در نوشته ی پیشین آورده بودم که سرنمون غم غربت یا نوستالژی به روایت ایرانی اش را باید در داستان سیاوش شاهنامه جست. آنجایی که سیاوش تصمیم می گیرد برای پرهیز از عشق سودابه لشکر به مرز توران بکشد و خود لشکر را وامی نهد و با سیصد سوار گزین به توران می کوچد و پیران ویسه به پیشباز او می آید و مجلس می آراید و بزم و پیشباز پیران او را به یاد زندگی در جوار رستم در زابلستان و بزم آرایی های رستم و کاووس در ایران می اندازد. اینک نص صریح شاهنامه:
برفتند هر دو ( یعنی سیاوش و پیران) به شادی به هم
سخن یاد کردند بر بیش و کم
همه ره ز آوای چنگ و رباب
همی خفته را سر برآمد ز خواب
همی خاک مشکین شد از مشک و زر
همی اسپ تازی برآورد پر
سیاوش چو آن دید آب از دو چشم
ببارید و زاندیشه آمد به خشم
که یادآمدش بوم زابلستان
بیاراسته تا به کابلستان
همان شهر ایرانش آمد به یاد
همی بر کشید از جگر سرد باد
ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
ز پیران بپیچید و پوشید روی
سپهبد بدید آن غم و درد اوی
بدانست کاو را چه آمد به یاد
غمی گشت و دندان به لب بر نهاد .
متن گویاتر از آن است که چیزی درباره ی آن نوشته شود. پس من هم قلم در می کشم. اما بر آنم تا در فرصتی دیگر نکته ای را وابکاوم درباره ی تاثیرپذیری اندیشه ی تربیتی افلاطون از آداب آموزش و پرورش ایرانیان فرزندان خویش را ؛و تاثیر آن اندیشه بر داستان سیاوش شاهنامه . اندکی صبر.......
