تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

ترانه ی کوبایی شاید، شاید، شاید را اسوالدو فرّاس در سال 1947 نوشته و اجرا کرده است و بعدها نات کینگ کول آن را دوباره خوانی کرده است.

 

وقتی از تو می پرسم

که کِی و چطور و کجا؟

توهمواره پاسخم می دهی

شاید..شاید...شاید...

 

و بدین سان روزها در می گذرند

و من نا امید می شوم

و تو پاسخم می دهی

شاید... شاید... شاید...

 

داری زمان را از دست می دهی

با فکر کردن و فکر کردن

به آن که  بیشتر دوستش می داری

آخر تا کی ؟ تا کی ؟

 

و بدین سان روزها در می گذرند

و من نا امید می شوم

و تو پاسخم می دهی

شاید... شاید... شاید...

 

·         Music and Lyrics by: Osvaldo Farrés, Cuba 1947.

 

 

Original Spanish Lyrics:

Siempre que te pregunto
Que, cuándo, cómo y dónde
Tú siempre me respondes
Quizás, quizás, quizás

Y así pasan los días
Y yo, desesperando
Y tú, tú contestando
Quizás, quizás, quizás

Estás perdiendo el tiempo
Pensando, pensando
Por lo que más tú quieras
¿Hasta cuándo? ¿Hasta cuándo?

Y así pasan los días
Y yo, desesperando
Y tú, tú contestando
Quizás, quizás, quizás

Y así pasan los días
Y yo, desesperando
Y tú, tú contestando
Quizás, quizás, quizás

Estás perdiendo el tiempo
Pensando, pensando
Por lo que más tú quieras
¿Hasta cuándo? ¿Hasta cuándo?

Y así pasan los días
Y yo, desesperando
Y tú, tú contestando
Quizás, quizás, quizás

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 4:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترانه ی بهاری

فدریکو گارسیا لورکا

 

برگردان مهدی فتوحی

 

1

کودکان شادمانه از دبستان بیرون می آیند

و در هوای معتدل آوریل

ترانه های دل انگیز می پراکنند

چه اندازه شعف ،

در ژرفای سکوت کوره راه هست

ریزه های سکوت

در میان خرده های خنده ی سیمین نو.

 

2

در جاده ی شب پیش می روم

در میان گلهای جالیز

و آبی از اندوه خویش را

بر سنگفرش خیابان بر جای می نهم

بر کوهستانِ تنها،

گورستان روستا

چونان کشتزار کشته ای به نظر می رسد

از دانه های جمجمه ها

و سروها

همچون سرهای غول آسا

شکفته اند

که با کاسه های خالی چشم ها

و گیسوان سبزرنگ اندیشناک و دردناک

افق را به تماشا نشسته اند

 

ای آوریل جاوید!

وقتی تو با کوله باری از آفتاب و هستی

می رسی

جمجمه های شکوفان را

از آشیانه های زرین بینبار .

 

گرانادا ، 28 مارس 1919

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

توالت عمومی

یک لالبازی

 

نوشته ی  مهدی فتوحی

صحنه ی نمایش به شکل جمجمه ی شیشه ای یا پلاستیکی طراحی می شود که بازیگران از راه مجاری احساسی وارد آن می شوند. مثلا از راه سوراخ های بینی یا سوراخ های گوش یا چشم یا دهان. هر یک از بازیگران در صحنه حضور می یابند. کنش خود را انجام می دهند و در جای خود ثابت می مانند. در درون جمجمه یک توالت عمومی تعبیه شده با یک دستشویی و یک سیفون. حتا می توانند اینها هم نباشند و بازیگران با حالت بدن خود این تصاویر را تداعی کنند. مثل نشستن روی دستشویی یا صورت شستن یا ریش زدن یا غیره. بازیگران از راههای یاد شده وارد جمجمه می شوند برای ادرار یا مدفوع کردن یا دست یا صورت شستن یا حتا اصلاح صورت و مسواک زدن اما صحنه را ترک نمی کنند. بلکه همان جا می مانند و بی حرکت می شوند و هر از چند گاهی وقتی کنش بازیگر دیگر تمام شد تکانی خورده به صورت لالبازی کنش خود را پی می گیرند تا بازیگر جدید وارد شود.  صداهای صحنه هم باید صداهای طبیعی دستشویی ها باشد. در این میان یک نفر هم  به دستشویی می آید برای تزریق مواد. یک نفر  خود ارضایی می کند. دو نفر ساندویچ خود را می آورند در توالت  و در حالی که به شدت مراقبند کسی وارد نشود آن را می خورند. یکی می آید و دست پسربچه ای را در دست گرفته و به او تجاوز می کند . دختر و پسری می آیند در دستشویی عشقبازی می کنند. دو نفر یکی را کشان کشان و به زور وارد دستشویی می کنند و به قصد کشت می زنندش. یک نفر در توالت غش می کند. یک نفر خون بالا می آورد و کسی هم می آید در توالت خودکشی می کند.  دست آخر در جمجمه نباید جا برای کس دیگری باشد. جمجمه باید انباشته شود از بازیگران. به گونه ای که  نباید جایی برای سوزن انداختن باشد. تا اینجای نمایش در سکوت و صداهای صحنه می گذرد اما در پایان نمایش در یک آن همه ی بازیگران شروع می کنند به کنش و کار خود را با صدا های مربوط به کنش خود پی می گیرند. فریاد و غوغا می کنند. دشنام می دهند. آروغ می زنند. می گوزند. آواز می خوانند و .... یک آن باید سرسام در صحنه ایجاد شود و بعد همه بی حرکت می شوند و اندک اندک در صحنه فرو می روند و ناپدید می شوند.

پایان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پیشرفت و پسرفت

خولیو کورتاسار

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

شیشه ای اختراع کرند که می گذاشت مگسها عبور کنند. مگس می آمد، کمی با سرش  شیشه را فشار می داد و تالاپ می افتاد آن سوی شیشه. وه ! که چه شعف بی حد و حصری از این کار به مگس دست می داد. باعث اینهمه تخریب هم یک دانشمند مجار بود که کشف کرد مگس می تواند داخل این شیشه ها شود اما نمی تواند از آن خارج شود یا به عکس. البته به دلیل نمی دانیم چه چیز در خاصیت ارتجاعی فیبرهای این شیشه بود که خیلی فیبری بودند. در ادامه ی این عمل هم مگسخانه ها اختراع شدند با حبّه های قند در داخلشان و انبوهی مگس که نومیدانه در آنها می مردند. اینگونه بود که  همه ی برادری ممکنِ میان انسان ها و این حیواناتِ شایانِ بهترین ها تمام شد.

با سپاس از ئوگو تووار برای همکاری اش

Progreso y retroceso


Inventaron un cristal que dejaba pasar las moscas. La mosca venía, empujaba un poco con la cabeza y pop ya estaba del otro lado. Alegría enormísima de la mosca. Todo lo arruinó un sabio húngaro al descubrir que la mosca podía entrar pero no salir, o viseversa, a causa de no se sabe qué macana en la flexibilidad de las fibras de este cristal que era muy fibroso. En seguida inventaron el cazamoscas con un terrón de azúcar adentro, y muchas moscas morían desesperadas. Así acabó toda posible confraternidad con estos animales dignos de mejor suerte.

Gracias a Hugo Tovar por su colaboración

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

TOCO

¨ MI ¨

¨ SOL ¨

 ¨ SI ¨

CON  EL  INSTRUMENTO

DE  MI  SENTIMIENTO

 

به خاطر ایهام موجود در واژگان " می " " سل" و " سی " و فعل " tocar  " این متن را باید دو جور ترجمه کرد":

ترجمه ی اول:

 

آفتابم را

آری

با ساز احساسم

لمس می کنم

 

ترجمه ی دوم:

 

با ساز احساسم

می و سل و سی

می نوازم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 16:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عشق 77

خولیو کورتاسار

برگردان مهدی فتوحی

 

و پس از انجام آنچه همه می کنند، بر می خیزند، دوش می گیرند، پودر و عطر می زنند، شانه می کنند، لباس می پوشند، و بدین سان رفته رفته دوباره بدل به چیزی می شوند که نیستند.


Y después de hacer todo lo que hacen se levantan, se bañan, se entalcan, se perfuman, se visten, y así progresivamente van volviendo a ser lo que no son.


_________________________


And after doing everything they do they raise, they bathe, they put powder and perfume on, they get dressed, and progressively they return to being what they are not.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

متن و ترجمه ی این ترانه ی مشهور فیلم دسپرادو  را دوستی از  من خواست، و من هم به علت علاقه ام به این ترانه ترجمه اش کردم و در وب می گذارم.

 

من یک مرد شریفم

که بهترین ها را می پسندم

و برای زنان کم نمی گذارم

نه پول و نه عشق

 

سوار بر اسب خود

بر کوهها می روم

و ستارگان و ماه

به من می گویند کجا باید بروم

 

آی آی آی آی

آی آی آی محبوب من!

آی سبزه روی من!

که در قلب منی

 

دوست دارم گیتار بنوازم

دوست دارم آفتاب را آواز کنم

نوازنده ی دوره گرد مرا همراهی می کند

وقتی ترانه ام را می خوانم

 

دوست دارم پیاله هایم را بردارم

مشروب  الکلی باشد بهتر است

همچنین تکیّا ی سفید

که بانمکش مزه می دهد

 

آی آی آی آی

آی آی آی محبوب من!

آی سبزه روی من!

که در قلب منی

 


Soy un hombre muy honrado,
Que me gusta lo mejor
A mujeres no me faltan,
Ni al dinero, ni el amor

Jineteando
En mi caballo
Por la sierra yo me voy
Las estrellas y la luna
Ellas me dicen donde voy

Ay, ay, ay, ay
Ay, ay mi amor
Ay mi morena,
De mi corazon

Me gusta tocar guitarra
Me gusta cantar el sol
Mariachi me acompana
Quando canto my cancion

Me gustan tomar mis copas
Aguardiente es lo mejor
Tanbien la tequilla blanca
Con su sal le da sabor

Ay, ay, ay, ay
Ay, ay mi amor
Ay mi morena,
De mi corazon

Me gusta tocar guitarra
Me gusta cantar el sol
Mariachi me acompana
Quando canto my cancion

Me gustan tomar mis copas
Aguardiente es lo mejor
Tanbien la tequilla blanca
Con su sal le da sabor

Ay, ay, ay, ay
Ay, ay mi amor
Ay mi morena,
De mi corazon

Ay, ay, ay, ay
Ay, ay mi amor
Ay mi morena,
De mi corazon

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

شیمر *

فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

 

شخصیت ها:

انریکه

بانو

پیرمرد

دختر ک

صداها

 

( یک در )

انریکه: خدانگهدار.

شش صدا( داخل) : خدانگهدار.

انریکه: من مدت طولانی رو کوه می مونم.

صدا: یه سنجاب.

انریکه: آره. یه سنجاب برای تو؛ به اضافه ی پنج تا پرنده که تا حالا هیچ بچه ای تو زندگیش نداشته .

صدا: نه. من یه مارمولک می خوام.

صدا: من یه موش کور.

انریکه: شما خیلی با هم فرق دارین. بچه ها! سعی می کنم همه تونو راضی کنم.

پیرمرد: خیلی متفاوتند.

انریکه: چی گفتی؟

پیرمرد: می تونم چمدوناتو برات بیارم؟

انریکه: نه.

( صدای خنده ی بچه ها به گوش می رسد)

پیرمرد: بچه های تو اند؟

انریکه: آره. هر شیش تاشون.

پیرمرد: من مدت مدیدی ئه که مادرشونو می شناسم. زن تو رو. من درشکه چی خونه ش بودم. ولی، راستشو بخوای، الان که گدایی می کنم اوضام خیلی بهتره. اسب ها، اه اه...هیشکی نمی دونه من چقدر ازشون خوف دارم. الهی که صاعقه بزنه به اون چشماشون. روندن یه درشکه خیلی سخته. خیلی سخت. اگه نترسی، واسه ت هیچ اهمیتی نداره. ولی اگه واسه ت مهم باشه ازشون می ترسی. لعنت به هر چی اسبه.

انریکه( چمدان ها را می گیرد) : بذارشون خودم می برم.

پیرمرد: نه نه. من با صنّار انعام، با حداقل پولی که بدین، واسه تون می برمش. زنت ازت متشکر می شه. اون از اسبا نمی ترسه. اون خوشبخته.

انریکه: زودتر بریم. من باید به قطار ساعت شیش برسم.

پیرمرد: آه. قطار، این یه بحث دیگه س. قطار یه حماقته. من صد سال عمر کرده م و هیچ وقت از قطار نترسیده م. قطار زنده نیست. می ره و دیگه رفته.... ولی اسب ها... نیگاه کن...

زن( در پنجره ): انریکه ی من... انریکه.... تو نامه نوشتن به من کاهلی نکن. منو فراموش نکن.

پیرمرد: هی! دختر!( می خندد ) یادته اون چه جوری از دیوار بالا می رفت؟ چه جوری آویزون درختا می شد تا فقط یه نظر تو رو ببینه؟

زن: تا موقع مرگ یادم خواهد موند.

انریکه:  من هم همین طور.

زن: منتظرت می مونم. خدانگهدار.

انریکه: خدانگهدار.

پیرمرد: خودتو ناراحت نکن . اون زنته و دوسِت داره. تو هم اونو دوست داری. خودتو ناراحت نکن.

انریکه: حق با توئه. ولی این جدایی رو دلم سنگینی می کنه.

پیرمرد: ولی بدتر از این ها هم چیزهای دیگه هست. بدتر از این ها این ئه که هی بری و رودخونه تو گوشت صدا کنه. بدتر از این ها اینه که توفان بشه.

انریکه: هیچ حال و حوصله ی شوخی ندارم. تو همیشه ی خدا همونی.

پیرمرد: همه ی خلایق و تو در راس اونها گمون می کنن که تاسف ناشی از یه طوفان از خرابی هایی ئه که به بار می آره و آدمو متاثر می کنه، ولی برعکس من گمون می کنم تاسف ناشی از یه توفان در این ئه که .....

انریکه( عصبانی ): بریم. تا یه دقیقه دیگه زنگ ساعت شیش رو می زنن.

پیرمرد: خب پس دریا؟ .... توی دریا....

انریکه ( عصبانی ) : گفتم بریم.

پیرمرد: چیزی فراموش نکردین؟

انریکه: همه چیز از قبل برنامه ریزی شده. تازه شم به تو چه دخلی داره؟ هیچ چی تو این دنیا بدتر از یه خدمتکار پیر، یه گدا نیس.

صدا: بابا

صدای 2: بابا

صدای 3: بابا

صدای 4: بابا

صدای 5: بابا

صدای 6: بابا

پیرمرد: بچه هات.

انریکه: بچه هام.

دخترک( پشت در ): من دیگه سنجاب نمی خوام. اگه واسه م سنجاب بیاری دیگه دوست ندارم. برام سنجاب نیار. نمی خوامش.

صدا: من هم دیگه مارمولک نمی خوام.

صدا: من هم موش کور نمی خوام.

دخترک: ما می خوایم که تو واسه مون یه کلکسیون سنگ کانی بیاری.

صدا: نه. نه. من موش کور خودمو می خوام.

صدا: نه. موش کور مال من بود.

( با هم مشاجره می کنند).

دخترک( وارد می شود): اهکی . موش کور مال خودم می شه.

انریکه: بسّه دیگه. می بینین که همه تونو راضی می کنم.

پیرمرد: تو که می گفتی اینها با هم فرق دارن؟

انریکه: دقیقا ً همین طوره. خیلی با هم فرق دارن. خوشبختانه.

پیرمرد: چی ؟

انریکه( با صدای بلند): خوشبختانه.

پیرمرد( غمگین): خوشبختانه.

( خارج می شوند)

زن( پشت پنجره): خدانگهدار.

صدا: خدانگهدار.

زن: زود برگرد.

صدا: آره . زود.

زن: واسه شب خوب خودشو می پوشونه. با خودش چهار تا پتو داره. ولی من چی؟ تنها تو تخت می خوابم. سردم می شه. چشماش حیرت انگیزه. ولی چیزی که من توش دوست دارم زورشه. ( لخت می شود) پشتم یه کم درد می کنه. آه! اگه منو تحقیر می کرد،... من می خوام که اون منو تحقیر کنه. دوسم بداره. من می خوام فرار کنم و اون خودشو بهم برسونه. می خوام بسوزوندم. بسوزونه ( با صدای بلند) . خدا نگهدار. خدا نگهدار. انریکه! انریکه! دوست دارم. دیگه خیلی ریز می بینمت.  کوچیک  کوچیک. می افتی روی سنگها کوچولو ! الان می تونم قورتت بدم. مثل یه دکمه. می تونم قورتت بدم انریکه!

دخترک: مامان...

زن: نرو بیرون. باد سردی داره بلند می شه. گفتم نه.

( وارد می شود)

( نور از صحنه می رود)

دخترک( تند): بابا! بابا! برام سنجاب بیار. من سنگ کانی نمی خوام. کانی ناخونامو می شکونه. بابا!

پسر( در آستانه ی در ): اون صداتو نمی شنوه. نِ میش نَ وِه. نِ میش نَ وِه.

دخترک: بابا ! من سنجاب می خوام. ( اشکش جاری می شود) آه ! خدایا. من یه سنجاب می خوام.

 

·         توضیح مترجم:

شیمر ، ( در اساطیر یونان حیوانی اساطیری است با سر شیر، تنه ی بز و دم مار، با این همه به معنای خیال واهی ، رویا هم می آید.)

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اجازه ی اقامت دائم

 نوشته ی مهدی فتوحی

ملک الموت با یکتاپوش نظامی به تن و واکسیل به دوش و کلاه ژاندارمری به سر پشت یک باجه ( شبیه باجه های بانک ) نشسته و در مقابلش چند زونکن و پوشه و یک مانیتور کامپیوتر قرار دارد و مشغول بررسی و مطالعه ی چند پرونده و نامه است . بالای سر او بر شیشه ی حایل میان او و ارباب رجوع به زبان ایتالیایی نوشته شده: QUESTURA DI UNIVERSO. مرد متوفی ( ارباب رجوع ) پرونده به بغل به باجه ی ملک الموت نزدیک می شود. با انگشت به شیشه ی باجه می کوبد:

متوفی: اجازه هست؟

ملک الموت ( بدون این که سر از روی پرونده های خود بر دارد) : فرمایش؟

متوفی: بنده رو فرستادن خدمت شما. گفتن کار ما به قسمت سرکار ملک مربوط می شه.

ملک الموت: مدارکتون تکمیله؟

متوفی: مدارک؟

ملک الموت( نیم خیز می شود و دستش را روی برگه ای کاغذی که روی شیشه چسبانده شده می گذارد): همه ش اینجا نوشته شده. اگه سواد ندارید براتون بخونمش.

متوفی: نه خیر سواد دارم. خودم می تونم بخونم.

ملک الموت: پس بلند بخونین تا اگه نکته ی مبهمی درش هست براتون تشریحش کنم تا بعد باعث سوء تفاهم نشه و وقت این بندگان خدا هم ( اشاره می کند به تماشاگران) ضایع نشه.

متوفی: می شه لطفا ً یه قلم کاغذ بدین من صورت این مدارک رو یادداشت کنم یه وقت خدای نکرده یادم نره.

ملک الموت قلم کاغذی به او می دهد تا یادداشت کند

متوفی: مدارک مورد نیاز جهت صدور  اجازه ی اقامت دائم : اصل و کپی از تمامی صفحات گذرنامه ی معتبر ،

ملک الموت: به انضمام کپی از صفحه ی روادید و مهر خروجی، یادتون نره.

متوفی: اصل فیش پرداخت شده ی حق خروج از مرز.

ملک الموت: بانک همین بغله. می تونین همین جا پرداخت کنین. فیش های آماده هست. فقط کافیه پول خروجی رو واریز کنین.

متوفی: اصل و کپی برابر اصل از برگه ی عدم سوء پیشینه.

ملک الموت: فراموش نکنین  کپی برابر اصل رو فقط در محضر اسناد رسمی یا شعبه های دادرسی کیفری انجام می دن. مهرش هم مهر برجسته است.

متوفی:  اصل و کپی شناسنامه یا کارت هویت ملی .

ملک الموت: عکس دار باشه بهتره.

متوفی: شماره ی ملی .

ملک الموت: البته جهت تسهیل در کار.

متوفی: اصل برگه ی تقاضای اجازه ی اقامت دائم یا رسید ارسال از طریق پستخانه. این رسید دیگه چه صیغه ای ئه؟

ملک الموت: اگه قبلا ً تقاضا کرده باشین لابد به تون یک رسید دادن که شما همه ی مدارک لازم جهت دریافت اجازه ی اقامت رو با پست برای ما فرستادین. همون رسید رو می خواد.

متوفی: لازم به ذکر است آن دسته از ارباب رجوع که اجازه ی اقامت موقت دارند باید جهت تجدید اقامت خود تا پیش از تاریخ انقضای حکم مربوطه اقدام نمایند. در غیر این صورت اقامت ایشان کان لم یکن تلقی شده و از درجه ی اعتبار ساقط می باشد و متخلف تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت. این یعنی چی؟

ملک الموت: یعنی کسی که اجازه ی اقامت موقت در جهان باقی رو داره تا تاریخی که در مدرکش درج شده می تونه اینجا بمونه و اگه بیشتر بمونه مجازات می شه.

متوفی: خب این مدارک رو باید به کی تحویل داد؟

ملک الموت: مدارک رو که تکمیل کردین می یارین پیش من . من به تون نوبت می دم می شینین تا نوبتتون شه. اونوقت سر فرصت  به مورد شما رسیدگی می شه.

متوفی: همه ش همین ئه؟ امر دیگه ای نیست؟

ملک الموت: نه . همین ئه هر چی هست.

متوفی: یک دنیا ممنونم.

ملک الموت: خواهش می کنم. قابل نداشت.

متوفی: مرحمت عالی زیاد.

ملک الموت: به امید دیدار. برگه ی عدم سوء پیشینه فراموش نشه.

متوفی: حتما ً.

متوفی دور می شود و ملک الموت همچنان به بررسی پرونده های خود می پردازد.

 

پایان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:18  توسط مهدی فتوحی  |