کر و بیمار
برگرفته از داستانی از مثنوی مولانا
مسعوده ی ابولخیریان از من خواست تا بر اساس داستانی از مثنوی یک نمایشنامه ی کوتاه برای اجرا در مدرسه اش در لندن بنویسم و من هم با بهره گیری از نمایش های سنتی ایرانی ( تقلید ، سیاه بازی ) و با گوشه ی چشمی به و برداشتی از آثار پیشینیان این کار و به خصوص آثار بهرام بیضایی و حمید امجد این متن را نوشتم که خوشبختانه یا متاسفانه اجرا نشد و مثل همه ی کارهای دیگر بیخ ریش صاحبش ماند.
شخصیت ها:
نقال
حاج ملک التجار
مبارک( غلام سیاه یا سفید پوست حاج ملک التجار فرقی نمی کند)
حاج مالک الرعایا
صحنه ی یکم:
نقال:
دیگه یادم نمی یاد
چه زمون بود که بهار
از توی کوچه غزلخون می گذشت
دیگه یادم نمی یاد
کِی و با یاری چی
عمرمون ساده و خندون می گذشت
کجا رفت سادگیا
چی شد اون زندگیا؟
چرا اینجوری شکستیم
چرا چشمامونو بستیم؟
کجا کارمون خراب شد
رویامون نقش بر آب شد؟
کو کجا رفت شادیا
خنده ی بچّگیا؟
ای دیگه عمر آدم عینهو باد در گذره
موقع مرگ یه دفعه آدمی از خواب می پره
می بینه باد توی چنگشه فقط
می بینه قافله لنگشه فقط
یاد اون روزا به خیر
موقع غیبت غیر
دلمون یه دریا بود
خونه مون یه دنیا بود
خاک دنیا رو به توبره می کشیدیم
مزه ی عشق و وفا رو می چشیدیم
ولی چی شد
پست ِ کی شد؟
خوب می دونم تو دلت چی می گذره
می گی این یارو گاسَم خیلی خره
زبونت با منه اما تو دلت بهم می گی
زندگی بازار مکاره ای بگی نگی
برو فکرنون بکن
دلتو جوون بکن
بپا زندگانیت از هم نپاشه.
یه دقه گوش دلت اینجا باشه....
من و تو اینجاییم
وسط حادثه ی خواب بزرگ
خسته و تنهاییم
میون جنگل تنهایی و گرگ
شده از خودت بپرسی که چرا؟
واسه چی شد دل ما تخم بلا ؟
چی ما روکرده به کینه مبتلا ؟
چه باید کرد که فردا نره از دست؟
چه جوری می شه دلامون خوش وسرمست؟
د ِ برادر من و تو خصم همیم
واسه اینه که اسیر ماتمیم
پاشو و آستیناتو بالا بزن
دلو یک مرتبه به دریا بزن
خنده ت رو ارزونی هموطنت کن
رخت چشم پوشی زخم رو به تنت کن
دستتو بده به اون افتاده از پا
دل بده به سادگی ها نکن حاشا
مهربون! عشقتو آزادی کن
قلبتو پنجره ی شادی کن
رنگاي مرده ي شب رو پس بزن
به ستاره دس بزن
بذر اميد و بپاش رو خاك ياء س
از غم و غصّه نترس
سرتو بالا بگير تو كائنات
كه هدف داره نگات
تو دل طبيعت آينده بكار
رو سر حرف خودت پابفشار
از خودت كم نگذار
بگذر از شرجي اخلاق سياه
بشكن آيينه ي آه
رد شو از مرز پر از خار شروع
پر شو از حسّ طلوع
قد بكش تا سايه ي سرو سرور
برو تا معبد دور
تا نگات آب شه از شور شعور
سر بكش به پيله ي شاپركا
سر بذار رو شونه ي قاصدكا
دس بكش از عادت ثانيه ها
بپر از پنجره ها
رو به آسمون سرشار بهار
تو ركاب اسب شب پا بگذار
شبنم خنده ببار
نشو نا اميد از آلوده دلا
نشو تسليم قضا
نشو آشفته و دلمرده و سرد
وا نده به ديو درد
دس بجنبون واسه پيوند درخت
نگو دشواره و سخت
لنگرقايقتو بكش از آب
پا بذار تو التهاب
دل بده به رويش ساقه و بن
حجم درياي شبو تجربه كن
آيه ي ياءس و بسوزون و نباز
تويي و وادي راز
اسب انديشه تو زين كن روي موج
برو تا قله ي اوج.
(زنگ زورخانه)
(راوی دو کف دست بر هم می کوبد)
بشنوید ای دوستان این داستان .امشب حدیث ما حدیث ریشه کنی ئه. حدیث با دل خود چانه زنی ئه. نقل قصه ی کور وبینا ، که هزار و یک شب یلدا، تو گوش هم زمزمه می کردیم و نمی آموختیم و می سوختیم وباز نمی آموختیم .امشب سخن ما گرمه به هیمه ی عرفان. سخن از دید ئه و نگاه انسان. حرف حرف دله. واسه اینه که قابله. که بقیه ول معطلن. گوشاتون با منه یا نه؟( منتظر جواب می ماند) دلتون خرّمه یا نه؟( منتظر جواب می ماند)صافه اون سینه ی پر زمزمه تون؟ پاکه آیا دل پر ولوله تون؟ دنیا به آخر نرسیده؛ پاشین . به سیم آخربزنین رها شین. امشب، نقل ما حدیث مکرر خویش ئه. نقل دل ریش. قصه ی کوچکی دلا و گندگی هوی. نقل انحراف دید. قصه ی گفت و شنید. داستان راستان . از بلاد بلخ و بامیان. از کتاب مستطاب مثنوی. گوش دل را باز کن تا بشنوی .
(چوبدست را زیر بغل می گذارد و خارج می شود)
صحنه ی دوم
(سیاه آهسته آهسته به بالین حاج ملک التجار که در خواب عمیقی فرو رفته نزدیک می شود و سرش را به گوش او نزدیک می کند. ریش حاجی در دماغ سیاه فرو می رود و عطسه اش می گیرد)
سیاه: حا... حا... حا... حا...چّی.
حاجی یکدفعه از خواب می پرد.
سیاه: حا....جی! حا....جی!... حا...جی
حاج ملک: حاجی و زهرمار، چرا ولم نمی کنی یه دقه کپه ی مرگم رو بذارم. ذلیل مرده!؟
سیاه: ولت کنم که بو گندت هم جا رو ور می داره.
حاج ملک: از دست تو دیگه خواب و خوراک برام نمونده. ببین شده م چوب خشک.
سیاه: آره والله . فقط خشکیت مث چنار امامزاده صالحه. بپا مث اون درخت بی زبون نبُرن ببرن بریزنت تو شومینه هاشون.
حاج ملک: د ِ تو منو سوزوندی لامروت! نیگاه هیچ جای سالم واسه م گذاشتی؟ گوشم که سنگین شده.
( و سمعک خود را از گوشش بیرون می کشد و به سیاه نشان می دهد و دوباره سرجایش می گذارد)
سیاه: الهی آمین.
- زبونم که از شیرین کاریای تو پیش سر و همسر لاله.
- خدا رو شکر.( سیاه آرام و با زمزمه) اوه اوه اوه... چه باری داره زبونت. بسکه بار مردم کردی زبونت هم بار آورده.
- چشمم که آب مروارید آورده.
- چه خوب. می گم مرواریداشو نمی خوای بده من می برم بازار زرگرا می فروشم کباب و ریحون می خورم.
- خدایا من از دست این لالمرده چه کنم؟
- مختصر و مفید: دال. قاف.
( دمپایی خود را بر می دارد و دور تخت خوابش دمبال سیاه می کند تا او را بزند. سیاه در تمام این مدت مثل مرغ قدقد می کند)
- بابات دق کنه. نامرد.
- قدقدقدا....قدا...قدا...قدا...قدا...قدقدقدا.....قدا...قدا...قدا...
- ننه ت آب مروارید بگیره مرده شور برده.
- قدقدقدا....قدا...قدا...قدا...قدا...قدقدقدا.....قدا...قدا...قدا...
- ایشالله سلاطون بگیری خودم رو به قبله ت کنم
- قدقدقدا....قدا...قدا...قدا...قدا...قدقدقدا.....قدا...قدا...قدا...
- ایشالله حنّاق بگیری. من از شر دری وری هات خلاص شم.
- قدقدقدا....قدا...قدا...قدا...قدا...قدقدقدا.....قدا...قدا...قدا...
- ایشالله......
- ایشالله چی ؟ کم آوردی؟
- تو خرس گنده جلوی اینهمه آدم خجالت نمی کشی صدای مرغ در می یاری؟ پدرسوخته؟
- چرا خجالت بکشم؟
- پس این کارا چه معنی داره. پیرمرد! تو دیگه موهات سفید شده خجالت بکش.
- اولا ً که پیرمرد بچه ته. یک. دویماً به تو مربوط نیست. سیما ً من چون دیدم هرچی خدا خدا گفتم دعام مستراب نشده
- مستجاب بی شعور
- آهان مستراب نشده، گفتم با زبون مرغی خداخداکنم شاید خدا دلش به حال یه مرغی که گیر یه روباه افتاده بسوزه و روباهه رو به زمین گرمش بزنه.
حاجی مستاصل بر زمین می نشیند و گریه می کند
- آخه من با تو بی شعور چه کنم؟
- مرگ مفاجا و راحتم کن.
- من رو از خواب بلند می کنی این دری وری ها رو تحویلم بدی؟
- نه بابا. خواستم بگم این حاج مالک هست همسایه دیوار به دیوار حجره....
- خب خب؟ ( سمعک خود را در گوشش جابجا می کند که بهتر بشنود)
- همونی که ازتون طلب داره ها؟
- خب؟
- همونی که پولشو خوردین و یه آبم روش ها؟
- خب؟
- همونی که بعد از انقلاب رفتین به اسم طاغوتی فروختینش بعد با همپالکی هاتون جنساشو بالا کشیدین ها؟
- زبونتو گاز بگیر ذلیل مرده!
- رو به موته.
- خب به من چه؟
- به تو چه؟ خب راست می گه به این چه؟
- اصلا به تو چه مربوط؟ مگه تو وکیل وصی مردمی؟
- راست می گه به من چه؟
- حالا کِی قراره ریق رحمت رو سر بکشه؟
- بذار یه وقت ملاقات برات بگیرم از خود عزرائیل بپرس.
- حالا اینا رو به من می گی که چی؟
- گفتم شاید.....شاید.....البته شاید.....که به نظرم خیلی بعید می یاد خواستی ازش حلالیت بطلبی.
- حلالیت بطلبم؟
- اونم از اون؟ اون که قبل از انقلاب نمی ذاشت من تو بازار سر بلند کنم؟
- آره دیگه. همون.
- همون بهایی ملحد مجوس نجس حرومخور؟
- آره همون دیگه که قبلنا تو صف مسجدشاه بعضی وختا پشتش نماز می خوندین.
- من ؟ من پشت سرش نماز می خوندم؟
- نه. کی گفته؟ مگه شما نمازم می خونی؟
- آخه بی شعور تو کی می خوای آدم بشی؟
- وقت گل نی.
- کدوم نی؟ نی خیزران؟( و عصای خود را به قصد تادیب سیاه تکان می دهد)
- نه . همون نی که حقه داره، ( و ادای وافور را در می آورد) برق ترقّه داره،
- خجالت بکش الاغ! نمی گی یکی از این تماشاچیا الان می ره ما رو می فروشه به منکرات می یان چپقمونو چاق می کنن؟
- راست می گه والله. ( چپق خود را از پر شال بیرون می کشد) ببینم کی می خواد چپق ما رو چاق کنه؟
(سیاه پیش می آید و دست سایه بان سر می کند و چشم می دواند تا ببیند کدامیک قصد فروختن او و حاجی را دارند. همین جور پیش می آید و می چرخد ومی چرخد تا این که رویش به طرف حاجی می رسد به او اشاره می کند و فریاد می زند)
- آهان فهمیدم کی می خواد بره ما رو بفروشه. ایناهاش. خودشه. خود خودشه. آهان گیرش آوردم. به زنجیرش آوردم.
- د ِ... خجالت بکش. دِ ...حیا کن. د ِ دست وردار.....
- دِ... بس کن.... دِ... تمومش نمی کنه....دِ ...هی می گه.....
- حالا که حرفمو گوش نمی کنی منم سمعکمو از گوشم در می یارم. تو هم هر مزخرفی دلت خواست بگو. خجالت نکشی ها.... هر چی دلت خواست بگو.....
سیاه یک دایره زنگی در دست می گیرد می زند و می خواند و می رقصد:
- هر چی دلت خواست بگو. هرجایی غوغاست بگو. ساده و سر راست بگو. بی کم و بی کاست بگو. شعر بخون از دل ما.... از غم و درد و غصه ها... مزّه بریز و قر بده، وقت تماشاست بگو. قیمت غیرت رو بگو. نرخ همیّت رو بگو. زشتی عادت رو بگو. خوابه و رویاست بگو. کوچه بده به حرف دل. راه بده به منفعل. تا بشه داغ و مشتعل. زشته و زیباست بگو. بسّه تماشای کفن. چهچهه و خنده بزن. پیر و جوون و مرد و زن. هر کی که برخاست بگو. هر کی جوون مونده دلش. هر کسی بوده قابلش. اون که تو مرداب زمون قلبشو آراست بگو . قصه بگو از یه نفر. اون که میون خیر و شر، موند و با تیغ در گلو، کینه شو پیراست بگو......
سیاه مشغول دایره زنگی زدن و خواندن و رقصیدن است و حاجی هم با او مشغول است . سیاه یکدفعه متوجه رقصیدن او می شود. بی صدا لب می زند و به دروغ دایره تا ببیند حاجی چه می کند. ولی حاجی همچنان به رقص خود ادامه می دهد. سیاه رو می کند به تماشاگران و می گوید:
- نه.... این کارش از دارو و درمان گذشته.... روانش شاده شاده .... ( پیش می آید و سمعک حاجی را به زور در گوشش می گذارد و می گوید) حاجی من واقعا ً به هنر تو افتِ.... خار می کنم( و نیشگونی از او می گیرد)
- آی.... مگه آزار داری تو! چرا کیفمون رو منقّص می کنی؟
- چی چی می کنی؟
- مُ...نق...قَص...
- خب این یعنی چی؟
- یعنی.....یعنی....یعنی....( مستاصل می ماند از جواب)
- آهان... یعنی: یعنی. فهمیدم
- نه بی شعور. یعنی: ..... اصلا ً به تو چه مربوط.... یعنی چی؟ مگه تو باید از همه چیز سر دربیاری.... اصلا ً تو وایستادی اینجا چی کار؟ مگه تو خونه کار نیست؟ اگه نیست بفرستمت حجره رو آب و جارو کنی.
- بابا لامسّب . صبح حجره رو جارو زدم.
- خب بارا رو مرتب کنی.
- اونم ظهر مرتب کردم.
- خب. بری جنسای تازه رو تحویل بگیری.
- اونم عصر تحویل گرفتم.
- خب . بری دم در خونه رو آب و جارو کنی.
- اونم که همین الان تموم شد.
- خب. بری آب حوض رو بکشی.
- اونم که نصفه شب کشیدم.
- نصفه شب؟ هنوز نصف شب نشده... تو چه جوری آب حوض روکشیدی؟
- تو خواب دیگه. مگه این که تو خواب من برم تو این سرما آب حوض رو بکشم. خواب دیدی خیر باشه.
- خودم کفنت می کنم. بی شعور. خودم می خوابونمت تو قبر.
- آهان گفتی قبر یاد این حاجی مالک افتادم. بالاخره نمی خوای بری ازش حلالیت بطلبی؟
- چی داره واسه م؟ مایه؟ تیله؟
- مایه تیله که نداره. ولی تو سر و همسر چو می افته که حاجی ملک با حاجی مالک صلح کرده و ازش حلالیت طلبیده.
- بد هم نمی گی. دیگه فکّ منارجنبون خلایق هم بسته می شه. فقط اون اگه نخواست باهام حرف بزنه چی؟
- اون می خواد. تو نمی خوای.
- خب من برم اونجا اون دوباره نوار حرفاشو می زنه از اول و همون حرفا رو تحویلم می ده که چه و چه....
- خب. یه کاری می کنیم.
- چی کار؟
- اون که نمی دونه تو گوشت سنگینه و سمعک می زنی . می گم وقتی رفتی پیشش سمعکت رو خاموش کن.
- خب بی شعور اون وقت من از کجا بفهمم اون چی می گه؟
- آخه یه آدم رو به موت چی داره به یه همسایه ی نامردش بگه؟ یا بهت فحش می ده می ندازدت بیرون. یا تو رو حلال می کنه و ازت حلالیت می طلبه می گه تو هم حلالش کنی.
- می دونی چیه؟ اصلا ً تو بشو حاج مالک. بخواب تو این رختخواب و نقش حاجی رو بازی کن. تو مثلا ً به امید خدا.... وهرچه زودتر.... رو به موتی و من هم به فرض اومدم عیادتت.
- من بشم حاجی مالک؟
- آره دیگه.
- آخ جووون....
- تو مثلا ً مریضی .... و من اومدم ملاقاتت( پشت در فرضی قرار می گیرد و مشت بر در فرضی می کوبد. صدای کوبش در از طریق صدای دمبک به گوش می رسد)
- آه.....وای.....اوووووووووی.... مُردم خدا....خدا ایشالله این حاج ملک رو به زمین گرم بزنه که هرچی می کشم از دست اونه.
- د ِ چرا داری دری وری می گی. گفتم برو تو جلد اون نگفتم به من دری وری بگو.( دوباره مشت بر در فرضی می زند)
- بابا یکی بره در رو وا کنه این حاج ملک از خدا بی خبر در رو از جا کند.
- د ِ الاغ تو که نمی دونی کی پشت دره که....( دوباره بر در فرضی می کوبد)
- زن. برو پشت در رو بنداز نذار این حاج ملک بیاد تو می خواد بیاد به زور ازم حلالیت بگیره. من حلال بکنش نیستم.
- دِ.... خجالت بکش.... د ِ حیا کن.... باز من بهت یه کاری گفتم. تو اشکل آوردی تو کار؟( سیاه را از تخت بلند می کند و عمامه و عبایش را در می آورد و به سیاه می دهد وخودش جای او در تخت می خوابد) بلند شو... بلند شو تو بشو من.... من می شم حاجی مالک.... بلند شو می گم.... تو لیاقت نداری حاج مالک بشی...
- راست می گی من آفریده شده م واسه نقشای منفی....( عبای حاجی را بر تن می کند و عمامه ی او را بر سر)....آخیش.... بذار ببینم تو جیبات چی هست؟ به ! این جیب از کون ملا هم صاف تره که.....
- پس فکر کردی چی؟ می ذارم هر چی توشه تو ملا خورکنی؟ کور خوندی. برو بیرون در بزن بیا تو.
- تق تق تق تتق تق.
- آه.... وای....خدا.....به دادم برس.
- تق تق تق تتق تق
- یکی بره این در رو وا کنه
- تق تق تق تتق تق
- مگه کرین شما؟ می گم یکی بره در رو وا کنه.
- تق تق تق تتق تق
- د ِ چرا نمی یای تو ذلیل مرده؟
- آخه کسی در رو وا نکرد.
- خدا ایشالله از زمین برت داره من از شرت خلاص شم.
- اونوقت همه ی کارای خونه و حجره می مونه که؟
- بمونه یه نوکر دیگه می گیرم که کمتر عذابم بده. د ِ بیا تو دیگه....
- یالله!
- بفرمایید. بفرمایید. خوش آمدید. خوش آمدید.
- سلام ٌ علیکم و رحمت الله و برکاته.
- و علیکم. خوش آمدید. بفرمایید اینجا. از خودتان پذیرایی کنید.
- اینجا که چیزی نیست من باهاش از خودم پذیرایی کنم.
- الاغ ! مثلا ً خونه ی حاجی مالکه اینجا.
- آهان. گفتم.... تو بی خود به کسی تعارف نمی کنی. چون مال فرضی حاجی ئه تعارف می کنی از خودم پذیرایی کنم. اونم تازه به خود فرضیت.
- بسّه دیگه..... حالا بفرمایید اینجا چرا اون پایین نشستین بفرمایین بالا. خوبیت نداره.
- نه حاجی همین جا خوبه.
- چرا؟ آخه؟
- آخه می ترسم این دم آخری شما ازم چیزی بخواین و من بمونم تو محذور و مجبور بشم اون کار رو براتون انجام بدم.
- دِ.... آخه یابو! چرا انقدر کرم می ریزی؟ چرا نمی ذاری کارمون رو بکنیم؟
- مگه شما نگفتین من نقش شما رو بازی کنم؟
- خب آره.
- خب من هم دارم نقش شما رو بازی می کنم دیگه . پس چرا هی منو سانسور می کنین؟
- آخه الاغ من سر بالین یه مریض رو به موت از این حرفا می زنم؟
- نه کی گفته؟ نه. شما با چشماتون دور تا دور خونه شو برانداز می کنین می بینین چیز دندون گیری هست که بتونین دودره کنین یا نه.
- خدا ایشالله از رو زمین برت داره مرد! می ذاری کارمون رو بکنیم یا نه؟
- خب خودت نمی ذاری. من که دارم نقش تو رو به بهترین نحو ممکن بازی می کنم.
- بسه دیگه....تمومش کن...حالا چرا وایستادین دم در خوبیت نداره؟
- یه توک پا اومدم حالتون رو بپرسم و برم. ان شاءالله که بهترید؟
- به لطف خدا بهترم.
- خدا رو شکر. اینجوری واسه همه بهتره. هم واسه خودتون هم واسه خونواده و هم دوستان. حالا حکیم و دکتر چه دارویی براتون تجویز کردن؟ گفتن بهتون چی بخورین چی نخورین؟ پرهیز مرهیز چی داده ن؟
- غذای مریض چیه؟ هان ؟ یا آش یا شوربا. پرهیزهم همه چی جز آب....
- خب دوای بیمار همین چیزاست دیگه. امیدوارم به مزاجتون سازگار باشه. حالا پیش کدوم دکتر رفتین؟
- پیش یکی از همین دکترای آشنا. قوم و خویش عیاله.
- می شناسمش . دستش شفاست. قدمش هم مبارکه. تو هر خونه ای پا گذاشته کار مریض رو یکسره کرده.
- مرگ و زندگی دست خداست.
- می گه اجل گشته میرد نه بیمار سخت.
- بعله. درسته. امّا آدم هم آهه و دم.
- بعله.... بهتره تا نفس باقی ئه آدمیزاد حق الله و حق الناسش رو تموم و کمال ادا بکنه تا وقتی خواست ریق رحمت رو سربکشه دینی به گردن نداشته باشه.(سیاه از نقش حاجی بیرون می آید) خوب بود؟ خداوکیلی تو تو زندگیت اینقدر صاف و صادق با یه مریض رو به موت حرف زدی؟ نه. راست بگو.
- ( حاجی از رختخواب بلند می شود و عصای خود را بر می دارد و می خواهد عبا و عمامه ی خود را به زور از سیاه بگیرد و بپوشد) بده ش من اون عبا عمامه رو. تو لیاقت پوشیدن این لباسارو نداری.( سیاه جا خالی می دهد)
- چی شد؟ حاج مالک و حلالیت پشم؟
- د ِ می گم بده من تا حاجی نمرده.
- چی شد چی شد؟ حالا شما شدین کاسه ی داغتر از آش؟
- آخه الاغ حلالیت حاج مالک به چه درد من می خوره؟ من به فکر غناسی حجره ام که افتاده رو حجره ی حاج مالک. بده من اون لباسا رو. دیر شد. بایست تا دیر نشده برم و ازش رضایت بگیرم پستوی حجره شو بفروشه بهم.
- بابا تو دیگه کی هستی؟ دست شیطون رو بستی....
- بده من اون عبا عمامه رو.
- زکی. این همه آدم یه شبه با یه عبا عمامه می شن حجت الاسلام والمسلمین. اونوقت تو می خوای مفت و مسلم منوخلع لباس کنی؟
- د ِ من می تونم. نذار دهنم واز شه و حکم لواط بهت ببندم یا بگم اصول ولایت رو قبول نداری. د ِ بذار دهنم بسته بمونه.
- یکی دهن تو بسته مونده یکی دهن خواجه حافظ شیرازی.
- بده من اون لباسا رو محارب! بده من اون لباسارو برانداز! د ِ بده من نامرد. کجا در می ری؟
- شرمنده. من تازه با این لباسا اصلاحات ایجاد کرده م.
سیاه با عبا و عمامه ی حاجی از تالار می گریزد و حاجی هم به دنبالش می رود.
صحنه ی دوم
منزل حاج مالک . حاجی بیمار و ناتوان روی تخت افتاده و توان حرف زدن هم ندارد. حاج ملک التجار و سیاه پشت در ایستاده اند سیاه سمعک حاجی را در می آورد و در جیب اومی گذارد و تشویقش می کند که وارد اتاق بیمار شود.
سیاه: یادتون نره همون چیزایی رو که گفته بودیم می گین نه بیشتر نه کمتر
حاجی اول من و منی می کند ولی بالاخره رضایت می دهد و وارد می شود.
حاج ملک: السلام بر یار قدیمی حاج مالک عزیز. خدا بد نده. نبینم مریض شدی؟
حاج مالک: بد نبینی.
- حالا حالت چه طوره؟
- اصلا ً خوب نیستم. گمون نکنم از این ناخوشی جون سالم به در ببرم.
- الهی شکر. الهی شکر. اینجوری واسه همه بهتره. هم واسه خودتون هم واسه خونواده و هم دوستان.
سیاه سیلی محکمی به روی خود می زند و با ایما و اشاره قصد دارد به حاجی بگوید که سخن حاج مالک را اشتباه فهمیده است.
- ببینم چی گفتین؟
- حالا حکیم و دکتر چه دارویی براتون تجویز کردن؟ گفتن بهتون چی بخورین چی نخورین؟ پرهیز مرهیز چی داده ن؟
- درد بی دوا درمون. کوفت. زهر مار.
- خب دوای بیمار همین چیزاست دیگه. امیدوارم به مزاجتون سازگار باشه.
سیاه دست پشت دست می کوبد و می نشیند و باز با ایما و اشاره می خواهد حرفهای حاج مالک را به حاجی بفهماند
- ببینم با منید؟ هان؟
- حالا پیش کدوم دکتر رفتین؟
- پیش عزراییل که بیاد و از شر همسایه ای مثل تو خلاصم کنه.
- می شناسمش . دستش شفاست. قدمش هم مبارکه. تو هر خونه ای پا گذاشته کار مریض رو یکسره کرده.
سیاه دست بر پیشانی می کوبد و شروع می کند به گریه کردن.
- خدایا من چه گناهی کرده م باید اینجوری تقاص پس بدم. مرگ منو برسون منو از دست همچین آدمی نجات بده.
- بعله. آدم آهه و دم. بهتره تا نفس باقی ئه آدمیزاد حق الله و حق الناسش رو تموم و کمال ادا بکنه تا وقتی خواست ریق رحمت رو سربکشه دینی به گردن نداشته باشه.
- بابا تو عجب رویی داری مرد!
- قابل شما رو نداره. من زیاد مسدع اوقاتتون نمی شم. می دونم کارهای واجب دارین زود رفع زحمت می کنم. خلاصه حاجی.... خوبی ای، بدی ای از ما دیدین ما رو حلال کنین دیگه. در ضمن یه عرض کوچیکی هم داشتم در مورد اون پستوی حجره ی شما که باعث غناسی حجره ی ما شده. خدا رو چه دیدین یه دفعه دیدین من افتادم و شما مردین. اونوقت این ورثه ی بدبخت چه جوری باید مشکلاتشون رو باهم حل کنن. می گم اگه می شد اون پستو رو به من می فروختین......
- زن! دختر! به دادم برسین. خدایا....کمک.... منو از دست این خولی نجات بدین. کمک.... آی مردم.... به دادم برسین.... به دادم برسین.... به دادم( و نفسش بند می آید)
- عجله نکن حاجی الان سند و قباله رو می یارن . صبر داشته باش. صبر داشته باش.
سیاه با عجله وارد می شود و حاجی را کشان کشان از خانه ی حاج مالک بیرون می برد.
صحنه ی سوم
سیاه: د ِ بیا که گندی زدی گندستان
- چرا منو می کشی من که کارم تموم نشده
- د ِ بسه بابا اون سمعک لامسبتو بزن( و سمعک را در گوش او می گذارد )آهان... حالا راه بیفت بریم.
- کجا؟ من که هنوز قولنامه ی پستو رو ننوشته م.
- د ِ راه بیفت که قولنامه ت رو حاجی واسه ت امضاء هم کرد.
- کو؟
- گذاشته سر پل صراط بری ورش داری.
- چرا داری دری بری می گی؟
- نه والله . راست می گم. می گی نه زودتر برو سر پل صراط ورش دار.
- حالا تو چرا انقدر پریشونی؟
- هیچی همینجوری دلم گرفته .
- برای چی؟
- همینجوری. مگه یه سیاه نمی تونه دلش گرفته باشه؟
- نه. یه نوکر وقتی صاحبش می گه بخند باس بخنده و وقتی امر می کنه گریه کن باس اشک بریزه. حالا بگو ببینم تو چرا داری گریه می کنی؟
- آخه حاج خانوم بهم گفته بود اگه بتونم شما و حاج مالک رو با هم آشتی بدم یه پرس چلوکباب بختیاری از بازار برام می خره.
- حاج خانوم غلط کرد. مرده شور اون شیکم صاب مرده ت رو ببرن. مگه من پولمو از سر راه پیدا کرده م که بریزم تو شیکم بی صاحاب تو. اونوقت تو نشستی برای این گریه می کنی؟
- نه . بهم گفت اگه نتونم شما دوتا رو به هم جوش بده م هر شب می فرستدم خونه ی دختراش کارای اونا رم بکنم.
- دست حاج خانوم درد نکنه. حقته. گردن کلفت کردی واسه چی؟ واسه همین روزا دیگه.
- کدوم گردن؟ این که از سوزن هم باریکترشده از دست تو و اون زنت.
- ببینم .... خوب شدن رابطه ی من و حاج مالک چه دخلی داره به حاج خانوم؟ اون این وسط چه سودی می بره؟
- چه می دونم....( گریان) می گفت دختر حاجی رو نشون کرده واسه پسر قزمیتتون.
- چی واسه پسر من؟ اونم بی اجازه ی من؟
- زیاد ناراحت نباشین می گفت بابای این دختره مردنیه و تازه تک دختر هم هست. اگه دختره رو برا پسرتون بگیره تموم ارث و میراثش می رسه به پسر شما.
- بنازم به این فکر. احسنت به این نکته سنجی. مرحبا.
- رحمت به اون شیری که تو را بخورد .
- رحمت. رحمت. ماشاءالله همین جور هوشه که از سر و روی این زن می ریزه. حظ می کنم وقتی این چیزا رو می شنفم. مرحبا. مرحبا.
- حالا من چه خاکی باید به سرم بریزم؟
- هیچی برو بگو همه چیز رو به راه شد و حاج مالک حاجی ملک رو حلال کرد. حاج ملک هم روی اونو بوسید و حلالش کرد.
- به به اونم چه حلالی. گوش تا گوش. تازه تکبیر هم گفت.
- د ِ پس چرا وایستادی ؟ برو دیگه....
- من ....نمی رم....
- چرا ؟ مگه نمی خوای کباب بختیاری بخوری؟
- نه ..... این جور موقع ها بهتره خبر خوش رو آقای خونه به خانومش بگه....
- این هم حرفی ئه. بد نمی گی. بهتره خودم برم بهش بگم که مقدمات عروسی پسرشو فراهم کنه که دیگه شلوارمون دوتا می شه.( از خوشی دو دستش را به هم می مالد)
- بعله دیگه. از قدیم گفتن خدا در و تخته رو به هم جفت می کنه. همچین مردی همچون زنی هم باس داشته باشه. بدو برو که الان حاج خانوم ناخونای دستشو که خورده هیچی ناخونای پاشم از حرص داره می خوره.
- برم بساط عروسی رو بچینم که وقت وقت شادیه.
- اوخ چه جورم.
- گوش کن ببین چی می گم. تا من برم پیش حاج خانوم و برگردم تو می ری دم حجره 20 تا عدل پنبه سفارش داده بودم که الان دیگه رسیده. می ذاری رو کولت می بری طبقه ی سوم. می ذاری تو انبار. بعد بسته های نخها رو از تو انبار می یاری بار کامیونا می کنی تا صبح. بعد حجره رو آب و جارو می کنی تا من سر برسم و به کارا سر و سامون بدم. هوش و حواست رو جمع کن که فردا یک عالمه کار داریم ها.....( بشکن زنان دور می شود) دیگه سفارش نمی کنما. مواظب در و مغازه باش.
- باش تا صبح دولتت بدمد. فعلا ً تا فرصت هست ما یک کم می خوابیم ببینیم بعدش چی می شه.
همانجا می افتد و خورخورش آسمان را بر می دارد
صحنه ی آخر:
نقال:
چي مي شد قصه ي ما غصه نداشت؟
ساده بود حرفاي سربسته نداشت
نه ريا توش بود و نه كينه و شك
نه حسادت نه غم و دوز وكلك.
واسه چي اين همه غصّه؟
خودخوري ها ديگه بسّه.
چرا شادي تو دلا جا نداره؟
واسه چي زندگي معنا نداره؟
مگه چي مي شه اگه عشقو پراكنده كنيم؟
چرا قلبا رو نبايد پر ِ از خنده كنيم؟
اينهمه حرص و طمع از كجا اومد تو دلا؟
چطو شد ذهنمون آكنده شد از پرت و پلا؟
چه جوري شد كه يه هو امروزو از ياد برديم؟
ندونستيم تو كدوم جبهه ي شك بُر خورديم.
ما كجا من شد و من كي خودشو از دس داد؟
كي اومد به جنگ وجدانمون آتش بس داد؟
چه جوري گريه و حسرتخوري شد عادتمون؟
توي اين غور و كلنجار چي اومد بر سرمون؟
تو فراموشي جمعي همه مون آب شديم
با تقلاي مداوم غرق مرداب شديم
حالا ما راكد مرگيم
فصل پژمرده ي برگيم
هركي خواس قد بكشه مي شكنيمش ، نمي ذاريم
مست ِآبيم ولي روي ريشه ها نمي باريم.
تا ندونيم که كجا هستيم و كارمون چيه؟
واسه بودن چفت هم قول و قرارمون چيه
تا ندونيم كه ديروز كجاش خوبه كجاش مبتذله
ندونيم عشق كدوم اصله كدوميك بدله
تا نتونيم كنار بيايم با هم زير يه طاق
نتونيم صبور باشيم تو كاراي مشكل و شاق
نتونيم با همديگه قد بكشيم
همينه اوضاعو بايد بكشيم
اما احيانا ً اگه من بخواد از من بشه ما
بخواد از اون ته دل پر بشه از حادثه ها
و بخواد خونه تكوني بكنه
بايد احساسشو قربوني كنه
پا بذاره رو دلش
عقلشو قاضي كنه
تا بتونه مث ما
قلبشو راضي كنه
روح نيلوفري جمعي مونو خبر كنيم
تا كه با هم بتونيم به آسمون سفر كنيم