درنگی کوتاه در اسطوره ی واک
(گردآوری چند متن و مقاله در یک سرفصل )
مهدی فتوحی
چنان چه بهرام بیضایی در برخی گفتگوهای اخیر خود و نیز کتاب ریشه یابی درخت کهن گفته و قرار است به تفصیل در کتاب هزارافسان کجاست که ما چند سالی است منتظر انتشار آنیم، چاپ و منتشر شود: اسطوره ی واک، ایزدبانوی باروری و سخن سرایی است. تا کنون در ادبیات و نقد و اساطیر ما این نکته بررسی و باز نشده و جز استاد بیضایی و جناب علی حصوری هیچ کس اشاره ی مفیدی در این باره نکرده . لذا لازم است تا برای جمع آوری اطلاعات در این زمینه تمام واژگانی را که با این واژه مربوطند گردآوریم و به ریشه ی اساطیری آن بیندیشیم تا شاید بتوانیم راهی به جایی ببریم. باری دهخدا در فرهنگ واژگان خود درباره ی واژه نوشته:
|
|
واژه . [ ژَ / ژِ ] (اِ) به لغت زند و پازند به معنی کلمه باشد که لفظ است و آن از دو حرف یا بیشتر مرکب میشود. (ازبرهان ). واژه کلمه را گویند. (رشیدی ). پهلوی : واچک ۞ (قول و کلام )، مرکب از واچ ۞ و واچکیه ۞ (شرح و بیان )، از ریشه ٔ اوستائی وچ (گفتن ). سانسکریت نیز: واچ ۞ (سخن گفتن ). در لهجه ٔ زرتشتیان نیز: واجه ۞ ، (کلمه ). در «آهار» جزو رودبار لواسان «سرواژه » به معنی صحبت کردن در خواب استعمال میشود. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). به معنی کلمه باشد و سخنی است که از سه حرف یا بیشتر ساخته شده باشد. (ازآنندراج ). کلمه . (انجمن آرا). و رجوع به واج شود.
|
|
می توان چنین انگاشت که واژه و واج هر دو دگرگون شده ی واژه ی واک اند که در پژواک و پچواک و نام فرواک باقی مانده ( پدر هوشنگ پیشدادی به نقل از بندهش که ذکر نام او به معنای فراگویی و به سخن آمدن یادآور دوران واژه سازی و کاربرد واژگان و شناخت کلام و نحو و جملات و سخنوری است) و نیز در بخش دوم نام خواهران یا زنان جمشید اَرِنَوَکَ ( یا اَوِنَوَکَ= ارنواز در شاهنامه ) و سَنگهَوَکَ ( = شهرناز در شاهنامه ) نیز آمده . ( همینجا می توان یک پرانتز باز کرد و گفت وقتی پسوند واک در نامهای ارنوک و سنگهوک در نتیجه ی دگرگونی به شهرناز و ارنواز بدل شده و واج " ک " توانسته به" ز " تغییر یابد ، پس می توان چنین انگاشت که واژه ی آواز هم که در معنا با سخن و گفتار ریشه ی مشترک دارد می تواند به صورت آواک یا آواج بوده باشد ) این واژه همان است که در اکثر زبانهای اروپایی هم با کمی تغییر تلفظ به معنی صدا و آوا آمده:
ایتالیایی: وُچه/ VOCE
اسپانیایی: وُث/ VOZ
انگلیسی: وُیس/ VOICE
لاتین: وُکس یا وُسیس/ VOX, VOCIS
از ترکیبات این واژه ما فعل واجیدن را در زبانهای محلی مان داریم مثالهایی از ادبیات شفاهی و مکتوب محلی خودمان می آورم و شما درخواهید یافت که فعل واجیدن در تمامی اینها به معنای گفتن آمده است.
1/ در زبان سمنانی دروغگو را دوری واژن می گویند.
2/ از دوبیتی های زبان تاتی نوشته ی ملاجمال هزاری
بدل رنجولو بهبودی ندارم (به دلم دردی دارم که بهبود پیدا نمی کند)
بواجم هرکه را سودی ندارم (به هرکه می گویم برایم سودی ندارد )
بغیر از سیمین خضر صفیلان (بغیر از سومین خضر صفیلان یعنی امام حسین )
د دنیا ، راه امیدی نـــدارم (دردو دنیا امید دیگری ندارم )
3/ دوبیتی تاتی اشتهاردی تقی بیگلر
بواجِم اَ دوون دَ از بِشِیمه اگر نیمیمه نواجاشه کشیمه
به آن دو بگویم که من رفتم* اگر نیامدم نگویید کجایم.
ازِجی همه واری آدمیمه خداوند زمین دَ خادمیمه
من هم مثل همه آدم هستم*خادم خداوند زمین هستم
و باز هم از او
همه خاکا بجا اَبَمِ ایش کرد نمی ذونم بواجم کی چیش کرد
بم را با خاک یکسان کرد * نمی تونم بگم که چکار کرد
4/ باباطاهر همدانی
الهي ار بواجُم ور نواجُم
ته داني حاجتم را مو چه واجُم
اگر بنوازيم حاجت روا بي
وگر محروم سازي مو چه ساجُم
خوش آن ساعت که یار از در درآیو
شو هجرون و روز غم سر آیو
ز دل بیرون کنم جان را به صد شوق
همی واجُم که جایش دلبر آیو
5/
نمی دونم که رازم با که واجم
غم و سوز و گدازم با که واجم
چه واجم هرکه دونه میکنه فاش
دگر راز و نیازم با که واجم
اسطوره ی واک و درخت سخن گو:
ازسویی دیگر به گفته ی استاد اسطوره ی درخت سخن گو گره خورده به این داستان است و یادآور دورانی است که انسان توانست واژگان را توسعه دهد و زبانها گسترده شدند و ادبیات و نمایش کلامی به نوعی از دل واژه ها برون آمدند و طرح آن به کرات در فرش ایرانی نگاشته شده است. درختی با شاخه هایی که بر آنها سرهایی به نجوایند.
او در یکی از گفت و گوهای خویش آورده:
درخت سخن گو و قالى با نقش درخت سخنگو در ايران خيلى کم شناخته شده و متاسفانه حدود 70 سال است که فرشى که نقش درخت سخنگو را دارد، ديگر بافته نمىشود. او در توضيح درخت سخن گو گفت: درخت واق يا واک يا واج به معناى ايزد بانوى بارورى و سخن است که بعدها تبديل به ايزد بانوى آبها يا آناهيتا مىشود. به گفته او، درخت سخن گو که در شاهنامه و هزار و يک شب به آن اشاره شده، درختى است که آينده را در دو نوبت از شبانه روز و به زبان مردانه و زنانه پيش بينى مىکند. بيضايى با ارائه توضيحاتى درباره نقشهاى مختلفى که در فيلم قالى سخنگو استفاده کرده گفت: بسيارى از اين فرشها ديگر وجود ندارند و ما آنها را از کتابهاى قديمى فرش پيدا و اسکن کرديم. او درباره سمبليک بودن درخت سخنگو گفت: در جهان کهن براى پيدايش هرچيزي، اسطورهاى وجود دارد و در قديمىترين کتابهاى اسطورهاى که همان ريگ ودا و اوستا است، مهمترين اتفاق بارورى است که اگر نباشد حيات نيست به اين ترتيب ايزد بانوى آناهيتا، ايزد بانوى بارورى و خرد است و هرجا که فرد وجود داشته باشد، کلام رهايى بخش وجود دارد. بيضايى درباره اولين تصوير فيلم قالى سخنگو گفت: اين تصوير مربوط به درخت زندگى است که در تمام کشورها بسيار مهم است، به طورى که وظيفه اول هر پادشاه نگهبانى از درخت زندگى و آبادى بوده است و بعدها که شاهان قدرت پيدا مىکنند، اين کلمه معناى ديگرى پيدا مىکند .
از طرفی فردوسی در داستان اسکندر رومی درباره ی درخت سخنگو یا به تعبیر وی گویادرخت چنین آورده:
شگفتی است ایدر که اندر جهان
کسی آن ندید آشکار و نهان
درختی ست ایدر، دو بُن گشته جفت
که چونان شگفتی نشاید نهفت
یکی ماده و دیگری نرّ اوی
سخنگوی و با شاخ و با رنگ و بوی
به شب ماده گویا و بویا شود
چو روشن شود، نرّ گویا شود....
بپرسید ( اسکندر ) زایشان که اکنون درخت
سخن کی سراید به آواز سخت؟
چنین داد پاسخ بدو ترجمان
که از روز چون بگذرد نه زمان
سخنگوی گردد یکی زین درخت
که آواز او بشنود نیکبخت
شب تیره گون ماده گویا شود
بر و برگ چون مشک بویا شود.....
همی راند با رومیان نیکبخت
چو آمد به نزدیک گویا درخت
زمینش ز گرمی همی بردمید
ز پوست ددان خاک پیدا ندید
ز گوینده پرسید کاین پوست چیست؟
ددان را بر این گونه درّنده کیست؟
چنین داد پاسخ بدو نیکبخت
که چندین پرستنده دارد درخت
چو باید پرستندگان را خورش
ز گوشت ددان باشدش پرورش
چو خورشید بر تیغ گنبد رسید
سکندر ز بالا خروشی شنید
که آمد ز برگ درخت بلند
خروشی پر از سهم و ناسودمند
بترسید و پرسید زان ترجمان
که ای مرد بیدار نیکی گمان
چنین برگ گویا چه گوید همی
که دل را به خوناب شوید همی
چنین داد پاسخ که ای نیکبخت!
همی گوید این برگ شاخ درخت
که چندین سکندر چه پوید به دهر
که برداشت از نیکویی هاش بهر
ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت
ز تخت بزرگی ببایدش رفت
سکندر ز دیده ببارید خون
دلش گشت پر درد از رهنمون
از آن پس به کس نیز نگشاد لب
پر از غم همی بود تا نیم شب
سخن گوی شد برگ دیگر درخت
دگرباره پرسید زان نیکبخت
چه گوید همی این دگر شاخ؟ گفت:
سخنگوی و بگشاد راز از نهفت
چنین داد پاسخ که این ماده شاخ
همی گوید اندر جهان فراخ
از آز فراوان نگنجی همی
روان را چرا برشکنجی همی؟
تو را آز ِ گرد جهان گشتن است
کس آزردن و پادشا کشتن است
نماندت ایدر فراوان درنگ
مکن روز بر خویشتن تار و تنگ
بپرسید از ترجمان پادشا
که ای مرد روشن دل و پارسا
یکی بازپرسش که باشم به روم
چو پیش آید آن گردش روز شوم؟
مگر زنده بیند مرا مادرم
یکی تا به رخ برکشد چادرم
چنین گفت با شاه گویا درخت
که کوتاه کن روز و بربند رخت
نه مادرت بیند نه خویشان به روم
نه پوشیده رویان آن مرز و بوم
به شهر کسان مرگت آید نه دیر
شود اختر و تاج و تخت از تو سیر
چو بشنید برگشت زان دو درخت
دلش خسته گشته به شمشیر سخت......
حتا فردوسی در توصیف هنرمندی خویش در سرایش شاهنامه آورده:
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
به گمان من درخت سخن یا تخم سخن هر دو یادآور دوران زندگی کشاورزی است. دوران یکجا نشینی و اسکان در دشت ها و دوران سیطره ی اندیشه ی زن محور بر باورهای اجتماعی و اقتصادی. بیهوده نیست که بیشتر داستان سرایان در ادب قدیم ما راویان زن دارند. شهرزاد قصه گو یکی از آن بسیار است. در این خصوص مطالعه ی کتاب ریشه یابی درخت کهن را به همه ی علاقه مندان توصیه می کنم.
محمود کویر هم در مقاله ی ارزنده ی درختنامه ، سرگذشت درختان مقدس به این نشانی ( http://www.forough.net/6th%20Year/Year%2086/122/holy-trees.htm
) آورده :
درخت سخنگو
بر فرش و زيلوهای ميبد و قالیهای يزد و کاشان، نقشهای اساطيری بسياری هست. در اين قالیها تصاوير پرندگان، چهارپايان، گياهان، درخت زندگی، سوارکاران، صحنههايی از شکار، شکل موجودات اسطورهيی و يا افسانهيی مثل اژدهای پرنده، واق واق، درخت سخنگو که میدانيم در انتهای شاخههای آن سر يک حيوان وجود دارد، ديده میشود.
سميه مزرعه در نوشتاری با عنوان نقش درخت زندگی مینويسد: «آقای علی حصوری از نوعی درخت به نام درخت سخنگو يا واق واق نام میبرد. از افسانهيی ياد میکند که نوعی درخت سخنگو در شهری به نام واق واق وجود دارد. اين درخت در قالب اسليمی طراحی شده است به صورتی كه در انتهای سرشاخههای آن عناصر تزئينی از سر حيواناتی نظير گوزن و قوچ و حيواناتی ديگر قرار گرفته است.» و در ادامه مینويسد: «نقش درخت كه اكثرا به صورت درخت سرو طراحی میشود در انواع طرحهای درختی، گلدانی (نقش ناظم)، نقش محرمات، طرح گلستان يا باغی، شكارگاه و نيز در انواع طرحهای قايقی يا خشتی به كار میرود.»
به گفتهی بهرام بيضايی، سالها پيش در آذربايجان فرشهايی بافته میشد که نقش آنها «درخت سخنگو» بود. البته اين فرش سالهاست که ديگر بافته نمیشود و درخت سخنگو و قالی سخنگو خيلی کم در ايران شناخته شدهاند. بيضايی در تعريف «درخت سخنگو» میگويد: "اين درخت در شاهنامه و کتابهايی مانند هزار و يک شب وجود دارد. درختی که دو تنهی زنانه و مردانه دارد و آينده را پيشبينی میکند. درخت سخنگو ظهرها با صدای مردانه و نيمه شب با صدای زنانه که صدای لطيفتریست از آينده میگويد." اين درخت آن گونه که بيضايی میگويد با نامهايی همچون درخت واک، واق، واج، واژه و مشتقات متفاوت ديگری شناخته میشود و در قديمیترين کتابهای اسطورهيی، ريگ ودا و اوستا، درخت سخنگو ايزدبانوی باروری و سخن است که بعدها در اساطير ايرانی به ايزدبانوی آناهيتا که همان ايزدبانوی آبهاست، تبديل میشود. بيضايی میگويد: "هر چند اسطورهی درخت سخنگو فراموش شده، اما در بعضی از نقشهای قالی باقی مانده است، نقشهايی که به طور تصادفی آنها را پيدا کردم. البته خيلی از اين فرشها ديگر وجود ندارند ..."
مریم پاپی هم در روزنامه همشهری مورخچهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۵ - سال چهاردهم - شماره ۳۹۸۷ - May 17, 2006 آورده:
حيوانات خيالي و اساطيري بر شاخ درختاني عجيب، نقش فرشي است كه زير پا انداخته نمي شود؛ بافته هاي عرفاني قاليبافان ايران براي نخستين بار داستان هايشان را روايت مي كنند.
ديوارهاي طبقه فوقاني نمايشگاه فرش ايران پر از قصه مي شود. داستان درخت سخنگويي كه هر صبح برگ در مي آورد و هر شب برگ هايش مي ريزد، درختي كه با معرفي شخصيت هاي عجيب و غريبي كه بر شاخه هايش زندگي مي كنند، راز كائنات را مي گويد.
حيوانات خيالي، اساطيري، واقعي و گاه بسيار وحشي، از محل تقاطع شاخه هاي درختان سر برآورده اند و با نگاهي زنده تو را مي بينند.
گوزن ، بز، ميمون، قوچ، اژدها، حيوانات اساطيري و حتي انسان، در ۱۸ تخته فرشي كه در نمايشگاه «درخت گويا و قالي هاي دنياي ديگر» به نمايش در مي آِيد، ۱۸ ماجرا دارند كه از اول خرداد ماه تا پايان فصل گرم براي بازديد كنندگان نقل مي كنند.
پوپ، ايران شناس آمريكايي، در كتابش از اين نقش قالي ايراني با عنوان «درخت سخنگو» ياد كرده است. ليلا دادگر، مدير موزه فرش ايران مي گويد كه احتمالا ريشه اين طرح قالي به هندوستان برمي گردد. بعد اين فرش به خراسان مي رود و از آنجا به آذربايجان، اصفهان، كرمان و بسياري از مناطق ايران نفوذ مي كند.
به گفته وي كه سال ها در خصوص فرش ايراني به تحقيق و مطالعه پرداخته است، نقش اين فرش كه در كرمان به حور و فرشته معروف است، توسط عرفا و دراويش بافته مي شده و در اصطلاح عاميانه نيز به اين نوع فرش ، فرش هاي «واق واق» مي گويند.
دادگر وجه تسميه اين نام عجيب را داستان هايي مي داند كه از درختاني با ميوه هاي عجيب ياد مي كنند؛ ميوه هايي كه هر وقت مي افتادند، صدايي شبيه به «واق» از آنها بلند مي شد و اين ميوه ها احتمالا چيزي جز خفاشان پنهان شده در درخت نبودند.
او مي گويد: بر خلاف ۹۹ درصد قالي ها كه بهشت برين و باغ هاي سرسبز را به نمايش در مي آورند، اين نقش فرش، حيوانات سم دار و جهنم را تصوير مي كند و از ميان يك لوتوس يا شاه عباسي بسيار زيبا، ناگهان سر يك مار خشمگين را به نمايش در مي آورد.
شايد بافت اين فرش به همان اعتقاد قديمي برمي گردد كه ديوان و اهريمنان با ديدن جايي كه چهره اي شبيه به خودشان آنجاست، وارد آن محل نمي شوند. به هر حال تماشاي نمايشگاه فرش ...كه از گنجينه موزه فرش بيرون آورده شده است، حتما به ديدنش مي ارزد، شايد شما داستان هاي تازه اي در دل اين نقوش دانه دانه و پيوسته پيدا كنيد كه تا به حال هيچكس نديده!
وقتی اینها را کنار هم می چینم به این نتیجه می رسم که اسطوره ی واک نه تنها در زندگی روستایی و کوچ نشینی شبانی و کشاورزی سنتی که در ساختار زندگی سنتی شهری نیز رواج و گسترش داشته و این سخنوری ها مشاعره ها و واژه بازی ها که در ایران زمین سابقه ی دیرینه ای دارند، نتیجه ی پاسداشت و احیاء این اسطوره ی بسیار کهن اند که در گردهم آیی های موقتی ای که در فاصله ی پس از برداشت محصول یا در شبهای بی کاری یا در جشنها و کارنوال های سنتی فراهم می آمده، به صورت آیینی و ناخودآگاه اجرا می شده اند( نمونه ی تصویری از این دست را در فیلم درخت تنگدستی ارمانو اولمی می بینیم.) یا از پس مشغله های روزانه و برای گرم کردن کانون خانواده به صورت قصه گویی و ترانه گویی یا شبچره خود می نمایانده ؛ گاه هم در ساختار اقتصاد شهری خویش را چون گونه ای تبلیغ سنتی برای فروش بیشتر یک جنس می نمایانده است چنانچه در بازارهای مکاره می بینیم.
با اینهمه من همچنان منتظرم تا ببینم کتاب استاد کی چاپ می شود تا بنا به گفته های او اندیشه ام را سامانی بدهم..