تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

آه که اینطور!

 برگردان مهدی فتوحی

هاکوئین ، استاد ذن، در میان همسایگانش به خلوص رفتار در زندگی خویش شهره بود. در کنار خانه ی او دختر جوان ژاپنی ای زندگی می کرد که پدر و مادرش یک مغازه ی بقّالی داشتند. روزی آن پدر و مادر، انگار صاعقه ای به زندگی شان زده باشد ، کشف کردند دخترشان  باردار است. این مساله پدر و مادر دختر را بسیار خشمگین کرد. دختر نمی خواست اعتراف کند که کار کدام مرد بوده و وقتی نتوانست دیگر در برابر پافشاری ها مقاومت کند به ذکر این نکته اکتفا کرد که کار کارِ هاکوئین بوده. پدر و مادرِ خشمگین دختر رفتند سراغ استاد. اما او در جواب آنها فقط گفت: آه که اینطور! هنگامی هم که کودک متولد شد، آنها او را نزد هاکوئین بردند. باری او دیگر بی آبرو شده بود. هر چند این چیزها برای او هیچ اهمیتی نداشت و با دلسوزی بسیار مشغول نگهداری از کودک شد و از همسایگانش شیر و هرآنچه که برای کودک خود لازم داشت می گرفت.

یکسال بعد مادر کودک دیگر تاب نیاورد و به پدر و مادرش واقعیت را گفت. پدر واقعی بچه، جوانی بود که در بازار سمّاکان کار می کرد. مادر و پدر دختر بی درنگ نزد هاکوئین رفتند تا از او عذرخواهی کنند و پوزش بطلبند  و کودک را بگیرند. هاکوئین هیچ اعتراضی نکرد و به هنگام بازگرداندن کودک همه ی چیزی که گفت فقط همین بود: آه که اینطور!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:43  توسط مهدی فتوحی  | 

 

رُم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:28  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

آنقدر تنها مانده ام که دیگر تحمل دیگران برایم دشوار شده. آنقدر منتظر مرگ مانده ام که عاقبت مصمم  شده ام بروم پیدایش کنم. آنقدر خیانت دیده ام که تصمیم گرفته ام ....... راستی کسی از شمامی تواند حس لحظه ای که انسان دارد به دیگران خیانت می کند را برایم توصیف کند؟

۲

می خواهم مرگ خویش را بنویسم اما نه با واژه......

۳

عجایب خفّتی دیدم در این دشت......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 مهدی فتوحی

امروز داشتم به غزل مشهور حافظ می اندیشیدم با مطلع " زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت ". در نسخه ی علامه قزوینی و دکتر غنی بیت"  از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت/ قبل از بیت"  این راه را نهایت صورت کجا توان بست/ کش صد هزار منزل بیش است در بدایت/" آمده. من گمان می کنم ترتیب ابیات این غزل حافظ کمی به هم ریخته است زیرا از نظر مفهومی هم که شده این دو بیت باید اولا پشت سر هم بیایند و از طرفی بیت دوم باید پیش از بیت اول قرار گیرد. زیرا از نظر تداعی قوافی در ذهن شاعر هم که شده واژگان بدایت و نهایت می بایست پشت سر هم می آمده اند. از سویی دیگر مضمون بیت میانجی " ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم/ یکساعتم بگنجان در سایه ی عنایت/"  هم چندان همساز با ابیات فوق نیست و با بیت دیگری از غزل که چند بیت قبلتر آمده همسانی مضمونی دارد و آن بیت " چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی/ جانا روا نباشد خونریز را حمایت/ است. زیرا اولا هر دو بیت خطابی اند به معشوق و در ضمن اشاره ی معشوق با ترکیب آفتاب خوبان می بایست در نتیجه ی تضاد با مفهوم شب و تاریکی که در بیت " در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود/ از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت" است، آمده باشد.  از طرفی دیگر واژه ی بیابان هم از واژگان کلیدی غزل است که می تواند مرجع بررسی قرار گیرد و در  ارتباط با تشنگی و ولی شناسان و مضمون آب قرار دارد. پس بیت " رندان تشنه لب .... هم  می توانسته پیش از زنهار از این بیابان..... آمده باشد. بعلاوه زلف و شب هم در ارتباط با هم اند . پس ابیات مربوطه هم می بایست از پی هم آمده بوده باشند و به تبع و در پی آن ها بیت ای آفتاب خوبان. علاوه بر این در ابیات خطابی نیز  .... می جوشد اندرونم  می بایست از لحاظ منطقی پیش از ..... بردی آبم آمده بوده باشد زیرا تداعی تبخیر آب می کند. بدین ترتیب ترتیب ابیات می بایستی بدین گونه متصور بوده باشد.

زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یکساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

با این همه آنچه مرا به این برداشت از غزل رسانده درونمایه ی  خشکسالی و بی آبی ست که در این غزل به تلویح اشاره شده و ندیده ام جایی به آن اشاره ای شده باشد. غزل یک سمفونی تصویری است برای توصیف بی آبی و بیابان و خشکی و خشکسالی و این در نوع خود بی نظیر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شاهد

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

در زمینه ی تماما سفید صحنه ی نمایش ( کف صحنه و دیوارهای جانبی و انتهایی ) یک بازیگر سراپاسفید پوش با صورت و گل و گردن و کلاه و دستکش و کفش و جوراب  و با چشمان و پلکهایی بسته و سفید رنگ ، رو به تماشاگر ایستاده. با یک موسیقی ملایم  به ناگاه چشم می گشاید و با چشمهای دریده از وحشت به اطراف می نگرد. صحنه باید طوری نورپردازی شود که ما فقط بتوانیم سیاهی دو چشمان او را ببینیم. با وحشت به همه طرف می نگرد و به ناگاه دو دست را پیش چشم می گیرد و دهان می گشاید و با ضجه و ناله ی آمیخته به گریه خطاب به ما می گوید:

بازیگر: من وظیفه ی کثیف خودمو انجام دادم.  IO HO FATTO IL MIO SPORCO DOVERE, YO HICE MI DEBER SUCIO. I DID MY DIRTY DUTY.

با سوز جگر چند بار این واژگان را به همه ی زبانهای دنیا تکرار می کند و اشک می ریزد. دو دست سرخ رنگ پیش می آیند و از پشت دستان پیش چشم گرفته ی او دو لنز سفید رنگ در چشمان او کار می گذارند. او که اندکی آرامش یافته، دستانش را فرو می افکند و با چشمانی سفید به ما می نگرد و قهقهه ای عصبی چون دیوانگان می زند. ما فقط دهان به خنده گشاده ی او را می بینیم بر صحنه ی تماما سفید .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:58  توسط مهدی فتوحی  |