1
وارد اتاق که شدم دیدم دوست روانکاوم هنوز خواب است. با دست تکانش دادم و گفتم: تو مگر کار و زندگی نداری تا لنگ ظهر گرفته ای خوابیده ای؟ همانطور خواب آلود پاسخم داد: زندگی یعنی خواب. گفتم: به شرط این که توش کابوس نبینی. گفت: پس دیگر چه فرقی می کند خواب باشی یا بیدار؟ جواب دادم: فرقش در این است که توی بیداری تو می توانی کابوس دیگران باشی ولی توی خواب این دیگرانند که کابوس تو اند. پهلو به پهلو شد و با غرغر گفت: باز هم فرقی نمی کند در هر دوش لذت است که حرف اول را می زند. لذت آزار دادن و لذت رنج کشیدن. سادیسم و مازوخیسم. گفتم: من که ترجیح می دهم آزاردهنده باشم تا ستم کش؛ و نه گذاشت و نه برداشت و گفت: نیازی به باز گفتنش نیست . از همین رفتارت کاملا ً مشخص است.
2
این حافظ خوانی در مکان های عمومی هم برای خودش قصه هایی دارد . به خصوص وقتی که تو در بحر شعر فرو می روی تا مروارید شعر حافظ را از داخل صدف سخنان پیچیده اش بیرون بیاوری و چیزی به ناگاه تو را آن وسط ها خفه می کند. حالا این چیز می تواند یک صدا ، یک دشنام، یک موسیقی یا حتا یک بوی نامطبوع باشد. روزی توی اتوبوس نشسته بودم و غرق در شعر حافظ و الفاظ بلند و موهوم و شیوا و پرمغز و تلمیحات و استعارات بی مانند او بودم از آب حیات و خلوت درویشان و غوطه ور در افکار خودم که گوشی همراه یکی از مسافران با یک رنگ باباکرم بسیار چندش آوری شروع کرد به زنگ زدن و با پس گردنی محکمی مرا از شور شعر حافظ بیرون کشید. رسیده بودم به این بیت که: حافظ ار آب حیات ازلی می خواهی/ منبعش خاک در خلوت درویشان است. با چشم غرّه رو به سوی صدای زنگ برگرداندم. صاحب تلفن همراه که مردی بود حدوداً چهل و پنج ساله با ته ریش و موهای جو گندمی و پیراهن سفید یقه آخوندی و کت و شلوار آبی نفتی به تن، جواب داد: جانم؟ گوشم حسابی تیز شده بود ببینم چه می گوید و تا چه حد می توانم از این مکالمه ی یک طرفه سر در بیاورم. می دانید که لذت فضولی دست کمی از خواندن شعر حافظ ندارد؛ که او با حالتی بی تفاوت گفت : قربانت .... و عبوس پرسید :چی کار کردین ؟..... وبه مدت چند ثانیه ای سکوت کرد و یکدفعه با حالت عصبی و پرخاشجویانه ای چهره در هم کشید و تقریباً به فریاد گفت: بهش که گفته بودم..... بگو به معمار بگه آب حیاط رو وصل کنه به دستشویی؛ که یک دفعه برق از چشمانم پرید. آب حیات را وصل کند به دستشویی؟ دوباره از خودم پرسیدم : آب حیات را؟ شروع کردم به تحلیل جمله ی مرد در مغزم و کشف این که آب حیات را چرا باید به دستشویی وصل کرد و پس از چند ثانیه ای کلنجار ذهنی با خودم بالاخره کشف کردم که منظور او آب حیات نبود و آب حیاط بود. حسابی از خودم خجالت کشیدم. می دانید؟ خیلی بد است که آدم شعر حافظ بخواند و نداند بالاخره یک فرقی هم هست میان آب حیات و آب حیاط.

