خلیج از پارسایان نامور شد
خزر از نام کاسی بهره ور شد
ببین با مادر میهن چه کردند
که کودک منکر نام پدر شد.
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
خلیج از پارسایان نامور شد
خزر از نام کاسی بهره ور شد
ببین با مادر میهن چه کردند
که کودک منکر نام پدر شد.
ترانه ای از آتاهوالپا یوپانکی
برگردان مهدی فتوحی
بخواب بخواب سبزه اکم!
که مامانت تو مزرعه ست
بخواب بخواب سبزه اکم!
که مامانت تو مزرعه ست
واسه ی تو کبک می یاره
میوه ی خوش طعم می یاره
گوشت رون خوک می یاره
خیلی واسه ت چیز می یاره
اما اگه بچه ی سبزه رو نگیره بخوابه
دیب سفید می یاد و هوپ
یه پاشو هلپی می خوره
هلپ هلپ هلپ هلپ
بخواب بخواب سبزه اکم!
که مامانت تو مزرعه ست
کار می کنه. ها. کار می کنه.
سخت و سِوِر کار می کنه.
کار می کنه. ها. کار می کنه.
حتا عزادار که باشه
باز دوباره کار می کنه.
حتا اگه سرفه کنه
باز دوباره کار می کنه
کار می کنه. ها. کار می کنه.
کار می کنه و پولشو بالا می کشن.
کار می کنه. آره. سبزه روی کوچولو!
کار می کنه . ها . کار می کنه.
Duerme, duerme, negrito
Que tu mama está en el campo, negrito
Duerme, duerme, negrito
Que tu mama eta en el campo, negrito.
Te va a traer condonices para ti
Te va a traer rica fruta para ti
Te va a traer carne de cerdo para ti
Te va a traer muchas cosas para ti
Y si el negro no se duerme
Viene el diablo blanco y ¡zas!...
Le come la patita checapumba
Checapumba, apumba checapum.
Duerme, duerme, negrito
Que tu mama eta en el campo, negrito.
Trabajando sí
Trabajando duramente
Trabajando sí
Trabajando y va de luto
Trabajando sí
Trabajando y no le pagan
Trabajando sí
Trabajando y va tosiendo
Trabajando sí
Pal negrito chiquitito
Pal negrito sí
Trabajando sí
Trabajando sí.
پنجره ی مهتابی
دینو کامپانا ( 1932- 1885 )
ترجمه ی مهدی فتوحی
در شب دودآلود تابستانی
از بلندای پنجره ی مهتابی
کورسویی به سایه سرریز می کند
و بر دل من
مُهری سوزان می نهد
امّا چه کسی
( بر مهتابی روی رودخانه چراغی افروخته می شود)
چه کسی برای باکره ی پل ،
چه کسی، چه کسی چراغی افروخته؟
در سراچه ، بوی پوسیدگی است
در سراچه جراحت سرخ وامانده ای است.
ستارگان،
دکمه هایی اند از صدف
و شب نادان و لرزان است
و شب نادان است و لرزان است
امّا در دل شب
همواره جراحتی است سرخ و وامانده.
La sera fumosa d’estate
Dall’alta invetriata mesce chiarori nell’ombra
E mi lascia nel cuore un suggello ardente,
Ma chi ha (sul terrazzo sul fiume si accende una lampada) chi ha
A la Madonnina del Ponte chi è chi è che ha acceso la lampada? – c’è
Nella stanza un odor di putredine: c’è
Nella stanza una piaga rossa languente.
Le stelle sono bottoni di madreperla e la sera si veste di velluto:
E tremola la sera fatua: è fatua la sera e tremola ma c’è
Nel cuore della sera c’è,
Sempre una piaga rossa languente.
—
Dino Campana (1885-1932)
Dino Campani, Canti Orfici e altre poesie ; Einaudi, Torino
ترجمه ی مهدی فتوحی
1926
سن آلبینو
ساندینو
مردی چنین کوتاه قد و لاغر و ترکه ای را، اگر درست در خاک نیکاراگوا ریشه ندوانده بود، تندبادها ریشه کن می کردند.
در این خاک و بر این خاک، " آوگوستو سزار ساندینو" بر خاسته ، سخن می گوید و به گاه سخن، آنچه را که خاکش بدو داده نقل می کند. او وقتی بر زمین خویش می خفت، امواج رنج و شادمانی خاکش بدو نشت می کرد.
ساندینو بر خاسته، نقل می کند رازهای مگوی خاک اشغال و تحقیر شده اش را و می پرسد: چه تعداد از آنها، آن گونه که من بدو عشق می ورزم، دوستش دارند؟
بیست و نه مرد مین یاب و اهل سان آلبینو ، راهی به پیش می گشایند. اینان نخستین سربازان ارتش آزادی بخش نیکاراگوا هستند. کارگرانی بی سواد، که پانزده ساعت در روز، به قصد استخراج طلا برای شرکتی از امریکای شمالی، کار می کنند ؛ و کپه شده بر هم در یک انبار می خوابند. ایشان با دینامیت مین ها را منفجر می کنند و در پی ساندینو به کوه می روند.
ساندینو بر خرک سفید خویش پیش می رود.

1929
نوشته ی ادواردو گالئانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
شهر مکزیکو
فریدا
" تینا مودوتّی" در مواجهه با بازپرسان خود تنها نیست. بازو به بازوی او در این همراهی، از یک سو همرزم او دیه گو ری وه را است و از سویی دیگر " فریدا کالو ". بودای بزرگ نقاش و فریدای کوچکش که او هم نقاش است. بهترین دوست تینا که به یک شاهزاده ی اسرار آمیز شرقی می ماند که بسیار ناسزا می گوید و بسیار هم مشروب می خورد. درست مثل یک نوازنده ی محلی " خالیسکو ".
فریدا به قهقهه می خندد و از روزی که محکوم به درد مدام شده ، پرده های شکوهمند رنگ روغن می کشد.
اولین درد او به زمانهای دور باز می گردد. به دوران کودکی. وقتی پدر و مادرش او را به شکل فرشته ای در آوردند و او می خواست با بالهای پوشالی پرواز کند. اما این درد پایان ناپذیر در نتیجه ی یک تصادف خیابانی به وجود آمد. وقتی میله ی یک تراموا، مانند میخ در بدن او فرو رفت. از یک طرف بدن او به طرف دیگر . مانند یک نیزه؛ و استخوانهای او را خرد کرد. و از همان زمان او به دردی بدل شد که زنده می ماند. او را بارهای بار بیهوده جراحی کردند. اما بر تخت بیمارستان او آغاز کرد به نقاشی و پرتره هایی از خودش کشید که تعظیمی اند نومیدانه به حیاتی که برایش باقی مانده بود.
در چار راه هر طرف ایست
کاری به غیر از زندگی نیست
نوشته ی ادواردو گالئانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1929
شهر مکزیکو
تینا مودوتّی
دولت کوبا نباید هم کاری جز تماشا بکند. روزنامه های دست راستی مکزیک هم او را تایید می کنند. " مه یا " قربانی یک جنایت عشقی شده است. یهودی نشینان بولشوویسم مسکو آنچه را که باید بگویند می گویند. مطبوعات برملا می کنند که " تینا مودوتّی " ، زنی با ظاهری مشکوک، به سردی در برابر این اپیزود تراژیک واکنش نشان داده و بعدها در بیانات خود به پلیس دچار تضاد های مشکوکی هم شده.
" تینا "، عکاس ایتالیایی ، در سالهای معدودی که به اینجا آمده ، توانسته به اعماق تاریک مکزیک نفوذ کند. عکس های او آینه ای بزرگ نما پیش روی می گذارند از چیزهای ساده ی روزمره و مردم ساده ای که اینجا با دست های خود کار می کنند.
اما جرم او آزادی او است. او وقتی " مه یا " را کشف کرد که به گروهی پیوسته بود که برای " ساکّو " و " وانتزتّی " و " ساندینو " تظاهرات می کردند، تنها زندگی می کرد و با او یکی شد. بی عقد ازدواج . او پیشترها هنرپیشه ی هالیوود و مدل و معشوقه ی هنرپیشه ها بود و هیچ مردی نبود که با دیدنش عصبی نشود. پس او بابت این فقدان، رفتار یک بیگانه و کمونیست را در پیش می گیرد. پلیس عکس هایی از او پخش می کند که برهنه، زیبایی نابخشودنی اش را نشان می دهند . در حالی که دارند تشریفات اخراج او را هم از مکزیک آغاز می کنند.
بخشهایی از کتاب " سده ی باد "
نوشته ی ادواردو گالئانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1929
شهر مکزیکو
مه یا
دیکتاتور کوبا، " خه راردو ماچادو "، او را محکوم به مرگ می کند. " خولیو آنتونیو مه یا "، چیزی بیش از یک دانشجوی تبعیدی به مکزیک نیست که علائق خود را معطوف کرده به دنبال کردن خرگوش ها و انتشار مقالاتی علیه نژادپرستی و استعمار نقاب زده ، آن هم برای خوانندگانی معدود. اما دیکتاتور در بذل توجه به او در مقام خطرناکترین دشمن خویش ، هیچ اشتباه نمی کند. " ماچادو " از وقتی " مه یا " را زیر نظر می گیرد که گفتمان های آذرخش گون او خوابگاههای هاوانا را می شورانند. " مه یا " با افشای دیکتاتور و دست انداختن عقب ماندگی دانشگاه کوبا که دیگر بدل شده به کارخانه ی متخصصانی با ذهنیت حاکم بر صومعه های اسپانیایی مستعمره ، آتش به پا می کند.
شبی ، " مه یا " ، بازو به بازوی همرزمش ، " تینا مودوتّی " ، قدم می زند که قاتلان با رگبار گلوله او را تصفیه می کنند. " تینا " فریاد می کشد اما وقتی که کالبد دوستش فرو می افتد اشکی نمی ریزد. " تینا " بعدتر گریه می کند. وقتی به خانه می رسد. سپیده دمان. وقتی کفش های " مه یا " را می بیند که خالی افتاده اند و گویی در زیر تخت خواب انتظار او را می کشند. آری تا ساعاتی قبل این زن آنقدر خوشبخت بود که حتا به خودش هم حسودی می کرد.

جزیره
از کتاب احساس زمان
بر کرانه
فرود آمد ،
جایی که
از جنگلهای کهنسال اندیشمند
شب پاینده بود
و خویش را داخل درآن کرد
و هیاهوی پرهایی اش صدا زد
کز بانگ دلخراش تپش آبی جوشان
باز شده بودند
و کرمینه ای دید
( که نحیف می شد و بر می بالید)
و وقتی باز می گشت
تا فراز آید ، دید
شفیره ای شده
و استوار در آغوش نارونی
می خوابد.
سرگردان در خویش
از پرهیب به شعله ی راستین،
به چمنزاری رسید
که در آن جا
سایه در چشمان
انباشته می شد از باکرگان؛
به سان شب در پای زیتون بنان.
شاخساران
باران تنبل نیزه واری را
می باراندند.
این سو گوسفندان
به زیر ولرمایی ناب
چرت می زدند
و الباقی پوشش براق را ،
می چریدند.
دستان چوپان
شیشه ای بودند صیقلی
از تبی خفیف.

ترانه ای بسیار مشهور از پپینو دی کاپری
ترجمه ی مهدی فتوحی
می دانی
حقیقت ندارد
که من دیگر تو را دوست نمی دارم
می دانم
باورم نمی کنی
به من اعتماد نداری
روبرتا
به من گوش فرا ده.
دوباره بازگرد. از تو تمنا می کنم.
با تو هر لحظه
خوشبختی بود
ولی من نمی دانستم
دوست داشتنت را نمی دانستم
روبرتا
مرا ببخش
باز هم به نزد من بازگرد
روبرتا به من گوش فرا ده.
دوباره بازگرد از تو تمنا می کنم.
با تو هر لحظه
خوشبختی بود
ولی من نمی دانستم
دوست داشتنت را نمی دانستم
به من گوش فرا ده.
مرا ببخش و دوباره به نزد من بازگرد.
(برای دوستانی هم که به سایت یوتوب دسترسی دارند لینک این ترانه را می گذارم: http://www.youtube.com/watch?v=ptDyxigOQJU )
lo sai,
non e' vero,
che non ti voglio più
lo so,
non mi credi,
non hai fiducia in me
Roberta ascoltami,
ritorna ancor ti prego
con te
ogni istante
era felicità
ma io non capivo,
non t'ho saputo amar
Roberta, perdonami,
ritorna ancor vicino a me
Roberta ascoltami,
ritorna ancor ti prego
con te
ogni istante
era felicità
ma io non capivo,
non t'ho saputo amar
ascoltami, perdonami,
ritorna ancor vicino a me
آنان که به جرم عشق اعدام شدند
آزاد و رها و نیک فرجام شدند
وآنان که به سنگسار دل خام شدند
بیگانه ز خویش و مرگ آشام شدند
عرب ها میوه هایم را چریدند
مغولها ریشه هایم را جویدند
و افغانی و ترک و غربی و روس
به قربانگاه یغمایم کشیدند
نگا کن رد ّ شلاقه به گرده م
برای حرف حق شلّاق خورده م
به جرم زیستن زندان کشیده م
برای زندگی با عشق مرده م
اگر مغبون و دلتنگ و غمینم
و گر مجروح و مطرود و حزینم
در این آشفته بازار تباهی
یکی از مردم ایران زمینم
[1965]
Parole e musica di Violeta Parra
Gracias a la vida, que me ha dado tanto
Me dió dos luceros, que cuando los abro
Perfecto distingo, lo negro del blanco
Y en el alto cielo, su fondo estrellado
Y en las multitudes, el hombre que yo amo
Gracias a la vida, que me ha dado tanto
Me ha dado el oído, que en todo su ancho
Graba noche y día, grillos y canarios
Martillos, turbinas, ladridos, chubascos
Y la voz tan tierna, de mi bien amado
Gracias a la vida, que me ha dado tanto
Me ha dado el sonido, y el abecedario
Con el las palabras, que pienso y declaro
Madre, amigo, hermano y luz alumbrando
La ruta del alma del que estoy amando
Gracias a la vida, que me ha dado tanto
Me ha dado la marcha, de mis pies cansados
Con ellos anduve, ciudades y charcos
Playas y desiertos, montañas y llanos
Y la casa tuya, tu calle y tu patio
Gracias a la vida, que me ha dado tanto
Me dió el corazón, que agita su marco
Cuando miro el fruto del cerebro humano
Cuando miro el bueno tan lejos del malo
Cuando miro el fondo de tus ojos claros
Gracias a la vida, que me ha dado tanto
Me ha dado la risa y me ha dado el llanto
Así yo distingo dicha de quebranto
Los dos materiales que forman mi canto
Y el canto de ustedes, que es el mismo canto
Y el canto de todos, que es mi propio canto
Y el canto de ustedes, que es mi propio canto
سپاس زندگانی را
ترجمه ی مهدی فتوحی
(ترجمه ی این ترانه را هم تقدیم می کنم به بهزاد وحیدی، یاور دیرینه ی من از روزگار تنهایی تا به همین امروز، از روزگار کتابفروشی و خانه ی پیروز 99 تا تریسته ؛ جا دارد از او در فرصتی دیگر و به شیوه ای دیگرگونه و رسمی تر سپاسگذاری کنم. اما با اینهمه باز هم راه دوری نمی رود این تقدیم نامچه . بگذار این ترجمه نام او را بر خود زینت داشته باشد. برای دوستانی هم که به شبکه ی یوتوب دسترسی دارند لینک اجرای ترانه را با صدای مرسدس سوسا می گذارم. امیدوارم خوششان بیاید.)
سپاس زندگانی را
که به من بسیار بخشید
به من دو ستاره داد
که وقتی می گشایمشان
کاملا ً تمییز می دهم
سیاه را از سفید
و در بلندای اسمان
ژرفای ستاره آگینش را
و در میان انبوه جمعیت ،
مردی را که دوستش می دارم
سپاس زندگانی را
که به من بسیار بخشید
به من حس شنوایی داد
که در سرتاسر گستره اش ،
شب و روز را ضبط می کند
و آواز جیرجیرک ها و قناری ها ،
چکش ها و توربین ها
عوعو سگ ها و تگرگ ها را
و آوای بسیار لطیف معشوق خوب مرا نیز
سپاس زندگانی را
که به من بسیار بخشید
به من صدایی داد و الفبایی
و به همراه ایشان واژگانی
که بدیشان می اندیشم و ابراز می کنم
واژگان مادر را
و دوست و برادر را
و نور روشنایی بخش و
مسیر روح کسی را
که دوستش می دارم
سپاس زندگانی را
که به من بسیار بخشید
به پاهای خسته ی من
راهپیمایی آموخت
که بدان ها می گردم
شهرها را و برکه ها را
ساحل و بیابانها را؛
کوهها و جلگه ها را
و خانه ی تو و کوچه ی تو
و حیاط خانه ات را
سپاس زندگانی را
که به من بسیار بخشید
به من دلی داد
که یکسره به لرزه در می آید
مادامی که
میوه ی مغز آدمی را می نگرم
وقتی خیر را بسیار دور از شر می بینم
و وقتی به چشمان روشن تو نگاه می کنم
سپاس زندگانی را
که به من بسیار بخشید
به من خنده ای داد و اشکی
که من اینگونه
خوشبختی را از شوربختی
تمییز می دهم
دو عنصری که آواز مرا تشکیل می دهند
و آواز آنانی را که همین آواز است
و آواز همه ی کسانی را که همین آواز من است
و آواز آنانی را که همین آواز من است
16
امان از قصّه ی خواب آور عشق
که نسل آدمی شد منتر عشق
همین که خاک حوّا رو سرشتند
یه فس دعوا مرافع شد سر عشق
17
نه خانی تو، نه ملّایی، نه میری
مگر آورده ای ما را اسیری؟
دُرُس وقتی که می خوام گُر بگیرم
محل سگ نمی ذاری و می ری
18
تو هم لکاته ای و هم اثیری
الهی زنده باشی و نمیری
همین که حسّ ما از گُل می افته
میای آتش می افروزی ومی ری
19
چه گیجی می ره باز این مغز کلّه م
بذارینم برم همراه گلّه م
نمی خوام از شما مردم پشیزی
به غیر از کوزه آب و نون بلّه م
20
می گن ما ها همه رجّاله هستیم
یه مُش لکّاته و مُحتاله هستیم
همینی هس که هس؛ بودو که واردی
عزیزم ! آش کشک خاله هستیم.
ترانه ای از مرسدس سوسا با آهنگی از آتاهوالپا یوپانکی
ترجمه ی مهدی فتوحی
ترجمه ی این ترانه را تقدیم می کنم به احد یوسفی. به یاد شب های بی شماری که با هم در کوچه پس کوچه های دوراهی قپان گشتیم و از در و دیوار گپ زدیم. امیدوارم روزی بتواند اصل این ترانه را با اجرای بی نظیر سوسا بشنود. از میان همه ی آشنایانم فقط اوست که می تواند برای حس پنهان در این ترانه و تلفیق آهنگ و صدا و گیتار در آن، اشکی بریزد. برای دوستانی هم که به اینترنت سرعت بالا دسترسی دارند لینک این ترانه را از سایت یوتوب می گذارم تا اجرای اصلی آن را ببینند.
سنگ و جاده
از تپه ای پایین می آیم،
جاده و سنگ؛
و اندوهی را
دستپاچه،
در جان خویش می آورم ،
ای زندگانی من!
مرا متهم می کنی که دوستت ندارم،
این را دیگر مگوی
شاید تو هرگز پی نبری
ای زندگانی من!
که من چرا از تو دور شدم
این سرنوشت من است.
سنگ و جاده؛
که من زائر رویایی دوردست و زیبایم
ای زندگانی من!
برای بخت بلندتری که می جویمش
غمگنانه می زیم
و وقتی باید بمانم
ای زندگانی من!
می روم
گاه چون رودخانه ای ام
آواز خوان می آیم
و بی آن که کسی بداند
ای زندگانی من!
گریان می روم
این سرنوشت من است
سنگ و جاده
که من زائر رویایی دوردست و زیبایم
ای زندگانی من!
Piedra y camino
Del cerro vengo bajando,
Camino y piedra,
Traigo enredada en el alma, viday
Una tristeza...
Me acusas de no quererte.
No digas eso...
Tal vez no comprendas nunca, viday
Porque me alejo...
Es mi destino
Piedra y camino...
De un sueño lejano y bello, viday
Soy peregrino...
Por mas que la dicha busco,
Vivo penando...
Y cuando debo quedarme, viday
Me voy andando...
A veces soy como el rio:
Llego cantando...
Y sin que nadie lo sepa, viday
Me voy llorando...
Es mi destino,
Piedra y camino...
De un sueño lejano y bello, viday
Soy peregrino...
Atahualpa Yupanqui