تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

مهدی فتوحی

مدتی است بدین می اندیشم که آیا اصلا ًامکان برقراری دیالوگ در جوامعی با ریشه ی تک خدایی یا مونوتئیستی هست یا نه؟ اگر ما به ریشه ی یونانی واژه ی دیالوگ هم دقیق شویم در می یابیم که واژه ی دیالوگ نه به معنای گفتگوی میان دو تن، که به معنای گفتگوی آیینی نمایشی میان دو خداست. زیرا لوگوس در ریشه ی یونانی خویش اندیشه و کلام خدا معنی می دهد و دیالوگ ، با ساختاری نمایشی و نمادین، گفتگوی دو خدا با هم است. من حتا در کاربرد واژه ی خدا با ریشه ی فارسی آن در ترکیب گفتگوی میان دو خدا ، تردید دارم. زیرا خدا با مفهوم خویش زایی نهفته در آن به گونه ای با دئوس لاتین و زئوس یونانی تفاوت دارد و گفتگوی میان دو دئوس به معنای گفتگوی میان دو خدا بدان شکل که در فارسی منظور نظر است، نیست. حتا زروان را هم نمی توان همگن با زئوس انگاشت با این حساب قطعا واژه ی خدا که خود ترکیب دو واژه ی خود و آ ( از مصدر آمدن ) است در این مبحث نارسا است.  زیرا بار توحیدی خدا در تضاد با مفهوم دیالوگوس قرار می گیرد. پس کاربرد این واژه در ساحت اندیشه ی دینی ، کاربردی متناقض نما یا پارادوکسیکال است و نمی توان آن را دخل و تصرف کرد و معنای مورد نظر را از آن چشم داشت. خیر. زیرساخت این واژه یک زیر ساخت لائیک و یا حداقل با اعتقاد به چندخدایی است و نمی توان در فرهنگ های مذهبی یا غیر مذهبی با درونمایه ی تک خدایی آن را به کار برد و آن را مصادره ی به مطلوب کرد. من گمان می کنم بهتر باشد این ترم را به همان گونه ی یونانی یا لااقل لاتینی آن به کار ببریم تا به اصل درونمایه لطمه نخورد.  برای درک این واژه باید در ریشه ی لوگوس یونانی آن دقیق شد. لوگوس در یونانی به دو معنای اندیشه و واژه به کار رفته که با هم یکی شده اند و البته ارتباطی درونی میانشان برقرار است . بخش نخست یا اندیشه در واقع گونه ای گویه ی خردورزانه اما درونی  با خویش است و بخش دوم واگویه یا تظاهر بیرونی آن اندیشه در قالب واژگان است که در کنشی بیانی عینیت می یابد. حال با این مقدمه باید دانست که این لوگوس با چنین بار خردورزانه و اندیشمندانه ای میان دو خدا برقرار می شده. یعنی نوعی دیالکتیک گفتگویی به گفته ی هگل. ما در فرهنگ ایرانی به رغم سابقه ی طولانی واژه و اندیشه هیچ گاه دیالوگ به مفهوم یونانی آن نداشته ایم. شاید نزدیک ترین واژه به این مفهوم در سنت ادب زرتشتی پتواژگویی باشد. پتواژ گویی گویا برخواندن بخش هایی از اوستاست توسط دو موبد که به صورت پرسش و پاسخی میان زرتشت یا اهورمزدا و دیگران بوده. البته باز درونمایه ی همه چیزدانی یک سو و نادانی سوی دیگر در این نوع مکالمه مستتر است و به قول امروزی ها نیروهای دو سو به یک اندازه مساوی نیستند. با این حال واژه ای نزدیکتر از این ، در ادب پارسی تا به امروز ساخته نشده که بتواند مفهوم دیالوگ را در ساختار لائیک آیینی خود ، تمام و کمال برساند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

داستانکی برای  روان شیشه ای بهمن جواهرچیان، که چقدر زود شکست.....!

 

همیشه در پاسخ به اعتراض من که می پرسیدم : آخر این همه سرعت ، آن هم با این موتور گازی لکنته برای چیست؟ می گفت: آرزو دارم یکروز به سرعت نور برسم؛ و رسید. آنقدر گاز داد و گاز داد که رسید به سرعت نور. به سیصد هزار کیلومتر در ثانیه . کم سرعتی نیست....! تمام بدنش در آن سرعت ، به نور بدل شده بود. در آن لحظات آخر ما دیگر از او فقط یک خط نور می دیدیم همین. و نمی دانیم چطور شد که ناپدید شد. گویا یک سیاهچاله در مسیرش قرار گرفت و او را در خود فروبلعید. می گویند او الان در سطح دیگری از این کائنات قرار گرفته. در یک دنیای دیگر. حتما ً همین طور است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

129651183RL792458016 da te.

نوشته ی مهدی فتوحی

در میان انبوه پهلوانان اساطیری ایرانی، شخصیتی است که به گمان من حضورش به نوعی با مفهوم اژدها و آتشفشان گره خورده است. گرشاسب نریمان که هم در اوستا و هم در شاهنامه و هم در گرشاسبنامه ی اسدی توسی ستوده شده . در هوم یشت اوستا آمده:

....و دیگری ( گرشاسب ) جوانی خوش کردار، بلند گیسو و گرزدار، او که اژدهای شاخدار را بکشت، اژدهایی که اسبان را فرو می خورد، مردمان را فرو می خورد، آن زهرآلود زرد رنگ را که زهرش به بلندی یک ارش پاشیده می شد. گرشاسب به هنگام نیمروز بر پشتش و در دیگی فلزی خوراک می پخت. آن زیانکار از گرما تفته و خوی ریزان شد و از زیر دیگ جست و آب جوشان را فروپاشاند. گرشاسب نریمان را هراس برگرفت و خود را به کناری کشید.

رضامرادی غیاث آبادی در پانویس این بخش آورده اند:

عبارت زهرآلود زرد رنگ و پاشیده شدن زهر به بلندای یک ارش همگی در توصیف آتشفشان تفتان و گازهای متصاعد از آن است. توصیفات هوم یشت در مورد اژدهای شاخداری که زهر می پاشد می تواند یادآور آتشفشان باشد اما من نمی دانم جناب غیاث آبادی از روی کدام منبع در پاورقی هوم یشت اژدهای شاخدار را ، آتشفشان تفتان ، انگاشته اند؟ آنچه مرا بر آن داشت در تایید نظر او این متن را بنویسم حضور شخصیت گرشاسب در کنار درونمایه ی یک آتشفشان دیگر یعنی دماوند است در داستان ضحاک یا همان آژی دهاکه ی اوستا:

در زامیاد یشت اوستا که در ستایش فر ّ کیانی است در توصیف گسستن فر کیانی از جمشید آمده:

برای سومین بار فر بگسست. آن فر ّ جمشید، فر جم پسر ویونگهان، به پیکر مرغ وارغنه از او بگسست. این فر را گرشاسب نریمان بر گرفت. زیرا که او از پرتو دلیری مردانه ، در میان مردمان زورمند، زورمندترین بود. چرا که نیرومندی و دلیری مردانه به او پیوست. ما می ستاییم دلیری مردانه را که همواره پابرجا، بی خواب و بیدار در تخت آرمیدن است و به گرشاسب پیوسته است. او که اژدهای شاخدار را بکشت. اژدهایی که اسبان را فرو می خورد. مردمان را فرو می خورد. آن زهرآلود زرد رنگ را که زهر از شکم و بینی و گردنش سرازیر بود ، که زهرش به بلندی یک ارش پاشیده می شد. گرشاسب به هنگام نیمروز بر پشتش و در دیگی فلزی خوراک می پخت. آن زیانکار از گرما تفته و خوی ریزان شد و از زیر دیگ جست و آب جوشان را فروپاشاند. گرشاسب نریمان را هراس برگرفت و خود را به کنار کشید. او که گندروه زرین پاشنه را بکشت. کسی که با دهان گشاده برای تباهی جهان خاکی راستی برخاسته بود. او که نه پسر پثنیه و پسران نیویکه و پسران داشتیانی را کشت. او که هیتاسب زرین تاج را کشت و ورشوه از خاندان دانی و پیتئونه دوستدار پری را. او که ارزوشمنه دارنده دلاوری مردانه را بکشت..آن دلیر...... زیرک، کژراه، بیدار....او که سنداویدکه  سنگین دست و شاخدار را بکشت. کسی که در انجمن چنین می گفت: من نابرنا هستم و نه برنا. آن گاه که من برنا شوم زمین را چرخ کنم و آسمان را گردونه سازم.  من سپندمینو را از سرای درخشان فروغ بیکران به زیر خواهم کشید. اهریمن را از دوزخ تاریک به فراز خواهم برد. اگر گرشاسب دلیر مرا نکشد سپندمینو و اهریمن باید گردونه ی مرا بکشند. گرشاسب دلیر او را کشت و جان از او برگرفت  و نیروی زندگانی او را تباه کرد.

و باز جناب غیاث آبادی در پانویس همان نوشته ی قبل را آورده اند.  در پانویس بخش دیگری از  فروردین یشت ایشان آورده اند:

گرشاسب، پهلوان بزرگ ایرانی از خاندان سام و دارنده ی فر جمشید است. گرشاسب در اوستا معادل رستم در شاهنامه به شمار می رود. ( و همین هم گویا اسدی توسی را بر انگیخته تا مثنوی گرشاسبنامه را بنگارد) او در باورهای ایرانی از یاران سوشیانت و نیز از جاودانان است. در باورها، گرشاسب در دشت " پیشینه " یا " پیشیننگه " ( در جنوب افغانستان کنونی) به خواب رفته در حالی که هزاران فروهر پیروان راستی از او در خواب مراقبت می کنند و فر ّ او در بالای سرش در آسمان جای گرفته است. هر زمان اژی دهاک از خواب برخیزد و به سرزمین های ایرانی گزند رساند ، گرشاسب نیز بر می خیزد و او را فرو می کوبد.

البته آنچه در اوستا درباره ی مرگ اژدهاک روایت شده به گونه ای دیگر است و مرگ ضحاک به دست سام ذکر شده نه گرشاسب که از فرزندان اوست. در اوستا ( متن را از پیشگویی های زرتشت به ترجمه ی صادق هدایت از کتاب ظهور و علائم ظهور روایت می کنم.)آمده:

چون از هزاره ی هوشیدر پانصد سال سر برود، خورشید دامان را بزند. هوشیدرماه زرتشتان پدید آید و دین را روا کند. آز نیاز، سرده ی همه را تباه کند.  پس دیو ملکوس بر آید و آن زمستان ملکوسان کند. همه ی دام و جانور اندر آن زمستان تباه شوند. پس ور جمکرد را به او سیهند و مردم، ستور و جانور از آن ور بیرون آیند. و جهان را باز بیارایند. پس خشم برود و بیوراسپ را از بند برهاند. جهان را فراز گیرد. پس مردم بخورد و پس جانور بخورد. پس اورمزد سروش و نیروسنگ را بفرستد سام نریمان را بینگیزند. ایشان روند و سام نریمان را بینگیزند. نیرویشان را چنان که بود باز دهند . سام برخیزد و به سوی اژدهاک شود. اژدهاک که سام نریمان را ببیند به سام نریمان گوید که  سام  نریمان. هر یک دوستیم. بباور تا من خداوند و تو سپه سردار من باشی و این جهان با هم بداریم. سخن ننیوشد و او گرزی بر سر آن دروند زند . آن دروند به سام گوید: مرا مزن تو خداوند من و من سپه سردار باشیم. این جهان را با هم بداریم. و سام سخن آن دروند را نشنود و گرزی دیگر بر سر او زند و او بمیرد. پس هزاره ی سوشیانس اندر اید و سوشیانس به همپرسه ی اورمزد رود و دین بپذیرد و به جهان روا کند.

می بینیم که در این روایت اوستا نامی از گرشاسب نیست و سام آمده. دکتر مهرداد بهار در کتاب گرانسنگ پژوهشی در اساطیر ایران، در بخش داستان روان گرشاسب آورده:

او پسر ثریته و از خاندان سام است. در ادبیات پهلوی گاه او را سام خوانند ولی در ادبیات پارسی این لقب خانوادگی خود به صورت شخصیت مستقلی در آمده است و پدر زال، سام خوانده شده است....

پس سام در ادب زرتشتی با سام ، در ادب پارسی، چنانکه شاهنامه روایت می کند، یکی نیستند و سام در ادب زرتشتی به عبارتی نام دیگر گرشاسب است.

در بندهش آمده ( نقل از کتاب پژوهشی در اساطیر ایران از مهرداد بهار، ص 238)

سام را گوید که بیهوش باش بدان هنگام که خوار شمرد دین مزد یسنان را. ترک پسری که وی را نوهین خوانند چون گرشاسب به خواب رفت بر وی تیری بیفکند در دشت پیشانسه، او را آن بوشاسب بد ببرده است.  او میان درمک فرو افتاده و بر او برف نشسته است. بدان کار که چون ضحاک رها شود، او خیزد و وی را بزند. او را ده هزار فروهر پرهیزگاران نگهبان  اند.

اما در روایت پهلوی از دیگر متون بازمانده از ادب زرتشتی در گفتگوی مفصل میان گرشاسب و اهورامزدا درباره ی این که گرشاسب خواستار بخشایش اهورامزداست و او هربار به این دلیل که گرشاسب آتش را فروکشته با خشم از او سر می تابد و باز گرشاسب زاری کنان از او بخشایش می طلبد و نام دیوها و اژدهایانی را بر می شمرد که همه به آدمیان گزند می رسانده اند و او از پایشان افکنده، باز هرمزد سربرمی تابد و حتا زرتشت به شفاعت از او بر می خیزد اما کاری از پیش نمی برد، از همان ماخذ پیشین در چند خط پایین تر آمده: در وندیداد، در فرگرد نخستین ، بند دهم آمده: هفتمین جایی که هرمزد آفرید ، وئه کرته ی بدسایه بود ( کابل ) و آن گاه به دشمنی با آن ، اهریمن پری ِ خنثئیتی را آفرید که به گرشاسب پیوست.

یعنی با گرشاسب درآمیخت و گویا گناه گرشاسب در کشتن آتش مربوط به پیوستن به همین دیو زن است که نام او خنثئیتی است.

در متن پهلوی چنین آمده :

گرشاسب گفت: ای هرمزد! بهشت و گرزمان را به من ببخش زیرا در دین ایدون پیداست که چون ضحاک از بند رها شود. آن گاه جز من دیگر کس چاره ی او خواستن نتواند.....

نکته ی اصلی بحث در این است که ضحاک یا اژدهاک کجاست؟ که سام یا گرشاسب سرانجام او را از میان بر می دارد؟  در ادامه ی همان ماخذ، در جایی دیگر به نقل از بندهش آمده:

ضحاک را که بیوراسب هم خوانند ، گوید: بدان جای که فریدون او را گرفت، بکشتن نتوانست. پس او را به کوه دماوند ببست. چون هرزه شود، سام خیزد و او را به گرز زند و کشد.

و در جایی دیگر در همان بخش چنین آمده:

پس ملحدی از بیت المال، بخشش آیینی خواهد، به سبب برتری و الحاد به او ندهند. ملحد از آن کین به سوی دماوند که جای بیوراسب است ، دهان گشاید و گوید، اکنون که نه هزارسال است که فریدون زنده نیست، چرا که تو این بند بنگسلی و برنخیزی که این جهان پر از مردم است و ایشان از ور جمکرد برآورده شده اند. پس از آن که ملحد این چنین گوید، از آن جای که ضحاک از بیم آن تندیس فریدون که به مانند تن فریدون است پیش بر ایستاده است، آن بند را نخست نگسلد، تا آن که ملحد چوب آن بند را از بن بگسلد. پس ضحاک را زور افزاید و بند را از بن بگسلد و به تاختن ایستد و در جای، آن ملحد از بازاوبارد، اندر جهان تازش و گناه کند و بی شمار گناه گران کند. از مردم و گاو و گوسفند و دیگر آفریدگان هرمزد یک سوم را باز اوبارد( یعنی ببلعد) و آب و آتش و گیاه را از میان برد و گناه گران کند. پس آب و آتش و گیاه پیش هرمزد خدای به گِلِه ایستند و گله این کنند که فریدون را زنده کن تا ضحاک را بیوژند. چه اگر تو هرمزد ، این نکنی ما به گیتی نتوانیم بودن. آتش گوید: ندرخشم، و آب گوید که نتازم.

پس من هرمزد دادار ، به سروش و نریوسنگ ایزد گویم که تن گرشاسب، سام، را بجنبانید تا برخیزد. پس سروش و نریو سنگ ایزد سوی گرشاسب روند. سه بار بانگ کنند و چهارم بار با پیروزگری ، سام برخیزد. و پذیره ی ضحاک شود. وی از او سخن نشنود. او گرز پیروزگر خود را بر سر وی کوبد و زند و کشد.  پس فریب و پتیاره از این جهان بشود تا هزاره را به سر رسانم.

به شاهنامه باز می گردیم:

فریدون ضحاک را به بند می کشد و ....

همی راند او را به کوه اندرون

همی خواست کارد سرش را نگون

بیامد هم آن گه خجسته سروش

به خوبی یکی راز گفتش به گوش

که این بسته را تا دماوند کوه

ببر هم چنان تازیان بی گروه

مبر جز کسی را که نگریزدت

به هنگام سختی به پر گیردت

بیاورد ضحاک را چون نوند

به کوه دماوند کردش به بند.

پس جایگاه فعلی ضحاک در دماوند است. باری با توصیفاتی که از اژدهاک در اوستا و شاهنامه آمده به رغم ساختار داستانی و روایی هر دو اثر، می توان شباهت هایی میان او و آتشفشان دید. این نکته به گمان من جای تامل دارد زیرا دماوند و تفتان هر دو آتشفشانند و یکی خاموش است و به گفته ی اوستا در پایان هزاره ی هوشیدر فعال و کنشمند می شود و یکی نیمه فعال که گرشاسب بر پشت آن خوراک می پزد. اگر روایت عامیانه و متن پهلوی را درباره ی گرشاسب بپذیریم او به گونه ای بر نیروی مهارنشدنی هر دو آتشفشان چیره می شود و سرزنش هرمزد بر او شاید ناشی از همین باشد. زیرا او را تنها به پادافره خاموش کردن آتش مجازات می کند وبس. البته این تازه فتح بابی است بر پژوهشی گسترد ه تر درباره ی این شخصیت اساطیری و برای کنکاش بیشتر در این مبحث باید به دیگر متون پهلوی مراجعه کرد.

 

توضیح:

تمام متون مربوط به هوم یشت و زامیاد یشت از سایت پژوهش های ایرانی  جناب رضا مرادی غیاث آبادی اقتباس شده اند.

منابع دیگر:

پژوهشی در اساطیر ایران. دکتر مهرداد بهار

ظهور و علائو ظهور، صادق هدایت و حسن قائمیان.

شاهنامه ی فردوسی، نسخه ی مسکو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

دراز مدتی است بدین می اندیشم که چرا در ادب پارسی ارتباط  متناقض نمای ظریفی است میان دو واژه ی جام و آگاهی. جامی که می باید هوش ببرد، هوشیاری می آورد. ریشه ی این تفکر در کجاست؟ آیا در آیین مهرستایی و میتراپرستی  است؟ مگر آنجا به فرمان پیر ، پیروان نمی بایست جامی به لب ببرند؟ جامی مقدس و سپنتا که در برگیرنده ی نوشابه ای مقدس است. آیا مفهوم جام ارتباطی دارد با نوشابه ی مقدس زرتشتیان ، هوم، که اینقدر در ادب زرتشیتی ستوده شده؟ آیا می توان یک پل ارتباطی ایجاد کرد میان جام آگاهی فزای و داستان ارداویراف؟  آیا ارتباطی است میان واژه ی ساغر و SACRA   در زبان های لاتین؟ اصلا ریشه ی این واژه ی ساغر از کجاست؟ آیا این یک واژه ی هندواروپایی است؟ اگر این گونه باشد شاید بتوان ارتباطی میان او و واژه ی لاتینی SACRA به معنای مقدس ایجاد کرد. اصلا سرنمون اصلی این داستان جام سپنتا چیست و کجاست؟ و چرا جایگاه جام اینقدر در ادب پارسی جایگاه بلندی است ؟ به گونه ای که آن را همواره همسان با آگاهی، خرد، تعقل، بینش، روشن بینی، اندیشمندی و .... می انگاشته اند و چرا اصلا اسطوره ی جام جهان بین در میان ایرانیان ساخته و پرداخته شده.

بگذارید قدری در این نکات دقیق  شویم. در بررسی داستان های ایرانی که با این درونمایه ی جام در آمیخته اند ، نخستین داستانی که خود می نماید. داستان جمشید پیشدادی است و اینک:

جام جم:

علامه دهخدا در ذیل ترکیب جام جم چنین آورده که به گمان من برای بحث ما کفایت می کند:

پیاله ی جمشید که ساخته ی حکما بود و از هفت فلک در او معاینه و مشاهده کردی( شرفنامه ی منیری)....

او در ادامه از قول ناظم الاطبا آورده: پیاله ی جم و پیاله  یا آیینه ی سلیمان یا اسکندر که همه عالم در آن بنا بر افسانه نموده می شد....

اسطوره ی جام جهان بین که به جمشیدش نسبت می دهند را به نسبت کم و بیش همه می دانند . ولی شاید این را ندانند که در شاهنامه این جام از آن جمشید نیست و به کیخسرو متعلق است و اتفاقا بهترین و شیواترین تعریف را هم در مورد جام خود فردوسی در شاهنامه ی سترگش می دهد . جایی در میانه ی داستان بیژن و منیژه ، کیخسرو برای بازیافتن بیژن که در توران زمین گم شده دست به جام می برد.

چو نوروز فرّخ فراز آمدش

بدان جام روشن نیاز آمدش.....

بیامد بپوشید رومی قبای

بدان، تا بود پیش یزدان به پای

خروشید پیش جهان آفرین

به خورشید بر، چند برد آفرین

ز فریاد رس زور و فریاد خواست

از آهرمن بدکنش دادخواست

خرامان از آنجا بیامد به گاه

به سر بر نهاده خجسته کلاه

زمان و نشان و سپهر بلند

همه کرده پیدا چه و چون و چند

ز ماهی به جام اندرون تا بره

نگاریده پیکر همه یک سره

چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر

چو خورشید و تیر از بر و ماه، زیر

همه بودنی ها بدو اندرا

بدیده جهاندار افسونگرا

نگه کرد و پس جام بنهاد پیش

بدید اندر او بودنی ها ز بیش

به هر هفت کشور همی بنگرید

ز بیژن به جایی نشانی ندید

سوی کشور گرگساران رسید

به فرمان ایزد مر او را بدید.....

توصیفی که فردوسی از جام می دهد بسیار دقیق و رسا است و بسط و شرح آن تکرار مکررات است. اما آنچه در این میان بیش از همه خود را می نمایاند این نکته است که نگریستن در جام جهان بین ، آیینی بوده بسیار مجلل و برای انجام آن مقدماتی لازم بوده همچون تعیین زمان مناسب فصلی ( در اینجا با تاکید بسیار بر نوروز) و ستاره شناسانه، رعایت آداب تشرف، همچون لباس پوشیدن، نیایش کردن و کلاه بر سر نهادن و ....( حافظ در این زمینه آورده: چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی/ که جام جم نکند سود وقت بی بصری)

آنچه برای من شگفت و در عین حال جذاب است این نکته است که در کنار همه ی توصیفات شاهنامه ، محتوای اصلی جام چندان رازگشایی نشده و آن سرنمون  اتصال جام با آگاهی جاودانه است. اشاره ی فردوسی بسیار موجز و پوشیده است. جام وسیله ی بینش است و منبع بینایی در اختیار یزدان پاک قرار دارد و تنها به فرمان یزدان می توان نادیدنی ها را دید. باری از همین جاست که جام مفهومی مقدس می یابد و از شیئی خرد به مفهومی مجرد بدل می شود. این نکته ای است که به گمان من می توان آن را بسط داد و در دیگر روایت ها هم پی گیری اش نمود. مثلا در داستان هوم در اوستا:

درود به هوم! هوم نیک.... که افشره اش بهترین و شادمانی بخش ترین نوشیدنی ها برای روان است. ای زرین فرا می خوانم سر زندگی تو را فرا می خوانم توانمندی ، درمانگری، فزایندگی، بالندگی، توانایی تن و همه گونه اندیشه ورزی تو را .

هوم به گفته ی رضا مرادی غیاث آبادی: درختچه ای است همیشه سرسبز که در باورهای ایرانی به عنوان سرور و رد گیاهان شناخته می شده و از افشره ی آن نوشیدنی ای  فراهم می آمده. در باورهای عامه، افشره ی هوم موجب افزایش توان فرزندآوری در زنان نازا و همچنین موجب فزایندگی هوش و روان است.

در هوم یشت اوستا چنین آمده:

پس آن گاه آن هوم پیرو راستی و آن دورکننده ی مرگ گفت: در میان مردمان این جهان خاکی، برای نخستین بار " ویونگهان " از من افشره ای گرفت و به او این بهره داده شد و این کامیابی فراز رسید که پسری برای او زاده شد: جمشید خوب رمه.... که به هنگام شهریاری اش جانوران و مردمان را همیشه نمردنی ، آب ها و گیاهان را خشک نشونده و خوراک ها را کاستی ناپذیر کرد. به هنگام شهریاری جم دلاور ، نه سرما بود و نه گرما، نه پیری بود و نه مرگ و نه رشک آفریده ی دیو......

....برای دومین بار آبتین از من افشره ای برگرفت و به او این بهره داده شد و این کامیابی فراز رسید که پسری برای او زاده شد: فریدون از خاندان توانا. او که بر اژدهاک چیره شد.

....برای سومین بار اثرت ، تواناترین تبار سام از من افشره ای برگرفت.....برای او دو پسر زاده شد....اورواخشیه و گرشاسب. آن یک دلاوری گزارنده ی داد و این یک جوانی خوش کردار ، بلند گیسو و گرزدار...

 

باری از این روایت می خواهم نتیجه ای بگیرم که به گمانم از اهمیت شایانی برخوردار است. هر سه شخصیتی که دست به افشردن هوم می برند و آن را می نوشند به گونه ای به داستان جمشید و ضحاک مربوطند. نخستین کس، ویونگهان، پدر جمشید است.دومین، پدر فریدون ، در هم شکننده ی اژدهاک، کشنده ی جمشید است که فر جمشید بدو رسیده و سومین کس، گرشاسب، کشنده ی ضحاک در پایان هزاره ی هوشیدرماه که بخشی از فر ایزدی از کف رفته ی جمشید نیز بدو می رسد. می توان چنین پنداشت که اشاره ی پیشینیان به جام جم ، می توانسته اشاره ای باشد به درونمایه ی هوم سپنتا ، که اینقدر در اوستا ستوده  و  چنین آشکار به زندگی جمشید مربوط دانسته شده است و ترکیب اضافی جام جم تنها از سر رعایت جناس کلامی توسط شاعران ساخته نشده( چنان که استاد گرانمایه دکتر محمد جعفر محجوب در سلسله سخنرانی های خود پیرامون شاهنامه می فرمایند) و از همین جا می توان سرنخی میان جام و هوم یافت. از سویی دیگر اشاره های مستقیم هوم یشت اوستا بر اندیشه ورزی هوم، فرزانگی و خردمندی و آگاهی بخشی آن ما را بدین اندیشه ره می نماید که تاکید شاعران بر جام های جهان بین و جهان نگر می تواند ارتباطی هم با  درونمایه ی آگاهی بخشی این گیاه سپنتا در دین اوستایی داشته باشد. چنان که این درونمایه در مورد شخصیت جمشید کاملا برجسته و آشکار روایت شده که در نتیجه ی نوشیدن هوم توسط ویونگهان، پدر جمشید، فرزند بر رموز مهار طبیعت دست  می یابد، که می توان تعبیر بر آگاهی اش کرد. پس جام جم می توانسته محتوی درونمایه ی هوم بوده باشد چنان که در اوستا آمده:

فرو می ریزمت از ساغری سیمین به ساغری زرین. نمی ریزمت بر زمین. چرا که تویی ارجمند و شکوهمند....

و البته این ها همه در کنار سرنمون کهن سال جاودانگی جویی و بی مرگی خواهی معنا می یابند که هر دو در درونمایه ی هوم مستترند.

در ادامه ی این مبحث قصد دارم پلی بزنم به متنی دیگر و ارتباط آن متن را با جام آگاهی بخش بررسم و آن گزارش ارداویراف است از جهان مینوی. متن در دسترس و بسیار هم جذاب و خواندنی است. من فقط به قسمتی می پردازم که به گمانم با این مبحث در ارتباط است.

باری ارداویراف ، گزینش مغان از میان هفت مرد نیک رفتار و پندار و گفتار است برای گذر به جهان مینوی و کسب آگاهی از آنچه در آن سو می گذرد. او می رود و بهشت و دوزخ و برزخ را با جزییات می بیند و به هنگام بازگشت همه را بی کم و کاست بازگو می کند. اما برای گذر دادن او به جهان مینوی راهی بایست. ارداویرافنامه چنین می گوید:

پس آن دستوران دین ، می و منگ گشتاسبی در سه جام زرین پر کردندو یک جام را به اندیشه ی نیک  و دیگر جام را به گفتار نیک و سه دیگر جام را به کردار نیک فراز به ویراف دادند. او آن می و منگ را بخورد و هوشیارانه باژ( سپاس) بگفت و به بستر خفت.

( حافظ در بیتی ، این درونمایه را پوشیده بیان می کند: پیر میخانه همی خواند معمایی دوش/ از خط جام، که فرجام چه خواهد بودن)

دکتر مهرداد بهار در پانویس این تکه آورده: می و منگ گشتاسبی اشاره ای است به داستان گشتاسب که از دست زرتشت می به منگ آمیخته نوشید و حقیقت دین را دریافت. ( نک زرادشت نامه ص 76 و 77 )

در این جا ما با دو اشاره ی دیگر به جام آگاهی بخش رو به رو می شویم. یک . داستان ارداویراف که او اصلا به این نیت دست به جام می برد و دو. داستان گشتاسب چنان که دکتر بهار آورده به قصد دریافت حقیقت دین زرتشت واین هر دو باز ما را به درونمایه ی آگاهی بخشی جام پیوند می زنند.

به این روایت های منسجم باید روایت های گوناگونی را که در ادب پارسی بر درونمایه ی آگاهی بخشی جام شده افزود. برای مختصر کردن بحث فقط نظری بر دیوان حافظ کافی است:

هر آن که رمز دو عالم ز خط ساغر خواند

رموز جام جم از نقش خاک ره دانست....

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد....

ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد....

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد....

ز ملک تا ملکوتش حجاب بر گیرند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند....

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می باش.....

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

وندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم.....

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن....

این ها همه اشارات آشکاری است بر خصلت آگاهی بخشی جام و محتوای آن که در ادب پارسی بیشتر همان می و منگ گشتاسبی  به تعبیر ارداویرافنامه مورد نظر بوده.

حافظ می گوید:

از آن افیون که ساقی در می افکند

حریفان را نه سر ماند و نه دستار

یا سعدی آورده

جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت

تا چه بی هوشانه در می کرده اند

یا

عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده ایم

شاهد اندر رقص و منگ اندر شراب افکنده ایم.

 

از سویی ما در شعر فارسی اصطلاح ثلاثه ی غساله را داریم

ساقی حدیث سر و گل و لاله می رود

وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود

ثلاثه ی غساله چنان که دهخدا در فرهنگ خویش آورده: سه پیاله ی شراب است که به وقت صبح می نوشند و آن شوینده ی غم ها و شوینده ی فضول تن و مزیل کدورت بشریات می باشد و در فارسی آن را سه تا می گویند.

ترکیب سه گانه و تقدس سه مرحله ای غسل و پاک کردن تن از آلودگی ها که هنوز هم میان ایرانیان در آداب غسل کردن چه در میان مسلمانان و چه در غیرمسلمانان رواج دارد اشاره ای است به سنت های کهن سال ایرانی . بحث ما بر سر تقدس عدد سه نیست بلکه دقت در این نکته است که خط ارتباطی ظریفی موجود است میان تمام این آیین ها با فرهنگ کهنسال ایرانی که در طی سده های متمادی پیوسته مورد تعرض و دست اندازی دیگران قرار گرفته و آسیب دیده ولی از میان نرفته و به حیات خود ادامه داده است.

حال باید پرسید آیا ارتباطی میان اینهمه و آیین های مغان و مهرپرستان است؟ چه ارتباطی هست میان جام مقدس و زروان پرستی در ایران باستان؟ و اگر ارتباطی هست کدام خط اتصال می تواند این آیین ها را با آیین های پیش از آن نظیر آیین های همه آمیزی های مقدس و خوشباشی های همه گانی و باروری و  باورهای مربوط به زمین و آسمان و کشت و کار و دام و اقتصاد و شیوه ی تولید اقتصادی بر پایه ی ساختار جوامع ابتدایی پیوند دهد؟

گویا این تازه دیباچه ی عشق بود.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

امروز داشتم به این نکته می اندیشیدم که سرنمون استبداد دینی ما چیست و کجاست؟ این نکته را پیشتر جناب باقر پرهام در کتاب با نگاه فردوسی ( مبانی نقد خرد سیاسی در ایران) اشاره کرده اند و من برای مکرر کردن بحث دوباره آن را مطرح می کنم تا با بازخوانی ابیات مربوط به شاهنامه در این نکته دقیق تر شویم و بدانیم که این اندیشه که امروز این قدر مورد بحث و گفتمان قرار می گیرد سابقه ای چندین هزار ساله در فرهنگ ما دارد و نکته ای بوده که زیر چشم همه پنهان مانده و نقد و بررسی نشده  و تا این گونه اندیشه ها از لابه لای متون استخراج و بررسی و شکافته و سرند نشوند ما محکومیم به زندگی  و تجربه کردنشان به دفعات متناوب. باری سرنمون استبداد دینی را در داستان های شاهنامه می بایست در داستان  جمشید و شخصیت چند وجهی او جستجو کرد. قصد بازگویی داستان جمشید شاه را ندارم و فرض را بر این می گذارم که خواننده از چند و چون داستان آگاهی داشته باشد (  ) فقط به بازگویی ابیاتی می پردازم که ما را در شناخت این اندیشه یاری می کنند. شخصیت اساطیری جمشید بنا بر روایت اوستا و شاهنامه ، جدای از پادشاهی ، شخصیتی است دینی  و مقدس  که چندین و چند بار و در جایهای گوناگون در اوستا و شاهنامه ستوده و گاه نکوهیده شده است. آنچه این شخصیت را از دیگر شخصیت ها ممتاز و متمایز می کند، چیزی است که ما امروزه از آن با نام تحول شخصیتی یاد می کنیم. جمشید ، شاه قدرتمند پیشدادی در سایه ی قدرت مطلقه ی استبدادی که میراث تمام پادشاهان ایران تا همین امروز است، دچار تحول می شود و خویش را جدای از پادشاهی، موبد نیز می خواند. جالب اینجاست که همچون دیگر مستبدان تاریخی ما او نیز پیش از هر کار دیگر دست به قبضه ی شمشیر می برد و سپس به تهیه و تدارک تجهیزات نظامی می پردازد:

نخست آلت جنگ را دست برد

در ِ نام جستن به گردان سپرد

به فرّ کیی نرم کرد آهنا

چو خود و زره کرد و چون جوشنا

چو خفتان و تیغ و چو برگستوان

همه کرد پیدا به روشن روان

و این سرشت تاریخی استبداد کهن سال ماست. در جایگاه قدرت مطلقه بیش از هر چیز نیاز به سلاح است و قدرت نظامی. تو گویی  ساختاراستبداد ایرانی  تنها بر بنیاد نظامی گری پی افکنده شده است و جمشید نیز از این قاعده مستثنا نیست. در مرحله ی بعد استبداد تاریخی برای بقای خود نیازمند تولید اقتصادی است. اقتصادی در چارچوب استبداد مطلق متکی به نظامی گری. تولید ولی باز برای پیشبرد اهداف نظامی:

 

دگر پنجَه، اندیشه ی جامه کرد

که پوشند هنگام ننگ و نبرد

ز کتّان و ابریشم و موی قز

قصب کرد پرمایه دیبا و خز

بیاموختشان رشتن و تافتن

به تار اندرون پود را بافتن.

چو شد بافته شستن و دوختن

گرفتند از او یکسر آموختن

همین جا باید این نکته را بشکافم که طبق روایت فردوسی ، همه ی این آموزه ها را، مطلقا ً جمشید است که در اختیار دیگران می نهد . زیرا او دانای کل است و از رازهای مگو آگاه است و صاحب فرّ ایزدی  و جز برای تایید گرفتن از دیگران هرگز با کسی مشورت و رایزنی نمی کند . حتا با سالخورده مهان و تنها وقتی می خواهد قدرت خویش را بر ایشان اثبات و تحمیل کند آنها را البته از بالا خطاب می کند. این همان نکته ای است که امروزه از آن به مشروعیت طلبی قدرت یاد می شود.

باری حال که اقتصاد مولد، سرمایه ی ناشی از نظامی گری را در چرخهای جامعه جاری  و به قول امروزی ها پول به جیب مردم سرازیر کرد، نوبت کشیدن خطوط خودی و غیر خودی است. آغاز تمایزگذاری های طبقاتی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی.

از این هر یکی را یکی پایگاه

سزاوار بگزید و بنمود راه

که تا هر کس اندازه ی خویش را

ببیند بداند کم و بیش را

چناچه در نمونه های تاریخی هم بی کم و کاست می بینیم، همواره این ارزش ها و تمایزگذاری ها بر پایه ی نظام اقتصادی فئودالی تعریف شده و می شوند و به گونه ای طراحی می شوند که همه بر مرکز قدرت مطلقه بچرخند و هر یک مفهوم و مصداق خود را از او بیابند. دقیقا همان گونه که در معماری شهرهای ایرانی به چشم می بینیم که متشکل است از کوشک، کهندژ یا قلعه، آتشکده یا مسجد ، شهر و ربض که نمود عینی این تعریف و تمایز گذاری است.

 

ز هر انجمن پیشه ور گرد کرد

بدین اندرون نیز پنجاه خورد

گروهی که کاتوزیان خوانی اش

به رسم پرستندگان دانی اش

جدا کردشان از میان گروه

پرستنده را جایگه کرد کوه

بدان تا پرستش بود کارشان

نوان پیش روشن جهاندارشان

نخستین گروهی که جدا و به فراز کوه و یا به گتّوی دور رانده می شوند. دانشمندان و دینمداران اند. زیرا خردمندان و به قول فردوسی سالخورده مهان، همواره موانعی برای دستیابی به قدرت مطلق فراهم می کنند. پس باید برایشان حدود اندیشه تعیین کرد و نگذاشت از آن حدود فراتر روند. باید کارشان پرستش باشد و بس. زیرا سلسله مراتب قدرت استبدادی حتا ارتباط میان خدا و بنده را یکسویه تعریف می کند نه دوسویه و این نکته ای است که عمیقا باید آن را بررسید که چگونه است که چنین ساختار الهی یکسویه ی انعطاف ناپذیری به مرور در عرفان ایرانی به یک رابطه ی دوسویه بدل می شود.

طبقه ی اجتماعی دیگر  ارتش و نظامیان اند.

صفی بر دگر دست بنشاندند

همی نام نیساریان خواندند

کجا شیرمردان جنگاورند

فروزنده ی لشکر و کشورند

کز ایشان بود تخت شاهی به جای

وز ایشان بود نام مردی به پای

و چقدر توصیفات شاهنامه در این خصوص دقیق و مستند اند.زیرا شاهنشاهی استبدادی وامدار نظامی گری است.

سپس نوبت به طبقات فرو تر می رسد.

کشاورزان و پیشه وران که بدنه ی اقتصادی جامعه ی فئودالی را می سازند. اقتصاد فئودالی وابسته به زمین برای زیست خود نیازمند طبقه ای است متشکل از ارباب و رعیت، که الگوبرداری شده از همان ساختار کهن مستبدانه ی اجتماعی است.

بسودی سه دیگر گرُه را شناس

کجا نیست از کس بر ایشان سپاس

بکارند و ورزند و خود بدروند

به گاه خورش سرزنش نشنوند

ز فرمان، تن آزاده و ژنده پوش

ز آواز بیغاره آسوده گوش

تن آزاد و آباد گیتی به روی

بر آسوده از داور و گفت و گوی

جالب اینجاست که تاکیدات فردوسی بر آزادگی کشاورزان، این نکته را می رساند که منظور او زمینداران نیستند ، بلکه رعایایند که ژنده پوشند و تن آزاد و می کارند و می ورزند و می دروند. زیرا زمیندار اصلی کس دیگری است و همه رعایای او محسوب می شوند و برای او کار می کنند. و اما گروه دیگر یا:

چهارم که خوانند اهتوخوشی

همان دست ورزان اباسرکشی

کجا کارشان همگنان پیشه بود

روانشان همیشه پر اندیشه بود

این گروه چهارم در ساختار کهن استبداد دینی ایرانی ، جایی نداشته اند چنان که در طبقات اجتماعی بر پایه ی اوستا هم نامی از این گروه نیست. ولی در شاهنامه آمده اند. اما پیشه وران  کیستند که در ساختار استبداد ایرانی جایی برای خود باز کرده اند . فردوسی در توصیف این گروه واژه ی دست ورز را آورده و ذکر کرده که ایشان ذهنی همواره مشغول دارند. این به گمان من تاکیدی است بر صنعتگر بودن این گروه . گروه صنعتگرانی که در چارچوب اقتصاد فئودالی استبدادی ،  کار تولید ابزار و آلات نظامیان و کشاورزان را بر عهده داشته اند. آخر مگر نه برای تولید سلاح به ذهن دقیق و بدن ورزیده هر دو نیز نیاز هست؟

مرحله ی بعدی دست اندازی است به منابع و ثروت های بی شمار تحت نفوذ قدرت. طبق معمول شروع بهره برداری از منابع، بهره کشی از رعایای غیر خودی یا به تعبیر شاهنامه ناپاک و ترویج برده داری است. فردوسی در ادامه ی همین داستان در جایی دیگر آورده:

ز رنج  و ز بدشان نبد آگهی

میان بسته دیوان به سان رهی ( رهی دقیقا اینجا به معنای برده است)

نیروی اصلی کار در سامانه ی فئودالی استبدادی و نظامی که بدون مزد بار تمام دشواری های اقتصادی را بر دوش می کشد، برده است. نمونه ی اهرام مصر پیش چشم ماست.

بفرمود پس دیو ناپاک را

به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند

سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ ، دیو دیوار کرد

نخست از برش هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاخ های بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند

باری مستبد مطلق ساخت و ساز کشور را بر پایه ی بهره کشی از نیروی کار بی مزد پی می نهد و سپس چنگ در منابع طبیعی مملکت می افکند:

ز خارا گهر جست یک روزگار

همی کرد از او روشنی خواستار

به چنگ آمدش چند گونه گهر

چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر

ز خارا به افسون برون آورید

شد آراسته بندها را کلید

دگر بوی های خوش آورد باز

که دارند مردم به بویش نیاز

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب

چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

و از آن پس به ترویج علم همت می گمارد. البته علمی که سودمند باشد. نه علم مضر و زیان آور. دانشی که سود مستبد را افزون کند و چند برابر و راه زیان را بر او بنمایاند.

پزشکی و درمان هر دردمند

در تندرستی و راه گزند

همان رازها کرد نیز آشکار

جهان را نیامد چو او خواستار

حال که همه ی اینها فراهم آمد دیگر مستبد ما به مرحله ی بلوغ مطلق خود رسیده و باید قدرت خود را بر رقبا نیز بنمایاند و به صدور اندیشه ی غالب خود بپردازد.

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب

ز کشور به کشور گرفتی شتاب

و سپس طبق معمول زمان تاجگذاری فرا می رسد. زمان اعلام و اعلان قدرت قاهر خویش بر جمیع نفوس و رعایا:

همه کردنی ها چو آمد به جای

به جای مهی برتر آورد پای

به فر ّ کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی

ز هامون به گردون بر افراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته بر او شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرومانده از بخت او

به جمشید  بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند

آنقدر توصیفات شاهنامه دقیق و حساب شده است که آدم را به یاد جشن های تاجگذاری محمد رضا شاه و حتا تغییر تقویم ایران می اندازند. ببینید چقدر این اندیشه ی استبداد دینی در ما عمیق و ریشه دار است و ما چندین و چند بار آن را در قالب های گوناگون تکرار و تجربه می کنیم.

حال که تمام مقدمات مهیاست پس نوبت به پرش واپسین می رسد. خویش خداانگاری مستبد مطلق در ساختار سیاسی فئودالی.

یکایک به تخت مهی بنگرید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

منی کرد آن شاه یزدان شناس

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

گرانمایگان را ز لشکر بخواند

چه مایه سخن پیش ایشان براند

چنین گفت با سالخورده مهان

که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید

چو من نامور تخت شاهی ندید

خور و خواب و آرامتان از من است

همان کوشش و کامتان از من است

بزرگی و دیهیم و شاهی مراست

که گوید که جز من کسی پادشاست؟

در برابر خطاب و عتابی چنین رک و پوست کنده و از بالا چه کسی یارای دم زدن دارد

همه موبدان سرفکنده نگون

چرا کس نیارست گفتن، نه چون

با این همه بدیهی است که چنین ادعایی حرف و حدیث هایی  را در خفا به همراه خود می آورد:

چو این گفته شد فر ّ یزدان از اوی

بگشت و جهان شد پر از گفت و گوی

و حال نوبت به زدن حرف آخر می رسد.

منم گفت با فرّه ی ایزدی

همم شهریاری همم موبدی

بَدان را ز بد دست کوته کنم

روان را سوی روشنی ره کنم

این آن چیزی است که ما امروزه آن را تلفیق مذهب و حکومت می نامیم. او نخستین کسی است در داستان های اساطیری ایرانی که قدرت مطلقه ی خود را از دایره ی پادشاهی فرا می برد و به آسمان پیوند می زند و با تکیه بر جایگاه  و مسند شهریاری به جایگاه خدایی چشم می دوزد و بدان دست می اندازد و می خواهد جدای از تامین نیازهای دنیوی مردم، به درمان دردهای مینوی شان نیز بپردازد و به زبان تازه تر  خود را در جایگاه خدایی فرض می کند .

اما سرانجام مستبد مطلقی که خود را خدا می داند چیست؟ باز هم به شاهنامه باز می گردیم:

منی چون بپیوست با کردگار

شکست اندر آورد و بر گشت کار

از آن پس برآمد ز ایران خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از جمشید

پدید آمد از هر سویی خسروی

یکی نامجویی ز هر پهلویی

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

واضح است که در نبود آزادی و بود ستم و تبعیض، زیردستان از زبردستان سر می تابند و به دیگری رو می کنند. هر چند هم که این دیگری چهره ی دیگری باشد از همان مستبد پیشین باز مردم بدو دل خوش و رو می کنند  و استدلال کهن سالتر انتخاب میان بد و بدتر را لقلقه ی زبانشان. میان ضحاک جانشین جمشید و جمشید تنها یک تفاوت ساختاری است و آن این که ضحاک به رغم همه ی ستم هایی که به ایرانیان روا می دارد هیچ گاه خود را در جایگاه خدایی فرض نمی کند و دم از خدایی نمی زند و سیاست خود را رنگ و لعابی دینی نمی زند و اتفاقا به شدت از آن نیز می پرهیزد.

باری آنقدر سرنوشت این مستبد مطلق با تاریخ ما همخوانی دارد که به هنگام بازخوانی آن آدم به حیرت می افتد. مستبد پیشین که از دایره ی قدرت واپس زده شده، چاره ای جز گریز ندارد. مثل همه ی شاهان پیشین. از یزدگرد بگیرید تا محمدرضا شاه. جمشید نیز از ایران می گریزد:

چو صد سالش اندر جهان کس ندید

بر او نام شاهی و او ناپدید

صدم سال روزی به دریای چین

پدید آمد آن شاه ناپاک دین

نهان گشته بود از بد اژدها

نیامد به فرجام هم زو رها

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

یکایک ندادش زمانی درنگ

به اره ش سراسر به دو نیم کرد

جهان را از او پاک  بی بیم کرد

اینجا یک ظریف کاری از فردوسی آمده که باقر پرهام بر آن انگشت گذاشته و آن را رازگشایی کرده. ضحاک جمشید را به دو نیم می کند. اما چرا؟ چون او دین و سیاست را به هم آمیخته بود و کسی یا چیزی می بایست آن را از هم جدا و مجزا کند و ضحاک هم در سطح داستان و هم در بطن قضیه با پرهیز خود از خویش خداانگاری این امر را متحقق می کند و شرایط سیاسی جامعه را از مرحله ی استبداد مطلق دینی به مرحله ی استبداد مطلق ارتقاء می دهد و همین  امر باعث می شود تا بزرگان ایران زمین با روی باز به نزد او بروند و  او را به جمشید ترجیح دهند. به هرحال برای حرکت به پیش یک جامعه نیاز است تا منحنی تحولات سیاسی یک مملکت همواره به سمت و سوی تنش های کمتر نوسان کنند و این آن چیزی است که جامعه در هر دوره بدان نیاز دارد. شناخت شیوه ی حکومت و تعریف جایگاه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی آن در دوره ی مشخص تاریخی.

باز بدین مساله خواهیم پرداخت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 1:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ترانه ای از لئون خیه کو

برگردان مهدی فتوحی ( برای نیلوفر شیرازی که گویا بسیار از این ترانه خوشش آمده بود)

 

تنها از خدا می خواهم

که در برابر رنج بی تفاوت نباشم

و این که مرگ خشک مرا بازنیابد

تهی و تنها

بی که به قدر کافی آنچه را که

باید، کرده باشم

 

تنها از خدا می خواهم

که در برابربی عدالتی

بی تفاوت نباشم

و بر گونه ی دیگرم سیلی نزنند

پس از آن که چنگالی سرنوشت را

از من درربود

 

تنها از خدا می خواهم

که در برابر جنگ بی تفاوت نباشم

که دیوی است بزرگ و به شدت لگدمال می کند

همه ی معصومیت مردم را

 

تنها از خدا می خواهم

که در برابر فریب بی تفاوت نباشم

و اگر خائنی بیش از شماری دیگر انجامش را بتواند

اینان  به سادگی فراموشش نکنند.

 

تنها از خدا می خواهم

که در برابر آینده بی تفاوت نباشم

که بیچاره است آن کو باید در مسیر

زندگی در فرهنگی دیگرگونه پیش برود

 

تنها از خدا می خواهم

که در برابر جنگ بی تفاوت نباشم

که دیوی است بزرگ و به شدت لگدمال می کند

همه ی معصومیت مردم را

 

 

León Gieco

Sólo le pido a Dios
que el dolor no me sea indiferente,
que la reseca muerte no me encuentre
vacío y solo sin haber hecho lo suficiente.

Sólo le pido a Dios
que lo injusto no me sea indiferente,
que no me abofeteen la otra mejilla
después que una garra me arañó esta suerte.

Sólo le pido a Dios
que la guerra no me sea indiferente,
es un monstruo grande y pisa fuerte
toda la pobre inocencia de la gente.

Sólo le pido a Dios
que el engaño no me sea indiferente
si un traidor puede más que unos cuantos,
que esos cuantos no lo olviden fácilmente.

Sólo le pido a Dios
que el futuro no me sea indiferente,
desahuciado está el que tiene que marchar
a vivir una cultura diferente.

Sólo le pido a Dios,
que la guerra no me sea indiferente
es un monstruo grande y pisa fuerte
toda la pobre inocencia de la gente.

SOLAMENTE CHIEDO A DIO

Solamente chiedo a Dio
che il dolore non mi sia indifferente
che la morte secca non mi trovi
vuoto e solo, senza aver fatto abbastanza.

Solamente chiedo a Dio,
che l'ingiustizia non mi sia indifferente
che non mi schiaffeggino l'altra guancia
dopo che un artiglio graffiò il mio destino

Solamente chiedo a Dio
che la guerra non mi sia indifferente
è un mostro grande e calpesta ferocemente
tutta la povera innocenza della gente

Solamente chiedo a Dio
che l'inganno non mi sia indifferente
Se un traditore può più che alcuni,
che questi non lo dimentichino facilmente.

Solamente chiedo a Dio
che il futuro non mi sia indifferente
Sfortunato è colui che deve andarsene
a vivere una cultura diversa.

Solamente chiedo a Dio
che la guerra non mi sia indifferente
è un mostro grande e calpesta ferocemente
tutta la povera innocenza della gente

 

این هم لینک این ترانه از سایت یوتوب با صدای مرسدس سوسا 

http://www.youtube.com/watch?v=JlVB9erD-Vw

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 2:23  توسط مهدی فتوحی  | 

 

به رستوران میلیتاریسم خوش آمدید

نوشته ی مهدی فتوحی

 

ژنرالی با یکتاپوش نظامی به تن و مدال های بسیار آویخته به سینه و درجه های انبوه بر دوش و واکسیلی چند لایه بر شانه جلوی نقشه ی جهان نشسته است ، صورت ژنرال تلفیقی است از چهره ی بنیتو موسولینی، هیتلر، فرانکو و استالین یا جورج بوش و .... او پشت یک میز دراز نشسته است. در پیش او بر یک میز غذای بسیار بزرگ انواع ظروف غذا همه از ابزار آلات جنگی ساخته شده اند که بسته به تخیل نقاش و طراح کارتون می توانند گسترش یابند. مثلا ً بطری نوشیدنی او یک خمپاره است که روی آن کلمه ی انگلیسی  OILنوشته شده. یا به جای درپوش غذا یک کلاهخود نظامی قرار داده اند. یا به جای کارد، سرنیزه نهاده اند یا به جای بشقاب، یغلوی قرار داده اند. کشیشی با ظرفی به همان سبک پیش می آید و در یغلوی ژنرال مقداری سوپ می ریزد و صلیبی هم برای او می کشد. هر دو دست به دعا بر می دارند. کشیش به سبک رومی ها همان سلام نظامی  فاشیست ها را می دهد و خارج می شود. ژنرال یغلوی اش را بر می دارد و بو می کشد و می خندد. یغلوی او پر است از مردان و زنان و کودکان در ابعاد و نژاد و رنگ های مختلف . از سیاه و زرد و سفید و گندمگون گرفته تا کوچک و بزرگ و بلند و کوتاه و چاق و لاغر. ژنرال یغلوی را در دهان سرازیر می کند. مردان و زنان و کودکان با ترس فریاد می کشند و در گندگاله دهان او فرو می روند. یک مرد فراکپوش با تعظیمی پیش می آید و از ظرف محتوی نفت برایش نوشیدنی می ریزد. ژنرال نوشابه را مزمزه می کند و به مرد می نگرد که می رود و ویولونی بر می دارد و قطعه ای دلنشنین از موسیقی کلاسیک  ، چیزی نظیر آثار پاگانینی برایش می نوازد. تا غذایش هضم شود.  پس از صرف نوشیدنی ژنرال بر می خیزد و کشان کشان به سمت دستشویی می رود و روی کاسه ی توالت می نشیند و با رضایت خاطر کار خود را می کند. سپس بر می خیزد طناب سیفون را می کشد. به جای صدای سیفون صدای هواپیما های جنگی به گوش می رسد و در پی آن محتوای کاسه ی توالت که پر از همان آدمیان بدبخت است با همان توصیفات قبل که داشته اند در کثافات می چرخیده اند، ناگاهان در چاه خلا رها می شود. آدمیان در زمینه ی تصویری حلزونی رفته رفته مسخ می شوند به سربازانی آهنین و همه هم شکل و یکپارچه، با اخمی خشن که با چتر بر یک پیتزا که به شکل نقشه ی جهان درست شده فرو می افتند. هر یک در یک گوشه. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 3:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دلت را می پویند

یک فیلمنامه ی کوتاه

نوشته ی مهدی فتوحی

 

چسبیده به عدسی دوربین سرنیزه ی یک اسلحه به صورت اریب تصویر را که به تماشاچی نشان داده می شود قطع می کند و آن تصویر این است: بر خاکریزی جنگی یک زن حامله ی برهنه با طناب به چارمیخ کشیده شده و دست و پایش را از همه سو تا حد امکان کشیده اند. زن مرده است و رد تجاوز آشکارا بر پیکر او پیداست. دستی با لباس نظامی چند سیلی به او می زند. زن واکنشی نشان نمی دهد.چند تیر به پایش شلیک می کنند. زن مرده است. دوربین آهسته آهسته به واژن زن نزدیک می شود و در آن فرو می رود. سکوت و تاریکی است و چند تیر رسام شلیک می شود برای احتیاط و بعد چند منور برای روشن کردن صحنه به رنگ های ارغوانی و آبی و سبز .  صحنه همچنان برهوتی است که از دوردست صدای تپش قلبی ازش به گوش می رسد. بیابانی است برهوت پس از بارانی چند در تاریک روشنای صبح . یک در چوبی ایرانی نیمه باز و درب داغان. تصویر با نمای نزدیک کوبه های مردانه و زنانه را نشان می دهد و گل میخ ها را. پای یک نظامی با پوتین ارتشی اش با لگدی در را باز می کند و دوربین وارد می شود. آن سوی در نیز هیچ نیست. بیابانی و فقط مظهر یک قنات یا آب انبار ایرانی با سر در های زیبای آن که صدای تپش آشکارا ازش به گوش می رسد. دوربین  از نگاه سرباز به پیش می رود. توک شب شکسته و روز بر فضا چیره شده و دیگر به منور نیازی نیست. سرباز از پله های مظهر قنات یا آب انبار پایین می رود. صدای پای سرباز و تپش قلب به هم می آمیزند. صدای چک چک آب هم به صداهای دیگر می آمیزد. در انتهای ظلمات چیره گر، کپه ی نوری است که از یک حباب سفید به بیرون می تراود. حبابی کروی که از مایعی ژلاتینی ساخته شده. منشاء صدا  و نور و آب ، هر سه این حباب نورانی است که نوری سفیدرنگ و شدید می تاباند که رفته رفته فضا را می انبارد. همچنان سرنیزه و تصویر به پیش می روند. دیگر ما می توانیم در زمینه ی به شدت نورانی صحنه، تصویر یک مرد برهنه ی جوان و بسیار زیبا را ببینیم که مانند یک جنین در رحم خوابیده است و دلش می تپد. هر چه سرنیزه به حباب نزدیکتر می شود. تپش دل تندتر می شود.  تصویر به دور حباب و او  چرخی می زند و فضا را با دقت وامی رسد. و سپس سر نیزه پرده ی ژلاتینی را می شکافد و به مرد نزدیک می شود و پهلوی او را نیز می درد و به محض فرو رفتن سرنیزه در تن مرد جرقه ای و صاعقه ای بالارونده از اسلحه است و بعد انفجاری مهیب که تمام تصویر را از نور می آکند و در پی آن ظلمات و سکوت است . تا این که صداهای تپش قلب در تاریکی مطلق بر صحنه افزوده می شوند. اینبار به جای یک صدا، دو صدای تپش است که یکی پس از دیگری فضا را می آکنند. صدایی که از دل ظلمت به گوش می رسد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

صدای خوزه فلیسیانو را دوست دارم و این ترانه را بیشتر. چیزی برای هدیه ی سال نو میلادی به همسفر این راه پرمشقت زندگی ، نسترنم، نداشتم. متن این ترانه را برایش گذاشتم و ترجمه اش را. که می دانم او نیز این ترانه را بسیار دوست می دارد. شما نیز در این لذت شریک شوید. اگر دوست داشتید. لینک متن ترانه را هم از سایت یوتوب برایتان می گذارم.

 

Listen to the pouring rain
Listen to it pour,
And with every drop of rain
You know I love you more

Let it rain all night long,
Let my love for you go strong,
As long as we're together
Who cares about the weather?

Listen to the falling rain,
Listen to it fall,
And with every drop of rain,
I can hear you call,
Call my name right out loud,
I can here above the clouds
And I'm here among the puddles,
You and I together huddle.

Listen to the falling rain,
Listen to it fall.

It's raining,
It's pouring,
The old man is snoring,
Went to bad
And bumped his head,
He couldn't get up in the morning,

Listen to the falling rain,
listen to the rain

 

به باران سیل آسا گوش فرا ده

گوش فرا ده به بارش آن

و با هر قطره ی باران

بدان که من تو را بیشتر دوست خواهم داشت

بگذار تمام شب را ببارد

بگذار عشق من به تو نیرو گیرد

که مادامی که ما با همیم

چه کسی به آب و هوا اهمیتی خواهد داد؟

به باران فرو بارنده گوش فرا ده

گوش فرا ده به فروباریدنش

 با هر قطره ی باران

من می توانم به صدای تو گوش بسپارم

نامم را صدا کن آشکارا به فریاد

من می توانم بشنوم بر فراز ابرها

من اینجایم میان چالابها

من و تو  با هم و تنگ هم

به باران فرو بارنده گوش فرا ده

گوش فرا ده به فروباریدنش

می بارد

سیل آساست

پیرمردی خرناس می کشد

سرش ضربه خورد و متلاشی شد

او دیگر نخواهد توانست صبح از خواب برخیزد

به باران فرو بارنده گوش فرا ده

گوش فرا ده به فروباریدنش

 

لینک ترانه از سایت یوتوب

http://www.youtube.com/watch?v=ac8fqSbisqA

 

این هم یک اجرای بسیار زیبا از گیتارنوازی او:

http://video.google.com/videoplay?docid=-3460498216987808281

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:52  توسط مهدی فتوحی  | 

 

روزنگاشتِ دفترچه ی روزنگاشت

نوشته ی خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

(یک تقدیم نامچه ی بلند برای یک ترجمه ی کوتاه)

((این ترجمه، هدیه ی ناچیزی است برای آرش نورآقایی و روزنگاشت هایش در سایت زیبا و پربار (http://nooraghayee.com/index.php) به پاس آنهمه عرقی که برای برپانگاه داشتن چراغ انجمن فرآوران ریخته و می ریزد. آرش جان،می خواستم بنویسم ترجمه اشتباها ً نوشتم ترمه، کاش می تواستم ترمه ای تقدیمت کنم تا لااقل بتوانی لمسش کنی. فقط این را بدان کاری که تو می کنی بی جواب نمی ماند. تو داری دار قالی فرهنگ ایران زمین را نه یک گره که یک طرح کامل می زنی. ناامید نشو و قدم هایت را محکمتر بردار.))

 

آقایی پس از این که یک دفترچه ی روزنگاشت می خرد و می زند زیر بغلش، سوار قطار می شود. نیم ساعت بعد با همان دفترچه ی روزنگاشت به زیر بغلش پیاده می شود... ولی آن روزنگاشت، دیگر همان روزنگاشت قبلی نیست. حالا بدل شده به کوهی اوراق چاپی که همان آقا روی یک نیمکت در میدان رهایش می کند. آن کوه اوراق چاپی به محض این که تنها می ماند، بار دیگر بدل می شود به یک دفترچه ی روزنگاشت تا این که یک پسر می بیندش. می خواندش و بدلش می کند به کوهی از اوراق چاپی. دوباره کوه اوراق چاپی به محضی که تنها می شود ، بدل می شود به یک دفترچه ی روزنگاشت تا این که یک زن مسن پیدایش می کند. می خواندش و از نو بدلش می کند به کوهی از اوراق چاپی. بعد می بردش به خانه و در بخاری خانه برای کاری که دفترهای روزنگاشت پس از این مسخ های هیجان انگیز به درد می خورند، به خدمت می گیرد.

 

El diario a diario


Un señor toma un tranvía después de compara el diario y ponerselo bajo el brazo. Media hora más tarde desciende con el mismo diario bajo el mismo brazo.. Pero ya no es el mismo diario, ahora es un montón de hojas impresas que el señor abandona en un banco de la plaza. Apenas queda solo en el banco, el montón de hojas impresas se convierte otra vez en un diaro, hasta que un muchacho lo ve, lo lee, y lo deja convertido en un montón de hojas impresas. Apenas queda solo en el banco, el montón de hojas impresas se convierte otra vez en un diario, hasta que una anciana lo encuentra, lo lee, y lo deja convertido en un montón de hojas impresas. Luego lo lleva a su casa y en el camino lo usa para lo que sirven los diarios después de estas excitantes metamorfosis.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 6:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 مدت هاست دارم دوبیتی هایی را به زبان کوچه و بازار تهران، می نویسم در قالب طنز که در آن کاراکتر انسان عامی ایرانی در تمام وجوهش نمایان باشد و روحیه های متفاوت ایرانی را بازتاب دهد. نوعی شخصیت پردازی در قالب شعر طنز. حالا که نگاه می کنم می بینم خودش می تواند به صورت یک مجموعه از گفتگو های دامنه دار با خدا، با معشوق، با رفیق، با مردم و .... طبقه بندی شود. اگر حالی و مالی و مجالی برای چاپ آن در یک کتاب باشد، حتماً این کار را خواهم کرد. فعلا این کار ممکن نیست.

 

29

 

دیگه بسه دروغ و گنده گوزی

تموم کن این ادای مرده موذی

با آتیش توی کاهدون سر کشیدن

یه کم جیزّه بپا یک وقت نسوزی

 

30

 

بگو تا کی سر ِ کارم به عالم

چقدر آخر گرفتارم به عالم

نمی دونم چرا تا آخر عمر

همیشه من بدهکارم به عالم

 

31

 

بساط زندگی رو لات بازی است

رگ گردن نمودن های قاضی است

و جنگ و فتنه ی شیطان و انسان

همه دعوای تقسیم اراضی است

 

32

 

دمت! ای وَل! به مولا خیلی مردی

دیگه ما را چرا آلوده کردی؟

تو که ویرت گرفته بود دادن  

نمی شد دست کم با ما نگردی؟

 

33

 

ته افراط و تفریطی خدایا!

هم عالی هم درِ پیتی خدایا!

اگر طالب شدی حالی بگیری

بکش تو گرد ما خیطی خدایا !

 

34

 

تموم عشق ما ایّام ماضی است

بقیّه ش  بازی و روده درازی است

نبودن در هوای روزِ بهتر

و بودن از طریق بی هوازی ست

 

35

 

می گن فردا زمان سرفرازی است 

و درد زایشش هم سرجهازی ست

بگو ریش عروسو عالمی دید

اگرچه عالمی خرسند و راضی ست

 

36

 

بزک دوزک نکن مردم حریصن

و هار و چشم ناپاک و خبیثن

یه مشت علاّفن و دمبال سوژه

جمیعا ً مرده ی حرف و حدیثن

 

37

 

عزیزم آدما ذاتاً خبیثن

و معتاد دروغ و لفت و لیسن

بفهمن یک نفر دستش تو کاره

می یان ماتحت یارو رو بلیسن

 

38

 

ملائک با تو آقا جان ! جلیسن

تو خوبی و همه غیر تو پیسن

تو می خواهی  بشر عاصی بمونه

گناهو پای آدم می نویسن

 

39

 

نمی ذارم که  ناکس طالبت شه

اسیر عشوه های جالبت شه

همه ش دمبال یک مرد بزرگم

کسی که چفت چفت قالبت شه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مهدی فتوحی

امروز چیزی به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم آن را بر صفحه بنویسم تا دیباچه ی موشکافی تازه ای را برای دوستداران فراهم آورم و آن این که از لحاظ هنر سنگتراشیِ نقوش برجسته ی حیوانات در تخت جمشید ، یک نقش – مثلا ً نقش یک حیوان خاص – در جایگاههای متفاوت می توانسته درونمایه های گوناگونی را حمل و به ذهن بیننده متبادر کند . برای باز کردن این مفهوم به دو استثنا می پردازیم که در دل دیوارها جا خوش کرده اند که هر دو نقش شیر را بر خود دارند. یکم نقش شیر ماده در نقش برجسته های هدیه آوران پله های کاخ آپادانا که گویا تنها نقش با جنسیت مشخص ماده در میان نقوش حیوانات در تمام تخت جمشید است و چند سرباز توله هایش را  با خود می آورند و دوم نقش شیر گاو اوژن که تنها نقشی است از حیوانات که از روبرو کنده شده و به قول امروزی ها تمام رخ است. فعلا ً من به معنای فرامتنی نقوش کار ندارم. بحثم درست بر سر متن این آثار است و از خود می پرسم چرا در میان این همه حیوانات گوناگون از گاو و اسب و شتر و گوسفند و بز  گرفته تا عقاب و هما و زرافه و ... فقط شیر به این درجه از اهمیت رسیده بوده که می شده او را از روبرو نشان داد یا حتا ماده  و توله هایش را به تصویر کشید؟ آیا در این اهمیت بخشی نکته ای نهفته است؟ آیا شیر جدا از مفوم فلکی و برج اسد و آغاز بهار و شاه حیوانات بودنش و حتا جا خوش کردنش به مدت مدید بر پرچم باستانی ایران، نماد حیوانی خود شاه نیست؟ و اگر اینگونه است چرا نقش تمام رخی از خود شاه بر دیوارها کنده نشده؟ و آیا با وجود مجسمه ی داریوشی که مصریان ساخته بوده اند  و بدبختانه سر آن از میان رفته، و نیز مجسمه ی لاجوردی زن یا مرد جوان از جنس خمیرلاجورد که گویا کار یونانیان است و در موزه ی ایران باستان نگهداری می شود و می تواند چهره ی ملکه یا ولیعهد تعبیر شود، این نکته بعد و مفهوم تازه ای نمی یابد؟ آیا تنها شاه و خانواده ی او بخت یا ارزش این را داشته اند که ایشان را حجیم و شکیل و از همه سو مصور کنند؟ و اگر اینگونه است چرا این نقش در دوره های گوناگون تکرار نشده؟ بحث شیرگاواوژن را هم که درونمایه ای ستاره شناسانه دارد به کناری می نهم و به شیر ماده ی هدیه بران می پردازم . در ضمن همینجا بگویم که منظور من از تمام رخ بودن تصویرها و نقش ها، فعلا ً سر ستونها و سردروازه های گاو شکل و بزهای کوهی بالدار دورحلقه های قدرت پادشاهی نیست  که به رغم حیوان گونگی و تمام رخ بودنشان شان بیشتر مضمون تزیینی دارند تا درونمایه ای مادی یا معنوی و بعد به آن خواهم پرداخت؛ و دقیقا درباره ی نقش برجسته های حیوانی و مادی هدیه بران است که مادی ترین درونمایه از نقوش را تداعی می کنند و از انتزاع به دورند. این نکته ای است که به گمان من از نظرها دور مانده که در این نقوش برجسته، ما با برداشت ظریفی از درونمایه ی رئالیسم یا واقعگرایی مواجهیم که می توان گفت نادر است و جا دارد شکافته و بررسی شود. زیرا این حیوانات و هدایا  با تاکید بر مادی بودنشان هیچ درونمایه ی اساطیری ندارند و بیشتر نشان دهنده ی زیستگاه یا رستنگاهشانند و قصد دارند زادگاه آورندگانان را بشناسانند واین آنها را از دیگر نقوش مستثنا می کند. ( همین جا تا فراموش نکرده ام اضافه کنم که حتا آورندگان هدایا نیز به رغم شباهت های کلی شان، در جزییات با هم متفاوتند و در نوع تصویرکردن لباس ها و آرایش موها و حالت لب و گونه و بینی از هم قابل تمییزند) با این اوصاف من تقسیم بندی خودم را از مضامین حیوانی موجود در نقش برجسته ها بدین صورت عرضه می کنم:

یکم: حیوانات سرنمونی یا حیواناتی با مضامین فرا واقع اعم از خالص و یا تلفیقی همچون شیران گاواوژن و ابوالهولها یا حیواناتی ترکیبی نظیر بزهای بالدار و غیره که در ارتباط با اعتقادات متافیزیکی و سوررئال اقلیمی و تاریخی و مذهبی تعبیر می شوند و یا پرندگان و حیواناتی که در پس فیزیک ساختاری خود با اعتقادات مردم و عوام در آمیخته اند که به آنها درونمایه ای فراواقع می بخشد همچون شیر و عقاب و هما و .... که همه در یک چیز مشترکند و آن این که مشک نمونه ی خروار و سرنمونی و آرکه تیپیکال اند و با نمونه ی ازلی خود تشابه تمام دارند و در کلیات و جزییات کاملا شبیه به هم تصویر شده اند و تفاوت ساختاری اساسی هم با هم ندارند و تمام تفاوتشان در قرینه تصویرشدنشان است. زیرا نمی بایست جز سرنمونشان چیزی را تداعی کنند.

دوم حیواناتی با درونمایه ای کاملا واقعگرایانه و زیست محیطی. نظیر حیواناتی که در نقش برجسته ی هدیه بران کاخ آپادانا تصویر شده اند که در جزییات با هم تفاوت دارند و هر یک از دیگری قابل تمییز و تشخیص اند ؛ و این همان نکته ای است که مرا بر آن می دارد چنین بیندیشم که در این نقش برجسته ی خاص، رگه ای از واقعگرایی وجود دارد. فقط کافی است به تفاوت پرداخت گوسفندان و یا تفاوت اندازه ی شیر ماده و توله هایش دقت کنید تا لب مطلب را دریابید.

و سوم: حیواناتی با درونمایه ی صرفا ً تزیینی و کاربردی و خالی از هر مضمون و محتوای الصاقی . همچون سرستونهای گاوشکل و شیرهای موجود بر دسته های جام یا بزهای بالدار حلقه های قدرت شاهی که جز زیباسازی شیء مورد استفاده ، درونمایه ی دیگری را منتقل نمی کنند....

به گمان من این نکته هنوز جای بررسی دارد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

رستم سهراب

 

در صفحه ی تقویم زمان می میرد

در بستر تکرار زبان می میرد

آغاز تباهی وطن زان لحظه ست

کز پختگی پیر جوان می میرد

 

مهدی فتوحی

این داستان پسرکشی یکی از پایه ای ترین تفکرات داستان های ملی ما ایرانیان است. رد آن را در قریب به اتفاق داستان های شاهنامه می توان گرفت و دید. در داستان زال، سام نریمان از سپید مویی پسر به هراس می افتد و از ترس بدنامی، او را به کسی می سپارد که از میانش ببرد. در داستان ضحاک ، خوراک ضحاک همواره مغز جوانان است. ( البته رابطه ی ضحاک با پدر خود حالتی معکوس دارد. این اوست که پدر را می کشد و از این بابت به شدت مورد سرزنش فردوسی قرار می گیرد.)از سویی در همین داستان، ما کاوه ی آهنگر را داریم که تنها از این ستم که ضحاک می خواهد تنها پسر باقی مانده از هفده پسرش را بکشد به خروش می آید و گردن می افرازد. داستان سیاوش هم از این قاعده مستثنا نیست  و کاووس پدر و سیاوش پسر که دو راس یک مثلث عشقی را تشکیل می دهند، تاب یکدیگر را نمی آورند وکاووس ناخواسته او را به کام مرگ می فرستد و این گونه از او یک شهید می آفریند. حتا در داستان رزم گودرز و پیران، آنچه گودرز را بر آن می دارد که چنان انتقام دهشتناکی از پیران بگیرد و خون او را سربکشد، این است که پیران در قتل مستقیم یا غیر مستقیم انبوه پسران گودرز دست داشته. داستان رستم و سهراب که دیگر گفتن ندارد و پسرکشی اندیشه ی محوری آن است. حتا در داستان  اسفندیار، گشتاسب به رغم آگاهی اش از مرگ اسفندیار به دست رستم، باز هم او را به نزد وی می فرستد تا دست بسته به بارگاه خویشش بیاورد. البته هنوز هم می توان این رد را در داستانهای دیگری گرفت اما نتیجه یکی است. همواره پسر یا تفکر و نیروی جوان از دایره ی قدرت یا کنار می رفته یا پس زده می شده یا حذفش می کرده اند. حال باید پرسید چرا پیران سالخورد ایرانی هرگز نمی توانسته اند تاب جوان و اندیشه ی جوان را بیاورند؟ چرا عمیقا معتقد بوده اند پیر آنچه در خشت خام می بیند، جوان در آینه نمی بیند؟ چرا از نواندیشی ، نوآوری، تغییر و به قول امروزی ها به روزشدگی گریزان بوده اند؟ نمی خواهم این حدیث را مکرر کنم. بسیار درباره اش سخن نوشته و گفته شده که اندیشه ی غالب تفکر غرب سیر معکوس داشته و این پسر بوده که پدر را می کشته و داستان ادیپ شهریار از این نظر یک نمونه است. اما با یک نظر به تاریخ ایران می توان سیر معکوسی را هم در کنار این جریان دید. در تاریخ ایران کم نبوده اند شاهان و سلاطینی که پدرکشی یا برادرکشی یا پسر کشی کرده اند. از همان تاریخ باستان هم نمونه می آوریم تا پای اعراب به میان کشیده نشود. خسروپرویز پادشاه افسانه ای ساسانی ، در طی یک عملیات پدرکشی است که شاه شاهان پارس می شود. اما پرسش اساسی اینجاست که چرا علیرغم حضور نمونه های مشابه تاریخی ، هیچ گاه ( جز در داستان ضحاک، که فردوسی بارها او را تازی نژاد خطاب می کند و تاکید بسیار دارد بر این که او از ایرانیان نیست.) ما به نمونه ی قرصی که در آن داستان، پسری یا دختری به روال معکوس بر پدر بشورد ، نمی بینیم. یا هیچ گاه درونمایه ی دخترکشی که سابقه ای بسیار طولانی هم در فرهنگ شرق دارد ، به مرحله ی خلق تراژدی صعود نکرده. مگر غالب تراژدی ایرانی همواره در چارچوب پسرکشی تعریف می شده؟ مگر بار اندوه ناشی از پدرکشی یا دخترکشی کمتر از اندوه پسرکشی است؟ از منظر روانشناسی اجتماعی می توان چنین انگاشت که پسرکشی نوعی بریدن رشته ی تداوم خانواده بوده است و با مقطوع النسل شدن ارتباطی نزدیک دارد. تصور کنید چقدر پسوند آغا برای شاه قاجار آغا محمد خان خفت بار بوده که چنان انتقام دهشتناکی را از لطفعلی خان زند ، آن شاه شجاع می گیرد و چه شکنجه ای می توانسته سخت تر باشد برای یک جنگجوی کارکشته از مقطوع النسل شدن به دست پادشاه وقت، آنچنان که کریم خان با آغا محمد خان می کند؟ به بیان دیگر تداوم خون در فرزند مذکر نشان تداوم مالکیت بر دارایی های خانوادگی در سامانه ی اقتصاد فئودالی محسوب می شده( حتا شاه پهلوی محمدرضا شاه هم به همین بهانه دست به ازدواج سوم می زند) و ثروت مادی و معنوی خانواده در حیطه ی خانواده باقی می مانده و از همین روست که داشتن پسر در خانواده ی ایرانی ، همواره با شادی جشن گرفته می شده و دختر دار شدن مسکوت گذاشته می شده. ضرب المثل پسر پسر قندعسل ، دختر دختر آقا بالا سر هنوز دهان به دهان می چرخد و از قدیم ایرانیان معتقد بوده اند: دختر مال مردم است. شاید همراه کردن جهیزیه ی کلان برای به رخ کشیدن دارایی خانواده به خانواده ی داماد ریشه در همین اندیشه ی خوارداشت دختران داشته که می خواسته اند بی ارزشی او را با ارزش مالی جبران کنند!؟ باری برای بازگشت به مبحث اصلی باید این نکته را زیر ذره بین بگذاریم که پسرکشی در یک سامانه ی فئودالی از منظر اقتصادی، علاوه بر بریدن رشته ی معنوی خانواده، گسیختن رشته ی اقتصادی / سیاسی خانواده نیز بوده، زیرا نیروی هدایتگر کار بر زمین و یا دام در سامانه ی اقتصاد دیرین ایرانی، به رغم حضور پررنگ زنان در عرصه ی فعالیت اقتصادی و البته همیشه بعنوان کارگر، بر عهده ی مردان بوده و هنوز هم هست. آیین هایی نظیر آیین فصل در میان اعراب، به رغم یک تفاوت اجتماعی جهت خون بس کردن میان دو قبیله، نوعی فرستادن نیروی کار از یک قبیله به عشیره ی دیگر نیز محسوب می شده و همیشه هم پیران مذکر قبیله این دشوار را بر عهده داشته اند. از طرفی هنوز هم در روستاهای دور و دشوار ایران مردان ترجیح می دهند زنان و دختران کاردان را به همسری برگزینند تا دختران بی تجربه را و این در میان ترکمنان به شدت پررنگ دیده می شود. با این همه پسرکشی در حکم پاشاندن نظام خانوادگی و متلاشی کردن حلقه های قدرت اقتصادی و سیاسی خانواده محسوب می شده و درغالب ولیعهد کشی دیگر وجهه ای وحشتناک به خود می گرفته. زیرا به بیان بهرام بیضایی یک شامیران حسابی در پی داشته. یک کائوس واقعی. در هم پاشیدن نظم پیشین و بر سر کار نیامدن نظم تازه. به گمان من ریشه ی تراژدی تاریخی ایرانی نیز از همینجا آغاز می شود. زیرا همواره ایران آوردگاه قدرتمندان بوده و وضعیت اقتصادی و سیاسی متزلزلی داشته. حتا در درون سامانه های سیاسی محکم و طولانی هم این سستی در نتیجه ی غضب شاه بر یک امیر یا خان یا والی نمود پیدا می کرده که مانع می شده ثباتی در اقتصاد یک شهر یا روستا یا دولتشهر پدید آید. با وجود ساختار فئودالی جامعه ی ایرانی تا اصلاحات ارضی شاه و ورود تفکر مدرن به ایران، این اندیشه ی بی ثباتی اقتصادی و سیاسی، که نمود خود را در تفکر بی ثباتی دنیا و محل گذر بودن آن نشان می دهد و به کرّات در ادبیات ما از همان آغاز تکرار شده و ریشه ی اندیشه ی صوفیانه را هم بنیاد نهاده، قالبی برای خود می جسته. گاه قالبی تراژیک همچون پسرکشی ها ، گاه قالبی فلسفی، در اشعار خیام و حافظ و مولانا و البته با تاکید بسیار بر بی ثباتی دنیا و محل گذر بودن و دار مکافات بودنش. گفتنش تکرار مکررات است ولی باز باید گفت که تراژدی پسرکشی در داستان های بزرگ ایرانی ، ریشه در اقتصاد و پاشاندن نظام اقتصادی/ سیاسی خانواده به دست یکی دیگر از سران قوم، پدر، پیر، شاه، امیر یا والی یا پهلوان دارد و این آشوبی می آفریده که روان ایرانی در اثر تجربه های مکرر همواره از آن گریزان بوده. زیرا بارها آن را در غالب تاخت و تازهای گوناگون تجربه کرده و همین بوده که می توانسته روح او را جریحه دار کند و اشک از گونه هایش روان . یونانیان، رومی ها، اعراب، ترکان آسیای میانه، مغولها  افغانها و این اواخر غربیان انگلیسی و روسها و استعمارگران دیگر همه تا توانسته اند شامیران در ایران ساخته اند و بی نظمی و آشوب. باز تاکید می کنم بنیاد تفکر تراژدی پسرکشی در ایران در نظام اقتصادی/سیاسی فئودالی وابسته به نیروی جنگنده و کار است و از همین روست که ایرانی بر مرگ فرزند پسر  خون می گرید و تراژدی می نویسد و تاریخی اش می کند و مرگ فرزند دختر خود را آرام تحمل می کند و لب از لب نمی جنباند. زیرا هنوز هم عمیقا معتقد است زنان و دختران جزیی از دارایی های او محسوب می شوند و بایدشان حراست و حفاظت کرد و بلایی که بر مال بیاید جبران پذیر است و از همین جاست که نطفه ی مردغیرتمند ایرانی بسته می شود. زیرا تعرض به زنان در حکم تعرض به اموال محسوب می شده و می شود. هرچند تبادل زنان در نتیجه ی توافق قبیله ای هیچ دون شان خانواده محسوب نمی شده زیرا تایید قومی می گرفته و در حکم گذشت و فداکاری و شهادت و ایثار تعبیر می شده ولی در ژرفاژرف کار نوعی تجارت بوده. نوعی بده بستان مالی.  آنچنان که ما در آیین فصل می بینیم. یا در ازدواج های سیاسی رخ می نموده و هر کس می خواسته رگه ای از خون شاهی را به خون خود پیوند بزند که همان تشریک قوا و دارایی ها و قدرت ها و توسعه ی اقتصادی و سیاسی قوم و قبیله و عشیره محسوب می شده . اما در نتیجه ی همین تفکر اقتصاد مدار هزارن سال است حصاری بر گرد ذهن ایرانی بسته شده ، به نام تعصب که مانع از پرواز آزاد او از دایره ی بسته ی تنگ پسرکشی شده. یادمان نرود عشق های مخفیانه همواره در جامعه ی ایرانی با گریز از دایره ی خانواده ممکن می شده به دوردست. زیرا خارج از اصول و قواعد کلاسیک اقتصادی خانواده تعریف می شده و جریمه هایی سنگین نیز در پی  داشته. از محروم شدن از ارث بگیرید تا مرگ. زیرا چرخه ی اقتصادی خانواده را لنگ می کرده و از حرکت باز می ایستانده. با این همه آنچه مرا واداشت به این داستان پسرکشی ها دقیق شوم این نکته بود که چرا در داستان های ایرانی هیچ گاه ما مادرکشی نداشته ایم ( داستان معروف ایرج میرزا " قلب مادر" به رغم مضمون عاشقانه و مادرکشی موجود درآن ، بیشتر مضمون بزرگداشت مادر را در درون نهفته دارد و رمانتیک است تا تراژیک) یا دست کم داستانی به قدرت و صلابت داستانهای شاهنامه نداشته ایم. راستی چرا؟ آیاروح ایرانی در ژرفای خود دچار یک عقده ی مادردوستی افراطی یا به تعبیر کوچه و بازار بچه ننگی تاریخی است؟ یا این که عمیقا ًحسرت روزهایی را می خورد که هنوز سامان اقتصادی ایرانویج در قالب مادرسالاری تعریف می شده؟ در این نکته بیشتر باید دقیق شد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

به قول ناصرالدین شاه: هاه هاه هاه هاه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 3:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

از خواب خوش خیال لختی جستیم

وز عادت نادیدن حق وارستیم

دیدیم که داس مرگ بر گردن ماست

پس دیده به روی واقعیت بستیم

 

 ۲

 

تاریخ ما تهاجم افراسیاب هاست

از خون خلق گردش سهرآسیاب هاست

پرسیدن سوال بدون جواب هاست

دزدی و یاءس و خودکشی بی حساب هاست

 

۳

 

حوّا تر از آنم که شوم بچّه ی آدم

در پیش نهاد همگان پادنهادم

آگاهم از آگاهی مردانه ی گیتی

زینروی به قانون خدا پای نهادم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 3:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

26

 

نمی خوام هیچ کسی مسوول من شه

نمی خوام هیچ رفیقی طول من شه

خدایا! بی خیال ما یکی شو

نمی خوام لطف تو مشمول من شه

 

27

 

دل من پاک پاکه عینهو برف

جوونمردی نداره گوئیا صرف

که هر ازگل که می یاد سمت آدم

لجن می مالدش با فعل و با حرف

 

28

 

از بخت سیاه قوم لوطم نشدیم

اهل منم و باد و بروتم نشدیم

مومن به خیال هپروتم نشدیم

کود گِل ِباغ ملکوتم نشدیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 4:18  توسط مهدی فتوحی  |