غریبه های پرلاشز
نوشته ی مهدی فتوحی
غروب یک روز پاییز، در گورستان پرلاشزیم. تمامی هنرمندان و نویسندگان و نوازندگان و خوانندگان معروف هر کدام در حال اجرای کارهای خویشند. گورستان به هایدپارک بیشتر شبیه است تا پرلاشز. غلامحسین ساعدی و صادق هدایت هر کدام بر کنار گور خود ایستاده یا نشسته اند. به هر حال از دور تماشاگر غوغای هنرند. هدایت بر می خیزد و آرام به گور ساعدی نزدیک می شود.
هدایت: یالله ! اوس غلام ! به حوری هات بگو چارقدشونو سرشون کنن مهمون غریبه اومده. .
ساعدی ( که پشت به تصویر روی یک صندلی لب گور خود نشسته ، لبخند زنان رو به سوی هدایت می گرداند) : فرستادم برن تو جوی شیر و عسل بخوابن پوستشون نرم و تازه شه. خوش اومدی صادق خان!
هدایت: ببینم غلام . تو اینجا نمی پوسی صبح تا شب غوغو؟
ساعدی: باز خوبه تو هستی یه همزبون دارم چارکلوم باهام فارسی بلغور کنه. تو چی؟ قبل از من با کی همزبون می شدی؟
هدایت: من که مثل تو نیستم آخر عمری نخوام زبون فرانسه یاد بگیرم. من ای همچین بگی نگی یه کم فرانسه بلدم گلیممو از آب می کشم بیرون.
ساعدی: می گم خوب شد ما رو آوردن اینجا تا لااقل زبون فارسی هم اینجا صحبت بشه.
هدایت: مرده شور. زبون فارسی! چقدرهم من و تو به زبون فارسی صحبت می کنیم. ازهر ده تا کلمه هفت تاش به زبون عربیه دو تاش به زبون فرنگی.
ساعدی: تازه معنی و ریشه ی اون یه دونه ش رو هم نمی دونیم. ( می خندد)
هدایت: هر بار نوشته های خودمو می خونم روح فردوسی می یاد جلوم وا می ایسته عین آینه ی دق. همینجوری بر و بر نگام می کنه که یعنی تو خجالت نمی کشی از این زبان هشلهفتی؟
ساعدی : تو جنوب که بودم می گفتن ریشه ی هشلهفتی از این اومده که کارگرای انگلیسی که تو شرکت نفت کار می کردن وقتی خسته می شدن می اومدن تو این قهوه خونه های سر راه یه نفسی چاق کنن. به قهوه چی ها به انگلیسی می گفتن :I SHAL HAVE TEA? ملت هم که نمی فهمیدن گمون می کردن اینا می گن هشلهفتی یعنی اسمشون هشلهفتی یه. همینجوری این کلمه معروف شده.
هدایت: مرده شور! اصلا این عادت ما ایرانی هاست. انگار خدا ما رو خلق کرده واسه گند زدن به همه ی چیزهای درست در میون. ببین هر مکتب و علمی توی ایران اومده ایرانی ها به اسم ایرانیزه کردن ترمالیزه ش کرده ن رفته . مارکسیسمش شده حزب توده. لیبرالش شده بازرگان.
ساعدی: تو هنوز دست از سر این بازرگان بر نداشتی؟
هدایت: خوبه خودت زنده بودی هنرنمایی هاشو دیدی. من اونوقت که بهش پیله کرده بودم تازه کتاب الطهاره رو درآورده بود.
ساعدی: آره. خوب شد مردی و ندیدی جامعه ی حاجی آقایی ایران رو. ببینم تو چند سال قبل اینو پیش بینی کرده بودی؟
هدایت: خودت چی؟ جماعت تو که ترانسفورماتور برقو به جای ضریح امامزاده می گیرن. این از صحنه های من هزاربار سیاه تره.
ساعدی: ای بابا! اون از دستم در رفت.
هدایت: واسه من قیافه ی آدمای خجالتی رو نگیر که بالا می یارم ها. می دونی من از چه صحنه هایی از کار تو خوشم می یاد؟ وقتی کثافت جامعه رو قی می کنی تو صورتش.
ساعدی: تو ته وجودت یه کم رمانتیک ئه. تقصیر تو نیست. تو مال یه دوره ی دیگه ای. من مال یه دوره ی دیگه.
هدایت: این یعنی چی ؟ چی چیم رمانتیک ئه؟
ساعدی: همین باستانگرا بودنت. صوفی مسلکی ت. فضای ادبی تو انگار تو یه مه آبی جریان داره. رنگ بوف کور تو مث رنگ سحرهای پرلاشزه. سفید آبی. رنگ کار من قهوه ای سیره . رنگ خون دلمه شده.
هدایت: یا رنگ گُه اینجوری رئال تره. تو یه صحنه داری تو داستان آشغالدونی ت که من عاشقشم.
ساعدی: می دونم کدوم صحنه رو می گی.
هدایت: نه بذار خودم بگم. صحنه ای که زن و مرد می رن بغل جسدها تو سردخونه عشق بازی می کنن. محشره. عین الان ماست
ساعدی: من که اگه بخوام کارهای خوب تو رو اسم ببرم خودش یه کتاب می شه. ولی من از یه چیز تو خیلی خوشم می یاد. تو طنزنویس قهاری هستی.
هدایت: همین؟
ساعدی: نه جدی می گم. ولی وقتی تراژیک می نویسی، سنگ و چوبو می ترکونی. من جیگرم واسه تنهایی زرین کلا آب شد. موهای تنم واسه اون سرداری که کله ش تو درخت گیرکرد و چند سال بعد هیزم شکنها جمجمه شو پیدا کردن سیخ شد. وقتی اون مرد گلوله رو به زنه که خودشو شکل عروسک درآورده بود شلیک کرد، آب دهنم خشک شده بود.
هدایت: بسه دیگه. خیلی هندونه زیر بغلم گذاشتی. چیه؟ باز دلت هوای ایرانو کرده؟
ساعدی: صادق خان! ( می زند زیر گریه) ما اینجا غریب افتادیم. نه همزبونی. نه همدلی. نه همقطاری.
هدایت: نیست وقتی زنده بودیم خیلی به مون خوش می گذشت؟ مرده شور!
ساعدی: نه. جدی می گم. من از شنیدن زبون فرنگی خسته شده م. دلم می خواد برم پیش فردوسی. پیش رودکی. فرخی. سعدی. حافظ.
هدایت: خب اینجا برو پیش پروست. پیش هوگو. مگه چی چی اینا از اونا کمتره؟
ساعدی: من نمی خواستم اینجا بمیرم.
هدایت( عصبانی) : فکر کردی من دلم می خواست اینجا بمیرم؟ من از این که هر رجاله و لکاته ای بیاد سر ختمم هر مزخرفی رو به اسم رثاء و مرثیه بگه متنفر بوده و هستم. نه. من دلم نمی خواست یه حاجی آقای پشمالو بیاد تو ختمم با اون صدای نکره ش کونوا قرده خاصئین بخونه.
ساعدی: همه فکر می کنن من دق کرده م. ولی اینطور نیست.
هدایت: آره می دونم . تو هم مثل من خودتو خلاص کردی. خودتو انقدر بستی به آب شنگولی تا این که بالاخره فاتحه مع الصلوات واسه ت خوندن.
ساعدی: صادق! ما اینجا چی کار می کنیم؟
هدایت: منتظریم.
ساعدی: که چی بشه؟ که آسمون بتپه؟
هدایت: که همزبونا همدلا بیان ما رو از اینجا ببرن.
ساعدی: کی آخه؟ کجا ببرن؟
هدایت: کی اش که کار شیطونه . جاش هم چه می دونم . تو یه گورستون دیگه. چی شده؟ تو وقتی زنده بودی می رفتی تو قبرستون تا تمرکز پیدا کنی واسه نوشتن. حالا از گورستون به این شیکی خسته شدی؟
ساعدی: من دلم می خواد بین همزبونام باشم.
هدایت: مگه فردوسی بین همزبونا دفن شد؟ مگه حافظ رو گذاشتن بین همکیشاش دفن بشه؟ مگه سعدی بین اهل دل به خاک سپرده شد؟
ساعدی: آره راست می گی. ما بین این جماعت آشنا تریم تا اون جماعت دلال و کلاش و ملا و رمال.
هدایت: بلند شو. تو انقدر به این سنگ قبرت زل زدی خل شدی. بلند شو ما هم بریم قاطی این جماعت ببینیم چی می گن.
ساعدی: من که زبون فرانسه م خوب نیست درست سر در نمی یارم چی می گن.
هدایت: مرده شور! نترس بیا من دیلماجی تو می کنم. ببین پروست چه منبری رفته.
ساعدی: تو هم اگه دوست داشتی از ترانه و موزیک این پسره جیم موریسون سر در بیاری بگو من از انگلیسی برات ترجمه کنم.
هدایت : بلند شو بریم. قاطی آدما!
ساعدی: راه بیفت من هم می یام دمبالت.
( هر دو بلند می شوند و خود را بین جماعت هنرمندان و نویسندگان پرلاشز گم و گور می کنند.)