هر بار که داستان های بخش اساطیری شاهنامه را می خوانم نکته ای به ذهنم خطور می کند که احساس می کنم باید نوشته و گفته شود. انگار این بخش باریک و فشرده ی شاهنامه لب لباب تاریخ و فرهنگ و اسطوره ی ما را در خود فشرده و پنهان کرده است. این روزها داشتم به نام تخت جمشید می اندیشیدم و این که چرا مردم عامی به پارسه تخت جمشید می گفته اند. اصلا این ماجرای تخت جمشید چه بوده که اینقدر معروف شده؟ برای بررسی این ماجرا ناگزیریم بار دیگر به داستان جمشید از بخش اساطیری شاهنامه سرک بکشیم. جمشید پیشدادی، پس از سازندگی های بسیار و طرح های سیاسی و اقتصادی نو که می اندازد، دست به کار ساخت یک کاخ می شود:
بفرمود پس دیو ناپاک را
به آب اندر آمیختن خاک را
هر آنچ از گل آمد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند
به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد
نخست از برش هندسی کار کرد
چو گرمابه و کاخ های بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند......
تا اینجای داستان بر ما روشن می شود که جمشید، نخستین شاه اساطیری ایران است که دست به کار ساخت و ساز یک کاخ شده و پیش از این، این کار میان ایرانیان مرسوم نبوده. پس وقتی کسی از عوام الناس خرابه های پارسه را می دیده ، بلافاصله یاد اولین شاه اساطیری می افتاده که کاخ ساخته و ایوان و برج بر افراشته . یعنی جمشید.
و اما ماجرای تخت :
در ادامه فردوسی در نامورنامه ی خویش می گوید:
همه کردنی ها چو آمد به جای
ز جای مهی برتر آورد پای
به فر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرومانده از بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمین.
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
در این چند بیت مختصر چند نکته ی بسیار مهم نهفته است که می تواند پاسخ پرسش ما باشد.
1- جمشید پس از ساختن کاخ و سازندگی های بسیار دستور ساختن یک تخت را می دهد . ما نقش های گوناگون و بسیاری از پادشاهان هخامنشی در تخت جمشید می بینیم که بر تخت نشسته اند و کسانی پیشاپیش آنها به خدمت یا به احترام ایستاده اند . همین تصویر می توانسته بیننده ی عامی را که جز شاهنامه ی فردوسی هیچ منبع دیگری برای شناخت تاریخ حقیقی ما نداشته به اشتباه بیفکند تا بپندارد این همان کاخ و این همان تخت جمشید است.
2- این تخت بر دوش دیوان حمل می شده. در چندین و چند نقش برجسته از پارسه ما تخت شاهی را بر دوش 28 یا 30 نفر می بینیم. از درهای تالارها گرفته تا سر در مقبره های شاهان. برخی این حاملان را سران ملل تابعه می دانند و برخی همچون دوست عزیزم آرش نورآقایی از آن برداشتی طبیعی و اساطیری دارند و برخی دیگر آنان را جزء جاویدانان( در هر دو معنای گارد جاویدانان و معنای نامیرندگان ابدی) می شمرند. اما من در مقاله ی سرنمون استبداد دینی قبلا ً هم اشاره کرده ام که مقصود فردوسی از دیو ، اقوام غیر ایرانی است. یادمان باشد که هنوز هم که هنوز است تخت پاپ اعظم، رهبر کاتولیک های جهان را سران خانواده های بزرگ و اشراف بر دوش می کشند . این می تواند با نظریه ی مکان همپرسگی بودن دکتر غیاث آبادی همخوانی داشته باشد.
3- تخت جمشید ، گوهرنشان بوده. این بر ما ثابت شده که بسیاری از نقوش برجسته ی پارسه هم مزین به سنگ های قیمتی و طلا و نقره بوده اند. بی شک در میان این نقوش، تخت شاه نیز مزین به طلا و نقره بوده. و این دلیلی دیگر است بر ایجاد این گمان در تخت جمشید.
4- تصویر شاه ِبر تخت نشسته بر دوش دیوان که از این ابیات استخراج می شود نکته ی مهمی را به ذهن من می آورد که تاکنون ندیده ام جز در کتاب دکتر مهرداد بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران، در جایی دیگر سخن از آن به میان آمده باشد:
" در اساطیر ودائی هندی جمشید، سرور جهان مردگانی است که به سعادت ابدی رسیده اند. یعنی فرمانروای بهشت برین. او با خدایان جهان ودائی به دوستی و خوشگذرانی سرگرم است. به خصوص با ورونه و اگنی ، خدای آتش، در ارتباط است. اگنی دوست یمه و پریستار او است. خدایی به اتفاق یمه ، اگنی یا آتش پنهان شده را می یابند. او شاه جهان مردگان سعادتمند است. یمه و ورونه دو شاهی هستند که در بهشت به پذیره ی مردگان می آیند. او گردآورنده ی مردم است. او ر احت بخش مردگان است. در این جایگاه وی که منزل مردگان است او برترین آسمان را در اختیار دارد و در آنجا مسکن گزیده است. "
( ذیل یادداشت های بخش پانزدهم پژوهشی در اساطیر ایرانی نوشته ی دکتر مهرداد بهار، بخش پانزدهم، صفحه ی ۲۲۵ )
این بخش را عینا ً از کتاب دکتر بهار نقل کردم تا از آن نتیجه ای بگیرم. پس از حمله ی اسکندر و آتش سوزی تخت جمشید، کاخ و تالارهای آن رفته رفته در زیر خاک و گل مدفون شدند. تصور کنید برای ذهن یک انسان ایرانی عامی دیدن این کاخ های ویران با آن نقوش برجسته ی بی همتا در زیر خروارها خاک چه چیز را جز شهر مردگان تداعی می کرده؟ بعلاوه ما دخمه / گورهای شاهان هخامنشی را هم داریم که در دل کوهها جای گرفته اند و ناخودآگاه آدم را به یاد نکروپلیس یا شهر مردگان می اندازند. یادمان باشد که هنوز برخی اروپاییان دخمه های نقش رستم را به نام نکروپلیس خطاب می کنند. حال با علم بر این آیا نمی توان ارتباطی میان جمشید که بر طبق اساطیر هندوایرانی پادشاه جهان مردگان است و ویرانه های تخت جمشید فرض کرد؟
( در این رابطه می توان حتا به قول دوستم آرش نورآقایی ارتباطی هم میان اسطوره ی جمشید و اوزیریس مصری که با عالم مردگان مربوط است نیز یافت. یا با اورفه ی یونانی . یا با دوموزی میانرودانی. برای درک بهتر این معنی به مقاله ی او به نشانی زیر سر بزنید. http://nooraghayee.com/?p=2305 )
دکتر مهرداد بهار در همان ماخذ جم را نمود زمینی ایزد میترا دانسته و دلایل خویش را هم برشمرده. اگر این گونه باشد داستان را باید پیش تر برد و میان جمشید و اساطیر کشاورزی و باروری پلی زد و از منظری دیگر این نکته را وارسید و جمشید را از اساطیر دورانهای مادرسالاری ایران شمرد و به تبع آن داستان ضحاک را عصاره ی غلبه ی تفکر مردسالاری بر مادر سالاری انگاشت. شباهت ها هم بسیار است. جمشید پسر ویوهونت اوستائی یا ویونگهان پهلوی است که برای بار نخست گیاه هوم را می فشارد و جم به پاداش این عمل چون پسری برای او زاده می شود. جمشید کشاورزی و صنعت را رونق می بخشد. بوی های خوش را از گیاهان و نباتات استخراج می کند. پزشکی و مهندسی را می آموزد و می آموزاند . طبقات اجتماعی را مشخص و متمایز می کند. کشتی می سازد و بر آب می گذرد. مرگ و بیماری را ریشه کن می کند. زمین را گسترش می دهد. کوچ را می آموزد و می آموزاند. او حتا به هنگام مرگ در درخت جای می گیرد و اینها همه دلایلی می توانند باشند بر گفته ی پیشین ما که جمشید یا ییما یا یمه از اساطیر دورانهای کهن مادرسالاری است که در داستان های شاهنامه و اوستا به دست ما رسیده و مردم عامی که انتقال دهندگان و حاملان فرهنگ کشاورزی و دامپروری بوده اند با اتلاق این نام به پارسه قصد زنده نگاهداشتن این اسطوره را در قالبی معمارانه داشته اند. از طرفی دیگر ما در روایت های هندی تصویری از پردیس و بهشت را هم با عنوان زیست گاه ابدی جمشید می بینیم. این تصویر هم نمی تواند بی ربط با با برخی نقوش پارسه باشد. نقش گل نیلوفر که در فرهنگ هندی از قدمگاه بودا می روید یا نقش سرو که مستقیما با آیین های همه آمیزی نخستین و باروری و جاودانگی مربوط است و من در مقاله ای آن را به تفصیل بررسیده ام؛ هر دو تداعی گر آن پردیسی اند که جمشید در آن جاودانه می زید و روان نیکوکاران را پذیره می شود. با این توصیف می توان چنین نتیجه گرفت که در ذهن یک بیننده ی عادی ، پارسه می توانسته نمود زمینی آن بهشت اساطیری انگاشته شود که جمشید پادشاه آن است.
5- جهان و جهانیان بر گرد تخت او فراز می آمده اند و به عبارتی شاه بر تخت خود به ملل تابعه بار عام می داده. دو نقش برجسته ی معروف از بار عام در تخت جمشید بوده و هست که یکی را به موزه ی ایران باستان انتقال داده اند و در آن مای بیننده ی ناآگاه از تاریخ دقیق ایران که تاریخ را جز از زبان نقال ها و سینه به سینه نیاموخته ایم به راحتی می توانیم سهوا خشایارشاه را به جای جمشید شاه بینگاریم. از طرفی این نکته باز می تواند تاییدی دیگر باشد بر نظریه ی دکتر غیاث آبادی درخصوص مکان همپرسگی بودن تخت جمشید.
6- ملل تابعه برای او هدیه هایی می آورده اند و گوهرافشانی می کرده اند. دیگر چه نقشی گویا تر از هدیه بران تالار آپادانا می تواند این نظر را در ذهن بیننده تداعی کند؟
7- و همه ی اینها در روز اول سال نو یعنی یکم فروردین انجام می شده است. در اینجا باز یکی دیگر از ظرافت های تداعی معانی در شاهنامه و فرهنگ عوام رخ داده. ما کم و بیش بنا به برخی نقوش برجسته ی برخی تالارها همچون نقش شیرگاواوژن در این گمان افتاده ایم که مراسم بارعام شاهان هخامنشی در پارسه در نوروز انجام می شده. در داستان جمشید به روایت شاهنامه نیز بارعام او در نوروز انجام می شده. حتا در نوروز نامه ی خیام هم برتخت نشستن و بارعام جمشید در روز نخست فروردین ذکر شده. اینجا می توان از خود پرسید آیا مردم طبق روایت های سینه به سینه نمی دانسته و نشنیده بوده اند که شاهان هخامنشی در نوروز بر تخت نشسته به ملل تابعه بار می داده اند؟ این نکته البته به هیچ روی ناقض نظریه ی مکان همپرسگی بودن تخت جمشید نبوده و نمی تواند هم باشد که در زمانهای گوناگونی از سال انجام و اجرا می شده. (در این باره می توانید به کتاب ارزشمند تخت جمشید بنای میهنی ایرانیان و انجمن همپرسگی ملی نوشته دکتر رضا مرادی غیاث آبادی یا به این نشانی رجوع کنید: http://www.ghiasabadi.com/persepolis.html )
باری بحث را با ذکر این نکته به پایان می رسانم که بیهوده نبوده و نیست که مردم عامی یک سایت بسیار مهم فرهنگی / تاریخی را با نام مهمترین چهره ی اساطیری ایران پیوند و گره زده اند. به رغم اشتباهات سهوی که هر کس می تواند بکند و دلیل آن هم نادانی تاریخی او است ، حتما نکته ای در پس این نامگذاری نهفته بوده که کشف آن به اندازه ی کشف خود اثر تاریخی و تاریخ آن می تواند جذاب باشد. کشف تاریخ از لابه لای اعتقادات و اساطیر.