تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

شاهد

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

در زمینه ی تماما سفید صحنه ی نمایش ( کف صحنه و دیوارهای جانبی و انتهایی ) یک بازیگر سراپاسفید پوش با صورت و گل و گردن و کلاه و دستکش و کفش و جوراب  و با چشمان و پلکهایی بسته و سفید رنگ ، رو به تماشاگر ایستاده. با یک موسیقی ملایم  به ناگاه چشم می گشاید و با چشمهای دریده از وحشت به اطراف می نگرد. صحنه باید طوری نورپردازی شود که ما فقط بتوانیم سیاهی دو چشمان او را ببینیم. با وحشت به همه طرف می نگرد و به ناگاه دو دست را پیش چشم می گیرد و دهان می گشاید و با ضجه و ناله ی آمیخته به گریه خطاب به ما می گوید:

بازیگر: من وظیفه ی کثیف خودمو انجام دادم.  IO HO FATTO IL MIO SPORCO DOVERE, YO HICE MI DEBER SUCIO. I DID MY DIRTY DUTY.

با سوز جگر چند بار این واژگان را به همه ی زبانهای دنیا تکرار می کند و اشک می ریزد. دو دست سرخ رنگ پیش می آیند و از پشت دستان پیش چشم گرفته ی او دو لنز سفید رنگ در چشمان او کار می گذارند. او که اندکی آرامش یافته، دستانش را فرو می افکند و با چشمانی سفید به ما می نگرد و قهقهه ای عصبی چون دیوانگان می زند. ما فقط دهان به خنده گشاده ی او را می بینیم بر صحنه ی تماما سفید .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مراسم تقدیر

( یک مونولوگ )

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

شخصیت ها:

 

شهردار

تصویر هنرمند نامی

 

یک تریبون با یک بلند گو روی صحنه نهاده شده. شهردار در میان هلهله ی شادی حضار فرضی به روی صحنه می آید و پشت تریبون قرار می گیرد. پشت او روی دیوار انتهایی صحنه تصویر تمام قدی از هنرمند نامی قرار گرفته گه دارد به ما لبخند می زند.

در زمینه ی صدای تشویق حضار شهردار سخن خویش را می آغازد.

شهردار: حضار محترم! بزرگان شهر! عالیجنابان و همشهریان گرامی! ما در این روز فرخنده اینجا گرد آمده ایم تا به مناسبت زادروز هنرمندی که وجود ذی جودش افتخار جاودان برای شهر ما به ارمغان آورده ، شادمانی کنیم  و مراتب سپاسمون رو در قالب یک هدیه ی ناچیز بهش ابراز کنیم. امروز نه تنها یک جشن زادروز ساده که همایش نکوداشت ماست از مردی که دردهای ما رو در قالب هنری ماندگار به تصویر کشیده. رنج های ما رو ملبس کرده به لباس واژه و آینه ای ساخته از نور و حس و حرکت تا ما بتونیم نقص ها و کژی های خودمونو درش بهتر ببینیم و عبرت بگیریم و با بهره گیری از اون در اصلاح خودمون بکوشیم. ما اینجا جمع شده ایم که به این انسان والا بگیم که ای دوست! ای همسایه! ای همشهری! ما قدردان و سپاسگزار توایم. ( تشویق شدید حضار )  ما قدر زحمت های تو رو می دونیم . تو ما رو به ما شناسوندی. تو پلیدی های درون ما رو به رخ ما کشیدی و دمل های چرکی روانمونو ترکوندی تا ما ببینیم و بترسیم و عبرت بگیریم و دوری کنیم از ارتکاب به خطا ها و با هنر تو به پالایش برسیم. تو ما رو از پلشتی های پیرامونمون حذر دادی. راه و چاه رو نشونمون دادی و چراغی پیش رومون گرفتی که در شب تاریک راهمونو گم نکنیم . تو پیامبرانه  ما رو تبشیر و انذار کردی . چنانچه خداوند بزرگ می فرمایند  مبشرا ً و نذیرا ..... و این مقام کمی نیست.  تو هم ما رو بیم دادی و هم بشارت. بیم از ابتلا و بشارت به اعتلا؛ و ما حالا به تو می گوییم : ای بزرگوار! ای پیر !  ای راهنما ! ما مدیون تو ایم.( تشویق شدید حضار ) گمون می کنم تک تک این حضار با من در این زمینه هعم عقیده باشن. این رو از کف زدن های پرقدرتشون می شه تشخیص داد که به احترام تو چنان دو دست رو بر هم می کوبند که طنینش تا روستاهای اطراف هم می رسه. زبان من از بیان این همه احساس خالص و عاشقانه قاصره. تو خودت از چشم این مردم شدت احترام و محبتشونو بخون. تو که در خوندن ضمیر ناخودآگاه دیگران ید طولایی داری و آثار تو شاهدی اند بر این مدعا. خودت از چشمهاشون بخون که با چه عشقی امشب اینجا اومدن تا حضور تو رو گرامی بدارن. این مردم امشب  نیومده ن تا در مضرات سیگار و اعتیاد یا درباره ی معضلات اجتماعی دیگه صحبت کنن. بلکه اومدن اینجا تا به تو بگن ما بسیار خوشبختیم که در زمانه ای زیسته ایم که تو در آن زیسته ای. در شهری پرورش یافته ایم که تو در آن زاده شده ای. در مدرسه ای درس خوانده ایم که تو در آن درس خوانده ای. در کوچه هایی عاشق و بالغ شده ایم که تو در آن ها قدم زده ای و نفس کشیده ای  و در آثارت توصیف و تصویرشون کرده ای. من امشب به نمایندگی از تمامی اهالی این شهر، از پیر و جوون و خرد و کلون آمده ام تا زبان تشکر جمع باشم از تو که زبان ناگفته های مایی. ( صدای تشویق حضار ) من به عنوان نماینده ی قاطبه ی شهروندان این شهر مفتخرم که در این شب گرامی و فرخنده یک یادگاری بسیار ناچیز به تو تقدیم کنم که نشانه ای باشه از مراتب ارادت ما به تو. ما شهروندان این شهر همگی با هم تصمیم گرفته ایم تا در قبال هدیه های معنوی تو به ما ، هدیه ی معنوی  ناچیزی نثار تو بکنیم. . خوشبختانه هنر تو تو رو از مادیات بی نیاز کرده. هرچند مادیات زندگی پشیزی برای تو ارزش نداره و زندگی تو یکسره وقف معنویاته ولی ما  بر آن شده ایم تا  به رسم امتنان  قبری در قطعه ی هنرمندان گورستان شهر به تو اختصاص بدهیم.( صدای تشویق شدید و بی وقفه ی حضار ). امیدوارم در این خانه تا ابدالآباد در آرامش به سر ببری و حضورت رونق جاودان شهر ما باشه. حال از جانب اهالی این شهر با تمام ارادتم به تو می گویم. ای مرشد! ای قافله سالار ! خانه ی  ابدیت مبارک باد. به افتخار هنرمند نامی شهرمون! ( در میان تشویق بی وقفه ی حضار با تعظیم و احترام به هنرمند فرضی از صحنه خارج می شود.)

پایان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 4:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

برای مهران مدیری

 

مردی کت و شلوار پوشیده و جلیقه بر تن با چمدانی در دست از کوره راهی می گذرد. به مرد کشاورزی بر می خورد که مشغول کار کشاورزی است.

مرد کت شلوار پوشیده: بابا جان! سلام. راه  روستای " همه جا "  همینه؟

کشاورز: شما؟

مرد کت شلوار پوشیده: من بخشدار  " همه جا " هستم.

کشاورز ( دست و پا گم کرده ):   Nice to meet you, I’m very glad to see you, sir! Welcome,

 

نکته : طی سفری که با دوستان به شهرستانک رفته بودیم، فهمیدم روستایی به نام " همه جا " در جاده ی چالوس است که تابلوی آن را هم که در کنار جاده نصب شده بود، با رنگ سیاه و آتش ترقه  متلاشی کرده بودند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

چند دقیقه پیش از......

نوشته ی مهدی فتوحی

 

( جوانی بر بالای آسمانخراشی نشسته و می خواهد خود را پایین بیندازد. فرشته ای بر او ظاهر می شود.)

فرشته: می خوای خودتو بکشی؟

جوان: می خوام پرواز کنم.

فرشته: بدون بال؟

جوان: آره.

فرشته: مگه بی بال هم می شه پرواز کرد؟

جوان: هه ....چی فکر کردی؟

فرشته: غیر ممکنه.

جوان: امتحانش مجانی ئه.

فرشته: می شه به من هم یاد بدی؟

جوان: تو که خودت بال داری .... دیگه پرواز بدون بالو می خوای چی کار ؟

فرشته: آخه واسه م عجیبه.... نمی تونم بپذیرم یکی بدون بال بتونه پرواز کنه. به نظرم یه تجربه ی تازه می یاد.

جوان: نمی دونستم فرشته ها هم اهل تجربه کردنن.

فرشته: حتا اگه اهل تجربه کردن هم نباشی واسه ت پرسش برانگیز می شه که یه نفر چه جوری بدون بال می تونه پرواز کنه.

جوان: تو هم اگه بال و پرتو چیده بودن، یاد می گرفتی چه جوری بی بال و پر پرواز کنی...

فرشته: مگه بال و پر تو رو چیدن؟

جوان: آره.

فرشته: کی؟ کجا ؟ کِی؟

جوان:از همون وقت که خدا تنهام گذاشت.... از همون وقتی که پدر و مادرم به من یاد دادن بدون کمک اونا تاتی تاتی کنان راه برم.... هر کسی تا تونسته پشتمو خالی کرده و یه پر از بالهامو چیده... تا این که می بینی دیگه بال و پری برام نمونده. فقط مونده برام حسرت پرواز .

فرشته: پس تو قبلاً بال و پر داشتی؟

جوان: کسی چه می دونه؟

فرشته: پس از همون وقت پرواز رو یادگرفتی ؟

جوان: پروازی که آگاهانه باشه نه. من تجربه ی پرواز ناآگاهانه داشته م.

فرشته: و حالا می خوای آگاهانه بپری؟!

جوان: آگاهانه و تا ابدیت. درست مثل ایکاروس. پرواز از دل تاریکی تا قلب خورشید..... مثل یه طرقه می خوام بپرم برم بالا.  اسامی خدا رو هم  همه رو از حفظ شده م بس که دست به دامنش شده م تا بلکه نظری به من بکنه. انقدر اونو به اسم اعظمش صدا کرده م  که دیگه تا ابدیت اسمش از یادم نمی ره.

فرشته: فرشته ها و قدّیسا اسم اعظم خدا رو می دونن... مگه تو هم قبلا فرشته بودی؟

جوان: کی می دونه؟

فرشته: نمی تونم حرفتو قبول کنم. آخه مگه می شه بی بال و پر پرید؟  آخه مگه می شه تو قبلا پرواز کرده باشی؟ مگه می شه تو قبلا فرشته بوده باشی؟

جوان: دوران جنینیم زنده بودم ولی روحم در آسمونها پرواز می کرد. وقتی زاده شدم اون روح در کالبدم دمیده شد و من شده م یه آدم معمولی. می دونی من از این معمولی بودن گریزانم.  

فرشته: و من از این خاص بودن. ولی اینها دلیل این نمی شه که تو بخوای بی پر و بال بپری.

جوان: بچه که بودم اول چهار دست و پا می خزیدم. بعد یادگرفتم روی دوپا راه برم. بعدش پریدنو یاد گرفتم و حالا هم نوبت پروازه.... اینم یه تجربه ی تازه ست مثل بقیه ی تجربه ها. از دوران لئوناردو تا همین الان این دغدغه ی بشر بوده. ردشو می شه تو موزه ها هنوز پی گرفت.

فرشته: ولی آیا به نتیجه ش فکر کردی؟ می دونی که اگه موفق نشی دیگه راه برگشتی برات نیست. تازه وقتی هم که پرواز کردی دیگه راضی نمی شی یه دقیقه پاتو روی زمین متعفن بذاری...

جوان: می دونم. این هم مثل کارهای دیگه ست. درست مثل وقتی ئه که تازه راه رفتن رو دوپا رو یادگرفتی. اونوقت هم دیگه بر نمی گردی مثل دوره ی بچگیت چهاردست و پا راه بری.

فرشته: ببینم اصلا تو می دونی معلق موندن میون آسمون و زمین یعنی چی که داری اینجوری فلسفه بافی می کنی؟

جوان: هه. زندگی آدمیزاد اصلا تو همین تعلیق تعریف شده. تازه  شغل من در این دنیا بندبازی توی سیرک بوده . من از افتادن هیچ ابایی ندارم. چون بارهای بار تجربه ش کرده م.

فرشته: آخ. من آرزومه که یه بار افتادن و دوباره بلند شدنو تجربه کنم. کاش جراتشو داشتم!

جوان : فرق فرشته و آدمیزاد اصلا تو همین نکته نهفته ست.

فرشته: من نمی دونم چی تو این پرواز هست که همه ی آدمها کشته مرده ی تجربه کردنشن.

جوان: هر چی باشه پرواز از راه رفتن رو زمین به قول تو متعفن خیلی بهتره.

فرشته: آخه مگه راه رفتن چه عیبشه؟

جوان: هیچی. فقط مثل یه اعتیاد می مونه. اعتیاد به این که همیشه یکی هست که بهش تکیه کنی. اولش به نظرخیلی جذاب می یاد. تو می دونی که پاتو می ذاری رو یه تکیه گاه محکم. ولی آسه آسه واسه ت عادی می شه و بعد هم اصلا یادت می ره که تکیه گاهی هم هست.

فرشته: شما آدما نمی دونین راه رفتن رو  کره ی خاکی یعنی چی . من وقتی راه رفتن و دویدن اسبها ، پلنگ ها و آدم ها رو از آسمون نیگاه می کنم، به قدری شگفتزده می شم که دلم می خواد همون آن بالهامو پاره کنم بریزم دور و مثل اونا رو زمین سفت بدوم. دیگه راه رفتن روی یک بند باریکو نگو که  به معجزه شبیهه.

جوان: آره.  راه رفتن حیوانات خیلی قشنگه. یه هارمونی توش هست. پاها و دست های مخالف هم با هم حرکت می کنن . به طوری که اگه یکیشون از ریتم خارج شه کل حرکت به هم می ریزه. درست مثل یه قطعه ی موسیقی. این قضیه در مورد آدم ها هم صدق می کنه. ولی چه فایده حس رهایی که توش نیست. همه ش وابستگی ئه. وابستگی. حتا روی بند.

فرشته: اینطور حرف نزن . تو نمی تونی عظمت تکیه کردن به یکی دیگه رو درک کنی. چون پرواز واقعی رو تجربه نکردی. تا حالا همه ی پروازهای تو مجازی بوده ن و خیالی.

جوان: پرواز مجازی. تعبیر جالبی بود. شاید هم تو درست بگی. ولی من امشب می خوام پرواز حقیقی رو تجربه کنم.

فرشته: می گم بیا یه کاری بکنیم. من بالهامو می دم تو راستی راستی پرواز کنی . تو هم راه رفتن رو بند رو به من یاد بده.

جوان: بندبازی یادت بدم؟

فرشته: آره. من هم بالهای پروازمو بهت می دم.

جوان: این هم یه نمونه ی دیگه از همون وابستگی های زمینی ئه. من می تونم پرواز کنم ولی با بالهای دیگرون.

فرشته: و اگه من با تمام وجود خواسته باشم بالهامو به تو تقدیم کنم چی؟

جوان: برای چی؟ چه سودی برای تو داره؟

فرشته: در عوضش راه رفتن روی بند رو ازت یاد می گیرم.

جوان: راه رفتن روی بند که کاری نداره. باید تمام وزن بدنتو بندازی روی زانو ها و رونها و کف پات. سعی کن تا حد امکان بال نزنی. فقط وقتی دیدی داری سقوط می کنی ازشون استفاده کن. باید دستهاتو افقی بگیری تا تعادلت برقرار شه. برای این که عملا تجربه کنی همین خط ریسه رو بگیر و برو جلو.

( بین دو آسمان خراش ریسه ی چراغ نورانی متصل است. فرشته می رود روی ریسه و مثل یک بند باز آهسته و با احتیاط از روی آن می گذرد. جوان از پشت هوای او را دارد تا به میان بند می رسند )

فرشته: دستمو بگیر.

جوان: می ترسی؟

فرشته: فرشته ها ذاتشون از خوف و ترس بری ئه.

جوان: پس قدم اول اینه که ترسیدنو تجربه کنی.

فرشته: یعنی ذات خودمو عوض کنم؟

جوان: فرشته ای که می خواد تجربه کنه پیشتر از اون ذات خودشو عوض کرده.

فرشته: حق با توئه.

جوان: برای راه رفتن روی بند باید احتیاط کرد. باید ترسید  از سقوط ، از مرگ. این قدم اوله.

فرشته: ولی فرشته ها مرگ ندارن.

جوان: پس باید مردنو تجربه کنی.

فرشته : اونوقت من می شم یه انسان.

جوان: آهان بارک الله. این اون چیزی ئه که فرشته ها می خوان تجربه ش کنن و آدما ازش فراری ان.

فرشته: من از صمیم دل پشیمونم که چرا روز ازل در جواب پرسش خداوند نگفتم بله.

جوان: و من هم  پشیمونم که چرا گفتم .

( جوان به ناگاه عقب می کشد و او را روی بند رها می کند.)

فرشته: چرا دستمو ول کردی؟

جوان: گفتم که  بهت. خودت باید یاد بگیری چه جوری بدون کمک دیگران نیازهای خودتو برآورده کنی.

فرشته: آخه . ممکنه بیفتم.

جوان: برو  نترس. نمی افتی . بارک الله. تا............تی.......تا.......تی.......تا......تی......دیدی کاری نداشت؟ اولش همه می افتن. تا نیفتی بندبازیو یاد نمی گیری. حالا برگرد.... آبارک الله.... تا.......تی......تا.........تی .........تا......تی......

فرشته: قلبم داشت از جا در می اومد. نمی دونی چقدر هیجان داشتم.

جوان: عالی بود. حالا  باید از شر این بالهات خلاص شی. چون مانع حرکتت می شن.

فرشته: ( بالهای خود را می کند و به جوان می دهد) دیگه از شرشون راحت شدم. بیا مال تو. فقط نذار زیاد باد توشون بپیچه. چون کله پات می کنن.

( جوان با خوشحالی بالها را می پوشد و چند بار بال می زند و تمرین می کند.)

جوان: عالی ئه. عالی ئه. من همیشه وقتی پرواز پرنده ها رو نیگاه می کردم ته دلم آرزو می کردم یه روز بتونم مثل اونا بال بال بزنم.

فرشته: حالا می تونی هر چقدر که دلت خواست بپری. بالا. بالا. بالاتر.

( جوان بال می زند.)

فرشته: بارک الله. خیلی خوبه. سعی کن هر دو تا بالتو با هم حرکت بدی. با هم. آره.همینجوری.

( جوان بال می زند. )

فرشته:  نترس . نوک پاهاتو از روی زمین بردار. اصلا می دونی چیه. بهتره بری روی همین ریسه ی چراغ تا  جایی نداشته باشی پاتو تکیه بدی. آره. اینجوری بهتره. نترس برو. فقط بالهاتو با هم حرکت بده. نترس.

جوان: تو هم با من بیا. من می ترسم. اینجوری تو هم راه رفتنو تمرین می کنی.

فرشته: نترس. فرشته ها از ترس بری اند.  من باهات می یام ولی نه برای کمک به تو. برای تمرین دوباره ی بندبازی. آره . بالهاتو با هم حرکت بده. بال بزن. بال بزن. بال بال بزن. بال بال بزن.

( جوان آرام از ریسه جدا می شود و بالا می رود و آهسته آهسته پرواز می کند.)

جوان: من دارم پرواز می کنم. دارم پرواز می کنم. باورم نمی شه. خدا.....بالاخره به آرزوم رسیدم. پرواز کردم. مثل پرنده ها . مثل فرشته ها......

(فرشته که روی ریسه تنها مانده با ترس و احتیاط روی ریسه راه می رود.)

فرشته: من هم دارم راه می رم. مثل بقیه ی موجودات. مثل اسب ها. مثل پلنگ ها. مثل آدمها. مثل بندبازها....مثل بندبازها.....

 

( پرده می افتد.)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 6:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

فاوست در کلانشهر

مهدی فتوحی

 

لوسیفر با آرایش چهره ی شیطانی و دو شاخ بر سر اما با لباس پاره ی دوره گردان بر تن، در حالی که یک چرخ طوافی را هل می دهد لنگان لنگان به صحنه می آید و بلند فریاد می زند:

 

لوسیفر: دمپایی پاره، پلاستیک کهنه، آهن قراضه، آهن ضایعات ، وجدان، معرفت، اخلاق می خریم..... نمکی ئه....نمک....؛

فاوست می آید کنار یک پنجره و با صدای بلند می گوید: نمکی... نمکی صبر کن.... (و با یک کیسه ی سیاه زباله به دست پایین می آید) یه ریزه خرت و پرت دارم ببین به دردت می خوره برشون دار .

لوسیفر: چی هست؟

فاوست: یه وجدان خشکیده ست و یه خرده معرفت  و یه ذره هم اخلاق  .

لوسیفر: اینا که مفت هم گرونن. بذار ببینم.... ( و درون کیسه را وارسی می کند) نه وجدانه که به دردم نمی خوره ، باید اوراقش کرد. معرفتت هم که گندیده ست و فقط به درد این می خوره بریزیش جلوی گاوها. اخلاقتو هم که هیچی بندازش دور. دیگه  کپک زده و از رده خارجه.

فاوست: دیگه تو سر مال نزن ... خود من الان سی ساله دارم با همینا سر می کنم.....

لوسیفر: اگه خوبن چرا می خوای بفروشیشون ، نیگرشون دار و بقیه ی عمرتو هم باهاشون سر کن.

فاوست: حالا چرا ناز می کنی.... می خریشون یا نه؟

لوسیفر: تو خودتو بذار جای من...حاضری پولتو بدی همچین جنسای بنجلی بخری؟

فاوست: حالا هر چی دادی خیرشو ببینی.... خیلی دست و پاگیرم شدن... ورشون دار ببر راحتم کن....

لوسیفر: من سر جمع همه رو پو.نصد چوق بر می دارم....

فاوست: پونصد چوق؟ بابا خدا خیرت بده.... انصافتو شکر....

لوسیفر: همینی ئه که هست...

فاوست: خیله خب.... بده.... چی کار می شه کرد؟

لوسیفر: من پول بهت نمی دم ها....

فاوست: پس ماچ می دی؟

لوسیفر: عوض پونصد چوق پول،  بهت جنس می دم....

فاوست: جنس؟ چه جنسی؟

لوسیفر: جنس پلاستیکی .... مثل سبد... آبکش... چایی صاف کن... لگن بچه.... ملاقه.... کاسه پلاستیکی....جاظرفی.....جا قاشقی .... آفتابه .....خلاصه هر چی تو زندگی روزانه به دردت می خوره....

فاوست: گرفتی مارو ؟ من وجدانمو بدم عوضش آفتابه پلاستیکی بگیرم؟

لوسیفر: اهو... همچین می گه وجدانم وجدانم انگار راست راستی یه وجدان آکبند  آورده واسه فروش .... خوبه همینجا جلوی چشم ماست می تونیم در موردش قضاوت کنیم. تازه خیلی هواتو داشتم گفتم جاش بهت جنس پلاستیک می دم، دیگرون با این وجدان نمک هم بهت نمی دن. برو کنار بذار باد بیاد تو مشتری نیستی ( با فریاد ) نمکی ئه... نون خشکی ئه......

فاوست: باشه بابا.... باشه.... نمی خواد حالا جوش بیاری....

لوسیفر: حالا چی می خوای؟  

فاوست: عیب نداره جاش یه جا ظرفی بهم بده .

لوسیفر: جا ظرفی قیمتش هفتصد چوقه.... می خوای جاش بهت یه آبکش بدم؟ یا ما به التفاوتشو نقدی می دی؟

فاوست: نه بابا پولم کجا بود؟

لوسیفر: جنسی هم می تونیم معامله کنیم ها....

فاوست: من که دیگه چیزی ندارم.... هر چی هست همینه....

لوسیفر: بگرد ببین شاید چیزی اون ته مه های وجودت مونده باشه.....

فاوست: نه بابا.... چیزی نمونده..... تو این دور و زمونه وقتی واسه ی آدم نمی مونه بتونه واسه روزهای پیری و کوریش چیزی ته وجودش قایم کنه.

لوسیفر: می گم بیا یه معامله کنیم.... تو عوض دویست چوق مابه التفاوت جنس، بیا به این همسایه هات  بگو وجدانشونو به من بفروشن.

فاوست: من ؟.... مگه مغز خر خوردم کونمو با شاخ گاو در بندازم.... تازه چی بهشون بگم؟ بگم بیان وجدانشونو بدن عوضش آفتابه لگن بگیرن؟

لوسیفر: نه خیر . ما با شما معامله مون نمی شه.... از اولش هم نباید قبول می کردم. یالله بکش کنار بذار باد بیاد.... ( دوباره به فریاد) نمکی ئه .... نون خشکی ئه...

فاوست: خیله خب بابا.... داد نزن... یه فکریش می کنم... بذار یه پرس و واپرسی کنم تو در و همسایه ببینم کی جنس بنجل داره، ببینم می تونم راضیش کنم یا نه....

لوسیفر: حتما می تونی.... با این معرفت و کمالات ، تو شیطونم می تونی راضیش کنی ( می خندد )

فاوست: پس من این جاظرفی رو بر می دارم تا بعد....

لوسیفر: ( روی شانه ی او می کوبد ) خیال نکنی می ذارم از دستم در بری ها؟ نه، من مشتری های خوبمو همیشه راضی نیگر می دارم.... ور دار ببر خیرشو ببینی. فقط یادت نره قول دادی ها؟! ( و راه می افتد برود) نمکی ئه.... نون خشکی ئه.... دمپایی پاره پلاستیک کهنه... آهن قراضه... آهن ضایعات... وجدان.... معرفت... اخلاق.... می خریم....( دور می شود.)

فاوست: به همین خیال باش.... آره... من هم انقدر بی کارم بیفتم تو در و همسایه ببینم کی می خواد وجدانشو به قیمت یه آفتابه لگن بفروشه....هه... باش تا صبح دولتت بدمد.....

( و راه می افتد و از صحنه خارج می شود.)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 5:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

توالت عمومی

یک لالبازی

 

نوشته ی  مهدی فتوحی

صحنه ی نمایش به شکل جمجمه ی شیشه ای یا پلاستیکی طراحی می شود که بازیگران از راه مجاری احساسی وارد آن می شوند. مثلا از راه سوراخ های بینی یا سوراخ های گوش یا چشم یا دهان. هر یک از بازیگران در صحنه حضور می یابند. کنش خود را انجام می دهند و در جای خود ثابت می مانند. در درون جمجمه یک توالت عمومی تعبیه شده با یک دستشویی و یک سیفون. حتا می توانند اینها هم نباشند و بازیگران با حالت بدن خود این تصاویر را تداعی کنند. مثل نشستن روی دستشویی یا صورت شستن یا ریش زدن یا غیره. بازیگران از راههای یاد شده وارد جمجمه می شوند برای ادرار یا مدفوع کردن یا دست یا صورت شستن یا حتا اصلاح صورت و مسواک زدن اما صحنه را ترک نمی کنند. بلکه همان جا می مانند و بی حرکت می شوند و هر از چند گاهی وقتی کنش بازیگر دیگر تمام شد تکانی خورده به صورت لالبازی کنش خود را پی می گیرند تا بازیگر جدید وارد شود.  صداهای صحنه هم باید صداهای طبیعی دستشویی ها باشد. در این میان یک نفر هم  به دستشویی می آید برای تزریق مواد. یک نفر  خود ارضایی می کند. دو نفر ساندویچ خود را می آورند در توالت  و در حالی که به شدت مراقبند کسی وارد نشود آن را می خورند. یکی می آید و دست پسربچه ای را در دست گرفته و به او تجاوز می کند . دختر و پسری می آیند در دستشویی عشقبازی می کنند. دو نفر یکی را کشان کشان و به زور وارد دستشویی می کنند و به قصد کشت می زنندش. یک نفر در توالت غش می کند. یک نفر خون بالا می آورد و کسی هم می آید در توالت خودکشی می کند.  دست آخر در جمجمه نباید جا برای کس دیگری باشد. جمجمه باید انباشته شود از بازیگران. به گونه ای که  نباید جایی برای سوزن انداختن باشد. تا اینجای نمایش در سکوت و صداهای صحنه می گذرد اما در پایان نمایش در یک آن همه ی بازیگران شروع می کنند به کنش و کار خود را با صدا های مربوط به کنش خود پی می گیرند. فریاد و غوغا می کنند. دشنام می دهند. آروغ می زنند. می گوزند. آواز می خوانند و .... یک آن باید سرسام در صحنه ایجاد شود و بعد همه بی حرکت می شوند و اندک اندک در صحنه فرو می روند و ناپدید می شوند.

پایان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اجازه ی اقامت دائم

 نوشته ی مهدی فتوحی

ملک الموت با یکتاپوش نظامی به تن و واکسیل به دوش و کلاه ژاندارمری به سر پشت یک باجه ( شبیه باجه های بانک ) نشسته و در مقابلش چند زونکن و پوشه و یک مانیتور کامپیوتر قرار دارد و مشغول بررسی و مطالعه ی چند پرونده و نامه است . بالای سر او بر شیشه ی حایل میان او و ارباب رجوع به زبان ایتالیایی نوشته شده: QUESTURA DI UNIVERSO. مرد متوفی ( ارباب رجوع ) پرونده به بغل به باجه ی ملک الموت نزدیک می شود. با انگشت به شیشه ی باجه می کوبد:

متوفی: اجازه هست؟

ملک الموت ( بدون این که سر از روی پرونده های خود بر دارد) : فرمایش؟

متوفی: بنده رو فرستادن خدمت شما. گفتن کار ما به قسمت سرکار ملک مربوط می شه.

ملک الموت: مدارکتون تکمیله؟

متوفی: مدارک؟

ملک الموت( نیم خیز می شود و دستش را روی برگه ای کاغذی که روی شیشه چسبانده شده می گذارد): همه ش اینجا نوشته شده. اگه سواد ندارید براتون بخونمش.

متوفی: نه خیر سواد دارم. خودم می تونم بخونم.

ملک الموت: پس بلند بخونین تا اگه نکته ی مبهمی درش هست براتون تشریحش کنم تا بعد باعث سوء تفاهم نشه و وقت این بندگان خدا هم ( اشاره می کند به تماشاگران) ضایع نشه.

متوفی: می شه لطفا ً یه قلم کاغذ بدین من صورت این مدارک رو یادداشت کنم یه وقت خدای نکرده یادم نره.

ملک الموت قلم کاغذی به او می دهد تا یادداشت کند

متوفی: مدارک مورد نیاز جهت صدور  اجازه ی اقامت دائم : اصل و کپی از تمامی صفحات گذرنامه ی معتبر ،

ملک الموت: به انضمام کپی از صفحه ی روادید و مهر خروجی، یادتون نره.

متوفی: اصل فیش پرداخت شده ی حق خروج از مرز.

ملک الموت: بانک همین بغله. می تونین همین جا پرداخت کنین. فیش های آماده هست. فقط کافیه پول خروجی رو واریز کنین.

متوفی: اصل و کپی برابر اصل از برگه ی عدم سوء پیشینه.

ملک الموت: فراموش نکنین  کپی برابر اصل رو فقط در محضر اسناد رسمی یا شعبه های دادرسی کیفری انجام می دن. مهرش هم مهر برجسته است.

متوفی:  اصل و کپی شناسنامه یا کارت هویت ملی .

ملک الموت: عکس دار باشه بهتره.

متوفی: شماره ی ملی .

ملک الموت: البته جهت تسهیل در کار.

متوفی: اصل برگه ی تقاضای اجازه ی اقامت دائم یا رسید ارسال از طریق پستخانه. این رسید دیگه چه صیغه ای ئه؟

ملک الموت: اگه قبلا ً تقاضا کرده باشین لابد به تون یک رسید دادن که شما همه ی مدارک لازم جهت دریافت اجازه ی اقامت رو با پست برای ما فرستادین. همون رسید رو می خواد.

متوفی: لازم به ذکر است آن دسته از ارباب رجوع که اجازه ی اقامت موقت دارند باید جهت تجدید اقامت خود تا پیش از تاریخ انقضای حکم مربوطه اقدام نمایند. در غیر این صورت اقامت ایشان کان لم یکن تلقی شده و از درجه ی اعتبار ساقط می باشد و متخلف تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت. این یعنی چی؟

ملک الموت: یعنی کسی که اجازه ی اقامت موقت در جهان باقی رو داره تا تاریخی که در مدرکش درج شده می تونه اینجا بمونه و اگه بیشتر بمونه مجازات می شه.

متوفی: خب این مدارک رو باید به کی تحویل داد؟

ملک الموت: مدارک رو که تکمیل کردین می یارین پیش من . من به تون نوبت می دم می شینین تا نوبتتون شه. اونوقت سر فرصت  به مورد شما رسیدگی می شه.

متوفی: همه ش همین ئه؟ امر دیگه ای نیست؟

ملک الموت: نه . همین ئه هر چی هست.

متوفی: یک دنیا ممنونم.

ملک الموت: خواهش می کنم. قابل نداشت.

متوفی: مرحمت عالی زیاد.

ملک الموت: به امید دیدار. برگه ی عدم سوء پیشینه فراموش نشه.

متوفی: حتما ً.

متوفی دور می شود و ملک الموت همچنان به بررسی پرونده های خود می پردازد.

 

پایان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:18  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کر و بیمار

 

برگرفته از داستانی از مثنوی مولانا

 

 مسعوده ی ابولخیریان از من خواست تا بر اساس داستانی از مثنوی یک نمایشنامه ی کوتاه برای اجرا در مدرسه اش در لندن بنویسم و من هم با بهره گیری از نمایش های سنتی ایرانی ( تقلید ، سیاه بازی ) و با گوشه ی چشمی به  و برداشتی از آثار پیشینیان این کار و به خصوص آثار بهرام بیضایی و حمید امجد این متن را نوشتم که  خوشبختانه یا متاسفانه اجرا نشد و مثل همه ی کارهای دیگر بیخ ریش صاحبش ماند.

 

 

شخصیت ها:

نقال

حاج ملک التجار

مبارک( غلام سیاه یا سفید پوست حاج ملک التجار فرقی نمی کند)

حاج مالک الرعایا

 

   

صحنه ی یکم:

 

نقال:

دیگه یادم نمی یاد

چه زمون بود که بهار

از توی کوچه غزلخون می گذشت

دیگه یادم نمی یاد

کِی و با یاری چی

عمرمون ساده و خندون می گذشت

کجا رفت سادگیا

چی شد اون زندگیا؟

چرا اینجوری شکستیم

چرا چشمامونو بستیم؟

کجا کارمون خراب شد

رویامون نقش بر آب شد؟

کو کجا رفت شادیا

خنده ی بچّگیا؟

ای دیگه عمر آدم عینهو باد در گذره

موقع مرگ یه دفعه  آدمی از خواب می پره

می بینه باد توی چنگشه فقط

می بینه قافله لنگشه فقط

یاد اون روزا به خیر

موقع غیبت غیر

دلمون یه دریا بود

خونه مون یه دنیا بود

خاک دنیا رو به توبره می کشیدیم

مزه ی عشق و وفا رو می چشیدیم

ولی چی شد

پست ِ کی شد؟

خوب می دونم تو دلت چی می گذره

می گی این یارو گاسَم خیلی خره

زبونت با منه اما تو دلت بهم می گی

زندگی بازار مکاره ای بگی نگی

برو فکرنون بکن

دلتو جوون بکن

بپا زندگانیت از هم نپاشه.

یه دقه گوش دلت اینجا باشه....

من و تو اینجاییم

وسط حادثه ی خواب بزرگ

خسته و تنهاییم

میون جنگل تنهایی و گرگ

شده از خودت بپرسی که چرا؟

واسه چی شد دل ما تخم بلا ؟

چی ما روکرده به کینه مبتلا ؟

چه باید کرد که فردا نره از دست؟

چه جوری می شه دلامون خوش وسرمست؟

د ِ برادر من و تو خصم همیم

واسه اینه که اسیر ماتمیم

پاشو و آستیناتو بالا بزن

دلو یک مرتبه به دریا بزن

خنده ت رو ارزونی هموطنت کن

رخت چشم پوشی زخم رو به تنت کن

دستتو بده به اون افتاده از پا

دل بده به سادگی ها نکن حاشا

مهربون! عشقتو آزادی کن

قلبتو پنجره ی شادی کن

رنگاي مرده ي شب رو پس بزن

به ستاره دس بزن

بذر اميد و بپاش رو خاك ياء س

از غم و غصّه نترس

سرتو بالا بگير  تو كائنات

كه هدف داره نگات

تو دل طبيعت آينده بكار

رو سر حرف خودت پابفشار

از خودت كم نگذار

بگذر از شرجي اخلاق سياه

بشكن آيينه ي آه

رد شو از مرز پر از خار شروع

پر شو از حسّ طلوع

قد بكش تا سايه ي سرو سرور

برو تا معبد دور

تا نگات آب شه از شور شعور

سر بكش به پيله ي شاپركا

سر بذار رو شونه ي  قاصدكا

دس بكش از عادت ثانيه ها

بپر از پنجره ها

رو به آسمون سرشار بهار

تو ركاب اسب شب پا بگذار

شبنم خنده ببار

نشو نا اميد از آلوده دلا

نشو تسليم قضا

نشو آشفته و دلمرده و سرد

وا نده به ديو درد

دس بجنبون واسه پيوند درخت

نگو دشواره و سخت

لنگرقايقتو بكش از آب

پا بذار تو التهاب

دل بده به رويش ساقه و بن

حجم درياي شبو تجربه كن

آيه ي ياءس و بسوزون و نباز

تويي و وادي راز

اسب انديشه تو زين كن روي موج

برو تا قله ي اوج.

 

(زنگ زورخانه)

(راوی دو کف دست بر هم می کوبد)

بشنوید ای دوستان این داستان .امشب حدیث ما حدیث ریشه کنی ئه. حدیث با دل خود چانه زنی ئه. نقل قصه ی کور وبینا ، که هزار و یک شب یلدا، تو گوش هم زمزمه می کردیم و نمی آموختیم و می سوختیم وباز نمی آموختیم .امشب سخن ما گرمه به هیمه ی عرفان. سخن از دید ئه و نگاه انسان. حرف حرف دله. واسه اینه که قابله. که بقیه ول معطلن. گوشاتون با منه یا نه؟( منتظر جواب می ماند) دلتون خرّمه یا نه؟( منتظر جواب می ماند)صافه اون سینه ی پر زمزمه تون؟ پاکه آیا دل پر ولوله تون؟ دنیا به آخر نرسیده؛ پاشین . به سیم آخربزنین رها شین. امشب، نقل ما حدیث مکرر خویش ئه. نقل دل ریش. قصه ی کوچکی دلا و گندگی هوی. نقل انحراف دید. قصه ی گفت و شنید.  داستان راستان . از بلاد بلخ و بامیان. از کتاب مستطاب مثنوی. گوش دل را باز کن تا بشنوی .

(چوبدست را زیر بغل می گذارد و خارج می شود)

 

 

صحنه ی دوم

(سیاه آهسته آهسته به بالین حاج ملک التجار که در خواب عمیقی فرو رفته نزدیک می شود و سرش را به گوش او نزدیک می کند. ریش حاجی در دماغ سیاه فرو می رود و عطسه اش می گیرد)

سیاه: حا... حا... حا... حا...چّی.

حاجی یکدفعه از خواب می پرد.

سیاه: حا....جی! حا....جی!... حا...جی

حاج ملک: حاجی و زهرمار، چرا ولم نمی کنی یه دقه کپه ی مرگم رو بذارم. ذلیل مرده!؟

سیاه: ولت کنم که بو گندت هم جا رو ور می داره.

حاج ملک: از دست تو دیگه خواب و خوراک برام نمونده. ببین شده م چوب خشک.

سیاه: آره والله . فقط خشکیت مث چنار امامزاده صالحه. بپا مث اون درخت بی زبون نبُرن ببرن بریزنت تو شومینه هاشون.

حاج ملک: د  ِ تو منو سوزوندی لامروت! نیگاه هیچ جای سالم واسه م گذاشتی؟ گوشم که سنگین شده.

( و سمعک خود را از گوشش بیرون می کشد و به سیاه نشان می دهد و دوباره سرجایش می گذارد)

سیاه: الهی آمین.

-         زبونم که از شیرین کاریای تو پیش سر و همسر لاله.

-         خدا رو شکر.( سیاه آرام و با زمزمه) اوه اوه اوه... چه باری داره زبونت. بسکه بار مردم کردی زبونت هم بار آورده.

-         چشمم که آب مروارید آورده.

-         چه خوب. می گم مرواریداشو نمی خوای بده من می برم بازار زرگرا می فروشم کباب و ریحون می خورم.

-         خدایا من از دست این لالمرده چه کنم؟

-         مختصر و مفید: دال. قاف.

( دمپایی خود را بر می دارد و دور تخت خوابش دمبال سیاه می کند تا او را بزند. سیاه در تمام این مدت مثل مرغ قدقد می کند)

-         بابات دق کنه. نامرد.

-         قدقدقدا....قدا...قدا...قدا...قدا...قدقدقدا.....قدا...قدا...قدا...

-         ننه ت آب مروارید بگیره مرده شور برده.

-         قدقدقدا....قدا...قدا...قدا...قدا...قدقدقدا.....قدا...قدا...قدا...

-         ایشالله سلاطون بگیری خودم رو به قبله ت کنم

-         قدقدقدا....قدا...قدا...قدا...قدا...قدقدقدا.....قدا...قدا...قدا...

-         ایشالله حنّاق بگیری. من از شر دری وری هات خلاص شم.

-         قدقدقدا....قدا...قدا...قدا...قدا...قدقدقدا.....قدا...قدا...قدا...

-         ایشالله......

-         ایشالله چی ؟ کم آوردی؟

-         تو خرس گنده جلوی اینهمه آدم خجالت نمی کشی صدای مرغ در می یاری؟ پدرسوخته؟

-         چرا خجالت بکشم؟

-         پس این کارا چه معنی داره. پیرمرد! تو دیگه موهات سفید شده خجالت بکش.

-         اولا ً که پیرمرد بچه ته. یک. دویماً به تو مربوط نیست. سیما ً من چون دیدم هرچی خدا خدا گفتم دعام مستراب نشده

-         مستجاب بی شعور

-         آهان مستراب نشده، گفتم با زبون مرغی خداخداکنم شاید خدا دلش به حال یه مرغی که گیر یه روباه افتاده بسوزه و روباهه رو به زمین گرمش بزنه.

 

حاجی مستاصل بر زمین می نشیند و گریه می کند

-         آخه من با تو بی شعور چه کنم؟

-         مرگ مفاجا و راحتم کن.

-         من رو از خواب بلند می کنی این دری وری ها رو تحویلم بدی؟

-         نه بابا. خواستم بگم این حاج مالک هست همسایه دیوار به دیوار حجره....

-         خب خب؟ ( سمعک خود را در گوشش جابجا می کند که بهتر بشنود)

-         همونی که ازتون طلب داره ها؟

-         خب؟

-         همونی که پولشو خوردین و یه آبم روش ها؟

-         خب؟

-         همونی که بعد از انقلاب رفتین به اسم طاغوتی فروختینش بعد با همپالکی هاتون جنساشو بالا کشیدین ها؟

-         زبونتو گاز بگیر ذلیل مرده!

-         رو به موته.

-         خب به من چه؟

-         به تو چه؟ خب راست می گه به این چه؟

-         اصلا به تو چه مربوط؟ مگه تو وکیل وصی مردمی؟

-         راست می گه به من چه؟

-         حالا کِی قراره ریق رحمت رو سر بکشه؟

-         بذار یه وقت ملاقات برات بگیرم از خود عزرائیل بپرس.

-         حالا اینا رو به من می گی که چی؟

-         گفتم شاید.....شاید.....البته شاید.....که به نظرم خیلی بعید می یاد خواستی ازش حلالیت بطلبی.

-         حلالیت بطلبم؟

-         اونم از اون؟ اون که قبل از انقلاب نمی ذاشت من تو بازار سر بلند کنم؟

-         آره دیگه. همون.

-         همون بهایی ملحد مجوس نجس حرومخور؟

-         آره همون دیگه که قبلنا تو صف مسجدشاه بعضی وختا پشتش نماز می خوندین.

-         من ؟ من پشت سرش نماز می خوندم؟

-         نه. کی گفته؟ مگه شما نمازم می خونی؟

-         آخه بی شعور تو کی می خوای آدم بشی؟

-         وقت گل نی.

-         کدوم نی؟ نی خیزران؟( و عصای خود را به قصد تادیب سیاه تکان می دهد)

-         نه . همون نی که حقه داره، ( و ادای وافور را در می آورد) برق ترقّه داره،

-         خجالت بکش الاغ! نمی گی یکی از این تماشاچیا الان می ره ما رو می فروشه به منکرات می یان چپقمونو چاق می کنن؟

-         راست می گه والله. ( چپق خود را از پر شال بیرون می کشد) ببینم کی می خواد چپق ما رو چاق کنه؟

(سیاه پیش می آید و دست سایه بان سر می کند و چشم می دواند تا ببیند کدامیک قصد فروختن او و حاجی را دارند. همین جور پیش می آید و می چرخد ومی چرخد تا این که رویش به طرف حاجی می رسد به او اشاره می کند و فریاد می زند)

-         آهان فهمیدم کی می خواد بره ما رو بفروشه. ایناهاش. خودشه. خود خودشه. آهان گیرش آوردم. به زنجیرش آوردم.

-         د ِ... خجالت بکش. دِ ...حیا کن. د ِ دست وردار.....

-         دِ... بس کن.... دِ... تمومش نمی کنه....دِ ...هی می گه.....

-         حالا که حرفمو گوش نمی کنی منم سمعکمو از گوشم در می یارم. تو هم هر مزخرفی دلت خواست بگو. خجالت نکشی ها.... هر چی دلت خواست بگو.....

 

سیاه یک دایره زنگی در دست می گیرد می زند و می خواند و می رقصد:

 

-         هر چی دلت خواست بگو. هرجایی غوغاست بگو. ساده و سر راست بگو. بی کم و بی کاست بگو. شعر بخون از دل ما.... از غم و درد و غصه ها... مزّه بریز و قر بده، وقت تماشاست بگو. قیمت غیرت رو بگو. نرخ همیّت رو بگو.  زشتی عادت رو بگو.  خوابه و رویاست بگو. کوچه بده به حرف دل. راه بده به منفعل. تا بشه داغ و مشتعل. زشته و زیباست بگو. بسّه تماشای کفن. چهچهه و خنده بزن. پیر و جوون و مرد و زن. هر کی که برخاست بگو. هر کی جوون مونده دلش. هر کسی بوده قابلش. اون که تو مرداب زمون قلبشو آراست بگو . قصه بگو از یه نفر. اون که میون خیر و شر، موند و با تیغ در  گلو، کینه شو پیراست بگو......

 

سیاه مشغول دایره زنگی زدن و خواندن و رقصیدن است و حاجی هم با او مشغول است . سیاه یکدفعه متوجه رقصیدن او می شود. بی صدا لب می زند و به دروغ دایره تا ببیند حاجی چه می کند. ولی حاجی همچنان به رقص خود ادامه می دهد. سیاه رو می کند به تماشاگران و می گوید:

 

-         نه.... این کارش از دارو و درمان گذشته.... روانش شاده شاده .... ( پیش می آید و سمعک حاجی را به زور در گوشش می گذارد و می گوید) حاجی من واقعا ً به هنر تو افتِ.... خار می کنم( و نیشگونی از او می گیرد)

-         آی.... مگه آزار داری تو! چرا کیفمون رو منقّص می کنی؟

-         چی چی می کنی؟

-         مُ...نق...قَص...

-         خب این یعنی چی؟

-         یعنی.....یعنی....یعنی....( مستاصل می ماند از جواب)

-         آهان... یعنی: یعنی. فهمیدم

-         نه بی شعور. یعنی: ..... اصلا ً به تو چه مربوط.... یعنی چی؟ مگه تو باید از همه چیز سر دربیاری.... اصلا ً تو وایستادی اینجا چی کار؟ مگه تو خونه کار نیست؟ اگه نیست بفرستمت حجره رو آب و جارو کنی.

-         بابا لامسّب . صبح حجره رو جارو زدم.

-         خب بارا رو مرتب کنی.

-         اونم ظهر مرتب کردم.

-         خب. بری جنسای تازه رو تحویل بگیری.

-         اونم عصر تحویل گرفتم.

-         خب . بری دم در خونه رو آب و جارو کنی.

-         اونم که همین الان تموم شد.

-         خب. بری آب حوض رو بکشی.

-         اونم که نصفه شب کشیدم.

-         نصفه شب؟ هنوز نصف شب نشده... تو چه جوری آب حوض روکشیدی؟

-         تو خواب دیگه. مگه این که تو خواب من برم تو این سرما آب حوض رو بکشم. خواب دیدی خیر باشه.

-         خودم کفنت می کنم. بی شعور. خودم می خوابونمت تو قبر.

-         آهان گفتی قبر یاد این حاجی مالک افتادم. بالاخره نمی خوای بری ازش حلالیت بطلبی؟

-         چی داره واسه م؟ مایه؟ تیله؟

-         مایه تیله که نداره. ولی تو سر و همسر چو می افته که حاجی ملک با حاجی مالک صلح کرده و ازش حلالیت طلبیده.

-         بد هم نمی گی. دیگه فکّ منارجنبون خلایق هم بسته می شه. فقط اون اگه نخواست باهام حرف بزنه چی؟

-         اون می خواد. تو نمی خوای.

-         خب من برم اونجا اون دوباره نوار حرفاشو می زنه از اول و همون حرفا رو تحویلم می ده که چه و چه....

-         خب. یه کاری می کنیم.

-         چی کار؟

-         اون که نمی دونه تو گوشت سنگینه و سمعک می زنی . می گم وقتی رفتی پیشش سمعکت رو خاموش کن.

-         خب بی شعور اون وقت من از کجا بفهمم اون چی می گه؟

-         آخه یه آدم رو به موت چی داره به یه همسایه ی نامردش بگه؟ یا بهت فحش می ده می ندازدت بیرون. یا تو رو حلال می کنه و ازت حلالیت می طلبه می گه تو  هم حلالش کنی.

-         می دونی چیه؟ اصلا ً تو بشو حاج مالک. بخواب تو این رختخواب  و نقش حاجی رو بازی کن. تو مثلا ً به امید خدا.... وهرچه زودتر.... رو به موتی و  من هم به فرض اومدم عیادتت.

-         من بشم حاجی مالک؟

-         آره دیگه.

-         آخ جووون....

-         تو مثلا ً مریضی .... و من اومدم ملاقاتت( پشت در فرضی قرار می گیرد و مشت بر در فرضی می کوبد. صدای کوبش در از طریق صدای دمبک به گوش می رسد)

-         آه.....وای.....اوووووووووی.... مُردم خدا....خدا ایشالله این  حاج ملک رو به زمین گرم بزنه که هرچی می کشم از دست اونه.

-         د ِ چرا داری دری وری می گی. گفتم برو تو جلد اون نگفتم به من دری وری بگو.( دوباره مشت بر در فرضی می زند)

-         بابا یکی بره در رو وا کنه این حاج ملک از خدا بی خبر در رو از جا کند.

-         د ِ الاغ تو که نمی دونی کی پشت دره که....( دوباره بر در فرضی می کوبد)

-         زن. برو پشت در رو بنداز نذار این حاج ملک بیاد تو می خواد بیاد به زور ازم حلالیت بگیره. من حلال بکنش نیستم.

-         دِ.... خجالت بکش.... د ِ حیا کن.... باز من بهت یه کاری گفتم. تو اشکل آوردی تو کار؟( سیاه را از تخت بلند می کند و عمامه و عبایش را در می آورد و به سیاه می دهد وخودش جای او در تخت می خوابد) بلند شو... بلند شو تو بشو من.... من می شم حاجی مالک.... بلند شو می گم.... تو لیاقت نداری حاج مالک بشی...

-         راست می گی من آفریده شده م واسه نقشای منفی....( عبای حاجی را بر تن می کند و عمامه ی او را بر سر)....آخیش.... بذار ببینم تو جیبات چی هست؟ به ! این جیب از کون ملا هم صاف تره که.....

-         پس فکر کردی چی؟ می ذارم هر چی توشه تو ملا خورکنی؟ کور خوندی. برو بیرون در بزن بیا تو.

-         تق تق تق تتق تق.

-         آه.... وای....خدا.....به دادم برس.

-         تق تق تق تتق تق

-         یکی بره این در رو وا کنه

-         تق تق تق تتق تق

-         مگه کرین شما؟ می گم یکی بره در رو وا کنه.

-         تق تق تق تتق تق

-         د ِ چرا نمی یای تو ذلیل مرده؟

-         آخه کسی در رو وا نکرد.

-         خدا ایشالله از زمین برت داره من از شرت خلاص شم.

-         اونوقت همه ی کارای خونه و حجره می مونه که؟

-         بمونه یه نوکر دیگه می گیرم که کمتر عذابم بده. د ِ بیا تو دیگه....

-         یالله!

-         بفرمایید. بفرمایید. خوش آمدید. خوش آمدید.

-         سلام ٌ علیکم و رحمت الله و برکاته.

-         و علیکم. خوش آمدید. بفرمایید اینجا. از خودتان پذیرایی کنید.

-         اینجا که چیزی نیست من باهاش از خودم پذیرایی کنم.

-         الاغ ! مثلا ً خونه ی حاجی مالکه اینجا.

-         آهان. گفتم.... تو بی خود به کسی تعارف نمی کنی. چون مال فرضی حاجی ئه تعارف می کنی از خودم پذیرایی کنم. اونم تازه به خود فرضیت.

-         بسّه دیگه..... حالا بفرمایید اینجا چرا اون پایین نشستین بفرمایین بالا. خوبیت نداره.

-         نه حاجی همین جا خوبه.

-         چرا؟ آخه؟

-         آخه می ترسم این دم آخری شما ازم چیزی بخواین و من بمونم تو محذور و مجبور بشم اون کار رو براتون انجام بدم.

-         دِ.... آخه یابو! چرا انقدر کرم می ریزی؟ چرا نمی ذاری کارمون رو بکنیم؟

-         مگه شما نگفتین من نقش شما رو بازی کنم؟

-         خب آره.

-         خب من هم دارم نقش شما رو بازی می کنم دیگه . پس چرا هی منو سانسور می کنین؟

-         آخه الاغ من سر بالین یه مریض رو به موت از این حرفا می زنم؟

-         نه کی گفته؟ نه. شما با چشماتون دور تا دور خونه شو برانداز می کنین می بینین چیز دندون گیری هست که بتونین دودره  کنین یا نه.

-         خدا ایشالله از رو زمین برت داره مرد! می ذاری کارمون رو بکنیم یا نه؟

-         خب خودت نمی ذاری. من که دارم نقش تو رو به بهترین نحو ممکن بازی می کنم.

-         بسه دیگه....تمومش کن...حالا چرا وایستادین دم در خوبیت نداره؟

-         یه توک پا اومدم حالتون رو بپرسم و برم. ان شاءالله که بهترید؟

-          به لطف خدا بهترم.

-         خدا رو شکر. اینجوری واسه همه بهتره. هم واسه خودتون هم واسه خونواده و هم دوستان. حالا حکیم و دکتر چه دارویی براتون تجویز کردن؟ گفتن بهتون چی بخورین چی نخورین؟ پرهیز مرهیز چی داده ن؟

-         غذای مریض چیه؟ هان ؟ یا آش یا شوربا. پرهیزهم همه چی جز آب....

-         خب دوای بیمار همین چیزاست دیگه. امیدوارم به مزاجتون سازگار باشه. حالا پیش کدوم دکتر رفتین؟

-         پیش یکی از همین دکترای آشنا. قوم و خویش عیاله.

-         می شناسمش . دستش شفاست. قدمش هم مبارکه. تو هر خونه ای پا گذاشته کار مریض رو یکسره کرده.

-         مرگ و زندگی دست خداست.

-         می گه اجل گشته میرد نه بیمار سخت.

-         بعله. درسته. امّا آدم هم آهه و دم. 

-         بعله.... بهتره تا نفس باقی ئه آدمیزاد حق الله و حق الناسش رو تموم و کمال ادا بکنه  تا وقتی خواست ریق رحمت رو سربکشه دینی به گردن نداشته باشه.(سیاه از نقش حاجی بیرون می آید) خوب بود؟ خداوکیلی تو تو زندگیت اینقدر صاف و صادق با یه مریض رو به موت حرف زدی؟ نه. راست بگو.

-         ( حاجی از رختخواب بلند می شود و عصای خود را بر می دارد و می خواهد عبا و عمامه ی خود را به زور از سیاه بگیرد و بپوشد) بده ش من اون عبا عمامه رو. تو لیاقت پوشیدن این لباسارو نداری.( سیاه جا خالی می دهد)

-         چی شد؟ حاج مالک و حلالیت پشم؟

-         د ِ می گم بده من تا حاجی نمرده.

-         چی شد چی شد؟ حالا شما شدین کاسه ی داغتر از آش؟

-         آخه الاغ حلالیت حاج مالک به چه درد من می خوره؟ من به فکر غناسی حجره ام که افتاده رو حجره ی حاج مالک. بده من اون لباسا رو. دیر شد. بایست تا دیر نشده برم و ازش رضایت بگیرم پستوی حجره شو بفروشه بهم.

-         بابا تو دیگه کی هستی؟ دست شیطون رو بستی....

-         بده من اون عبا عمامه رو.

-         زکی. این همه آدم یه شبه با یه عبا عمامه می شن حجت الاسلام والمسلمین. اونوقت تو می خوای مفت و مسلم منوخلع لباس کنی؟

-         د ِ من می تونم. نذار دهنم واز شه و حکم لواط بهت ببندم یا بگم اصول ولایت رو قبول نداری. د ِ بذار دهنم بسته بمونه.

-         یکی دهن تو بسته مونده یکی دهن خواجه حافظ شیرازی.

-         بده من اون لباسا رو محارب! بده من اون لباسارو برانداز! د ِ بده من نامرد. کجا در می ری؟

-         شرمنده. من تازه با این لباسا اصلاحات ایجاد کرده م.

 

سیاه با عبا و عمامه ی حاجی از تالار می گریزد و حاجی هم به دنبالش می رود.

 

 

صحنه ی دوم

 

منزل حاج مالک . حاجی بیمار و ناتوان روی تخت افتاده و توان حرف زدن هم ندارد. حاج ملک التجار و سیاه پشت در ایستاده اند سیاه  سمعک حاجی را در می آورد و در جیب اومی گذارد و تشویقش می کند که وارد اتاق بیمار شود.

 

سیاه: یادتون نره همون چیزایی رو که گفته بودیم می گین نه بیشتر نه کمتر

 

حاجی اول من و منی می کند ولی بالاخره رضایت می دهد و وارد می شود.

 

 

حاج ملک: السلام بر یار قدیمی حاج مالک عزیز. خدا بد نده. نبینم مریض شدی؟

حاج مالک: بد نبینی.

-         حالا حالت چه طوره؟

-         اصلا ً خوب نیستم. گمون نکنم از این ناخوشی جون سالم به در ببرم.

-         الهی شکر. الهی شکر.  اینجوری واسه همه بهتره. هم واسه خودتون هم واسه خونواده و هم دوستان.

سیاه سیلی محکمی به روی خود می زند و با ایما و اشاره قصد دارد به حاجی بگوید که سخن حاج مالک را اشتباه فهمیده است.

-         ببینم چی گفتین؟

-         حالا حکیم و دکتر چه دارویی براتون تجویز کردن؟ گفتن بهتون چی بخورین چی نخورین؟ پرهیز مرهیز چی داده ن؟

-         درد بی دوا درمون. کوفت. زهر مار.

-         خب دوای بیمار همین چیزاست دیگه. امیدوارم به مزاجتون سازگار باشه.

 

سیاه دست پشت دست می کوبد و می نشیند و باز با ایما و اشاره می خواهد حرفهای حاج مالک را به حاجی بفهماند

 

-         ببینم با منید؟ هان؟

-         حالا پیش کدوم دکتر رفتین؟

-         پیش عزراییل که بیاد و از شر همسایه ای مثل تو خلاصم کنه.

-         می شناسمش . دستش شفاست. قدمش هم مبارکه. تو هر خونه ای پا گذاشته کار مریض رو یکسره کرده.

 

سیاه دست بر پیشانی می کوبد و شروع می کند به گریه کردن.

 

-         خدایا من چه گناهی کرده م باید اینجوری تقاص پس بدم. مرگ منو برسون منو از دست همچین آدمی نجات بده.

-         بعله. آدم آهه و دم. بهتره تا نفس باقی ئه آدمیزاد حق الله و حق الناسش رو تموم و کمال ادا بکنه  تا وقتی خواست ریق رحمت رو سربکشه دینی به گردن نداشته باشه.

-         بابا تو عجب رویی داری مرد!

-         قابل شما رو نداره. من زیاد مسدع اوقاتتون نمی شم. می دونم کارهای واجب دارین زود رفع زحمت می کنم. خلاصه حاجی.... خوبی ای، بدی ای از ما دیدین ما رو حلال کنین دیگه. در ضمن یه عرض کوچیکی هم داشتم در مورد اون پستوی حجره ی شما که باعث غناسی حجره ی ما شده. خدا رو چه دیدین یه دفعه دیدین من افتادم و شما مردین. اونوقت این ورثه ی بدبخت چه جوری باید مشکلاتشون رو  باهم حل کنن. می گم اگه می شد اون پستو رو به من می فروختین......

-         زن! دختر! به دادم برسین. خدایا....کمک.... منو از دست این خولی نجات بدین. کمک.... آی مردم.... به دادم برسین.... به دادم برسین.... به دادم( و نفسش بند می آید)

-         عجله نکن حاجی الان سند و قباله رو می یارن . صبر داشته باش. صبر داشته باش.

 

سیاه با عجله وارد می شود و حاجی را کشان کشان از خانه ی حاج مالک بیرون می برد.

 

 صحنه ی سوم

 

 

سیاه: د ِ بیا که گندی زدی گندستان

-         چرا منو می کشی من که کارم تموم نشده

-         د ِ بسه بابا اون سمعک لامسبتو بزن( و سمعک را در گوش او می گذارد )آهان... حالا راه بیفت بریم.

-         کجا؟ من که هنوز قولنامه ی پستو رو ننوشته م.

-         د ِ راه بیفت که قولنامه ت رو حاجی واسه ت امضاء هم کرد.

-         کو؟

-         گذاشته سر پل صراط  بری ورش داری.

-         چرا داری دری بری می گی؟

-         نه والله . راست می گم. می گی نه زودتر برو سر پل صراط ورش دار.

-         حالا تو چرا انقدر پریشونی؟

-         هیچی همینجوری دلم گرفته .

-         برای چی؟

-         همینجوری. مگه یه سیاه نمی تونه دلش گرفته باشه؟

-         نه. یه نوکر وقتی صاحبش می گه بخند باس بخنده و وقتی امر می کنه گریه کن باس اشک بریزه. حالا بگو ببینم تو چرا داری گریه می کنی؟

-         آخه حاج خانوم بهم گفته بود اگه بتونم شما و حاج مالک رو با هم آشتی بدم یه پرس چلوکباب بختیاری از بازار برام می خره.

-         حاج خانوم غلط کرد. مرده شور اون شیکم صاب مرده ت رو ببرن. مگه من پولمو از سر راه پیدا کرده م که بریزم تو شیکم بی صاحاب تو. اونوقت تو نشستی  برای این گریه می کنی؟

-         نه . بهم گفت اگه نتونم شما دوتا رو به هم جوش بده م هر شب می فرستدم خونه ی دختراش کارای اونا رم بکنم.

-         دست حاج خانوم درد نکنه. حقته. گردن کلفت کردی واسه چی؟ واسه همین روزا دیگه.

-         کدوم گردن؟ این که از سوزن هم باریکترشده از دست تو و اون زنت.

-         ببینم .... خوب شدن رابطه ی من و حاج مالک چه دخلی داره به حاج خانوم؟ اون این وسط چه سودی می بره؟

-         چه می دونم....( گریان) می گفت دختر حاجی رو نشون کرده واسه پسر قزمیتتون.

-         چی واسه پسر من؟ اونم بی اجازه ی من؟

-         زیاد ناراحت نباشین می گفت بابای این دختره مردنیه و تازه تک دختر هم هست. اگه دختره رو برا پسرتون بگیره تموم ارث و میراثش می رسه به پسر شما.

-         بنازم به این فکر. احسنت به این نکته سنجی. مرحبا.

-         رحمت به اون شیری که تو را بخورد .

-         رحمت. رحمت. ماشاءالله همین جور هوشه که از سر و روی این زن می ریزه. حظ می کنم وقتی این چیزا رو می شنفم. مرحبا. مرحبا.

-         حالا من چه خاکی باید به سرم بریزم؟

-         هیچی برو بگو همه چیز رو به راه شد و حاج مالک حاجی ملک رو حلال کرد. حاج ملک هم روی اونو بوسید و حلالش کرد.

-         به به اونم چه حلالی. گوش تا گوش. تازه تکبیر هم گفت.

-         د ِ پس چرا وایستادی ؟ برو دیگه....

-         من ....نمی رم....

-         چرا ؟ مگه نمی خوای کباب بختیاری بخوری؟

-         نه ..... این جور موقع ها بهتره خبر خوش رو آقای خونه به خانومش بگه....

-         این هم حرفی ئه. بد نمی گی. بهتره خودم برم بهش بگم که مقدمات عروسی پسرشو فراهم کنه که دیگه شلوارمون دوتا می شه.( از خوشی دو دستش را به هم می مالد)

-         بعله دیگه. از قدیم گفتن خدا در و تخته رو به هم جفت می کنه. همچین مردی همچون زنی هم باس داشته باشه. بدو برو که الان حاج خانوم ناخونای دستشو که خورده هیچی ناخونای پاشم از حرص داره می خوره.

-         برم بساط عروسی رو بچینم که وقت وقت شادیه.

-         اوخ چه جورم.

-         گوش کن ببین چی می گم. تا من برم پیش حاج خانوم و برگردم تو می ری دم حجره 20 تا عدل پنبه سفارش داده بودم که الان دیگه رسیده. می ذاری رو کولت می بری طبقه ی سوم. می ذاری تو انبار. بعد بسته های نخها رو از تو انبار می یاری بار کامیونا می کنی تا صبح. بعد حجره رو آب و جارو می کنی تا من سر برسم و به کارا سر و سامون بدم. هوش و حواست رو جمع کن که فردا یک عالمه کار داریم ها.....( بشکن زنان دور می شود) دیگه سفارش نمی کنما. مواظب در و مغازه باش.

-         باش تا صبح دولتت بدمد. فعلا ً تا فرصت هست ما یک کم  می خوابیم ببینیم بعدش چی می شه.

 

همانجا می افتد و خورخورش آسمان را بر می دارد

 

 

  صحنه ی آخر:

 

نقال:

چي مي شد قصه ي ما غصه نداشت؟

ساده بود حرفاي سربسته نداشت

نه ريا توش بود و نه كينه و شك

نه حسادت نه غم و دوز وكلك.

واسه چي اين همه غصّه؟

خودخوري ها ديگه بسّه.

چرا شادي تو دلا جا نداره؟

واسه چي زندگي معنا نداره؟

مگه چي مي شه اگه عشقو پراكنده كنيم؟

چرا قلبا رو نبايد پر ِ از خنده كنيم؟

اينهمه حرص و طمع از كجا اومد تو دلا؟

چطو شد ذهنمون آكنده شد از پرت و پلا؟

چه جوري شد كه يه هو امروزو از ياد برديم؟

ندونستيم تو كدوم جبهه ي شك بُر خورديم.

ما كجا من شد و من كي خودشو از دس داد؟

كي اومد به جنگ وجدانمون آتش بس داد؟

چه جوري گريه و حسرتخوري شد عادتمون؟

توي اين غور و كلنجار چي اومد بر سرمون؟

تو فراموشي جمعي همه مون آب شديم

با تقلاي مداوم غرق مرداب شديم

حالا ما راكد مرگيم

فصل پژمرده ي برگيم

هركي خواس قد بكشه مي شكنيمش ، نمي ذاريم

مست ِآبيم ولي روي  ريشه ها نمي باريم.

تا ندونيم که كجا هستيم و كارمون چيه؟

واسه بودن چفت هم  قول و قرارمون چيه

تا ندونيم كه ديروز كجاش خوبه كجاش مبتذله

ندونيم عشق كدوم اصله كدوميك بدله

تا نتونيم كنار بيايم با هم زير يه طاق

نتونيم صبور باشيم تو كاراي مشكل و شاق

نتونيم با همديگه قد بكشيم

همينه اوضاعو بايد بكشيم

اما احيانا ً اگه من بخواد از من بشه  ما

بخواد از اون ته دل پر بشه از حادثه ها

و بخواد خونه تكوني بكنه

بايد احساسشو قربوني كنه

پا بذاره رو دلش

عقلشو قاضي كنه

تا بتونه  مث ما

قلبشو راضي كنه

روح نيلوفري جمعي مونو خبر كنيم

تا كه با هم بتونيم به آسمون سفر كنيم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Sísifo

 

سیزیف در کلانشهر

نوشته ی مهدی فتوحی

بر سقف صحنه، یک صندلی واروونه چسبیده . نوع نور پردازی صحنه باید به گونه ای باشد که صندلی در هاله ای از نور متجلی شوند. آرایش کناری صحنه هم مثل پرده ها، کتابخانه و پنجره ها و عکس منظره های بیرون باید به گونه ای باشد که تماشاگر بپندارد صحنه وارونه است. حتا می توان عکس یک فرش ایرانی را در زیر صندلی به سقف چسباند. در مجموع آرایش صحنه باید تداعی کننده ی یک زندگی متوسط باشد. بر کف صحنه هم یک چهلچراغ بزرگ روشن یا یک پنکه ی سقفی فعال نصب شده. بازیگر از همه ی این چیزها استفاده می کند تا بتواند از دیوار بالا برود. از رادیویی که در کتابخانه قرار گرفته گزارش مستقیم یک مسابقه ی فوتبال پخش می شود که در صورت امکان باید بازیگر حرکاتش را با توصیف گزارش منطبق کند. متن گزارش رادیو باید کاملا مستند باشد. فرقی نمی کند بازی بین چه تیم هایی باشد ولی باید یک بازی پرهیجان باشد. مثل بازی میان تیم های ملی برزیل و فرانسه در جام جهانی 1986. بازیگر نمایش باید از ورزیدگی کامل برخوردار باشد و همچون بازیگران سیرک از دیوار صاف بالا برود. در ابتدای نمایش او کت و شلوار و کراوات به تن دارد ولی رفته رفته آنها را از تن در می آورد تا بتواند آزادی عمل داشته باشد. در آخر نمایش وقتی به صندلی می رسد کاملا ً عریان است. دو ستون هم در دو سوی صحنه از زمین تا سقف کشیده شده اند تا بازیگر بتواند بالا رفتن از دیوار را با آنها نیز بیازماید و دست آخر هم با همانهاست که به این کار موفق می شود. بازیگر در طول نمایش حتا یک کلمه هم نمی گوید فقط وقتی به صندلی رسید آهی از رضایت می کشد. او در طول نمایش تمام تلاش خود را می کند تا بتواند خود را به صندلی برساند و وقتی رساند از رادیو که پخش مسابقه ی فوتبال را به خاطر اتمام نیمه ی اول بازی قطع کرده یک موسیقی پرهیجان مثلا" Die Walküre یا سوار کاری ندیمه های اودین از اپرای چهارقسمتی حلقه ی نیبلونگ اثر واگنر" پخش می شود. او به زحمت خود را روی صندلی نگاه می دارد و پس از قدری تقلا مدتی از دسته ی آن آویزان می شود و سرانجام هم فرو می افتد و عریان بر کف صحنه ولو می شود. به محضی که او بر روی صحنه سقوط می کند گزارش نیمه ی دوم مسابقه ی فوتبال آغاز می شود. انتخاب میزانسن بازیگری و طراحی شیوه هایی برای بالا رفتن از دیوار، بسته به امکانات صحنه و زمان و مکان اجرا بر عهده ی بازیگر و کارگردان است در صورت نیاز می توان چیزهای دیگری هم به صحنه افزود.

 

پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در آستانه

نوشته ی مهدی فتوحی

( به خاطره ی محو باباحسین چرخوگر که ایستاده مرد)

 

شخصیت ها

مرد

مرگ

 

مردی با بغلی نان و میوه در آستانه ی دری چوبی ایستاده که باید تا کمر خم شد تا بتوان از آن پایین رفت و دارد قفل در را باز می کند. دری با سردری به سبک خانه های قدیمی کویر پر از گل و بتّه. ناگاه قلب خود را می گیرد و به دیوار تکیه می کند. سایه ای از مرگ از کنارش می گذرد و می پرسد:  

مرگ: حال شما؟

مرد ( با صدای بریده از درد): به مرحمت شما! ( سربرمی گرداند به سوی مرگ، مرگ در چهره ی او می نگرد و او لبخند زنان به مرگ) به به ! رسیدن ..... به خیر،( سعی می کند به زور لبخند بزند) پارسال دوست...... امسال آشنا! سفر و..... زحمت! شما کجا؟..... اینجا کجا؟ همیشه ...... به گردش. کی...... تشریف آوردین؟ بفر....مایید  تو رو خدا. دم در..... بده. بفر.....مایید.... بنده..... منزل. یه خستگی ای.... در... کنید. بفرمایید.....خونه ی ..... خودتونه. ( دوباره سینه ی خود را می گیرد و نان و میوه از دستش می افتد روی زمین)

مرگ: می خواین کمکتون کنم؟

مرد : چیزی..... نیست. یه درد خفیفه..... دم ....شما.... گرم. از شما .....رسیده.  

مرگ: پس مزاحمتون نمی شم.

مرد: حالا ..... تشریف...... داشتید.

مرگ: نه. گرفتارم .

مرد:  خیر...... باشه.

مرگ: خیر.....( این واژه باید طوری ادا شود که هردو معنای خیر را در بر گیرد)؟!

مرد: به هرحال ....هر وقت .....اومدید.... خونه ی خودتونه..... بی تعارف .... می گم......

مرگ: می دونم.....فعلاً.....

مرد: خیر..... پیش. مرحمت .....عالی .....زیاد. برقرار..... باشید.

مرگ: خداحافظ.

مرد: خوش.... آمدید.  قدم..... رنجه..... کردید. سایه .....تون .....مستدام.

مرگ راه خود را پیش می کشد و می رود. مرد در را هل می دهد و تو می رود و در را به روی ما می بندد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 20:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نمایش تک صندوق

 

مهدی فتوحی

 

( یک نمایشنامه بر اساس نمایش سنتی چهار صندوق )

 

به جای صندوق های معمول نمایش چهار صندوق، ما یک صندوق رای داریم که در تمام طول اجرا بر جای خود ثابت می ماند. دریچه ای روی آن تعبیه شده که آدم ها از آن خارج می شوند. این صندوق در اجرا می تواند با پله ای به سطح زیرین صحنه ی نمایش راه داشته باشد تا بازیگران بتوانند راحت در همان یک صندوق آمد و رفت کنند. هر یک از بازیگران رقصان از داخل صندوق رای بیرون می آیند، چندی می رقصند و باز به داخل صندوق می روند. ترتیب خاصی برای خروج بازیگران از صندوق متصور نیست. هر یک از بازیگران می توانند تا حداکثر دوبار پیاپی از صندوق خارج شوند.  لباس بازیگران این نمایش بر خلاف بازیگران نمایش چهار صندوق، دیگر به رنگ های ویژه و یکپارچه ی سرخ و زرد و سبز و سیاه ( یا بنفش ) نیست. بل چهل تکه و آمیزه ای از همه ی این رنگ هاست و رقص بازیگران هم بیشتر تلفیقی است از رقص های سنتی ایرانی و تقلید حرکات طبقات اجتماعی به گونه ی لال بازی، چیزی شبیه رقص های شاطری و غیره. تنها این میان سیاه است که رقص شکسته ی سیاه را می کند. . منحنی رقص بازیگران می تواند به صورت صعودی یا نزولی از مرحله ی رقص های عامیانه به رقص های کلاسیک یا به عکس باشد. بسته به میزان رنگ به کار رفته در لباس بازیگر، رقص او هم بیشتر تقلید حرکات و رفتار آن طبقه ی اجتماعی است. برای تفکیک و تمایز نظام طبقات اجتماعی از رنگ لباسها ، من از پیشنهاد بهرام بیضایی در خصوص نظام نشانه شناختی رنگ های تعزیه ی ایرانی ( سرخ= اشقیا یا مخالف خوانان = سرمایه داران، سبز= اولیا= روحانیان، زرد( به پیشنهاد بیضایی در نمایش چهار صنودقش)= روشنفکران و اندیشمندان ؛ و سیاه= مردم فرودست جامعه) استفاده می کنم. لباس بازیگران نمایش باید تداعی کننده ی لباس آرلکینو در کمدیا دل آرته ی ایتالیایی باشد. حتا می توان این نمایش را در اروپا با لباس های بازیگران کمدیا دل آرته اجرا کرد. ترتیب بیرون آمدن بازیگران از صندوق،  کاملا ً بستگی به سلیقه ی اجرا کنندگان و بازیگران و زمان و مکان اجرا دارد. هر بازیگر وقتی از صنوق خارج می شود فقط یک دیالوگ می گوید.(( دیالوگ هر یک از بازیگران این است: دست ! دست! دست ! دست! )) و از تماشاگران می خواهد برای رقص او دست بزنند و تماشاگران  هم باید در این نمایش شریک شوند. موسیقی اجرا باید بسته به تیپ و طبقه ی اجتماعی ای که بازیگر تقلیدش می کند در نوسان باشد. از همه نوع موسیقی البته بدون کلام می توان در این نمایش بهره جست. کلاسیک غربی( ترجیحا ً والس رقص برای نمایش قالب اندیشه ی روشنفکری)، کلاسیک و اصیل ایرانی( برای نمایش قالب اندیشه ی سنتی اعم از سرمایه دار و مذهبی )، موسیقی پاپ و رپ و جز و راک و حتا نوحه و روضه و.....و البته  همه ایرانی ، برای طبقات فرودست جامعه. اما نباید این موسیقی ها کاملا اصیل و مطلق و کامل باشند. حتما باید چیزی آنها را از اصالت بیندازد و مسخره شان کند. والس غربی نباید یک والس کامل باشد با آن سنگینی و وقار موسیقی کلاسیک غرب. چیزی باید آن را مبتذل کند. در مقام کارگردان و برای اجرا ، من یک موسیقی تلفیقی می خواهم به مبتذل ترین شکلش که با ریتم رقص های ایرانی هماهنگ شده باشد. یک موسیقی تلفیقی البته با اظهار نظر آهنگساز ، کارگردان و بازیگر.  از دید من نمایش در اینجا تمام است. طراحی حرکات تقلید و رقص و موسیقی را بر عهده ی کارگردان و مجریان نمایش می گذارم. برای این نمایش نیاز مبرم به یک طراح رقص و حرکاتِ  موزون ِ چیره دست هست. بدون او اجرای این نمایش مجاز نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

مشارکت

 

مهدی فتوحی

 

زمان در این نمایش سیال است و بستگی به میزان تحمل تماشاگران دارد.

در وسط صحنه، یک مرد میانسال ، عریان ، در فضایی پلاسمایی غوطه ور است و برای رهایی خویش مدام تقلا می کند. جز نور فسفری که پلاسما را سبز می نمایاند، نور دیگری نیست. صدای ضربان قلبی در فضا طنین انداز است. دور تا دور صحنه با ویدئو پروجکشن تصاویر بسیار خشنی از جنگ و شکنجه و کشتار و قحطی و گرسنگی و فقر و سنگسار و بریدن دست و سر و... نمایانده می شود. صداهای گوناگونی آهسته آهسته به زمینه افزوده می شود و صدای ضربان قلب را می پوشاند. صدای انفجار، هواپیما، اره برقی، مته ی زمین کن، فریز سنگ بر، اگزوز موتور های سنگین، قطار و غیره، به گونه ای که تلفیق تصاویر و اصوات خشن باید تاب تماشاگر را برباید و او را برنجاند. وقتی اولین اعتراض از تماشاچیان برخاست فضا باید تمام تاریک و ساکت شود و صدای زایش یک نوزاد و تصاویری که نمود زندگی است و صدای پرندگان و تصاویر جنگل و کوهها و درختان و حیوانات و گیاهان و همه عاری از حضور آدمیان نمایانده شود. آهسته آهسته یک موسیقی ملایم ، به همراهی نوری چشم نواز به فضا افزوده می شود. در میان نورهای عمودی ستونی آبی رنگ ، دختر و پسر  خردسالی در حالی که هر یک گلی به دهان دارند به صحنه می آیند و یک والس بسیار زیبا می کنند.

تمام. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کنت پیکّولو دراکولا

یک مونولوگ

مهدی فتوحی

بی حرف پیش این متن پیش کشی است به مسعود خان پور احمد بابت نوشته ی کوتاه  اما پرمغز و زیبایی که در وبلاگش درباره ی خوردن نوشته است.

 

یک مرد با فراگ و پاپیون و همه ی آنچه که می تواند نشانی باشد بر آن که او یک اشرافزاده ی اصیل است در نور شاعرانه ی دو شمع نشسته و دارد دندان هایش را خلال می کند. جامی را از تنگی که کنار دست اوست پر می کند و مزمزه کنان می گوید:

مرد: تموم شد. من و تو یکی شدیم. دیگه هیچ فاصله ای بینمون نیست. دیگه وجود من سراسر لبریز از توئه. حالا دیگه  تو تموم وجود منو تسخیر کردی. فاصله ها رفتن کنار و تو و منی دیگه در کار نیست. همون فاصله هایی که اینهمه ازشون نفرت داشتی. جدایی دیگه معنی خودشو از دست داده و من وتو به وصال رسیدیم. وصال حقیقی. وصل مطلق؛ و من سرخوشم. شاد شاد. چون تو رو به وصال رسونده م. به جایی که هیچ حد و مرزی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. جایی که در اون ، یکی دیگری ئه و نمی شه اون یکی رو از این یکی تشخیص داد. حالا این تویی که در من می بینی. این تویی که در من می شنوی، می بویی ، لمس می کنی. این تویی که فریاد می کشی؛ و من حالا تو رو در حجاب تن خودم پوشونده م. حالا دیگه نگاه تیز و هیز دیگران تو رو آزار نمی ده. و این اون چیزی ئه که دیگران از فهمش عاجزند: تو شدی وجدان من. تو مثل یک ماه روشن در تاریکی و سکوت وجدان من نشستی و گوش به زنگی ببینی من چی کار می کنم. دیگه روی صحبت من با سایه م  یا یه چیز موهوم نیست. تو حالا خود خود وجدان منی. وجدان آگاه من که من نمودشو از میون میلیونها چهره برای خودم برگزیدم. حالا می تونم ببینمش وقتی داره منو سرزنش می کنه. وقتی داره برام خط و نشون می کشه و خواب راحتو ازم می گیره. دیگه من ازخودگویی به واگویی رسیده م .از وحدت به کثرت. من این جوری تو رو کشف کردم . تو رو فتح کردم. ذره ذره. خرده خرده. من تو رو هضم کردم با تمام وجودم. حالا تو ضمیر منی و من جلد تو. ضمیری زنانه در قالب جلدی مردانه. یا به عکس. چه فرقی می کنه؟ ببینم تو که حسادت نمی کنی اگه من بخوام به زنی دیگه ابراز علاقه کنم؟ ( می خندد ) می دونی این ابتکار کی به ذهنم خطور کرد؟ راستش جرقه ی این کار رو هم خودت تو ذهن من زدی. یادته اون روز وقتی داشتم قلم می تراشیدم، قلمتراش دستمو برید؟ تو زود اومدی و انگشت منو گذاشتی توی دهنت و شروع کردی به مکیدن. نمی دونی چه حسی داشت ؟ تموم تنم مور مور گرفت. یه حس لزج بهم دست داد . حسی مثل حس انزال. من غر زدم این کارو نکن. خون کثیفه؛ و تو جواب دادی: خون کثیف باشه که آدم یه دقیقه هم نمی تونه زنده بمونه. و دوباره و البته این بار با حالتی شهوانی تر انگشت زخمی منو به دهن بردی و شروع کردی به مکیدن. بهت گفتم : این کارو نکن. با همون حالت شهوانی انگشت خونی منو از دهنت در آوردی و رو سینه هات کشیدی و گفتی: الان دیگه یه ذره از وجود تو با تن من یکی شده. وقتشه که یک کم از سینه هام شیر بخوری.  همین حرف تو منو دگرگون کرد و باعث شد برم و خودمو از لحاظ نظری تجهیز کنم. با خودم گفتم اگه خورده شدن اینقدر لذت بخشه، پس بذار این لذت رو به تو که عزیزترین کسمی بچشونم . اما دستم خالی بود. انگیزه داشتم اما دلیل متقن و محکم نداشتم. تو بهتر از هر کس دیگه می دونی که برای دست زدن به چنین اقدام خطیری نیاز به یک نظریه پردازی دقیق هست؛ که زیربنای اندیشگی کارو تقویت کنه. پس شروع کردم به مطالعه در باب خوردن. گشتم و خوندم و پرسیدم و دونستم. وای که چقدر مطالعه درباره ی خوردن لذت بخش بود. جذاب ترین بخش زندگی که یکی از محکم ترین پایه های فرهنگی هر ملتی رو می سازه. پایه ای که به رغم همه ی تعدی ها و تجاوز ها و جنگ ها و شکست ها هرگزعوض نمی شه. غذا. خوراک. کلمات مقدسی که در همه ی تاریخ و جغرافیا در بین همه ی طبقات اجتماعی حرف اول رو می زنن. خوراک هم در معنای فیزیکی و هم در معنای استعاری و حتا متافیزیکیش یک رکن زندگی ئه.  یکی از جالب ترین چیزهایی که در باب خوردن خوندم این بود که اندیشیدن با فعل خوردن ارتباط مستقیم داره . می دونی شلگل در کتاب خودش " لوسینده " می گه: «در ژرفاي خيم آدمي گرايش پنهانی ست به خوردن هرآنچه كه دوستش مي‌دارد و به دهان‌بردن هر آنچه كه برايش تازه است. از آن‌رو كه آن را به نخستين اجزايش خرد كند. تشنگي تندرست دانستن مي‌خواهد كه برابرنهاد خود را به گونه‌اي درچنگ خود گيرد تا در اندرون آن راهي بتواند جستن و آن را ازهم بتواند پاشاندن». و این توصیف خود فعل اندیشیدنه. قطعا تو اصطلاح تجزیه و تحلیل به گوشت خورده یا کاوش  یا پژوهش. این افعال همگی در بطن خودشون با فعل خوردن رابطه ی مستقیم دارن. ساده ترین نمود این کنش در بچه هاست که وقتی می خوان چیزی رو کشف کنن اونو به دهن می برن. بله عزیزم. خوردن یا نخوردن مساله این است. دنیای امروز پره از نمودهای این کنش ؛ وبارزترین شکلش در دنیای سیاسته که رخ می ده. ببینم تو اسم ایدی امین به گوشت خورده ؟ یه سیاستمدار افریقایی بود که دشمنانش رو می خورد. البته هیچ نیازی به دونستن اسم همچین آدمایی نیست. سرتو که بچرخونی می تونی آدمایی رو ببینی که به شغل شریف آدمخواری اشتغال دارند. اولیش پدر خودت که چهل سال تمام خون مادرت رو در قالبی استعاری خورد و قورت داد یا برعکس مادرت که چهل سال گوشت پدرت رو در زبانی کنایی جوید و تف کرد بیرون. البته من هرگز خودمو به این پایه از ابتذال نمی رسونم. ابداً. شان من اصلا ً در این حد نیست. من برای کار خودم فلسفه ی محکمی دارم. من از آدمایی که فقط به خاطر نفرت و ثروت حاضرند همنوع خودشونو به سیخ بکشند نفرت دارم. نه. حساب من از این دسته جداست. من به خاطر آزادی، به خاطر عشق ، به خاطر نوعدوستی وعلاقه ی بی حدم به تو این کار رو کردم واین اصلا ً انصاف نیست که بخوای منو هم سطح یه مشت خودخواه حقیر بکنی. چون من با هر ذره از تن تو که جذب بدن خودم می کردم، ذره ای از وجود خودم رو از تنم بیرون می کردم ؛ یک جور ریاضت کشی عارفانه؛ و ذره ذره ی تو تمام وجود منو تقلیل می داد. بله عزیزم. تو منو نابود کردی و من از تو پر شدم. یک جور نابودی از طریق پر شدگی. یک نوع خودفزایی تخریبی. می فهمی ؟ من تو رو از دنیای همسان ساز بیرون به دنیای کثرت درون خودم بردم. من تو رو در پناه قالب خودم آزاد کردم و نذاشتم به ابتذال بیرون تن بدی. من عشقو در وجود خودم با حضور تو جاودانه کردم. بذار یه اعتراف بکنم. نمی دونم طاقت شنیدنش رو داری یا نه؟ ولی به هر حال بهت می گم. هیچ غذایی تا به حال به اندازه ی تو به من کیف نداده بود. علتش واضحه. خوردن تو واسه من یه تجربه ی تازه بود . یک تابوشکنی. فتح قله ی بکری که پیش روی همه بوده و کسی جرات نمی کرده ازش صعود کنه. رفتن به راهی میانبر که تو رو بدون دردسر به مقصد می رسونده ولی هیچ کس جرات پا گذاشتن به اونو نداشته. من تو رو نخوردم. من تو رو کشف کردم. فتح کردم. کاویدم. بلعیدم. وای که تازه دارم می فهمم این واژه ی بلعیدن چه بار معنایی شگرفی داره. من تو رو جویدم. بلعیدم و هضم کردم. می بینی؟ مرز بین استعاره و کنایه و واقعیت به هم ریخته. واژگان من بار معنایی پیدا کرده و من اینها همه رو مدیون توام. مدیون معشوق پاکی که بیشترین لذت ها رو به من داد. لذت خورده شدن رو.  

مرد از پشت میز بر می خیزد. آغوش رقص می گشاید و با جفت خیالی خود در زمینه ی ترانه ی vecchio frak اثر دومنیکو مودونیو می رقصد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ارتباط

 

مهدی فتوحی

 

بازیگران برچند صندلی که کنار هم چیده شده اند ، نشسته اند و یک مددکار اجتماعی دارد با زبان اشاره با آنها که همگی ناشنوا هستند صحبت می کند. هرکس سر خویش دارد و ساز خویش می زند. غوغایی به راه انداخته اند که نگو و نپرس. همهمه ای از آن که نمی فهمند منظور مددکار چیست.

نا شنوای یک: خفه شین....

نا شنوای دو: بی حرف....

نا شنوای سه : ببرین صداتونو....

نا شنوای چهار: ساکت....

نا شنوای پنج : سر و صدا نباشه....

نا شنوای شش :آروم تر ....آروم تر.....

نا شنوای هفت: هیش...ش...ش...ش....ش...

نا شنوای هشت : مگه کرین؟

ناشنوای یک: ( خطاب به تماشاگران) مگه می ذارن ببینیم چی می گه؟

نا شنوای دو: ( خطاب به تماشاگران) نیگا... نیگاه.... اصلا ً حالیشون نمی شه؟

نا شنوای سه: ( خطاب به تماشاگران) انگار داری تو گوش خر یاسین می خونی.

نا شنوای چهار: ( خطاب به تماشاگران) نه خیر. هیشکی گوشش به این حرفها بدهکار نیست.

نا شنوای پنج :  ( خطاب به تماشاگران) حالا اگه صداشونو بریدن؟

نا شنوای شش: ( خطاب به تماشاگران) هیشکی هم نمی فهمه این مربی چی داره می گه.

نا شنوای هفت: ( خطاب به تماشاگران) خیلی تند حرف می زنه نمی رسم بهش.

نا شنوای هشت: ( خطاب به تماشاگران) باید کلمه به کلمه یادداشت کنم تا بعد ازش سر در بیارم.

نا شنوای یک: شنوایی  

نا شنوای دو : بگیرن

نا شنوای سه : باید

نا شنوای چهار : حد ّ ِ

نا شنوای پنج : اینجا

نا شنوای شش : با هر

نا شنوای هفت :  خفه قون

نا شنوای هشت: همه؛

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک طرح نمایشی برای لالبازی

 

مهدی فتوحی

 

برای پیش پرده ی یک نمایش یا یک نمایش مستقل

 

در میان هیاهوی تماشاگران عادی نمایش ، زنی در لباس پرستاری با یک قاب عکس خالی به میان صحنه می آید و پیش روی تماشاچیان قاب را جلوی صورت خود می گیرد و انگشت اشاره به لب می گذارد و بی حرکت می ایستد. ما در مقام تماشاچیان تصویری از صورت یک سرپرستار بیمارستان می بینیم در قاب عکسی چهار گوش که انگشت اشاره بر لب و بینی گذاشته به معنای سکوت.

همین و بس.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

دو تا بچّه یتیم

 

(ترجمه ای آزاد از شعری از جووانّی پاسکولی با نام (I DUE ORFANI) و تنظیم برای نمایشی کودکانه از مهدی فتوحی)

 

(1)

 

–    داداشی! می شه باهات حرف بزنم؟

–    چیه؟ حرفت رو بزن.

–    داره از گشنگی مورمورم می شه. حیف که دیگه....

–    نیگاه کن بیدی و ساس و شپشی توی لباسات نباشه....

 

 

تقلید صدای حشرات مختلف و ادای نام آوای تداعی کننده ی صدای حشرات؛ مثلا ً سیسسس؛ سیسسس؛ سیسسس

 

–    داداشی! از توی تاریکی صدای ناله ی دور و دراز رو می شنوی؟

–    شاید هم یه سگ باشه که داره زوزه می کشه

–    انگاری یه عده تو درگاهی ان.

–    شاید هم نسیم باشه که می وزه.

 

 

تقلید صدای باد و تکرار نام آوای تداعی کننده ی صدای باد؛ هوووو هوووو هوووو

 

–    می شنوی؟ دو جور صدا داره یواش یواش یواش......

–    شایدم بارون پاییزه که نرم نرم می باره...

–    می شنوی تق تق این ضربه ها رو؟

–    ناقوسای مرگو دارن می زنن.

 

 

تقلید صدای ناقوس و تکرار نام آوای تداعی کننده ی بانگ ناقوس؛ دنگگگ دنگگگ دنگگگ

 

–    واسه ی مرگ کی دارن می کوبن؟

–    نمی دونم ؛ شاید....

–    خوف  برم داشته حسابی. داداشی!

–    من هم عینهو تو رنگم پریده.

–    دارم الانه به این فکر می کنم: اگه رعد و برق یه وقت زد ماها باس چی کار کنیم؟

–    نمی دونم داداشی! بیا پیشم بنشین. ما که آروم و سلامتیم هنوز.

 

تقلید صدای رعد و درخش برق و تکرار نام آوای تداعی گر بانگ تندر؛ بوممممممم بوممممممم بومممممم

 

(2)

 

–    اگه تو دلت بخواد، من هنوز حرفا دارم واسه زدن. یادته؟ وقتی رو که از توی سوراخی قفل نور می تابید؟

–    حالا که برقا همه خاموشن.

–    همون وقت نبود که ما ترسیدیم؟

–    الانه هیچی به ماها دیگه دلگرمی نمی ده. هیچی. من و تو تنهاییم. توی سوت و کوری این شب تار.

 

تقلید صدای سیرسیرک که تداعی کننده ی شب است. چیششش چیششش چیششش

 

–    اون زنه اینجا بود؟ هیچ یادت می آد داداشی! می تونستی ببینیش. اون تو . همونجا . دم در. وقت و بی وقت یه دفعه کل تنش انگاری مورمور می گرفت....

–    حالا که مرده مامان.

 

تقلید صدای گریه ی یک زن و رعشه و ناله های بریده بریده ی او؛ اوهوووو اوهووووو

 

–    یادته ؟ اون با ماها، خواب آرومی نداشت.

–    ما که حالا حالمون خیلی خوبه.

–    ولی حالا که مامان نیس کی دیگه ما رو نوازش می کنه؟ وقتی اون نیس کی با خل بازی ما ها قهر و سازش می کنه؟ کی کی کی ؟

 

پژواک پرسش نهایی تمام  محیط بازی را پر می کند: کی کی کی ؟ کی کی کی ؟

 

 

10/5/78

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

 

 

اینگونه است كه نمی شود

 

( تك پرده ای)

 

مهدی فتوحی

 

 

"به نسترن باغ تنهایی ام"

 

صحنه:

 

یك در فلزّی تاشو در میانه ی صحنه و به حالت عمود با زاویه ی نشستن تماشاگران. دو سرباز، یكی زن و یكی مرد، فرقی نمی كند كدام مرد باشند و كدام زن، در دو قطب مخالف هم قرار گرفته اند و حركاتشان كاملا ً معكوس همدیگر است. در فلزی تاشو در حكم محور تقارن آندو است. برای تزیین بیشتر صحنه می توان یك پنجره ی فلزی معلق در سمت راست و یكی هم در سمت چپ تعبیه كرد.

 

 

  

پاره ی یکم

 

 

نگهبان یكم: بسّه دیگه.

نگهبان دوّم: كافی ئه.

-: تا كی می خوای همین جوری فكر كنی؟

-: كی گفته من دارم فكر می كنم؟

-: من خودم تو تخیلاتم صدای فكر تو شنیدم.

-: صدای فكر منو؟ كور خوندی. من اهل عملم نه فكر.

-: پس قصد داری عملیات بكنی.

-: لابد توقع داری بهت بگم چی تو سرمه؟

-: نه. چون می دونم.

-: یه دستی می زنی كه خودم به حرف بیام.

-: می خوای بهت بگم داشتی به چی فكر می كردی؟

-: اگه بهت بگم من اصلا ً فكر نمی كنم خیالت راحت می شه؟

-: تو داشتی جوانب مختلف یك توطئه رو بررسی می كردی.

-: همه ش خیالاته.

-: دوست داری جزئیاتشو برات فاش كنم؟

-: اگه دوست داری به خیالاتت بال و پر بدی خود دانی.

-: می خوای منو مجبور كنی حرف بزنم؟

-: دوست داری بگم آره؟

-: نه. چون می دونم هر جوابی بدی حقیقت نداره.

-: آره. این واقعیت داره.

-: ببینم. توداری حرف منو تصدیق می كنی؟

-: اگه بگم تصدیق می كنم بهم بدبین تر نمی شی؟

-: نه . بدبین تر نمی شم.

-: پس حتما ً بدبین می شی؟

-: نه. تو یه سوال كامل كردی، من هم یه جواب كامل دادم.

-: جواب ناقصت چیه؟

-: دوست داری از كارام سردربیاری؟

-: تو چی؟ نمی خوای ته توی ذهن منو در بیاری؟

-: من به خیالبافی تو احتیاجی ندارم.

-: كی گفته من دارم خیال می بافم؟

-: چون این تنها  لباسی ئه كه بعد از بافته شدن به چشم نمی یاد.

-: فكر می كنی این جواب در پاسخ به اون سوال، منطقی بود؟

-: خیال كردی همه موظفن به همه ی  سوالا، جواب منطقی بدن؟

-: می خوای منو مجاب كنی كه بعضی جوابام از رو احساسه؟

-: دوست داری از حرفات این برداشتو كنم كه تو آدم منطقی ای هستی؟

-: من معتقدم هر كی آزاده هر برداشتو از شخصیت و رفتار هر كی كه دلش خواست بكنه.

-: سوال قبلی مو بذار به جای این جمله كه الان دارم تمومش می كنم.

-: می خوای بگی من اصلا ً گوشم به حرفای تو بدهكارنیست و خودخواهم؟

-: گمون نكنم سوالمو یادت بیاد.

-: دوست داری از حرفات این برداشتو كنم كه تو آدم منطقی ای هستی؟

-: این جواب تو بود به سوال من یا جواب من در عوض سوال تو؟

-: توقع داری به این سوالت جواب صریح بدم؟

-: یعنی سوال من انقدر رك بود؟

-: تو خیال كردی من انقدر احمقم كه تو دام لفاظی های تو بیفتم؟

-: فكر كردی با این سفسطه بازی هات من دم به تله می دم؟

-: تو اصلا ً می تونی یه جواب مثبت و روشن و صریح به من بدی؟

-: توچی؟ می تونی یه سوال ساده و شفاف و بی قصد و غرض بپرسی؟

-: تو چی؟

-: من می تونم.

-: پس جوابمو بده.

-: خب سوالتو بپرس.

-: خیال كردی من نمی دونم تو داری طرح یك توطئه روعلیه من می ریزی؟

-: خیال نكرده م.

-: پس می دونی كه من می دونم كه تو داری طرح یك توطئه رو علیه من می ریزی؟

-: نمی دونم( با تردید)

-: یعنی تو نمی دونی كه من می دونم كه تو داری طرح یك توطئه رو علیه من می ریزی؟

-: می دونی؟ من نمی دونم كه می دونم یا نمی دونم.

-: بیا. همین جوابت نشون می ده كه با علم برتمام قضایا داری جوانب امر رو علیه من می سنجی.

-: من نمی فهمم تو مگه از من جواب صریح وصادقانه و بی قصد و غرض نخواسته بودی؟ خب منم جواب دادم.

-: یعنی می خوای بگی سوال من كلّی و گنگ بود؟

-: خیال كردی من نمی دونم منظور تو از طرح این سوال اینه كه من با جواب دادن صادقانه بهش گزك دستت بدم تا انگیزه برای كش دادن  دشمنیمون  داشته باشی؟

-: می دونستی ؟ توهروقت سرت رو به راست می گردونی و چشماتو می گردونی به سمت چپ  وگوشه ی پلك چشم چپت رو باریك می كنی، یعنی این كه فكرای شومی تو كلّه ته.

-: تو هم هر وقت به یه نقطه ی نامعلوم تو سمت راست خودت خیره می شی و سرتو بالا می گیری و لبهاتم نیمه باز نگه می داری، نشون می ده كه خیالای نامربوطی برام پختی.

-: تو اگه راست می گی بگو خیالات من تو چه حوزه ای بوده؟

-: فكر نكنم بتونی با این كارا از زیر زبونم حرف بیرون بكشی.

-: فكر می كنی چرا؟

-: خیال كردی من كی ام؟ یه هالو؟

-: چی ازت كم می شه بالاش كوتاه  بیای؟

-: بهتر نیست با من كنار بیای و پاتو بكشی كنار؟

-: تو می خوای منو تحریك كنی تا دست به یه عمل حساب شده بزنم. نه؟

-: می خوای بگی این منم كه تو رو وادار به اتخاذ یه تصمیم جدی علیه خودم می كنم؟ آره؟

-: نیت تو اینه كه مسوولیت همه ی اتفاقات رو بندازی گردن من. درست نمی گم؟

-: و تو هم می خوای هر جور شده از زیر بار این مسوولیت شونه خالی كنی. این طور نیست؟

-: و همین منو وادار می كنه علیه تو دست به یه عمل قهرآمیز بزنم.

-: تو حق داری حقو از آن خودت بدونی اما حق نداری حقّ ِحق داشتن دیگرانو هم از آن خودت بدونی و ضایعش كنی.

-: حتا اگه دیگران حق خودشون بدونن كه حقو تمام از آن خودشون بدونن؟

-: به عاقبتش فكر كردی؟

-: به عاقبتش یا به عاقبتت؟

-: به عاقبتت.

-: باكت نباشه.

-: پس جدا ً تصمیمت جدّی ئه؟

-: گمون كنم گمانه زنی ام در این مورد دقیق بوده.

-: پس از مرحله ی گمانه زنی به مرحله ی اتخاذ تصمیم هم صعود پیدا كردی؟

-: و از مرحله ی اتخاذ تصمیم به مرحله ی استحكام اراده.

-: ولابد از مرحله ی استحكام اراده به مرحله ی بررسی مواضع؟

-: و از مرحله ی بررسی مواضع به مرحله ی تدارك وسایل.

-: وپس از اون به مرحله ی تقسیم قوا.

-: و بعدش به مرحله ی انتخاب اصلح.

-: و در پی اون به مرحله ی تمركز نیروها.

-: و درادامه به تنش زدایی های درون سازمانی.

-: و تلطیف ناهمسانی ها.

-: و ممانعت از ایجاد جمود اندیشگی درسازمان خرد ورز.

-: و ایجاد تنوع در آرا.

-: و جلوگیری از از خود بیگانگی خودی های از خودبیگانه.

-: و كشف نقاط ضعف نیرو های خودی.

-: و همین طور پاشنه های آشیل نیروهای بیگانه.

-: و... فكر نمی كنی یه كم تند رفتیم؟

-: خیال نكنم به این شیوه بتونیم از مرحله ی اتخاذ تصمیم پامونو فراتر بذاریم.

-: من دیگه از این كه تو هیچ كاری نمی كنی، خسته شدم.

-: تو هم دیگه باید از این دست رو دست گذاشتن ها، دست بكشی.

-: یالاّ . بهت اخطار می كنم. هر چه زودتر دست به انجام یك عمل بزن و الاّ مجبور می شم دست به كار شم.

-: تو هم دیگه وقتشه پا شی و پایی رو كه می خوای از گلیم خودت درازتر كنی، كوتاش كنی.

-: تو هم باید دست از دست دست كردن بكشی و دستی بجنبونی.

- : پا به پای تو.

-: دست به دست هم.

-: دوست داری چه جوری دست به كار شم؟

-: و با چه وسیله ای ؟

-: و برای چه هدفی؟

-: هدف كه روشنه. برای ایجاد یك هدف مقدس.

-: وسیله ش هم مشخصه: طناب.

-: چاقو.

-: یا شاید گیوتین.

-: یا حتا گلوله.

-: یا موشك كروز.

-: یا هواپیمای ب 52

-: یا بمب اتمی

-: یا شاید هیدروژنی.

-: و به روش تبعید.

-: حبس.

-: طرد.

-: نفی.

-: حذف.

-: اما برای تحقق چه هدفی؟

-: چه هدفی؟

-: این كه بالاخره یه نفر دست به عمل بزنه.

-: و به اون یكی سلام كنه و بگه صبح به خیر.

-: و اون یكی با یه لبخند حقیقی از ته دل بگه روزتون به خیر حضرت آقا! امروز روز قشنگی ئه. مگه نه؟

-: و اون یكی بگه درسته. حق با شماست. فقط یه كم گرمه. باید مراقب خودمون باشیم گرما زده نشیم. و با یه حركت سر خداحافظی كنه بره.

-: و اون یكی هم در حالی كه روزنامه شو تو دستش لوله كرده باهاش خداحافظی كنه.

-: می گم ما كه این همه با هم تفاهم داریم ، پس چرا نمی تونیم مانع حركت همدیگه نشیم.

-: حق با توئه. چرا نباید بذاریم اون یكی آزادی عمل داشته باشه؟

-: پس حالا كه حق با منه بهتره بذاری من از این در نكبتی عبور كنم و خلاص شم.

-: درسته كه حق با توئه، اما تو باید یاد بگیری بعضی وقتا از حق خودت برای دیگران بگذری.

-: می دونستی؟ یكی از چیزهایی كه انسانو از حیوان متمایز می كنه چیه؟

-: ایثار و چه بهتر كه دیگران در حقت روا بدارند.

-: تو فكر نمی كنی بعد از این فداكاری دیگران درباره ت چه ها كه نمی گن؟

-: هالو. احمق. نفهم. بی شعور. آلت دست و....

-: و گاهی هم كه منافعشون اقتضا كنه : قهرمان. شریف. والا. جانباز. شهید.

-: پس چرا بلند نمی شی؟

-: بلند شم كه كوتاه بیام؟

-: فكر می كنی راه دیگه ای هم هست؟

-: این كه بلندت كنم كه كوتاه بیای.

-: و اگه من نخوام بلند شم و دوست داشته باشم بشینم؟

-: می گم چه طوره هر دو طرف بلند شیم و كوتاه بیایم؟

-: هردو با هم؟

-: بله هردو با هم.

-: ولی در اون صورت هم كه چیزی تغییر نمی كنه. هر دو رو درروی هم می مونیم.

-: می دونی تو علم فلسفه به این كاری كه ما الان داریم می كنیم چی می گن؟

-: تو بازی بچه ها بهش می گن: بازی مرغ و تخم و مرغ . حالا اگه گفتی اول مرغ بود یا تخم مرغ؟

-: اگه تو از حقت نگذری اونوقت من مجبور می شم تا ابد اینجا بمونم و نذارم تو پاتو بذاری اینور.

-: تو چه جوری دلت می یاد یه انسانو قربانی خودخواهی خودت كنی ومجبورش كنی به خاطر حضور تو تا ابد پشت این در بایسته تا مبادا تو پاتو بذاری اینور؟

-: تو مثل این كه درك نمی كنی؟ من می خوام تو رو آزاد كنم.

-: و تاوانی كه برای آزادیم می دم چیه؟ آزادی تو؟ كه به معنی مرگ آزادی منه؟

-: مگه تو نمی خوای آزاد شی؟

-: می خوام كه آزادانه تصمیم بگیرم كه آزاد شم یا نشم.

-: آزاد نشی كه همین جا پشت این در بمونی و بپوسی؟

-: آزاد نشم كه دیگرانو آزاد كنم.

-: خب چرا این كارو در حق من نمی كنی؟

-: چون تو آزادی رو فقط برای خودت می خوای.

-: كی گفته؟ من بر عكس تو می خوام آزاد شم كه دیگرانو آزاد كنم.

-: دیگران یعنی كی؟

-: یعنی انسان ها.

-: و انسان یعنی كی؟

-: انسان یعنی.... یعنی .... یعنی یكی مثل تو.

-: پس راهی نیست. پشت این درهای بسته گیریم.

 

                                         سكوت

 

-: می گم اصلا ً بیا قضیه رو یه جور دیگه بررسی کنیم.

-: من در این که بیایم قضیه رو یه جور دیگه بررسی بکنیم حرفی ندارم. ابدآ. فقط می گم چرا باید تو پیشنهاد بدی ما باید قضیه رو یه جور دیگه بررسی بکنیم. این به نظر تو مشکوک نمی یاد؟

-: به نظرم پشت مخالفت های مدام تو یه نیت بسیار مخرب ئه.

-: و پشت پیشنهادات مشکوک تو؟

-: نوعدوستی، رهایی، آزادی، تجدد.

-: برای کی؟

-: برای هر دو.

-: پس تو خودت رو در موضع انتخاب برای هر دو طرف قرار دادی و این نشون می ده می خوای خودت رو به بقیه تحمیل کنی.

-: من که هنوز قرار نداده م.

-: ولی داری می دی.

-: به فرض هم که بدم. نتیجه ش که به نفع همه ست!؟

-: تو فکر می کنی من نفهمم و نمی دونم چیزی که نتیجه ش به نفع همه ست قطعا ً مرگه؟

-: می دونستی تو اصلا ً آدم یکدنده ای هستی؟ پیش پیش درباره ی حرف نگفته ی دیگران قضاوت می کنی . آخه من که هنوز پیشنهادم رو نگفته م؟

-: برای این که گمون نکنی من آدمی هستم که به دیگران اجازه ی حرف زدن نمی دم، بهت اجازه ی حرف زدن می دم.

-: که بگی من آدم آزادمنشی هستم؟ نمی خواد از این لطفا بکنی.

-: نه. حرفت رو بزن.

-: امکان نداره.

-: نه جدا ً می گم حرفت رو بزن. پیشنهادت رو بگو.

-: که جلوی در و همسر بگی من بهش لطف کردم اجازه ی صحبت کردن دادم؟

-: نه این یک پیشنهاد دوستانه ست.

-: که پشتش یه نیت مخرب ئه؟

-: ا.....ه بسّه دیگه. من دلم می خواد بیام تو سلول تو.

-: نکنه می خوای با من تو یه سلول زندگی کنی؟

-: نه . باور کن من قصد سوئی ندارم.

-: پس بذار من بیام تو سلول تو

-: چه فرقی می کنه؟ تو بیا.

-: به همین سادگی؟ بیام که سر فرصت سرنیزه تو تا مگسک فرو کنی تو پشتم؟

-: می خوای بهت التماس کنم؟

-: کور خوندی.

-: سرافرازم می کنی.

-: نچ.

-: باعث افتخاره.

-: امکان نداره

-: تمنا می کنم.

-: اصلآ و ابدآ.

-: پس حتما ً یه ریگی تو کفشته.

-: ( پوتینش را در می آورد و می تکاند یک تکه آجر از پوتینش بیرون می آورد.) نیگاه .من هیچ قصد سوئی ندارم.

-: معلومه. من مطمئنم که پشت این مخالفت تو برای تغییر مواضع یک دسیسه است.

-: و پشت اصرار های بی جای تو.

-: تو حتماً در یک لحظه ی مناسب از غفلت من سوء استفاده کردی  و وارد حریم من شدی و تدارک یک خرابکا ری رو اون هم در مواضع من دادی.

-: همین حرفها را بذار جای جوابی که من باید بهت بدم. چون تو هم می تونی همین کارها رو کرده باشی.

-: منظور تو اینه که ما در خطا کردن هم به یک اندازه احتمال اشتباه داریم؟

-: منظور تو چیه؟

-: من دیگه به سلول خودم اعتماد نداره م.

-: من هم اگه قرار باشه در سلول خودم و سلول حریف مورد سوء قصد قرار بگیرم ترجیح می دم این سوء قصد رو ببرم تو زمین حریف.

-: .....که نگن در اوج ضعف مرد.

-: دیدی بالاخره من و تو در یک مورد توافق نظر پیدا کردیم.

-: و این به نظر تو مشکوک نمی یاد؟

-: به گمان من ما هر چه سریعتر باید به یک یقین قطعی برسیم. راستش من از این عدم قطعیت می ترسم.

-: اگه قرار باشه اعتراف کنیم و ضعف هامونو برملا من هم باید بگم از تردید خسته شده م.

-: ولی کی می یاد رفتار ما رو قضاوت بکنه؟

-: غیر از این تماشاچی ها و ما دو نفر که کس دیگه ای اینجا نیست.

-: وضعیت ما و تماشاچی ها هم که مثل وضعیت من و توئه. ولی در یک قالب بزرگتر.

-: و وضعیت تماشاچی ها با خانواده ها و اجتماع و مملکت و دنیا..... وووووووووای سرم گیج رفت.

-: ولی یک نفر دیگه هم هست که ما رو قضاوت می کنه.

-: در.

-: در.

-: ولی از کی تا حالا در به مرحله ی درک انسانی تعالی پیدا کرده؟

-: از وقتی من و تو رو کاشتن که اجازه ندیم کسی از یک طرفش بیاد یک طرف دیگه.

-: پس حضور این در معنای زندگی ماهاست؟!

-: می خوای بگی ما از مرحله ی انسانی رسیدیم به مرحله ی در بودن؟

-: خب این معنای همون حرفی ئه که تو گفتی.

-: پس دیگه لازم شد در مواضع خودمون تغییراتی بدیم.

-: و این در لعنتی رو از سر راه برداریم.

-: که زندگی مون آزادتر بشه.

-: و فضای زیستمون گسترده تر.

-: و زندانامون بزرگتر.

-: و ارتباطمون تنگاتنگ تر.

-: و وحشتمون از رقبا بیشتر.

-: و تردیدمون عمیق تر.

-: می گم بیا کوتاه بیایم.

-: خسته شدی؟

-: منو خستگی؟ من تا ابد حاضرم پشت درهای بسته با تو به بحث و گفتمان بنشینم.

-: که نتونیم یک قدم از مواضعمون کوتاه تر بیایم؟

-: تو راه حل بهتری سراغ داری؟

-: می گم بیا همین رو به گفتمان بگذاریم.

-: به اعتقاد من ما باید راهکارهای نوینی درباره ی تغییر وضعیت انسانی درچارچوب درهای آهنین ارائه بدیم.

-: من معتقدم انسان موجودی ئه دگرگونی طلب.

-: از قدیم گفته ن آب که یک جا بمونه می گنده.

-: بله . ما زنده به آنیم که آرام نگیریم.

-: موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

-: باید سازمان های ارتباطی را احیا کرد.

-: واجب است تدابیر تازه ای در خصوص مدیریت ارتباطات انسانی اندیشید.

-: احتیاطا ً پیش بینی های لازم را هم باید از قبل کرد.

-: و با ابزار با موانع روبرو شد.

-: برنامه های دراز مدت.

-: نگاه منتقدانه.

-: طرح های نو

-: ایده های تازه.

-: تعویض جایگاه ها

-: تغییرات بنیادی

-: جابه جایی مهره ها

-: تعدیل نیروها

-: حذف مهره های ناکارآمد.

-: پاکسازی نمونه های کثیف.

-: گزینش داوطلبان اصلح.

-: انتخاب نیروهای توانمند.

-: من معتقدم این مساله باعث رکودزدایی از فضای حاکم می شه.

-: این تغییرات باعث می شه تا نیروها از حالت از خود بیگانگی خارج شن.

-: این باعث می شه انسان از تک ساحتی بودن خودش به مرحله ی چند ساحتگی ارتقاء پیدا کنه.

-: البته هر کس باید وظیفه ی خودش رو به نحو احسن انجام بده.

-: همه موظفن خودشون رو عضوی از یک اندام واحد بدونن.

-: ضابطه جای رابطه.

-: کار به جای حرف.

-: هر کسی باید از همکارش در رسیدن به این امر پیشدستی کنه.

-: با این حال همه در این چارچوب در سطح و اندازه ی همدیگه عمل می کنن.

-: همون طور که می دونین این یک مراسم افتتاح  ساده نیست. بلکه شروع یک زندگی جدیده.

-: یک زندگی جدید با یک آرمان جدید.

-: حرکت.

-: جنبش.

-: تکاپو.

-: جستجو.

-: من امروز با اشک آمیخته به شادی می خوام این در رو باز کنم.

-: چون این نه یک در معمولی که راهی ئه به یک زندگی برتر.

-: ( به خود آمده) فکرشو بکن این کار مثل یک بازی می مونه.

-: پس تو هم معتقدی  باید با سرگرمی زمان رو گذروند؟

-: به هیچ وجه.

-: پس....

(هر دو با هم می خوانند.)

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

( و رو به تماشاگران با صدایی آهسته تر و چشمانی گوش به زنگ)

و اگر هم لازم شد به انبار دیگران.

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

( و رو به تماشاگران با صدایی آهسته تر و چشمانی گوش به زنگ)

و اگر هم لازم شد به انبار دیگران.

قفل در را در میان صدای همهمه و کف زدن تماشاگران که باید از قبل بهشان هشدار داد با یک قیچی فوق العاده بزرگ و یک چاقوی فوق العاده کوچک که تماشاگران باید به آن ها بدهند باز می کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

صحنه کاملا ً تاریک است. نور، فقط برای لحظه ای چهره ی یک انسان را در کلاه سفید پزشکی و ماسک  و عینک ته استکانی به نمایش می گذارد. ما حتا حرکت لبهای او را هم نمی بینیم. صدای او از بلندگو پخش می شود که پس از خنده ای کشدار به ما می گوید:

صدای بازیگر : هه هه هه هه...... تبریک می گم. شما نفس کشیدید.....

نور می رود. صدا نیز.

پایان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

( تك پرده ای)

 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

 

 

 

 

به مادر

به خاطر تمام آرزوهای تحقق نایافته و به خاطر صبر جمیل و روح لطیفش كه او را وا داشته تا با وجود سختی های بسیار، نهال عشق را در وجودش به درختی تناور بدل كند.

 

  

نقش ها:

             پیرزن

             مجسّمه

 

مكان: یك بوستان شهری فرضی درفصل زمستان

 

بر سكوی گرد صحنه، مجسّمه ی یك پیرمرد، با كت و كلاه دیده می شود كه یك پایش را روی سكو و پای دیگرش را بر زمین نهاده است.

نیمه شب است و صدای جیرجیركها از لابه لای درختان فرضی، در زمینه ی نغمه ی  دور دستی از یك آكاردئون به گوش می رسد .

پیرزنی كور با عینكی سیاه به چشم ، آرام آرام به سكوی وسط صحنه نزدیك می شود و ناغافل پایش به مجسّمه گیر می كند.

 

پیرزن:آه ببخشین. شرمنده. عذر می خوام .

ای دیگه، پیری ئه و هزاردرد بی دوا درمون

هرچی تو جوونی شیلنگ تخته انداختی، تو پیری باس تقاصشو پس بدی .

بد می گم آقا؟

( می نشیند)

آخی.... دیگه نمی تونم دو قدم خشك و خالی بر دارم.

ببینم ، مزاحم خلوتتون كه نشدم؟

(مكث)

یه چند وقتی ئه مدام سینه ی پام گِزگِز می كنه    

شب و نصفه شب و روزهم نداره .

نمی دونم از سگدوی زیادی ئه یا از بیخودی یه گوشه قمبرك كردن؟

چه می دونم چه مرگمه ؟

هر چی هست دیگه خواب و خوراك برام نذاشته.

( مجسمه همچنان بی حركت نشسته)

دریغ از یه قلپ آب خنك! خدا هیچ تنابنده ای رو زمین گیر نكنه. لقمه كه دهنم می ذارم انگار مرگوتو دهنم مزمزه می كنم.

( مكث)

شما كه ایشالّله كسالتی، چیزی ندارین؟!

( جوابی نمی شنود)

خدارو شكر.  

ایشالّله كه چار ستون بدنتون همیشه ی خدا قرص و محكم باشه و گذرتون هیچ وقت به این بیمارستان های خراب شده نیفته.

(مكث)

مریضخونه كه نیست كشتارگاهه.

نمی دونم شما قصّابخونه رو اون قدیما یادتون می یاد یا نه؟

( سكوت و سكون مجسمه)

اون موقع هاهنوز جاش فرهنگسرا نساخته بودن.

( مكث)

ازهفت فرسخیش كه رد می شدی بوی شاش و خون وپشم وپهن گوسفند، پرّه های دماغتو می سوزوند.

الان هم این مریضخونه ها همون بو رو می دن.

( صدای بوق زنگ اخباری یك ماشین به گوش می رسد)

خدا قسمت هیچ بنی بشری نكنه.

(مكث و تغییر در لحن كلام)

حالم دیگه ازهر چی بیمارستانه داره به هم می خوره.

(مكث)

می دونین؟ مریضخونه واسه من جایی ئه كه مرگ، توش ول ول می چرخه و دونه دونه قربونیاشو دستچین می كنه.

(مكث. مجسّمه هر دو پا را بر زمین می گذارد)

همین چند وقت پیش رفته بودم تو یكی از این بیمارستانای دولتی، تو راهروش چنان بویی می اومد كه صد رحمت به بوی تعفن.

چه می دونم چه گندی اونجا ریخته بودن كه آدم هوشیارو بیهوش می كرد؟

( مكث)

تازه می خوان آدم بره اون تو دوا درمون هم بشه!

( مكث)

خدا اموات شما رو بیامرزه! مادر بزرگم می گفت: تو جهّنم هم همچین بوهایی می یاد.

(مكث كمی طولانی تر)

من هروقت می رم مریضخونه چار ستون بدنم می لرزه .

وقتی می بینم شیكم آدما رو از چاله ی گلو تا پایین ناف جرّ و واجر كردن، حالم بد می شه.

( مكث)

یاد مرگ خودم می افتم .       

( مكث)

یاد شب اول قبر.

(مكث)

مث وقتایی  می شم كه تو بچگی از ترس تاریكی می ترسی بری دست به آب.

(مكث)

پام كه به  بیمارستان می رسه، حس می كنم یكی پشتمه والآنه كه بپره روم و با دستاش خفه م كنه.

ازبچّگی هم همینطوربودم.

(مكث)

هی!......اینهمه می دویی،خودتوهفتاد چاك جّرواجرمی كنی،آخرش هم تالاپ،می ندازنت ته یه چاله ی سیاه، تا سوسكا و مورچه ها و مگسا واسه قرنیه ی چشمات سور بگیرن. خدایا پناه بر تو.

(مكث)

( نورقرمزرنگِ یك چراغ گردان به همراه صدای حركت آرام ماشین حمل زباله و تلَخ تلَخ سطل ها برای  لحظاتی فضا را پر می كند. مجسّمه پهلوی چپ بدن خود را می خاراند.) خودمونیم، این آدمیزاد هم عجب موجود فراموشكاری ئه ها!؟

همین كه پاتواز بیمارستان می ذاری بیرون، دوباره روزاز نو روزی از نو. همه چی از كله ت می پره.

(مجسّمه سر بر می گرداند و با غیظ نگاهی به پیرزن می اندازد)

دوباره شیرجه می زنی تو لجن و دِ برو كه رفتیم.

انگار نه انگارتا یه ساعت قبل داشتی ازترس مرگ، تموم پوست لب پایینتو با دندون آش ولاش می كردی.

یكی می ره پی زار و زندگیش ، یكی می ره پی پدرسوختگیش . یكی می خواد دوزارشو بكنه دومیلیون ، یكی می خواد سی و شیش تا پلّه رو با یه قدم بره.

چه می دونم والّله؟ كی می دونه پشت پرده ی دنیا كی هست وهمه ی این شیلنگ تخته ها واسه چی ئه؟

(مكث)

می دونین؟ من هیچ دوست نداشتم پیر شم.هی به خودم می گم كاش آدم می تونست همیشه جوون بمونه. اگه هم عمرنوح نداشت ، نداشت .

( مجسّمه با حالتی عصبی سیگاری از جیب بیرون می كشد و لای لبهای سنگی اش جای می دهد)

ولی كاش می شد جوون بمونه.

( مكث)

اونایی كه تو جوونی می میرن، با كلّی امید و آرزو می میرن ولی اونایی كه پیر می شن و جون می كَنن، جدا از كلّی امید و آرزو، كلّی هم حسرت با خودشون می برن زیر خاك. حسرت كارای نكرده، حسرت چیزای نداشته، حسرت جاها و راههای نرفته، حسرت شوهرگری مردای بی معرفت واسه زَناشون و حسرت مُحِبَّت زَنای بی صفت واسه مردا

( مكث)

من كه اگه سرمو بذارم زمین فقط یه حسرت دارم كه با خودم ببرم زیر خاك.

( مكث)

حسرت لالایی هایی كه با هزار امید و آرزو یادشون گرفتم و نتونستم محض رضای خدا یه بار، واسه بچه ی نداشته م بخونم

( در زمینه ی نغمه ی دور دست و گذران آكاردئون، با بغضی در گلو می خواند) :

آروم آروم برف می باره. گوش می كنی؟ نعنوی یه طفل، وسط حیاط ، یواش یواش تاب می خوره . نیگاه به  نعنوش می كنی؟ بچه هه هی گریه می كنه . زاری می كنه . انگشتاشو میك می زنه . با دست زیر چونه شم ،لالایی واسه اون می خونه،   یه پیره زنه : لالالالایی. لالالالایی . دور و بر نعنوی تو،  پر گل سرخ ، پر سوسنه . سرتا سرباغ ، نعنوی عزیز دل منه .

( اشكش از گونه سرازیر می شود)

لالالالایی لالالالایی. خوابش می بره بچه ی كوچیك.  گولّه گولّه برف، چیك و چیك و چیك. تو دل هوا گولّه می شه غصه و غم، رو سر ِ ماها  برف می باره، نرم نرم نرم ، رو سر ِما ها برف می باره ، نرم نرم نرم (1) .

( لحظاتی در سكوت مجسمه و گریه ی پیرزن سپری می شود. با بغض  تركیده):

معالجه ای نمونده كه نكرده باشم.

شیكمم شده انبار داروخونه بسكه قرص و دوا توش ریخته م .

نذری نبوده كه نكرده باشم و امامزاده ای نیست كه بهش دخیل نبسته باشم .

یه صُب تا ظهر نطفه ی چهل و یكّی خروسو از تو یه پاتیل  تخم مرغ رسمی سوا كردم وبه خورد شوهرم دادم تا بَلكه م فرجی بشه، ولی حاشا و كلّا.

آخرش هم چی شد؟ كارم كشید به جادو و جمبل.

من ِ لیسانسیه ی حسابداری ، كارم كشید به سركتاب ورمل و اسطرلاب.

( مكث)

غریبه ها رم كه  خدا خیر شون بده، تا یك كلمه حرف از دهنت در می یاد، ضرتی  واسه ت نسخه می پیچن

( با تقلید ادا و حركات آن ها):

بهتر. اصلا ً چیه بچه؟ كم دردسر دارین؟ می خواین واسه خودتون یكی دیگه م درست كنین؟ تازه شم این همه بچه بی سرپرست هست. برین یكیشونو ور دارین بزرگش كنین . چه فرقی می كنه؟ یه درد زایمان هم كمتر.

هیشكی هم نیست بهشون بگه بابا ! دیگر، دیگره وجیگر، جیگر. از قدیم الایام هم گفتن : " فرزند كسی نمی كند فرزندی "      " گر طوق طلا به گردنش اندازی" . شوهرم هم كه.......

(مجسّمه عطسه ای می كند) چی بگم؟ ...

( سكوت می كند)

(صدای هندل های پیاپی و در پی آن صدای گازدادن و گذشتن یك موتورسیكلت به گوش می رسد. مجسّمه سیگار خودرا آتش می زند ، پیرزن با دست دود سیگار را پس می زند.)

سیگار چی ئه؟ هی فِس فِس فِس فِس. آدمی كه می یاد پارك كه سیگار نمی كشه.

همین چیزاس كه آمار مرگ و میرو انقدر بالا برده‌.

تازه آدمو از خواب و خوراك هم می اندازه.

كِی بود خدایا؟! پس پریشب بود ؟! آره به گمونم.

پس پریشب، شوهر خواهرمو و آبجیم اومده بودن خونه مون شب نشینی . شبش خونه مون خوابیدن .

شوهر خواهرم سیگاری ئه.

آقا ! این مرد تا صبح  پُخ پُخ سرفه كرد، نذاشت ما چشم رو هم بذاریم. 

ما كه یه شب كنارشون بودیم اعصابمون خورد شد، ببین بچّه هاشون چی می كشن؟

( مكث كمی طولانی تر. مجسّمه خمیازه ی بلندی می كشد.)

راستش تازگیا از خوابیدن هم وحشت دارم .

خدا بیامرزه قدیمیا رو، می گفتن خواب برادر مرگه.

هی به خودم می گم اگه خدای نكرده این دو تا برادر یه وقت بخوان با هم گاوبندی كنن ، اونوقت توی بدبخت ابتر باس چه خاكی به سرت بریزی؟

( می خندد)     

( مجسّمه پك های عصبی و عمیقی به سیگارش می زند)

فكرشو بكن، خوابیدی و داری خوابای ناجور می بینی و تو اوج كیف و لذّتی

( مجسّمه با دو دست شانه های خود را می مالد تا اندكی گرمش بشود)

اونوقت وسط این حظّ و كیف، جناب اجل معلّق سر می رسه.

هیچی هم بدتر از این نیست كه یه نفر بخواد نا غافل مچتو سر ِ انجام یه كار دزدكی بگیره.

( شادمانه تر از قبل)

ما هم كه همه ی زندگیمون زیرجُلكی و قاچاقی بوده.

از درس و مشق و كار و عشق بگیرتا استراحت وخواب

( مكث)

من می گم مردن توخواب هم مث مچ گیری سریه بزنگا ست. 

بزنگاهی كه تو خیالیدی

(با لحنی تمسخرآمیز)

وادی آرامشه.

(مكث)

می دونین؟

بعضی وقتا موقع خواب لشكر مرده ها راه می افتن و ترَق توروق ترَق توروق جلو چشام رژه میرن.

( مجسمه با عصبانیت پا روی پا می اندازد)

همین كه چشام سنگین می شه، فیلم سینمایی شروع می شه.

باشركت بابا، بی بی ، دایه ، دایی، خاله ، جاری و خلاصه تموم مرده ها و زنده هایی كه دیگه با مرده ها هیچ فرقی ندارن و فقط بلدن تورو با تموم بُنیه شون هُل بدن بغل همون اموات.

چه می دونم؟

خاله با پسرخاله درمی افته كه توله سگ! اون بابای گوربه گورت چه كوفتی به سرم زد كه توی كرّه خرمی خوای جور كشش باشی؟

( مجسمّه نا آرام خود را بر سكّو جابه جا می كند)

پسر خاله جلوش در می یاد كه استغفرالله  ننه نذار دهنم واز شه وسر تا پای فامیلتویكی كنم ها.

اونوقت خاله یه قركمرمی یاد كه اوهواوهو! اون بابای اموات سوخته ت با ده من اهن و تلُپ نتونس جلوی من در بیاد، اونوقت توی هیچی ندار واسه من آدم شدی و می خوای رگ غیرتتو به رخ فامیل بكشی؟ بتمرگ سر جات ببینم باس چه خاكی تو سرم بریزم.

( مجسّمه خاكه سیگارش را می تكاند)

بعد سر و كله ی بابا و بی بی پیدا می شه كه الله و آمین گویان دنبال دخترخاله می كنن و خلاصه... كاشف به عمل می یاد كه بعله، دختر خاله با یه پسره ی جُلُمبُرریخته روهم وبی سیرت شده.

( می خندد )

قسمت خنده دارش اینه كه تو حتا روابط رختخوابی دخترخاله با پسره رو هم می بینی.

حالا من می دونم اینا همه مُردنا، ولی حی و حاضر جلو روم می بینمشون.

( مجسّمه سرش را بین دو دست می گیرد)

می رم پیش بابا می گم بابا! مگه تو نمرده بودی؟ می گه چرا. می گم پس چه جوری زنده شدی؟ می گه تو منو زنده كردی. می گم من چه جوری زنده ت كرده م؟ می گه تو منو زنده كردی از من می پرسی؟

( مجسّمه یك پایش را با شدّت تمام تكان می دهد كه ناشی از عصبیت اوست)

همین جوری هی اون می گه هی من می گم كه یهوازخواب می پرم. اما تموم بشو كه نیست، فردا دوباره بقیه ی ما جرا رو،این بار با یه كم تغییر، می بینم.

ولی ایندفه توعالم خواب وبیدارفكر می كنم كه انگارهمه ی اینا قبلنا واسه خودم اتفاق افتاده بوده .

حالا بعضی وقتا شك می كنم كه كدوم یكی ازاین چیزا خوابن، كدومشون خاطره؟

اما یه چیز تو همه شون هست و اون اینه كه تو همه شون یه چیزی می خواد منو بترسونه و از خواب بپّروندم.

چه می دونم؟

دیر رسیدن به امتحان، سقوط ازیه بلندی ، مارایی كه به دست و پای آدم می پیچن یا هزار جور زهرمار دیگه كه كام آدمو تا روز بعد تلخ می كنن.

مثلا ً همین دیشب ، نه خدایا ، آره ، دم دمای صب بود. داشتم خواب می دیدم دارن یكیو سر می..........

(در اثنای همین صحبت ها مجسّمه كش و قوسی به بدن خود می دهد . آرام بر می خیزد. راه خویش را پیش می گیرد و از صحنه خارج می شود. صدای پاهای سنگی او،همچون یك كرشندوی موسیقایی،از ضعف به قوت، اوج می گیرد و تا آخر نمایش و حتا پس از فرو افتادن پرده ادامه می یابد. )

حضرت آقا! حضرت آقا! تشریف می برین؟...........

( پیرزن می ماند و كلی حرفهای نا گفته و راز های سر به مهر. درهمان جایی كه نشسته، همچون مجسّمه ای بی حركت باقی می ماند.)

 

1383

 

1- برداشتی آزاد از شعری از جووانّی پاسكولی به ترجمه ی نگارنده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 16:59  توسط مهدی فتوحی  | 

 

  

 

(برای پنج برخوان)

 

مهدی فتوحی

 

(خیل یلان و پهلوانان، درمانده و یخ زده در برف، در تكاپوی یافتن سرپناهی از طوفان و در کشاکش پیاپی برای گرم و زنده نگاه داشتن خود):

یاران! گاه زیستن مرگ سرد فرا رسیده است.

خوشترآن كه با واگویی رازهای گرم مگو، خویش را دمی بیش از دام مرگ دور نگاه داریم.

گاه تباهی ما فرا رسیده است،

زمان مرگ پیشینه ی ما ، پیشه ی ما و اندیشه هایمان.

گاه درویدن آنچه كِشتیم از تخم ناباروری  .

اندك اندك خواب سرد مرگ بر ما چیره می شود

و ما آگهیم بر این تلاش بیهوده.

و دیر انجام ساختن این تباهی را، خوشتر كه به هُرم گفتار ِدرگلو ماسیده ، خویش را چندی گرم كنیم به سخن سازی.

تا تخم سخن در بهار باروری خِرد باری دهد نیكو.

و كه می گوید این فرجامنامه ی ما نیست.  

فرجامنامه ی نانوشته ی آن دسته كه در كولاك اساطیر گم شدند

و هیچ كس زان پس ردی از ایشان نیافت.

سنگنبشته ی بر برف نگاشته ای كه می توانش خواند، اما به چشم خیال.

كه انبوه كولاكش به كرشمه ی باد از هستی پوك برف ها می زداید

و می پوشاند به انباشتگی لحظه های گذران .

نه چنانچون مادرانی كه كودكان را به واگویی داستان به خواب می سپارند، كه ما بر آنیم تا با داستان، خویش را از خواب یخ زدگی  وارهانیم ،

تا پوست هستی مان بتركد

و مغز جوانه زند

كه  ما حقیقت داستانهای خواب آور مادران خویشیم

كه  بیداری نخستین از آن می تراود.

باری این لحظه های فراموش شده را اگر به بینایی توانگریید با ما به جستجوی راه گریز از كولاك بر خیزید

و اگر توان شنیدن دارید با  درایی پاسخ گویید

تا گم نكردن یكدیگر در توفان را به همنوایی صلایی دهیم ،

درهیاهویی كه باد و برف در همه جا برپا كرده اند،

در فصل یخ زدگی.

که همین هم آوایی ست چاره ی بی صدایی ما.

وای بر ما!

وای بر شما! ای آب و گیاهان!

كه هستی ما نیستی شما شده ست.

نپذیرفتن فرزندان، پدران خویش را.

واپس زدن ماهیان، آب ها را.

نا خواستن گیاهان، خاك پذیرنده را.

كه ما از پس شكوفایی خویش ریشه سوزاندیم

وساقه بریدیم .

و كندیم.

وتباه كردیم و ویران.

و كشتیم و كشته شدیم و ویلان.

بی كه بدانیم چرا

و كه را؟

ای به اندامان كه از پس سده ها بر ما می نگرید!

به كرده ی ما

بدین هرزه پویی ها، باور داشته باشید و دروغش مپندارید.

ببینید وبیندیشید كه چرا هماره چنین است ؟

و چنین بوده است؟

كه از خیل گروهی یكدست و هماهنگ، یكی می رهد و بار این همه ویرانی را می سپارد بر شانه های دیگران.

آن سانی كه كیخسرو رفت به آسمان.

پاکیزه

سپنت

و بی آلایش

از پس آن همه خونریزی و جنگ

كه حضور وی اش باعث بود.

گروهی باز می گردند.

چنانچون رستم و گودرز و زال

پی گرفتن روند این جوی خون را

و دسته ای در راه می مانند.

آن گونه كه ما.

بیژن. دلباخته ای خاكی كه تاریكنای دل به مهر شمع چگل روشن كرد و به پادافره این كار، تن به چاه صبر سپرد تا پهلوانی رهایی بخش، از چاه شكیبش برهاند  و رهاننده اینک کجاست؟

گیو. تنها بازمانده از خیل هفتاد پسر گودرز. آن كه مرگ را هماره در سایه ی خود زیست و مرگ پدر بود نیز و یابنده ی یل- خدا و ناتوان از رهانیدن پور ناتوان.

فریبرز. كه حلقه ی ارتباط خانواده بود با شاه - خدا. برادر ِ پدر، كه هستی اش نیستی خدایی شاه بود.

توس . كه سركرده ی گروهی بود كه دست به خون پاکیزه ای آلوده بودند كه خود برادر سپنتا بود و پسر سپنتا و از تبار شاهان

و گستهم. آن كه نماد زخم بود در تنی كه سپاه پیروز نام داشت و رهواری ِ شاهانه را چموشی می كرد

و تو ای فرشته ی داد!

كی بر بلندای افق راست خواهی ایستاد؟

که ما آدمی وارگی خدایان را دستاویزی بودیم.

آری.آن كه را رَسته، نامی نیكو ست. كنده شده در خارای حافظه،

روان بر زبان.

آنكو بازگشته را بهره ها از سفره ی گیتی .

بهره ای آمیخته به رنج شكیب و زخم

كه به پادافره همانش مردمان در خاطره جاوید می كنند.

وبه اوراد می خوانند.

و بهره ی ما در ره ماندگان چیست؟

وینك نقل حقیقی درماندگان .

وینک سنگنبشته ی کنده بر یخ و برف

از آنان که هماره پیروزی دگران را در دل سنگ ها نقر می کردند.

بیگانگان به نام ونان و زمان.

كه در دلبستگی راه را وارونه پیمودند.

آنان كه فرمانبردارانند.

آنان كه راه به سوی تباهی دارند.

كه گذر به آسمان ها در توانشان نیست.

كه اهل زمین اند.

خاكیانی كه باد بر كف، بر اسبانی آتشین یال می تازند به سوی آب های روان

و كه می داند كه ما كیانیم؟

كه آن دو گروه را ما هماره درسایه زیستیم.

به سان نهالی در سایه ی سرو كاشمر.

كه ابَرمردان راهبر بودیم مردمان را .

نه زان گروه شكیبای دوم 

كه رنج شان پیشانی نوشت بود

كه مردمان را هماره سر بودیم

و نه زان گروه  سپنتای نخست 

كه ما را می گفتند:

( به تقلید صدای شاهانه)

مااز دیرباز نژاده بوده ایم واز دیرباز دودمان ما شاهی بوده است؛

و دست خویش را از خون به آبهای پاک می شستند

تا به بركت چرك دستانشان كشتزار ها بارورتر شوند و چشمه ها جوشان

سران بزرگ و پر خِرد تنان كاهل و فربه را.

نوچه گان یلانی  زیور تاریخ .

همسفرگان شیردلانی همه امید.

همه وفاداری و اراده

كه ترجیع بند گفتارشان این بود:

( با تقلید حركات و صدای ایشان)

اینك بروید وسپاه آنان را كه خود را ارتش من نمی دانند فرو شكنید.

انبوه زیردستان آنانی كه گیتی از ایشان جز شماری اندك در خاطره  جاوید نكرده. سربازان آن پیروزمندان

كه هستی شان همسان بود با هستی گرز و عمود و تیر وسنان

یاوران آن سرافرازان كه گفته های ایشان را به كرده مبدل می ساختند.

بردگان آن تاریخ سازان

كه آنی شیروار زیستن را به سالیان دراز زندگانی گوسفندوار برتری می دهند . چاكران آنان كه هماره سر بلند می زیند.

همالان آن قهرمانان كه داستانها به نام آنان واقعیت می یابد

و واقعیت با حضورشان افسانه می شود

و نامشان در دفاتر نوشته.

سپر آنان كه تیر در پیكرشان نمی گیرد.

جانبازان آن گروه پرخاشخركه مرگ را به زانو درمی آورند.

یاورانی كه هیچ كس شان  یاور نبوده جز خِرد.

یاورانی خُرد ونادیدنی كه جز به نام آن بزرگواران نمی توانشان به یاد آورد.

همچو سبزه های رُسته در پای درختان كه سنگلاخ پای درخت را به خاكی لطیف بدل می كنند تا سایه گاه درخت دلپذیرتر شود گذرنده را.

یا همچوكرم هایی كه خاك را به حضور لزج خویش پر منفذ می سازند و سرشار از هوا، تا ریشه دمی نفس تازه كند.

و ما خاطره های ازلی شمایانیم. آری .

شما را كه در آینده می زی اید .

شمایی كه ایشانتان یكپارچه كردند تا یگانه بیندیشید

و ازهر سو خاكسترپرتابی سوزان از دل سنگ های مذاب  برسرمی بارد

و درختان به آنی پژمرده می شوند وهمچون برگی خشك مچاله

و دریای گدازه از آسمان فرو می بارد

و  تن ، خون عرق می كند

و پوست می شكافد

و زخم دهان باز می كند به قهقهه  و بافت های سالم را فرو می بلعد به ولع

و آب جز از جوی دیده روان نیست

و خارشی جانسوز تن را می انبارد

و در رگها به جای خون، گدازه روان می گردد

و هوا سنگین از خاكستر و آكنده از سرب  می شود

و خفه گی در گلو می آماسد

و دیدگان قیر گداخته می گریند

و زمین در خواب خویش گرده عوض می كند

و دریاهای سوزنده در جوش وخروش زمین بر می آشوبند وسیلی به گونه ی خاك می زنند

و خورشیدِ برآماسیده منفجر شده ، گیهان را در خویش می كشد ،

آری شما را خوشتر اگر ما را به داوری بنشینید.

آری. شما كه ستمكارید و شما كه ستمكش.

كه از قلب دوزخ سخن می گویید آن سان كه ما

دوزخی كه مایش نخستین هیمه بوده ایم بر آتش

و نگاهتان دادگرانه ست

كه ستم در شما خلوصی پدید آورده از جنس بینایی.

آری ما زمان را به سخره گرفتیم

و زمان كه معنای دیگرمرگ بود، ما را به تجربه نشست

و اینهمه نشانه ی آزمندی ماست تاریخ را.

كه خویش را در قواره ی مام طبیعت نمی پسندیدیم

وتاریخ ،خاطره ی كامیابی و نا كامی ماست خاك را و آب را

كه در شما بدینسان دهشتناك بارور شده ست

دمی كه گاوآهن را فروفكنده و از تیغه ی تیزش سلاح آفریدیم.

تا كه آدمی را دیگر رهایی از برادر خویش ممكن نباشد

و زندگی را نیز،

آری مایش اینگونه پروردیم

و مام طبیعت را  بیشتر از پیش آزردیم

مادری كه هرآینه به دست و خنجر فرزند مثله می شود.

و فرزند در خواب خرگوشی خود، به نشخوار خاطره تاریخ را سر می برد

كه بیهوده بزرگش می دارد

و ارج می نهد

واكنون را با تمام بارآوری های دشوارش و دلیری ها به هیچ می گیرد

تا بدان زمان كه اكنون همچو نانی در سفره بیات شود.

پس آن گاه لب به این خوراك آلوده می آلاید.

كه او را خوراك تازه تنفّر زاست.

كه كهنه گراست

و نوشابه اش چون شراب نوشین هر چه كهنه تر گواراتر

و شراب مردافكنش یل - خدا.

( در قالب یل- خدا)

- كیست كه مرا با نوشابه ای قدسی بستاید تا بدو دارایی و فرزند ببخشم؟

و او در آغاز به مردی نورسیده  می ماند كه نخستین خیش را بر كشتزار می نهد

و مردمانش می گویند:

( ورد گونه)

این اوست كه آب ها به بركت حضورش فرو می بارند

- كیست كه مرا با نوشابه ی قدسی بستاید تا بدو باروری گلّه ها را هدیه كنم؟

و او دیگر به ورزامردی بدل شده از جنس سنگ كه تیرش به تن نمی گیرد و نگهبان كشتزاران است از گرازان و حافظ دام از گرگ ها

( ورد گونه)

این اوست كه خاك را به یمن وجودش بارور می سازد

- كیست كه مرا با نوشابه ی قدسی بستاید تا اسبان تكاور و جنگاوران دلیرش دهم؟

و او دیگر بدل به اسپی شده ست با زین و ستام زرین كه بوی خونش به وجد می آرد و با بال بادها سر به ابر ها می ساید و گرز بر سر اهریمن خشكسالی می كوبد

- این اوست كه باد ها را می جنباند و ابر ها را می باراند.

آیا دادگری نیست تا بگوید فرزندان تاریخ، این سركردگان معصوم آتشین جامه را هماره دستیارانی بوده است؟

آدمیانی از آب و خاك و آتش و باد

كه طبیعت از ایشان شكل می گرفت؟

آنانی كه تغییر ناپذیران را باورپذیرمی ساختند به ناتوانی خویش.

در آن تاریخ صفر.

در آن آغازین زمان فرسودگی.

آن حال گذران

و نه این گذشته ی ایستا،

آری. ما آدمیانی بودیم كوچك و خرد كه خوردن می دانستیم و خون ریختن.

كه از دد و دام آموخته بودیم كه یا باید چرید یا درید.  

خانه ی ما مركز گیتی بود

پیشه ی ما  شبانی و كِشت

و جهان بر گِرد محور ما می گشت

كه نمی دانستیم گیتی اینقدر كوچك است و خرد

و مردمان این اندازه به یكدیگرماننده.

جهان مركز كاینات بود در دیده ی ما

و آدمی بازیچه ی خدایانی كه بركت خاك ها بودند .

خدایانی كه پیشینیان در خاطرات پیشینیان خویش دیده بودندشان.

كه در آن دوره ی نادانی اگر سنگی را به قدرت بازو از راهی كنار می زدی، خاطره ات در ذهن آیندگان كوهی را می شكافت

و گر ماری را به ضربه ی سنگی می افكندی اژدهاكش ات می خواندند و به كسوت خدایی نایل می آمدی.

كه خیال در طبیعت جایی نداشت

و ما خیال آفرینان بودیم

مردمانی خُرد كه جهان بر دوششان راست ایستاد.

كه خدایان بر دوش ما خدا شدند و ایزدان، اساطیر.

كه ایشان نیز مردمانی بودند از خُردی به خدایی رسیده كه تاریخشان اسطوره كردبه فّره ایزدی.

و به راستی چه بود این فرّه،

این نوشابه ی قدسی،

كه خاك را به افلاك فراز می برد،

جز نادانی مردمان؟

و خیال پروری آدمیان؟

كه جهان یكسره جهل بود وجنون.

یكسره آفند و پدآفند

از دشمنان و به دشمنان

برای ربودن دسترنج دیگران

و افزون بخشی به دارایی خویشتنان.

پس یكی برخاست

و فسوسا که در این گستره هماره یکی باید که برخیزد؛

آن كه یگانه بود در قدرت

آن كه بردباری نمی توانست این دستبرد را

آن که ساده گذر نمی توانست کرد ازکنار این زد و خورد ،

و ما در سایه ی او یكپارچه شدیم

كه شاه بود،

كه خدا بود.

سر بود پیكر را و چشم، كشور را.

و ما ؟

همپیاله ی این خرده اسطوره ها

تا خلوت افسانه گونشان را از تنهایی بپالاییم .

( به نجوا )

ستایم و خوانم هرمزدِ رایومند ِ فرهمند و امشاسپندان را

دادار همه دام و دهش و مینو و گیتی

آن فر دهنده که تو را فراز آفرید......

كه ما را توان فرمانبرداری بود و پرستاری

و ایشان را نه.

( به نجوا)

کسی که به تو دروغ نگوید پس او را تیز اسپی دهی

و او را راه نمایی

راه ویژه به بهشت.....

و ما را همین گزینش خیال انگیز از زیستن پست رهانید

از كار كشت .

از بزنگاهی كه یكسویش طبیعت بود و دیگر سویش تاریخ.

و ما را توان بردباری این گزینش ِگاه درست و گاه نا درست بود و ایشان را نه.

آری ما بودیم كه مردمان را به اساطیر ره نمودیم

وهماره بوده اند آدمیانی كه بر چهره ی اسطوره بُركه ای از زمان خویش بزنند تا وی را لباس كهنه، نو شود.

( به نجوا)

تو تخمه ی مردمان را در گیتی آراسته کنی.....

- هر كس به قدر توانش.

....تویی از تیزان تیزتر....

- یكی به افزودن نعره ای.

....و از رادان رادترین....

- یكی به آزمودن گریه ای.

.... واز تکاوران تکاورترین....

- یكی با الصاق اندیشه ای به مثابه زیور

.... و از نیرومندان نیرومندترین....

و یكی با حذف نقطه ی ضعفی پیرایه گون.

.... و رمه آفرین و جان آفرین....

و ما بودیم كه ایشان را بدین كار دستلاف دادیم

و یل- خدایان را به جایگاه خداییشان برنشاندیم

واین گونه راه بر ایشان هموار شد.

كه به تاخت می رفتند به سوی خدایی.

با سرعت نادانی.

كه مردمشان هر لحظه دور از دست تر می ساختند به افسانه پردازی .

كه نسلانسل بزرگ می داشتند مردگان را

و بزرگتر و بزرگتر زان حدّی كه نقد را مجال ورود به حریم مقدّسشان باشد.   

پس  رفتند و رفتند آن نیمه خدایان  

و بردیم و بردیمشان

تا بدان جایی كه ضعف هاشان یك به یك به قوت بدل شد.

و شدند خدایان.

پس آن گاه نظر به فرو دست خویش افكندند.

به نزدیكان.

به آن دسته كه زینت نیافته بودند به فرّه ی ایزدی.

به ما كه تجسّد ضعفهاشان بودیم.

به ما كه مرگ ایشان را تجسّم می بخشیدیم.

آزمندیشان را،

جاه جویی شان را،

كینه ورزی شان را ،

وخودپرستی شان را. 

پس از هستی ما بارویی ساختند جاودانگی خویش را ،

كه ما را پیشمرگ خود می خواستند و بندگان،

و ما را پرستار می خواندند وبردگان.

كه كاغذ حضور ایشان به رنگ هستی ما پررنگ  می شد.

كه ما پوست بودیم و پیكره روانی را كه ایشان بودند

كه كشت و كار نظام می طلبید ونظام، ستم.

و این داستان خط به خط نوشته شد.

هر لحظه به نیازی و تدبیری....

( با تبختر بسیار)

زدیم و کشتیم و سوزاندیم و این همه شهر و شهریاران و والیان همگی برای ما به باج و بندگی ایستادند و شهرها و آنچه در فراز و فرود شهرها بود همه را گرفتیم. تنها در این نبرد از دژ دشمنان کهندژ و شارستان ِ مرکزین را تا ربض به سمضربه ی اسپان تکاور کوفتیم .....

آن سان كه این نظم، خرده خرده سامان یافت

و ما گروهاگروه و دستادست دل به نظم تازه سپردیم

پس ما را قالبی مهیا گردید تا در شان خدایان خویش بُویم.

كه حریم مقدس خدایان رخصت بارعام  نمی داد.

پس از خاصان شدیم .

خاصانی توانگر در سایه ی شاه- خدا

و اندك اندك آدابی تدارك دیدیم خاص خویش ،

كه نه از خدایان بود ونه از مردمان.

نه با خاك وكار آشنا

و نه به آسمان وآب نزدیك،

كه ما را نیز از خِرد بهره ها بود.

و فریفتن می دانستیم

و ستمكاری آموخته بودیم

و چون خدا نمی توانستیم بود

و كاینات را نمی توانستیم آفرید كه در حیطه ی قدرتمان نبود

و چون همالان خدایان بودیم و از راز كشت و آفرینش آگاه ،

پس دست به آفرینش اندیشه زدیم

كه ما را پایگاهی بود در خور و شایان از خرد،

كه آداب جمعی می دانستیم

و سخن گفتن

و نوشتن

و آرایش

و پیرایش

و تناسب

و سنجش

و پرهیز

و تدارك

و تدبیر

و چیدمان

و قیاس

و آن چه شمایش فرهنگ می خوانید.

پس رقابتی تنگ درگرفت رسیدن به جایگاهی والاتر خدای را

و سخن چینی زاده شد

و بدگویی

و ستایش

ولافزنی

و کنکاش

و چون این همه راست شدند، آنگاه ایشان،

خدایان،

ما را مرده طلبیدند

كه دانششان كامل شده بود از آیین شهریاری

و تاب اندیشه وران را نمی توانستند آورد

ایشان

آن بزرگ اسطوره ها .

و نیز شما كه از پس ما می آمدید

كه ما خطاكاران را كه در قامت اندیشه های شما بودیم

 نمی پسندیدید.

كه ما را قهرمان می خواستید

و قهرمان را مرده

و ما نبودیم.

و كه می گوید كه ما نبودیم ؟

بودیم

اما در حد توان یك آدمی

با تمامی ضعف هایش

و ناتوانی ها.

كه رشته ی نخ های هدایت این جنغولهای هول آورعروسكین را ما

كوتوله آدمیان مسوولیت پذیر

در دست داشتیم

که اندیشه ی خداشدن گروهی مان را

جذام فراموشی از درون پوسانده بود

و شما قهرمان می طلبیدید

بی زوال

و شما قهرمان می طلبیدید

بی نقص

وشما قهرمان می طلبیدید

بی شكست

که خود رویای ما بود تن خاکی مان را

و آن قهرمان برای قهرمانی خویش قربانی،

تا صلابت خویش را در ضعف او جاودانه كند.

و خود را از هرآنگونه ناتوانی تطهیر.

كه شما مردمان با ناموزونی اندیشه هایتان،

با نایكدستی آرزوهاتان

هماره ایشان را می طلبیدید

و ما را نه؛ که خدایانی بودیم ناشکفته.

كه خویش را بزرگتر از توانمندیتان می پنداشتید

و در خیالتان

در آن آرمانشهر رویایی،

آدمیان ساده را توان ورود نبود

كه می خواستید ضعف های خویش را پس پشت حضور آن معصوم از خطا پنهان كنید

آن که از خدازیستی جز نگاه از فراز بهره ای نبرده است.

وهمین جا بود كه نطفه ی فرّه ی ایزدی بسته شد.

آن نوشابه ی قدسی

چراكه از كشوری به كشور دیگر

واز قلمروی به قلمرو دیگر

جز به یاری ایزدان و فرّه ی ایزدی نمی توان رفت.

وخدایان آگاه شدند بر این دقیقه

كه شما پشتیبان می طلبید

و معصوم

و شهید

و قربانی

و قهرمان.

پس به هیات یك  قهرمان،

یك قربانی

یك منجی

ظاهر شدند

با بُرکه ای از چهره ی او بر رخ

با دشنه ای تیز از شعار بر لب

و لقلقه ای از آرزویی گنگ بر زبان....

... ما که به بخشش اهورامزدا  شاه شدیم، سرزمین های بسیار دیگری را خواستیم و بسیارنام و نیوی کردیم و اینجا ننوشتیم. اما چند از کرده ها را فرمان دادیم نوشتن تا کسی که از پس ما خواهد آمد این نیکنامی و نیوی و خداوندگاری ما را بشناسد....

و از این رهگذر بود كه دروغ زاده شد

و خرافات

و ریا و

آرزوهای نایاب.

كه دیگر شما به بیكرانگی آرزو آگه شده بودید

و خیالتان بر نا یافتنی ها مایل شده بود.

و ایشان شده بودند زبان انگاره های خفته تان.

و به تدریج، اندیشه های شما.

اندیشیدن تان

زبان شما

گفتن تان

رفتار شما

و آرمان شما.

شدند نماد دادگری،

دادگستری،

نماد آزادی.

نماد آزادگی

كه دادگری دیگرمعنای شاه یافته بود

و شاه، خدا

و آزادی معنای اطاعت

و  فرمابرداری، دلیلی بر زندگی.

و او را اندیشه ای انسانی در سر بود،

كه می خواست تا این اندیشه را در سر شما مردمان پیوسته زنده نگاه دارد

و چون خود را از شما نمی دانست،

كه فراتراز شما می دانست،

نه آن گونه كه ما از شما و در اندازه ی شما،

پس شما را فریفت.

او شما را با مرگ ما فریفت.

و عروج خویش به آسمان

كه ما می بایست تجسم مرگ خاكی او باشیم برای گذرش به آسمانها.

كه او می بایست ناپدید می شد

 تا پیكر خاكی اش شما را به این گمان رهنمون نشود كه او نیز چون شما بر این گستره مرگ را آزموده است

پس به آسمان پر كشید

به جایی كه او خود پیشتراز اینها برای خویش ساخته بود

در ذهن شما. 

و از این روست كه شما مردمان او را می پرستید

و ما را نه؟

او را كه خویش را برتر از شما می پنداشت

و حضورش فسخ مفهوم برابری بود،

و ما را اشتباه در همین بود

که خدایانتان را به دست خویش کفن کرده بودیم

و آنگاه خویش را در بزنگاهان گونه گون به مفهوم خدایی نزدیکتر می كردیم

واین با تصوری كه شما مردم از ما در سر داشتید نمی خواند.

ولی ایشان خویش را بر خنگ آرزوهای شما نشانده بودند

و بی تغییری دور ودورتر می تاختند

كه اندیشه های فرو مرده ی شما را جان می بخشیدند.

اندیشه های ایستا

بی تغییر

و جاوید

خدایانتان را می گوییم

كه رو به سوی رشد داشتند وكمال

و از این روست كه ما محكوم به مرگیم

و قربانیان قهرمانی اسطوره های خویش.

و دیگران نیز ،

همانانی كه بازگشتند

وراه به سوی حیات رنجبار را برگزیدند.

كه ما مرگ قهرمانی خود بودیم

كه می خواستیم ساده بمانیم و پیچیده بیندیشیم .

و مرگ قهرمان آن دمی است كه زندگانی معمول را بر خدای وار زیستن برتری دهد.

و مرگ ما این گونه آغازید

با خوردن به قدر دیگر آدمیان.

خوابیدن.

زادن و زاده شدن.

و بارامانت مسوولیت و خلاقیت را بر دوش خویش بردن

باری را كه آسمانش نتوانست كشید

و ما  از رتبت همپیالگی خدایان به مرتبه ی مردمی ،

به مرحله ی آدمی سقوط كردیم

كه فرّه ی ایزدی

چون جمشید از ما گریخته بود.

آری ما آدمی وار زاده شدیم.

خدای گونه نگریستیم

و آدمی وار مردیم.

 

( بانگ فرو لغزیدن هولناك" بهمن" همه را می تاراند. همه یكباره با فریاد می گریزند. هریك به سویی. و با حركات خویش كه حاكی از درماندگیشان به زیر برف است، كمك می طلبند. هیابانگ بهمن اندك اندك با بانگ سمضربه و چكاچك تیغ ها و شیهه ی اسبان و نعره ی آدمیان جایگزین می شود.)    

 

 

خرداد ماه 1384

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 16:55  توسط مهدی فتوحی  |