از آذربایجان تا کوه الوند
ز پیرانشهر تا قلب دماوند
ز مکران تا سرخس و رود اروند
حریم خانه و ناموس مایند
( زین پس گهگاه متنی را درباره ی انقلاب های بزرگی که در جهان رخ داده ترجمه و در این وب منتشر می کنم. بیشتر برای دانستن خودم البته . اگر علاقمند بودید شما هم پی گیری اش کنید.)
گزینش و ترجمه
مهدی فتوحی
۱
انقلاب ، یک تعریف
این واژه برای بار نخست در حوزه ی تاریخنگاری و اختصاصا ً برای نشان دادن دگرگونی های سیاسی ناگهانی و خشونت آمیز و سازماندهی شده پدیدار شده است که آشکارا از نمونه ی انقلاب فرانسه الگو برداری شده اند، یک مفهوم البته سیاسی که فاکتورهای فرهنگی و اجتماعی را نیز پیشتر متضمن مضمون خویش دارد. البته با گذشت زمان واژه ی انقلاب مورد استفاده های عمومی یافت و مصرف آن در حوزه های گوناگون و نه تنها در ارجاع به زمان گذشته که در حال حاضر نیز آغاز شد. رفته رفته این مفهوم توسعه یافت و امروزه برای بیان دگرگونی هایی استفاده می شود که دیگر لزوما ً هم ویژگی های غیرمنتظره بودن، سازماندهی داشتن و خشونت آمیز بودن را که بلافاصله به ذهن متبادر می کرد ، ندارند . دیگر انقلاب به یک واژه با مصرف روزمره تبدیل شده است که برای تعریف بسیاری از حالات دگرگونی به کار می رود. خواه این تغییر کامل باشد و خواه ناقص. خواه ناگهانی و خواه به عکس از طریق روند طولانی دگرگونی های فراخ در زمان ؛ که از این دست می توان انقلاب در وسایل ارتباط جمعی را نام برد که با رادیو آغازید، با تلویزیون تداوم یافت و اینک با شبکه ی انفورماتیک پی گیری می شود. با این همه ، با گسترش دانش تاریخنگاری انگاره ی انقلاب مرزهای تاریخ سیاسی – سازمانی را درنوردید تا به فضاهای انبوه کاوش در گذشته ، اعم از علم ، تکنولوژی، اقتصاد، جامعه شناسی و هنر و ادبیات ارجاع یابد. بدین سان انقلاب در تعریف به شمار بسیاری از دگرگونی های نه لزوما ً خشونت بار و ناگهانی و عمیق گفته می شود که فصل مشترک همگی شان ، تخریب نمونه ی پیشین موجود است. درونمایه ای در ارتباطی تنگاتنگ با واقعیت، در عصری همچون عصر ما ، که از تغییر عمیق در حوزه های مختلف کنش انسانی ویژه شده است.
ظلمت دیرپای شب یلدا را
کدام جرقه در هم می شکند
کدام آذرخش ؟
و سکوت مرگ مفاجا را
کدام
ولوله می میراند؟
بگو بهار نیاید
تا من
لباس کهنه ی نوروزی خود را
بار دیگر
وصله پینه کنم.
بهار را با خجلت دوباره نمی خواهم
یک تک بیت از صائب تبریزی خواندم و حیفم آمد اینجا ننویسمش. به اندازه ی پانزده کتاب شعر متوسط می ارزد. شما هم با من در خواندنش شریک شوید.
در این ستمکده آن شمع تیره روزم من
که انتظار نسیم سحر گداخت مرا
در ضمن به دلیل تعویض خط اینترنت خانه، ممکن است تا مدتی این وب به روز نشود. بد هم نیست. من می نشینم کمی مطالعه می کنم و فرصت بیشتری خواهم داشت برای فکر کردن و نوشتن.
71- نمی دانم چه حکمتی است که افراد گوشت تلخ بیشتر خودشیرینی می کنند.
72- نتیجه ی اخلاقی یبوست ذهن، بیرون روی زبانی و تهوع رفتاری است.
73- یک دیالوگ عاشقانه:
- عزیزم ! تو اونوقتا منو خیلی دوست داشتی؛ مگه نه؟
- آره. ولی تو هیچ وقت نمی فهمیدیش.
- ولی الان دیگه اصلا ً دوستم نداری و من اینو خیلی خوب می فهمم.
نوشته ی ادواردو گالئانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1927
" چارلستون "
روز زیبا
فرماندار ایالت " ماساچوست " چنین می گوید:
در نیمه شب همین دوشنبه از ماه آگوست ، دو کارگر ایتالیایی، بر صندلی الکتریکی خانه ی اموات زندان چارلستون خواهند نشست. " نیکلا ساکّو " ، کفاش، و " بارتولومئو وانتزتّی " ، سمّاک ، به جرم جنایاتی که مرتکب نشده اند ، اعدام خواهند شد.
زندگی " ساکّو " و " وانتزتّی " ، در دستان بازرگانی است که چهل میلیون دلار از فروش ماشین های " پاکارد " به جیب زده است. " آلوان تافتز فولر" ، فرماندار ماساچوست، مرد کوچکی که پشت یک میز تحریر بزرگ از جنس چوب تراش خورده نشسته ، نمی پذیرد که در برابر فریاد اعتراضی که از چهار نقطه ی اصلی این سیاره طنین می افکند ، تسلیم شود. او شرافتمندانه به صحت محاکمه ها و درستی احکام باور دارد و بعلاوه گمان می کند که همه ی آنارشیست های ملعون و خارجی های کثیفی که می آیند تا این کشور را ویران کنند، سزاوار مرگند.
اگر دین رحمت ٌ للعالمینه
اگر اسلام راه آخرینه
اگر عدل از اصول ناب دینه
چرا پس روزگار ما چنینه
خدایا تا به کی فقر و نداری؟
چقدر آخر فغان و آه و زاری؟
مگر این بنده ی مخلص چه کرده؟
نمی خوای آدمو راحت بذاری؟
زمین آونگ تکرار زمونه
زمون احساس گنگی در زبونه
و در این آبخوست بی پناهی
بشر محتاج آزادی و نونه
Con un gruppo degli amici stavamo camminando in una via , uno ha detto: io ho sonno, l’altro: io ho fame, un altro disse: io ho sete e una ha insistito : io ho freddo, ma io dimostrando i miei soldi nel porta foglio ho detto: ma io sono l’unico che ha ragione.
۲
Nostalgia o necrofagia
Questo e’ problema
۳
Il cielo si mette una nera cerata
Ed e’ subito serata
یک طرح نمایشی برای لالبازی
مهدی فتوحی
برای پیش پرده ی یک نمایش یا یک نمایش مستقل
همین و بس.
ای گیتار! تو آن را به من بگو
آتاهوالپا یوپانکی
برگردان مهدی فتوحی
اگر از جهانش بپرسم
جهان قصد فریبم را دارد
هر کسی گمان می کند تغییر ناپذیر است
و این دیگرانند که تغییر می کنند
بامدادان را
به جستجوی پرتو نوری
می گذرانم
اما چرا شب چنین طولانی است
ای گیتار ! تو آن را به من بگو
دروغ ابلهانه و خام
باز می گردد
، آنچه واقعیت محض بود ،
تا زمین بارور،
بایر شود
بامدادان را
به جستجوی پرتو نوری
می گذرانم
اما چرا شب چنین طولانی است
ای گیتار ! تو آن را به من بگو
مردان
خدایانی مرده اند
از معبدی فروریخته
رویاهایشان رهایی شان نمی بخشند
و تنها یک سایه برجای می ماند
بامدادان را
به جستجوی پرتو نوری
می گذرانم
اما چرا شب چنین طولانی است
ای گیتار ! تو آن را به من بگو
Guitarra, dimelo tu
Atahualpa Yupanqui
Si yo le pregunto al mundo,
El mundo me ha de engañar.
Cada cual cree que no cambia,
Y que cambian los demas.
Y paso las madrugadas,
Buscando un rayo de luz.
Porque, la noche es tan larga,
Guitarra, dimelo tu ...
Se vuelve cruda mentira,
Lo que fue tierna verdad.
Y hasta la tierra fecunda,
Se convierte en arenal.
Y paso las madrugadas,
Buscando un rayo de luz.
Porque, la noche es tan larga,
Guitarra, dimelo tu ...
De un templo ya derrumbao.
Ni sus sueños se salvaron.
Solo una sombra ha quedao ...
Y paso las madrugadas,
Buscando un rayo de luz.
Porque, la noche es tan larga,
Guitarra, dimelo tu ...
نوشته ی ادواردو گالئانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1927
سن گابریه له ی خالیسکو
کودکی می نگرد
مادر، جلو چشمانش را گرفت تا او پدربزرگ را آویخته از پا نبیند. سپس دستان مادر ، نگذاشتند پدر را ببیند که از گلوله ی دزدها سوراخ سوراخ شده بود و همین طور عموها را که بر فراز تیرهای تلگراف از وزش باد تاب می خوردند.
اینک مادر نیز مرده است . دیگر از این که جلوی چشمان او را بگیرد خسته شده بود. " خوان رولفو " نشسته بر پرچینی سنگی که بر تپه زار پیچ و تاب می خورد ، با چشمان برهنه در خاک زمختش غور می کند. سواران و نیروهای فدرال و مسیحی را می نگرد که همگی یک کار می کنند. غوطه ورند در دود و از پس آنها در دوردست، حریقی شعله ور است. ردیف خفه شدگان را می نگرد ، لباسهای سالمی از جنس پارچه های مستعمل که کرکس ها خالی شان کرده اند و گروهی از زنان را می بیند که سیاه پوشیده اند.
" خوان رولفو " کودکی است نه ساله که اشباح احاطه اش کرده اند . اشباحی که بدو می مانند.
اینجا هیچ چیز زنده ای نیست. هیچ چیزی جز زوزه ی گرگ ها و جریان بادسیاهی که بریده بریده متصاعد می شود. در تپه ماهور های خالیسکو زندگان، مردگانی اند که تظاهر می کنند به زنده بودن.
من سر یک موضوع هیچ وقت خودم را نمی بخشم و آن هم غفلتم از کودکان است. از این پست به بعد، هر چند وقت یک بار چیزکی برای کودکان در وب کوچولویم می گذارم. شاید گذر کوچولوی بزرگی یا بزرگ کوچولویی به اینجا افتاد و خواست ناخنکی به این دیس غذا بزند. از همین امروز شروع می کنم. بسم الله.
ترجمه ای آزاد از یک ترانه/افسانه ی روسی.
- گنجعلی خان! کجا می ری؟
- نمی گم بهت. نه که نمی گم.
- بگو عزیزم! کجا می ری؟
- به یه هفته بازار توی شهر.
- منو با خودت می بری یا نه؟
- نمی برمت. نه نمی برم.
- یالّا دیگه. د ِ بذار منم باهات بیام.
- عیب نداره. همون گوشه موشه ها بگیر بشین.
- گنجعلی خان! چی داری با گاریت می بری؟
- نمی گم بهت. نه که نمی گم.
- جون من بگو. چی تو گاریت ئه؟
- سیب می برم. سیب می برم.
- یه دونه بده. یه دونه بده.
- نمی دم بهت. نه که نمی دم.
- گنجعلی خان! یه سیب بده من.
- همون بغل ئه. یه دونه وردار و پیله نکن.

آنتونیو ماچادو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1
سکه ای که در دست است را
شاید
نگاه داشت باید
لیکن
سکه ای که در دل است را
اگرش ندهی
از کف می رود
2
شبی آرام
و با روحی تقریبا ً شفاف
برای جوانی کردن
برای بودن به هنگامی که خداوند می خواهد
برای نگاهداری چند شادمانی..... دوردست
و توان یاد آواری دل انگیز آن

