تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 

مشارکت

 

مهدی فتوحی

 

زمان در این نمایش سیال است و بستگی به میزان تحمل تماشاگران دارد.

در وسط صحنه، یک مرد میانسال ، عریان ، در فضایی پلاسمایی غوطه ور است و برای رهایی خویش مدام تقلا می کند. جز نور فسفری که پلاسما را سبز می نمایاند، نور دیگری نیست. صدای ضربان قلبی در فضا طنین انداز است. دور تا دور صحنه با ویدئو پروجکشن تصاویر بسیار خشنی از جنگ و شکنجه و کشتار و قحطی و گرسنگی و فقر و سنگسار و بریدن دست و سر و... نمایانده می شود. صداهای گوناگونی آهسته آهسته به زمینه افزوده می شود و صدای ضربان قلب را می پوشاند. صدای انفجار، هواپیما، اره برقی، مته ی زمین کن، فریز سنگ بر، اگزوز موتور های سنگین، قطار و غیره، به گونه ای که تلفیق تصاویر و اصوات خشن باید تاب تماشاگر را برباید و او را برنجاند. وقتی اولین اعتراض از تماشاچیان برخاست فضا باید تمام تاریک و ساکت شود و صدای زایش یک نوزاد و تصاویری که نمود زندگی است و صدای پرندگان و تصاویر جنگل و کوهها و درختان و حیوانات و گیاهان و همه عاری از حضور آدمیان نمایانده شود. آهسته آهسته یک موسیقی ملایم ، به همراهی نوری چشم نواز به فضا افزوده می شود. در میان نورهای عمودی ستونی آبی رنگ ، دختر و پسر  خردسالی در حالی که هر یک گلی به دهان دارند به صحنه می آیند و یک والس بسیار زیبا می کنند.

تمام. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کنت پیکّولو دراکولا

یک مونولوگ

مهدی فتوحی

بی حرف پیش این متن پیش کشی است به مسعود خان پور احمد بابت نوشته ی کوتاه  اما پرمغز و زیبایی که در وبلاگش درباره ی خوردن نوشته است.

 

یک مرد با فراگ و پاپیون و همه ی آنچه که می تواند نشانی باشد بر آن که او یک اشرافزاده ی اصیل است در نور شاعرانه ی دو شمع نشسته و دارد دندان هایش را خلال می کند. جامی را از تنگی که کنار دست اوست پر می کند و مزمزه کنان می گوید:

مرد: تموم شد. من و تو یکی شدیم. دیگه هیچ فاصله ای بینمون نیست. دیگه وجود من سراسر لبریز از توئه. حالا دیگه  تو تموم وجود منو تسخیر کردی. فاصله ها رفتن کنار و تو و منی دیگه در کار نیست. همون فاصله هایی که اینهمه ازشون نفرت داشتی. جدایی دیگه معنی خودشو از دست داده و من وتو به وصال رسیدیم. وصال حقیقی. وصل مطلق؛ و من سرخوشم. شاد شاد. چون تو رو به وصال رسونده م. به جایی که هیچ حد و مرزی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. جایی که در اون ، یکی دیگری ئه و نمی شه اون یکی رو از این یکی تشخیص داد. حالا این تویی که در من می بینی. این تویی که در من می شنوی، می بویی ، لمس می کنی. این تویی که فریاد می کشی؛ و من حالا تو رو در حجاب تن خودم پوشونده م. حالا دیگه نگاه تیز و هیز دیگران تو رو آزار نمی ده. و این اون چیزی ئه که دیگران از فهمش عاجزند: تو شدی وجدان من. تو مثل یک ماه روشن در تاریکی و سکوت وجدان من نشستی و گوش به زنگی ببینی من چی کار می کنم. دیگه روی صحبت من با سایه م  یا یه چیز موهوم نیست. تو حالا خود خود وجدان منی. وجدان آگاه من که من نمودشو از میون میلیونها چهره برای خودم برگزیدم. حالا می تونم ببینمش وقتی داره منو سرزنش می کنه. وقتی داره برام خط و نشون می کشه و خواب راحتو ازم می گیره. دیگه من ازخودگویی به واگویی رسیده م .از وحدت به کثرت. من این جوری تو رو کشف کردم . تو رو فتح کردم. ذره ذره. خرده خرده. من تو رو هضم کردم با تمام وجودم. حالا تو ضمیر منی و من جلد تو. ضمیری زنانه در قالب جلدی مردانه. یا به عکس. چه فرقی می کنه؟ ببینم تو که حسادت نمی کنی اگه من بخوام به زنی دیگه ابراز علاقه کنم؟ ( می خندد ) می دونی این ابتکار کی به ذهنم خطور کرد؟ راستش جرقه ی این کار رو هم خودت تو ذهن من زدی. یادته اون روز وقتی داشتم قلم می تراشیدم، قلمتراش دستمو برید؟ تو زود اومدی و انگشت منو گذاشتی توی دهنت و شروع کردی به مکیدن. نمی دونی چه حسی داشت ؟ تموم تنم مور مور گرفت. یه حس لزج بهم دست داد . حسی مثل حس انزال. من غر زدم این کارو نکن. خون کثیفه؛ و تو جواب دادی: خون کثیف باشه که آدم یه دقیقه هم نمی تونه زنده بمونه. و دوباره و البته این بار با حالتی شهوانی تر انگشت زخمی منو به دهن بردی و شروع کردی به مکیدن. بهت گفتم : این کارو نکن. با همون حالت شهوانی انگشت خونی منو از دهنت در آوردی و رو سینه هات کشیدی و گفتی: الان دیگه یه ذره از وجود تو با تن من یکی شده. وقتشه که یک کم از سینه هام شیر بخوری.  همین حرف تو منو دگرگون کرد و باعث شد برم و خودمو از لحاظ نظری تجهیز کنم. با خودم گفتم اگه خورده شدن اینقدر لذت بخشه، پس بذار این لذت رو به تو که عزیزترین کسمی بچشونم . اما دستم خالی بود. انگیزه داشتم اما دلیل متقن و محکم نداشتم. تو بهتر از هر کس دیگه می دونی که برای دست زدن به چنین اقدام خطیری نیاز به یک نظریه پردازی دقیق هست؛ که زیربنای اندیشگی کارو تقویت کنه. پس شروع کردم به مطالعه در باب خوردن. گشتم و خوندم و پرسیدم و دونستم. وای که چقدر مطالعه درباره ی خوردن لذت بخش بود. جذاب ترین بخش زندگی که یکی از محکم ترین پایه های فرهنگی هر ملتی رو می سازه. پایه ای که به رغم همه ی تعدی ها و تجاوز ها و جنگ ها و شکست ها هرگزعوض نمی شه. غذا. خوراک. کلمات مقدسی که در همه ی تاریخ و جغرافیا در بین همه ی طبقات اجتماعی حرف اول رو می زنن. خوراک هم در معنای فیزیکی و هم در معنای استعاری و حتا متافیزیکیش یک رکن زندگی ئه.  یکی از جالب ترین چیزهایی که در باب خوردن خوندم این بود که اندیشیدن با فعل خوردن ارتباط مستقیم داره . می دونی شلگل در کتاب خودش " لوسینده " می گه: «در ژرفاي خيم آدمي گرايش پنهانی ست به خوردن هرآنچه كه دوستش مي‌دارد و به دهان‌بردن هر آنچه كه برايش تازه است. از آن‌رو كه آن را به نخستين اجزايش خرد كند. تشنگي تندرست دانستن مي‌خواهد كه برابرنهاد خود را به گونه‌اي درچنگ خود گيرد تا در اندرون آن راهي بتواند جستن و آن را ازهم بتواند پاشاندن». و این توصیف خود فعل اندیشیدنه. قطعا تو اصطلاح تجزیه و تحلیل به گوشت خورده یا کاوش  یا پژوهش. این افعال همگی در بطن خودشون با فعل خوردن رابطه ی مستقیم دارن. ساده ترین نمود این کنش در بچه هاست که وقتی می خوان چیزی رو کشف کنن اونو به دهن می برن. بله عزیزم. خوردن یا نخوردن مساله این است. دنیای امروز پره از نمودهای این کنش ؛ وبارزترین شکلش در دنیای سیاسته که رخ می ده. ببینم تو اسم ایدی امین به گوشت خورده ؟ یه سیاستمدار افریقایی بود که دشمنانش رو می خورد. البته هیچ نیازی به دونستن اسم همچین آدمایی نیست. سرتو که بچرخونی می تونی آدمایی رو ببینی که به شغل شریف آدمخواری اشتغال دارند. اولیش پدر خودت که چهل سال تمام خون مادرت رو در قالبی استعاری خورد و قورت داد یا برعکس مادرت که چهل سال گوشت پدرت رو در زبانی کنایی جوید و تف کرد بیرون. البته من هرگز خودمو به این پایه از ابتذال نمی رسونم. ابداً. شان من اصلا ً در این حد نیست. من برای کار خودم فلسفه ی محکمی دارم. من از آدمایی که فقط به خاطر نفرت و ثروت حاضرند همنوع خودشونو به سیخ بکشند نفرت دارم. نه. حساب من از این دسته جداست. من به خاطر آزادی، به خاطر عشق ، به خاطر نوعدوستی وعلاقه ی بی حدم به تو این کار رو کردم واین اصلا ً انصاف نیست که بخوای منو هم سطح یه مشت خودخواه حقیر بکنی. چون من با هر ذره از تن تو که جذب بدن خودم می کردم، ذره ای از وجود خودم رو از تنم بیرون می کردم ؛ یک جور ریاضت کشی عارفانه؛ و ذره ذره ی تو تمام وجود منو تقلیل می داد. بله عزیزم. تو منو نابود کردی و من از تو پر شدم. یک جور نابودی از طریق پر شدگی. یک نوع خودفزایی تخریبی. می فهمی ؟ من تو رو از دنیای همسان ساز بیرون به دنیای کثرت درون خودم بردم. من تو رو در پناه قالب خودم آزاد کردم و نذاشتم به ابتذال بیرون تن بدی. من عشقو در وجود خودم با حضور تو جاودانه کردم. بذار یه اعتراف بکنم. نمی دونم طاقت شنیدنش رو داری یا نه؟ ولی به هر حال بهت می گم. هیچ غذایی تا به حال به اندازه ی تو به من کیف نداده بود. علتش واضحه. خوردن تو واسه من یه تجربه ی تازه بود . یک تابوشکنی. فتح قله ی بکری که پیش روی همه بوده و کسی جرات نمی کرده ازش صعود کنه. رفتن به راهی میانبر که تو رو بدون دردسر به مقصد می رسونده ولی هیچ کس جرات پا گذاشتن به اونو نداشته. من تو رو نخوردم. من تو رو کشف کردم. فتح کردم. کاویدم. بلعیدم. وای که تازه دارم می فهمم این واژه ی بلعیدن چه بار معنایی شگرفی داره. من تو رو جویدم. بلعیدم و هضم کردم. می بینی؟ مرز بین استعاره و کنایه و واقعیت به هم ریخته. واژگان من بار معنایی پیدا کرده و من اینها همه رو مدیون توام. مدیون معشوق پاکی که بیشترین لذت ها رو به من داد. لذت خورده شدن رو.  

مرد از پشت میز بر می خیزد. آغوش رقص می گشاید و با جفت خیالی خود در زمینه ی ترانه ی vecchio frak اثر دومنیکو مودونیو می رقصد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

­گوستاوو آدولفو به کِر

شعرهای عاشقانه

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

10

 

ذرات نامریی هوا

در تپش اند

و پیرامون را شعله ور می سازند

آسمان

به پرتوهای زرینی

تحلیل می رود

و زمین شادمانه می لرزد

و من موج زنان در خیزابه های هماهنگی، 

می شنوم

آواز بوسه ها را

 و پلک هایم بسته می شوند

باز گو.... چه می شود اینک؟

خاموش!

عشق است که می گذرد.

 

11

من سوزانم و گندمگون

من نماد علاقه ام

وز اشتیاق و هوس

روانم آکنده است

مرا می جستی؟

نه. تو را نه.

 

پیشانی من زرد است

و بافه ی موهایم زرین

می توانم شادی بی پایانی تقدیم تو کنم

که نگاهبان گنجی از محبتم

مرا صلا می دادی؟

نه . تو نبودی.

 

من یک رویایم

یک ناممکن

شبحی سرگردان در دل مه و نور

من بی کالبدم و ناملموس

نمی توانم تو را دوست بدارم.

آه! بیا. تو بیا.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Sandro Penna in tarda età

ساندرو پنّا

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

شهر من، شهر خالی ،

به بامدادان ،

آکنده از آرزوی من بود

لیکن

شعر عاشقانه ی من

همان من حقیقی ترم،

دیگران را تنها

یک ترانه ی گمنام می نمود

 

2

در جاده ی خاکی پیش می رفتم

و سائل عشق بودم

آفتاب در پیرامونم

به من می خندید

که شیرین کاری شگفت نوی را

از من شنیده بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ارتباط

 

مهدی فتوحی

 

بازیگران برچند صندلی که کنار هم چیده شده اند ، نشسته اند و یک مددکار اجتماعی دارد با زبان اشاره با آنها که همگی ناشنوا هستند صحبت می کند. هرکس سر خویش دارد و ساز خویش می زند. غوغایی به راه انداخته اند که نگو و نپرس. همهمه ای از آن که نمی فهمند منظور مددکار چیست.

نا شنوای یک: خفه شین....

نا شنوای دو: بی حرف....

نا شنوای سه : ببرین صداتونو....

نا شنوای چهار: ساکت....

نا شنوای پنج : سر و صدا نباشه....

نا شنوای شش :آروم تر ....آروم تر.....

نا شنوای هفت: هیش...ش...ش...ش....ش...

نا شنوای هشت : مگه کرین؟

ناشنوای یک: ( خطاب به تماشاگران) مگه می ذارن ببینیم چی می گه؟

نا شنوای دو: ( خطاب به تماشاگران) نیگا... نیگاه.... اصلا ً حالیشون نمی شه؟

نا شنوای سه: ( خطاب به تماشاگران) انگار داری تو گوش خر یاسین می خونی.

نا شنوای چهار: ( خطاب به تماشاگران) نه خیر. هیشکی گوشش به این حرفها بدهکار نیست.

نا شنوای پنج :  ( خطاب به تماشاگران) حالا اگه صداشونو بریدن؟

نا شنوای شش: ( خطاب به تماشاگران) هیشکی هم نمی فهمه این مربی چی داره می گه.

نا شنوای هفت: ( خطاب به تماشاگران) خیلی تند حرف می زنه نمی رسم بهش.

نا شنوای هشت: ( خطاب به تماشاگران) باید کلمه به کلمه یادداشت کنم تا بعد ازش سر در بیارم.

نا شنوای یک: شنوایی  

نا شنوای دو : بگیرن

نا شنوای سه : باید

نا شنوای چهار : حد ّ ِ

نا شنوای پنج : اینجا

نا شنوای شش : با هر

نا شنوای هفت :  خفه قون

نا شنوای هشت: همه؛

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

اندیشه خراب توست سامانش ده

مرده دل نا امید را جانش ده

وین مرگ هماره را تو پایانش ده

یک زندگی جدید تاوانش ده

 

 

در بازی بردگی زبردست شدیم

در ظلم به زیر دست تردست شدیم

از لذت انتقام سرمست و حریص

وز ثروت آرزو تهی دست شدیم

 

 

در صفحه ی تقویم زمان می میرد

در بستر تکرار زبان می میرد

آغاز تباهی وطن زان لحظه ست

کز پختگی پیر جوان می میرد

 

 

بر کرسی دادگاه زنجیر شدیم

آماج هزار فحش و تکفیر شدیم

با حذف دو ویرگول ناقابل و خرد

نا غافل و بی هوا نفس گیر شدیم

 

 

گفتی که سپیده پشت آن مه دود است

وز بهر طلوع رنگ قدری زود است

تا مرگ ، شکیب کرده، آماسیدیم

غافل که نگاه ما به مرگ آلوده است

 

 

با دین ستیزه جوی درگیر شدیم

وز دادگریّ او نمک گیر شدیم

در صفحه ی رویداد و در صفحه ی مرگ

آویخته بر قناره تصویر شدیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:20  توسط مهدی فتوحی  | 

 

- اگر نظری به نقشه ی جهان بیندازید در می یابید که ما در این کره ی خاکی دو امریکا داریم. امریکای لاتین و امریکای لاتان.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

برگردان مهدی فتوحی

 

17

 

دوباره زاده خواهم شد

 

 

دوباره سنگ زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره باد زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره موج زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره آتش زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره مرد زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن! دوست خواهم داشت

 

  

 

18

 

تو در میانه ی ابر

 

امشب خیالین نیست آری

ابرها سوری بنان اند آری

سوری بنان زندگی اند آری

 

امشب تو، تویی

عشق در وجود من ابر نیست

و  گل سوری در وجود من زندگی ست.

 

 

19

 

حس و ماده

 

طعم بادها با خورشید

خنکای سنگها با خورشید

عطر خیزابه ها با خورشید

رنگ شعله ها با خورشید

هیاهوی خونها با خورشید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Federico Garcia Lorca

 

گفتگوی میان دو حلزون

فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

 

شخصیت ها

 

حلزون سفید

حلزون سیاه

 

حلزون سفید ( سکوت )

( دوشیزه ای ، با چتری از جنس تور، در حالی که گام های خود را می شمرد وارد می شود و به جوباری می رسد. مردد است اما از آن می پرد. )

حلزون سیاه ( سکوت )

( موشی از جوبار  گذشته. موش بد. موشی که ریشه های لطیف را می خورد.)

حلزون سفید ( سکوت )

( دوشیزه در پی رایحه ی ترب غده ای است  . شب بی هیچ ارتباط هوشیارانه ، در افق مه آلود پرتاب می شود.)

حلزون سیاه ( سکوت )

( موش به سراغ آلو ها می رود. صدایی مبهم ، مسحور تلفظ واژه ی آلو، آلو، آلو.......شده است؛ )

حلزون سفید ( مکث )

(دوشیزه کنار رودخانه ی سبزرنگی می نشیند. او تنها از خانه بیرون آمده چون به یاد موش ها نبوده.)

حلزون سیاه( با لرزشی)( سکوت)

 ( در سکون، بی هیچ چین خوردگی، ابری در جای خویش می لرزد. موش همچون پرنده ای به سویش می رود. خدا باید این زیاده خواهی را بر او ببخشاید.)

حلزون سفید ( سکوت )

( کتابی که دوشیزه می خواند برای کسی خوشایند نیست. او نادان است. هیچ اهمیتی قایل نیست که کوه شکر او انباشته شده از مورچه.)

حلزون سیاه ( خارج می شود)

حلزون سفید( بالای یک ترب غده ای ) افسوس.

فوریه 1926

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Federico Garcia Lorca in Granada, 1919.

 

گردش باستر کیتون

نوشته ی فدریکو گارسیا لورکا

برگردان مهدی فتوحی

 

شخصیت ها:

باستر کیتون

خروس

بوم

یک مرد سیاهپوست

یک زن امریکایی

یک دختر جوان

یک صدا

 

خروس: قوقولی قوقو.....

( باستر کیتون با چهاربچه اش در بغل وارد می شود)

باستر کیتون( خنجری چوبی بیرون می آورد و ایشان را می کشد.) : طفلک های بیچاره ی من!

خروس: قوقولی قوقو .

باستر کیتون( اجساد را بر زمین می شمرد) : یک، دو، سه، چهار .

( دوچرخه ای بر می دارد و رکاب می زند.)

( میان لاستیک های کهنه و بشکه های بنزین ، یک مرد سیاهپوست، کلاه حصیری خود را می خورد.)

باستر کیتون: چه شب زیبایی !

( یک طوطی در آسمان خنثا این سوی و آن سوی می پرد.)

بوم: چیرررررررررررررررررر.

باسترکیتون: هیجان انگیز است.

( مکث. باستر کیتون ، از میان جگن ها و جوزار به گونه ای توصیف ناپذیر عبور می کند. منظره در میان چرخ ماشینها کوچک می شود. دوچرخه فقط یک بعد دارد. می تواند وارد کتاب ها شود و یا در تنور برای پختن نان تخت شود. دوچرخه ی باستر کیتون زینی از جنس کارامل و رکابی از جنس شکر ندارد آن گونه که مردان خبیث انتظارش را دارند. یک دوچرخه است مثل بقیه ی دوچرخه ها. اما تنها چیزی است که از معصومیت سرشار است. آدم و حوا اگر یک لیوان پر از آب ببینند، وحشت زده می گریزند. اما با این حال دوچرخه ی باستر کیتون را نوازش می کنند.)

باستر کیتون: آه! عشق، عشق.

( باستر کیتون می افتد روی زمین. دوچرخه  از دستش رها می شود و دیوانه وار می رود پشت دو پروانه ی خاکستری بزرگ  و به نیم میلیمتری زمین می رسد.)  

باستر کیتون ( بر می خیزد) : نمی خواهم چیزی بگویم. اصلا ً چه می توانم بگویم؟

یک صدا: احمق !

( به قدم زدن ادامه می دهد. چشمانش، غمگین و بی نهایت، همچون چشمان یک حیوان تازه زاده شده، خواب زنبق ها و فرشتگان و کمربندهای ابریشمی را می بینند. چشمانش، که مانند ته استکانند. چشمان یک کودک احمق. که بسیار زشتند. که بسیار زیبایند. چشمان شترمرغ گونه ی او. چشمان انسان گونه ی او در تعادل مطلق مالیخولیا. از دور فیلادلفیا به چشم می آید. ساکنان این شهر پیشاپیش می دانند که شعر کهنه ی ماشین سینگر می تواند میان گلهای سرخ یک گلخانه بگردد. حتا اگر نفهمند چه تفاوت جزئی شاعرانه ای هست میان یک فنجان چای جوشان و یک فنجان چای سرد. از دور فیلادلفیا سوسو می زند.)

باستر کیتون: این یک باغ است.

زن امریکایی: شب به خیر.

( باستر کیتون لبخند می زند و در طبقه ی اول ، کفش های زنانه ای را می نگرد. آه چه کفش هایی!  نباید اجازه داد چنین کفش هایی ساخته شوند. پوست سه کروکودیل برای درست کردنشان لازم است. )

باستر کیتون: من می خواهم.......

زن امریکایی: شما یک شمشیر آراسته به برگ های شمشاد دارید؟

( باستر کیتون شانه هایش را می فشارد و پای راستش را بلند می کند. )

زن امریکایی: شما یک انگشتر با نگین زهر آلود دارید؟

( باستر کیتون آهسته چشمانش را می بندد و پای چپش را بلند می کند.)

زن امریکایی: خب ؟

( چهار کرّوبی با بالهایی توری آبی آسمانی رنگ، میان گلها می چمند. دوشیزگان شهر طوری پیانو می نوازند، انگار که دارند دوچرخه سواری  کنند. والس و ماه و قایق ها، قلب ارزنده ی دوست ما را متاثر می کنند. در میان شگفتی همگان ، پاییز به باغ یورش آورده. همچون آب که به حبّه ی هندسی قند.)

باستر کیتون( آه کشان ): من می خواهم قویی باشم . اما نمی توانم. حتا اگر که بخواهم. چرا؟ کلاهم را کجا بگذارم؟ و کجا یقه ی کاغذی پرنده وارم را و کراوات موآرم را؟ چه مصیبتی!

( زنی جوان، روی یک دوچرخه پیش می آید با پهلوهایی چون زنبور و  کلاه پرداربزرگ .  سری بلبل گونه دارد. )

زن جوان: افتخار عرض سلام به چه کسی را دارم؟

باستر کیتون( با تعظیم ): باستر کیتون.

( زن ناپدید می شود و از دوچرخه فرو می افتد. پاهای او و خطوط، بر زمین چمن همچون دو گورخر محتضر می لرزند. گرامافونی در هزار نمایش به طور همزمان می گفت: در امریکا بلبل وجود دارد.)

باستر کیتون( زانو زده): دوشیزه اله ئونورا! مرا ببخشید. من نبودم. دوشیزه! ( با صدایی ضعیف ) دوشیزه ! ( باز هم صدایش ضعیف تر می شود ) دوشیزه ! ( می بوسدش ).

در افق فیلادلفیا ستاره ی براق پلیس ها می درخشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:53  توسط مهدی فتوحی  |