چند دقیقه پیش از......
نوشته ی مهدی فتوحی
( جوانی بر بالای آسمانخراشی نشسته و می خواهد خود را پایین بیندازد. فرشته ای بر او ظاهر می شود.)
فرشته: می خوای خودتو بکشی؟
جوان: می خوام پرواز کنم.
فرشته: بدون بال؟
جوان: آره.
فرشته: مگه بی بال هم می شه پرواز کرد؟
جوان: هه ....چی فکر کردی؟
فرشته: غیر ممکنه.
جوان: امتحانش مجانی ئه.
فرشته: می شه به من هم یاد بدی؟
جوان: تو که خودت بال داری .... دیگه پرواز بدون بالو می خوای چی کار ؟
فرشته: آخه واسه م عجیبه.... نمی تونم بپذیرم یکی بدون بال بتونه پرواز کنه. به نظرم یه تجربه ی تازه می یاد.
جوان: نمی دونستم فرشته ها هم اهل تجربه کردنن.
فرشته: حتا اگه اهل تجربه کردن هم نباشی واسه ت پرسش برانگیز می شه که یه نفر چه جوری بدون بال می تونه پرواز کنه.
جوان: تو هم اگه بال و پرتو چیده بودن، یاد می گرفتی چه جوری بی بال و پر پرواز کنی...
فرشته: مگه بال و پر تو رو چیدن؟
جوان: آره.
فرشته: کی؟ کجا ؟ کِی؟
جوان:از همون وقت که خدا تنهام گذاشت.... از همون وقتی که پدر و مادرم به من یاد دادن بدون کمک اونا تاتی تاتی کنان راه برم.... هر کسی تا تونسته پشتمو خالی کرده و یه پر از بالهامو چیده... تا این که می بینی دیگه بال و پری برام نمونده. فقط مونده برام حسرت پرواز .
فرشته: پس تو قبلاً بال و پر داشتی؟
جوان: کسی چه می دونه؟
فرشته: پس از همون وقت پرواز رو یادگرفتی ؟
جوان: پروازی که آگاهانه باشه نه. من تجربه ی پرواز ناآگاهانه داشته م.
فرشته: و حالا می خوای آگاهانه بپری؟!
جوان: آگاهانه و تا ابدیت. درست مثل ایکاروس. پرواز از دل تاریکی تا قلب خورشید..... مثل یه طرقه می خوام بپرم برم بالا. اسامی خدا رو هم همه رو از حفظ شده م بس که دست به دامنش شده م تا بلکه نظری به من بکنه. انقدر اونو به اسم اعظمش صدا کرده م که دیگه تا ابدیت اسمش از یادم نمی ره.
فرشته: فرشته ها و قدّیسا اسم اعظم خدا رو می دونن... مگه تو هم قبلا فرشته بودی؟
جوان: کی می دونه؟
فرشته: نمی تونم حرفتو قبول کنم. آخه مگه می شه بی بال و پر پرید؟ آخه مگه می شه تو قبلا پرواز کرده باشی؟ مگه می شه تو قبلا فرشته بوده باشی؟
جوان: دوران جنینیم زنده بودم ولی روحم در آسمونها پرواز می کرد. وقتی زاده شدم اون روح در کالبدم دمیده شد و من شده م یه آدم معمولی. می دونی من از این معمولی بودن گریزانم.
فرشته: و من از این خاص بودن. ولی اینها دلیل این نمی شه که تو بخوای بی پر و بال بپری.
جوان: بچه که بودم اول چهار دست و پا می خزیدم. بعد یادگرفتم روی دوپا راه برم. بعدش پریدنو یاد گرفتم و حالا هم نوبت پروازه.... اینم یه تجربه ی تازه ست مثل بقیه ی تجربه ها. از دوران لئوناردو تا همین الان این دغدغه ی بشر بوده. ردشو می شه تو موزه ها هنوز پی گرفت.
فرشته: ولی آیا به نتیجه ش فکر کردی؟ می دونی که اگه موفق نشی دیگه راه برگشتی برات نیست. تازه وقتی هم که پرواز کردی دیگه راضی نمی شی یه دقیقه پاتو روی زمین متعفن بذاری...
جوان: می دونم. این هم مثل کارهای دیگه ست. درست مثل وقتی ئه که تازه راه رفتن رو دوپا رو یادگرفتی. اونوقت هم دیگه بر نمی گردی مثل دوره ی بچگیت چهاردست و پا راه بری.
فرشته: ببینم اصلا تو می دونی معلق موندن میون آسمون و زمین یعنی چی که داری اینجوری فلسفه بافی می کنی؟
جوان: هه. زندگی آدمیزاد اصلا تو همین تعلیق تعریف شده. تازه شغل من در این دنیا بندبازی توی سیرک بوده . من از افتادن هیچ ابایی ندارم. چون بارهای بار تجربه ش کرده م.
فرشته: آخ. من آرزومه که یه بار افتادن و دوباره بلند شدنو تجربه کنم. کاش جراتشو داشتم!
جوان : فرق فرشته و آدمیزاد اصلا تو همین نکته نهفته ست.
فرشته: من نمی دونم چی تو این پرواز هست که همه ی آدمها کشته مرده ی تجربه کردنشن.
جوان: هر چی باشه پرواز از راه رفتن رو زمین به قول تو متعفن خیلی بهتره.
فرشته: آخه مگه راه رفتن چه عیبشه؟
جوان: هیچی. فقط مثل یه اعتیاد می مونه. اعتیاد به این که همیشه یکی هست که بهش تکیه کنی. اولش به نظرخیلی جذاب می یاد. تو می دونی که پاتو می ذاری رو یه تکیه گاه محکم. ولی آسه آسه واسه ت عادی می شه و بعد هم اصلا یادت می ره که تکیه گاهی هم هست.
فرشته: شما آدما نمی دونین راه رفتن رو کره ی خاکی یعنی چی . من وقتی راه رفتن و دویدن اسبها ، پلنگ ها و آدم ها رو از آسمون نیگاه می کنم، به قدری شگفتزده می شم که دلم می خواد همون آن بالهامو پاره کنم بریزم دور و مثل اونا رو زمین سفت بدوم. دیگه راه رفتن روی یک بند باریکو نگو که به معجزه شبیهه.
جوان: آره. راه رفتن حیوانات خیلی قشنگه. یه هارمونی توش هست. پاها و دست های مخالف هم با هم حرکت می کنن . به طوری که اگه یکیشون از ریتم خارج شه کل حرکت به هم می ریزه. درست مثل یه قطعه ی موسیقی. این قضیه در مورد آدم ها هم صدق می کنه. ولی چه فایده حس رهایی که توش نیست. همه ش وابستگی ئه. وابستگی. حتا روی بند.
فرشته: اینطور حرف نزن . تو نمی تونی عظمت تکیه کردن به یکی دیگه رو درک کنی. چون پرواز واقعی رو تجربه نکردی. تا حالا همه ی پروازهای تو مجازی بوده ن و خیالی.
جوان: پرواز مجازی. تعبیر جالبی بود. شاید هم تو درست بگی. ولی من امشب می خوام پرواز حقیقی رو تجربه کنم.
فرشته: می گم بیا یه کاری بکنیم. من بالهامو می دم تو راستی راستی پرواز کنی . تو هم راه رفتن رو بند رو به من یاد بده.
جوان: بندبازی یادت بدم؟
فرشته: آره. من هم بالهای پروازمو بهت می دم.
جوان: این هم یه نمونه ی دیگه از همون وابستگی های زمینی ئه. من می تونم پرواز کنم ولی با بالهای دیگرون.
فرشته: و اگه من با تمام وجود خواسته باشم بالهامو به تو تقدیم کنم چی؟
جوان: برای چی؟ چه سودی برای تو داره؟
فرشته: در عوضش راه رفتن روی بند رو ازت یاد می گیرم.
جوان: راه رفتن روی بند که کاری نداره. باید تمام وزن بدنتو بندازی روی زانو ها و رونها و کف پات. سعی کن تا حد امکان بال نزنی. فقط وقتی دیدی داری سقوط می کنی ازشون استفاده کن. باید دستهاتو افقی بگیری تا تعادلت برقرار شه. برای این که عملا تجربه کنی همین خط ریسه رو بگیر و برو جلو.
( بین دو آسمان خراش ریسه ی چراغ نورانی متصل است. فرشته می رود روی ریسه و مثل یک بند باز آهسته و با احتیاط از روی آن می گذرد. جوان از پشت هوای او را دارد تا به میان بند می رسند )
فرشته: دستمو بگیر.
جوان: می ترسی؟
فرشته: فرشته ها ذاتشون از خوف و ترس بری ئه.
جوان: پس قدم اول اینه که ترسیدنو تجربه کنی.
فرشته: یعنی ذات خودمو عوض کنم؟
جوان: فرشته ای که می خواد تجربه کنه پیشتر از اون ذات خودشو عوض کرده.
فرشته: حق با توئه.
جوان: برای راه رفتن روی بند باید احتیاط کرد. باید ترسید از سقوط ، از مرگ. این قدم اوله.
فرشته: ولی فرشته ها مرگ ندارن.
جوان: پس باید مردنو تجربه کنی.
فرشته : اونوقت من می شم یه انسان.
جوان: آهان بارک الله. این اون چیزی ئه که فرشته ها می خوان تجربه ش کنن و آدما ازش فراری ان.
فرشته: من از صمیم دل پشیمونم که چرا روز ازل در جواب پرسش خداوند نگفتم بله.
جوان: و من هم پشیمونم که چرا گفتم .
( جوان به ناگاه عقب می کشد و او را روی بند رها می کند.)
فرشته: چرا دستمو ول کردی؟
جوان: گفتم که بهت. خودت باید یاد بگیری چه جوری بدون کمک دیگران نیازهای خودتو برآورده کنی.
فرشته: آخه . ممکنه بیفتم.
جوان: برو نترس. نمی افتی . بارک الله. تا............تی.......تا.......تی.......تا......تی......دیدی کاری نداشت؟ اولش همه می افتن. تا نیفتی بندبازیو یاد نمی گیری. حالا برگرد.... آبارک الله.... تا.......تی......تا.........تی .........تا......تی......
فرشته: قلبم داشت از جا در می اومد. نمی دونی چقدر هیجان داشتم.
جوان: عالی بود. حالا باید از شر این بالهات خلاص شی. چون مانع حرکتت می شن.
فرشته: ( بالهای خود را می کند و به جوان می دهد) دیگه از شرشون راحت شدم. بیا مال تو. فقط نذار زیاد باد توشون بپیچه. چون کله پات می کنن.
( جوان با خوشحالی بالها را می پوشد و چند بار بال می زند و تمرین می کند.)
جوان: عالی ئه. عالی ئه. من همیشه وقتی پرواز پرنده ها رو نیگاه می کردم ته دلم آرزو می کردم یه روز بتونم مثل اونا بال بال بزنم.
فرشته: حالا می تونی هر چقدر که دلت خواست بپری. بالا. بالا. بالاتر.
( جوان بال می زند.)
فرشته: بارک الله. خیلی خوبه. سعی کن هر دو تا بالتو با هم حرکت بدی. با هم. آره.همینجوری.
( جوان بال می زند. )
فرشته: نترس . نوک پاهاتو از روی زمین بردار. اصلا می دونی چیه. بهتره بری روی همین ریسه ی چراغ تا جایی نداشته باشی پاتو تکیه بدی. آره. اینجوری بهتره. نترس برو. فقط بالهاتو با هم حرکت بده. نترس.
جوان: تو هم با من بیا. من می ترسم. اینجوری تو هم راه رفتنو تمرین می کنی.
فرشته: نترس. فرشته ها از ترس بری اند. من باهات می یام ولی نه برای کمک به تو. برای تمرین دوباره ی بندبازی. آره . بالهاتو با هم حرکت بده. بال بزن. بال بزن. بال بال بزن. بال بال بزن.
( جوان آرام از ریسه جدا می شود و بالا می رود و آهسته آهسته پرواز می کند.)
جوان: من دارم پرواز می کنم. دارم پرواز می کنم. باورم نمی شه. خدا.....بالاخره به آرزوم رسیدم. پرواز کردم. مثل پرنده ها . مثل فرشته ها......
(فرشته که روی ریسه تنها مانده با ترس و احتیاط روی ریسه راه می رود.)
فرشته: من هم دارم راه می رم. مثل بقیه ی موجودات. مثل اسب ها. مثل پلنگ ها. مثل آدمها. مثل بندبازها....مثل بندبازها.....
( پرده می افتد.)