تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

بزن به چاک هوا پسه

صدای پای عسسه

دشنه ی تیز گزمه ها

سد ّ نگاه و نفسه

پاسخ هر چون و چرا

چوبه ی دار و قفسه

دم به تله دادی دیگه

هیشکی به داد نمی رسه

 

بزن به چاک هوا پسه

 

مزمزه کن وحشتمو

طعم شکسته ملسه

پشت نقاب پولکیم

زخم جذام و برسه

آدم بی عشق و وفا

بود و نبودش عبثه

محض گریز از تب و غم

مرگه که فریاد رسه

 

بزن به چاک هوا پسه

 

از خواب خرگوشی بپر

چرت فراموشی بسه

رو سر لاشه ی وطن

کرکس و گرگ  و مگسه

گلها که پژمرده بشن

نوبت هر خار و خسه

این همه از دولتی ِ

مستبد بوالهوسه

 

بزن به چاک هوا پسه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 4:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ارمغان

 

 جوزپّه اونگارتّی

برگردان مهدی فتوحی

 

حالیا بیارام، ای دل ناآرام!

حالیا بیارام، آری، بیارام

 

بیارام

زمستان

به تو هجوم آورده،

تهدیدت می کند

و فریاد می کشد

که خواهمت کشت

و تو دیگر

خواب نخواهی داشت

 

دهان من به دلت

صلح می بخشد

تو چنین می گویی

باری بیارام

در صلح بیارام

و برای غلبه ی بر مرگ

گوش فرا ده، آری

سخنان معشوقه ی خویش را

ای دل ناآرام!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 5:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Federico García Lorca, 1932.

 

برگردان مهدی فتوحی

 

درختان

 

ای درختان!

آیا پیکانهایی بودید فرو افتاده از گنبد کبود شما ؟

چه جنگجویان دهشتناکی پرتابتان کردند!

ستارگان بودند آیا ؟

 

موسیقی های شما از روان پرندگان می آیند

از دیدگان خدای

از علاقه ای کامل

ای درختان!

ریشه های ستبر شما

آیا قلب مرا در زیر خاک

درخواهند یافت؟

 

1919

 

پرسشها

 

انبوهی زنجره در دشت.

چه می گویی ای مارکوس آئورلیوس

درباره ی این فیلسوفان پیر جلگه ها؟

چه اندازه حقیر است پندار تو!

 

آب رودخانه به کندی در جریان.

آه ای سقراط!

در این آبی که به مرگی تلخ می انجامد،

چه می بینی؟

ایمان تو چه اندازه پست است و غمگنانه !

 

سوری های پژمرده در گِل.

آه ای خوان د ِ دیوس!

در این گلبرگ های شکوهمند، چه می بینی؟

چه اندازه کوچک است دل تو!

 

 ماه می ۱۹۱۸

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دن کیشوت در کلانشهر               

 

Don Quijote de la Mancha da wh0carescl.

 

نوشته ی مهدی فتوحی

در زمینه ی تیتراژ فیلم صدای رکاب زدن و چرخیدن چرخ دوچرخه و نغمه ی بازیگر فیلم به گوش می رسد که به بانگ رسا و همه فهمی می گوید: کار لحاف دوزی یه. کار لحاف دوزیه..... برش به نمای نزدیک تصویر چرخ دوچرخه ی 28 مستعمل هرکولس  یا اطلس با خورجینی بر ترک آن و یک کمان حلاجی که به موازات تنه ی دوچرخه به صورت افقی به آن بسته شده و آدم را به یاد نیزه می اندازد و یک دوک حلاجی که یاد آور بطری شراب یا آب است که به فرمان آویخته شده . نمای متوسط از پیرمردی لاغر و تکیده و استخوانی با کلاه کاسکت موتور بر سر که یک پا بر رکاب نهاده و پای دیگر تکیه داده به زمین فرمان دوچرخه را کج گرفته به بالای کادر دوربین خیره شده است. برش به تصویر نمایی نزدیک از برج میلاد با حرکت از پایین به بالا که رفته رفته تمام برج را در کادر می پوشاند. برش به تصویر مارک دوچرخه ی هرکولس یا اطلس که این یکی اتفاقا جهانی را به دوش می کشد و در زیر آن به عربی نوشته شده: لیس للانسان الا ما سعی. برش به تصویر مصمم پیرمرد که تلق کلاه کاسکت را می بندد. فرمان دوچرخه را صاف می کند. هر دو پا بر رکاب دستی بر  کمان حلاجی و دستی بر فرمان دوچرخه غریوکشان به سمت برج میلاد می تازد و تصنیف شیرین شیرین جان را به کردی بلند می خواند. تلفیق تصنیف پیرمرد با یک موسیقی تند شونده. برش های موازی تصویر پا زدن پیرمرد با تصاویر برج در هم می آمیزد. با شدت گرفتن موسیقی سرعت پیرمرد هم بیشتر می شود و در یک آن در تصویری از نمای اول بالا و بعد پایین او را می بینیم که به گودالی سقوط می کند. تصاویر اسلومونشن پرش او چندین و چند بارتکرار می شود که بایستی پرش با اسب از روی یک گودال را تداعی کنند. در پایان صدای در هم شکستن چیزی. تصویر از بالای گودال او را نشان می دهد که با دوچرخه ی متلاشی و کمان حلاجی خرد با دستانی باز و سری کج و پاهایی ضربدری بر زمینه ی گودال فروافتاده و باد بر او می وزد. تصویر از پایین پای او حرکت می کند و بالا می رود و بالا و بالاتر تا تمام برج را در بر می گیرد. و در این میان صدای فریز آهن بر که به صورت مقطع خنده های برج را تداعی می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:47  توسط مهدی فتوحی  |