موزه گردی
از پله های مارپیچ موزه پایین می روم و در انتهای راه پله سربازی رمی تیغ بر من می کشد. ECCE HOMO . می گیرندم و به زور مرا می رانند به سوی دالانهای زیرین آمفی تئاتر فلاویوم. با لگدی هلم می دهند به سوی آره نا. با صورت می خورم زمین. هنوز بر زمین نخورده، حس خطر می کنم . گرازی به من هجوم می آورد. بر می خیزم و می گریزم. گراز در پی من می دود. فکری در ذهنم جرقه می زند. دفاع. باید به من سلاحی می دادند. با یک چشم گراز را می پایم و با چشم دیگر به جسجوی سلاح بر می آیم. گراز به من هجوم می آورد. سلیح جویانه به سوی تماشاچیان می دوم و التماس می کنم. شاعری ایستاده بر سکوی خطابه ، تماشاگران را شعری می خواند. اینک ستیز یوز و کبوتر. گراز دندان در کشاله ی رانم فرو می برد. بوق زنبق در کشاله ی سبز ران. عصبم تیر می کشد. سوزش در تمام تنم می پیچد. به زمین می افتم. عرقی چرب کرده ام. مانند ماهی ای که بر خاک افتاده باشد پیچ و خم می خورم و خود را بالا و پایین می اندازم. آب می جویم. آب. آب. تشنه ام شده است. بر می خیزم. لیوانی آب برای خودم می ریزم. ساعت پنج است در تاریکی شامگاه . باید بروم برای فردا بلیط موزه ی واتیکان را بگیرم.