تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 در خبر خواندم امید میرصیّافی وبلاگ نویس در زندان فوت شد. آن هم در این سر سال نوی.... حالم گرفته شد. سالی که نکوست از بهارش پیداست. اشک را در یک ترانه کلمه کردم. برای شادی روحش.

 

۱

جسد یک

جسد دو

جسد سه

جسد پشته رو پشته

جسد ریز و درشته

آخه کی اینا رو کشته؟

که هیچ ردّی نذاشته؟

من و تو

من و ما

 تو و ما

اگه راس راسی مردیم

اگه خسته ی دردیم

اگه اهل نبردیم

بگردیم و بگردیم

حقیقت توی مشته

حقیقت توی مشته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

چند دقیقه پیش از......

نوشته ی مهدی فتوحی

 

( جوانی بر بالای آسمانخراشی نشسته و می خواهد خود را پایین بیندازد. فرشته ای بر او ظاهر می شود.)

فرشته: می خوای خودتو بکشی؟

جوان: می خوام پرواز کنم.

فرشته: بدون بال؟

جوان: آره.

فرشته: مگه بی بال هم می شه پرواز کرد؟

جوان: هه ....چی فکر کردی؟

فرشته: غیر ممکنه.

جوان: امتحانش مجانی ئه.

فرشته: می شه به من هم یاد بدی؟

جوان: تو که خودت بال داری .... دیگه پرواز بدون بالو می خوای چی کار ؟

فرشته: آخه واسه م عجیبه.... نمی تونم بپذیرم یکی بدون بال بتونه پرواز کنه. به نظرم یه تجربه ی تازه می یاد.

جوان: نمی دونستم فرشته ها هم اهل تجربه کردنن.

فرشته: حتا اگه اهل تجربه کردن هم نباشی واسه ت پرسش برانگیز می شه که یه نفر چه جوری بدون بال می تونه پرواز کنه.

جوان: تو هم اگه بال و پرتو چیده بودن، یاد می گرفتی چه جوری بی بال و پر پرواز کنی...

فرشته: مگه بال و پر تو رو چیدن؟

جوان: آره.

فرشته: کی؟ کجا ؟ کِی؟

جوان:از همون وقت که خدا تنهام گذاشت.... از همون وقتی که پدر و مادرم به من یاد دادن بدون کمک اونا تاتی تاتی کنان راه برم.... هر کسی تا تونسته پشتمو خالی کرده و یه پر از بالهامو چیده... تا این که می بینی دیگه بال و پری برام نمونده. فقط مونده برام حسرت پرواز .

فرشته: پس تو قبلاً بال و پر داشتی؟

جوان: کسی چه می دونه؟

فرشته: پس از همون وقت پرواز رو یادگرفتی ؟

جوان: پروازی که آگاهانه باشه نه. من تجربه ی پرواز ناآگاهانه داشته م.

فرشته: و حالا می خوای آگاهانه بپری؟!

جوان: آگاهانه و تا ابدیت. درست مثل ایکاروس. پرواز از دل تاریکی تا قلب خورشید..... مثل یه طرقه می خوام بپرم برم بالا.  اسامی خدا رو هم  همه رو از حفظ شده م بس که دست به دامنش شده م تا بلکه نظری به من بکنه. انقدر اونو به اسم اعظمش صدا کرده م  که دیگه تا ابدیت اسمش از یادم نمی ره.

فرشته: فرشته ها و قدّیسا اسم اعظم خدا رو می دونن... مگه تو هم قبلا فرشته بودی؟

جوان: کی می دونه؟

فرشته: نمی تونم حرفتو قبول کنم. آخه مگه می شه بی بال و پر پرید؟  آخه مگه می شه تو قبلا پرواز کرده باشی؟ مگه می شه تو قبلا فرشته بوده باشی؟

جوان: دوران جنینیم زنده بودم ولی روحم در آسمونها پرواز می کرد. وقتی زاده شدم اون روح در کالبدم دمیده شد و من شده م یه آدم معمولی. می دونی من از این معمولی بودن گریزانم.  

فرشته: و من از این خاص بودن. ولی اینها دلیل این نمی شه که تو بخوای بی پر و بال بپری.

جوان: بچه که بودم اول چهار دست و پا می خزیدم. بعد یادگرفتم روی دوپا راه برم. بعدش پریدنو یاد گرفتم و حالا هم نوبت پروازه.... اینم یه تجربه ی تازه ست مثل بقیه ی تجربه ها. از دوران لئوناردو تا همین الان این دغدغه ی بشر بوده. ردشو می شه تو موزه ها هنوز پی گرفت.

فرشته: ولی آیا به نتیجه ش فکر کردی؟ می دونی که اگه موفق نشی دیگه راه برگشتی برات نیست. تازه وقتی هم که پرواز کردی دیگه راضی نمی شی یه دقیقه پاتو روی زمین متعفن بذاری...

جوان: می دونم. این هم مثل کارهای دیگه ست. درست مثل وقتی ئه که تازه راه رفتن رو دوپا رو یادگرفتی. اونوقت هم دیگه بر نمی گردی مثل دوره ی بچگیت چهاردست و پا راه بری.

فرشته: ببینم اصلا تو می دونی معلق موندن میون آسمون و زمین یعنی چی که داری اینجوری فلسفه بافی می کنی؟

جوان: هه. زندگی آدمیزاد اصلا تو همین تعلیق تعریف شده. تازه  شغل من در این دنیا بندبازی توی سیرک بوده . من از افتادن هیچ ابایی ندارم. چون بارهای بار تجربه ش کرده م.

فرشته: آخ. من آرزومه که یه بار افتادن و دوباره بلند شدنو تجربه کنم. کاش جراتشو داشتم!

جوان : فرق فرشته و آدمیزاد اصلا تو همین نکته نهفته ست.

فرشته: من نمی دونم چی تو این پرواز هست که همه ی آدمها کشته مرده ی تجربه کردنشن.

جوان: هر چی باشه پرواز از راه رفتن رو زمین به قول تو متعفن خیلی بهتره.

فرشته: آخه مگه راه رفتن چه عیبشه؟

جوان: هیچی. فقط مثل یه اعتیاد می مونه. اعتیاد به این که همیشه یکی هست که بهش تکیه کنی. اولش به نظرخیلی جذاب می یاد. تو می دونی که پاتو می ذاری رو یه تکیه گاه محکم. ولی آسه آسه واسه ت عادی می شه و بعد هم اصلا یادت می ره که تکیه گاهی هم هست.

فرشته: شما آدما نمی دونین راه رفتن رو  کره ی خاکی یعنی چی . من وقتی راه رفتن و دویدن اسبها ، پلنگ ها و آدم ها رو از آسمون نیگاه می کنم، به قدری شگفتزده می شم که دلم می خواد همون آن بالهامو پاره کنم بریزم دور و مثل اونا رو زمین سفت بدوم. دیگه راه رفتن روی یک بند باریکو نگو که  به معجزه شبیهه.

جوان: آره.  راه رفتن حیوانات خیلی قشنگه. یه هارمونی توش هست. پاها و دست های مخالف هم با هم حرکت می کنن . به طوری که اگه یکیشون از ریتم خارج شه کل حرکت به هم می ریزه. درست مثل یه قطعه ی موسیقی. این قضیه در مورد آدم ها هم صدق می کنه. ولی چه فایده حس رهایی که توش نیست. همه ش وابستگی ئه. وابستگی. حتا روی بند.

فرشته: اینطور حرف نزن . تو نمی تونی عظمت تکیه کردن به یکی دیگه رو درک کنی. چون پرواز واقعی رو تجربه نکردی. تا حالا همه ی پروازهای تو مجازی بوده ن و خیالی.

جوان: پرواز مجازی. تعبیر جالبی بود. شاید هم تو درست بگی. ولی من امشب می خوام پرواز حقیقی رو تجربه کنم.

فرشته: می گم بیا یه کاری بکنیم. من بالهامو می دم تو راستی راستی پرواز کنی . تو هم راه رفتن رو بند رو به من یاد بده.

جوان: بندبازی یادت بدم؟

فرشته: آره. من هم بالهای پروازمو بهت می دم.

جوان: این هم یه نمونه ی دیگه از همون وابستگی های زمینی ئه. من می تونم پرواز کنم ولی با بالهای دیگرون.

فرشته: و اگه من با تمام وجود خواسته باشم بالهامو به تو تقدیم کنم چی؟

جوان: برای چی؟ چه سودی برای تو داره؟

فرشته: در عوضش راه رفتن روی بند رو ازت یاد می گیرم.

جوان: راه رفتن روی بند که کاری نداره. باید تمام وزن بدنتو بندازی روی زانو ها و رونها و کف پات. سعی کن تا حد امکان بال نزنی. فقط وقتی دیدی داری سقوط می کنی ازشون استفاده کن. باید دستهاتو افقی بگیری تا تعادلت برقرار شه. برای این که عملا تجربه کنی همین خط ریسه رو بگیر و برو جلو.

( بین دو آسمان خراش ریسه ی چراغ نورانی متصل است. فرشته می رود روی ریسه و مثل یک بند باز آهسته و با احتیاط از روی آن می گذرد. جوان از پشت هوای او را دارد تا به میان بند می رسند )

فرشته: دستمو بگیر.

جوان: می ترسی؟

فرشته: فرشته ها ذاتشون از خوف و ترس بری ئه.

جوان: پس قدم اول اینه که ترسیدنو تجربه کنی.

فرشته: یعنی ذات خودمو عوض کنم؟

جوان: فرشته ای که می خواد تجربه کنه پیشتر از اون ذات خودشو عوض کرده.

فرشته: حق با توئه.

جوان: برای راه رفتن روی بند باید احتیاط کرد. باید ترسید  از سقوط ، از مرگ. این قدم اوله.

فرشته: ولی فرشته ها مرگ ندارن.

جوان: پس باید مردنو تجربه کنی.

فرشته : اونوقت من می شم یه انسان.

جوان: آهان بارک الله. این اون چیزی ئه که فرشته ها می خوان تجربه ش کنن و آدما ازش فراری ان.

فرشته: من از صمیم دل پشیمونم که چرا روز ازل در جواب پرسش خداوند نگفتم بله.

جوان: و من هم  پشیمونم که چرا گفتم .

( جوان به ناگاه عقب می کشد و او را روی بند رها می کند.)

فرشته: چرا دستمو ول کردی؟

جوان: گفتم که  بهت. خودت باید یاد بگیری چه جوری بدون کمک دیگران نیازهای خودتو برآورده کنی.

فرشته: آخه . ممکنه بیفتم.

جوان: برو  نترس. نمی افتی . بارک الله. تا............تی.......تا.......تی.......تا......تی......دیدی کاری نداشت؟ اولش همه می افتن. تا نیفتی بندبازیو یاد نمی گیری. حالا برگرد.... آبارک الله.... تا.......تی......تا.........تی .........تا......تی......

فرشته: قلبم داشت از جا در می اومد. نمی دونی چقدر هیجان داشتم.

جوان: عالی بود. حالا  باید از شر این بالهات خلاص شی. چون مانع حرکتت می شن.

فرشته: ( بالهای خود را می کند و به جوان می دهد) دیگه از شرشون راحت شدم. بیا مال تو. فقط نذار زیاد باد توشون بپیچه. چون کله پات می کنن.

( جوان با خوشحالی بالها را می پوشد و چند بار بال می زند و تمرین می کند.)

جوان: عالی ئه. عالی ئه. من همیشه وقتی پرواز پرنده ها رو نیگاه می کردم ته دلم آرزو می کردم یه روز بتونم مثل اونا بال بال بزنم.

فرشته: حالا می تونی هر چقدر که دلت خواست بپری. بالا. بالا. بالاتر.

( جوان بال می زند.)

فرشته: بارک الله. خیلی خوبه. سعی کن هر دو تا بالتو با هم حرکت بدی. با هم. آره.همینجوری.

( جوان بال می زند. )

فرشته:  نترس . نوک پاهاتو از روی زمین بردار. اصلا می دونی چیه. بهتره بری روی همین ریسه ی چراغ تا  جایی نداشته باشی پاتو تکیه بدی. آره. اینجوری بهتره. نترس برو. فقط بالهاتو با هم حرکت بده. نترس.

جوان: تو هم با من بیا. من می ترسم. اینجوری تو هم راه رفتنو تمرین می کنی.

فرشته: نترس. فرشته ها از ترس بری اند.  من باهات می یام ولی نه برای کمک به تو. برای تمرین دوباره ی بندبازی. آره . بالهاتو با هم حرکت بده. بال بزن. بال بزن. بال بال بزن. بال بال بزن.

( جوان آرام از ریسه جدا می شود و بالا می رود و آهسته آهسته پرواز می کند.)

جوان: من دارم پرواز می کنم. دارم پرواز می کنم. باورم نمی شه. خدا.....بالاخره به آرزوم رسیدم. پرواز کردم. مثل پرنده ها . مثل فرشته ها......

(فرشته که روی ریسه تنها مانده با ترس و احتیاط روی ریسه راه می رود.)

فرشته: من هم دارم راه می رم. مثل بقیه ی موجودات. مثل اسب ها. مثل پلنگ ها. مثل آدمها. مثل بندبازها....مثل بندبازها.....

 

( پرده می افتد.)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 6:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

پیش و پس نوبهار سرمای دی است

پایان تراژدی ّ امّید کی است؟

تصویر درون آینه چهره ی کیست؟

انگار شمایل دوریان گری است.

 

۲

 

آن روز که سرخورده و درمانده شدیم

وز مجلس قانونی خود رانده شدیم

با نیّت احقاق حقوقی بدوی

خواهان نشانی ّ پدر خوانده شدیم

 

۳

 

تک گویی خود را همه از بر کردیم

مانند هنرپیشه لبی تر کردیم

با آن که بنا بود تهمتن بشویم

تقلید سخن گفتن قیصر کردیم

 

پانویس:

باغت آباد بیگلی بیگلی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 13:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اینک انسان......

مهدی فتوحی

دستی زنگوله ای را تکان تکان می دهد. در یک باغ مجلل اشرافی با تمام شکوه و جلال آن، بر پشت میزی بزرگ با شمعدان ها و گلدان ها و ظروف نقره ، زنان و مردان و کودکان و نوجوانانی نشسته اند. در پس زمینه ی تصویر نوازندگانی در حال نواختن موسیقی کلاسیک اند. خدمتکاران در ظرف های پوشش داری غذا را برای میهمانان سرو می کنند. در ظروف غذا برداشته می شود. محتویات ظروف انواع و اقسام زباله های غیرقابل بازیافت است. انتخاب زباله ها باید به گونه ای صورت گیرد که باعث اشمئزاز و احتمالا ً تهوع بینندگان شود. پیشخدمت ها با آداب و رسوم و تشریفات تمام غذا را برای میهمانان در ظروفشان می گذارند و میهمانان نیز صحبت و شوخی کنان، با اشتهای تمام مشغول خوردن زباله ها می شوند. به ناگاه رعد و برقی می زند و میهمانان با سرعت میز و غذا ها را وا می نهند و به دنبال سرپناهی از تصویر خارج می شوند. بارانی سیل آسا باریدن می گیرد و بر باقی مانده ی غذاها می بارد و می شویدشان. دوربین آهسته آهسته به تک تک ظروف غذا نزدیک می شود  و از نزدیک محتویات آنها را زیر باران نشان می دهد که با باران تغییر شکل داده ، ناپدید یا حل می شوند و از میان می روند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از ابر دروغ، آسمان تار شده ست

گیتی پُرِ خَرفَستر بدکار شده ست

انگار هزاره ای به سر آمده است

ضحّاک ز خواب مرگ بیدار شده ست

 

در قحطی ایده ای ابرانسانی

با اشتلمی پر از مخالف خوانی

در خویش فروخزیده ام لیسک وار

بیرون نخزم مگر زند بارانی

 

در پیش نگاه خلق خوارم کردید

بیغاره و ناسزا نثارم کردید

در چاله ی انزوا مرا خواباندید  

با نفرت و کینه سنگسارم کردید

 

عرف از ستم ، از شائبه لبریز شده ست

مانند یکی خنجر خونریز شده ست

ویرانگر هر فکر نو و ایده ی بکر

همپالکی حضرت چنگیز شده ست

 

بذری ز درون خاک فرهنگ نرست

تا آفت افترا نکردش پی سست

فرهنگ و هنر شمایل مذهب نیست

آیینه ی کور پیش چشم من و توست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اتل متل گلوله

غصه جهانشموله

اتل متل جنازه

موقع اعتراضه

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل تجاوز

لاف و شعار و قمپز

اتل متل تنفر

سرها درون آخور

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل تباهی

پستی و روسیاهی

اتل متل تظاهر

جنده ی زیر چادر

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل تقیّه

مصرف بی رویّه

اتل متل تعصب

هرزگی و تقلب

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل جنایت

با یه خیال راحت

اتل متل خیانت

دزدی بخت و فرصت

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل شرارت

فحش و دروغ و تهمت

اتل متل خریّت

غارت و بربریّت

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل مجازات

مزمزه ی کثافات

اتل متل وقاحت

عرف سیاه و عادت

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

اتل متل جدایی

مذهب بی وفایی

اتل متل فلاکت

روی سیاه سنّت

 

لی لی لی لی حوضک

به باورامون شک

به غصه ها پاتک

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

۱

بودم ز مقام و منصب و میز بری

مشهور به عصیانگری و کلّه خری

با علم فقاهتی و بحث نظری

مانند پینوکّیو خرم کرد پری

 

 ۲

گردن بفراختیم کان را ببرند 

تا تیغه ی تیغ ها بر آنها بسرند

تقصیر کسی نبود اگر خورده شدیم

خود خواسته ایم تا که ما را بخورند

 ۳

پانویس:

رفاقت به شرط چاقو. امید. ببرّ و ببَر .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یک برگ از دفتر یادداشت روزانه ی کنت دراکولا

 مهدی فتوحی

امروز از درد دندان نتوانستم چشم روی هم بگذارم و تمام روزم را در تابوت گرم و نرم ، عذاب کشیدم. چون آخرین باری که  گردن کسی را گاز گرفتم، طرف گردنبند طبی بسته بود و همین باعث شد دندان نیش سمت چپم بشکند. حالا دچار یک مشکل اساسی شده ام و آن این که هیچ دندانپزشک محرمی را نمی شناسم که بی دردسر و پرسیدن سوالات اضافی از قبیل این که چرا دندانهای نیشت اینقدر بزرگند و چرا رنگ پوستت اینقدر پریده است و چه و چه و چه ....دندان نیش شکسته ام را تعمیر کند. تازه در ساعاتی که من بیدارم، یعنی از آغاز نیمه شب تا طلوع آفتاب، همه ی دندانپزشک های ماهر در خواب نازند و فقط دندانپزشک های رزیدنت این درمانگاههای کثیف شبانه روزی بازند که گاو پیششان علامه است. نمی دانم با این مشکل بزرگ چه کنم؟ آخر دراکولای بی دندان که دیده؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 2:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوامبر

فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

 

دیدگان ،

پیشاپیش تنهایی

جمله باز بودند

و آرایش زدوده  از اشک

تین تان تین تان

 

سروهای سبزرنگ

روان او را می نگریستند

کز باد مچاله شده بود

و واژگان

چنان داس هایی

روان گلها را می درویدند

تین تان تین تان

 

آسمان پلاسیده بود

آه! عصر محصور میان ابرها!

ابوالهول بی چشم!

حباب های صابون

ستونهای اهرام و گچبری هایی می ساختند

تین تان تین تان

 

ضرباهنگ ها قوس می خوردند

و هوا تاب می خورد

جنگجویان مه

از درختان

منجنیق می ساختند

تین تان تین تان

 

ای عصر!

عصر بوسه ی دیگرم!

ای هراس دوردست از سایه ام،

بی پرتو زرین!

زنگوله ی خالی.

عصر رمبیده

بر توده های سکوت

تین تان تین تان

 

نوامبر 1920

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 2:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

وقتی که سخن به واژه ی داد رسید

چون بوف دلم ز حق مظلوم تپید

آنقدر گریستم من از اشک یتیم

کز عمق گلو سه قطره ی سرخ چکید

 

وقتی که بُزک مرد هنوز آبان بود

در پیکر رنجور طبیعت جان بود

ای کاش نمرده بود و شیرش امسال

بر سفره ی عید همنشین نان بود

 

در بازی عشق تاس انداخته ایم

با یک شش و بش قافیه را باخته ایم

وز سکه ی قلب آرزوهای بزرگ

تاوان شکست خویش پرداخته ایم

 

با منطق و عقل ، تند و تیزی کافی ست

جزمی نگری، خردستیزی کافی ست

بی حرمت تن نمی توان اندیشید

سرکوبی امیال غریزی کافی ست

 

در  محکمه ی فقر و تهی دستی ما

محکوم به مرگ می شود سستی ما

در دفتر تاریخ کهنسال بشر

غمنامه ی رنج می شود هستی ما

 

گفتند و نوشتند به الفاظ سلیس

درباره ی سانسور چیزی ننویس

هر بار که خواستیم حرفی بزنیم

گفتند ببند فکّ خود را. خفه! هیس!

 

از بطن دروغ روی خشت افتادیم

بی ریخت و ناپسند و زشت افتادیم

تا میوه ی خوشگوار غفلت خوردیم

از دوزخ رنج در بهشت افتادیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

 گزارش

طبق گزارش های رسیده از سوی باشگاه خبرگزاران جوان ، دانشجویان دانشکده ی هنرهای زیبا، در اعتراض گسترده ی خود نسبت به عدم رعایت بهداشت و نظافت دستشویی های مراکز آموزش عالی از سوی مدیریت دانشکده و دانشجویان موسوم به گروه فشار، در تالار اجتماعات دانشکده تجمع کرده و دست به اعتصاب زدند. طبق گزارشات رسیده از طریق شهود عینی ماجرا در بیانیه ای که از سوی نمایندگان معترضین در تالار اجتماعات دانشکده ی هنرهای زیبا قرائت شد چنین آمده که ما دانشجویان معترض تا حد امکان از ادرار یا مدفوع کردن در دستشویی های کثیف احتراز می کنیم . اما در صورت نیاز مبرم ، مجبوریم قیود اخلاقی را زیر پا بگذاریم و از صحنه ی تالار اجتماعات دانشگاه که با پرده ای از محل تماشاگران جدا می شود، بعنوان دستشویی استفاده کنیم. لذا از مدیریت دانشگاه تقاضا داریم تا هر چه زودتر نسبت به بهبود بهداشت دستشویی های دانشکده اقدامات لازم را مبذول بفرمایند. لازم به ذکر است که این تجمع مسالمت آمیز دانشجویان در یک اقدام تلافی جویانه از سوی دانشجویان موسوم به فشار خنثا شد. شاهدان روایت می کنند این افراد با بهره گیری از سیستم های پیشرفته ی علمی کلیه ی دانشجویان معترض را مجبور به  نگهداری ادرار و مدفوع خویش کرده اند به گونه ای که برخی از دانشجویان از شدت نیاز به دفع به حال اغماء افتاده به دستشویی دانشکده انتقال یافته اند.

 ۲

 

دگرگونی لحن

-          من فکر می کنم.....

-          چی؟

-          من فکر می کنم.

-          هان؟

-          من فکر می کنم؟!

-          نه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

فاوست در کلانشهر

مهدی فتوحی

 

لوسیفر با آرایش چهره ی شیطانی و دو شاخ بر سر اما با لباس پاره ی دوره گردان بر تن، در حالی که یک چرخ طوافی را هل می دهد لنگان لنگان به صحنه می آید و بلند فریاد می زند:

 

لوسیفر: دمپایی پاره، پلاستیک کهنه، آهن قراضه، آهن ضایعات ، وجدان، معرفت، اخلاق می خریم..... نمکی ئه....نمک....؛

فاوست می آید کنار یک پنجره و با صدای بلند می گوید: نمکی... نمکی صبر کن.... (و با یک کیسه ی سیاه زباله به دست پایین می آید) یه ریزه خرت و پرت دارم ببین به دردت می خوره برشون دار .

لوسیفر: چی هست؟

فاوست: یه وجدان خشکیده ست و یه خرده معرفت  و یه ذره هم اخلاق  .

لوسیفر: اینا که مفت هم گرونن. بذار ببینم.... ( و درون کیسه را وارسی می کند) نه وجدانه که به دردم نمی خوره ، باید اوراقش کرد. معرفتت هم که گندیده ست و فقط به درد این می خوره بریزیش جلوی گاوها. اخلاقتو هم که هیچی بندازش دور. دیگه  کپک زده و از رده خارجه.

فاوست: دیگه تو سر مال نزن ... خود من الان سی ساله دارم با همینا سر می کنم.....

لوسیفر: اگه خوبن چرا می خوای بفروشیشون ، نیگرشون دار و بقیه ی عمرتو هم باهاشون سر کن.

فاوست: حالا چرا ناز می کنی.... می خریشون یا نه؟

لوسیفر: تو خودتو بذار جای من...حاضری پولتو بدی همچین جنسای بنجلی بخری؟

فاوست: حالا هر چی دادی خیرشو ببینی.... خیلی دست و پاگیرم شدن... ورشون دار ببر راحتم کن....

لوسیفر: من سر جمع همه رو پو.نصد چوق بر می دارم....

فاوست: پونصد چوق؟ بابا خدا خیرت بده.... انصافتو شکر....

لوسیفر: همینی ئه که هست...

فاوست: خیله خب.... بده.... چی کار می شه کرد؟

لوسیفر: من پول بهت نمی دم ها....

فاوست: پس ماچ می دی؟

لوسیفر: عوض پونصد چوق پول،  بهت جنس می دم....

فاوست: جنس؟ چه جنسی؟

لوسیفر: جنس پلاستیکی .... مثل سبد... آبکش... چایی صاف کن... لگن بچه.... ملاقه.... کاسه پلاستیکی....جاظرفی.....جا قاشقی .... آفتابه .....خلاصه هر چی تو زندگی روزانه به دردت می خوره....

فاوست: گرفتی مارو ؟ من وجدانمو بدم عوضش آفتابه پلاستیکی بگیرم؟

لوسیفر: اهو... همچین می گه وجدانم وجدانم انگار راست راستی یه وجدان آکبند  آورده واسه فروش .... خوبه همینجا جلوی چشم ماست می تونیم در موردش قضاوت کنیم. تازه خیلی هواتو داشتم گفتم جاش بهت جنس پلاستیک می دم، دیگرون با این وجدان نمک هم بهت نمی دن. برو کنار بذار باد بیاد تو مشتری نیستی ( با فریاد ) نمکی ئه... نون خشکی ئه......

فاوست: باشه بابا.... باشه.... نمی خواد حالا جوش بیاری....

لوسیفر: حالا چی می خوای؟  

فاوست: عیب نداره جاش یه جا ظرفی بهم بده .

لوسیفر: جا ظرفی قیمتش هفتصد چوقه.... می خوای جاش بهت یه آبکش بدم؟ یا ما به التفاوتشو نقدی می دی؟

فاوست: نه بابا پولم کجا بود؟

لوسیفر: جنسی هم می تونیم معامله کنیم ها....

فاوست: من که دیگه چیزی ندارم.... هر چی هست همینه....

لوسیفر: بگرد ببین شاید چیزی اون ته مه های وجودت مونده باشه.....

فاوست: نه بابا.... چیزی نمونده..... تو این دور و زمونه وقتی واسه ی آدم نمی مونه بتونه واسه روزهای پیری و کوریش چیزی ته وجودش قایم کنه.

لوسیفر: می گم بیا یه معامله کنیم.... تو عوض دویست چوق مابه التفاوت جنس، بیا به این همسایه هات  بگو وجدانشونو به من بفروشن.

فاوست: من ؟.... مگه مغز خر خوردم کونمو با شاخ گاو در بندازم.... تازه چی بهشون بگم؟ بگم بیان وجدانشونو بدن عوضش آفتابه لگن بگیرن؟

لوسیفر: نه خیر . ما با شما معامله مون نمی شه.... از اولش هم نباید قبول می کردم. یالله بکش کنار بذار باد بیاد.... ( دوباره به فریاد) نمکی ئه .... نون خشکی ئه...

فاوست: خیله خب بابا.... داد نزن... یه فکریش می کنم... بذار یه پرس و واپرسی کنم تو در و همسایه ببینم کی جنس بنجل داره، ببینم می تونم راضیش کنم یا نه....

لوسیفر: حتما می تونی.... با این معرفت و کمالات ، تو شیطونم می تونی راضیش کنی ( می خندد )

فاوست: پس من این جاظرفی رو بر می دارم تا بعد....

لوسیفر: ( روی شانه ی او می کوبد ) خیال نکنی می ذارم از دستم در بری ها؟ نه، من مشتری های خوبمو همیشه راضی نیگر می دارم.... ور دار ببر خیرشو ببینی. فقط یادت نره قول دادی ها؟! ( و راه می افتد برود) نمکی ئه.... نون خشکی ئه.... دمپایی پاره پلاستیک کهنه... آهن قراضه... آهن ضایعات... وجدان.... معرفت... اخلاق.... می خریم....( دور می شود.)

فاوست: به همین خیال باش.... آره... من هم انقدر بی کارم بیفتم تو در و همسایه ببینم کی می خواد وجدانشو به قیمت یه آفتابه لگن بفروشه....هه... باش تا صبح دولتت بدمد.....

( و راه می افتد و از صحنه خارج می شود.)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 5:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

آدم وقتی زبان می آموزد و در یک محیط زبانی ، غیر از زبان مادری اش قرار می گیرد، پس از مدتی ناخودآگاه شروع می کند به قیاس آن زبان با زبان مادری و چیزهایی کشف می کند که بیانگر ویژگی های خاص روانی و فرهنگی هر یک از جوامعی است که به آن زبان سخن می گویند. مثل این نکته که میزان کاربرد برخی قیدها در زبان فارسی به نسبت زبان های اروپایی، ایتالیایی، اسپانیایی و انگلیسی بالاتر یا کمتر است. قیدهایی نظیر دست بر قضا، از قضا، اتفاقا ً و بر حسب اتفاق، به وفور در زبان عامیانه و ادبی فارسی به کار رفته و می روند . حال آن که ضریب کاربردشان در زبان های اروپایی کمتر از فارسی است. به گمان من از این نکته می توان چنین نتیجه گرفت که مردم ما به نسبت اروپاییان قضاقدری تر و تقدیرگراتر هستند و مثلا ً ایتالیایی ها قید praticamente را به وفور در صحبت های خود به کار می برند، حال آن که معادل فارسی آن یعنی قید عملا ً اصلا در زبان کوچه و بازار کاربرد ندارد و این به گمان من پراگماتیست و عمل گراتر بودن ایتالیایی ها را می رساند  نسبت به ایرانی ها. در این زمینه می توان تحقیقات مفصلی انجام داد.

 ۲

در یکی از تصویرسازی های نادر ایرانی از شخصیت های اساطیری ، اژدهاک به صورت سه پوزه ی سه کله ی شش چشم و دارنده ی هزار چالاکی توصیف شده. این نکته قابل تامل است که چرا ضحاک با سه کلّه دارای شش چشم توصیف شده. جالبتر این که تصور کنیم این تصویر سازی به نوعی نمایشگر حرکت سر یک انسان نیز هست. در سه تصویر متحرک افقی از نیم رخ راست، تمام رخ و نیم رخ چپ، ما چهار چشم از صورت یک انسان خواهیم دید و نه شش چشم؛ از این نکته می توان چنین نتیجه گرفت که تصور صورت ضحاک با شش چشم  به صورت سه تصویر تمام رخ بوده است و نه دو نیمرخ و یک تمام رخ و این در نوع خود بی نظیر است زیرا یک شاه را از روبرو به صورت سه بار متوالی تصویف و تصویر کرده است و این با صفت ماردوش بودن ضحاک و سه سر بودن او همخوانی دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 14:5  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شاید خواستنی ترین

 

شعری از خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

 

دگرگونی هو را به من بخشیدی

اندک سایه ی  دست خود را

بر چهره ی من ،

به من خنکا بخشیدی، فاصله ،

قهوه ی تلخ نیمه شب

میان میزهای خالی

 

Quizá la más querida


Me diste la intemperie,
la leve sombra de tu mano
pasando por mi cara.
Me diste el frío, la distancia,
el amargo café de medianoche
entre mesas vacías.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:25  توسط مهدی فتوحی  |