تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

موزه گردی

از پله های مارپیچ موزه پایین می روم و در انتهای راه پله سربازی رمی تیغ بر من می کشد. ECCE HOMO . می گیرندم و به زور مرا می رانند به  سوی دالانهای زیرین آمفی تئاتر فلاویوم. با لگدی هلم می دهند به سوی آره نا. با صورت می خورم زمین. هنوز بر زمین نخورده، حس خطر می کنم . گرازی به من هجوم می آورد. بر می خیزم و می گریزم. گراز در پی من می دود. فکری در ذهنم جرقه می زند. دفاع. باید به من سلاحی می دادند. با یک چشم گراز را می پایم و با چشم دیگر به جسجوی سلاح بر می آیم. گراز به من هجوم می آورد. سلیح جویانه به سوی تماشاچیان می دوم و التماس می کنم. شاعری ایستاده بر سکوی خطابه ، تماشاگران را شعری می خواند. اینک ستیز یوز و کبوتر. گراز دندان در کشاله ی رانم فرو می برد. بوق زنبق در کشاله ی سبز ران. عصبم تیر می کشد. سوزش در تمام تنم می پیچد. به زمین می افتم. عرقی چرب کرده ام. مانند ماهی ای که بر خاک افتاده باشد پیچ و خم می خورم و خود را بالا و پایین می اندازم. آب می جویم. آب. آب. تشنه ام شده است. بر می خیزم. لیوانی آب برای خودم می ریزم. ساعت پنج است در تاریکی شامگاه . باید بروم برای فردا بلیط موزه ی واتیکان را بگیرم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:57  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پیرزنک گفت: به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن.

چون قصّه بدینجا رسید، بامداد شد و فیلسوف لب از داستان فرو بست.

چنین گفت شهرزاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 13:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

آنقدر تنها مانده ام که دیگر تحمل دیگران برایم دشوار شده. آنقدر منتظر مرگ مانده ام که عاقبت مصمم  شده ام بروم پیدایش کنم. آنقدر خیانت دیده ام که تصمیم گرفته ام ....... راستی کسی از شمامی تواند حس لحظه ای که انسان دارد به دیگران خیانت می کند را برایم توصیف کند؟

۲

می خواهم مرگ خویش را بنویسم اما نه با واژه......

۳

عجایب خفّتی دیدم در این دشت......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی خاطرات خانوادگی

 

1

 

باباحسین ( پدربزرگم ) در جوانی اش ساربان بود. برای گریز از اجباری رفتن، ساربانی پیشه کرده بود و در همان هنگام بود که شکسته بندی آموخته بود. آنقدر دست و پای در رفته و شکسته ی اشتران را در بیابان جاانداخته و درمان کرده بود که به گاه پیری استاد شکسته بندی و در سمنان یگانه شده بود. با وجود کودکی خوب یادم می آید که مردم از بیمارستان ها با عکس های رادیولوژی سراغش می آمدند و او دست و پایشان را جا می انداخت و اندک پولی کسب می کرد. هنوز یادم می آید دو جوانی را که از جبهه ی جنگ و با یونیفورم آمده بودند تا او پای در رفته ی یکی شان را جا بیندازد و او از داخل دولابچه ی کوچک خود، ابزار کارش را بیرون کشید. یک کاسه، چند تخم مرغ، یک بالش کوچک، یک قاشق چایخوری، کمی زردچوبه، یک باند، چند تکه چوب، یک قیچی ..... و مشغول جا انداختن پای جوان تره شد. باری باباحسین ساربان بود و بار و مسافر را با اشتران از دل بیابان گذر می داد. در یکی از همین سفرها ، در نزدیکی های شهر نیشابور، دسته ای از یاغیان راه را بر او می بندند. این یاغیان را همه می شناسند. یاغیانی که در رمان کلیدر از ایشان نام برده شده است و گلمحمد از آن دسته است. بار اشتران باباحسین در این سفر قند و شکر بوده. سردسته ی گروه به  بابا می گوید ما از شما تریاک می خواهیم. بابا و بازرگان همراهش می گویند بار اشتران ما تمام قند و شکر است. سردسته شرط می کند اگر تا غروب آفتاب فردا یک خروار تریاک برای ما آوردید، اشتران را با بارشان به شما وا می گذارم و راه را بر شما می گشایم و اگر نه بارتان را با اشتران می گیرم و خودتان را هم می کشم. بازرگان دست به دامن باباحسین می شود و دست خطی به بابا می دهد و به او می گوید به تاخت برو سمنان و این دست خط را به فلان بازرگان برسان و بارتریاک را تحویل بگیر و جلدی بازگرد. بابا بر پشت لوک جوانی می نشیند و به تاخت به سوی سمنان رهسپار می شود و نیمه شب به سمنان می رسد و همان نیمه شب به سراغ بازرگان می رود و بار را تحویل می گیرد و می بندند و راهی می شود و سر موعد بار را تحویل می دهد و اشتران و بار قند و شکر را می رهاند. مادر می گفت وقتی یاغیان  را کشتند اجساد برخی را در شهر ها می گرداندند تا همه ببینند و عبرت بگیرند. من خود به چشم خویش دیده بودم سر یکی را  بر پشت ماشین شهربانی و در عالم کودکی تا مدت ها کابوس می دیدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سادیسم

خب. گورش که تمام شد. حالا باید کلکش را بکنم. آنقدر ضعیف است که با دو تا کلمه دراز به دراز می افتد. فقط باید بکِشمش بالای این چاله . آن وقت با یک هل کارش ساخته است. مهم فقط کشاندنش است به اینجا. بهتر است کمی برایش لفاظی کنم. از در و دیوار برایش بگویم تا خام شود. تا می توانم باید برایش یاوه ببافم تا رامم شود و باهام راه بیاید. راه که آمد دیگر قضیه حل است. می کشانمش. می کشانمش. می کشانمش و تالاپ. ته چاه است. تا او باشد دیگر خواننده ی داستانک های من نشود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

تقاضا

مدتی است گورم را گم کرده ام و پیدایش نمی کنم. کسی از شما می تواند نشانی دقیق گور مرا برایم پست کند؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 3:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اگر قصد دارید تا انتهای این نوشته را بخوانید حواستان به دل من باشد؛ مبادا از کنار آن بی اعتنا بگذرید یا خدای نکرده لگدش کنید........گذشتید؟ لگدش کردید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 6:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آماده به کار

اگر به یک رولت روسی باز قهّار نیاز دارید، فوراً به نشانی زیر تماس بگیرید:

roletbaazeghahhaar@kesaafatdouni.org

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک برگ از دفتر یادداشت روزانه ی کنت دراکولا

 مهدی فتوحی

امروز از درد دندان نتوانستم چشم روی هم بگذارم و تمام روزم را در تابوت گرم و نرم ، عذاب کشیدم. چون آخرین باری که  گردن کسی را گاز گرفتم، طرف گردنبند طبی بسته بود و همین باعث شد دندان نیش سمت چپم بشکند. حالا دچار یک مشکل اساسی شده ام و آن این که هیچ دندانپزشک محرمی را نمی شناسم که بی دردسر و پرسیدن سوالات اضافی از قبیل این که چرا دندانهای نیشت اینقدر بزرگند و چرا رنگ پوستت اینقدر پریده است و چه و چه و چه ....دندان نیش شکسته ام را تعمیر کند. تازه در ساعاتی که من بیدارم، یعنی از آغاز نیمه شب تا طلوع آفتاب، همه ی دندانپزشک های ماهر در خواب نازند و فقط دندانپزشک های رزیدنت این درمانگاههای کثیف شبانه روزی بازند که گاو پیششان علامه است. نمی دانم با این مشکل بزرگ چه کنم؟ آخر دراکولای بی دندان که دیده؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 2:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نامه ی سرگشاده

نوشته ی مهدی فتوحی

دوستان و همراهان عزیز!

یک لحظه خودتان را بگذارید جای ما. آیا شما تحمل آدمی را که تنش بوی عرق می دهد و دهانش بوی جسد و رنگ دستهایش از شدت چرک و کثافت برگشته و بوی گند پاهایش از چند متری حضور خود را اعلام می کند دارید؟ آخر کمی به ما هم انصاف بدهید . لااقل هر دو روز یکبار تن و بدن و دهان خود را بشویید تا ما هم به نان و نوایی برسیم . می دانید چند روز است ما گرسنه مانده ایم؟ خودتان در برج عاج لذت ها نشسته اید و از مردم گرسنه غافلید که هر شب سر گرسنه بر بالین می گذارند. آخر حس نوعدوستی کجا رفته؟ قدری هم به فکر مردم باشید آخر.

با تشکر و امتنان

دکتر هانیبال لکتر ، کنت دراکولا، و اعضاء انجمن صنفی وامپیرها و خون آشامان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خودکشی به سبک رمان

نوشته ی مهدی فتوحی

بارهای بار تصمیم گرفته بود خودکشی کند ، اما نتوانسته بود به این تصمیمش جامه ی عمل بپوشاند. بهش گفته بودند هر کس فلان رمان را تا ته بخواند خودکشی خواهد کرد و همین کافی بود تا او را در خواندن آن حریص کند. شروع کرد به خواندن رمان و در کمتر از چند ساعت تا ته خواندش. ولی چیزی از آن دستگیرش نشد. چیز دندانگیری  که بتواند به او انگیزه ی لازم را برای خودکشی بدهد. فردای آن روز رفت به یک کتابفروشی و همه ی کتاب هایی را که در نقد و تفسیر آن رمان نوشته شده بودند، خرید و با حرص و ولع بی حدی شروع کرد به خواندنشان. ولی این کار هم نتیجه ای نداد. هر کدام از آن کتاب ها، کتاب مذکور را از منظری بررسی کرده بودند و برخی شان کاملا تخصصی بودند به طوری که او از آنها هیچ چیزی نمی فهمید . آن کتابها از مناظر گوناگونی چون جامعه شناسی، روانشناسی، فلسفه ،  زبانشناسی فولکلور، شعر، نقاشی، تاریخ و ..... رمان مذکور را تفسیر و تاویل کرده بودند . برای رازگشایی از رمان مذبور آنقدر در گیر خواندن آن آثار شد که اندک اندک فراموش کرد نیتش از خواندن کتاب چه بوده  و چون هر کتاب برای شکافتن موضوع خود به چند مرجع دیگر ارجاع می داد، برای درک مضامین همان کتاب ها به خواندن مراجع نیز روی آورد و وقتی می دید منتقدان آن کتاب را با آثار دیگری از همان دست مقایسه می کنند، به خواندن آن آثار هم حریص می شد تا این که رفته رفته بدل شد به یک منتقد ادبی و در مجله ها و روزنامه ها نقدهایی بر دیگر آثار همان نویسنده می نوشت و گهگاه به او می تازید هم که چرا دیگر آثاری از آن دست نمی نویسد و خودش را مشغول کارهای پیش پا افتاده کرده. تا این که یکروز نویسنده ی کتاب را دید. از همان نگاه اول فهمید که نویسنده نظر خوشی نسبت به او ندارد. از گوشه و کنار شنیده بود که نویسنده ی مذکور آدم مرموزی است و باید از او حذر کند اما تا آن روز ندیده بودش و وقتی آن نگاه نفرت آلود او را نسبت به خودش دید مو بر اندامش راست شد. خیلی اتفاقی او را در کنج اتاق خانه ی یکی از اهالی فرهنگ دید که داشت چیزی را در جیب بغل کتش جاسازی می کرد. پس از معرفی مختصری از سوی میزبان رو به روی یکدیگر نشستند. هر یک در یک سوی میزی بلند ؛ و به هم چشم دوختند. نگاهی خصمانه و سرشار از بغض و کینه. از همان اولین نگاه فهمیده بود او دل خوشی از منتقد جماعت  ندارد ولی نمی توانست پیش بینی کند، او چه در سر دارد تا این که سر میز شام وقتی بحث کشیده شد به آثار متاخر نویسنده و پایین بودن سطح کیفی شان نسبت به آثار متقدم او ، مجالی برای اظهار لحیه یافت و گوی بحث را از دیگران ربود و چنان در حضور دیگران به نویسنده تاخت که بیچاره نویسنده از شدت عصبانیت سیاه شد و در حالی که از خشم می لرزید ، در یک آن هفت تیری از جیبش بیرون کشید و دنگ دنگ دنگ ، به سبک فیلم های وسترن منتقد محترم را کشت. باید حرف دیگران را وقتی بهش گفته بودند هر کس فلان رمان را تا ته بخواند خودکشی خواهد کرد، گوش می کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آگهی بازرگانی

یک زندگی بهتر با قاتلین بالفطره و شرکاء. ما شما را در انتخابتان یاری می کنیم. با قاتلین بالفطره و شرکاء دیگر هراسی از خودکشی نداشته باشید. بودن یا نبودن ، اختیار با شماست.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 1:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

به دادم برسید ..... کمک.....

لطفاً گول این پیغام اضطراریِ .....به دادم برسید...... کمک..... را نخورید. ازتان استدعا می کنم ادامه ی این متن را نخوانید. پشیمان می شوید ها.... خواهش می کنم جلوتر از این نروید. التماس می کنم  نپرسید چرا؟ از خواندن ادامه ی متن منصرف شوید و بروید پی یک کار دیگر. سعی هم نکنید از ته و توی ماجرا سر در بیاورید. چیز خاصی در این متن نیست که بخواهد غافلگیرتان بکند. همه ی این کارها زیر سر اوست. . مرا چه به این کارها. من اصلا سواد درستی ندارم. این یک بازی است که او دارد با من و شما می کند. اگر می خواهید رودست نخورید ، بیشتر از این جلو نروید. باز که دارید ادامه می دهید..... . خواهش می کنم او را در انجام نیت شومش یاری نکنید. شما را به جان هرکس که دوست دارید ، از خیر خواندن بقیه ی داستان بگذرید. نگذارید این پشیمانی تا آخر عمر گریبانتان را بگیرد. من یقین دارم از انجام این کار شرمسار خواهید شد و خودتان را به خاطر ارتکاب به آن نخواهید بخشید. بس است.  تو را به خدا بس کنید. دیگر طاقت ندارم. چرا نمی خواهید قبول کنید حرفهای من جدی است؟ به خدا هر چه من می گویم عین حقیقت است. نمی خواهید قبول کنید؟ هر چند به ضررم تمام می شود ولی من برای روشن شدن قضایا مجبورم اندکی وضع خودم را برایتان روشن کنم .آخر او گفته من اگر جرات دارم از دیگران تقاضای کمک کنم. گفته وای به حالت اگر کسی این متن را بخواند. مرا بسته به صندلی  و گذاشته استم جلوی یک رایانه ی روشن و خودش رفته حمام . این پیغام کمک را هم او برای همه ی افراد چت روم نوشته و برنامه ی حروفچین صوتی را فعال کرده تا همه ی حرفهای مرا حروفچینی کند. دستگاه شمارش تعداد بازدیدکنندگان را هم فعال کرده تا بفهمد چند نفر دارند این متن را می خوانند. او گفته به تعداد کسانی که بخواهند این متن را بخوانند و ازش سر در بیاورند ، تن مرا با آتش سیگار خواهد سوزاند. گفته هرچه تعداد واژگان این متن بیشتر شود ، شمار روزهای شکنجه ی من هم بیشتر می شود. آخر او یک سادیست است. حالا خیالتان راحت شد؟ او فقط می خواست همدستی برای خودش دست و پا کند. می خواست شما راهم در شکنجه ی من سهیم کند، که موفق هم شد. مدت هاست او دارد دنبال یک شریک جرم برای خودش می گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

داستانکی برای  روان شیشه ای بهمن جواهرچیان، که چقدر زود شکست.....!

 

همیشه در پاسخ به اعتراض من که می پرسیدم : آخر این همه سرعت ، آن هم با این موتور گازی لکنته برای چیست؟ می گفت: آرزو دارم یکروز به سرعت نور برسم؛ و رسید. آنقدر گاز داد و گاز داد که رسید به سرعت نور. به سیصد هزار کیلومتر در ثانیه . کم سرعتی نیست....! تمام بدنش در آن سرعت ، به نور بدل شده بود. در آن لحظات آخر ما دیگر از او فقط یک خط نور می دیدیم همین. و نمی دانیم چطور شد که ناپدید شد. گویا یک سیاهچاله در مسیرش قرار گرفت و او را در خود فروبلعید. می گویند او الان در سطح دیگری از این کائنات قرار گرفته. در یک دنیای دیگر. حتما ً همین طور است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

تو روی خودم در آینه ایستادم. تصویرم، دست از آینه ییرون آورد. سنگی برداشت و دوباره به درون آینه برد و بعد به سوی چهره ام نشانه رفت و پرتاب کرد و دنگ..... مرا شکست. مدتی است شکسته ام و کسی نیست تا مرا با یکی دیگرعوض کند و خرده هایم را جمع جور.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دهاتی

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

دکتر برایش سونا تجویز کرد. گفت باید وزن کم کنی و دوای دردت ورزش و سوناست. برای حمدالله که تا حالا سونا نرفته بود خیلی جالب بود که برای یک بار هم که شده برود و از نزدیک تجربه اش بکند. چون بارها از دوستانش شنیده بود که سونا برای بدن بسیار مفید است و تعرق ناشی از حرارت زیاد، زهر بدن را می کشد و این تغییر دمای ناگهانی بدن در نتیجه ی رفتن ناگهانی از سونای خشک و بخار به داخل استخر آب سرد، اعصاب آدم را حسابی آرام می کند و چه و چه.... خلاصه یکبار دل را به دریا زد و عزمش را جزم کرد و رفت به یک سونا. چه می دانست آن داخل چه خبر است. پیش خودش گمان می کرد چیزی شبیه به همان حمام های عمومی قدیم است که در بچگی اش با پدر و پدربزرگش به آنجا رفته بود و صابون های قالبی دست ساز زرد رنگ توش می فروختند و دلاکش موقع کیسه کشیدن پوست تنت را قلفتی می کند و موقع لیف زدن با آن کیسه ی کف آلود که مدام توش فوت می کرد چشم و چارت را می سوزاند و کاسه های مسی سنگین و بزرگی توی حوضش بود تا بتوانی راحت آب به سرت بریزی و دستت می شکست که بتوانی آن را با حجم آب داخلش بلند کنی . باری یکبار دلش را به دریا زد و رفت به یک سونا و از همان اول تمام تصوراتش باد هوا شد و بر باد رفت. از در رختکن که وارد شد دید چند تا جوان لخت روبروی یک تلویزیون روشن و روی یک مبل راحتی دراز کشیده اند و دارند چیپس و ماست موسیر می خورند و فوتبال تماشا می کنند. این اولین غافلگیری او بود. بهش گفته بودند در سونا یک اتاق به نام سونای خشک هست و یک اتاق به نام سونای بخار و یک حوض آب که وقتی از هر دو می آیی بیرون باید بپری توش و دوباره برگردی توی سونای خشک و بخار و دوباره بروی توی حوض و خلاصه چند بار این کار را تکرار کنی تا حسابی خستگی ات در برود و حالت جا بیاید . بعدش یک دوش می گیری و می آیی خودت را خشک می کنی و پولت را می پردازی و خداحافظ شما. دومین غافلگیری وقتی به او رو کرد که یکی از همان جوان های لخت بلند شد آمد پشت پیشخوان که این سوی رختکن بود و گفت : بفرمایید. خوش آمدید. ده هزار تومن می شه و بدون این که صبر کند ببیند آیا او می پذیرد بیاید داخل از مجموعه ی قبض های آماده ی کنار دستش یکی کند و داد دست حمدالله. ده هزار تومن؟ برای یک سونای چسکی؟ دست و دل حمدالله لرزید. حقوق یک هفته اش را بدهد برای یک سونا؟ ولی دیگر دیر شده بود. نمی توانست جلوی یک مشت بچه مزلف که داشتند بر و بر نگاهش می کردند کم بیاورد. نمی خواست خیال کنند او دهاتی است و از مدنیت بویی نبرده.  دست کرد و از جیب عقب شلوار لی آبی رنگش کیف پول چرمی مشکیش را در آورد و از داخل آن ده تا اسکناس سبز رنگ هزاری بیرون کشید و گذاشت روی پیشخوان. جوان پول را برداشت و در دخل گذاشت و در کشوی دخل را بست و از همان راهی که آمده بود بازگشت و دوباره نشست روی همان مبل و دست دراز کرد و یک پر چیپس برداشت و به ماست موسیر آغشت و در دهان گذاشت و غرق فوتبال شد. خب . او باید چه کار بکند؟ چه می دانست. کمی معطل ماند و به این طرف و آن طرف نظر انداخت تا ببیند چیزی دستگیرش می شود یا نه. یک دفعه چشمش افتاد به کمدهای رختکن. آهسته آهسته برای این که دیگران به او شک نکنند و خودش هم بهانه دست کسی ندهد که یارو دهاتی است و هیچ چیز حالیش نمی شود نزدیک کمدها شد . در حالی که چشمش جاهای دیگری را می جست تا بتواند بفهمد کجا باید برود. در همان حالت چشمش به علامت پلاستیکی سفید رنگی افتاد با نشان یک دست که انگشت اشاره اش داشت جهت سونای خشک را نشان می داد. جلدی لباس هایش را کند و تپاند داخل ساک دستی اش و ساک را سراند داخل قفسه و در را بست و کلید را که کشی به آن وصل بود مثل مچبند به دور مچش بست و همانطور لخت راهی شد به طرفی که دست اشاره گر نشان می داد. برو.... برو... خوش آمدید. اینها کلماتی بودند که روی دست های دیگری که جهات گوناگونی را از یک دالان نشان می دادند، نوشته شده بودند. عبارت آخر روی یک در چوبی نوشته شده بود که نیمه بسته بود. قدمی به جلو برداشت و دستش را روی در گذاشت و هل داد. هرم حرارت توی صورتش خورد. آنقدر هوا داغ بود که احساس کرد تخم چشمانش دارد می سوزد. چشمانش را یک لحظه روی هم گذاشت تا از حرارت مصون بمانند. عرق همین جور از سر و رویش می ریخت. چشمانش را باز کرد تا نگاهی به اطراف بیندازد. حس کرد یک قطره عرق لغزیده توی چشمانش. دوباره چشمانش را بست و با دست رد عرق را از پیشانی اش پاک کرد. چشم که باز کرد از داخل امواج گرما در خروجی را دید که در سوی مقابل در ورودی قرار داشت. به اطراف نگریست. اتاقک سونای خشک دو ردیف سکو داشت برای نشستن و هیچ کس هم آنجا نبود. چند دقیقه ای آنجا نشست. امّا  دید نمی تواند تحمل کند. در خروجی را هل داد و زد بیرون. حوضچه ی آب سرد را دید و بی اختیار پرید توی حوضچه. آب مثل یخ سرد بود. داشت پس می افتاد. زود آمد بیرون و با دست شانه هایش را مالاند تا کمی گرمش شود. دو نفر را دید که با هم از در اتاقکی که رویش نوشته بود سونای بخار بیرون آمدند و پریدند توی حوضچه. با عجله دوید به سمت اتاقک سونای بخار و در را هل داد. هیچ چیز دیده نمی شد. فقط ابری از بخار بود که به چشم می آمد. حرارت بخار سرمای آب را از تنش کم کرد. همانجا کورمال کورمال جایی را پیدا کرد و نشست. کمی که نشست چشمش به بخار عادت کرد و توانست چیزهایی را تشخیص دهد. دوباره تمام وجودش سرشار از عرق شده بود. هر چند وقت یکبار لوله ای فس فس بخار آب سوزان را هل می داد داخل و دید آدم را کور می کرد. یکنفر را دید که حوله ای روی سرش انداخته و به دیوار تکیه داده و خوابیده . به او نزدیک شد و کنارش نشست. می خواست سر صحبت را با او باز کند که یک هو چشمش به پاهای مرد خورد و با تعجب دید سیاه شده اند. سیاه سیاه . ترسید. حوله را از روی مرد برداشت صورت مرد سیاه سیاه بود.با عجله از اتاقک زد بیرون و فریاد کشید. کمک..... کمک.... یه نفر این تو خوابش برده سوخته. کمک کنین.... کمک ....خودش هم نفهمید از کجا اینهمه آدم بیرون ریختند ولی فقط مردسیاهپوستی را دید که در حالی که با حوله ی سفیدرنگش عرق را از سر و رویش پاک می کرد از در اتاقک سونای بخار بیرون آمد و غرغرکنان گفت: WHAT’S THE MATER? . شستش خبردار شد که حسابی گندزده. نفهمید چه جوری با آن سر افکنده و وجود سرشار از عرق شرم سونا را ترک کرد ولی تنها چیزی که یادش مانده بود همان قهقهه و خنده ی حضار بود که مثل آوار بر سرش می ریخت. آخر آنها فهمیده بودند او یک دهاتی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 9:33  توسط مهدی فتوحی  | 

  

1- نعش

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

خودروی نعش کش خراب شده بود. آن هم توی این گرمای موذی. راننده همانطور با پای روی ترمز مانده، پشت فرمان نشسته بود و عرق می ریخت. نمی دانست چه کار باید بکند. در این بیابان بی آب و علف با یک جسد رو به تلاشی آخر چه کار می توانست بکند؟ همانطور نشسته بود و به امواج سراب خیره می نگریست. باد زوزه کشان از لای درز پنجره به درون می خزید. یکهو حس کرد کسی به شیشه می کوبد. از ترس نزدیک بود قبض روح شود.  صدای ضربه  از شیشه ی حایل کابین و اتاق بود. در آینه نگاه کرد . جسد بود. کفن پیچ و طیب و طاهر. با وحشت برگشت . خودش بود. فریاد کشید: آاااای. جسد که خودش هم از ترسیدن راننده ترسیده بود با وحشت گفت: نترس. بابا. نترس. صدای قلب راننده در تمام اتاقک ماشین می پیچید. چی شده؟ ماشینت خراب شده؟ و راننده که دیگر تمام پیکرش از عرق سرد خیس خیس شده بود به علامت تایید سر تکان داد. نترس بابا. می تونم کاری برات بکنم؟ راننده هیچ نگفت. فقط تاییدکنان سر تکان داد. هول نکن. من هم آدمم بابا . عین تو. از چی می ترسی؟ آدم که ترس نداره. نیگاه من هم عین توام یه آدم. راننده که کمی به خود آمده و بر ترسش غبله کرده بود با خود گفت: پیش می آید دیگر. بعضی ها یکدفعه و ناغافل ایست قلبی می کنند ولی نمی میرند که! و ممکن است دوباره زنده شوند. شاید این یکی هم در اثر تکان های ماشین قلبش دوباره به کار افتاده. می گویند: اجل گشته میرد نه بیمار سخت. و اینطوری خودش را قانع کرد. " ش..ش..شما زنده ای؟" " می گم چی شده؟"" گ..گمونم از برقش باشه" "کاپوتتو بزن بالا یه نگاهی بندازم". راننده سریع ترمز دستی را کشید و جلدی پایین پرید  و کاپوت را بالا زد و زودی دوید پشت و در کابین را باز کرد. جسد همانطور کفن پیچ از ماشین پیاده شد و دستانش را از کفن آزاد کرد وآمد و سر درون موتور کرد و مشغول شد. برو بشین پشت فرمون یه استارت بزن ببینم.خی خی خی خی ...صدای استارت مثل صدای خنده ی آدمی بود که دارد تو را مسخره می کند. خی خی خی خی شو ..شو ...ش... وصدا قطع شد. باطریت خالی کرده. باس هلش بدیم. تو بشین پشت فرمون من هلش می دم و کاپوت را بست و خودش رفت پشت و شروع کرد به هل دادن. هر وقت گفتم بزن، بزن. بذار دور بگیره. یادت نره. نشستی؟ و راننده پشت فرمان نشست. بزنم؟ نه. بذار دور بگیره. بزنم؟ نه. آهان حالا بزن. خُشی خشی خشی خشی هِن هن هن ..هن ..هن... و دوباره خاموش شد. جسد هن هن کنان آمد جلوی پنجره و به راننده گفت: هر.. وقت... دور گ.. رفت... پا... تو... از... رو... کلاج... بر...دار و دوباره رفت پشت و شروع کرد به هل دادن. بزنم؟ نه. بزنم؟ نه..... بزن بزن.... خُشی خشی خشی خشی هن هِنِک هِنِک ..هِنِک ..هن..هن...و دوباره سکوت. تو چه جور راننده ای هستی می گم هر وقت دور ورداشت پاتو از رو کلاج بردار. نفسم برید. می خوای خودت بشینی پشت فرمون؟ بذار من یه خورده هل بدمپ نفست جا بیاد. انگار نه انگارهمین چند دقیقه ی پیش از ترس همین جسد نزدیک بود قبض روح بشود حالا داشت بر او دل می سوزاند. برو. برو بشین پشت فرمون. من یه خورده هل می دم. برو بذار نفست یه کم جا بیاد . و جسد پشت فرمان نشست و مرد رفت پشت ماشین و دو دستش را روی در پشتی کابین گذاشت و یا علی. هن ّن ن ن ن . یا علی. هن ن ن ن ن .....یا علی. هن ن ن ن ن ن ن ن خشی خشی خشی خش هنک هنک هنک هوووووووووووووووووووون. یا علی . هوووووووون هوووون هوووون. و جسد دستش را از پنجره بیرون آورد و بای بای کنان گفت: علی یارت و پایش را روی گاز گذاشت و دور شد. راننده همانطور با دهان باز به ماشین که داشت دور می شد می نگریست.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 10:29  توسط مهدی فتوحی  |