تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 

دو تا بچّه یتیم

 

(ترجمه ای آزاد از شعری از جووانّی پاسکولی با نام (I DUE ORFANI) و تنظیم برای نمایشی کودکانه از مهدی فتوحی)

 

(1)

 

–    داداشی! می شه باهات حرف بزنم؟

–    چیه؟ حرفت رو بزن.

–    داره از گشنگی مورمورم می شه. حیف که دیگه....

–    نیگاه کن بیدی و ساس و شپشی توی لباسات نباشه....

 

 

تقلید صدای حشرات مختلف و ادای نام آوای تداعی کننده ی صدای حشرات؛ مثلا ً سیسسس؛ سیسسس؛ سیسسس

 

–    داداشی! از توی تاریکی صدای ناله ی دور و دراز رو می شنوی؟

–    شاید هم یه سگ باشه که داره زوزه می کشه

–    انگاری یه عده تو درگاهی ان.

–    شاید هم نسیم باشه که می وزه.

 

 

تقلید صدای باد و تکرار نام آوای تداعی کننده ی صدای باد؛ هوووو هوووو هوووو

 

–    می شنوی؟ دو جور صدا داره یواش یواش یواش......

–    شایدم بارون پاییزه که نرم نرم می باره...

–    می شنوی تق تق این ضربه ها رو؟

–    ناقوسای مرگو دارن می زنن.

 

 

تقلید صدای ناقوس و تکرار نام آوای تداعی کننده ی بانگ ناقوس؛ دنگگگ دنگگگ دنگگگ

 

–    واسه ی مرگ کی دارن می کوبن؟

–    نمی دونم ؛ شاید....

–    خوف  برم داشته حسابی. داداشی!

–    من هم عینهو تو رنگم پریده.

–    دارم الانه به این فکر می کنم: اگه رعد و برق یه وقت زد ماها باس چی کار کنیم؟

–    نمی دونم داداشی! بیا پیشم بنشین. ما که آروم و سلامتیم هنوز.

 

تقلید صدای رعد و درخش برق و تکرار نام آوای تداعی گر بانگ تندر؛ بوممممممم بوممممممم بومممممم

 

(2)

 

–    اگه تو دلت بخواد، من هنوز حرفا دارم واسه زدن. یادته؟ وقتی رو که از توی سوراخی قفل نور می تابید؟

–    حالا که برقا همه خاموشن.

–    همون وقت نبود که ما ترسیدیم؟

–    الانه هیچی به ماها دیگه دلگرمی نمی ده. هیچی. من و تو تنهاییم. توی سوت و کوری این شب تار.

 

تقلید صدای سیرسیرک که تداعی کننده ی شب است. چیششش چیششش چیششش

 

–    اون زنه اینجا بود؟ هیچ یادت می آد داداشی! می تونستی ببینیش. اون تو . همونجا . دم در. وقت و بی وقت یه دفعه کل تنش انگاری مورمور می گرفت....

–    حالا که مرده مامان.

 

تقلید صدای گریه ی یک زن و رعشه و ناله های بریده بریده ی او؛ اوهوووو اوهووووو

 

–    یادته ؟ اون با ماها، خواب آرومی نداشت.

–    ما که حالا حالمون خیلی خوبه.

–    ولی حالا که مامان نیس کی دیگه ما رو نوازش می کنه؟ وقتی اون نیس کی با خل بازی ما ها قهر و سازش می کنه؟ کی کی کی ؟

 

پژواک پرسش نهایی تمام  محیط بازی را پر می کند: کی کی کی ؟ کی کی کی ؟

 

 

10/5/78

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

 

یاءس دیرانجام مرا

واژه

رسا نیست

واژه،

حتا اگر خدا

و صدا

حتا اگر که ماندنی و رها،

باز نومیدی مرا

کارگشا نیست

سکوت

سکوت

سسسسس..........

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

دل تنگ

آشوب و جنگ

سکوت و سنگ

از همه رنگ

شهر، شهر ، شهر فرنگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 2:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

وطنم گنج من است

میهنم قلب پر از رنج من است

شاهراه گذر رنج جهان ،

درد پیدا و نهان؛

هر که از راه رسیده ست

آشنا یا  که غریب

چنگ افکنده در اوی و

به صدش حیله شکسته است

زخم وامانده ی این قلب

رنگ بهبود ندیده ست

و نه داروی طبیب؛

دلم آزرده و خسته است

دل من

بغض باران شمال

دل من

هرم دریای جنوب

دل من

پل پیروزی غرب

دل من

قفل دروازه ی شرق

دل ایرانی من قلب جهان است

ولیک

دلم از درد نرسته است.

دلم آزرده و خسته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 3:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

14

 

نمی شه قِر ندی؛ اطوار نریزی؟

مث ما هم بگیری درز پیزی  ؟

نمی ترسی مگه از نهی منکر

به ضرب پنجه بکس و برق تیزی؟

 

 

15

 

نمی پرسی دیگه احوالمونو

نمی دزدی دیگه اموالمونو

شنیده م آس قلبت رو ربوده ند....

نمی خوای کف بری تکخالمونو؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط مهدی فتوحی  | 

 

..... سپاس بر کسی که با جراحی کردن بکارتت، چمدانی از رویاها برای تو می آفریند.

رنه کره ول

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

به باقالی پلو سوگند و دیزی

به کِیف ِخوردن و میل ِغریزی

که می میرم برا گوشفیل لبهات

مث نون خامه ای واسه م عزیزی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

چشی از غصه ی ما تر نمی شه

کسی تنهائیو از بر نمی شه

ولی با عشق هم محشر نمی شه

دیگه اوضاع از این بدتر نمی شه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:6  توسط مهدی فتوحی  | 

  

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

1924

شهر مکزیکو

ملّی کردن دیوارها

هنر نقاشی روی بوم، به بن بست می رسد و در عوض نقاشی های روی دیوار، برای گروه کثیری که مردم بی سواد خوانده می شوند و نه کور ایجاد می شوند. ری وه را، اُروسکو و سی کِی رُس به سوی دیوارهای مکزیکو خیز بر می دارند و رازهای مگو را نقاشی می کنند و روی آهک مرطوب هنری زاده می شود حقیقتا ً ملّی ، که فرزند انقلاب مکزیک است و باز مانده از آن دوران زایمان و ترحیم.  

مورالیسم ( نقاشی روی دیوار ) مکزیکی طغیانی است علیه هنر کوتوله ، اخته و بی رمق کشوری که مدام تمرین نفی آن را می کند. ناگهان طبیعت بیجان  و منظره های مرده ی دیوانه وار بدل می شوند به واقعیت های زنده؛ و تهی دستان زمین دوباره سوژه های هنری می شوند و از درونمایه ی تاریخ  ابژه های معمول حقارت و دلسوزی آن مطرح می شوند.  

بر سر نقاشان مورالیست هم بارانی از توهین ها فرو می بارد ؛ دریغ از یک ستایش. اما آنان، برای انجام وظیفه ی خود ، بی باکانه ادامه می دهند به بالا رفتن از داربست ها . ری وه را  ، با آن چشمان  و غبغب وزغ گونه  و دندان های ماهی وارش روزی شانزده ساعت کار بی وقفه می کند و هفت تیری هم به کمرش می بندد و می گوید : برای هدایت منتقدان است.  

 

Frida Kahlo and Diego Rivera in the studio of sculptor Ralph Stackpole, Montgomery Street, San Francisco

دیه گو ری وه را و فریدا کالو

 

دیه گو ری وه را

نقاشی فیلیپ کاریّو ، رهاننده ی " یوکاتان " را با زخم گلوله ای بر سینه ، می کشد که ایستاده است در برابر جهان . یا از نو زنده شده یا این که هنوز از مرگ خویش آگاه نشده؛  و نقاشی زاپاتا را که در حال برانگیختن خلق است به شورش ؛ و مردم را نیز می کشد . همه ی مردم مکزیک را ؛ روی هزار و ششصد متر مربع دیوار دفتر آموزش و پرورش ، که در حماسه ی کار و جنگ و جشن یکپارچه شده اند. دیه گو ری وه را ، در حالی که جهان را از رنگ می پوشاند، خودش با دروغ تفریح می کند. برای هرکسی که بخواهد به حرف او گوش کند ، دروغ هایی تعریف می کند بس بزرگ . درست مثل شکمش و علاقه  اش به آفریدن و زن بازی افراطی سیری ناپذیرش . سه سالی است که از اروپا باز گشته . آنجا در پاریس ، دیه گو، یک نقاش پیشرو بود و دلزده از ایسم ها و درست زمانی که هنرش داشت با کشیدن نقاشی از سر کسالت ، خاموش می شد، به مکزیک آمد و روشنایی های سرزمین خود را تا زمانی که چشم از جهان فرو نبسته بود، دریافت کرد.

 

برای مشاهده ی آثار دیه گو ری وه را به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.diegorivera.com/index.php

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Saffo, dipinto pompeiano

 

سافّو

ترجمه ی مهدی فتوحی

7

چون خدایی به نظر می رسد

آن مرد

که در برابر تو می نشیند

و به لبخنده ای چند افسونگر

از نزدیک به تو گوش می سپارد

آن گاه که تو به شیرینی سخن می گویی

و این همه دل مرا از سینه به بیرون می جهاند

مادامی که می بینمت

بی درنگ از سخن گفتن وا می مانم

زبانم بریده می شود

آتشی نرم به زیر پوستم می دود

چشمانم هیچ نمی بینند

وگوشهایم سوت می کشند

عرقی سرد بر تنم می نشیند

لرزشی مرا سراپا در بر می گیرد

سبزتر از چمن می شوم

و اندکی بعد حس می کنم مرده ام.

با این وجود این ها همه را می توان تحمل کرد.

 

8

 

تو ، مرده

دراز خواهی کشید

و هیچ یادی از تو

برجای نخواهد ماند

حتا به آینده

تو در میان سوری بنان " پی ئِریا "

نخواهی بود

و از اینجا پر خواهی کشید

و در خانه ی " آده" ؛

نامرئی

با مردگان تیره به گردش خواهی رفت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1911

کشتزارهای چی هوآهوآ

 

پانچو ویّا

 

در میان تمام فرماندهان شمالی که برای هدایت مکزیک به " ماده رو " آمده اند، پانچو ویّا از همه  دوست داشتنی تر و دوستدارتر است. او دوست دارد ازدواج کند و پیوسته هم این کار را می کند. با هفت تیری پس گردن و بدون هیچ کشیشی  که او را از این کار بر حذر دارد و بی هیچ دختری که در برابر او تاب مقاومت آورد. از طرفی او رقصیدن را هم دوست دارد. رقص پایی با صدای " ماریمبا " * به همراه غرّش شلیک گلوله هایی که همچون باران بر روی کلاه می بارند.

او خیلی زود به صحرا گریخت.

-          برای من، جنگ وقتی شروع شد که زاده شدم.

او تقریباً کودک بود که به هواخواهی خواهرش درآمد . از میان مردگان بسیاری که او دخلشان را آورد، نخستینشان اربابش بود و به خاطر همین مجبور شد به سرقت حیوانات . وقتی زاده شد نامش را " دوروته ئو آرانگو " نهادند. پانچو ویّا یک نفر دیگر بود. یک شریک دزد. یک دوست بسیار دوست داشتنی. وقتی نگهبانان روستایی پانچو ویّا را کشتند، " دوروتئو آرانگو" نام او را از آن خود کرد و این نام رویش ماند. او به خاطر ضدیت با مرگ و فراموشی ، خود را پانچو ویّا نامید ،  تا اینگونه ، دوستش به زیستن ادامه دهد.

·         ماریمبا نام نوعی ساز کوبه ای است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی ادواردو گالئانو

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1913

زاپاتا و دو زن

 

ما دوقلو بودیم. به خاطر روز تعمیدمان، نام هردویمان را " لوس " نهادند و به خاطر روزی که در آن زاده شدیم ، گره گوریا. او را لوس صدا می کردند و مرا گره گوریا.  پیش از آن، ما در خانه مان دو دوشیزه ی محترم بودیم تا این که زاپاتیسم فرارسید و فرمانده زاپاتا شروع کرد به متقاعد کردن خواهرم تا همراه او برود.

-          نگاه کن و بیا.

و آن آدم ساده روز پانزدهم سپتامبر، از آنجا رفت و او، وی را با خود برد. بعدها دراین گشت و گذارها، خواهر من مرد.در " ئوآاوتلا ". از یک بیماری که نامش....نامش چه بود؟ سن ویتو. بیماری سن ویتو؛ و فرمانده زاپاتا، همانجا ماند؛ سه روز و سه شب، بدون این که چیزی بخورد یا بیاشامد. شمع هایی که ما برای خواهرم افروخته بودیم داشت تمام می شد که ...هی هی هی هی  ....او آمد و مرا با زور با خودش برد. می گفت: من متعلق به اویم. زیرا ما هر دو، یکی بودیم. خواهرم و من......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Saffo ed Alceo a Mitilene, Lawrence Alma-Tadema (1881)

 

سافّو

ترجمه ی مهدی فتوحی

3

مام مهربان!

دیگر نمی توانم تور ببافم

که محض خاطر آفرودیت سست نهاد

مغلوب آرزوی پسری شده ام.

 

4

 

سرخ می شود چنان سیبی شیرین

بر بلندای شاخساران

بر فراز بلندترین شاخه

که چینندگانش

از یاد می برند

آه نه ، یقینا ً از یادش نمی برند

که توان دسترسی بدان را  ندارند

 

و نقش زمین است

همچون سنبلی

بر کوهساران

که شبانانش لگدمال می کنند،

گل ارغوان.

 

5

روزگاری دلباخته ی تو بودم

ای آتیس!

که  دخترکی خردسال و ناپخته

به نظر می آمدی

 

6

جان مرا به لرزه در می آورد

اروس،

چنان بادی بر کوهساران

که بلوط ها را در بر می گیرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

فرانچسكو پتراركا

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

به تو درود می فرستم، ای سرزمین محبوب خدا! ای سپنتاترین خاک! به تو درود می فرستم، ای اصیل ترین، ای بارورترین و ای زیباترینِ زمین ها! محصور میان دو دریا و مغرور از ستیغ های بلندآوازه ؛ وز دیرباز مفتخر به دادگری و سپاه؛ ای سراچه ی بغبانوان وغنی از مردان بزرگ و زر و سیم. ثنای تو را هنر و طبیعت، سر تکریم فرو می آورند، تا تو، ای ایتالیا! اسوه ی گیتی شوی؛ و تویی که به پیکر خسته ی من سرپناهی امن می بخشی و اندک زمینی ، که پوشاندن پیکر بی جانم را بسنده باشد؛ و من تو را، ای ایتالیا! از بلندای چکاد کوه ِ" جه بِنّا " بسی شاداب می بینم. ابرها را پشت سر می گذارم و چهره ام را نسیمی ملایم می نوازد؛ و نسیم با وزشی ملایم، مرا در بر می گیرد و من میهنم را باز می شناسم و خشنود درودش می فرستم. درود ای زیباترین مام! درود ای افتخار گیتی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:54  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 شبانه

رافائل آلبرتی

ترجمه ی مهدی فتوحی

بگیر و بگیر کلید رُم را

زیرا در رم ، کوچه ای است،

در آن کوچه ، خانه ای

در آن خانه ، اتاقی

در آن اتاق، تخت خوابی

در آن تختخواب، بانویی

بانویی  عاشق

که کلید را بر می دارد

که تختخواب را ترک می گوید

که اتاق را وا می نهد

که خانه را رها می کند

که از کوچه برون می آید

که شمشیری بر می دارد

و شبانگاهان می دود

و می کُشد هر رهگذری را

که به کوچه اش باز می گردد

که به خانه اش باز می آید

که به اتاقش پا می نهد

و به تختخواب خود می رود

و کلید را پنهان می کند

و شمشیر را قایم می کند

وبدین سان است که رم

بی مردمی می ماند که بگذرند

بی مرگ و بی شب

بی کلید و بی بانو

 

NOCTURNO

Toma y toma la llave de Roma,
porque en Roma hay una calle,
en la calle hay una casa,
en la casa hay una alcoba,
en la alcoba hay una cama,
en la cama hay una dama,
una dama enamorada,
que toma la llave,
que deja la cama,
que deja la alcoba,
que deja la casa,
que sale a la calle,
que toma una espada,
que corre en la noche,
matando al que pasa,
que vuelve a su calle,
que vuelve a su casa,
que sube a su alcoba,
que se entra en su cama,
que esconde la llave,
que esconde la espada,
quedándose Roma
sin gente que pasa,
sin muerte y sin noche,
sin llave y sin dama.

NOTTURNO (Version en italien élaborée par Vittorio Bodini)

Tieni, tieni la chiave di Roma,
perché in Roma c'è una via,
nella via c'è una casa,
nella casa c'è una stanza,
nella stanza c'è un letto,
nel letto c'è una dama,
una dama innamorata,
che prende la chiave,
che lascia il letto,
che lascia la stanza,
che lascia la casa,
che va per la via,
che prende una spada,
che corre di notte
e uccide chi passa,
che torna nella via,
che torna nella casa,
che sale alla stanza,
che entra nel letto,
che nasconde la chiave,
che nasconde la spada,
e Roma resta
senza gente che passa,
senza morte e senza notte,
senza chiave e senza dama

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 4:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

راینر ماریّا ریلکه

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

بهار باز آمده

و زمین،

چون کودکی است

که شعری چند می داند.

چقدر شعر... آه... چقدر...!

وز بهر رنج آموختن بسیار

جایزه ای می گیرد.

 

استادمان جدی بود و ما

از سپیدی ریش پیرمرد

خوشمان می آمد

وینک

نام سبز و نام آبی را

می توانیم از او بپرسیم

و او می داند آن را.

می داندش.

 

ای زمینی که آزادی و خوشبخت!

حالیا با کودکان بازی کن.

ما می خواهیم دستگیرت کنیم

ای زمین شاد!

و خوش ترینمان

در این کار موفق است.

 

آن بسیاری که استادمان آموخت

وآنی که ما را برمی انگیخت

در ریشه هاست

و در ساقه های دراز و پیچیده.

ترانه اش را سر بده.

سر ده ترانه اش را.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوروز و بهار آمد، بوی خوش یار آمد

با هلهله ی باران، آواز هزار آمد

خشکی زمان طی شد، خرداد خزان دی شد

بی صبری جانها رفت، آرام و قرار آمد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 17:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نه خواهان سفرم به " کاپوت موندیس "

و نه طالب دیدار پاریس

با خود به " لوتوفاژ"م ببر. آه، ای اولیس!

که من بر آنم تا

با تماشای " لوتوس " ها

به یاد آورم خاموش

شهر فراموش

خانه ی داریوش

پارسه را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:55  توسط مهدی فتوحی  |