند و با چشمانی از شوق گریان جویای احوالش می شود که می شنود صدای در می آید. دختر بلند می شود می رود در را باز می کند می بیند تمام مردم ده با عاقد و داریه و دمبک آمده اند تا دست این دو دلباخته را در دست هم بگذارند. حسینا اول منّ و مونّی می کند اما به اصرار مردم ده و وساطت پیران و ریش سفیدان  می پذیرد و همان شب اهالی ده آن دو را دست به دست می دهند و می فرستند به  حجله. موقع حجله گشایی تمام اهل ده به اتفاق عروس و داماد با هم دم گرفته بوده اند:

ستاره ی آسمون نقش زمینه

خودم انگشتر و یارم نگینه

خداوندا نگه دار نگین باش

که یار اوّل وآخر همینه

 

 

راوی صغرا چرخوگر( مادر)

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه
 

 قصه ی هفتم

 

روزی بود و روزگاری بود. آن زمان های قدیم، در شهری توی این زمین گسترده ی خدا، پیرمرد خیّری زندگی می کرد که چشم و گوشش به آیات خدا بود و پول حلالی را که از راه مشروع به دست آورده بود بدون نزول و ربا به مردم  درمانده قرض می داد و گره از کار فروبسته ی شان می گشود. روزی از روزها، مردی که کارش در بازار گره خورده بود و بخت بهش پشت کرده بود، برای این که بتواند خنس را از کارش پاک کند، به در خانه ی او آمد و ازش خواست تا او در حقش لطفی بکند و زیر بال و پرش را بگیرد و نگذارد طلبکاران مال و آبروی او را تاراج کنند. پیرمرد که خودش کاسب بود و از جیک ّ و بوکّ مرد خبر داشت، بی برو برگرد قبول کرد و ازش پرسید: چقدر پول می تواند آبروی تو را در بازار بخرد؟ مرد جواب داد: پنجاه سکّه ی طلا. پیرمرد او را به داخل خانه برد و ازش پذیرایی کرد و ناهار هم مهمانش کرد و بعد بهش گفت: برو آنجا، در آن پستو، صندوقی هست. در ِ آن را باز کن. هرچقدر پول نیازت را بر طرف می کند بردار و برو به امان خدا. اما یادت نرود که حتما ً پس از این که نیازت را رفع کردی، پول را پس بیاوری و بگذاری سر جایش. مرد پذیرفت و رفت در پستو در ِ صندوق را باز کرد و دید: الله! صندوق پر است از کیسه های زر و سیم. یک خدا برکتی گفت و پنجاه سکّه ی زر از صندوق بر داشت و با هزار تشکّر و امتنان راهی خانه ی طلبکارها شد تا پول را بهشان بدهد و آبروی گروی اش را باز پس بخرد. باری مرد با آن پول نه تنها توانست چاله چوله های زندگی اش را صاف کند ، بلکه در بازار هم دوباره اعتباری پیدا کرد و توانست از نو کمر راست کند و رونقی به کسبش بدهد. خدا هم درهای رحمتش را به روی او باز کرد و کسبش گرفت و کارش سکّه شد. اما در تمام این مدت مدام با خودش کلنجار می رفت که امروز می روم قرضم را به پیرمرد می دهم، فردا می روم. خلاصه آنقدر امروز و فردا کرد که دیو طمع بر او غالب شد که: اصلا ً مگر آن پیرمرد چه احتیاجی دارد به این پنجاه سکّه؟ او که آفتاب لب بام است و منتظر ملک الموت که کی بیاید و روحش را قبض کند. تازه بر فرض هم که یک چند سالی بیشتر عمر کند، آنقدر سکّه ی زر و سیم در آن صندوق هست که تا هفت پشتش هم که صبح و ظهر و شام به جای خوراک، پول بخورند، باز هم یک چیزی تهش می ماند. اما من با هزار خفّت و خواری همین چس مثقال سرمایه را فراهم کرده ام. برای من یک سکّه هم یک سکّه است. القصه آنقدر پیش خودش آسمان و ریسمان به هم بافت که دیو طمع برش غالب شد و از پس دادن پول منصرفش کرد. باری چند سالی گذشت و دوباره چرخ روزگار به خلاف اراده ی مرد گشت و بخت بد بهش رو کرد و گره در کارش افتاد و روزگارش سیاه شد و دستش پیش خلق خدا دراز. دوباره کاسه ی چه کنم به دست گرفت و شروع کرد در این خانه و آن خانه را زدن برای قرض و قوله. اما هیچ کس زیر بال و پرش را نمی گرفت. دلش هم رضا نمی داد برود در خانه ی پیرمرد و دوباره ازش پول بخواهد. آخر به چه رویی می توانست برود ؟ او که پول پیرمرد را پس نداده بود. تا این که کارد به استخوانش رسید و طلبکارها تهدیدش کردند که ما تو را ال می کنیم و بل و چه و چه ؛ تا سرانجام دل را به دریا زد و با عرقی از شرم بر پیشانی و گردنی کج و دستانی به ادب در پیش گره، به در خانه ی پیرمرد رفت. خواست در بزند ولی دستش به طرف کلون نمی رفت. برگشت. خواست برگردد خانه اما همین که آمد بپیچد به طرف خانه اش دید یکی از طلبکارهایش دارد از دور به سمت او می آید. زودی راهش را به طرف خانه ی پیرمرد کج کرد وبالاخره با هزار تردید در زد. پیرمرد دوباره با همان خلق خوش قدیم خود به پشت در آمد و با روی گرم ازش استقبال کرد و به داخل خانه فراخواندش و ازش پذیرایی کرد و جویای احوال خود و خانواده اش شد و با این که از ته و توی کار و کاسبی اش خبر داشت ، باز هم از کسب و کارش پرسید تا مرد بتواند بدون رودربایستی خواسته اش را با او در میان بگذارد. مرد هم که منتظر همچنین فرصتی بود، سفره ی دلش را گشود و هر چه می خواست به او بگوید گفت و دست آخر ازش خواست تا اگر مثل دفعه ی قبل لطفی در حقش بکند و زیر بال و پرش را بگیرد تا ابدالدهر او را مدیون خود کرده. مرد قبول کرد و مثل دفعه ی قبل بهش گفت: باشد. برو توی همان پستو. در همان صندوق را باز کن و از تویش هر چه می خواهی بردار. اما یادت نرود که بعد از این که مشکلت حل شد، پول را بیاوری سر جایش بگذاری. مرد با هزار تشکر و امتنان برخاست و به پستو رفت و در صندوق را گشود و دید: اَی دل غافل! مگس داخل صندوق پر نمی زند. فقط چند تکّه پارچه مخصوص همیان و مقداری نخ داخل صندوق هست. هی پارچه ها را زیر و رو کرد دید نه خیر اثری از پول در صندوق نیست. با عصبانیت به اتاق آمد و گفت: حاج آقا! داخل صندوق که چیزی نیست. پیرمرد با تعجب گفت:امکان ندارد. باید باشد. باید پنجاه سکّه در صندوق باشد . بگذار ببینم و خودش رفت به پستو و در صندوق را گشود و گفت: دیدی گفتم هست. بیا. تو خوب نگشته بودی. مرد با عجله دوید به طرف پستو و به داخل صندوق نظری انداخت. ولی باز هم چیزی ندید. گفت: کو؟ پس چرا من چیزی نمی بینم؟ پیرمرد گفت: ایناهاش. این همیان را نمی بینی؟ این همان همیانی است که آن دفعه وقتی می خواستی قرضت را ادا کنی خودت آوردی و گذاشتی در صندوق؛ وهمیانی خالی را کف دست او گذاشت. مرد که تازه به عمق حرف پیرمرد پی برده بود با صورتی از غضب سرخ و سری افکنده و پر سودا راهی خانه شد تا منتظر فروریختن بنیاد خانه اش توسط طلبکارها بشود.

 

راوی ملکه( ملیحه) مهدی زاده

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی ششم

 

نوعروسی که تازه به خانه ی بخت رفته بود و گمان می کرد آسمان شکاف برداشته و از زیرگنبد کبود فقط یک حوری بلوری پایین افتاده و آن هم او، مورد سرزنش مادرشوهر و خواهرشوهرهایش قرار گرفته بود که:"ببین دختره چه جوری قاپ داداشمونو دزدیده ؟ دس به سیاه و سفید نمی زنه که هیچّی ، بازم داداشمون هواخواهی شو می کنه. خدا به آدم بخت بده". شوهرش هم که مثل گربه ای شده بود که تازه به گوشت رسیده باشد مدام طرف او را می گرفت و حق را به جانب او می داد و در برابر گله و شکایت های مادر و خواهرانش با آن ها در می افتاد که:" شماها حتا نمی تونین سایه ی خودتونو هم تحمل کنین. توقع دارین من حرفاتونو باور کنم؟ کور خوندین. کی تا حالا شنفته مادرشوهر، خواهرشوهر با عروس خوب باشن که من دومیش باشم. برین. برین تا اون روی سگم بالا نیومده پی کارتون که به قدر کافی خودم اعصابم خورد هست" و با اوقات تلخ از آن ها کناره می گرفت. نوعروس هم که انگار نه انگار. از این گوش می گرفت و از آن گوش به در می کرد و ککش هم از این حرفها نمی گزید و روز از پس روز برای این که مادرشوهر و خواهرشوهرهایش را بیشتر بچزاند بیشتر کاهلی می کرد. به طوری که اگر آن اوایل هر چند هفته یک بار غذا می پخت و ظرف و ظروف غذا را می شست، از آن به بعد دیگر طرف مطبخ هم نمی رفت وبعد از صرف غذا ظرف ها را  همانطور نشسته می ریخت و یا علی است و مدد. می رفت پی یللی تللی اش. باری مادرشوهر و خواهرشوهرها که دیدند از طریق پسرشان نمی توانند دخترک را ادب کنند ترفندی اندیشیدند تا ببینند آیا دخترک حیا می کند و گوشه ای از کار خانه راهم او به دوش می کشد یا نه.  پس تصمیم گرفتند یک روز بعد از صرف ناهار وقتی همه غذایشان را خوردند یک جنگ زرگری بین خودشان راه بیندازند که کی برود ظرف ها را بشوید، تا ببینند آیا او از رو می رود و خجالت می کشد یا نه. خلاصه یک روز بساط ناهار که جمع شد و ظرف ها را که بردند مطبخ، همین که مادرشوهر خواست برود طرف ظرف ها خواهرشوهر پرید جلو که : امکان نداره من بذارم شما بشورین. کی تا حالا دیده زن جوون تو خونه باشه و یه کامله زن بره بشینه ظرف بشوره. و آن یکی می گفت: اصلآ و ابدآ . از قدیم گفتند کار را که کرد آن که تمام کرد. کسی که غذا رو می پزه از شستن دو تا تیکه ظرف نمی ترسه. باز آن یکی در می آمد که : نمی شه که، همیشه شعبون یه بارم رمضون. این همه شما کار می کنین یه بارم باید بذارین بقیه بارا رو به دوش بکشن. خلاصه آنقدر در حق هم تعارف کردند که کم کم جنجالشان بالا گرفت و نمایشی زدند به تیپ و توپ هم ویکی این بگو و یکی آن بگو آهسته آهسته صدایشان بالا رفت و داد و هوارشان به عرش رسید که: من الان یه ماه تمامه که هر روز بعد از ناهار دارم ظرف و ظروفا رو می شورم و ککم هم نمی گزه  ، فکر کردی از این چند تا تیکه می ترسم؟ و آن یکی می غرّید : همینه دیگه این دستا که همین جوری فی سبیل الله ترک ترک نشده که، از بس دیگ سابیده اینجوری شده . آدم اگه چشم بصیرت داشته باشه خودش می فهمه که باید بعضی وختا اونم آستیناشو بالا بزنه. خلاصه یکی این بگو یکی آن بگو حالا نگو کی بگو. آنقدر جرّ و بحث کردند که دختر که از سر کنجکاوی آمده بود ببیند چه شده تصمیم گرفت میانجی آن ها بشود و غائله را ختم کند. پس رو کرد به آنها و گفت: اوووَه . این همه تعارف و جنگ و دعوا واسه خاطر این یه چس ظرفه. کاری نداره که، بین خودتون قرار بذارین که از این به بعد یه روز تو ظرفا روبشوری یه روز اون ؛ و دستانش را تاب داد و از مهلکه دور شد.

 

 

راویان صغرا چرخوگر- حشمت و عزّت حاج موسا بروجردی

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در یکشنبه ششم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه

 

شاید از این که من چنین قصه ای را در وب می گذارم. شگفت زده شوید. اصلا جای تعجب نیست. این هم بخشی از فرهنگ ماست. قصه های ایرانی پرند از این قبیل واژگان و اصطلاحات. البته این دلیل نمی شود که من به این قبیل یاوه ها باور داشته باشم. نه . مبادم. من بیشتر شیفته ی فن روایت قصه های عامیانه ام. زین پس باز هم از این دست قصه ها چیزکی در وب می گذارم. اگر واژه ای دلناپسند درشان دیدید. به دل نگیرید. زبان ما آکنده است از این واژگان. بگذاریم لااقل گوشه ای از ضمیر پنهان ما از لابه لای این واژگان بروز پیدا کند تا ما بتوانیم کمی با من نه چندان آراسته و مودب خودمان آشنا شویم. در ضمن همین جا بگویم من به شدت با مردسالاری و زن سالاری و کودک سالاری و .... مخالفم. بی  خود مرا به این برچسب ها مزین نکنید. برای من یک حقیقت معنا دارد: انسان.

 

قصه ی پنجم

 

می گویند شبی زنی ازهمین زنهای پاسوخته ی خانه نشین که از هر انگشتشان هزار هنر می ریزد و از بچگی یاد گرفته بوده بپزد و بدوزد و بشورد و بمالد، سر دلش سنگین شده بوده و در حین پذیرایی از خانواده ی شوهرش – حاجی میرزا نامی- که از آن بازاری های صاحب منصب هم بوده پاشنه اش را از دم لاشنه اش بر می دارد و ناخودآگاه بادی خیرسر خودش و شوهرش در می کند. به طوری که همه ی اهل فامیل یکدفعه شروع می کنند به غشّ وغش خندیدن و حالا نخند کی بخند. شوهره که از آن مردهای وسواسی خشک و متعصب بوده  که به کونشان می گویند دمبال من نیا تو بو می دهی حسابی بهش بر می خورد و با عصبانیت به زنه چشم غرّه می رود که زنه همان جا ماست هایش را کیسه می کند و از شرم و خجالت می رود داخل مطبخ و تا آخر مجلس پایش را از آنجا بیرون نمی گذارد. باری مهمان ها که می روند مرده با دیگ آتش بر سر می رود سراغ زنه که: این چه غلطی بود تو کردی؟ تو مثل این که روت خیلی زیاد شده. بس که بهت رسیدن هار شدی. چه معنی داره زن جلوی فامیل شوهرش بگوزه. بی تربیت بی حیا. آبروی من برات مهم نیست؟. پاشو جل و پلاست رو جمع کن که باس راهی شی خونه ی بابات. زنه که باورش نمی شده شوهرش محض خاطر یک باد روده بخواهد بفرستدش خانه ی پدرش از تعجب دهنش باز می ماند که : شوخی می کنی؟ مرده در عوض دو تا کشیده ی جانانه می خواباند زیر گوش او که : آره  شوخی من این جوری ئه . حالا منتظر بقیه ش هم باش و چادر زنه را  پرت می کند به سر او و کشان کشان و با چشمان اشکبار  می بردش خانه ی پدر ِ زنه. به طوری که تمام اهل محل باخبر می شوند و می فهمند که مردک محض خاطر یک باد روده ، با چه خفّت و بی آبرویی زنه را دارد از خانه بیرون می اندازد. باری زنه که از خجالت نمی توانسته سرش را بلند کند رام و خام راهی می شود و می رود خانه ی پدره و مرده هم با توپ پر به پدر دختره می غرّد که : هر وقت به دخترتون یاد دادین خلا با اتاق نشیمن فرق داره بگین می یام می برمش؛ و با عصبانیت  در را به هم می کوبد و می رود. خانواده ی دختره که روحشان هم از هیچ چیز و هیچ جا  خبر نداشته به دخترشان می گویند که چه شده؟ چه شده؟ چرا شوهرت اینقدر عصبانی بود ؟ چی کار کردی که آوردت خونه ی بابات؟ و سوال پشت سوال . دختر بدبخت هم که اعصابش به قدر کافی خرد بوده چادرش را می کشد جلوی صورتش و حالا گریه نکن کی گریه کن. باری یکی از اهالی محل که از چند و چون ماجرا خبردار شده بوده می رود و سیر تا پیاز ماجرا را برای خانواده ی زنه تعریف می کند که چه بوده و چه شده. مادر ِ دختر که از آن زنان چکّه بوده و مو را از ماست می کشیده می گوید: اصلا ً نمی خواد نگران باشی دخترم. خودم فردا درستش می کنم. فعلا ً برو بخواب تا فردا خودم ترتیب کارها رو می دم. باری فردای آن روز مادر دختره قاصد می فرستد پیش یکی از دوستان خودش که خانه اش نزدیک حجره ی حاج میرزا یعنی همان شوهر دختره بوده و ماجرا را بهش می گوید و ازش می خواهد که خانه اش را یکروز در اختیار او بگذارد تا او تمام فک و فامیل حاج میرزا را دعوت کند و قضیه را ختم به خیر کند.  او هم قبول می کند و قرار می گذارند فردای آن روز همه ی خانواده و همسایه هایی را که از ماجرا با خبر بوده اند دعوت کنند و یک مراسم روحوضی زنانه اجرا کنند و خبرکش می فرستند در ِ خانه ی فک و فامیل وبهشان می گویند که فردا خانه ی فلان کس روحوضی زنانه است. مردم هم که تا حالا روحوضی زنانه ندیده بوده اند کنجکاو می شوند و زود خودشان را به مجلس می رسانند و می بینند بعله بساط مطرب و ساز و آواز و تخته ی حوض به راه است ولی از مطربان تخته حوضی خبری نیست. خلاصه پس از کمی پذیرایی می بینند که مادر دختره می آید وسط معرکه و همان ترانه های معروف بازی های زنانه را دم می گیرد . زنها هم که همه این ترانه ها را سینه به سینه از هم یاد گرفته بودند شاد و خندان جواب می دهند و حسابی خوش می گذرانند تا این که نزدیک ظهر که می شود مادر دختر که آدم فرستاده بوده ببیند حاج میرزا کی در حجره اش را می بندد و می رود خانه ناهارش را بخورد همین که با خبر می شود حاجی دارد به آن خانه نزدیک می شود می گوید درها و پنجره های خانه را همه باز کنند و خودش بلند و با صدای رسا رو می کند به مادر حاج میرزا و می گوید: حاج خانوم می گن زن حاج میرزا گوزیده. و مادر پسر هم می گوید: زنا همّه شون همینن و می زند زیر خنده و حالا نخند کی بخند. پسر که صدای مادرش را از داخل خانه می شنود کنجکاو می شود و به در گوش می چسباند و می شنود دوباره مادرزنش می پرسد: آبجی خانوم ! و این دفعه از خواهر پسر می پرسد : آبجی خانوم ! می گن زن حاج میرزا گوزیده؟ و او هم مثل مادرش جواب می دهد: مگه مادرم نگفت؟ زنا همّه شون همینن . باری  مادر دختر بلند و رسا دم می گیرد: زن حاج میرزا گوزیده. و همه ی حضار با تمام وجود جواب می دهند: زنا همّه شون همینن. حاجی میرزا که صدای مادر و خواهرش را تشخیص می دهد  بو می برد که همه ی این ماجرا برای تنبّه او بوده. پس سر به زیر می اندازد و با روی خجلت زده راهی خانه می شود و در را باز می کند و می بیند زنش مثل پنجه ی ماه توی اتاق نشسته و غذا را برایش آماده کرده و با روی باز، نشسته تا شوهرش بیاید تا با هم غذا بخورند. مرد از زنش می پرسد: تو نرفتی خونه ی این زنیکه ؟ زن می گوید: نه. مرده می گوید: چرا و زنه جواب می دهد: همه ی زنها که پا به راه و پا به جنگ نیستن که. مرده می گوید: زنا همّه شون همینن.

 

 

راوی: عبدالحسین باروتی

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در پنجشنبه سوم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه

 

قصه ی چهارم

 

روزی شاه عباس به وزیرش دستور می دهد تا همه ی خیاطان شهر را جمع کند تا ببیند کدامیک از همه ماهرترند تا برای او یک دست قبای شاهانه بدوزد. باری وزیر هم دستور می دهد جارچی در شهر جار بزند تا خیاطان شهر و کسانی که دست به دوخت و دوز دارند فلان روز و فلان ساعت در میدان شهر جمع شوند که شاه به همه شان بار عام داده و باهاشان کار دارد. باری روز موعود فرا می رسد وهمه ی خیاطان و پینه دوزان و شلواردوزان و قبا دوزان  در میدان شهر جمع می شوند و منتظر می مانند ببینند شاه چه فرمایشی باهاشان دارد. این وسط یک تعدادی پالان دوز هم  که گمان کرده بودند چیزی بهشان می ماسد خودشان را میان آن ها بر می زنند. خلاصه شاه با خدم و حشم و یساول و قراول هایش می آید و بر تخت می نشیند و دستور می دهد که هر گروه از کسبه بیایند و خودشان را معرفی کنند و از کارهای خودشان بگویند . باری هر گروهی می آیند و از خودشان و کارشان و خدماتی که کرده اند اسم می برند تا این که نوبت می رسد به پالاندوزها. آنها هم که گمان کرده بودند می توانند دمی بجمبانند و سفره شان را رنگین تر کنند می آیند و خودشان و شغلشان را معرفی می کنند . شاه که اصلا ً انتظار همچنین چیزی را نداشته می پرسد: شما دیگر برای چه آمده اید اینجا؟ و آنها در جواب می گویند: چه فرق می کند قربان! ما هم به هر حال اهل بخیه ایم دیگر.

 

راوی عبدالحسین باروتی

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 داستان های عامیانه
 

قصه ی سوم

 

روزی روزگاری سه خواهر دم بخت با پدر و مادرفقیرشان در خانه خرابه ای زندگی می کردند و منتظر بودند بخت بهشان رو کند و گره شان وا شود و شوهری برایشان پیدا. باری گذشت و گذشت تا این که بالاخره روزی خواستگاری برای دختر اول خانه پیدا شد. مادر پسره به خانه شان آمد و با احترام و آبرو او را به خانه ی خود برد و به او گفت: ببین دخترجان! من تو را به عقد پسرم در می آورم امّا شرط دارد .اینجا، تو این خونه، مال و منال و کلفت و نوکر و خلاصه همه چی هست الّا شوهر. اگر راضی می شوی بیا اینجا زندگی کن. ولی باید دور پسرم و خانواده ی خودت را خیط بکشی. دختر که توقع چنین چیزی را نداشت با عصبانیت گفت: منو مسخره کردین؟ من هیچ کدوم اینا رو نمی خوام وقتی شوهر نباشه ؛ و با اوقات تلخ خانه ی مادرپسر را ترک کرد و رفت. مادر پسر که از رو نرفته بود، دوباره به خانه ی آنها آمد و این بار دختر دوم را از پدر و مادرشان خواستگاری کرد. دختر دوم هم که قضیه را از خواهر بزرگتر خود شنیده بود قبول نکرد و هنوز حرف مادرپسر تمام نشده یک نه ی جانانه کوبید توی دهن مادرپسر و دهنش را بست. تا این که مادر پسر رو کرد به خواهر کوچکتر و از او پرسید دخترجان! تو چطور؟ تو حاضری در عوض دوری از پسرم و قوم و خویشت، با مال و منال و کلفت و نوکر بسازی؟ من مثل ریگ پول می ریزم کف پات . دختر سوم که از آن چکه ها بود من ّ و منّی کرد و گفت: اختیار من دست بزرگترهام است. مادر و پدر که می دانستند اگر یکی از این دخترها را به یک آدم پولدار بدهند نانشان روغنی می شود با لحنی که نه رضایت است و نه نارضایی رو کردند به دختر و در جریان یک خرده جنگ زرگری از این قرار لب کلام را بهش گفتند :

پدر: دخترجان! تو باید خوب فکرهات را بکنی. آدم نباید بی گدار به آب بزند. اونجا شوهری در کار نخواهد بود ولی همه ی زندگی که شوهر نیست. آدم باید فردا برای گور و کفنش پس اندازی هم داشته باشه. از قدیم گفتن : بی مایه فطیره .

و مادر: مثلا همین بابات، تو این سی سال زندگی مشترک چه گلی به سر من زده؟ از وقتی پامو گذاشته م تو خونه ش همه ش بشور و بپز و بدوز و بروب و بمال. اگه مال و منالی می داشتم فکر کردی زن یکی مثل بابات می شدم؟ اصلآ . مگه عقلم کم بود؟ مشت مشت اشرفی خرج می کردم و به ریش هرچی مرده می خندیدم.

و پدر : زن! جلوی غریبه ها خجالت بکش. استغفرالله . خلاصه  بابا جان ! خود دانی. هر گلی زدی به سر خودت زدی. می بینی که ؟ ما آفتاب لب بومیم.

باری دختر که از لحن کلام پدر و مادر فهمیده بود آن ها به این وصلت تمایل دارند، سر به زیر انداخت و با گونه های از خجالت سرخ، گفت: بذارین فکرهامو بکنم بهتون خبر می دم.

مادرپسر که منتظر همین کلام بود آنی بُل گرفت و گفت: مبارکه ایشالله  و یک سینی نان برنجی را که خودش پخته بود از زیر چادرش بیرون کشید و گفت: بفرمایید دهنتونو شیرین کنید و پس از این که همه دهنشان را شیرین کردند، از گره گوشه ی چارقدش یک سینه ریز نقره درآورد و گفت: این هم پیش کشی مادردوماده به عروسش. باری مراسم را به دور از چشم داماد به صورت غیابی برگزار کردند و دختر به خانه ی بخت رفت بی آن که شوهرش را دیده باشد و بی آن که حتا کسی از اعضای خانواده اش اجازه ی دیدار او را داشته باشند. شب عروسی مادرپسر که نمی خواست عروسش در آن خانه احساس غریبگی کند آمد ودر گوش دختر گفت: به همه ی اون چیزهایی که اسم بردم یه شوهر هم اضافه کن. این یه امتحان بود ولی نباید به کسی بروز بدی و دست دختر را در دست پسرش گذاشت و فرستادشان داخل حجله. باری چند هفته ای گذشت و پدر و مادر دختر دیدند هیچ خبری از دختر و مادرشوهرش نشد. خلاصه دو خواهر بزرگتر را به در خانه ی او فرستادند تا او را به خانه بکشانند و ته و توی قضایا را بیرون بیاورند. آنها هم با کلک به مادرپسر گفتند ما رسم داریم بعد از عروسی عروس و داماد را پاگشا کنیم. حالا که دامادی در کار نیست لااقل دخترمان را که می توانیم پاگشا کنیم . مادرپسر که می خواست زرنگی عروسش را محکی بزند گفت: خود دانید. از دخترتان بپرسید آیا اصلا ً دلش می خواهد بیاید یا نه؟ و عروس را صدا زد. عروس هم که از حیله ی مادرشوهرش آگاه شده بود گفت: برو به خواهرهام بگو من از وقتی شوهر کرده ام اختیارم دیگر دست شوهرم است. بدون اجازه ی او آب هم نمی خورم. هر چه او بگوید. خواهرها که از شنیدن این جمله شاخ درآورده بودند گفتند اختیارت دست شوهرت است؟ کدام شوهر؟ و مادرشوهر که از زرنگی دختر که هم فرمان او را اجرا کرده بود و هم به خواهرانش فهمانده بود شوهر دارد خوشش آمده بود گفت: پسرم دیگر. شماها که انقدر خنگ نبودید. دخترها که از شدت حسادت و از این که می دیدند بخت هردوشان یک دفعه ازشان روگردانده و به خواهرشان رو کرده ؛  دیگ آب جوش به سر گذاشته بودند، گفتند حالا شما لطف کنین از این داماد اجازه بگیرین ببینین می ذارن ما خواهرمونو ببریم خونه ی باباش یا نه؟ مادرپسر هم گفت: باشد بعد . من خودم می رم بازار بهش می گم و اجازه ی خواهرتون رو ازش می گیرم. ولی پسرم خونه ی شما بیا نیست. گفته باشم. باری بعد از ظهر دوباره خواهرها به در خانه ی خواهرشان رفتند و دیدند شوهرش اجازه داده و او آماده شده و بقچه بندیل خودش را بسته که بیاید خانه ی پدری اش.

خلاصه دختره همراه خواهرهاش رفت و چند روزی در خانه ی پدر ماند و برایشان پول و غذا و پوشاک برد و گل گفتند و گل شنفتند تا این که دختره دلتنگ شوهرش شد و گفت من دیگر باید بروم. شوهرم عصبانی می شود. مادر و پدرهم دو خواهر را با او روانه کردند تا او تنها به خانه نرود تا دامادشان فردا بگوید زن من را تنها فرستاده اید خانه. در راه بازگشت از خانه ی پدری ، آنها کنار چشمه ای توقف کردند تا آبی بنوشند و نفسی تازه کنند. چوپانی آنجا داشت گوسفندانش را آب می داد. از آن مردهای قلچماق گردن کلفت زورگو بود. آمد طرف آنها و گفت: هر زنی بخواد از اینجا رد شه و آب برداره باید یه بوس به من بده. خواهر اولی و دومی که دلشان هم غنج می زد برای این کار بوس را دادند و آبی نوشیدند اما خواهر کوچکتر با عصبانیت گفت: بوس من صاحب دارد و مال هر ننه قمر پاچه ورمالیده ای نیست که بخواهد به زور از مردم بستاند. چوپان که از این کلفت گویی ها عصبانی شده بود جوش آورد و با چوبدست چوپانی ش کوبید به سر او و دختر ناغافل مرد. بله مرد. به همین سادگی. چوپان هم که انگار یک گرگ را با چوبدستش کشته راهش را کشید و رفت سراغ بز و گوسفندهاش. خواهرها که از ترس داشتند پس می افتادند گفتند چه کنیم چه نکنیم که خواهر بزرگتر گفت: لباس ها و طلاهاش رو بر می داریم و تنش را تکه تکه می کنیم و دفن می کنیم زیر یکی از این درختهایی که کنار چشمه ست و می گوییم ما تا شهر او را رساندیم و برگشتیم. باری وقتی داشتند تن دختر را تکه تکه کردند بوی خون شیری را به آنجا کشاند. دخترها که ترسشان چند برابر شده بود دل خواهرشان را از سینه بیرون آوردند و انداختند جلوی شیر و شیر آن را به دندان گرفت و دور شد و آنها با عجله بقیه ی بدن او را زیر درخت بیدی دفن کردند و برای این که نشان درخت را گم نکنند گیسوان دختر را بریدند و بستند به شاخه ی بید و رفتند. در راه به یک کاروان عرب برخوردند و لباس ها و طلاهای او را به کاروان عرب ها فروختند تا کسی از قتل خواهرشان باخبر نشود. خانواده ی پسر هم که گمان می کردند دخترشان خانه ی پدرش است، خیالشان جمع بود . اما بشنوید از این که دخترها وقتی داشتند تن خواهرشان را تکه تکه می کردند قطره ای از خون او چکید پای یک ساقه ی نی و نی قد کشید و بلند تر شد وسری در آورد میان نی های کنار چشمه. چند روز بعد همان چوپان که در همان حوالی سرش به گوسفندهاش گرم بود وقتی همچین نی خوبی را دید کارد را از پر شالش در آورد و نی را به اندازه ی هفت بند برید و با داغ و درفش یک شمشال خوب ازش ساخت. یک چند وقتی گذشت و  مادرشوهر دختر که از غیبت زن پسرش نگران شده بود آدم فرستاد سراغ عروسش که چرا نمی آیی خانه ی شوهرت؟ شوهرت نگران شده. اما آن کسی که آمده بود در خانه ی آنها با دو خواهر روبرو شد و آنها به او گفتند ما که فرستاده بودیمش. مگه نرسیده خانه؟ و پیک بدبخت با ناراحتی و نگرانی به خانه ی پسر آمد و خبر بد را به آن ها داد که خواهر های دختر می گویند ما تا شهر آوردیمش و آنجا او از ما خداحافظی کرد و رفت و ما دیگر ازش خبر نداریم. باری یک قشقرقی در خانه ی پسر به پا شد که نگو. پسر بدبخت از ترس بی آبرویی مریض شد و کار و کسب را بوسید و گذاشت کنار و ماند در خانه و خانه نشین شد ومادر پسر هم از بیم رسوایی راهی شهر و دیار خود شد. باری روزی همان چوپان که به غیر از کار چوپانی نی هم می ساخت و در شهر می فروخت اتفاقی به در خانه ی پسر رفت و دق الباب کرد و گفت: نی ، نی لبک، شمشال، نی جفتی نمی خوای صابخونه؟ پسر که یک سینه درد نگفته داشت برای این که بتواند درد خودش را در ناله ی نی خلاصه کند دست انداخت تو خورجین چوپان و همان نی را که از خون زنش سیراب شده بود برداشت و سکه ای کف دست چوپان گذاشت و در را بست و رفت در کنج خلوت خود نشست و نی را به لب گذاشت. اما همین که خواست انگشت بر سوراخ نی بگذارد شنید که صدایی می گوید:

بزن شوهر، بزن شوهر. چه نیکو می زنی شوهر.

دلم را بر اسد دادند و رختم را عرب پوشید.  

تنم را زیر گل کردند  و  مویم ماند بر آن بید .

بزن شوهر. بزن شوهر که نیکو می زنی شوهر.

مرد که از شنیدن این ناله از درون نی از تعجب شاخ در آورده بود. دوباره در آن دمید و دید دوباره همان ناله از درون آن بر می خیزد. بلند شد و با زانو نی را شکست و دختر تلپی از درون نی افتاد بیرون و سیر تا پیاز ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد. شوهر که از کار چوپان و خواهرها حسابی کفری شده بود، اول رفت سراغ چوپان و دخل او را آورد و بعد فرستاد سراغ  خواهرها و گفت: من احتیاج دارم یکی بیاید کارهای خانه ام را سر و سامان بدهد. ما دیگر با هم قوم و خویش شده ایم .خودی باید به درد خودی برسد نه غریبه. بهتر است شما بیایید اینجا و دستی سر خانه و زندگی خواهرتان بکشید. دخترها هم که از خدا می خواستند همچین فرصتی برایشان پیش بیاید خودشان را هفت قلم آب و گیرا کردند و راهی خانه ی پسر شدند تا ببینند بخت کدامشان گفته. از طرف دیگر عروس خانه هم که می خواست حال خواهرهایش را جا بیاورد خودش را حسابی ساخت و بر تختی مرصع منتظر خواهران بی وفایش نشست. خواهرها هم که روحشان از موضوع خبر نداشت شلنگ اندازان راهی خانه ی دامادشان شدند. در زدند. داماد آمد پشت در . در را نیم باز کرد و گفت: شما چطور دلتان آمد تن خواهرتان را تکه تکه کنید و دلش را بدهید به شیر و تنش را زیر درخت بید دفن کنید؟ چطور توانستید رخت و طلاهاش را بفروشید به عرب ها؟  دخترها که از تعجب دهانشان باز مانده بود زدند به در حاشا : کی همچین چیزی گفته؟ کی همچین چیزی گفته؟ که پسر در را باز کرد و خواهر کوچکتر که روی تخت نشسته بود و داشت با باد بزن خودش را باد می زد گفت: حالا چرا نمی فرمایین تو دم در بده؟ خدا روز بد نیاورد خواهر ها همین که چشمشان افتاد به خواهرشان از ترس دو تا پا داشتند دو تا دیگه قرض کردند د ِ برو که رفتیم حالا ندو کی بدو. پسر هم که نمی خواست ازشان عقب بماند چماقی را که از قبل پشت در قایم کرده بود برداشت و پشت سرشان دوید و تا می خوردند به کت و کولشان کوبید تا آنجا که جانشان در آمد و ریغ رحمت را سرکشیدند.

 

 

راوی بتول باروتی – 81 ساله . بی سواد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386  |
 داستان های عامیانه
 

قصه ی دوم

 

روزی جن که هوس آزار مردم به سرش زده بوده به در خانه ی کل افرا که با عهد و عیال و خانه و خانواده ش نشسته بود به شب چره؛ می رود و به او می گوید: کل افرا آی کل افرا ! آب گشته آسیابت. بجمب نشه خرابت. من خر سفیدمو بستم دم در. بردار و با اون جلدی برو آسیاب که خان و مانت رو آب برد . کل افرا هم سراسیمه می پرد پایین و در را باز می کند و خر سفید را می بیند و می پرد روی خر و هن می کند و راه می افتد تا ببیند چه خاکی به سرش ریخته و در آسیابش چه پیش آمده. از قدیم گفته اند : سپلشک آید و زن زاید و مهمان گرامی ز در آید. در راه می بیند حسابی تنگش گرفته و نمی تواند تحمل کند. تندی از خر می پرد پایین و همین که دست به بند تنبان خود می برد تا آن را باز کند و بند کمرش را شل، خره غیبش می زند و آب می شود می رود زیر زمین. حالا کل افرا هی اینور را نگاه می کند هی آنور را. هی هین می کشد هی حیوان را صدا می زند. نه. خره پیداش نیست. چه کنم چه نکنم که شستش خبردار می شود که او وقتی بند تنبان را باز می کرده خره غیبش زده و بو می برد بعله؛ خره جن بوده. بسم اللهی می گوید و پیاده راه می افتد و می رود طرف آسیاب و می بیند آب از آب تکان نخورده و همه چیز سر جایش است. بو می برد آنی هم که خبر آب افتادن در آسیاب را برایش برده بوده جن بوده؛ بسم الله دیگری می گوید و راهی می شود طرف خانه و در راه مدام بسم الله می گفته تا خودش را از شر جن بدجنس نجات بدهد.

 

 

 

راوی عبدالحسین باروتی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  |
 داستان های عامیانه
 

از امروز می خواهم هر چند وقت یکبار یک داستان عامیانه، از مجموعه ی پژوهش های خودم را از فرهنگ کوچه در این وبلاگ قرار دهم. این پژوهش که دیگر گمان می کنم عمرش به دهسال رسیده هنوز ادامه دارد و فکر می کنم حالا حالا هم ادامه خواهد داشت. شما هم اگر هر کدام بتوانید به قدر توان و همت خود از این دریا قطره ای جمع کنید کاری کرده اید کارستان. وقت را از دست ندهید. قلم و کاغذی بردارید و بروید خانه ی اقوام و آشنایان و ازشان بخواهید متل ها ، داستان ها، ترانه ها، بازی ها، شوخی ها، نمایش ها، آهنگ ها، و حتا خاطره های خود را از روزگاران قدیم برایتان بگویند تا شما بنویسید. مطمئن باشید روزی به دردتان خواهند خورد. گمان می کنم این کار از یاوه نویسی در وبلاگ به مراتب ارزشمند تر و ماندگارتر خواهد بود. خواهش دیگری هم داشتم از دوستانی که دوربین دیجیتال دارند. چرا از دوربین هایتان استفاده نمی کنید. بروید و از بازمانده های فرهنگ در کوچه و خیابان های شهرهایتان؛ هر کجا که باشد، عکس بگیرید. کاری ندارد. بگذارید لااقل وبلاگ شما به عکس های خودتان مزین شود. کاری ندارد که... زوم... کلیک... همین. به راحتی هم می توان در رایانه ریخت. حداقل اینگونه قسمت های نادیده و فراموش انگاشته شده ی زندگی ما ثبت و نگهداری می شود. بجنبید که وقت تنگ است و هیولای مدرنیسم دارد همه چیز را می خورد و از بین می برد. بجنبید.

 

 قصه ی اول

 

 روزی سه خواهر دم بخت پشت پنجره ی باز خانه شان مشغول صحبت با هم بودند. پسری بازاری داشت از آن جا می گذشت. دید صدای چند دختر جوان از پشت پنجره به گوش می رسد. فالگوش ایستاد تا ببیند  چه می گویند. شنید که یکی از خواهرها  که از بقیه بزرگتر هم است از خواهر وسطی اش می پرسد: تو چقدر عقل داری؟  و آن یکی جواب می دهد: من قد یه ملاقه عقل دارم؛ دوباره خواهر بزرگتر از خواهر کوچکترش همین سوال را می پرسد و او جواب می دهد: من قد یه لیوان عقل دارم؛ امّا خودش می گوید: ولی من قد یه انگشت دونه عقل دارم. پسر که همه ی حرفها را مو به مو از پشت پنجره شنیده بوده تندی می رود خانه و به مادرش می گوید: همین الان برو خانه ی فلان کس و دختری را که عقلش به اندازه ی یک انگشت دانه است، برای من خواستگاری کن. خلاصه مادره می رود خواستگاری و دختره را برای پسرش می گیرد و بعد از چند وقت بساط عروسی را می چینند و دست دختر را در دست پسر می گذارند و راهی شان می کنند خانه ی بخت. داماد هم که از قبل برای خودش خانه ی ای خریده بوده ، عروس را به خانه ی خودش می برد و بعد از مراسم و مهمانی و راهی کردن مهمان ها به خانه ی خودشان،دختر را فرا می خواند و بهش می گوید: تو توی این خونه هرکاری خواستی می تونی بکنی ولی حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون و حق هم نداری هیچ کس و حتا پدر و مادرتو بدون اجازه ی من به خونه بیاری. حالیت شد؟ حالا اون یه انگشت دونه عقلت رو به کار بنداز تا دست از پا خطا نکنی وگرنه پشت گوشت رو دیدی منم دیدی. باری  چندی با هم به خوبی و خوشی زندگی می کنند تا این که یک سفر کاری برای مرد پیش می آید . پس می آید سراغ زنه و بهش می گوید: من باید برم یه سفر طولانی. باید از اینجا زعفرون ببریم هندوستان بفروشیم و از اونجا باید ادویه ببریم چین و اونا رو اونجا آب کنیم و از اونجا پارچه بیاریم ایران. چند سال ممکنه این سفر طول بکشه. به اندازه ی این چند وقت که نیستم آذوقه می خرم می ذارم تو خونه باشه . حواست رو خوب جمع کن. نبینم بدون اجازه ی من دست از پا خطا کنی ها. خلاصه ببینم با خونه و زندگیم چه می کنی؟ نبینم این زن و دخترای غریبه رو آورده باشی تو خونه م که حالتو جا می یارم؛ و می گذارد و می رود و در خانه را هم از پشت قفل می کند و کلید را هم با خودش می برد. دختر که از قضا حامله هم بوده یک چند وقتی در آن خانه تک و تنها می ماند و به در و دیوار خیره می شود تا این که می بیند نه این طوری نمی شود. باید چاره ای اندیشید. آدمکی از خمیر درست می کند اسمش را مادربزرگ می گذارد و هر روز صبح می رود و شروع می کند با او درد دل کردن. هر وقت در مورد کاری می خواسته مشورت کند سراغ او می رود و با یک صدای ساختگی خودش جای او حرف می زند تا بتواند حواسش را در مورد زندگی اش جمع و جور نگه دارد و دیوانه نشود. هر وقت دلش گرفته بوده  می آید سراغ خمیر و می پرسد: مادر بزرگ من چی کار کنم؟ و خودش جای مادر بزرگ می گوید : خمیر کن. نان بپز. بروب و مدارا کن. روزی از کوچه صدای جیغ و غوغای مرغ و خروس به گوشش می رسد: جلدی می آید سراغ خمیر و ازش می پرسد: مادربزرگ من چه کنم و خودش جای مادربزرگ می گوید: برو روی بام ببین می توانی چند تا شان را بخری؟ می پرسد چه جوری بخرمشان؟ و مادربزرگ می گوید یه طناب بردار ببند به یه سبد از بام بفرست پایین . پول را توش بگذار و مرغ و خروس ها را با آن بکش بالا. باری چنین می کند و چند تا مرغ و خروس گل باقالی می خرد و در حیاط خانه ول می کند . به همین ترتیب بقیه ی مایحتاج خانه اش را به همراه چند برّه و بزغاله و گوساله می خرد و در حیاط خانه ول می کند. صبح و شب منتظر صدای دستفروش می نشسته تا دستفروش پیداش شود و در سبدش چیز تازه ای بگذارد. باری چند وقت می گذرد و درد دختر شروع می شود. می آید سراغ مادربزرگ ازش می پرسد: مادربزرگ دارد درد زایمانم شروع می شود چه کنم . می گوید همه چیز را آماده کن بگذار کنار اتاق تا وقت زا برسد.  قابلمه و دیگ و پنبه و آجر و قیچی و همه چیز را آماده می کند و می گذارد دم دست تا وقت زایمانش می رسد. با همان درد خودش را می کشد روی بام و از دور همسایه را صدا می زند و می گوید همسایه یه لطفی بکن برو خانه ی قابله و بیارش اینجا من دارد وقتم می شود. همسایه هم که از وضعیت دختر دلش کباب شده بوده جلدی می رود سراغ قابله او را می آورد و با نردبام او را می فرستد توی حیاط خانه ی دختر و قابله بچه را به دنیا می آورد و بعد از چله بری و حمام زایمان می رود پی کارش و به خوبی و خوشی قضیه تمام می شود و راهی خانه و زندگی اش می شود.  چند سالی می گذرد و سفر پسر به پایان می رسد و به شهر خودش بر می گردد و می آید در خانه اش می بیند  نه در هنوز قفل است . کلید را از جیبش در می آورد و در را باز می کند و می آید توی خانه می بیند. به به در خانه کلی مرغ و خروس و گوسفند وبز و گاو و گوساله دارند ول می چرخند و یک بچه هم آن وسط دارد دست دستی می کند. می آید داخل اتاق می بیند زن دارد نان درست می کند. زن سلام می کند و با عجله بلند می شود و ازمردش پذیرایی می کند. مرد که شک ورش داشته بوده از دیدن مرغ و خروس و بچه، از زنش می پرسد: اینها چه جوری اومدن تو خونه؟ کی در رو براشون وا کرده؟ زن می گوید: کسی در رو وا نکرد مادر بزرگ کمکم کرد اینا رو بیارم تو خونه و خمیر را به شوهرش نشان می دهد. مرد که گمان می کند زن مسخره اش کرده با لگد می زند خمیر را پرت می کند و می گوید : به من دروغ نگو. کی کمکت کرده اینا رو بیاری خونه؟ و زن می گوید: همون یه انگشت دونه عقلی که داشتم رو به کار انداختم تا از تنهایی دق نکنم و سیر تا پیاز ماجرا را برای شوهرش تعریف می کند و شوهر هم شرمنده می شود و به عقل و غیرت زنش آفرین می فرستد و دست زنش را می گیرد و می بردش یک مسافرت طول و دراز...

باری ، قصه ی ما به سر رسید

کلاغه به خونه ش نرسید

پایین اومدیم دوغ بود

بالا رفتیم ماست بود

قصه ی ما راست بود

 

 

راوی: بتول باروتی 74 ساله متولد بروجرد – بی سواد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فتوحی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا