تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 

اوضاع خراب رو به بهبود نرفت

کابوس سیاه وحشت آلود نرفت

زین آتش خان و مان برانداز مهیب

در چشم کسی به غیر ما دود نرفت

 

از عرف سیاه دائما ً در تنشیم

با سنّت ارتجاع در کشمکشیم

 مشکوک به یاریّ شما مردم رند

بیزار ز هر نصیحت و سرزنشیم

 

زود آمده بود شک ولی زود نرفت

نومیدی و غم به وقت موعود نرفت

بر آتش انزجار و نادانی خلق

جزغاله شد آن خلیل و نمرود نرفت

 

شاعر همه آزردگی است و گله گی ست

انباشته از پوچی و بی حوصله گی ست

در غلغله بازار دروغ و خفقان  

دلمرده ز بی کاری و بی مشغله گی ست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نامه ی سرگشاده

نوشته ی مهدی فتوحی

دوستان و همراهان عزیز!

یک لحظه خودتان را بگذارید جای ما. آیا شما تحمل آدمی را که تنش بوی عرق می دهد و دهانش بوی جسد و رنگ دستهایش از شدت چرک و کثافت برگشته و بوی گند پاهایش از چند متری حضور خود را اعلام می کند دارید؟ آخر کمی به ما هم انصاف بدهید . لااقل هر دو روز یکبار تن و بدن و دهان خود را بشویید تا ما هم به نان و نوایی برسیم . می دانید چند روز است ما گرسنه مانده ایم؟ خودتان در برج عاج لذت ها نشسته اید و از مردم گرسنه غافلید که هر شب سر گرسنه بر بالین می گذارند. آخر حس نوعدوستی کجا رفته؟ قدری هم به فکر مردم باشید آخر.

با تشکر و امتنان

دکتر هانیبال لکتر ، کنت دراکولا، و اعضاء انجمن صنفی وامپیرها و خون آشامان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گرچه به تنش لباس جین یا کت بود

وآلوده ی تقدیس هزاران بت بود

از بارش رگبار خطر خیس نگشت

زیرا به سرش کلاه دن کیشوت بود

 

 

عمر ارچه  به سان لحظه ای طولا بود

باریک به سان بافه ی جولا بود

تاریخ چو تار آن و جغرافی پود

در مرکز رشته یک دراکولا بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 1:26  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

آلبر کامو( ۱۹۱۳-۱۹۶۰ ) از آن دسته نویسندگانی ست که متن ایشان ذهن خواننده را به چالش های بنیادین می کشاند. خواننده در مواجهه ی عریان با متن و ورود آهسته و پیوسته در گستره ی متن شروع می کند به همذات پنداری با شخصیت اصلی داستان و خویشتن خویش را در او باز می آفریند. اما این بازآفرینی، نتایج چندان خوشی به بار نمی آورد، زیرا نویسنده وی را ویرژیل وار به آستانه ی دوزخ رمان یا نمایشنامه رهنمون شده و آرام آرام با فضای سیاه و راکد جهنم تضادها آشنا می سازد و ناگهان در خلاء حاصله از این کشف و شهود رها می کند. بعد فلسفی و اندیشگی داستان های کامو دقیقا از این میان سر بر می آورد که همانا تضاد درونی هر یک از شخصیت های داستانی است. شخصیت هایی که تحت تاثیر جامعه ی سیاه دوران در حال گذار از برزخ ماشینیسم ، هویت و اخلاق خود را ذره ذره تحلیل یافته می بینند . انسان هایی عاطل و درمانده که در چارچوب خشن اجتماع راهی جز مشت کوبیدن به درهای فلزی صنعت و اخلاق ندارند. آدمیانی که به شدت تنها و سرخورده اند و حتی در روز مرگ مادر، به تماشای یک فیلم کمدی می نشینند یا با زنی فاحشه همبستر می شوند؛ و این شخصیت خلق شده در لابه لای سطرهای متن، نه هیولا که بشری ست دست و پا بسته و خودپسند اما متفکر که حتی برای کوچکترین اعمال و رفتار خویش دلیل موجهی حداقل برای ذهنیت علیل خود دارد و گهگاه اعمال خویش را با خواست های ساده و سهل الوصول دل خویش هماهنگ می کند ( نظیر شخصیت اصلی داستان بیگانه که به علت نارضایتی از شدت آفتاب دست به جنایت می زند ). این اشخاص به رغم رفتار ظاهرا تند و خشن خود که حاکی از درونی متلاطم و ویران است، خط مشی ای کند و آرام دارند  تا بتوانند با آن بحران خویش را به دیگران نمایانده ، بقبولانند.

اما دریغ که فاجعه درست از همین شکاف آغاز می شود که پیوسته حد فاصلی میان ایشان و دیگران موجود است و همین خط ممیز است که دیگران را وا می دارد تا از شناخت ایشان طفره روند یا حتی اگر بخواهند قدمی به منظور شناخت و ارتباط با آنان بردارند، تهی دست باز گردند. ( نظیر شخصیت اصلی نمایشنامه سوتفاهم ) و کامو به عنوان نویسنده ی این آثار خواننده ی خویش را وا می دارد تا به همذات پنداری با یک قربانی بپردازد. به کسی که در حصار احزاب و در لا به لای چرخدنده های پولادین عقاید غیر قابل انعطاف و تطبیق با خواسته های فرد، هر لحظه در حال خرد شدن است و هنر او دقیقا از همین دقیقه می آغازد که او خویشتن نویسنده و خویشتن راوی داستان و خویشتن خواننده را در میان این جهنم به هم می آمیزد تا در تحلیل نهایی اندیشمندیِ خواننده با خرد نویسنده یکی شود تا  او بتواند به کشف این انسان بیجان و آینه وار داستانی، در لایه ای از ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه خویش  بپردازد یا در حین مواجهه با یک موقعیت دشوار، خویشتن سرکوب شده در زیر بار اخلاق اجتماعی و عقاید را رها سازد و به نتایج این رهایی بیندیشد؛ و به ناچار این آفرینش فضایی می طلبد سیاه و راکد، عاری از هر گونه لطافت طبع و طنز و دل انگیزی کلامی و انعطاف رفتاری. فضایی می طلبد مخوف و اندیشه زده که جز با حربه ی فکر، نمی توان با آن به توافق رسید و آن را بررسید زیرا در ژرفاژرف خویش گریزاننده است؛ که فقدان مفاهیم نسبیت در رفتار و عدم انعطاف، در دور و تسلسلی بی سرانجام، منجر به عدم ارتباط میان انسانها شده، آنها را از هم می گریزاند. اما به راستی حاصل ارتباط عریان خواننده با این متون چیست؟ شاید رهایی در این فضای سیاه و مهوع بخواهد ذهن خواننده را به چالش بخواند تا با جای گیری اش در دل شخصیت اصلی، خویشتن فراموش شده ی خویش را در او از نو احیا و بررسی کند و  بتواند در این میان حس و تعصب  خود را قربانی اندیشمندی و خردورزی خویش  کند و به سطحی از روشنگری دست یابد. به اعتقاد کامو، کسب آگاهی در معیت اراده ی آدمی منجر به فنای زندگانی او می شود و اخلاق در این میان نخستین قربانی است که حذف آن از زیربنای ذهنیت انسانها منجر به نمود رفتارهای آنی و لذت جویانه و تهی و پوچ می شود و این به تعبیر بهتر، مسخ ذره ذره ی او را به همراه دارد. پنداری که در رمان معروف کافکا( مسخ ) عینیت تصویری یافته است.

با این همه او معتقد است این ضوابط و روابط اجتماعی هستند که تعیین کننده ی چنین رفتارهای نامعقولانه ای اند نه اراده ی تک تک  افراد، چرا که فرد با وجود اراده مندی ظاهری خود، چیزی جز بازتاب ساختارهای پوسیده ی اجتماع را از خویشتن بروز نمی دهد . فی المثل خشونت های کلامی، عاطفی و رفتاری در نتیجه ی کنش و واکنش ارتباطی با دیگر اعضاء جامعه رخ می نمایانند و خود راهی می شوند برای برون رفت از این دایره ی بسته ی عقده ها. از همین روست که درونمایه ی عشق در این آثار کمرنگ و محو تصویر شده و مفهوم مرگ بروز بیشتری از آن دارد . مفهوم بزرگسالی و خردورزی بر شور و عاطفه ی کودکی می چربد و حتی منجر به حذف پرسوناژ کودک در داستانها و نمایشنامه های او می شود. اما به راستی این ها چگونه موجوداتی اند؟ شبه انسانهایی عقیم که هیچ زایندگی و بالندگی جسمی و ذهنی در خویش نمی یابند و از عشق جز بهره جویی تنانه و لذت آنی، تصوری در ذهن ندارند. نه میهن می شناسند و نه هم میهن؛ و این خود گواه ماست به درک این مضمون که آثار کامو به شدت از مفهوم رمانتیسیسم تهی اند و رو به سوی اومانیسمی سیاه دارند. اومانیسمی که در زیر بار اعتقادات پوچ کمر خم می کند و زه می زند و این جا جایی است که ما باید از خود بپرسیم چرا؟ شاید پاسخ اصلی این سوال را باید در سرفصل نقد تاریخی جست، چرا که آثار کامو بر آمده از برزخ زمانی میان دو جنگ بزرگ اند و فضای تیره و دهشتناک جنگ و ویرانی و تبعات آن در آثار او با ترفندهای هنری به فضای تیره ی ذهنی آدم ها تسری یافته؛  گرچه جامعه ی پس از دوران روشنگری در حین گذر از دوران مدرنیسم به کسب فضایل بسیار همت گماشت اما بسیاری مضامین ستوده را نیز وانهاد که از آن میان خانواده و اخلاق دورکن اصلی بوده و هستند. گویا دلایل اصلی حذف این دو مفهوم، نخست اعتقاد به آزادی عمل است و دوم اعتقاد به آزادی عقیده. برای بسط این معنی لازم به تذکر است که ماشین مدرنیته برای دستیابی به خیل کارگران کارخانه های خویش به درک این ضرورت رسیده بود که نیاز مبرمی به همسان سازی دارد. این همسان سازی می بایست از یکسان سازی عقیده شروع شود و به یکپارچگی عمل بینجامد. و این یعنی کارگران می بایست اعتقاداتی را می داشتند که کارفرمایانشان اراده می کردند و به کارهایی دست می زدند که ایشان از آنان انتظار می داشتند. که در غیر این صورت چرخه ی تولید متوقف شده، صنایع راکد می ماندند. (نمود عینی این همسان سازی در معماری به صورت شهرک های آپارتمانی تجلی یافته ) این جریان که در نتیجه ی گسترش شهرنشینی، قوت و سرعت بیشتری پیدا کرد، منجر به حذف برخی اصول اصلی دوران روشنگری در جامعه ی بورژوازی گردید. به عبارت بهتر جریانی که بر پایه آزادی عمل و عقیده بنیان نهاده شده بود به هنگام بالیدن، هر دو اصل خویش را به زیر پا نهاد. مفهوم برابری و برادری و آزادی که در انقلاب فرانسه آرزوی انقلابیون شده بود به هنگام پاگیری  نظام مبتنی بر همان اندیشه به نفی خویش پرداخت و انسانهایی آفرید که با وجود اندیشمندی از احساس سرخوردگی لبریز بودند. زیرا خویش را قربانی این گونه روابط و ضوابط می دیدند. و خویشتن خویش را ابزار چرخه ی تولید اقتصادی و سیاسی و فرهنگی می پنداشتند. این احساسات به همراه عدم اعتقاد به دستاویزهای اخلاقی و ماورالطبیعه که ره آورد  دوران روشنگری بود مزید بر علت شده انسان آن دوران تاریخی خاص را به سمت چاه ویل بی اعتقادی و بی اعتنایی و نیهیلیسم راندند. راهی که روزگاری قرار بود نویدبخش برابری میان آدمیان باشد اینک دو جنگ خونبار را به بار آورده بود. دیگر نه از ابرانسان نیچه اثری بود نه از اتوپیای مذهبی رمانتیسیسم؛ و در چنین ورطه ی هولناکی است که خویشتن آدمیان به مقابله با هر آنچه در اطرافشان است می پردازد، حتا اگر نتیجه ی این تخریب، خودفرسایی و خودویرانی همگانی باشد.  چرا که الغریق یتشبث به کل حشیش ، حتا اگر این حشیش ، پادنهاد همان آرمانها و ایده آلها باشد. و در چنین موقعیت خطیری است که این جمله ی کامو مصداق پیدا می کند که آزادی زندان درازتری است که بشر را بر روی خاک به انقیاد کشیده است. اما در روی دیگر این سکه، طرد فاشیسم سیاسی و نظامی حاکم بر جامعه اروپایی جنگ زده حک شده است. فضای سیاه و بی امید و عاری از دوستی و زایندگی و عشق، آکنده از مضمون تباهی خانواده، سوءظن و شک ، خرد شدگی در زیر بار تنشهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگ منحط و تضادهای اخلاقی، فلسفی و حزبی، فضایی مملو ازجزم اندیشی، عدم انعطاف و انطباق از هر دو سوی محور قدرت، و آلوده به نابردباری و بی شکیبی اخلاقی و رفتاری ، نقدناپذیری، فقدان طنزو فقدان اراده ی فردی و جمعی متساهل و متسامح و دهها مضمون دیگر که مرده ریگ خفقان دوران سیاه اعتقاد به فاشیسم در جامعه ی اروپای آن دوران اند .هم در بعد کلان  جامعه و هم در بعد خرد ، در سطح خانواده و حتا در تک تک  افراد . با این اوصاف سخن کامو که همه دروغ می گویند چیزی که لازم است بهتر دروغ گفتن است بیانگر آشفتگی بازار جامعه است در دوران رونق سکه ی فاشیسم .

نکته دیگری که در آثار کامو این نویسنده فقید فرانسوی به چشم می آید، تفوق محتواست بر ریخت. او که تجربه ی نویسندگی رمان، نمایشنامه، داستان کوتاه، مقاله، نامه، اقتباس و حتی تنظیم متن برای صحنه را داشت، هیچگاه به این مرحله از خلق یک اثر هنری نرسید که بتواند فرم یک اثر را نیز در آثارش دستخوش انهدام و بازآفرینی سازد. رمانهای او از لحاظ سبک و نگارش رمانهایی هستند ساده و رئال که آمیخته شده اند به مضامین فلسفی . البته نمایشهای او، گرچه تجسم و تجربه ی دوباره ی  همان اندیشه هایند بر روی صحنه، اما باز از قواعد کلاسیک نمایشنامه نویسی تخطی چندانی نمی کنند. شخصیت پردازی ها دقیق و حساب شده اند. حتاالامکان سه وحدت زمان و مکان و موضوع رعایت شده اند. بنیاد کنش بر گفتگوی فلسفی استوار شده و ایماژها با جهان واقع انطباق تام دارند و چیزی که امکان رخ دادنش در جهان خارج نباشد ، نوشته نشده.  چیزی که در دیگر آثار نویسندگان هم دوره او بسیار متنوع تر دیده می شود ( همینگوی، کافکا، فالکنر، جویس، پیراندللو، برشت و بکت ) که هر کدام با ریختی متفاوت به بیان مضمونی تازه پرداخته اند، دیالوگهای آثار او را با شیوه ی گفتگو نویسی  همینگوی مقایسه کنید تا به تفاوت ساختاری آنها پی ببرید). نگاه کامو در این آثار هماره از بالا و از جایگاه یک روشنفکر ناقد به درون ساختار متن می باشد نه از دید یک انسان معمولی و عادی که در متن زندگی است. تاریخ و جغرافیا در آثار او خصوصاً نمایشنامه ها تاثیر و جلوه ی خاصی ندارند. گویا او آثار خود را مخصوصاً از چارچوب زمان تاریخی رها ساخته تا حس زمان سیال را به خواننده القاء کند و این از او نویسنده ای ساخته که در ادبیات قرن بیستم جایگاه ویژه ای یافته و همگان ادبیات او را، فتح بابی بر ادبیات مدرن فلسفی می انگارند. ادبیاتی که به جای نوشتن رساله های فلسفی، تولید موقعیت فلسفی می کند و خواننده را به تعریف مجددی از خویشتن و جامعه ی خویش فرا می خواند.

 

این متن برای بار نخست در هفته نامه ی دیروز، امروز، فردا، پیش شماره ی یک ، آبان ماه 1381 منتشر شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 6:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خودکشی به سبک رمان

نوشته ی مهدی فتوحی

بارهای بار تصمیم گرفته بود خودکشی کند ، اما نتوانسته بود به این تصمیمش جامه ی عمل بپوشاند. بهش گفته بودند هر کس فلان رمان را تا ته بخواند خودکشی خواهد کرد و همین کافی بود تا او را در خواندن آن حریص کند. شروع کرد به خواندن رمان و در کمتر از چند ساعت تا ته خواندش. ولی چیزی از آن دستگیرش نشد. چیز دندانگیری  که بتواند به او انگیزه ی لازم را برای خودکشی بدهد. فردای آن روز رفت به یک کتابفروشی و همه ی کتاب هایی را که در نقد و تفسیر آن رمان نوشته شده بودند، خرید و با حرص و ولع بی حدی شروع کرد به خواندنشان. ولی این کار هم نتیجه ای نداد. هر کدام از آن کتاب ها، کتاب مذکور را از منظری بررسی کرده بودند و برخی شان کاملا تخصصی بودند به طوری که او از آنها هیچ چیزی نمی فهمید . آن کتابها از مناظر گوناگونی چون جامعه شناسی، روانشناسی، فلسفه ،  زبانشناسی فولکلور، شعر، نقاشی، تاریخ و ..... رمان مذکور را تفسیر و تاویل کرده بودند . برای رازگشایی از رمان مذبور آنقدر در گیر خواندن آن آثار شد که اندک اندک فراموش کرد نیتش از خواندن کتاب چه بوده  و چون هر کتاب برای شکافتن موضوع خود به چند مرجع دیگر ارجاع می داد، برای درک مضامین همان کتاب ها به خواندن مراجع نیز روی آورد و وقتی می دید منتقدان آن کتاب را با آثار دیگری از همان دست مقایسه می کنند، به خواندن آن آثار هم حریص می شد تا این که رفته رفته بدل شد به یک منتقد ادبی و در مجله ها و روزنامه ها نقدهایی بر دیگر آثار همان نویسنده می نوشت و گهگاه به او می تازید هم که چرا دیگر آثاری از آن دست نمی نویسد و خودش را مشغول کارهای پیش پا افتاده کرده. تا این که یکروز نویسنده ی کتاب را دید. از همان نگاه اول فهمید که نویسنده نظر خوشی نسبت به او ندارد. از گوشه و کنار شنیده بود که نویسنده ی مذکور آدم مرموزی است و باید از او حذر کند اما تا آن روز ندیده بودش و وقتی آن نگاه نفرت آلود او را نسبت به خودش دید مو بر اندامش راست شد. خیلی اتفاقی او را در کنج اتاق خانه ی یکی از اهالی فرهنگ دید که داشت چیزی را در جیب بغل کتش جاسازی می کرد. پس از معرفی مختصری از سوی میزبان رو به روی یکدیگر نشستند. هر یک در یک سوی میزی بلند ؛ و به هم چشم دوختند. نگاهی خصمانه و سرشار از بغض و کینه. از همان اولین نگاه فهمیده بود او دل خوشی از منتقد جماعت  ندارد ولی نمی توانست پیش بینی کند، او چه در سر دارد تا این که سر میز شام وقتی بحث کشیده شد به آثار متاخر نویسنده و پایین بودن سطح کیفی شان نسبت به آثار متقدم او ، مجالی برای اظهار لحیه یافت و گوی بحث را از دیگران ربود و چنان در حضور دیگران به نویسنده تاخت که بیچاره نویسنده از شدت عصبانیت سیاه شد و در حالی که از خشم می لرزید ، در یک آن هفت تیری از جیبش بیرون کشید و دنگ دنگ دنگ ، به سبک فیلم های وسترن منتقد محترم را کشت. باید حرف دیگران را وقتی بهش گفته بودند هر کس فلان رمان را تا ته بخواند خودکشی خواهد کرد، گوش می کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آموزه هایی برای گریستن

خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

آموزه هایی برای گریستن. دلایل خود را کنار می نهیم و در حالت مناسبی برای گریستن قرار می گیریم با علم بر این که آن گریه ، نه رسوایی به بار آورد و نه حتا با شباهت موازی و ناموزون خویش به لبخند ، به او توهینی بکند. گریه ی معمول و متناسب عبارت است از ادغام عمومی حالت چهره و صدایی متشنج به همراه اشک و آب بینی که این دومورد آخر در انتها رخ می دهند، وقتی گریه تمام می شود در لحظه ای که یک نفر با شدت فین می کند. برای گریستن تصورات را به سوی خود برانید و اگر این برایتان ناممکن باشد برای کسب عادت اندیشیدن به جهان خارجی ، فکر کنید به یک اردک پوشیده شده از مورچگان یا به این خلیج های تنگ ماگایانس که به آن ها هرگز هیچ کس پا نمی گذارد. به محض آمدن گریه با آدابی صورت با هر دو دست پوشیده می شود در حالی که کف دست به داخل خم شده است. بچه ها با گذاشتن آستین لباسشان بر روی صورت و انتخاب یک گوشه از اتاق گریه می کنند. مدت زمان متناسب برای یک گریه هم سه دقیقه است.

Instrucciones para llorar


Instrucciones para llorar. Dejando de lado los motivos, atengámonos a la manera correcta de llorar, entendiendo por esto un llanto que no ingrese en el escándalo, ni que insulte a la sonrisa con su paralela y torpe semejanza. El llanto medio u ordinario consiste en una contracción general del rostro y un sonido espasmódico acompañado de lágrimas y mocos, estos últimos al final, pues el llanto se acaba en el momento en que uno se suena enérgicamente. Para llorar, dirija la imaginación hacia usted mismo, y si esto le resulta imposible por haber contraído el hábito de creer en el mundo exterior, piense en un pato cubierto de hormigas o en esos golfos del estrecho de Magallanes en los que no entra nadie, nunca. Llegado el llanto, se tapará  con decoro el rostro usando ambas manos con la palma hacia adentro. Los niños llorarán con la manga del saco contra la cara, y de preferencia en un rincón del cuarto. Duración media del llanto, tres minutos.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

با آرزو و امید آنلاین شدیم

از دیدن اوباش " وِری فاین " شدیم

وقتی رفقا یکی یکی " هاید " شدند

همپالکی " فرانکنشتاین " شدیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:40  توسط مهدی فتوحی  | 

 

بر گرد خرافات و ریا حج کردیم

با هر نظر و تحولی لج کردیم

بر بستر مدفوع زمان بالیدیم

سر پیش هر آبروبری کج کردیم

 

بی بتّه و دمدمی مزاجیم همه

مقهور جذام احتیاجیم همه

بی رحم و قناس و ناقص الخلقه و گول

آلوده ی ننگ اعوجاجیم همه

 

گفتند به ما که خارق عادات است

برخی گفتند قبله ی حاجات است

تا دست به ادراک هنر آلودیم

دیدیم هنر عرصه ی تبلیغات است

 

در ساحت زندگی قدم رنجه کنید

با سنت مرگ دست در پنجه کنید

هم نوشدگی ّ ذهن را سخته کنید

هم کهنگی نگاه را سنجه کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

یکی از خوانندگان وقتی من متن سرنمون استبداد دینی را در وبسایت دیگری منتشر کردم(http://www.newsecularism.com/2009/02/6.Friday/020609-Mehdi-Fotuhi-Shahnaame.htm

) در مورد آن چنین نظر داده اند:

با درود!

نوشته ات را خواندم و آن را معجونی از باورهای اسلامی و کمونيستی (بخوان: آلوده به ويروس اين دو)، ناپختگی روانی (خودبزرگ بينی، کينه توزی، لجبازی و چندتای ديگه)، کم مايگی در درک چگونگی آفرينش يک استوره در زمانی ويژه و درک زبان آن که برای سنجش درست استوره لارم هستند، کمبود فراوان در آگاهيهای تاريخی، و و و. من از نوشته ات اين برداشت را ميکنم که تو مانند آن کبکی هستی که سرش را زير برف ميکنه تا کسی او را نبيند. در پس آناليزت از استوره جمشيد يک نوع بيگانگی با تاريخ ايران و دشمنی و حسادت به آن حس ميشه. آيا هيچ به اين انديشيده ای که دردرازای تاريخ،دشمنان فرهنگ ايران چقدر کوشيده اند تا با دستکاری در آثار گذشتگان، تصويری منفی از شخصيتهای بزرگ و فرهنگ ساز بدهند تا ديگران از خوديهايشان دوری کنند و به بيگانگان رو کنند و بردگی آنان را بکنند وآب بيار و آتيش بيار آنان بشوند، آنچنان که دست کم در اين چهل پنجاه سال گذشته ديده ايم که آلودگان به ويروس اسلام و کمونيسم چه کوشش هايی در اين راستا کرده اند و تو هم آگاهانه يا ناآگاهانه درآن راه قدم ميزنی!

 

من تنها چیزی که در پاسخ این خواننده ی گرامی می توانم بگویم این است که عزیز من وقت خودت را با خواندن چیزهایی که آزارت می دهند ، تلف نکن.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آگهی بازرگانی

یک زندگی بهتر با قاتلین بالفطره و شرکاء. ما شما را در انتخابتان یاری می کنیم. با قاتلین بالفطره و شرکاء دیگر هراسی از خودکشی نداشته باشید. بودن یا نبودن ، اختیار با شماست.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 1:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

به دادم برسید ..... کمک.....

لطفاً گول این پیغام اضطراریِ .....به دادم برسید...... کمک..... را نخورید. ازتان استدعا می کنم ادامه ی این متن را نخوانید. پشیمان می شوید ها.... خواهش می کنم جلوتر از این نروید. التماس می کنم  نپرسید چرا؟ از خواندن ادامه ی متن منصرف شوید و بروید پی یک کار دیگر. سعی هم نکنید از ته و توی ماجرا سر در بیاورید. چیز خاصی در این متن نیست که بخواهد غافلگیرتان بکند. همه ی این کارها زیر سر اوست. . مرا چه به این کارها. من اصلا سواد درستی ندارم. این یک بازی است که او دارد با من و شما می کند. اگر می خواهید رودست نخورید ، بیشتر از این جلو نروید. باز که دارید ادامه می دهید..... . خواهش می کنم او را در انجام نیت شومش یاری نکنید. شما را به جان هرکس که دوست دارید ، از خیر خواندن بقیه ی داستان بگذرید. نگذارید این پشیمانی تا آخر عمر گریبانتان را بگیرد. من یقین دارم از انجام این کار شرمسار خواهید شد و خودتان را به خاطر ارتکاب به آن نخواهید بخشید. بس است.  تو را به خدا بس کنید. دیگر طاقت ندارم. چرا نمی خواهید قبول کنید حرفهای من جدی است؟ به خدا هر چه من می گویم عین حقیقت است. نمی خواهید قبول کنید؟ هر چند به ضررم تمام می شود ولی من برای روشن شدن قضایا مجبورم اندکی وضع خودم را برایتان روشن کنم .آخر او گفته من اگر جرات دارم از دیگران تقاضای کمک کنم. گفته وای به حالت اگر کسی این متن را بخواند. مرا بسته به صندلی  و گذاشته استم جلوی یک رایانه ی روشن و خودش رفته حمام . این پیغام کمک را هم او برای همه ی افراد چت روم نوشته و برنامه ی حروفچین صوتی را فعال کرده تا همه ی حرفهای مرا حروفچینی کند. دستگاه شمارش تعداد بازدیدکنندگان را هم فعال کرده تا بفهمد چند نفر دارند این متن را می خوانند. او گفته به تعداد کسانی که بخواهند این متن را بخوانند و ازش سر در بیاورند ، تن مرا با آتش سیگار خواهد سوزاند. گفته هرچه تعداد واژگان این متن بیشتر شود ، شمار روزهای شکنجه ی من هم بیشتر می شود. آخر او یک سادیست است. حالا خیالتان راحت شد؟ او فقط می خواست همدستی برای خودش دست و پا کند. می خواست شما راهم در شکنجه ی من سهیم کند، که موفق هم شد. مدت هاست او دارد دنبال یک شریک جرم برای خودش می گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

شب تاریک بی ماه و ستاره

غم و اندوه شاعر بی شماره

که در خاک سیاه ظلم و تبعیض

درخت ناامیدی ریشه داره

 

شب تاریک بی ماه و ستاره

سراپای وجودم یاد یاره

و می سوزم از این ماتم که اون یار

مرا اصلاً به یادش هم نیاره

 

شب تاریک بی ماه و ستاره

دو چشمم خیس و جانم بی قراره

چه می شد باد بی رحم زمستون

اقلا ً بوی فردا رو بیاره

 

 

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

غم غربت به جانم می زنه چنگ

خدایا وارهانم  زین مکافات

از این انبوه بی احساس وفرهنگ

 

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

امیدم رو به نابودی و بی رنگ

عذاب بی کسی خروار خروار

از اینجا تا وطن فرسنگ فرسنگ

 

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

که با من زندگی دارد سر جنگ

ندارم لاافل سنگ صبوری

که با یادش نهم سر بر سر سنگ

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

وقتی تب انقلاب هم جیره ای است....

پاداش امید قتل زنجیره ای است...

بیهوده در انتظار موعود مباش

کان حادثه جو مترسکی شیره ای است

 

در اوج سپیده دم سیامست شدیم

از شدّت ارتفاع خود پست شدیم

وز ترس طناب دار و اعدام و پلیس

روشن نگران اهل و پابست شدیم

 

بر کرسی دادگاه زنجیر شدیم

آماج هزار فحش و تکفیر شدیم

وز ضربه ی چکّشی که بر داد نواخت

نا غافل و بی هوا نفس گیر شدیم

 

در دوره ی نامساعدی روییدیم

هر گونه بلا و آفتی را دیدیم

وز گلشن نامرادی و بی برگی

گلهای سیاه یاءس را بوییدیم

 

شاهان همه همدست ایادی بودند

مصداق شکست و نامرادی بودند

از دور به سان دیو می غرّیدند

دیوان نه که آسیای بادی بودند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دستمال کاغذی

نوشته ی خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

فلانی خیلی پولدار است و یک خدمتکار زن دارد. این فلانی وقتی از یک دستمال کاغذی استفاده می کند ، می اندازدش در سطل زباله های کاغذی. یکی پس از دیگری دستمالها را مصرف می کند و می اندازد در سطل . اینگونه او همه ی دستمال های کاغذی را پرت می کند در سبد کاغذها و وقتی تمام می شوند، یک بسته ی دیگر می خرد.

خدمتکارش دستمال ها را بر می دارد و به آنها نگاه می کند. چقدر شگفت زده شده از رفتار فلانی . یک روز سرانجام طاقتش طاق می شود و از او می پرسد: آیا واقعا ً دستمال های کاغذی فقط برای بیرون انداختن ساخته شده اند؟

ابله ! ( فلانی چنین می گوید:) هیچ کاری ندارد جز سوال پرسیدن . از این به بعد دستمال های مرا خواهی شست  و این گونه من هم پولم را پس انداز خواهم کرد.

 

Pañuelos


Un fama es muy rico y tiene sirvienta. Este fama usa un pañuelo y lo tira al cesto de los papeles. Usa otro, y lo tira al cesto. Va tirando al cesto todos los pañuelos usados. Cuando se le acaban, compra otra caja.

La sirvienta recoge los pañuelos y los guarda para ella. Como está muy sorprendida por la conducta del fama, un día no puede contenerse y le pregunta si verdaderamente los pañuelos son para tirar.

-Gran idiota- dice el fama, no había que preguntar. Desde ahora lavarás mis pañuelos y yo ahorraré dinero.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 برگردان مهدی فتوحی

 

ABROJOS – XXVI

¡A aquel pobre muchacho
le critica una copa y un albur,
ese viejo borracho
que tiene cincuenta años de tahúr!...

خارها 26

آن پسرک بیچاره را

محض جامی و تقدیری نقد می کند

این پیر سیاه مست

که پنجاه سال را با تقلب به چنگ آورده

 

ABROJOS – XV

A un tal que asesinó a diez
y era la imagen del vicio,
muerto, el Soberano Juez
le salvó del sacrificio
sólo porque amó una vez.

خارها 15

کسی را که ده تن را به قتل رسانده

و تصویری بود مرده از شرارت ،

 قاضی مطلق

از قربانی شدن رهایی بخشید

تنها بدین دلیل که یکبار عشق ورزیده بود.

 

Rubén Darío

ABROJOS – XXXII

¡Advierte si fue profundo
un amor tan desgraciado,
que tuve odio a un hombre honrado
y celos de un moribundo!

خارها 32

باری بدان که ژرف بود

آن عشق سخت نافرجام،

که من بیزار بودم از یک مرد شریف بودن

و غیرت یک محتضر داشتن

 

 

Rubén Darío, 1886

ABROJOS – VII

Al oír sus razones
fueron para aquel necio
mis palabras, sangrientos bofetones;
mis ojos, puñaladas de desprecio.

 

به گاه شنیدن استدلالهای او

واژگان من آن نادان را

همچون سیلی های جانانه ای

 بودند و چشمانم

دشنه جاهای تحقیر

 

Rubén Darío, 1886

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:5  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در هنگام مطالعه ی چگونگی زایش میترا به یک نکته برخوردم و حیفم آمد ننویسم و آن این که شباهت بسیاری هست میان زایش میترا که ایزد روشنایی است از دل سنگ و زایش آتش در داستان هوشنگ و اژدر مار در شاهنامه ی فردوسی.

ماجرای زایش میترا چنین است که:

....نیرویی باطنی و سحرآمیز او را از درون صخره ای به جهان خارج بیرون افکنده است. میترا در این حالت کاملا عریان است و کلاه فریجی به سر دارد. دستش را بلند کرده و خنجری و مشعلی به آن گرفته است. او زاینده ی روشنایی است و از دل سنگی زاده شده است. صخره ای آبستن شد و میترا را زایید. به محض این که ولادت یافت آماده ی انجام کارهای خطیر شد. شمشیرش به کار کشتن گاو می آید و کمان و ترکشی که به کمر آویخته مهیای شکار و یا معجزنمایی در آبند. ( آیین میترا / مارتین ورمازرن / بزرگ نادرزاد/ ص 91 و 94 )

و اما پیدایی آتش بر اساس روایت فردوسی در شاهنامه چنین است که روزی هوشنگ با یاران به کوه می رود و ماری را می بیند...

نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ

گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ

به زور کیانی رهانید دست

جهانسوز مار از جهانجوی جست

برآمد به سنگ گران سنگ خرد

همان و همین سنگ بشکست گرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته ولیکن ز راز

از این طبع سنگ آتش آمد فراز

و...

نکته ی قابل تامل در این دو روایت پدید آمدن نور از دل سنگ است و این که زایش آتش یا ایزد روشنایی یا همان میترا آغاز یک جشن و شادمانی برای پسینیان بوده است. این اشاره را ما در ادامه ی داستان هوشنگ می بینیم که به مناسبت این کشف جشن سده بنیانگذاری می شود که جشنی است در دهم بهمن ماه و به مناسبت زایش میترا روز 25 دسامبر جشن گرفته می شود که مصادف است با 5 دی ماه ما.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:57  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Jose Feliciano,Alive Alive O!,UK,DOUBLE CD,428862

ترانه ی بگو به ایران را با شعر بی نظیر ایرج جنتی عطایی و ساز آرمیک و صدای داریوش ، همه شنیده ایم و لذت برده ایم . اما اصل ترانه را کمتر کسی شنیده. اصل این ترانه از آن خوسه فلیسیانو است با نام کولی که سالها پیش آن را ضبط و اجرا کرده بوده است. من وقتی ایران بودم، این ترانه را روی نوار کاست یکی از دوستانم ، هادی ضیایی گروی شنیدم و اینجا در سایت یوتوب اجرای تصویری آن را هم دیدم. فوق العاده این ترانه را دوست دارم و می خواهم با شما در این لذت شریک شوم. اصل و ترجمه ی ترانه را با لینک اجرای زنده ی آن برایتان می گذارم تا خودتان با نمونه ی ایرانی اش مقایسه کنید و ضعف ها و قوت های هریک را دریابید.

 

کولی

خوسه فلیسیانو

 

من یک کولی ام

که به خاطر ترانه هایی که اجرا کرده ام،

و انبوه صفحه های موسیقی که ضبط کرده ام،

مزد می گیرم.

عضوی هستم از یک کاروان

و در تمام کشور سفر کرده ام

و برای رفیقم آهنگ ساخته ام

و هر ترانه ام را

با نتی شاد و غمگین اجرا کرده یا نوشته ام.

برخی ساخته شده اند تا بخندانندتان

و برخی دیگر ساخته شده اند تا بگریانندتان

اما من چرایش را نمی دانم

ولی من به سفر ادامه می دهم

گرچه گیتارم کهنه است و خیلی زود فرسوده می شود

اما فقط اوست که به من گوش می سپارد

آهنگ هایش برایم از هر زنی که تا کنون شناخته ام

معنی دارترند.

اما فقط اوست که به من گوش می سپارد

آهنگ هایش برایم از هر زنی که تا کنون شناخته ام

معنی دارترند

 

این هم لینک اجرای زنده و تصویری این ترانه ی زیبا با آواز و ساز خوسه فلیسیانو، از سایت یوتوب،

http://it.youtube.com/watch?v=dF0gOwm1Irs

 

"The Gypsy"

 

I'm just a gypsy who gets paid
For all the songs that I have played
And all the records that I have made
I'm part of a caravan
I have travelled on the land
Making music for my fellow man
And every song I played or wrote
With a sad or happy note

Some are made to make you laugh
Some are made to make you cry
I don't know the reason why

But I'll continue to travel
Though my guitar's old and tiring fast

She just listens to me
Her music means more to me than any other woman I have known
She just listens to me
Her music means more to me than any other woman I have known

And I'll continue to travel though my guitar's old and tiring fast
She just listens to me
Her music means more to me than any other woman I have known
She just listens to me
Her music means more to me than any other woman I have known

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 تازگی ها خیلی بیش از اندازه جدی شده ام. خوشم نمی آید وبلاگم پر باشد از مقاله های جدی و خشک. دوست دارم در میان این همه مطالب جدی یک زنگ تفریح هم باشد برای کسانی که آنها را می خوانند یا نمی خوانند و فقط چشم می اندازند و می گذرند. جالب این جاست که کل مخاطبان وبلاگ کم فروغ من به ده نفر هم نمی رسند. ولی همین ده نفر پیوسته می خوانندش و همین مرا برمی انگیزد تا نوشتن را در فضای مجازی ادامه بدهم. تصمیم دارم به همان سیاق دوبیتی های لوطی صالح، دوبیتی های دیگری هم بنویسم به زبان طنز از زبان یک خاله زنک نمونه ی ایرانی. اسمش را هم گذاشته ام خاله عصمت. اولین دوبیتی را هم از زبان او نوشته ام و در ادامه ی همین مطلب می آورم. امیدوارم بتوانم به همین ترتیب دوبیتی های دیگری هم بنویسم و یک دیالوگ میان زبان لوطی مسلکی و زبان خاله زنکی به وجود بیاورم. تا ببینیم چه پیش می آید.

40

 

اگرچه امشب عین سرو نازی

و داری  حس  و حال و میلِ بازی

به جان مادرت من مست خوابم

ندارم غیر خوابیدن نیازی

 

41

 

نگفتم کِرم و خارش از خودت بود؟!

ملاقات و قرارش از خودت بود؟!

چراغ سبز دادی تخته گازید.

عزیز من! سفارش از خودت بود.

 

42

 

نمی آره کسی بر ابروان خم

نمی شینه به چشمای کسی نم

کلنگ از آسمون افتاد و نشکست

ولی مغز منو پاشوند از هم

 

44

 

این دوبیتی هم از زبان خاله عصمت، زن لوطی صالح است:

 

بهم می گفت بی مایه فطیره

نه من ناپلئونم نه تو دزیره

نمی دونم چطو شد پاش موندم

و گرنه من کجا و سرکه شیره

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

امروز اتفاقی به بیتی از حافظ برخوردم که تاییدی است بر این نظریه که بی گمان نقش شیر گاو اوژن در نقش برجسته های پارسه، نقش چیرگی برج اسد بر برج ثور است. یعنی غلبه ی ماههای گرم  بر ماههای سرد یا به تعبیری دیگر آغاز نوروز. حافظ در بیت خود ترکیب دقیق شیر آفتاب را به کار برده و می گوید:

به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر

به ابروان دو تا قوس مشتری بشکن

و همین مرا بر آن داشت تا به کاوش واژه ی شیر در دیوان حافظ بپردازم و نتیجه این شد که بیت و ابیاتی دیگر یافتم که یادآور نقش برجسته ی دیگری از تخت جمشید بودند و آن شاه شیراوژن است: شاهی که شیری را به ضرب خنجر از پای می افکند که حکایت از دلیری و بی باکی و زور و قدرت او دارد و همین نکته مرا برآن داشت تا در این نکته غور کنم و دریابم که مضمون یا درونمایه ی نقش برجسته ی شاه شیر اوژن یک درونمایه ی مدحی است. نوعی مدح و ستایش در دل سنگ و البته به زبان تصویر.

ابیات حافظ چنین اند:

ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود

در سایه ی تو ملک فراغت میسرم

و

آن شاه تند حمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

و این مرا بدین اندیشه رهنمون شد که گویا این سنت ادبی مدح و مداحی پیش از اسلام تنها مختص به ادبیات مکتوب و شفاهی نبوده  بلکه در هنرهای دیگر نیز خویش می نمایانده و از این دست هنرها یکی هم هنر سنگتراشی و حجاری است. کاری با متون مکتوب ندارم. روی آنها زیاد کار شده. تاکیدم دقیقا روی هنرهای تصویری و پلاستیک است. مثل نقاشی، مجسمه سازی، حجاری، حکاکی و احیانا تئاتر. از این دست نقوش حتا می توان به نقش برجسته ی بیستون نیز اشاره کرد که  به رغم مضمون تاریخی نهفته در تصویر ، که روایت غلبه ی تصویری و روایی داریوش است بر دشمنانش، نوعی تفاخر و غرور نیز در آن نقش دیده می شود. این را جایی ندیده ام که کسی نقوش برجسته ی ایرانی را بر اساس درونمایه ی شان طبقه بندی کند. کاری ست کارستان اگر کسی از پس آن برآید. این گونه دست کم ما دست به یک طبقه بندی مضمونی می زنیم . یک طبقه بندی بر اساس نوع درونمایه ی نقشها. طبقه بندی ای بر اساس درونمایه ی تاریخی شان، چونان نقش برجسته ی بیستون . بر پایه ی درونمایه ی آیینی آنها، همچون نقش بار عام یا همان هدیه آوران تالار آپادانا، یا حلقه  ی قدرت گرفتن شاه ساسانی از دست ناهید در نقش رجب. بر بنیاد درونمایه ی ستایشی و مدحی ایشان، مانند شاه شیراوژن ، یا صحنه ی شکار خسرو در طاق بستان، یا نقوش نقش رستم و تنگ چوگان و نقش رجب و بر اساس درونمایه ی رئالیستی آثار، مثل صحنه ی شکار خسرو در طاق بستان یا هدیه آوران در تالار آپادانا و ....

همین جا باید  بگویم که بدون شک بسیاری از نقوش از این طبقه بندی فراتر می روند و چند شاخه را در برخواهند گرفت. لیکن چه باک. تا باد چنین بادا. مگر نه این که هر اثر هنری می بایست چندوجهی و منشورین باشد و مگر این آثار نمونه های هنر پیشینیان نیستند؟ باری ره دراز است و قلندر بیدار.....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 2:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 مهدی فتوحی

امروز در خوانش غزلی از حافظ مو بر تنم سیخ شد و در بیتی از حافظ به واژه ای برخوردم که درونمایه ی مصراع را برایم گشود و معادلی اصیل و پارسی برای واژه ی انتلکتوئل یا اینلکتوئل یافتم. حافظ می گوید:

دل که آیینه ی شاهی است غباری دارد

از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

کلیدواژه ی درک این بیت واژه ی صحبت است. صحبت در ادب پارسی به معنای همنشینی است و مصاحبت و مجالست، و نه به معنای امروزین آن ، گفتگو. حال با درک این مضمون آرزوی حافظ برای ما آشکار می شود. آری حافظ در بیش از ششصد سال پیش آرزوی همنشینی و مصاحبت با یک روشن نگر و روشن اندیش را داشته. آرزویی که هنوز که هنوز است بسیاری لزوم داشتن آن را درک نمی کنند و دوست دارند بی که سنگی آرامش مرداب شان را بر هم بزند، در جهل مرکب خود به قول مولانا تا ابدالدهر بمانند و وقتی در می یابیم حافظ در آن دوران به لزوم حرکت جامعه به سمت و سوی روشنگری رسیده بوده است و خود به تاسی از سعدی و بیهقی در ترکیب روشن رای معادلی را برای ما به جا گذاشته که هم معنای انتلکتوئل فرنگی است اعجاز بیت به منتهای درجه ی خود می رسد. ما در فارسی به جای واژه ی انتلکتوئل معادل روشنفکر را گذاشته ایم  که برگردانی التقاتی از ترکیب منورالفکر در متون دوران مشروطیت است. حال آن که حافظ ترکیب روشن رای را به پیروی از پیشینیان خویش به ما پیشنهاد کرده بوده است. البته پیش از او این ترکیب در فارسی موجود بوده و کاربرد داشته مثلا بیهقی در تاریخ خویش آورده:

 

چندبار مرا [ ابوالفضل بيهقي را ] گفت سبحان اللّه العظيم ! چه روشن راي مردي بود بونصر مشکان . (تاريخ بيهقي چ اديب ص 591)

 

یا سوزنی سمرقندی نوشته:

 

حکمت آرايان روشن راي را عقل صحيح
جز بدين درگاه ننمايد صراط المستقيم .

 

یا سعدی در گلستان آورده:

 

ندهد هوشمند روشن راي
به فرومايه کارهاي خطير.

(گلستان )

یا
گه بود کز حکيم روشن راي
برنيايد درست تدبيري .

(گلستان )

یا در کلیله و دمنه و سندبادنامه چنین نوشته شده:

 

صاحب همت روشن راي را کسب معالي کم نيايد. (کليله و دمنه ).

هدهدي بود داهي و کافي و روشن راي و مشکل گشاي . (سندبادنامه 334).

و عاقل روشن راي به ترهات ايشان التفات ننمايد. (سندبادنامه 245).

دستور روشن راي مشکل گشاي گفت . (سندبادنامه ص 211).))

 

اما اینتلکت یا انتلکت در معنای لغوی خود به معنای خرد و عقل و اندیشه و رای است. البته باید بدانیم که اینتلکت در دکترین کاتولیک به معنای یکی از هفت عطیه ی روح القدس است به آدمی و به معنای درک و خواست آمده است و از ریشه ی لاتین اینتلکتوس  و مشتق از مصدر اینتلّیجه ره به معنای فهمیدن است. نکته ی مهم در این خصوص کنش و واکنش ذهن اندیشمند است در درک یک مساله ی خاص و انتلکتوئل به معنای کسی است با کوله باری سنگین از فرهنگ بر دوش و ذهنی فرهیخته و پیشرو ، آفریننده ی اندیشه است و هدایتگر آن پندار به سوی ارزشی انسانی  و نوین . اما رای  به خلاف فکر ، واژه ای پارسی است به معنای اندیشه ای که به ذهن و اراده ای که به دل الهام می شود. دهخدا در لغتنامه رای را به معنای فکر، اندیشه، تدبیر و نقشه و طرح و مقتضای عقل و آنچه پیش دل آید ، آورده و با مثال های متعددی آن را مستند کرده. مثلا به نقل از فردوسی در شاهنامه آورده:

 

بگشت از برش چرخ سالی چهل

پر از هوش مغز و پر از رای دل...

یا

بجنبید مر سلم را دل ز جای

دگرگونه تر شد به آیین و رای....

یا

ز بیگانه پردخته کردند جای

سگالش گرفتند هر گونه رای

یا

نشستند و جستند هرگونه رای

سخن را نه سر بود پیدا نه پای


یا به نقل از سعدی  آورده:

 

طريقي بينديش و رايي بزن
که راي تو روشن تر از راي من .

 

یا از زبان نظامی گفته:


تا مگر از روشني راي تو
سر نهم آنجا که بود پاي تو.

 

یا در جایی دیگر به نقل از همو نوشته:

 

سر برآورد گُرد روشن راي
کرد خالي ز پيشکاران جاي .

 

اما این روشن رای کیست که اینقدر در ادب پارسی بدو اهمیت داده شده و ستوده شده است؟  روشن راي به نقل از متون کهن پارسی  آن کوست که فکری روشن دارد. که داراي انديشه ای روشن و تابناک است . روشن فکر است و در مقابل تيره راي  و بر ضد تاريک اندیش: و ترکیب روشن رای کنايه از کسي است که فکر صحيح و تدبير صائب داشته باشد.  روشن بين باشد و صائب راي . (آنندراج ). صاف دل و داراي ضمير نوراني  و از تعصب و خشک اندیشی به دور و برحذر.

 

حال می توان پرسید که آیا پیشنهاد حافظ و سعدی و بیهقی معادل خوبی برای اینتلکتوئل است یا نه؟ با توجه به معنای رای و قیاس معنایی آن با معادل لاتینی اش ، به گمان من معادل خوبی است و از ترکیب روشنفکر به مراتب بهتر و اصیل تر است. زیرا هم معنای اندیشه را به ذهن متبادر می کند و هم معنای اراده و خواست را که هر دو در معنای اینتلکت لاتین مستتر اند و هر یک بار فلسفی جداگانه ای بر دوش دارند. این نکته وقتی اهمیت چندباره می یابد که ما مفهوم اراده را در معنای شوپنهاوری آن مد نظر داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گلبوسه به مرگ می زند هستی ما

هشیاری ماست اوج سرمستی ما

روشن نگری شگرد تردستی ما

پیرایه ی جان ما،  تهی دستی ما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 3:59  توسط مهدی فتوحی  |