(برای پنج برخوان)
مهدی فتوحی
(خیل یلان و پهلوانان، درمانده و یخ زده در برف، در تكاپوی یافتن سرپناهی از طوفان و در کشاکش پیاپی برای گرم و زنده نگاه داشتن خود):
یاران! گاه زیستن مرگ سرد فرا رسیده است.
خوشترآن كه با واگویی رازهای گرم مگو، خویش را دمی بیش از دام مرگ دور نگاه داریم.
گاه تباهی ما فرا رسیده است،
زمان مرگ پیشینه ی ما ، پیشه ی ما و اندیشه هایمان.
گاه درویدن آنچه كِشتیم از تخم ناباروری .
اندك اندك خواب سرد مرگ بر ما چیره می شود
و ما آگهیم بر این تلاش بیهوده.
و دیر انجام ساختن این تباهی را، خوشتر كه به هُرم گفتار ِدرگلو ماسیده ، خویش را چندی گرم كنیم به سخن سازی.
تا تخم سخن در بهار باروری خِرد باری دهد نیكو.
و كه می گوید این فرجامنامه ی ما نیست.
فرجامنامه ی نانوشته ی آن دسته كه در كولاك اساطیر گم شدند
و هیچ كس زان پس ردی از ایشان نیافت.
سنگنبشته ی بر برف نگاشته ای كه می توانش خواند، اما به چشم خیال.
كه انبوه كولاكش به كرشمه ی باد از هستی پوك برف ها می زداید
و می پوشاند به انباشتگی لحظه های گذران .
نه چنانچون مادرانی كه كودكان را به واگویی داستان به خواب می سپارند، كه ما بر آنیم تا با داستان، خویش را از خواب یخ زدگی وارهانیم ،
تا پوست هستی مان بتركد
و مغز جوانه زند
كه ما حقیقت داستانهای خواب آور مادران خویشیم
كه بیداری نخستین از آن می تراود.
باری این لحظه های فراموش شده را اگر به بینایی توانگریید با ما به جستجوی راه گریز از كولاك بر خیزید
و اگر توان شنیدن دارید با درایی پاسخ گویید
تا گم نكردن یكدیگر در توفان را به همنوایی صلایی دهیم ،
درهیاهویی كه باد و برف در همه جا برپا كرده اند،
در فصل یخ زدگی.
که همین هم آوایی ست چاره ی بی صدایی ما.
وای بر ما!
وای بر شما! ای آب و گیاهان!
كه هستی ما نیستی شما شده ست.
نپذیرفتن فرزندان، پدران خویش را.
واپس زدن ماهیان، آب ها را.
نا خواستن گیاهان، خاك پذیرنده را.
كه ما از پس شكوفایی خویش ریشه سوزاندیم
وساقه بریدیم .
و كندیم.
وتباه كردیم و ویران.
و كشتیم و كشته شدیم و ویلان.
بی كه بدانیم چرا
و كه را؟
ای به اندامان كه از پس سده ها بر ما می نگرید!
به كرده ی ما
بدین هرزه پویی ها، باور داشته باشید و دروغش مپندارید.
ببینید وبیندیشید كه چرا هماره چنین است ؟
و چنین بوده است؟
كه از خیل گروهی یكدست و هماهنگ، یكی می رهد و بار این همه ویرانی را می سپارد بر شانه های دیگران.
آن سانی كه كیخسرو رفت به آسمان.
پاکیزه
سپنت
و بی آلایش
از پس آن همه خونریزی و جنگ
كه حضور وی اش باعث بود.
گروهی باز می گردند.
چنانچون رستم و گودرز و زال
پی گرفتن روند این جوی خون را
و دسته ای در راه می مانند.
آن گونه كه ما.
بیژن. دلباخته ای خاكی كه تاریكنای دل به مهر شمع چگل روشن كرد و به پادافره این كار، تن به چاه صبر سپرد تا پهلوانی رهایی بخش، از چاه شكیبش برهاند و رهاننده اینک کجاست؟
گیو. تنها بازمانده از خیل هفتاد پسر گودرز. آن كه مرگ را هماره در سایه ی خود زیست و مرگ پدر بود نیز و یابنده ی یل- خدا و ناتوان از رهانیدن پور ناتوان.
فریبرز. كه حلقه ی ارتباط خانواده بود با شاه - خدا. برادر ِ پدر، كه هستی اش نیستی خدایی شاه بود.
توس . كه سركرده ی گروهی بود كه دست به خون پاکیزه ای آلوده بودند كه خود برادر سپنتا بود و پسر سپنتا و از تبار شاهان
و گستهم. آن كه نماد زخم بود در تنی كه سپاه پیروز نام داشت و رهواری ِ شاهانه را چموشی می كرد
و تو ای فرشته ی داد!
كی بر بلندای افق راست خواهی ایستاد؟
که ما آدمی وارگی خدایان را دستاویزی بودیم.
آری.آن كه را رَسته، نامی نیكو ست. كنده شده در خارای حافظه،
روان بر زبان.
آنكو بازگشته را بهره ها از سفره ی گیتی .
بهره ای آمیخته به رنج شكیب و زخم
كه به پادافره همانش مردمان در خاطره جاوید می كنند.
وبه اوراد می خوانند.
و بهره ی ما در ره ماندگان چیست؟
وینك نقل حقیقی درماندگان .
وینک سنگنبشته ی کنده بر یخ و برف
از آنان که هماره پیروزی دگران را در دل سنگ ها نقر می کردند.
بیگانگان به نام ونان و زمان.
كه در دلبستگی راه را وارونه پیمودند.
آنان كه فرمانبردارانند.
آنان كه راه به سوی تباهی دارند.
كه گذر به آسمان ها در توانشان نیست.
كه اهل زمین اند.
خاكیانی كه باد بر كف، بر اسبانی آتشین یال می تازند به سوی آب های روان
و كه می داند كه ما كیانیم؟
كه آن دو گروه را ما هماره درسایه زیستیم.
به سان نهالی در سایه ی سرو كاشمر.
كه ابَرمردان راهبر بودیم مردمان را .
نه زان گروه شكیبای دوم
كه رنج شان پیشانی نوشت بود
كه مردمان را هماره سر بودیم
و نه زان گروه سپنتای نخست
كه ما را می گفتند:
( به تقلید صدای شاهانه)
مااز دیرباز نژاده بوده ایم واز دیرباز دودمان ما شاهی بوده است؛
و دست خویش را از خون به آبهای پاک می شستند
تا به بركت چرك دستانشان كشتزار ها بارورتر شوند و چشمه ها جوشان
سران بزرگ و پر خِرد تنان كاهل و فربه را.
نوچه گان یلانی زیور تاریخ .
همسفرگان شیردلانی همه امید.
همه وفاداری و اراده
كه ترجیع بند گفتارشان این بود:
( با تقلید حركات و صدای ایشان)
اینك بروید وسپاه آنان را كه خود را ارتش من نمی دانند فرو شكنید.
انبوه زیردستان آنانی كه گیتی از ایشان جز شماری اندك در خاطره جاوید نكرده. سربازان آن پیروزمندان
كه هستی شان همسان بود با هستی گرز و عمود و تیر وسنان
یاوران آن سرافرازان كه گفته های ایشان را به كرده مبدل می ساختند.
بردگان آن تاریخ سازان
كه آنی شیروار زیستن را به سالیان دراز زندگانی گوسفندوار برتری می دهند . چاكران آنان كه هماره سر بلند می زیند.
همالان آن قهرمانان كه داستانها به نام آنان واقعیت می یابد
و واقعیت با حضورشان افسانه می شود
و نامشان در دفاتر نوشته.
سپر آنان كه تیر در پیكرشان نمی گیرد.
جانبازان آن گروه پرخاشخركه مرگ را به زانو درمی آورند.
یاورانی كه هیچ كس شان یاور نبوده جز خِرد.
یاورانی خُرد ونادیدنی كه جز به نام آن بزرگواران نمی توانشان به یاد آورد.
همچو سبزه های رُسته در پای درختان كه سنگلاخ پای درخت را به خاكی لطیف بدل می كنند تا سایه گاه درخت دلپذیرتر شود گذرنده را.
یا همچوكرم هایی كه خاك را به حضور لزج خویش پر منفذ می سازند و سرشار از هوا، تا ریشه دمی نفس تازه كند.
و ما خاطره های ازلی شمایانیم. آری .
شما را كه در آینده می زی اید .
شمایی كه ایشانتان یكپارچه كردند تا یگانه بیندیشید
و ازهر سو خاكسترپرتابی سوزان از دل سنگ های مذاب برسرمی بارد
و درختان به آنی پژمرده می شوند وهمچون برگی خشك مچاله
و دریای گدازه از آسمان فرو می بارد
و تن ، خون عرق می كند
و پوست می شكافد
و زخم دهان باز می كند به قهقهه و بافت های سالم را فرو می بلعد به ولع
و آب جز از جوی دیده روان نیست
و خارشی جانسوز تن را می انبارد
و در رگها به جای خون، گدازه روان می گردد
و هوا سنگین از خاكستر و آكنده از سرب می شود
و خفه گی در گلو می آماسد
و دیدگان قیر گداخته می گریند
و زمین در خواب خویش گرده عوض می كند
و دریاهای سوزنده در جوش وخروش زمین بر می آشوبند وسیلی به گونه ی خاك می زنند
و خورشیدِ برآماسیده منفجر شده ، گیهان را در خویش می كشد ،
آری شما را خوشتر اگر ما را به داوری بنشینید.
آری. شما كه ستمكارید و شما كه ستمكش.
كه از قلب دوزخ سخن می گویید آن سان كه ما
دوزخی كه مایش نخستین هیمه بوده ایم بر آتش
و نگاهتان دادگرانه ست
كه ستم در شما خلوصی پدید آورده از جنس بینایی.
آری ما زمان را به سخره گرفتیم
و زمان كه معنای دیگرمرگ بود، ما را به تجربه نشست
و اینهمه نشانه ی آزمندی ماست تاریخ را.
كه خویش را در قواره ی مام طبیعت نمی پسندیدیم
وتاریخ ،خاطره ی كامیابی و نا كامی ماست خاك را و آب را
كه در شما بدینسان دهشتناك بارور شده ست
دمی كه گاوآهن را فروفكنده و از تیغه ی تیزش سلاح آفریدیم.
تا كه آدمی را دیگر رهایی از برادر خویش ممكن نباشد
و زندگی را نیز،
آری مایش اینگونه پروردیم
و مام طبیعت را بیشتر از پیش آزردیم
مادری كه هرآینه به دست و خنجر فرزند مثله می شود.
و فرزند در خواب خرگوشی خود، به نشخوار خاطره تاریخ را سر می برد
كه بیهوده بزرگش می دارد
و ارج می نهد
واكنون را با تمام بارآوری های دشوارش و دلیری ها به هیچ می گیرد
تا بدان زمان كه اكنون همچو نانی در سفره بیات شود.
پس آن گاه لب به این خوراك آلوده می آلاید.
كه او را خوراك تازه تنفّر زاست.
كه كهنه گراست
و نوشابه اش چون شراب نوشین هر چه كهنه تر گواراتر
و شراب مردافكنش یل - خدا.
( در قالب یل- خدا)
- كیست كه مرا با نوشابه ای قدسی بستاید تا بدو دارایی و فرزند ببخشم؟
و او در آغاز به مردی نورسیده می ماند كه نخستین خیش را بر كشتزار می نهد
و مردمانش می گویند:
( ورد گونه)
این اوست كه آب ها به بركت حضورش فرو می بارند
- كیست كه مرا با نوشابه ی قدسی بستاید تا بدو باروری گلّه ها را هدیه كنم؟
و او دیگر به ورزامردی بدل شده از جنس سنگ كه تیرش به تن نمی گیرد و نگهبان كشتزاران است از گرازان و حافظ دام از گرگ ها
( ورد گونه)
این اوست كه خاك را به یمن وجودش بارور می سازد
- كیست كه مرا با نوشابه ی قدسی بستاید تا اسبان تكاور و جنگاوران دلیرش دهم؟
و او دیگر بدل به اسپی شده ست با زین و ستام زرین كه بوی خونش به وجد می آرد و با بال بادها سر به ابر ها می ساید و گرز بر سر اهریمن خشكسالی می كوبد
- این اوست كه باد ها را می جنباند و ابر ها را می باراند.
آیا دادگری نیست تا بگوید فرزندان تاریخ، این سركردگان معصوم آتشین جامه را هماره دستیارانی بوده است؟
آدمیانی از آب و خاك و آتش و باد
كه طبیعت از ایشان شكل می گرفت؟
آنانی كه تغییر ناپذیران را باورپذیرمی ساختند به ناتوانی خویش.
در آن تاریخ صفر.
در آن آغازین زمان فرسودگی.
آن حال گذران
و نه این گذشته ی ایستا،
آری. ما آدمیانی بودیم كوچك و خرد كه خوردن می دانستیم و خون ریختن.
كه از دد و دام آموخته بودیم كه یا باید چرید یا درید.
خانه ی ما مركز گیتی بود
پیشه ی ما شبانی و كِشت
و جهان بر گِرد محور ما می گشت
كه نمی دانستیم گیتی اینقدر كوچك است و خرد
و مردمان این اندازه به یكدیگرماننده.
جهان مركز كاینات بود در دیده ی ما
و آدمی بازیچه ی خدایانی كه بركت خاك ها بودند .
خدایانی كه پیشینیان در خاطرات پیشینیان خویش دیده بودندشان.
كه در آن دوره ی نادانی اگر سنگی را به قدرت بازو از راهی كنار می زدی، خاطره ات در ذهن آیندگان كوهی را می شكافت
و گر ماری را به ضربه ی سنگی می افكندی اژدهاكش ات می خواندند و به كسوت خدایی نایل می آمدی.
كه خیال در طبیعت جایی نداشت
و ما خیال آفرینان بودیم
مردمانی خُرد كه جهان بر دوششان راست ایستاد.
كه خدایان بر دوش ما خدا شدند و ایزدان، اساطیر.
كه ایشان نیز مردمانی بودند از خُردی به خدایی رسیده كه تاریخشان اسطوره كردبه فّره ایزدی.
و به راستی چه بود این فرّه،
این نوشابه ی قدسی،
كه خاك را به افلاك فراز می برد،
جز نادانی مردمان؟
و خیال پروری آدمیان؟
كه جهان یكسره جهل بود وجنون.
یكسره آفند و پدآفند
از دشمنان و به دشمنان
برای ربودن دسترنج دیگران
و افزون بخشی به دارایی خویشتنان.
پس یكی برخاست
و فسوسا که در این گستره هماره یکی باید که برخیزد؛
آن كه یگانه بود در قدرت
آن كه بردباری نمی توانست این دستبرد را
آن که ساده گذر نمی توانست کرد ازکنار این زد و خورد ،
و ما در سایه ی او یكپارچه شدیم
كه شاه بود،
كه خدا بود.
سر بود پیكر را و چشم، كشور را.
و ما ؟
همپیاله ی این خرده اسطوره ها
تا خلوت افسانه گونشان را از تنهایی بپالاییم .
( به نجوا )
ستایم و خوانم هرمزدِ رایومند ِ فرهمند و امشاسپندان را
دادار همه دام و دهش و مینو و گیتی
آن فر دهنده که تو را فراز آفرید......
كه ما را توان فرمانبرداری بود و پرستاری
و ایشان را نه.
( به نجوا)
کسی که به تو دروغ نگوید پس او را تیز اسپی دهی
و او را راه نمایی
راه ویژه به بهشت.....
و ما را همین گزینش خیال انگیز از زیستن پست رهانید
از كار كشت .
از بزنگاهی كه یكسویش طبیعت بود و دیگر سویش تاریخ.
و ما را توان بردباری این گزینش ِگاه درست و گاه نا درست بود و ایشان را نه.
آری ما بودیم كه مردمان را به اساطیر ره نمودیم
وهماره بوده اند آدمیانی كه بر چهره ی اسطوره بُركه ای از زمان خویش بزنند تا وی را لباس كهنه، نو شود.
( به نجوا)
تو تخمه ی مردمان را در گیتی آراسته کنی.....
- هر كس به قدر توانش.
....تویی از تیزان تیزتر....
- یكی به افزودن نعره ای.
....و از رادان رادترین....
- یكی به آزمودن گریه ای.
.... واز تکاوران تکاورترین....
- یكی با الصاق اندیشه ای به مثابه زیور
.... و از نیرومندان نیرومندترین....
و یكی با حذف نقطه ی ضعفی پیرایه گون.
.... و رمه آفرین و جان آفرین....
و ما بودیم كه ایشان را بدین كار دستلاف دادیم
و یل- خدایان را به جایگاه خداییشان برنشاندیم
واین گونه راه بر ایشان هموار شد.
كه به تاخت می رفتند به سوی خدایی.
با سرعت نادانی.
كه مردمشان هر لحظه دور از دست تر می ساختند به افسانه پردازی .
كه نسلانسل بزرگ می داشتند مردگان را
و بزرگتر و بزرگتر زان حدّی كه نقد را مجال ورود به حریم مقدّسشان باشد.
پس رفتند و رفتند آن نیمه خدایان
و بردیم و بردیمشان
تا بدان جایی كه ضعف هاشان یك به یك به قوت بدل شد.
و شدند خدایان.
پس آن گاه نظر به فرو دست خویش افكندند.
به نزدیكان.
به آن دسته كه زینت نیافته بودند به فرّه ی ایزدی.
به ما كه تجسّد ضعفهاشان بودیم.
به ما كه مرگ ایشان را تجسّم می بخشیدیم.
آزمندیشان را،
جاه جویی شان را،
كینه ورزی شان را ،
وخودپرستی شان را.
پس از هستی ما بارویی ساختند جاودانگی خویش را ،
كه ما را پیشمرگ خود می خواستند و بندگان،
و ما را پرستار می خواندند وبردگان.
كه كاغذ حضور ایشان به رنگ هستی ما پررنگ می شد.
كه ما پوست بودیم و پیكره روانی را كه ایشان بودند
كه كشت و كار نظام می طلبید ونظام، ستم.
و این داستان خط به خط نوشته شد.
هر لحظه به نیازی و تدبیری....
( با تبختر بسیار)
زدیم و کشتیم و سوزاندیم و این همه شهر و شهریاران و والیان همگی برای ما به باج و بندگی ایستادند و شهرها و آنچه در فراز و فرود شهرها بود همه را گرفتیم. تنها در این نبرد از دژ دشمنان کهندژ و شارستان ِ مرکزین را تا ربض به سمضربه ی اسپان تکاور کوفتیم .....
آن سان كه این نظم، خرده خرده سامان یافت
و ما گروهاگروه و دستادست دل به نظم تازه سپردیم
پس ما را قالبی مهیا گردید تا در شان خدایان خویش بُویم.
كه حریم مقدس خدایان رخصت بارعام نمی داد.
پس از خاصان شدیم .
خاصانی توانگر در سایه ی شاه- خدا
و اندك اندك آدابی تدارك دیدیم خاص خویش ،
كه نه از خدایان بود ونه از مردمان.
نه با خاك وكار آشنا
و نه به آسمان وآب نزدیك،
كه ما را نیز از خِرد بهره ها بود.
و فریفتن می دانستیم
و ستمكاری آموخته بودیم
و چون خدا نمی توانستیم بود
و كاینات را نمی توانستیم آفرید كه در حیطه ی قدرتمان نبود
و چون همالان خدایان بودیم و از راز كشت و آفرینش آگاه ،
پس دست به آفرینش اندیشه زدیم
كه ما را پایگاهی بود در خور و شایان از خرد،
كه آداب جمعی می دانستیم
و سخن گفتن
و نوشتن
و آرایش
و پیرایش
و تناسب
و سنجش
و پرهیز
و تدارك
و تدبیر
و چیدمان
و قیاس
و آن چه شمایش فرهنگ می خوانید.
پس رقابتی تنگ درگرفت رسیدن به جایگاهی والاتر خدای را
و سخن چینی زاده شد
و بدگویی
و ستایش
ولافزنی
و کنکاش
و چون این همه راست شدند، آنگاه ایشان،
خدایان،
ما را مرده طلبیدند
كه دانششان كامل شده بود از آیین شهریاری
و تاب اندیشه وران را نمی توانستند آورد
ایشان
آن بزرگ اسطوره ها .
و نیز شما كه از پس ما می آمدید
كه ما خطاكاران را كه در قامت اندیشه های شما بودیم
نمی پسندیدید.
كه ما را قهرمان می خواستید
و قهرمان را مرده
و ما نبودیم.
و كه می گوید كه ما نبودیم ؟
بودیم
اما در حد توان یك آدمی
با تمامی ضعف هایش
و ناتوانی ها.
كه رشته ی نخ های هدایت این جنغولهای هول آورعروسكین را ما
كوتوله آدمیان مسوولیت پذیر
در دست داشتیم
که اندیشه ی خداشدن گروهی مان را
جذام فراموشی از درون پوسانده بود
و شما قهرمان می طلبیدید
بی زوال
و شما قهرمان می طلبیدید
بی نقص
وشما قهرمان می طلبیدید
بی شكست
که خود رویای ما بود تن خاکی مان را
و آن قهرمان برای قهرمانی خویش قربانی،
تا صلابت خویش را در ضعف او جاودانه كند.
و خود را از هرآنگونه ناتوانی تطهیر.
كه شما مردمان با ناموزونی اندیشه هایتان،
با نایكدستی آرزوهاتان
هماره ایشان را می طلبیدید
و ما را نه؛ که خدایانی بودیم ناشکفته.
كه خویش را بزرگتر از توانمندیتان می پنداشتید
و در خیالتان
در آن آرمانشهر رویایی،
آدمیان ساده را توان ورود نبود
كه می خواستید ضعف های خویش را پس پشت حضور آن معصوم از خطا پنهان كنید
آن که از خدازیستی جز نگاه از فراز بهره ای نبرده است.
وهمین جا بود كه نطفه ی فرّه ی ایزدی بسته شد.
آن نوشابه ی قدسی
چراكه از كشوری به كشور دیگر
واز قلمروی به قلمرو دیگر
جز به یاری ایزدان و فرّه ی ایزدی نمی توان رفت.
وخدایان آگاه شدند بر این دقیقه
كه شما پشتیبان می طلبید
و معصوم
و شهید
و قربانی
و قهرمان.
پس به هیات یك قهرمان،
یك قربانی
یك منجی
ظاهر شدند
با بُرکه ای از چهره ی او بر رخ
با دشنه ای تیز از شعار بر لب
و لقلقه ای از آرزویی گنگ بر زبان....
... ما که به بخشش اهورامزدا شاه شدیم، سرزمین های بسیار دیگری را خواستیم و بسیارنام و نیوی کردیم و اینجا ننوشتیم. اما چند از کرده ها را فرمان دادیم نوشتن تا کسی که از پس ما خواهد آمد این نیکنامی و نیوی و خداوندگاری ما را بشناسد....
و از این رهگذر بود كه دروغ زاده شد
و خرافات
و ریا و
آرزوهای نایاب.
كه دیگر شما به بیكرانگی آرزو آگه شده بودید
و خیالتان بر نا یافتنی ها مایل شده بود.
و ایشان شده بودند زبان انگاره های خفته تان.
و به تدریج، اندیشه های شما.
اندیشیدن تان
زبان شما
گفتن تان
رفتار شما
و آرمان شما.
شدند نماد دادگری،
دادگستری،
نماد آزادی.
نماد آزادگی
كه دادگری دیگرمعنای شاه یافته بود
و شاه، خدا
و آزادی معنای اطاعت
و فرمابرداری، دلیلی بر زندگی.
و او را اندیشه ای انسانی در سر بود،
كه می خواست تا این اندیشه را در سر شما مردمان پیوسته زنده نگاه دارد
و چون خود را از شما نمی دانست،
كه فراتراز شما می دانست،
نه آن گونه كه ما از شما و در اندازه ی شما،
پس شما را فریفت.
او شما را با مرگ ما فریفت.
و عروج خویش به آسمان
كه ما می بایست تجسم مرگ خاكی او باشیم برای گذرش به آسمانها.
كه او می بایست ناپدید می شد
تا پیكر خاكی اش شما را به این گمان رهنمون نشود كه او نیز چون شما بر این گستره مرگ را آزموده است
پس به آسمان پر كشید
به جایی كه او خود پیشتراز اینها برای خویش ساخته بود
در ذهن شما.
و از این روست كه شما مردمان او را می پرستید
و ما را نه؟
او را كه خویش را برتر از شما می پنداشت
و حضورش فسخ مفهوم برابری بود،
و ما را اشتباه در همین بود
که خدایانتان را به دست خویش کفن کرده بودیم
و آنگاه خویش را در بزنگاهان گونه گون به مفهوم خدایی نزدیکتر می كردیم
واین با تصوری كه شما مردم از ما در سر داشتید نمی خواند.
ولی ایشان خویش را بر خنگ آرزوهای شما نشانده بودند
و بی تغییری دور ودورتر می تاختند
كه اندیشه های فرو مرده ی شما را جان می بخشیدند.
اندیشه های ایستا
بی تغییر
و جاوید
خدایانتان را می گوییم
كه رو به سوی رشد داشتند وكمال
و از این روست كه ما محكوم به مرگیم
و قربانیان قهرمانی اسطوره های خویش.
و دیگران نیز ،
همانانی كه بازگشتند
وراه به سوی حیات رنجبار را برگزیدند.
كه ما مرگ قهرمانی خود بودیم
كه می خواستیم ساده بمانیم و پیچیده بیندیشیم .
و مرگ قهرمان آن دمی است كه زندگانی معمول را بر خدای وار زیستن برتری دهد.
و مرگ ما این گونه آغازید
با خوردن به قدر دیگر آدمیان.
خوابیدن.
زادن و زاده شدن.
و بارامانت مسوولیت و خلاقیت را بر دوش خویش بردن
باری را كه آسمانش نتوانست كشید
و ما از رتبت همپیالگی خدایان به مرتبه ی مردمی ،
به مرحله ی آدمی سقوط كردیم
كه فرّه ی ایزدی
چون جمشید از ما گریخته بود.
آری ما آدمی وار زاده شدیم.
خدای گونه نگریستیم
و آدمی وار مردیم.
( بانگ فرو لغزیدن هولناك" بهمن" همه را می تاراند. همه یكباره با فریاد می گریزند. هریك به سویی. و با حركات خویش كه حاكی از درماندگیشان به زیر برف است، كمك می طلبند. هیابانگ بهمن اندك اندك با بانگ سمضربه و چكاچك تیغ ها و شیهه ی اسبان و نعره ی آدمیان جایگزین می شود.)
خرداد ماه 1384