این قصیده را با الهام از ترجمه ی احسان زارع از شعر خطاب به ایتالیای جاکومو لئوپاردی نوشتم و تقدیمش می کنم به مادر زخمی ام ، ایران.
نازک آرای سرشک از دل توفان برخاست
در ّ غلتنده به قلّاده ی این عشق رواست
میهن! ای پاره ی تن! دیده ترا، گریه تراست
چهره از بهر تو آغشته به خون دل ماست
ما غریبان تو دلتنگ و تو داری سر جنگ
با اسیران غمت اینهمه تحقیر چراست؟
در حضور تو گرامی سخنم روحگزای
وز نگاریدن نامت قلمم کامرواست
بذر ایمان تو در بستر زهدان وجود
رسته از شعله ی احساس و غرور است و رضاست
ریشه گسترده ستونهات به خاکی که دل است
سایه افکنده شکوهت به جهانی که رواست
سقف تاریخ سرافراز ز ستواری توست
بر پی توست که بنیاد زمان پابرجاست
شوکران شکرین تو گوارای وجود
نوشداروی وصال تو به هر درد دواست
دوست از شوکت یاد تو کند فخر به چرخ
دشمن از هیبت نام تو به خوف است و رجاست
دلبریده ز تو در عین رهایی در بند
بنده ی عشق تو از نکبت زنجیر رهاست
جاودانه ست هر آن کو که تو را فخر فزود
نامبرداری تو سرّ خلود است و بقاست
جشن نوروز تو آغاز شکوفایی عشق
مهرگان موسم برداشت محصول وفاست
آب های تو گواراتر، از آب حیات
سنگ های تو گرانقدر تر از شمش طلا ست
نیک اندیش تو را نیش تو باشد چون نوش
مهرورزی تو چون تلخی داروی شفاست
در همه نقشه ی دنیا تویی آن مرکز ثقل
نام دروازه ی تاریخ بر این ملک سزاست
رد آثار تو در جمله ی اقوام پدید
جای پای تو در اقصای زمین ثبت و به جاست
مهد نقاشی و معماری و موسیقی و رقص
خود تو گویی که همین خانه بهین خاک خداست
قلب تاریخ تویی با تن رنجور و نحیف
ای دریغا که تو را هر چه نوشتند خطاست
هر که از راه رسید آمد و زخمت زد و رفت
هر شهنشاه کمی از زر و از ارج تو کاست
کو هنرورزی یونانی و اعراب و مغول ؟
آن چه کردند همه غارت و قتل است و جفاست
سخت بنیاد سرافرازی این ملک سترگ
روی آزادگی کوروش و شاپور بناست
می کشم نعره و فریاد ز تنهایی خویش
می کنم ناله و افغان به صدایی که رساست
از گروهان هژیران وطنخواه ودلیر
مازیار و سورن و بابک و یعقوب کجاست؟
دین آلوده تهی ساخته دل را ز امید
قلب مردم همه پژمرده ز نیرنگ و ریاست
گله ای گرگ عباپوش به ده تاخته است
نیت خالص مردم همگی دفع بلاست
زندگی دست کشیده ست ز پویایی خویش
از همه خانه به پا هق هق سوگ است و عزاست
پس چه شد شور عدالت طلبی در دل خلق
پس چرا شکوه ی مردم همه در پیش خداست؟
تا به کی ناله ی مردم همه در زیر لب است
تا به کی پشت وطن پیش ستمکار دوتاست
زیر شلاق ستمکاری شاهان قجر
موج مشروطه مگر بهر تو برپای نخاست؟
خود مگر بهر تو این قافله از خواب نجست؟
خلق، آزادی و تغییر و مساوات نخواست؟
بار دیگر ستم آوار شده بر سر ما
پارسایان مددی تا علم جور به پاست
فقر و تبعیض و ستم راه مساوات زده ست
هر کسی را که به دل سوز بُوَد جامه قباست
از فراسوی کویر و ری و البرز و خزر
تندر خشم ز بیداد ستمگر به نواست
آرزوی همگان رونق و آبادی توست
خلقی از عمق وجود آتیه را چشم به راست
روز آزادی و قانون و مساوات و رفاه
روز امید و سبکبالی و پیروزی ماست
در درون دل مردم همه امید و نشاط
بر لب خلق همه آیه ی لاحول ولاست
دیر نبود که ببینیم رهایی تو را
زود بادا که ببینی به دل خلق چه هاست
نیکخواه تو به هر جای جهان دیرزیاد
وای بر دشمن و بدخواه که محکوم فناست
عاشقان بر شب مهتاب تو دلباخته اند
طبع شاعر همه شب منتظر باد صباست
( در غربت تریسته، سپتامبر 2008 )


