تبليغاتX
سکوت محض
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 

تو روی خودم در آینه ایستادم. تصویرم، دست از آینه ییرون آورد. سنگی برداشت و دوباره به درون آینه برد و بعد به سوی چهره ام نشانه رفت و پرتاب کرد و دنگ..... مرا شکست. مدتی است شکسته ام و کسی نیست تا مرا با یکی دیگرعوض کند و خرده هایم را جمع جور.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دهاتی

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

دکتر برایش سونا تجویز کرد. گفت باید وزن کم کنی و دوای دردت ورزش و سوناست. برای حمدالله که تا حالا سونا نرفته بود خیلی جالب بود که برای یک بار هم که شده برود و از نزدیک تجربه اش بکند. چون بارها از دوستانش شنیده بود که سونا برای بدن بسیار مفید است و تعرق ناشی از حرارت زیاد، زهر بدن را می کشد و این تغییر دمای ناگهانی بدن در نتیجه ی رفتن ناگهانی از سونای خشک و بخار به داخل استخر آب سرد، اعصاب آدم را حسابی آرام می کند و چه و چه.... خلاصه یکبار دل را به دریا زد و عزمش را جزم کرد و رفت به یک سونا. چه می دانست آن داخل چه خبر است. پیش خودش گمان می کرد چیزی شبیه به همان حمام های عمومی قدیم است که در بچگی اش با پدر و پدربزرگش به آنجا رفته بود و صابون های قالبی دست ساز زرد رنگ توش می فروختند و دلاکش موقع کیسه کشیدن پوست تنت را قلفتی می کند و موقع لیف زدن با آن کیسه ی کف آلود که مدام توش فوت می کرد چشم و چارت را می سوزاند و کاسه های مسی سنگین و بزرگی توی حوضش بود تا بتوانی راحت آب به سرت بریزی و دستت می شکست که بتوانی آن را با حجم آب داخلش بلند کنی . باری یکبار دلش را به دریا زد و رفت به یک سونا و از همان اول تمام تصوراتش باد هوا شد و بر باد رفت. از در رختکن که وارد شد دید چند تا جوان لخت روبروی یک تلویزیون روشن و روی یک مبل راحتی دراز کشیده اند و دارند چیپس و ماست موسیر می خورند و فوتبال تماشا می کنند. این اولین غافلگیری او بود. بهش گفته بودند در سونا یک اتاق به نام سونای خشک هست و یک اتاق به نام سونای بخار و یک حوض آب که وقتی از هر دو می آیی بیرون باید بپری توش و دوباره برگردی توی سونای خشک و بخار و دوباره بروی توی حوض و خلاصه چند بار این کار را تکرار کنی تا حسابی خستگی ات در برود و حالت جا بیاید . بعدش یک دوش می گیری و می آیی خودت را خشک می کنی و پولت را می پردازی و خداحافظ شما. دومین غافلگیری وقتی به او رو کرد که یکی از همان جوان های لخت بلند شد آمد پشت پیشخوان که این سوی رختکن بود و گفت : بفرمایید. خوش آمدید. ده هزار تومن می شه و بدون این که صبر کند ببیند آیا او می پذیرد بیاید داخل از مجموعه ی قبض های آماده ی کنار دستش یکی کند و داد دست حمدالله. ده هزار تومن؟ برای یک سونای چسکی؟ دست و دل حمدالله لرزید. حقوق یک هفته اش را بدهد برای یک سونا؟ ولی دیگر دیر شده بود. نمی توانست جلوی یک مشت بچه مزلف که داشتند بر و بر نگاهش می کردند کم بیاورد. نمی خواست خیال کنند او دهاتی است و از مدنیت بویی نبرده.  دست کرد و از جیب عقب شلوار لی آبی رنگش کیف پول چرمی مشکیش را در آورد و از داخل آن ده تا اسکناس سبز رنگ هزاری بیرون کشید و گذاشت روی پیشخوان. جوان پول را برداشت و در دخل گذاشت و در کشوی دخل را بست و از همان راهی که آمده بود بازگشت و دوباره نشست روی همان مبل و دست دراز کرد و یک پر چیپس برداشت و به ماست موسیر آغشت و در دهان گذاشت و غرق فوتبال شد. خب . او باید چه کار بکند؟ چه می دانست. کمی معطل ماند و به این طرف و آن طرف نظر انداخت تا ببیند چیزی دستگیرش می شود یا نه. یک دفعه چشمش افتاد به کمدهای رختکن. آهسته آهسته برای این که دیگران به او شک نکنند و خودش هم بهانه دست کسی ندهد که یارو دهاتی است و هیچ چیز حالیش نمی شود نزدیک کمدها شد . در حالی که چشمش جاهای دیگری را می جست تا بتواند بفهمد کجا باید برود. در همان حالت چشمش به علامت پلاستیکی سفید رنگی افتاد با نشان یک دست که انگشت اشاره اش داشت جهت سونای خشک را نشان می داد. جلدی لباس هایش را کند و تپاند داخل ساک دستی اش و ساک را سراند داخل قفسه و در را بست و کلید را که کشی به آن وصل بود مثل مچبند به دور مچش بست و همانطور لخت راهی شد به طرفی که دست اشاره گر نشان می داد. برو.... برو... خوش آمدید. اینها کلماتی بودند که روی دست های دیگری که جهات گوناگونی را از یک دالان نشان می دادند، نوشته شده بودند. عبارت آخر روی یک در چوبی نوشته شده بود که نیمه بسته بود. قدمی به جلو برداشت و دستش را روی در گذاشت و هل داد. هرم حرارت توی صورتش خورد. آنقدر هوا داغ بود که احساس کرد تخم چشمانش دارد می سوزد. چشمانش را یک لحظه روی هم گذاشت تا از حرارت مصون بمانند. عرق همین جور از سر و رویش می ریخت. چشمانش را باز کرد تا نگاهی به اطراف بیندازد. حس کرد یک قطره عرق لغزیده توی چشمانش. دوباره چشمانش را بست و با دست رد عرق را از پیشانی اش پاک کرد. چشم که باز کرد از داخل امواج گرما در خروجی را دید که در سوی مقابل در ورودی قرار داشت. به اطراف نگریست. اتاقک سونای خشک دو ردیف سکو داشت برای نشستن و هیچ کس هم آنجا نبود. چند دقیقه ای آنجا نشست. امّا  دید نمی تواند تحمل کند. در خروجی را هل داد و زد بیرون. حوضچه ی آب سرد را دید و بی اختیار پرید توی حوضچه. آب مثل یخ سرد بود. داشت پس می افتاد. زود آمد بیرون و با دست شانه هایش را مالاند تا کمی گرمش شود. دو نفر را دید که با هم از در اتاقکی که رویش نوشته بود سونای بخار بیرون آمدند و پریدند توی حوضچه. با عجله دوید به سمت اتاقک سونای بخار و در را هل داد. هیچ چیز دیده نمی شد. فقط ابری از بخار بود که به چشم می آمد. حرارت بخار سرمای آب را از تنش کم کرد. همانجا کورمال کورمال جایی را پیدا کرد و نشست. کمی که نشست چشمش به بخار عادت کرد و توانست چیزهایی را تشخیص دهد. دوباره تمام وجودش سرشار از عرق شده بود. هر چند وقت یکبار لوله ای فس فس بخار آب سوزان را هل می داد داخل و دید آدم را کور می کرد. یکنفر را دید که حوله ای روی سرش انداخته و به دیوار تکیه داده و خوابیده . به او نزدیک شد و کنارش نشست. می خواست سر صحبت را با او باز کند که یک هو چشمش به پاهای مرد خورد و با تعجب دید سیاه شده اند. سیاه سیاه . ترسید. حوله را از روی مرد برداشت صورت مرد سیاه سیاه بود.با عجله از اتاقک زد بیرون و فریاد کشید. کمک..... کمک.... یه نفر این تو خوابش برده سوخته. کمک کنین.... کمک ....خودش هم نفهمید از کجا اینهمه آدم بیرون ریختند ولی فقط مردسیاهپوستی را دید که در حالی که با حوله ی سفیدرنگش عرق را از سر و رویش پاک می کرد از در اتاقک سونای بخار بیرون آمد و غرغرکنان گفت: WHAT’S THE MATER? . شستش خبردار شد که حسابی گندزده. نفهمید چه جوری با آن سر افکنده و وجود سرشار از عرق شرم سونا را ترک کرد ولی تنها چیزی که یادش مانده بود همان قهقهه و خنده ی حضار بود که مثل آوار بر سرش می ریخت. آخر آنها فهمیده بودند او یک دهاتی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 9:33  توسط مهدی فتوحی  | 

  

1- نعش

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

خودروی نعش کش خراب شده بود. آن هم توی این گرمای موذی. راننده همانطور با پای روی ترمز مانده، پشت فرمان نشسته بود و عرق می ریخت. نمی دانست چه کار باید بکند. در این بیابان بی آب و علف با یک جسد رو به تلاشی آخر چه کار می توانست بکند؟ همانطور نشسته بود و به امواج سراب خیره می نگریست. باد زوزه کشان از لای درز پنجره به درون می خزید. یکهو حس کرد کسی به شیشه می کوبد. از ترس نزدیک بود قبض روح شود.  صدای ضربه  از شیشه ی حایل کابین و اتاق بود. در آینه نگاه کرد . جسد بود. کفن پیچ و طیب و طاهر. با وحشت برگشت . خودش بود. فریاد کشید: آاااای. جسد که خودش هم از ترسیدن راننده ترسیده بود با وحشت گفت: نترس. بابا. نترس. صدای قلب راننده در تمام اتاقک ماشین می پیچید. چی شده؟ ماشینت خراب شده؟ و راننده که دیگر تمام پیکرش از عرق سرد خیس خیس شده بود به علامت تایید سر تکان داد. نترس بابا. می تونم کاری برات بکنم؟ راننده هیچ نگفت. فقط تاییدکنان سر تکان داد. هول نکن. من هم آدمم بابا . عین تو. از چی می ترسی؟ آدم که ترس نداره. نیگاه من هم عین توام یه آدم. راننده که کمی به خود آمده و بر ترسش غبله کرده بود با خود گفت: پیش می آید دیگر. بعضی ها یکدفعه و ناغافل ایست قلبی می کنند ولی نمی میرند که! و ممکن است دوباره زنده شوند. شاید این یکی هم در اثر تکان های ماشین قلبش دوباره به کار افتاده. می گویند: اجل گشته میرد نه بیمار سخت. و اینطوری خودش را قانع کرد. " ش..ش..شما زنده ای؟" " می گم چی شده؟"" گ..گمونم از برقش باشه" "کاپوتتو بزن بالا یه نگاهی بندازم". راننده سریع ترمز دستی را کشید و جلدی پایین پرید  و کاپوت را بالا زد و زودی دوید پشت و در کابین را باز کرد. جسد همانطور کفن پیچ از ماشین پیاده شد و دستانش را از کفن آزاد کرد وآمد و سر درون موتور کرد و مشغول شد. برو بشین پشت فرمون یه استارت بزن ببینم.خی خی خی خی ...صدای استارت مثل صدای خنده ی آدمی بود که دارد تو را مسخره می کند. خی خی خی خی شو ..شو ...ش... وصدا قطع شد. باطریت خالی کرده. باس هلش بدیم. تو بشین پشت فرمون من هلش می دم و کاپوت را بست و خودش رفت پشت و شروع کرد به هل دادن. هر وقت گفتم بزن، بزن. بذار دور بگیره. یادت نره. نشستی؟ و راننده پشت فرمان نشست. بزنم؟ نه. بذار دور بگیره. بزنم؟ نه. آهان حالا بزن. خُشی خشی خشی خشی هِن هن هن ..هن ..هن... و دوباره خاموش شد. جسد هن هن کنان آمد جلوی پنجره و به راننده گفت: هر.. وقت... دور گ.. رفت... پا... تو... از... رو... کلاج... بر...دار و دوباره رفت پشت و شروع کرد به هل دادن. بزنم؟ نه. بزنم؟ نه..... بزن بزن.... خُشی خشی خشی خشی هن هِنِک هِنِک ..هِنِک ..هن..هن...و دوباره سکوت. تو چه جور راننده ای هستی می گم هر وقت دور ورداشت پاتو از رو کلاج بردار. نفسم برید. می خوای خودت بشینی پشت فرمون؟ بذار من یه خورده هل بدمپ نفست جا بیاد. انگار نه انگارهمین چند دقیقه ی پیش از ترس همین جسد نزدیک بود قبض روح بشود حالا داشت بر او دل می سوزاند. برو. برو بشین پشت فرمون. من یه خورده هل می دم. برو بذار نفست یه کم جا بیاد . و جسد پشت فرمان نشست و مرد رفت پشت ماشین و دو دستش را روی در پشتی کابین گذاشت و یا علی. هن ّن ن ن ن . یا علی. هن ن ن ن ن .....یا علی. هن ن ن ن ن ن ن ن خشی خشی خشی خش هنک هنک هنک هوووووووووووووووووووون. یا علی . هوووووووون هوووون هوووون. و جسد دستش را از پنجره بیرون آورد و بای بای کنان گفت: علی یارت و پایش را روی گاز گذاشت و دور شد. راننده همانطور با دهان باز به ماشین که داشت دور می شد می نگریست.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 10:29  توسط مهدی فتوحی  |