تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

این قصیده را با الهام از ترجمه ی احسان زارع از شعر خطاب به ایتالیای جاکومو لئوپاردی نوشتم و تقدیمش می کنم به مادر زخمی ام ، ایران.

 

نازک آرای سرشک از دل توفان برخاست

در ّ غلتنده به قلّاده ی این عشق رواست

میهن! ای پاره ی تن! دیده ترا، گریه تراست

چهره از بهر تو آغشته به خون دل ماست

ما غریبان تو دلتنگ و تو داری سر جنگ

با اسیران غمت اینهمه تحقیر چراست؟

در حضور تو گرامی سخنم روحگزای

وز نگاریدن نامت قلمم کامرواست

بذر ایمان تو در بستر زهدان وجود

رسته از شعله ی احساس و غرور است و رضاست

ریشه گسترده ستونهات به خاکی که دل است

سایه افکنده شکوهت به جهانی که رواست

سقف تاریخ سرافراز ز ستواری توست

بر پی توست که بنیاد زمان پابرجاست

شوکران شکرین تو گوارای وجود

نوشداروی وصال تو به هر درد دواست

دوست از شوکت یاد تو کند فخر به چرخ

دشمن از هیبت نام تو به خوف است و رجاست

دلبریده ز تو در عین رهایی در بند

بنده ی عشق تو از نکبت زنجیر رهاست

جاودانه ست هر آن کو که تو را فخر فزود

نامبرداری تو سرّ خلود است و بقاست

جشن نوروز تو آغاز شکوفایی عشق

مهرگان موسم برداشت محصول وفاست

آب های تو گواراتر، از آب حیات

سنگ های تو گرانقدر تر از شمش طلا ست

نیک اندیش تو را نیش تو باشد چون نوش

مهرورزی تو چون تلخی داروی شفاست

در همه نقشه ی دنیا تویی آن مرکز ثقل

نام دروازه ی تاریخ  بر این ملک سزاست

رد آثار تو در جمله ی اقوام پدید

جای پای تو در اقصای زمین ثبت و به جاست

مهد نقاشی و معماری و موسیقی و رقص

خود تو گویی که همین خانه بهین خاک خداست

قلب تاریخ تویی با تن رنجور و نحیف

ای دریغا که تو را هر چه نوشتند خطاست

هر که از راه رسید آمد و زخمت زد و رفت

هر شهنشاه کمی از زر و از ارج تو کاست

کو هنرورزی یونانی و اعراب و مغول ؟

آن چه کردند همه غارت و قتل است و جفاست

سخت بنیاد سرافرازی این ملک سترگ

روی آزادگی کوروش و شاپور بناست 

می کشم نعره و فریاد ز تنهایی خویش

می کنم ناله و افغان به صدایی که رساست

از گروهان هژیران وطنخواه  ودلیر

مازیار و سورن و بابک و یعقوب کجاست؟

دین آلوده تهی ساخته دل را ز امید

قلب مردم همه پژمرده ز نیرنگ و ریاست

گله  ای گرگ عباپوش به ده تاخته است

نیت خالص مردم همگی دفع بلاست

زندگی دست کشیده ست ز پویایی خویش

از همه خانه به  پا هق هق سوگ است و عزاست

پس چه شد شور عدالت طلبی در دل خلق

پس چرا شکوه ی مردم همه در پیش خداست؟

تا به کی  ناله ی مردم همه در زیر لب است

تا به کی پشت وطن پیش ستمکار دوتاست

زیر شلاق ستمکاری شاهان قجر

موج مشروطه مگر بهر تو برپای نخاست؟

خود مگر بهر تو این قافله از خواب نجست؟

خلق، آزادی و تغییر و مساوات نخواست؟

بار دیگر ستم آوار شده بر سر ما

پارسایان مددی تا علم جور به پاست

فقر و تبعیض و ستم راه مساوات زده ست

هر کسی را که به دل سوز بُوَد جامه قباست

از فراسوی کویر و ری و البرز و خزر

تندر خشم ز بیداد ستمگر به نواست

آرزوی همگان رونق و آبادی توست

خلقی از عمق وجود آتیه را چشم به راست

روز آزادی و قانون و مساوات و رفاه

روز امید و سبکبالی و پیروزی ماست

در درون دل مردم همه امید و نشاط

بر لب خلق همه آیه ی لاحول ولاست

دیر نبود که ببینیم رهایی تو را

زود بادا که ببینی به دل خلق چه هاست

نیکخواه تو به هر جای جهان دیرزیاد 

وای بر دشمن و بدخواه که محکوم فناست

عاشقان بر شب مهتاب تو دلباخته اند

طبع شاعر همه شب منتظر باد صباست

 

( در غربت تریسته، سپتامبر 2008  )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Morale

 

Chi vede l’ingiustizia e rimane zitto e non fa niente

E’ un matto, anzi un mattone

Perche’ vende la sua reputazione - Una cosa cara, anzi carissima- gratis

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:28  توسط مهدی فتوحی  | 

 

22

 

خودم می دونم اِند عیب و نقصم

بیا سازی بزن تا من برقصم

خودت رو کوک هر ناکوک کردی

نگفتی من هم آخر پای رقصم

 

23

 

صفای هر چه یار با مرامه

بقای هر که دنیایش به کامه

دوام لذت رویای خامه

شفای هرچه انسان تمامه

 

24

 

تو هم فکری به حال ما نکردی

نگا به بی سر و پاها نکردی

دمت گرم و غمت سرد و دلت خوش

زدی خنجر ولی حاشا نکردی

 

25

 

اگراین راه و رسم لات بازی ست

و نامردی به دنیا سرجهازی ست

نمی خوام  سفره ی چرب حیاتو

اگر این شیوه ی مهمون نوازی ست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دوستی از من خواسته بود متن و ترجمه ی این ترانه از پپینو گالیاردی را برایش بنویسم و من هم اطاعت امر می کنم.

 

دوستت دارم. دوستت خواهم داشت.

پپینو گالیاردی

 

اگر تو از پس عشق ورزی های عبث

نمی خواهی دیگر کسی را دوست بداری

پس چرا آخر مرا فراموش می کنی؟

اگر تو نمی خواهی دیگر کسی را دوست بداری

بیا دستی را بفشار که روزی مرا به تو پیوند می داد

سرشکانی که من برای تو افشاندم مرا اشک هایی عاشقانه اند

 

دوستت دارم و دوستت خواهم داشت

نومیدانه دوستت خواهم داشت

تا بدان زمانی که در جهان زندگانی باشد

تا هنگامی که خورشید را پرتوی باشد

تا بدان گاه که زنده ام

زیرا من تو را تنها برای خود می خواهم

همیشه

همیشه و همیشه

تنها برای خویش

 

دوستت دارم و دوستت خواهم داشت

نومیدانه دوستت خواهم داشت

تا بدان زمانی که در جهان زندگانی باشد

تا هنگامی که خورشید را پرتوی باشد

نومیدانه دوستت خواهم داشت

 

دوستت دارم . دوستت دارم ای محبوب من!

دوستت دارم. دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.

نومیدانه دوستت خواهم داشت

تا بدان زمانی که در جهان زندگانی باشد

تا هنگامی که خورشید را پرتوی باشد

نومیدانه دوستت خواهم داشت

دوستت دارم و دوستت خواهم داشت

 

دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.

 

 

------------------------------------------------------

T'amo e t'amerò
di Peppino Gagliardi (1963)

se tu
dopo aver amato invano
non vuoi piu' amar nessuno
perche' dimentichi anche me.
se tu
non vuoi piu' amar nessuno
vieni a stringere la mano
che ti legava un giorno ame.
le lacrime che ho versato per te
sono lacrime d'amor perche'
t'amo
t'amo e t'amero'
perdutamente t'amero'
finche' il mondo vita avra'
finche' il sole luce avra'
finche' vivro'
perche' io voglio averti solo per me
sempre sempre sempre solo per me.
t'amo
t'amo e t'amero'
perdutamente t'amero'
finche' il mondo vita avra'
finche' il sole luce avra'
perdutamente t'amero'.
io t'amo e t'amero'
t'amo e t'amero'
sempre sempre sempre solo per me.
t'amo
t'amo e t'amero'
perdutamente t'amero'
finche' il mondo vita avra'
finche' il sole luce avra'
perdutamente t'amero'
io t'amo e t'amero'
t'amo e t'amero'
t'amo e t'amero'
t'amo e t'amero'

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:44  توسط مهدی فتوحی  | 

 

باهام غریبگی نکن من یه امید واهی ام

یه مرد بی سایه و یه نسل رو به تباهی ام

 

چی بگم دردی که باشه از ته دل ندارم

چی بگم حرفی که داشته باشه حاصل ندارم

 

تو دلم ظلمت ماتمکده نیست

مهر آتشکده ی نیاسره

اشکم از شهوت وادادگی نیست

چش ام از غربت این دنیا تره

 

امون بده که قلبمو پر از ترنمش کنم

بذار کویرو مملو از خوشه ی گندمش کنم

 

چی بگم قصه ی بادبادک و ساحل ندارم

چی بگم شعری که داشته باشه قابل ندارم

 

تو دلم ظلمت ماتمکده نیست

مهر آتشکده ی نیاسره

اشکم از شهوت وادادگی نیست

چش ام از غربت این دنیا تره

 

پرش بده خاطره رو رو بوم فردای  تهی

تا که ازعشق و عاطفه لختی بیابم آگهی

 

چی بگم دستای خالی دارم و دل ندارم

چی بگم هاله ی بر گرد شمایل ندارم

 

تو دلم ظلمت ماتمکده نیست

مهر آتشکده ی نیاسره

اشکم از شهوت وادادگی نیست

چش ام از غربت این دنیا تره

 

من به همین سادگی ام بغضمو بغرنج نکن

سرخوشی زندگی ام عیش منو رنج نکن

 

چی بگم غیر وفاداری فضایل ندارم

چی بگم جربزه ی آدم کامل ندارم

 

تو دلم ظلمت ماتمکده نیست

مهر آتشکده ی نیاسره

اشکم از شهوت وادادگی نیست

چش ام از غربت این دنیا تره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Sísifo

 

سیزیف در کلانشهر

نوشته ی مهدی فتوحی

بر سقف صحنه، یک صندلی واروونه چسبیده . نوع نور پردازی صحنه باید به گونه ای باشد که صندلی در هاله ای از نور متجلی شوند. آرایش کناری صحنه هم مثل پرده ها، کتابخانه و پنجره ها و عکس منظره های بیرون باید به گونه ای باشد که تماشاگر بپندارد صحنه وارونه است. حتا می توان عکس یک فرش ایرانی را در زیر صندلی به سقف چسباند. در مجموع آرایش صحنه باید تداعی کننده ی یک زندگی متوسط باشد. بر کف صحنه هم یک چهلچراغ بزرگ روشن یا یک پنکه ی سقفی فعال نصب شده. بازیگر از همه ی این چیزها استفاده می کند تا بتواند از دیوار بالا برود. از رادیویی که در کتابخانه قرار گرفته گزارش مستقیم یک مسابقه ی فوتبال پخش می شود که در صورت امکان باید بازیگر حرکاتش را با توصیف گزارش منطبق کند. متن گزارش رادیو باید کاملا مستند باشد. فرقی نمی کند بازی بین چه تیم هایی باشد ولی باید یک بازی پرهیجان باشد. مثل بازی میان تیم های ملی برزیل و فرانسه در جام جهانی 1986. بازیگر نمایش باید از ورزیدگی کامل برخوردار باشد و همچون بازیگران سیرک از دیوار صاف بالا برود. در ابتدای نمایش او کت و شلوار و کراوات به تن دارد ولی رفته رفته آنها را از تن در می آورد تا بتواند آزادی عمل داشته باشد. در آخر نمایش وقتی به صندلی می رسد کاملا ً عریان است. دو ستون هم در دو سوی صحنه از زمین تا سقف کشیده شده اند تا بازیگر بتواند بالا رفتن از دیوار را با آنها نیز بیازماید و دست آخر هم با همانهاست که به این کار موفق می شود. بازیگر در طول نمایش حتا یک کلمه هم نمی گوید فقط وقتی به صندلی رسید آهی از رضایت می کشد. او در طول نمایش تمام تلاش خود را می کند تا بتواند خود را به صندلی برساند و وقتی رساند از رادیو که پخش مسابقه ی فوتبال را به خاطر اتمام نیمه ی اول بازی قطع کرده یک موسیقی پرهیجان مثلا" Die Walküre یا سوار کاری ندیمه های اودین از اپرای چهارقسمتی حلقه ی نیبلونگ اثر واگنر" پخش می شود. او به زحمت خود را روی صندلی نگاه می دارد و پس از قدری تقلا مدتی از دسته ی آن آویزان می شود و سرانجام هم فرو می افتد و عریان بر کف صحنه ولو می شود. به محضی که او بر روی صحنه سقوط می کند گزارش نیمه ی دوم مسابقه ی فوتبال آغاز می شود. انتخاب میزانسن بازیگری و طراحی شیوه هایی برای بالا رفتن از دیوار، بسته به امکانات صحنه و زمان و مکان اجرا بر عهده ی بازیگر و کارگردان است در صورت نیاز می توان چیزهای دیگری هم به صحنه افزود.

 

پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

وقت فریاد و غضب نیس موقع غزلترانه س

پیچ و تاب واژگانم پرِ شهوت شبانه س

حس ّ بوییدن جانت تو هوای داغ بستر

درک لحظه لحظه آرامش شاد آشیانه س

بوسه از لبان سرخت عادتی همیشه تازه س

توی خلوتت خزیدن لذتی فروتنانه س

تو تمنای وصال و هوس بوس وکناران

شب ما مشتعل از لذت ناب عاشقانه س

بوی عریانی داغت تو هوای خونه جاری

تنم از حضور گرمت پرِ عطر رازیانه س

فقط آرزوم همینه که هم آغوش تو باشم

این یه آرزوی ساده به زبون عامیانه س

کی نوشته این گناهه که خریدار تنت شم

به خدا ربطی نداره این یه خواهش تنانه س

تموم تن تو خیس از اصطکاک هستی من

لب من کبود و سرخ از بوسه های ناشیانه س

این دگرگونی حالم از تماس پیکر تو

لرزه های لذت از لمس تلاطم زنانه س

به همین خوشم که دستی به برهنگیت بسابم

گرچه این خیال واهی یه خیال شاعرانه س

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در آستانه

نوشته ی مهدی فتوحی

( به خاطره ی محو باباحسین چرخوگر که ایستاده مرد)

 

شخصیت ها

مرد

مرگ

 

مردی با بغلی نان و میوه در آستانه ی دری چوبی ایستاده که باید تا کمر خم شد تا بتوان از آن پایین رفت و دارد قفل در را باز می کند. دری با سردری به سبک خانه های قدیمی کویر پر از گل و بتّه. ناگاه قلب خود را می گیرد و به دیوار تکیه می کند. سایه ای از مرگ از کنارش می گذرد و می پرسد:  

مرگ: حال شما؟

مرد ( با صدای بریده از درد): به مرحمت شما! ( سربرمی گرداند به سوی مرگ، مرگ در چهره ی او می نگرد و او لبخند زنان به مرگ) به به ! رسیدن ..... به خیر،( سعی می کند به زور لبخند بزند) پارسال دوست...... امسال آشنا! سفر و..... زحمت! شما کجا؟..... اینجا کجا؟ همیشه ...... به گردش. کی...... تشریف آوردین؟ بفر....مایید  تو رو خدا. دم در..... بده. بفر.....مایید.... بنده..... منزل. یه خستگی ای.... در... کنید. بفرمایید.....خونه ی ..... خودتونه. ( دوباره سینه ی خود را می گیرد و نان و میوه از دستش می افتد روی زمین)

مرگ: می خواین کمکتون کنم؟

مرد : چیزی..... نیست. یه درد خفیفه..... دم ....شما.... گرم. از شما .....رسیده.  

مرگ: پس مزاحمتون نمی شم.

مرد: حالا ..... تشریف...... داشتید.

مرگ: نه. گرفتارم .

مرد:  خیر...... باشه.

مرگ: خیر.....( این واژه باید طوری ادا شود که هردو معنای خیر را در بر گیرد)؟!

مرد: به هرحال ....هر وقت .....اومدید.... خونه ی خودتونه..... بی تعارف .... می گم......

مرگ: می دونم.....فعلاً.....

مرد: خیر..... پیش. مرحمت .....عالی .....زیاد. برقرار..... باشید.

مرگ: خداحافظ.

مرد: خوش.... آمدید.  قدم..... رنجه..... کردید. سایه .....تون .....مستدام.

مرگ راه خود را پیش می کشد و می رود. مرد در را هل می دهد و تو می رود و در را به روی ما می بندد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 20:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

اینجا بی نهایت است

نوشته ی مهدی فتوحی

 

تصویری از یک تخته سیاه کثیف و پر از نوشته که دستی با یک تکه ابر آن را پاک می کند.

تصویری از کتاب های ریاضی که روی نیمکت ها باز می شوند.

تصویری از یک خط کش و یک گونیا و یک پرگار و یک زاویه سنج.

تصویر دست که تکه گچی را بر می دارد و روی تخته تکه تکه چیزهایی می نویسد.

از این پس ما برش های موازی دو روایت را کنار هم داریم

 

دست روی تخته می نویسد: دو ( برش به ) دو جفت پا در سنگلاخی پیش می آیند. یکی با مانتو یکی مردانه.

دوباره دست روی تخته می نویسد: خط  موازی( برش به ) تصویر دو ریل با غروبی در انتهای خطوط.

دست دوباره می نویسد : یکدیگر را( برش به) هر جفت پا هر کدام روی یک شاخه ی ریل می ایستند و سعی می کنند تعادل خود را حفظ کنند.

( صدای سوت قطار ساختگی که با دهان انسان در می آید )

دست دوباره می نویسد :در بی نهایت( برش به ) پاها بر دو ریل موازی شروع به حرکت می کنند. با حرکت پاها و تند تر شدنشان( برش های متوالی به صورت رفت و برگشتی میان حرکت تند شونده ی پاها و بازی ایجاد صدای قطار با دست  که بازی کودکانه ای است که در آن چهار ضرب متوالی  بر سینه و ران پا می کوبند و صدای حرکت آهسته آهسته تند شونده ی پاها را پر می کند.) برش ها نیز شتاب می گیرند . از نماهای گوناگون. روبرو/ پشت/ چپ و راست. گویی دوئلی میان رسیدن به بینهایت میان دو جفت پا برقرار است. هر دو جفت پا با سرعت حرکت می کنند و گاهی یکی تعادل خود را از دست می دهد و می افتد . ولی دوباره بر می خیزد و راه را پی می گیرد. ریتم برش ها اندک اندک تند و تند تر می شود تا:

دست دوباره می نویسد: قطع می کنند.

صدا قطع می شود.

دو شاخه ی ریل در یک نقطه با دو شاخه ی ریل دیگر تصادم کرده اند. در میانه ی این تقاطع ، گهواره ی چوبی کودکی قرار گرفته در زیر رواندازی. دستی زنانه روانداز را کنار می زند و کودک را بیرون می آورد و در آغوش می گیرد.)

پاها به ریل های خود باز می گردند و حرکت با همان شیوه ی قبل پی گرفته می شود. دوربین تا دور شدن پا ها در پشت گهواره قرار گرفته که در زمینه ی غروب است.

در زمینه ی غروب دو نفر انسان و جوان. ( مردی و زنی که کودکی در آغوش دارد ) بر دو خط متقاطع که از هم دور و دور تر می شوند در مسیرهایی جدا با سرعت از هم می گریزند. گهواره در نقطه ی تلاقی باقی است.

در کنار هر پایی که بر ریلی جداگانه است ریلی خالی نمایانده می شود.

از این به بعد برش ها میان پاهای مرد و زن است که به صورت رفت و برگشت حرکت آنها را توصیف می کنند.

پاهای مرد بر روی ریل در زمینه ی صدای بازی کودکانه ی قطار در حرکت است تا مدتی ریل موازی او خالی است( برش به ) پاهای زن در مانتو که کندتر گام بر می دارد . ریل موازی مسیر او هم خالی است.

دوباره حرکت پاهای چابک مرد بر شاخه ی ریل. که پاهای زنانه ی دیگری به ریل موازی او می آیند و با او حرکت می کنند ( برش به ) پاهای زن در مانتو که کندتر از قبل گام بر می دارد . ریل موازی مسیر او همچنان خالی است.

حرکت پاهای چابک مرد بر شاخه ی ریل خود که پاهای زنانه ی قبل از مسیر موازی مسیرش خارج می شوند ( برش به ) پاهای زن در مانتو که کندتر از قبل گام بر می دارند . بر ریل موازی مسیر او دخترکی حرکت می کند. آندو دستان یکدیگر را از روی هر یک از ریل ها گرفته اند و به سختی حرکت می کنند.

حرکت پاهای چابک مرد بر شاخه ی ریل که پاهای زنانه ی دیگری در مسیر موازی اش قرار می گیرند.( برش به ) پاهای زن که از حرکت باز می ماند و از مسیر بیرون می رود. در مسیر مقابل او پاهای زنانه ی جوانی چابک حرکت می کنند.

 حرکت پاهای مرد بر شاخه ی ریل که پاهای زنانه ی قبل از مسیر موازی مسیرش خارج می شوند  و بلافاصله مرد نیز از مسیر خارج می شود( برش به ) پاهای زنانه ی دخترک که از حرکت می مانند. صدای سوت یک قطار واقعی از دور. ( برش به )  حرکت های تند چرخ غول آسای قطار. گردش پاهای او را روی ریل می بینیم. که در مسیر مخالف و به سمت تقاطع می دوند.

برش های تند و تندتر میان پاهای دختر و چرخ قطار که تا نزدیکی های تقاطع که گهواره در آن قرار گرفته تداوم می یابد.

قطار با همه ی عظمتش به گهواره نزدیک می شود . پاها یک آن از حرکت می مانند. قطار در حرکت کند تصویر، گهواره را خرد می کند و در مسیر پاهای دختر قرار می گیرد. گردش سریع پاهای دخترک  و حرکت تند او روی شاخه ی ریل( برش به عظمت قطار ) در مسیر گریز . این تصویر چند بار تکرار می شود  تا قطار صفیرکشان نزدیک و نزدیکتر می شود. به ناگاه دختر از حرکت می ماند. صدای سوت کشیده ی قطار. پاهای دختر آهسته از مسیر کنار می کشند. قطار از کنار او با شتاب می گذرد. از این سوی ریل ما تصویر مبهمی از او را در آن سوی ریل می بینیم و وقتی قطار کاملا می گذرد او دیگر نیست.

پایان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عهد و پیمون های شکسته

قلبای از همدیگه خسته

دست و پاهای پینه بسته

رشته های از هم گسسته

 

دریا اندر دریا نابینایی

بیزاریّ و رسوایی ، تنهایی،

صحرا اندر صحرا نازیبایی

اینجا و آنجا و در هرجایی

 

یکی نیس مطلقو نسبی بکنه؟

یکی نیس ریشه ی یاءسو بکنه؟

 

ویلون و سیلون و رها

تنها و هرز و مبتلا

سرها پر از فکرای بد

دلها مقر ِّ کینه ها

 

گم در نه توی بی در جایی

آدم های مفلوک و سودایی

پیوسته در کار خودفرسایی

پوسیده در جلد مومیّایی

 

یکی نیس مطلقو نسبی بکنه؟

یکی نیس ریشه ی یاءسو بکنه؟

 

بی آرمان و بی هدف

انبوه مردم صف به صف

چشما کبود از بی کسی

غم توی سینه کرده خف

 

در این شام بی مرگ و یلدایی

شهره به بی مرگی و طولایی

بی  نور و بی انصاف و زیبایی،

لبریزِ از خودخواهی ،خودرایی

 

یکی نیس مطلقو نسبی بکنه؟

یکی نیس ریشه ی یاءسو بکنه؟

 

همه فکر نفع خویشن

همگی بی بن و ریشه ن

همه قلابی و جعلی

همه تقلید و کلیشه ن

 

دلخون از تفکیک دین/ دنیایی

عاری از هر فکر و از دانایی

مشغول به نازیبا آرایی

حسترخوار لختی پادرجایی

 

یکی نیس مطلقو نسبی بکنه؟

یکی نیس ریشه ی یاءسو بکنه؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 14:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

یادم هست مسعود پور احمد در بخشی از گپ های پرمغزش چنین می گفت: نمادهای باور به تقدیر( سرنوشت ) در بازی های ایرانی، همچون تخته نرد و چوگان آشکارند. در تخته نرد ، افسار کار به دست تقدیر سپرده می شود و در چوگان به صورت نمادین گوی که نماد آدمی است در عرصه ی گیتی با ضربه های این و آن بدین سوی و آن سوی پرتاب می شود.

۲

کنش زد و خورد و دعوا در بازیهای ایرانی یک کنش بسیار پرنمود است. به گونه ای که این اندیشه را به ذهن می آورد که مرد ایرانی تن خود را برای کتک خوردن و روان خود را برای کتک زدن آماده می کرده. از این دست بازیها در فرهنگ بازیهای مردانه ی ایرانی کم نیستند. کمربازی. تبرک و .....که مشتی نمونه ی خروارند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:18  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 ۱

Nella parodia della vita, i ladroni e i padroni sono sempre rime anzì sono sinonimi

 

در پارودی حیات، دزد و مالک همقافیه ، بل هم معنایند

 

 ۲

  

Per nascondermi l’ ego reale

  tra le spazzature sensuali della cita

Mi metto un abito della dignita

 

برای پنهان ساختن من راستینم

در میان زباله های شهوت انگیز شهر

کتی از متانت به تن می کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 2:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

tarh 2<br/><a href="http://i37.tinypic.com/ehx53a.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 این نقش را که برای کنده کاری روی چوب روی یک تکه کاغذ کوچک زده بودم، در وب می گذارم تا گم و گور نشود. 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 13:51  توسط مهدی فتوحی  |