مشارکت
مهدی فتوحی
زمان در این نمایش سیال است و بستگی به میزان تحمل تماشاگران دارد.
در وسط صحنه، یک مرد میانسال ، عریان ، در فضایی پلاسمایی غوطه ور است و برای رهایی خویش مدام تقلا می کند. جز نور فسفری که پلاسما را سبز می نمایاند، نور دیگری نیست. صدای ضربان قلبی در فضا طنین انداز است. دور تا دور صحنه با ویدئو پروجکشن تصاویر بسیار خشنی از جنگ و شکنجه و کشتار و قحطی و گرسنگی و فقر و سنگسار و بریدن دست و سر و... نمایانده می شود. صداهای گوناگونی آهسته آهسته به زمینه افزوده می شود و صدای ضربان قلب را می پوشاند. صدای انفجار، هواپیما، اره برقی، مته ی زمین کن، فریز سنگ بر، اگزوز موتور های سنگین، قطار و غیره، به گونه ای که تلفیق تصاویر و اصوات خشن باید تاب تماشاگر را برباید و او را برنجاند. وقتی اولین اعتراض از تماشاچیان برخاست فضا باید تمام تاریک و ساکت شود و صدای زایش یک نوزاد و تصاویری که نمود زندگی است و صدای پرندگان و تصاویر جنگل و کوهها و درختان و حیوانات و گیاهان و همه عاری از حضور آدمیان نمایانده شود. آهسته آهسته یک موسیقی ملایم ، به همراهی نوری چشم نواز به فضا افزوده می شود. در میان نورهای عمودی ستونی آبی رنگ ، دختر و پسر خردسالی در حالی که هر یک گلی به دهان دارند به صحنه می آیند و یک والس بسیار زیبا می کنند.
تمام.
کنت پیکّولو دراکولا با سُسِ کنتس جیگانته
یک مونولوگ
مهدی فتوحی
بی حرف پیش این متن پیش کشی است به مسعود خان پور احمد بابت نوشته ی کوتاه اما پرمغز و زیبایی که در وبلاگش درباره ی خوردن نوشته است.
یک مرد با فراگ و پاپیون و همه ی آنچه که می تواند نشانی باشد بر آن که او یک اشرافزاده ی اصیل است در نور شاعرانه ی دو شمع نشسته و دارد دندان هایش را خلال می کند. جامی را از تنگی که کنار دست اوست پر می کند و مزمزه کنان می گوید:
مرد: تموم شد. من و تو یکی شدیم. دیگه هیچ فاصله ای بینمون نیست. دیگه وجود من سراسر لبریز از توئه. حالا دیگه تو تموم وجود منو تسخیر کردی. فاصله ها رفتن کنار و تو و منی دیگه در کار نیست. همون فاصله هایی که اینهمه ازشون نفرت داشتی. جدایی دیگه معنی خودشو از دست داده و من وتو به وصال رسیدیم. وصال حقیقی. وصل مطلق؛ و من سرخوشم. شاد شاد. چون تو رو به وصال رسونده م. به جایی که هیچ حد و مرزی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. جایی که در اون ، یکی دیگری ئه و نمی شه اون یکی رو از این یکی تشخیص داد. حالا این تویی که در من می بینی. این تویی که در من می شنوی، می بویی ، لمس می کنی. این تویی که فریاد می کشی؛ و من حالا تو رو در حجاب تن خودم پوشونده م. حالا دیگه نگاه تیز و هیز دیگران تو رو آزار نمی ده. و این اون چیزی ئه که دیگران از فهمش عاجزند: تو شدی وجدان من. تو مثل یک ماه روشن در تاریکی و سکوت وجدان من نشستی و گوش به زنگی ببینی من چی کار می کنم. دیگه روی صحبت من با سایه م یا یه چیز موهوم نیست. تو حالا خود خود وجدان منی. وجدان آگاه من که من نمودشو از میون میلیونها چهره برای خودم برگزیدم. حالا می تونم ببینمش وقتی داره منو سرزنش می کنه. وقتی داره برام خط و نشون می کشه و خواب راحتو ازم می گیره. حالا من دیگه به جای یک مونولوگ درونگرایانه به یک دیالوگ رسیده م .از وحدت به کثرت. من این جوری تو رو کشف کردم . تو رو فتح کردم. ذره ذره. خرده خرده. من تو رو هضم کردم با تمام وجودم. حالا تو ضمیر منی و من جلد تو. ضمیری زنانه در قالب جلدی مردانه. یا به عکس. چه فرقی می کنه؟ ببینم تو که حسادت نمی کنی اگه من بخوام به زنی دیگه ابراز علاقه کنم؟ ( می خندد ) می دونی این ابتکار کی به ذهنم خطور کرد؟ راستش جرقه ی این کار رو هم خودت تو ذهن من زدی. یادته اون روز وقتی داشتم قلم می تراشیدم، قلمتراش دستمو برید؟ تو زود اومدی و انگشت منو گذاشتی توی دهنت و شروع کردی به مکیدن. نمی دونی چه حسی داشت ؟ تموم تنم مور مور گرفت. یه حس لزج بهم دست داد . حسی مثل حس انزال. من غر زدم این کارو نکن. خون کثیفه؛ و تو جواب دادی: خون کثیف باشه که آدم یه دقیقه هم نمی تونه زنده بمونه. و دوباره و البته این بار با حالتی شهوانی تر انگشت زخمی منو به دهن بردی و شروع کردی به مکیدن. بهت گفتم : این کارو نکن. با همون حالت شهوانی انگشت خونی منو از دهنت در آوردی و رو سینه هات کشیدی و گفتی: الان دیگه یه ذره از وجود تو با تن من یکی شده. همین حرف تو منو دگرگون کرد و باعث شد برم و خودمو از لحاظ نظری تجهیز کنم. با خودم گفتم اگه خورده شدن اینقدر لذت بخشه، پس بذار این لذت رو به تو که عزیزترین کسمی بچشونم . اما دستم خالی بود. انگیزه داشتم اما دلیل متقن و محکم نداشتم. تو بهتر از هر کس دیگه می دونی که برای دست زدن به چنین اقدام خطیری نیاز به یک نظریه پردازی دقیق هست؛ که زیربنای اندیشگی کارو تقویت کنه. پس شروع کردم به مطالعه در باب خوردن. گشتم و خوندم و پرسیدم و دونستم. وای که چقدر مطالعه درباره ی خوردن لذت بخش بود. جذاب ترین بخش زندگی که یکی از محکم ترین پایه های فرهنگی هر ملتی رو می سازه. پایه ای که به رغم همه ی تعدی ها و تجاوز ها و جنگ ها و شکست ها هرگزعوض نمی شه. غذا. خوراک. کلمات مقدسی که در همه ی تاریخ و جغرافیا در بین همه ی طبقات اجتماعی حرف اول رو می زنن. خوراک هم در معنای فیزیکی و هم در معنای استعاری و حتا متافیزیکیش یک رکن زندگی ئه. یکی از جالب ترین چیزهایی که در باب خوردن خوندم این بود که اندیشیدن با فعل خوردن ارتباط مستقیم داره . می دونی شلگل در کتاب خودش " لوسینده " می گه: «در ژرفاي خيم آدمي گرايش پنهانی ست به خوردن هرآنچه كه دوستش ميدارد و به دهانبردن هر آنچه كه برايش تازه است. از آنرو كه آن را به نخستين اجزايش خرد كند. تشنگي تندرست دانستن ميخواهد كه برابرنهاد خود را به گونهاي درچنگ خود گيرد تا در اندرون آن راهي بتواند جستن و آن را ازهم بتواند پاشاندن». و این توصیف خود فعل اندیشیدنه. قطعا تو اصطلاح تجزیه و تحلیل به گوشت خورده یا کاوش یا پژوهش. این افعال همگی در بطن خودشون با فعل خوردن رابطه ی مستقیم دارن. ساده ترین نمود این کنش در بچه هاست که وقتی می خوان چیزی رو کشف کنن اونو به دهن می برن. بله عزیزم. خوردن یا نخوردن مساله این است. دنیای امروز پره از نمودهای این کنش ؛ وبارزترین شکلش در دنیای سیاسته که رخ می ده. ببینم تو اسم ایدی امین به گوشت خورده ؟ یه سیاستمدار افریقایی بود که دشمنانش رو می خورد. البته هیچ نیازی به دونستن اسم همچین آدمایی نیست. سرتو که بچرخونی می تونی آدمایی رو ببینی که به شغل شریف آدمخواری اشتغال دارند. اولیش پدر خودت که چهل سال تمام خون مادرت رو در قالبی استعاری خورد و قورت داد یا برعکس مادرت که چهل سال گوشت پدرت رو در زبانی کنایی جوید و تف کرد بیرون. البته من هرگز خودمو به این پایه از ابتذال نمی رسونم. ابداً. شان من اصلا ً در این حد نیست. من برای کار خودم فلسفه ی محکمی دارم. من از آدمایی که فقط به خاطر نفرت و ثروت حاضرند همنوع خودشونو به سیخ بکشند نفرت دارم. نه. حساب من از این دسته جداست. من به خاطر آزادی، به خاطر عشق ، به خاطر نوعدوستی وعلاقه ی بی حدم به تو این کار رو کردم واین اصلا ً انصاف نیست که بخوای منو هم سطح یه مشت خودخواه حقیر بکنی. چون من با هر ذره از تن تو که جذب بدن خودم می کردم، ذره ای از وجود خودم رو از تنم بیرون می کردم ؛ یک جور ریاضت کشی عارفانه؛ و ذره ذره ی تو تمام وجود منو تقلیل می داد. بله عزیزم. تو منو نابود کردی و من از تو پر شدم. یک جور نابودی از طریق پر شدگی. یک نوع خودفزایی تخریبی. می فهمی ؟ من تو رو از دنیای همسان ساز بیرون به دنیای کثرت درون خودم بردم. من تو رو در پناه قالب خودم آزاد کردم و نذاشتم به ابتذال بیرون تن بدی. من عشقو در وجود خودم با حضور تو جاودانه کردم. بذار یه اعتراف بکنم. نمی دونم طاقت شنیدنش رو داری یا نه؟ ولی به هر حال بهت می گم. هیچ غذایی تا به حال به اندازه ی تو به من کیف نداده بود. علتش واضحه. خوردن تو واسه من یه تجربه ی تازه بود . یک تابوشکنی. فتح قله ی بکری که پیش روی همه بوده و کسی جرات نمی کرده ازش صعود کنه. رفتن به راهی میانبر که تو رو بدون دردسر به مقصد می رسونده ولی هیچ کس جرات پا گذاشتن به اونو نداشته. من تو رو نخوردم. من تو رو کشف کردم. فتح کردم. کاویدم. بلعیدم. وای که تازه دارم می فهمم این واژه ی بلعیدن چه بار معنایی شگرفی داره. من تو رو جویدم. بلعیدم و هضم کردم. می بینی؟ مرز بین استعاره و کنایه و واقعیت به هم ریخته. واژگان من بار معنایی پیدا کرده و من اینها همه رو مدیون توام. مدیون معشوق پاکی که بیشترین لذت ها رو به من داد. لذت خورده شدن رو.
مرد از پشت میز بر می خیزد. آغوش رقص می گشاید و با جفت خیالی خود در زمینه ی ترانه ی vecchio frak اثر دومنیکو مودونیو می رقصد.
ارتباط
مهدی فتوحی
بازیگران برچند صندلی که کنار هم چیده شده اند ، نشسته اند و یک مددکار اجتماعی دارد با زبان اشاره با آنها که همگی ناشنوا هستند صحبت می کند. هرکس سر خویش دارد و ساز خویش می زند. غوغایی به راه انداخته اند که نگو و نپرس. همهمه ای از آن که نمی فهمند منظور مددکار چیست.
نا شنوای یک: خفه شین....
نا شنوای دو: بی حرف....
نا شنوای سه : ببرین صداتونو....
نا شنوای چهار: ساکت....
نا شنوای پنج : سر و صدا نباشه....
نا شنوای شش :آروم تر ....آروم تر.....
نا شنوای هفت: هیش...ش...ش...ش....ش...
نا شنوای هشت : مگه کرین؟
ناشنوای یک: ( خطاب به تماشاگران) مگه می ذارن ببینیم چی می گه؟
نا شنوای دو: ( خطاب به تماشاگران) نیگا... نیگاه.... اصلا ً حالیشون نمی شه؟
نا شنوای سه: ( خطاب به تماشاگران) انگار داری تو گوش خر یاسین می خونی.
نا شنوای چهار: ( خطاب به تماشاگران) نه خیر. هیشکی گوشش به این حرفها بدهکار نیست.
نا شنوای پنج : ( خطاب به تماشاگران) حالا اگه صداشونو بریدن؟
نا شنوای شش: ( خطاب به تماشاگران) هیشکی هم نمی فهمه این مربی چی داره می گه.
نا شنوای هفت: ( خطاب به تماشاگران) خیلی تند حرف می زنه نمی رسم بهش.
نا شنوای هشت: ( خطاب به تماشاگران) باید کلمه به کلمه یادداشت کنم تا بعد ازش سر در بیارم.
نا شنوای یک: شنوایی
نا شنوای دو : بگیرن
نا شنوای سه : باید
نا شنوای چهار : حد ّ ِ
نا شنوای پنج : اینجا
نا شنوای شش : با هر
نا شنوای هفت : خفه قون
نا شنوای هشت: همه؛
یک طرح نمایشی برای لالبازی
مهدی فتوحی
برای پیش پرده ی یک نمایش یا یک نمایش مستقل
همین و بس.
دو تا بچّه یتیم
(ترجمه ای آزاد از شعری از جووانّی پاسکولی با نام (I DUE ORFANI) و تنظیم برای نمایشی کودکانه از مهدی فتوحی)
(1)
داداشی! می شه باهات حرف بزنم؟
چیه؟ حرفت رو بزن.
داره از گشنگی مورمورم می شه. حیف که دیگه....
نیگاه کن بیدی و ساس و شپشی توی لباسات نباشه....
تقلید صدای حشرات مختلف و ادای نام آوای تداعی کننده ی صدای حشرات؛ مثلا ً سیسسس؛ سیسسس؛ سیسسس
داداشی! از توی تاریکی صدای ناله ی دور و دراز رو می شنوی؟
شاید هم یه سگ باشه که داره زوزه می کشه
انگاری یه عده تو درگاهی ان.
شاید هم نسیم باشه که می وزه.
تقلید صدای باد و تکرار نام آوای تداعی کننده ی صدای باد؛ هوووو هوووو هوووو
می شنوی؟ دو جور صدا داره یواش یواش یواش......
شایدم بارون پاییزه که نرم نرم می باره...
می شنوی تق تق این ضربه ها رو؟
ناقوسای مرگو دارن می زنن.
تقلید صدای ناقوس و تکرار نام آوای تداعی کننده ی بانگ ناقوس؛ دنگگگ دنگگگ دنگگگ
واسه ی مرگ کی دارن می کوبن؟
نمی دونم ؛ شاید....
خوف برم داشته حسابی. داداشی!
من هم عینهو تو رنگم پریده.
دارم الانه به این فکر می کنم: اگه رعد و برق یه وقت زد ماها باس چی کار کنیم؟
نمی دونم داداشی! بیا پیشم بنشین. ما که آروم و سلامتیم هنوز.
تقلید صدای رعد و درخش برق و تکرار نام آوای تداعی گر بانگ تندر؛ بوممممممم بوممممممم بومممممم
(2)
اگه تو دلت بخواد، من هنوز حرفا دارم واسه زدن. یادته؟ وقتی رو که از توی سوراخی قفل نور می تابید؟
حالا که برقا همه خاموشن.
همون وقت نبود که ما ترسیدیم؟
الانه هیچی به ماها دیگه دلگرمی نمی ده. هیچی. من و تو تنهاییم. توی سوت و کوری این شب تار.
تقلید صدای سیرسیرک که تداعی کننده ی شب است. چیششش چیششش چیششش
اون زنه اینجا بود؟ هیچ یادت می آد داداشی! می تونستی ببینیش. اون تو . همونجا . دم در. وقت و بی وقت یه دفعه کل تنش انگاری مورمور می گرفت....
حالا که مرده مامان.
تقلید صدای گریه ی یک زن و رعشه و ناله های بریده بریده ی او؛ اوهوووو اوهووووو
یادته ؟ اون با ماها، خواب آرومی نداشت.
ما که حالا حالمون خیلی خوبه.
ولی حالا که مامان نیس کی دیگه ما رو نوازش می کنه؟ وقتی اون نیس کی با خل بازی ما ها قهر و سازش می کنه؟ کی کی کی ؟
پژواک پرسش نهایی تمام محیط بازی را پر می کند: کی کی کی ؟ کی کی کی ؟
10/5/78
اینگونه است كه نمی شود
( تك پرده ای)
مهدی فتوحی
"به نسترن باغ تنهایی ام"
صحنه:
یك در فلزّی تاشو در میانه ی صحنه و به حالت عمود با زاویه ی نشستن تماشاگران. دو سرباز، یكی زن و یكی مرد، فرقی نمی كند كدام مرد باشند و كدام زن، در دو قطب مخالف هم قرار گرفته اند و حركاتشان كاملا ً معكوس همدیگر است. در فلزی تاشو در حكم محور تقارن آندو است. برای تزیین بیشتر صحنه می توان یك پنجره ی فلزی معلق در سمت راست و یكی هم در سمت چپ تعبیه كرد.
پاره ی یکم
نگهبان یكم: بسّه دیگه.
نگهبان دوّم: كافی ئه.
-: تا كی می خوای همین جوری فكر كنی؟
-: كی گفته من دارم فكر می كنم؟
-: من خودم تو تخیلاتم صدای فكر تو شنیدم.
-: صدای فكر منو؟ كور خوندی. من اهل عملم نه فكر.
-: پس قصد داری عملیات بكنی.
-: لابد توقع داری بهت بگم چی تو سرمه؟
-: نه. چون می دونم.
-: یه دستی می زنی كه خودم به حرف بیام.
-: می خوای بهت بگم داشتی به چی فكر می كردی؟
-: اگه بهت بگم من اصلا ً فكر نمی كنم خیالت راحت می شه؟
-: تو داشتی جوانب مختلف یك توطئه رو بررسی می كردی.
-: همه ش خیالاته.
-: دوست داری جزئیاتشو برات فاش كنم؟
-: اگه دوست داری به خیالاتت بال و پر بدی خود دانی.
-: می خوای منو مجبور كنی حرف بزنم؟
-: دوست داری بگم آره؟
-: نه. چون می دونم هر جوابی بدی حقیقت نداره.
-: آره. این واقعیت داره.
-: ببینم. توداری حرف منو تصدیق می كنی؟
-: اگه بگم تصدیق می كنم بهم بدبین تر نمی شی؟
-: نه . بدبین تر نمی شم.
-: پس حتما ً بدبین می شی؟
-: نه. تو یه سوال كامل كردی، من هم یه جواب كامل دادم.
-: جواب ناقصت چیه؟
-: دوست داری از كارام سردربیاری؟
-: تو چی؟ نمی خوای ته توی ذهن منو در بیاری؟
-: من به خیالبافی تو احتیاجی ندارم.
-: كی گفته من دارم خیال می بافم؟
-: چون این تنها لباسی ئه كه بعد از بافته شدن به چشم نمی یاد.
-: فكر می كنی این جواب در پاسخ به اون سوال، منطقی بود؟
-: خیال كردی همه موظفن به همه ی سوالا، جواب منطقی بدن؟
-: می خوای منو مجاب كنی كه بعضی جوابام از رو احساسه؟
-: دوست داری از حرفات این برداشتو كنم كه تو آدم منطقی ای هستی؟
-: من معتقدم هر كی آزاده هر برداشتو از شخصیت و رفتار هر كی كه دلش خواست بكنه.
-: سوال قبلی مو بذار به جای این جمله كه الان دارم تمومش می كنم.
-: می خوای بگی من اصلا ً گوشم به حرفای تو بدهكارنیست و خودخواهم؟
-: گمون نكنم سوالمو یادت بیاد.
-: دوست داری از حرفات این برداشتو كنم كه تو آدم منطقی ای هستی؟
-: این جواب تو بود به سوال من یا جواب من در عوض سوال تو؟
-: توقع داری به این سوالت جواب صریح بدم؟
-: یعنی سوال من انقدر رك بود؟
-: تو خیال كردی من انقدر احمقم كه تو دام لفاظی های تو بیفتم؟
-: فكر كردی با این سفسطه بازی هات من دم به تله می دم؟
-: تو اصلا ً می تونی یه جواب مثبت و روشن و صریح به من بدی؟
-: توچی؟ می تونی یه سوال ساده و شفاف و بی قصد و غرض بپرسی؟
-: تو چی؟
-: من می تونم.
-: پس جوابمو بده.
-: خب سوالتو بپرس.
-: خیال كردی من نمی دونم تو داری طرح یك توطئه روعلیه من می ریزی؟
-: خیال نكرده م.
-: پس می دونی كه من می دونم كه تو داری طرح یك توطئه رو علیه من می ریزی؟
-: نمی دونم( با تردید)
-: یعنی تو نمی دونی كه من می دونم كه تو داری طرح یك توطئه رو علیه من می ریزی؟
-: می دونی؟ من نمی دونم كه می دونم یا نمی دونم.
-: بیا. همین جوابت نشون می ده كه با علم برتمام قضایا داری جوانب امر رو علیه من می سنجی.
-: من نمی فهمم تو مگه از من جواب صریح وصادقانه و بی قصد و غرض نخواسته بودی؟ خب منم جواب دادم.
-: یعنی می خوای بگی سوال من كلّی و گنگ بود؟
-: خیال كردی من نمی دونم منظور تو از طرح این سوال اینه كه من با جواب دادن صادقانه بهش گزك دستت بدم تا انگیزه برای كش دادن دشمنیمون داشته باشی؟
-: می دونستی ؟ توهروقت سرت رو به راست می گردونی و چشماتو می گردونی به سمت چپ وگوشه ی پلك چشم چپت رو باریك می كنی، یعنی این كه فكرای شومی تو كلّه ته.
-: تو هم هر وقت به یه نقطه ی نامعلوم تو سمت راست خودت خیره می شی و سرتو بالا می گیری و لبهاتم نیمه باز نگه می داری، نشون می ده كه خیالای نامربوطی برام پختی.
-: تو اگه راست می گی بگو خیالات من تو چه حوزه ای بوده؟
-: فكر نكنم بتونی با این كارا از زیر زبونم حرف بیرون بكشی.
-: فكر می كنی چرا؟
-: خیال كردی من كی ام؟ یه هالو؟
-: چی ازت كم می شه بالاش كوتاه بیای؟
-: بهتر نیست با من كنار بیای و پاتو بكشی كنار؟
-: تو می خوای منو تحریك كنی تا دست به یه عمل حساب شده بزنم. نه؟
-: می خوای بگی این منم كه تو رو وادار به اتخاذ یه تصمیم جدی علیه خودم می كنم؟ آره؟
-: نیت تو اینه كه مسوولیت همه ی اتفاقات رو بندازی گردن من. درست نمی گم؟
-: و تو هم می خوای هر جور شده از زیر بار این مسوولیت شونه خالی كنی. این طور نیست؟
-: و همین منو وادار می كنه علیه تو دست به یه عمل قهرآمیز بزنم.
-: تو حق داری حقو از آن خودت بدونی اما حق نداری حقّ ِحق داشتن دیگرانو هم از آن خودت بدونی و ضایعش كنی.
-: حتا اگه دیگران حق خودشون بدونن كه حقو تمام از آن خودشون بدونن؟
-: به عاقبتش فكر كردی؟
-: به عاقبتش یا به عاقبتت؟
-: به عاقبتت.
-: باكت نباشه.
-: پس جدا ً تصمیمت جدّی ئه؟
-: گمون كنم گمانه زنی ام در این مورد دقیق بوده.
-: پس از مرحله ی گمانه زنی به مرحله ی اتخاذ تصمیم هم صعود پیدا كردی؟
-: و از مرحله ی اتخاذ تصمیم به مرحله ی استحكام اراده.
-: ولابد از مرحله ی استحكام اراده به مرحله ی بررسی مواضع؟
-: و از مرحله ی بررسی مواضع به مرحله ی تدارك وسایل.
-: وپس از اون به مرحله ی تقسیم قوا.
-: و بعدش به مرحله ی انتخاب اصلح.
-: و در پی اون به مرحله ی تمركز نیروها.
-: و درادامه به تنش زدایی های درون سازمانی.
-: و تلطیف ناهمسانی ها.
-: و ممانعت از ایجاد جمود اندیشگی درسازمان خرد ورز.
-: و ایجاد تنوع در آرا.
-: و جلوگیری از از خود بیگانگی خودی های از خودبیگانه.
-: و كشف نقاط ضعف نیرو های خودی.
-: و همین طور پاشنه های آشیل نیروهای بیگانه.
-: و... فكر نمی كنی یه كم تند رفتیم؟
-: خیال نكنم به این شیوه بتونیم از مرحله ی اتخاذ تصمیم پامونو فراتر بذاریم.
-: من دیگه از این كه تو هیچ كاری نمی كنی، خسته شدم.
-: تو هم دیگه باید از این دست رو دست گذاشتن ها، دست بكشی.
-: یالاّ . بهت اخطار می كنم. هر چه زودتر دست به انجام یك عمل بزن و الاّ مجبور می شم دست به كار شم.
-: تو هم دیگه وقتشه پا شی و پایی رو كه می خوای از گلیم خودت درازتر كنی، كوتاش كنی.
-: تو هم باید دست از دست دست كردن بكشی و دستی بجنبونی.
- : پا به پای تو.
-: دست به دست هم.
-: دوست داری چه جوری دست به كار شم؟
-: و با چه وسیله ای ؟
-: و برای چه هدفی؟
-: هدف كه روشنه. برای ایجاد یك هدف مقدس.
-: وسیله ش هم مشخصه: طناب.
-: چاقو.
-: یا شاید گیوتین.
-: یا حتا گلوله.
-: یا موشك كروز.
-: یا هواپیمای ب 52
-: یا بمب اتمی
-: یا شاید هیدروژنی.
-: و به روش تبعید.
-: حبس.
-: طرد.
-: نفی.
-: حذف.
-: اما برای تحقق چه هدفی؟
-: چه هدفی؟
-: این كه بالاخره یه نفر دست به عمل بزنه.
-: و به اون یكی سلام كنه و بگه صبح به خیر.
-: و اون یكی با یه لبخند حقیقی از ته دل بگه روزتون به خیر حضرت آقا! امروز روز قشنگی ئه. مگه نه؟
-: و اون یكی بگه درسته. حق با شماست. فقط یه كم گرمه. باید مراقب خودمون باشیم گرما زده نشیم. و با یه حركت سر خداحافظی كنه بره.
-: و اون یكی هم در حالی كه روزنامه شو تو دستش لوله كرده باهاش خداحافظی كنه.
-: می گم ما كه این همه با هم تفاهم داریم ، پس چرا نمی تونیم مانع حركت همدیگه نشیم.
-: حق با توئه. چرا نباید بذاریم اون یكی آزادی عمل داشته باشه؟
-: پس حالا كه حق با منه بهتره بذاری من از این در نكبتی عبور كنم و خلاص شم.
-: درسته كه حق با توئه، اما تو باید یاد بگیری بعضی وقتا از حق خودت برای دیگران بگذری.
-: می دونستی؟ یكی از چیزهایی كه انسانو از حیوان متمایز می كنه چیه؟
-: ایثار و چه بهتر كه دیگران در حقت روا بدارند.
-: تو فكر نمی كنی بعد از این فداكاری دیگران درباره ت چه ها كه نمی گن؟
-: هالو. احمق. نفهم. بی شعور. آلت دست و....
-: و گاهی هم كه منافعشون اقتضا كنه : قهرمان. شریف. والا. جانباز. شهید.
-: پس چرا بلند نمی شی؟
-: بلند شم كه كوتاه بیام؟
-: فكر می كنی راه دیگه ای هم هست؟
-: این كه بلندت كنم كه كوتاه بیای.
-: و اگه من نخوام بلند شم و دوست داشته باشم بشینم؟
-: می گم چه طوره هر دو طرف بلند شیم و كوتاه بیایم؟
-: هردو با هم؟
-: بله هردو با هم.
-: ولی در اون صورت هم كه چیزی تغییر نمی كنه. هر دو رو درروی هم می مونیم.
-: می دونی تو علم فلسفه به این كاری كه ما الان داریم می كنیم چی می گن؟
-: تو بازی بچه ها بهش می گن: بازی مرغ و تخم و مرغ . حالا اگه گفتی اول مرغ بود یا تخم مرغ؟
-: اگه تو از حقت نگذری اونوقت من مجبور می شم تا ابد اینجا بمونم و نذارم تو پاتو بذاری اینور.
-: تو چه جوری دلت می یاد یه انسانو قربانی خودخواهی خودت كنی ومجبورش كنی به خاطر حضور تو تا ابد پشت این در بایسته تا مبادا تو پاتو بذاری اینور؟
-: تو مثل این كه درك نمی كنی؟ من می خوام تو رو آزاد كنم.
-: و تاوانی كه برای آزادیم می دم چیه؟ آزادی تو؟ كه به معنی مرگ آزادی منه؟
-: مگه تو نمی خوای آزاد شی؟
-: می خوام كه آزادانه تصمیم بگیرم كه آزاد شم یا نشم.
-: آزاد نشی كه همین جا پشت این در بمونی و بپوسی؟
-: آزاد نشم كه دیگرانو آزاد كنم.
-: خب چرا این كارو در حق من نمی كنی؟
-: چون تو آزادی رو فقط برای خودت می خوای.
-: كی گفته؟ من بر عكس تو می خوام آزاد شم كه دیگرانو آزاد كنم.
-: دیگران یعنی كی؟
-: یعنی انسان ها.
-: و انسان یعنی كی؟
-: انسان یعنی.... یعنی .... یعنی یكی مثل تو.
-: پس راهی نیست. پشت این درهای بسته گیریم.
سكوت