تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

یک فیلمنامه ی بسیار کوتاه

 

زندگی

 

تصویر تماما ً سیاه است. صدایی روی تصویر سیاه می آید.

صدا: بلند شو.

تصویر آرام آرام روشن می شود. ابتدا محو و اندک اندک شفاف. لوله ی یک هفت تیر را می بینیم که رو به دوربین نشانه رفته. همین که تصویر شفاف شفاف می شود. تفنگ شلیک می کند. تصویر چند ثانیه شفاف می ماند و به یکباره  سیاه می شود. همان صدا پیش از سیاه شدن تصور می گوید:

حالا راحت بگیر بخواب.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 3:54  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پیش از این در دو درنگ دیگر درباره ی نقش فروهر چیزهایی نوشته بودم و گفته بودم که نشان فروهر، همان نگار فرور شاه است. حال در این مجال باز هم می خواهم نکاتی را بر گفته ی پیشین خود بیفزایم. در فروردین یشت اوستا بخش ششم آمده:

می ستاییم فروهر های نیرومند و پاک و توانای پیروان راستی را. آنان که پیمان شناس، دلاور و نیرومندند، آنان که در برابر آزار دشمنان ما را پناه می دهند. آن بخشایشگران مینوی درمان بخش که از داروی راستی بهره مند ند، آنان که پهناورند همچون زمین ، که درازناکند همچون رود ها، که فرازمندند همچون خورشید....

من گمان می کنم نقش فروهر به گونه ای نماد تصویری این بخش از اوستا ست. زیرا:

1-      در این بخش آمده آنان پیمان شناسند، چنان که می دانیم حلقه ی در دست فروهر نماد پیمان و عهد و وفاداری است و ما نمونه های دیگر آن را هم در نقش برجسته های دیگر که برگرفته از مفاهیم مهرپرستی اند ،دیده ایم.

2-      دلاورند و نیرومند، برازندگی چهره و آرایش چهره و استواری فروهر همه در تایید نیرومندی اویند.

3-      پناه دادن به گونه ای با بال گسترده شده نمایانده شده.

4-      از داروی راستی بهره مندند. دست راست برخاسته ی فروهر که نوعی سلام نیز می تواند تلقی شود نشان دهنده ی راستی نیز می تواند باشد.

بعلاوه در بخش هشتم فروردین یشت آمده:

آنان سپاهی انبوه بیارایند با رزم افزارهای به کمر بسته و با درفش های درخشان برافراشته.

ما نمودی از رزم افزارهای به کمربسته ی آنان را در کمان به کمر بسته ی فروهر می بینیم.  و احتمالا حلقه ی دور کمر هم از این قاعده مستثنا نیست . شاید بتوان آن را نوعی بند انگاشت .

بعلاوه در بخش بیست و دوم آمده:

آن هنگام که شهریار توانمند کشور نگران دشمن کینه ور شود، او فروهر های توانا را به یاری می خواند. آنان به یاری او می شتابند..... آنان چنان به سوی او پرواز می کنند که گویی پرنده ای هستند شهیر و نیک پرداز.

متن گویاست و تنها تکمله ای که می توان بر آن افزود این است که علاوه بر بالهای گسترده به چپ و راست، و پر های پایینی ، ما دوپای پرنده را نیز در دو سوی چپ و راست می بینیم که بعضی ها تصور کرده اند  نماد انگره مینو و سپنتا مینو است. در نقش فروهر موجود در تخت جمشید حتا  می توان انگشتان این پرنده را هم تشخیص داد.

بعلاوه در بخش سیزدهم  نیز آمده:

می ستاییم فروهر ها..... را. آنان که در هنگام همسپتمدم ( گاهنبار و جشن پایان زمستان و آغاز بهار ) از آرامگاههای خود بیرون می آیند  و در ده شب پیاپی در اینجا برای آگاهی یافتن به سر می برند....

این نکته نیز تاکیدی است بر این نکته که  فروهرهای موجود در تخت جمشید که به گواهی نقش برجسته های دیگری چون شیرگاواوژن میعادگاهی بوده برای همپرسه گی های بهارانه ی ملت های گوناگون، نشانی بوده اند از حضور فروهر شاهی در روزهای آغازین بهار.

 

- همه ی بخش های اوستا برگرفته ازتارنمای پژوهش های ایرانی دکتر رضا مرادی غیث آبادی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

امروز روی دیوار یک مغازه ، نقشه ای دیدم از ایتالیا که در آن روی هر کدام از شهر ها، نقاشی سمبل معماری و فرهنگی شهر کشیده شده بود. نوعی نقاشی توریستی که در آن می توانستی ببینی سمبل هر شهر چگونه است و نامش چیست. مثلا سمبل پیزا ، برج معلق بود و نماد رم کولوسئو و نماد فلورانس، میدان دلّه سینیوریه . به ذهنم رسید اگر این کار را برای ایران می کردیم خیلی خوب می شد. ولی بلافاصله به خودم گفتم زهی خیال باطل! چه کسی اصلا به فکر این چیزهاست؟ وقتی اصل سایت معماری یا فرهنگی یا به قصد و یا از روی بی توجهی دارد ویران می شود و کک کسی هم نمی گزد، گفتن این حرف ها مسخره به نظر نمی رسد؟

۲

 

در میان اثار به دست آمده از دوران عیلامی از تپه های شوش، ظرف سفالی شوش است از جنس گل پخته با طرح معروف و مشخص بز کوهی با شاخ های بلند گرد در وسط آن که به گمان من زیباترین نقش حیوانی در تمام تاریخ فرهنگ ایرانی ست. با نگاهی دوباره به این ظرف ما طرح های دیگری هم در آن می بینیم که به گمان من هر کدام معنایی نمادین دارند و  تقدس عناصر چهارگانه را در اندیشه ی ایرانیان باستان هویدا می کنند و کشیده شدنشان بر روی ظرف بنا به نظر برخی دانشمندان به معنای جمع آوری تمام نیروهای آسمانی و زمینی در ظرف بوده تا کسی که از آن ظرف یا ریتون چیزی می خورد یا می آشامد نیروهای آسمانی را در بدن خود جاری کند. باری در این ظرف از بالا به پایین ما نقش پرنده هایی شبیه فلامنگو ( که هم در آسمان می پرد و هم بر آب راه می رود)، سگ های دونده و بز کوهی و در وسط شاخ بلند بز کوهی امواج آب را می بینیم. پرنده  و آب و سگ دونده و بز کوهی بدون هیچ حرف پیش یادآور عناصر باد و آب و خاک و کوه اند. این میان تنها جای آتش خالی است. این را به گمان من باید در محتوی ظرف جست. اگر شراب بوده باشد این چهار عنصر تکمیل می شوند.

 ۳

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سالها پیش در گفتگوهایی که با دکتر قیصریه داشتم به نکته ای اشاره و تاکید کردم که نویسندگان کلاسیک ما با آگاهی از ادبیات آپوکالیپتیک زرتشتی و  اسلامی، نوع خاصی از ادبیات آخرالزمانی آفریده بوده اند که متاسفانه دراثر  مرور زمان فراموش شده و به شدت مغفول مانده و کسی به آن توجه نکرده است.  چند روز پیش در حین دیدن دوباره ی فیلم " اینک آخرالزمان " فرانسیس فورد کوپولا، دوباره به یاداین گفتگو افتادم و آن را جایی یادداشت کردم تا به تفصیل آن را بررسم و آن این که تا کنون کسی ، نمونه های ادب آپوکالیپتیک ما را جمع آوری و منتشر نکرده  است. ادبیاتی که به گونه ای پیش گویانه گویای روز واپسین و حوادث رخ دهنده در آینده ی جهان اند. همینجا بگویم که ما در معراجنامه هایمان هم به گونه ای دیگر از این نوع ادبیات آپوکالیپتیک  بر می خوریم که در آن به توصیف بهشت پرداخته شده. به زبان ساده تر ادبیات آپوکالیپتیک گاه به شکل توصیف دوزخ  روایت می شود و گاه به توصیف بهشت می پردازد. آنچنان که در کمدی دانته یا ارداویرافنامه می بینیم. در همان صحبت من نمونه ای از این سبک ادبی را در شعری از حافظ ذکر کردم و شباهت آن را با دل تاریکی جوزف کنراد و اینک آخر الزمان کوپولا  برشمردم. حال ابیات آخرالزمانی این غزل را اینجا ذکر می کنم و شما را به  خواندن کتاب دل تاریکی و دیدن فیلم اینک آخرالزمان تشویق می کنم تا شما هم با این سبک ادب آشنا شوید و به شباهت های این سه شاهکار پی ببرید. غزل بسیار مشهور است با مطلع:  " زان یار دلنوازم شکری است با شکایت ".

........

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت......

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت......

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک ایستگاه مانده به آخر

مهدی فتوحی

پیش از دمیدن سپیده  است و درون قطاری سریع السیر .

یک مرد یا یک زن فرقی نمی کند. روی صندلی به خواب فرو رفته. از خواب بر می خیزد. چشم هایش را می مالد و به اطراف می نگرد. ما از دید او اطراف را می بینیم. تصویر درون یک قطار سریع السیر را نشان می دهد، قطار کاملا خالی است و هیچ مسافری ندارد. مرد یا زن کمی به اطراف می نگرد و به ناگاه نگران بر می خیزد. به ساعت نگاه می کند و حرکت می کند.  ما با تصویر حرکت می کنیم و از یک واگن به واگن دیگر می رویم. در هیچ واگنی ، هیچ کس نیست. واگن ها را یکی یکی پشت سر می گذاریم ، تا جایی که باید واگن هادی قطار باشد. اما واگنی نیست و قطار واگن هادی ندارد و با این حال دارد با سرعت  روی ریل حرکت می کند و به مناظر نزدیک می شود.

مرد یا زن ( با خود): هه.... مسخره ست. قطار داره با سرعت عقب عقب می ره.

ما با تصویر بر می گردیم و با عجله ی بیشتری یکی یکی واگن ها  را باز می گردیم تا به واگن هادی در انتهای قطار برسیم. اما آنجا نیز واگن هادی وجود ندارد.  باز هم ریل است و قطاری که از منظره ها دور می شود.

ترس و وحشت در چهره ی او.

صدایی از بلندگوی سقف پخش می شود: ایستگاه بعد..... ( صدا در هیاهوی گذر از داخل یک تونل گم می شود.)

مرد یا زن با وحشت روی یک صندلی وا می رود. بیرون سپیده زده است و مناظر دیده می شوند. سوت ورود قطار به ایستگاه. قطار متوقف می شود. مرد برمی خیزد و با عجله از قطار پیاده می شود. ما نیز با او.  یک ایستگاه تمیز و مرتب و مدرن با همه ی امکانات ویژه ولی خالی. در ایستگاه هیچ کس نیست. تصویر یک ماشین فروش بلیط خودکار را نشان می دهد. مرد یا زن کت خود را در می آورد و به روی صندلی کنار  دستگاه می اندازد و یک بلیط یک طرفه به مقصد لوس آنجلس می خرد. تصویر اشاره گر که روی بلیط یک طرفه و لوس آنجلس کلیک می کند.

صدایی از بلندگوی ایستگاه پخش می شود: قطار به مقصد لوس آنجلس تا دقایقی دیگر به ورودی 13  ایستگاه می رسد. لطفا تا توقف کامل قطار پشت خط زرد رنگ بمانید. متشکریم.

مرد یا زن با عجله باز می گردد و به سمت ورودی اعلام شده می دود. از پله های زیر گذر ورودی ها پایین می رود و به زیرگذر می رسد و با عجله از پله ها بالا می رود و خود را به قطار می رساند.

تصویر یک قطار بدون واگن هادی که به ایستگاه نزدیک می شود. مرد پشت خط زرد ایستاده است. ما از دید او درون قطار را می بینیم. همه ی واگن های قطار خالی اند جز یکی که انباشته است از زنان و مردان بسیاری در هر سنی که برهنه و به وضعی نامناسب بر هم تلنبار شده اند و  انگار دارند از پنجره ها بیرون می ریزند. قطار از انبوه زنان و مردان برهنه در حال انفجار است. همه با دهان های از ترس گشاده و چشمانی از حدقه در آمده به بیرون می نگرند.

قطار می ایستد. یک کنترل چی یونیفورم پوشیده از در همان واگن پر از جمعیت خارج می شود و کنار در می ایستد.

مرد یا زن به قطار نزدیک می شود.

مرد یا زن بلیط را به او می دهد و سوار قطار می شود. کنترل چی بدون این که سوار قطار شود، در را می بندد و سوت حرکت می زند.

از این به بعد ما تصاویر را از دید کنترلچی می بینیم. قطار حرکت می کند. مردان و زنان برهنه دیوانه وار به تقلا در می آیند و از واگنی به واگن دیگر می دوند و استغاثه می کنند. واگن به واگن به عقب می آیند تا در تصویر باشند و همچنان استغاثه می کنند. تا این که قطار از ایستگاه دور می شود. ما با کنترلچی از زیر گذر عبور می کنیم و به کنار دستگاه بلیط فروش خودکار می رسیم. کنترلچی کت مرد یا زن  را از روی صندلی بر می دارد و سری تکان می دهد و دور می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 4:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

برگردان مهدی فتوحی

 

شوزان( 1800- 1717 )

 

میهمان رفته است

من انبر را جان می بخشم

و با خویش سخن می گویم.

 

ماساهیده ( 1723- 1657 )

1

سقف سوخته است

حال می توانم ماه را ببینم

2

دوستی در آب

همچون ماه

آن گاه که پرنده ای می گذرد

 

شیکی ( 1867- 1902 )

1

یک تصویر؛

راهب دیگر دور شده ست

پیش از آن که ماه بتابد

2

گلدانی که در آن گلی بر می شکوفد

در این روز بهاری

چیزی که دراز مدتی از خاطرم زدوده شده بود

3

سنگی

در چشم اندازی تابستانی

نشستنگاه جهان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 5:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در یک خبر خواندم نام بلوار ایرج میرزا را تغییر داده اند به بلوار جلال آل احمد.... یک پیشنهاد سریع به ذهنم رسید و گفتم با مسوولان غیرتمند و دیندار در میان بگذارم. به گمان من بهتر است برای پرهیز از هر گونه سوءاستفاده از جانب معاندین با دین مبین نام خیابان های عبیدزاکانی را به خیابان حمید سبزواری، عارف قزوینی را به علی معلم دامغانی، سعدی شیرازی را به محمدباقر مجلسی، حافظ  را به امیرمبارزالدین محمد و  فردوسی را به سلطان محمود تغییر دهند. زیرا بنا به تحقیقات اینجانب تمامی افراد نامبرده از ریشه و بن با اصول دین مخالف بوده اند و در ترویج افکار ضاله می کوشیده اند و تا آنجا که تیغشان می بریده با علمای اسلام می ستیزیده اند.  خواهشمندم مسوولان ذیربط اقدامات لازم را در این خصوص مبذول بفرمایند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ستایم شب و روز شهنامه را

سراینده اش را و هم خامه را

کتاب بزرگی و فرزانگی

امید و سرافرازی و زندگی

سرود اساطیر ایران زمین

که بر نام گوینده اش آفرین

ابوالقاسم توسی نامدار

که فرهنگ از او یافته ست اعتبار  

قلم را نشاید سرودن از او

که او بر قلم داده است آبرو

خداوند فرزانگی و خرد

که اندیشه بر همگنان نسپرد

روان شاد بادش، بهشت آشیان

همیشه سخنگوی تا جاودان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شاعران کودکان ناهید اند......

در این فضای بی احساس دلم برای شعری تازه از حسین منزوی، عمران صلاحی و قیصر امین پور..... تنگ شده است . دلم لک زده است برای یک حس ناب..... با اشکی درچشم این متن را می نویسم. اگر این شاعران را دیدید بگویید لامسب ها چرا شعر تازه چاپ نمی کنید.....! دلم کپک زده آه ! به قول شاملو... احساساتم زنگ زده.... به قیصر امین پور بگویید: با وفا! تو چرا؟ استادت از ایران رفت و تو دست روی دست گذاشتی و هیچ نگفتی؟ دستخوش.... لااقل در غزلی حست را گریه کن. به منزوی بگویید مدتی است از خواندن شعرهای دیگران موهای تنم سیخ نمی شود. همان حسی که با تک تک غزلهایت به من دست می داد. سینه ام گشاده می شد از شهودهای شاعرانه ات. کجایی برادر؟ به عمران بگویید: عمران جان ! دلم از رفتنت کباب شد..... کباب.... من در هزار و یک آینه ی تو خودم را صیقل زدم. عمران جان لطیفه ی تازه چه داری که بگویی؟ دلم گرفته است...... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

( بازی )

 

خیال، پَر!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

درنگی کوتاه در اسطوره ی واک

(گردآوری  چند متن و مقاله در یک سرفصل )

مهدی فتوحی

چنان چه بهرام بیضایی در برخی گفتگوهای اخیر خود و نیز کتاب ریشه یابی درخت کهن گفته و قرار است به تفصیل در کتاب هزارافسان کجاست که ما چند سالی است منتظر انتشار آنیم، چاپ و منتشر شود: اسطوره ی واک، ایزدبانوی باروری و سخن سرایی است. تا کنون در ادبیات و نقد و اساطیر ما این نکته بررسی و باز نشده و جز استاد بیضایی و جناب علی حصوری هیچ کس اشاره ی مفیدی در این باره نکرده . لذا لازم است تا برای جمع آوری اطلاعات در این زمینه  تمام واژگانی را که با این واژه مربوطند گردآوریم و به ریشه ی اساطیری آن بیندیشیم تا شاید بتوانیم راهی به جایی ببریم. باری دهخدا در فرهنگ واژگان خود درباره ی واژه نوشته:

واژه . [ ژَ / ژِ ] (اِ) به لغت زند و پازند به معنی کلمه باشد که لفظ است و آن از دو حرف یا بیشتر مرکب میشود. (ازبرهان ). واژه کلمه را گویند. (رشیدی ). پهلوی : واچک ۞ (قول و کلام )، مرکب از واچ ۞ و واچکیه ۞ (شرح و بیان )، از ریشه ٔ اوستائی وچ (گفتن ). سانسکریت نیز: واچ ۞ (سخن گفتن ). در لهجه ٔ زرتشتیان نیز: واجه ۞ ، (کلمه ). در «آهار» جزو رودبار لواسان «سرواژه » به معنی صحبت کردن در خواب استعمال میشود. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). به معنی کلمه باشد و سخنی است که از سه حرف یا بیشتر ساخته شده باشد. (ازآنندراج ). کلمه . (انجمن آرا). و رجوع به واج شود.

 

می توان چنین انگاشت که واژه و واج هر دو  دگرگون شده ی واژه ی واک اند که در پژواک و پچواک و نام فرواک باقی مانده ( پدر هوشنگ پیشدادی به نقل از بندهش  که ذکر نام او  به معنای فراگویی و به سخن آمدن  یادآور دوران واژه سازی و کاربرد واژگان و شناخت کلام و نحو و جملات و سخنوری است) و نیز در بخش دوم نام خواهران  یا زنان جمشید اَرِنَوَکَ ( یا اَوِنَوَکَ=   ارنواز در شاهنامه ) و سَنگهَوَکَ ( =   شهرناز در شاهنامه ) نیز آمده . ( همینجا می توان یک پرانتز باز کرد و گفت وقتی پسوند واک در نامهای ارنوک  و سنگهوک  در نتیجه ی دگرگونی به شهرناز و ارنواز بدل شده و واج " ک " توانسته به"  ز "  تغییر یابد ، پس می توان چنین انگاشت که واژه ی آواز هم که در معنا با سخن و گفتار ریشه ی مشترک دارد می تواند به صورت آواک  یا آواج بوده باشد ) این واژه همان است که در اکثر زبانهای اروپایی هم با کمی تغییر تلفظ به معنی صدا و آوا آمده:

ایتالیایی: وُچه/ VOCE

اسپانیایی: وُث/ VOZ

انگلیسی: وُیس/ VOICE

لاتین: وُکس یا وُسیس/ VOX, VOCIS

از ترکیبات این واژه ما فعل واجیدن را در زبانهای محلی مان  داریم مثالهایی از ادبیات شفاهی و مکتوب محلی خودمان می آورم و شما درخواهید یافت که فعل واجیدن در تمامی اینها به معنای گفتن آمده است.

 

1/ در زبان سمنانی دروغگو را دوری واژن می گویند.

 

2/ از دوبیتی های زبان تاتی نوشته ی ملاجمال هزاری

بدل رنجولو بهبودی ندارم (به دلم دردی دارم که بهبود پیدا نمی کند)

بواجم هرکه را سودی ندارم (به هرکه می گویم برایم سودی ندارد )

بغیر از سیمین خضر صفیلان (بغیر از  سومین خضر  صفیلان  یعنی امام حسین )

د دنیا ، راه امیدی نـــدارم (دردو دنیا امید دیگری ندارم )

 

3/ دوبیتی تاتی اشتهاردی تقی بیگلر

بواجِم اَ دوون دَ از بِشِیمه                          اگر نیمیمه نواجاشه کشیمه

 

به آن دو بگویم که من رفتم* اگر نیامدم نگویید کجایم.

 

ازِجی همه واری آدمیمه                          خداوند زمین دَ خادمیمه

 

من هم مثل همه آدم هستم*خادم خداوند زمین هستم

 

و باز هم از او

 

همه خاکا بجا اَبَمِ ایش کرد                   نمی ذونم بواجم کی چیش کرد

بم را با خاک یکسان کرد * نمی تونم بگم که چکار کرد

 

 

4/ باباطاهر همدانی

 

الهي ار بواجُم ور نواجُم
ته داني حاجتم را مو چه واجُم
اگر بنوازيم حاجت روا بي
وگر محروم سازي مو چه ساجُم

 

خوش آن ساعت که یار از در درآیو

شو هجرون و روز غم سر آیو

ز دل بیرون کنم جان را به صد شوق

همی واجُم که جایش دلبر آیو

 

5/

نمی دونم که رازم با که واجم
غم و سوز و گدازم با که واجم
چه واجم هرکه دونه میکنه فاش
دگر راز و نیازم با که واجم

 

اسطوره ی واک و درخت سخن گو:

 

ازسویی دیگر به گفته ی استاد اسطوره ی درخت سخن گو گره خورده به این داستان است و یادآور دورانی است که انسان توانست واژگان را توسعه  دهد و زبانها گسترده شدند و ادبیات و نمایش کلامی به نوعی از دل واژه ها برون آمدند و طرح آن به کرات در فرش ایرانی نگاشته شده است. درختی با شاخه هایی که بر آنها سرهایی به نجوایند.

او در یکی از گفت و گوهای خویش آورده:

درخت سخن گو و قالى با نقش درخت‌ ‌سخن‌گو در ايران خيلى کم شناخته شده و متاسفانه حدود 70 سال است که فرشى که نقش‌‌ ‌درخت سخنگو را دارد، ديگر بافته نمى‌شود.‌ ‌او در توضيح درخت سخن گو گفت: درخت واق يا واک يا‌ ‌واج به معناى ايزد بانوى بارورى و سخن است که بعدها تبديل به ايزد بانوى آبها يا‌ ‌آناهيتا مى‌شود.‌ ‌به گفته او، درخت سخن گو که در شاهنامه و هزار و‌ ‌يک شب به آن اشاره شده،‌ درختى است که آينده را در دو نوبت از شبانه روز و به زبان‌ ‌مردانه و زنانه پيش بينى مى‌کند.‌ ‌بيضايى با ارائه توضيحاتى درباره‌ نقش‌هاى مختلفى‌‌ ‌که در فيلم قالى سخنگو استفاده کرده گفت: بسيارى از اين فرش‌ها ديگر وجود ندارند و‌ ‌ما آنها را از کتابهاى قديمى فرش پيدا و اسکن کرديم.‌ ‌او درباره‌ سمبليک بودن درخت سخنگو گفت: در جهان‌ ‌کهن براى پيدايش هرچيزي، اسطوره‌اى وجود دارد و در قديمى‌ترين کتابهاى اسطوره‌اى که‌ ‌همان ريگ ودا و اوستا است،‌ مهمترين اتفاق بارورى است که اگر نباشد حيات نيست‌ ‌به اين ترتيب ايزد بانوى آناهيتا، ايزد بانوى بارورى و خرد است و هرجا که فرد وجود‌ ‌داشته باشد، کلام رهايى بخش وجود دارد.‌ ‌بيضايى درباره‌ اولين تصوير فيلم قالى سخن‌گو‌ ‌گفت: اين تصوير مربوط به درخت زندگى است که در تمام کشورها بسيار مهم است، به طورى‌ ‌که وظيفه اول هر پادشاه نگهبانى از درخت زندگى و آبادى بوده است و بعدها که شاهان‌ ‌قدرت پيدا مى‌کنند، ‌اين کلمه معناى ديگرى پيدا مى‌کند‌‌ .

از طرفی فردوسی در داستان اسکندر رومی درباره ی درخت سخنگو یا به تعبیر وی گویادرخت چنین آورده:

شگفتی است ایدر که اندر جهان

کسی آن ندید آشکار و نهان

درختی ست ایدر، دو بُن گشته جفت

که چونان شگفتی نشاید نهفت

یکی ماده و دیگری نرّ اوی

سخنگوی و با شاخ و با رنگ و بوی

به شب ماده گویا و بویا شود

چو روشن شود، نرّ گویا شود....

بپرسید ( اسکندر ) زایشان که اکنون درخت

سخن کی سراید به آواز سخت؟

چنین داد پاسخ بدو ترجمان

که از روز چون بگذرد نه زمان

سخنگوی گردد یکی زین درخت

که آواز او بشنود نیکبخت

شب تیره گون ماده گویا شود

بر و برگ چون مشک بویا شود.....

همی راند با رومیان نیکبخت

چو آمد به نزدیک گویا درخت

زمینش ز گرمی همی بردمید

ز پوست ددان خاک پیدا ندید

ز گوینده پرسید کاین پوست چیست؟

ددان را بر این گونه درّنده کیست؟

چنین داد پاسخ بدو نیکبخت

که چندین پرستنده دارد درخت

چو باید پرستندگان را خورش

ز گوشت ددان باشدش پرورش

چو خورشید بر تیغ گنبد رسید

سکندر ز بالا خروشی شنید

که آمد ز برگ درخت بلند

خروشی پر از سهم و ناسودمند

بترسید و پرسید زان ترجمان

که ای مرد بیدار نیکی گمان

چنین برگ گویا چه گوید همی

که دل را به خوناب شوید همی

چنین داد پاسخ که ای نیکبخت!

همی گوید این برگ شاخ درخت

که چندین سکندر چه پوید به دهر

که برداشت از نیکویی هاش بهر

ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت

ز تخت بزرگی ببایدش رفت

سکندر ز دیده ببارید خون

دلش گشت پر درد از رهنمون

از آن پس به کس نیز نگشاد لب

پر از غم همی بود تا نیم شب

سخن گوی شد برگ دیگر درخت

دگرباره پرسید زان نیکبخت

چه گوید همی این دگر شاخ؟ گفت:

سخنگوی و بگشاد راز از نهفت

چنین داد پاسخ که این ماده شاخ

همی گوید اندر جهان فراخ

از آز فراوان نگنجی همی

روان را چرا برشکنجی همی؟

تو را آز ِ گرد جهان گشتن است

کس آزردن و پادشا کشتن است

نماندت ایدر فراوان درنگ

مکن روز بر خویشتن تار و تنگ

بپرسید از ترجمان پادشا

که ای مرد روشن دل و پارسا

یکی بازپرسش که باشم به روم

چو پیش آید آن گردش روز شوم؟

مگر زنده بیند مرا مادرم

یکی تا به رخ برکشد چادرم

چنین گفت با شاه گویا درخت

که کوتاه کن روز و بربند رخت

نه مادرت بیند نه خویشان به روم

نه پوشیده رویان آن مرز و بوم

به شهر کسان مرگت آید نه دیر

شود اختر و تاج و تخت از تو سیر

چو بشنید برگشت زان دو درخت

دلش خسته گشته به شمشیر سخت......

حتا فردوسی در توصیف هنرمندی خویش در سرایش شاهنامه آورده:

نمیرم از این پس که من زنده ام

که تخم سخن را پراکنده ام

به گمان من درخت سخن یا تخم سخن هر دو یادآور دوران زندگی کشاورزی است. دوران یکجا نشینی و اسکان  در دشت ها و دوران سیطره ی اندیشه ی زن محور بر باورهای اجتماعی و اقتصادی. بیهوده نیست که بیشتر داستان سرایان در ادب قدیم ما راویان زن دارند. شهرزاد قصه گو یکی از آن بسیار است. در این خصوص مطالعه ی کتاب ریشه یابی درخت کهن را به همه ی علاقه مندان توصیه می کنم.

محمود کویر هم در مقاله ی ارزنده ی درختنامه ، سرگذشت درختان مقدس به این نشانی (  http://www.forough.net/6th%20Year/Year%2086/122/holy-trees.htm

 ) آورده : 

درخت سخن‌گو

بر فرش و زيلوهای ميبد و قالی‌های يزد و کاشان، نقش‌های اساطيری بسياری هست. در اين قالی‌ها تصاوير پرندگان، چهارپايان، گياهان، درخت زند‌گی، سوارکاران، صحنه‌هايی از شکار، شکل موجودات اسطوره‌يی و يا افسانه‌يی مثل اژدهای پرنده، واق واق، درخت سخن‌گو که می‌دانيم در انتهای شاخه‌های آن سر يک حيوان وجود دارد، ديده می‌شود.

سميه مزرعه در نوشتاری با عنوان نقش درخت زندگی می‌نويسد: «آقای علی حصوری از نوعی درخت به نام درخت سخن‌گو يا واق واق نام می‌برد. از افسانه‌يی ياد می‌کند که نوعی درخت سخن‌گو در شهری به نام واق ‌واق وجود دارد. اين درخت در قالب اسليمی طراحی شده است به صورتی كه در انتهای سرشاخه‌های آن عناصر تزئينی از سر حيواناتی نظير گوزن و قوچ و حيواناتی ديگر قرار گرفته است.» و در ادامه می‌نويسد: «نقش درخت كه اكثرا به صورت درخت سرو طراحی می‌شود در انواع طرح‌های درختی، گل‌دانی (نقش ناظم)، نقش محرمات، طرح گلستان يا باغی، شكارگاه و نيز در انواع طرح‌های قايقی يا خشتی به كار می‌رود.»

به گفته‌ی بهرام بيضايی، سال‌ها پيش در آذربايجان فرش‌هايی بافته می‌شد که نقش آن‌ها «درخت سخن‌گو» بود. البته اين فرش سال‌هاست که ديگر بافته نمی‌شود و درخت سخن‌گو و قالی سخن‌گو خيلی کم در ايران شناخته شده‌اند. بيضايی در تعريف «درخت سخن‌گو» می‌گويد: "اين درخت در شاه‌نامه و کتاب‌هايی مانند هزار و يک شب وجود دارد. درختی که دو تنه‌ی زنانه و مردانه دارد و آينده را پيش‌بينی می‌کند. درخت سخن‌گو ظهرها با صدای مردانه و نيمه شب با صدای زنانه که صدای لطيف‌تری‌ست از آينده می‌گويد." اين درخت آن گونه که بيضايی می‌گويد با نام‌هايی هم‌چون درخت واک، واق، واج، واژه و مشتقات متفاوت ديگری شناخته می‌شود و در قديمی‌ترين کتاب‌های اسطوره‌يی، ريگ ودا و اوستا، درخت سخن‌گو ايزدبانوی باروری و سخن است که بعدها در اساطير ايرانی به ايزدبانوی آناهيتا که همان ايزدبانوی آب‌هاست، تبديل می‌شود. بيضايی می‌گويد: "هر چند اسطوره‌ی درخت سخن‌گو فراموش شده، اما در بعضی از نقش‌های قالی باقی مانده است، نقش‌هايی که به طور تصادفی آن‌ها را پيدا کردم. البته خيلی از اين فرش‌ها ديگر وجود ندارند ..."

 

مریم پاپی هم در روزنامه همشهری مورخچهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۵ - سال چهاردهم - شماره ۳۹۸۷ - May 17, 2006  آورده:

 حيوانات خيالي و اساطيري بر شاخ درختاني عجيب، نقش فرشي است كه زير پا انداخته نمي شود؛ بافته هاي عرفاني قاليبافان ايران براي نخستين بار داستان هايشان را روايت مي كنند.
ديوارهاي طبقه فوقاني نمايشگاه فرش ايران پر از قصه مي شود. داستان درخت سخنگويي كه هر صبح برگ در مي آورد و هر شب برگ هايش مي ريزد، درختي كه با معرفي شخصيت هاي عجيب و غريبي كه بر شاخه هايش زندگي مي كنند، راز كائنات را مي گويد.
حيوانات خيالي، اساطيري، واقعي و گاه بسيار وحشي، از محل تقاطع شاخه هاي درختان سر برآورده اند و با نگاهي زنده تو را مي بينند.
گوزن ، بز،  ميمون، قوچ، اژدها، حيوانات اساطيري و حتي انسان، در ۱۸ تخته فرشي كه در نمايشگاه «درخت گويا و قالي هاي دنياي ديگر» به نمايش در مي آِيد، ۱۸ ماجرا دارند كه از اول خرداد ماه تا پايان فصل گرم براي بازديد كنندگان نقل مي كنند.
پوپ، ايران شناس آمريكايي، در كتابش از اين نقش قالي ايراني با عنوان «درخت سخنگو» ياد كرده است. ليلا دادگر، مدير موزه فرش ايران مي گويد كه احتمالا ريشه اين طرح قالي به هندوستان برمي گردد. بعد اين فرش به خراسان مي رود و از آنجا به آذربايجان، اصفهان، كرمان و بسياري از مناطق ايران نفوذ مي كند.
به گفته وي كه سال ها در خصوص فرش ايراني به تحقيق و مطالعه پرداخته است، نقش اين فرش كه در كرمان به حور و فرشته معروف است، توسط عرفا و دراويش بافته مي شده و در اصطلاح عاميانه نيز به اين نوع فرش ، فرش هاي «واق واق» مي  گويند.
دادگر وجه تسميه اين نام عجيب را داستان هايي مي داند كه از درختاني با ميوه هاي عجيب ياد مي كنند؛ ميوه هايي كه هر وقت مي افتادند، صدايي شبيه به «واق» از آنها بلند مي شد و اين ميوه ها احتمالا چيزي جز خفاشان پنهان شده در درخت نبودند.
او مي گويد: بر خلاف ۹۹ درصد قالي ها كه بهشت برين و باغ هاي سرسبز را به نمايش در مي آورند، اين نقش فرش،  حيوانات سم دار و جهنم را تصوير مي كند و از ميان يك لوتوس يا شاه عباسي بسيار زيبا، ناگهان سر يك مار خشمگين را به نمايش در مي آورد.
شايد بافت اين فرش به همان اعتقاد قديمي برمي گردد كه ديوان و اهريمنان با ديدن جايي كه چهره اي شبيه به خودشان آنجاست،  وارد آن محل نمي شوند. به هر حال تماشاي نمايشگاه فرش ...كه از گنجينه موزه فرش بيرون آورده شده است، حتما به ديدنش مي ارزد،  شايد شما داستان هاي تازه اي در دل اين نقوش دانه دانه و پيوسته پيدا كنيد كه تا به حال هيچكس نديده!

وقتی اینها را کنار هم می چینم به این نتیجه می رسم که اسطوره ی واک نه تنها در زندگی روستایی و کوچ نشینی شبانی و کشاورزی سنتی که در ساختار زندگی سنتی شهری نیز رواج و گسترش داشته و این سخنوری ها مشاعره ها و واژه بازی ها که در ایران زمین سابقه ی دیرینه ای دارند،  نتیجه ی پاسداشت و احیاء این اسطوره ی بسیار کهن اند که  در گردهم آیی های موقتی ای که در فاصله ی پس از برداشت محصول یا در شبهای بی کاری یا در جشنها و کارنوال های سنتی فراهم می آمده، به صورت آیینی و ناخودآگاه اجرا می شده اند( نمونه ی تصویری از این دست را در فیلم درخت تنگدستی ارمانو اولمی می بینیم.) یا از پس مشغله های روزانه  و برای گرم کردن کانون خانواده به صورت قصه گویی و ترانه گویی یا شبچره خود می نمایانده  ؛ گاه هم  در ساختار اقتصاد شهری خویش را چون گونه ای تبلیغ سنتی  برای فروش بیشتر  یک جنس می نمایانده است چنانچه در بازارهای مکاره می بینیم.

با اینهمه من همچنان منتظرم تا ببینم کتاب استاد کی چاپ می شود تا بنا به گفته های او اندیشه ام را سامانی بدهم..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 5:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی خاطرات خانوادگی

 

1

 

باباحسین ( پدربزرگم ) در جوانی اش ساربان بود. برای گریز از اجباری رفتن، ساربانی پیشه کرده بود و در همان هنگام بود که شکسته بندی آموخته بود. آنقدر دست و پای در رفته و شکسته ی اشتران را در بیابان جاانداخته و درمان کرده بود که به گاه پیری استاد شکسته بندی و در سمنان یگانه شده بود. با وجود کودکی خوب یادم می آید که مردم از بیمارستان ها با عکس های رادیولوژی سراغش می آمدند و او دست و پایشان را جا می انداخت و اندک پولی کسب می کرد. هنوز یادم می آید دو جوانی را که از جبهه ی جنگ و با یونیفورم آمده بودند تا او پای در رفته ی یکی شان را جا بیندازد و او از داخل دولابچه ی کوچک خود، ابزار کارش را بیرون کشید. یک کاسه، چند تخم مرغ، یک بالش کوچک، یک قاشق چایخوری، کمی زردچوبه، یک باند، چند تکه چوب، یک قیچی ..... و مشغول جا انداختن پای جوان تره شد. باری باباحسین ساربان بود و بار و مسافر را با اشتران از دل بیابان گذر می داد. در یکی از همین سفرها ، در نزدیکی های شهر نیشابور، دسته ای از یاغیان راه را بر او می بندند. این یاغیان را همه می شناسند. یاغیانی که در رمان کلیدر از ایشان نام برده شده است و گلمحمد از آن دسته است. بار اشتران باباحسین در این سفر قند و شکر بوده. سردسته ی گروه به  بابا می گوید ما از شما تریاک می خواهیم. بابا و بازرگان همراهش می گویند بار اشتران ما تمام قند و شکر است. سردسته شرط می کند اگر تا غروب آفتاب فردا یک خروار تریاک برای ما آوردید، اشتران را با بارشان به شما وا می گذارم و راه را بر شما می گشایم و اگر نه بارتان را با اشتران می گیرم و خودتان را هم می کشم. بازرگان دست به دامن باباحسین می شود و دست خطی به بابا می دهد و به او می گوید به تاخت برو سمنان و این دست خط را به فلان بازرگان برسان و بارتریاک را تحویل بگیر و جلدی بازگرد. بابا بر پشت لوک جوانی می نشیند و به تاخت به سوی سمنان رهسپار می شود و نیمه شب به سمنان می رسد و همان نیمه شب به سراغ بازرگان می رود و بار را تحویل می گیرد و می بندند و راهی می شود و سر موعد بار را تحویل می دهد و اشتران و بار قند و شکر را می رهاند. مادر می گفت وقتی یاغیان  را کشتند اجساد برخی را در شهر ها می گرداندند تا همه ببینند و عبرت بگیرند. من خود به چشم خویش دیده بودم سر یکی را  بر پشت ماشین شهربانی و در عالم کودکی تا مدت ها کابوس می دیدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عشق و جنگ

 

مهدی فتوحی 

 

جوانی روزهای متوالی در کنار پنجره ی خانه اش در دشتی سرسبز نشسته ، عبور دختری را می نگرد که کوزه آبی بر دوش دارد و دارد از لب چشمه پایین می آید. تا این که ماشینی نظامی در کنار خانه ی پسر توقف می کند و ژنرالی پیاده می شود و نامه ای به پسر می دهد که او را به سربازی فرا خوانده و در آن نوشته شده که می خواهند او را با خود به پادگان  ببرند.  پسر به درون خانه می رود وسایل خود را جمع می کند و دست آخر کنار پنجره می آید و برای بار آخر عبور دختر را از کنار پنجره به تماشا می نشیند. پس از عبور دختر، پسر پنجره را مثل  پوستری از دیوار می کند. لوله می کند و در ساک دستی خود جا می دهد و با خود به پادگان می برد. در پادگان پوستر لوله شده را باز می کند و به دیوار می زند. ولی هر چه منتظر می نشیند دختر پیدایش نمی شود. در جنگی خانمانسوز پسر زخمی می شود. او را به بیمارستان شهر می برند.  در آنجا از پرستار می خواهد تصویر را به دیوار بزند. او این کار را می کند اما دختر پیدایش نمی شود. تصویر را لوله می کند و در ساک می گذارد.  پسر در شهر ساکن می شود و برای خود خانه ای می گیرد در یک آسمانخراش. تصویر را دوباره به دیوار پارمان خود  می چسباند. دختر پیدایش نمی شود. عصبانی می شود آن را از دیوار می کند و به کناری می اندازد. سالها می گذرد و تصویر دختر در انتهای کمد او در پارمانش فرسوده و محو شده خاک می خورد. یکروز در حین کندوکاو برای چیزی در کمد آن را می یابد. به شدت احساس دلتنگی آن زمان را می کند. بار و بندیلش را جمع می کند و به خانه ی خود در دشت سرسبز باز می گردد. دوباره پوستر لوله شده را باز می کند و به دیوار خانه ی فرسوده و ویران از جنگ می زند. دختر همچنان جوان و شاداب دوباره با کوزه ای بر دوش از کنار چشمه پایین می آید. اما دیگر او پیر و فرسوده شده و در خانه ای ویران تنها مانده است . اشک در چشمهایش حلقه می بندد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:59  توسط مهدی فتوحی  | 

 

من همیشه به هوش مخاطبانم احترام گذاشته ام و می گذارم. اما گویا برخی کارهای من موجبات سوءتفاهم برخی ها را فراهم کرده. چند پست قبل مثنوی طنزی نوشته ام و دوستی نظر خودشان را درباره ی آن داده که شما را به خواندن آن تشویق میکنم. اما....

۱- این شعر یک شعر طنز است و تا حد امکان سعی شده جدی تلقی نشود. حتا بالای شعر نوشته ام یک مثنوی طنز. ولی گویا عده ای دوست دارند همه چیز را جدی بگیرند.

۲- این شعر بر اساس بازی های کلامی شکل گرفته و واژگانی که در آنها زن هست وسیله ای شده برای خلق موقعیت شاعرانه ی خنده دار.

۳- من در ابتدای شعر با ترفند ی تاکید کرده ام که شعر را سفارشی می نویسم تا کسی حمل بر این نکند که اینها نظرات من هستند.

۴- در پایان شعر تاکید بر این نکته است که در شرایط ما حتا مردان هم مرد نیستند چه برسد به زنان که بخواهند زنانگی کنند.

۵- من یک مرد که چه عرض کنم یک جنس مذکرم و وقتی چیزی می نویسم از دید مذکر و مردانه ی خود می نویسم. می خواهد این سوژه زن باشد یا هر چیز دیگر .

۶- این شعر ده سال پیش نوشته شده و آنوقت ها تجربیات من در ارتباط با زنان تجربیات دل انگیزی نبود. الان هم نیست.

۷- من سالهاست دیگر رمانتیک نیستم. چاپلوس هم دوست ندارم باشم. چندان ارتباط خوبی هم با مردان ندارم. در کل یک آدم گریزم. یک نوع بیمار پارانوئیک با رگه هایی از سادیسم خفیف و مازوخیسم حاد. وقتی جدی می نویسم مضامین مازوخیستی بر سادیستی می چربد و وقتی طنز می نویسم به عکس. اینها بیشتر از هر چیز نوعی فرافکنی های عصبی من هستند در برابر ناکامی هایم از ارتباطات انسانی و اجتماعی و سیاسی. شما می توانید اینها را واگویه های یک بیمار روانی فرض کنید.

۸- این شعر را به  اضافه ی یک شعر دیگر به یک طنز نویس قهار و شاید بهترین طنز نویس ایران نشان دادم و اتفاقا او هم گفت این شعر مزخرف است. من هم با او هم عقیده ام. ولی دوست ندارم گذشته ام را لاپوشانی و کتمان کنم. اینها سیر تحول کار آدم را نشان می دهند و مجالی به آدم می دهند که برگردد و خودش را محک بزند.

۹- دوستان عزیز لطفا وقتی نظری می نویسند شهامت این را داشته باشند که نقطه ی ارتباطی برای شنیدن پاسخ طرف مقابل بگذارند. نه این که لگد بزنند و یا علی است و مدد. نه اسمی .نه ایمیلی. نه نشانی وب و یا سایتی. این جوری من مجبور می شوم در مقام دفاع از خود علنا و خطاب به همه بنویسم.

۱۰- اصلا این مزخرفات ارزش این را دارند که ما رابطه ی دو انسان را به خاطرشان به هم بزنیم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مراسم تقدیر

( یک مونولوگ )

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

شخصیت ها:

 

شهردار

تصویر هنرمند نامی

 

یک تریبون با یک بلند گو روی صحنه نهاده شده. شهردار در میان هلهله ی شادی حضار فرضی به روی صحنه می آید و پشت تریبون قرار می گیرد. پشت او روی دیوار انتهایی صحنه تصویر تمام قدی از هنرمند نامی قرار گرفته گه دارد به ما لبخند می زند.

در زمینه ی صدای تشویق حضار شهردار سخن خویش را می آغازد.

شهردار: حضار محترم! بزرگان شهر! عالیجنابان و همشهریان گرامی! ما در این روز فرخنده اینجا گرد آمده ایم تا به مناسبت زادروز هنرمندی که وجود ذی جودش افتخار جاودان برای شهر ما به ارمغان آورده ، شادمانی کنیم  و مراتب سپاسمون رو در قالب یک هدیه ی ناچیز بهش ابراز کنیم. امروز نه تنها یک جشن زادروز ساده که همایش نکوداشت ماست از مردی که دردهای ما رو در قالب هنری ماندگار به تصویر کشیده. رنج های ما رو ملبس کرده به لباس واژه و آینه ای ساخته از نور و حس و حرکت تا ما بتونیم نقص ها و کژی های خودمونو درش بهتر ببینیم و عبرت بگیریم و با بهره گیری از اون در اصلاح خودمون بکوشیم. ما اینجا جمع شده ایم که به این انسان والا بگیم که ای دوست! ای همسایه! ای همشهری! ما قدردان و سپاسگزار توایم. ( تشویق شدید حضار )  ما قدر زحمت های تو رو می دونیم . تو ما رو به ما شناسوندی. تو پلیدی های درون ما رو به رخ ما کشیدی و دمل های چرکی روانمونو ترکوندی تا ما ببینیم و بترسیم و عبرت بگیریم و دوری کنیم از ارتکاب به خطا ها و با هنر تو به پالایش برسیم. تو ما رو از پلشتی های پیرامونمون حذر دادی. راه و چاه رو نشونمون دادی و چراغی پیش رومون گرفتی که در شب تاریک راهمونو گم نکنیم . تو پیامبرانه  ما رو تبشیر و انذار کردی . چنانچه خداوند بزرگ می فرمایند  مبشرا ً و نذیرا ..... و این مقام کمی نیست.  تو هم ما رو بیم دادی و هم بشارت. بیم از ابتلا و بشارت به اعتلا؛ و ما حالا به تو می گوییم : ای بزرگوار! ای پیر !  ای راهنما ! ما مدیون تو ایم.( تشویق شدید حضار ) گمون می کنم تک تک این حضار با من در این زمینه هعم عقیده باشن. این رو از کف زدن های پرقدرتشون می شه تشخیص داد که به احترام تو چنان دو دست رو بر هم می کوبند که طنینش تا روستاهای اطراف هم می رسه. زبان من از بیان این همه احساس خالص و عاشقانه قاصره. تو خودت از چشم این مردم شدت احترام و محبتشونو بخون. تو که در خوندن ضمیر ناخودآگاه دیگران ید طولایی داری و آثار تو شاهدی اند بر این مدعا. خودت از چشمهاشون بخون که با چه عشقی امشب اینجا اومدن تا حضور تو رو گرامی بدارن. این مردم امشب  نیومده ن تا در مضرات سیگار و اعتیاد یا درباره ی معضلات اجتماعی دیگه صحبت کنن. بلکه اومدن اینجا تا به تو بگن ما بسیار خوشبختیم که در زمانه ای زیسته ایم که تو در آن زیسته ای. در شهری پرورش یافته ایم که تو در آن زاده شده ای. در مدرسه ای درس خوانده ایم که تو در آن درس خوانده ای. در کوچه هایی عاشق و بالغ شده ایم که تو در آن ها قدم زده ای و نفس کشیده ای  و در آثارت توصیف و تصویرشون کرده ای. من امشب به نمایندگی از تمامی اهالی این شهر، از پیر و جوون و خرد و کلون آمده ام تا زبان تشکر جمع باشم از تو که زبان ناگفته های مایی. ( صدای تشویق حضار ) من به عنوان نماینده ی قاطبه ی شهروندان این شهر مفتخرم که در این شب گرامی و فرخنده یک یادگاری بسیار ناچیز به تو تقدیم کنم که نشانه ای باشه از مراتب ارادت ما به تو. ما شهروندان این شهر همگی با هم تصمیم گرفته ایم تا در قبال هدیه های معنوی تو به ما ، هدیه ی معنوی  ناچیزی نثار تو بکنیم. . خوشبختانه هنر تو تو رو از مادیات بی نیاز کرده. هرچند مادیات زندگی پشیزی برای تو ارزش نداره و زندگی تو یکسره وقف معنویاته ولی ما  بر آن شده ایم تا  به رسم امتنان  قبری در قطعه ی هنرمندان گورستان شهر به تو اختصاص بدهیم.( صدای تشویق شدید و بی وقفه ی حضار ). امیدوارم در این خانه تا ابدالآباد در آرامش به سر ببری و حضورت رونق جاودان شهر ما باشه. حال از جانب اهالی این شهر با تمام ارادتم به تو می گویم. ای مرشد! ای قافله سالار ! خانه ی  ابدیت مبارک باد. به افتخار هنرمند نامی شهرمون! ( در میان تشویق بی وقفه ی حضار با تعظیم و احترام به هنرمند فرضی از صحنه خارج می شود.)

پایان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 4:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

وقتی حرفی برای گفتن ندارم. سکوت می کنم و می اندیشم.

۲

دلم می خواد که " هیع " بارون بباره

و " هیع " عطر گلا رو دربیاره

و من آواز " هیع " دشتی بخونم

اگر این سکسکه ها " هیع " بذاره

 ۳

بچه که بودم هیچ دوستی نداشتم. بزرگتر ها مرا در بازی خود راه نمی دادند. خیلی که تقلا می کردم نخودی ام می خواندند. یعنی نوعی از سر باز کنی. خوشم نمی آمد نخودی باشم . قهر می کردم و به خلوت خودم پناه می بردم  و برای خودم خیال می بافتم و نقاشی می کشیدم. هنوز هم همینطور است. هنوز هم دوستی ندارم. بزرگتر ها مرا در بازیهایشان راه نمی دهند و جز با برچسب نخودی نمی توانم در جمع هایشان حضور پیدا کنم. مدت هاست با بزرگترها قهر کرده ام و در خلوت خودم مشغول خیال بافی و نقاشی ام. نمی دانم  یا من بزرگ نشده ام یا این دنیا نمی خواهد رشد مرا ببیند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 3:40  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک

امروز داشتم به این نکته می اندیشیدم که ریشه ی بیشتر بازیهای اصیل و قدیمی ایرانی  در سامانه ی اقتصادی دامپروری  و گهگاه کشاورزی  تعریف می شود. دلیل این گفته ی من در نام شخصیت های بازی هاست. شخصیت هایی چون گرگ، شیر، خر ، چوپان، دزد و ..... همه یادآور و نشانه ی سامانه ی مالکیت مدار جامعه ی شبانی اند و مضمون اصلی بازی ها بر پرورش کودکان برای مبارزه با هرگونه تهدید دارایی شان از سوی دزد و گرگ و شیر و ... و نگاهبانی از آن در قالب چوپان استوار شده است.

 دو

درباره ی طرح شیر گاواوژن ، در داستان کیومرث شاهنامه ، اشاره ای شده که خواندن آن خالی از لطف نیست.

چو آمد به برج حمل آفتاب

جهان گشت با فر ّ و آیین و آب

بتابید از آن سان ز برج بره

که گیتی جوان گشت از آن یکسره

کیومرث شد بر جهان کدخدای

نخستین به کوه اندرون کرد جای

سر بخت و تختش بر آمد به کوه

پلنگینه پوشید خود با گروه

در این چند بیت چند نکته نهفته است. صریحا ما  غلبه ی خورشید را بر حمل یا بره  در این چند بیت می بینیم. اما اثری از شیر نیست. باید شیر را در جای دیگری جستجو کرد. در پرچم ایران . یا در دیوان حافظ.

به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر

به ابروان دو تا قوس مشتری بشکن.

می بینیم که حافظ شیر آفتاب را به کار برده. در طرح شیر و خورشید نیز همین نکته را می بینیم. از طرفی شیر و خورشید هر دو نمادی مهری اند که سابقه ی آنها بسیار قدیمی تر از نوشتن شاهنامه می باشد. در ادامه فردوسی تاکید می کند که فر و آیین و آب می آید با غلبه ی اسد بر حمل و جهان جوان می شود. پس می توان چنین برداشت کرد که نوروز یا به عبارتی بهار آمده بوده که جهان جوان شده و با فر و آیین و آبرومند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آنتونیو ماچادو

برگردان مهدی فتوحی

 

3

 

امید می گوید:

روزی او را خواهی دید

اگر امیدوار باشی

نومیدی می گوید:

تلخی تو تنها اوست

می تپد، دل ....

و جمله ی خاک بلعیده نشده است

 

4

 

پروردگارا

آنچه را که بیش از دیگران دوستش می داشتم از هم گسیختی

گوش فرادار بار خدایا!

این دل من است که صلا در می دهد

اراده ی خویش را بر خلاف خواسته ی من به  کار انداز

بار خدایا! پروردگارا!

ما دیگر تنهاییم

دل من و دریا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شب

 جوزپّه اونگارتّی

برگردان مهدی فتوحی

 

پسر

که در رگانش شعله ای دارد

از انبوهی انسانیت های گوناگون

گریخته است از قابهایی که

زمان شیرین گمشده اش را

می آراست

و در زمانی یک شکل

سایه اش میان سایه های دیگر

محو می شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ده سالی از نوشتن این مثنوی می گذرد. در میان اوراق باطله ام پیدایش کردم و با کمی ویرایش اینجا می آورم:

 

مثنوی ۲

 

دوبیتی چند گفتم در حق زن

که خوانندش سر هر کوی و برزن

که  اندر سایه ی مضمون نابش

شود مشهور مدّاح خرابش

به آب و نام و نانی دست یابد

و او هم روی پرّ قو بخوابد

که تا مضمون زن داغ است باید

بچسباند که نانی حاصل آید

بدون پول و زن دنیا زبون است

و فعل لازم بی دال و نون است

چگونه می توان بی زن ظنین شد

 و یا زنبور زرد انگبین شد

که بی ظن هر ظنینی عین این است

مرید فسق شیطان لعین است

چگونه می توان سوزن به نخ کرد

و یا انگشت در چاه زنخ کرد

و یا بر کفتران ارزن فروریخت

و یا بر قفل در زنجیر آویخت

دو پای زندگی بی زن علیل است

و بی زن حالیا زنبیل بیل است

همه اشیاء ارزنده ند ارده

همه اشخاص سازنده ند ساده

مقیمانی که در مازندران اند

جدا زو بیخ گیس مادران اند

تو گویی هیبت برزنگی مست

تماما از حضور سبز زن هست

زنخ بی زن به آنی می شود اخ

و سرزنده به بادی می زند یخ

کند زنبق بدون زن هیاهو

و ارزن عر زند بی رویت او

بدون زن بماند فرد فرزند

کند برعکس اثر اوراد پازند

نباید هیچ کس را سرزنش کرد

که می باید کلاهی بر سرش کرد

هر آن جنسی که قحط و جیره بندی ست

کلام زن بدان زنجیر و بندی ست

زمان شاه بد نامش ضعیفه

ولی حالا دگر جنس لطیفه

کنون تاج سر آزادگان است

و خانه بی حضورش پادگان است

به رای العین می بینم من اینجا

که زن گردیده دست افزار اقا

ندارد حق رای و اعتراضی

بباید باشد او خرسند و راضی

که مردان طبق نص پاک قران

دو کرّت برترند از این ضعیفان

قصاص قتل زن زندان و حبس است

ولی در حق مردان قتل نفس است

و سهم ارث او نیمی ست از مرد

نشاید چند و چون در این سخن کرد

چنین است عادت مردان این شهر

نمی شاید شنا کردن در این نهر

هلا ای آن که چون من هستی علاف

نمی خواهی کنی بر خلق اجحاف

و می خواهی زنان همپای مردان

رها بالند در این گوی گردان

بگو بینی و بین الله آیا

مگر مردان مردند اینجا؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:28  توسط مهدی فتوحی  |