تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 

چکامه ی انتحار

 

پیرپائولو پازولینی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

( می خواستم این ترجمه را به کسی تقدیم کنم، دلم نیامد از پازولینی استفاده ی ابزاری بشود. می گذارمش برای خودم. نه اصلا تقدیمش می کنم به خودم. به اسکیتزوفرنیای مداومم که از هفده سالگی مدام در گوشم نجوا می کند خودت را بکش و از این دنیای کثافت خلاص شو. به فوبیای خفیفم که مرا به همه کس و همه چیز بدبین کرده. به جنون نه چندان عمیقم که هیچ افتخاری بر آن نیست و گاه دیگران را وا می دارد مرا با خودشان متفاوت بپندارند که تصریح می کنم: نیستم.نیستم و نمی خواهم هم باشم. شاید آنچه جنونش می خوانند نام دیگری هم داشته باشد. شما اینطور فکر نمی کنید؟ من نامش را فردیّت می گذارم و در حفظ آن هم می کوشم. باری، ترجمه ی شعر باشد برای خودم. مال بد بیخ ریش صاحبش)

 

رحم کنید. رحم!

شما مرا

مرده می خواهید و مدفون

بی صدا

بی ایماها

بی چهره

بی حیات...

تا باز نگردد

-         شما می گویید:-

هرگز

جنونی که او را بود

در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم خوشبخت!

شما امیدوارید

تا مرا ببینید:

به دار آونگ

نفی شده

سوخته

و قیمه قیمه....

او چه می کند

-         شما می گویید:-

غیر از خشم آفرینی

حال آن که آگه است بر این کار،

در میان ما؟

 

رحم کنید، رحم!

ای مردم خوب!

شما مرا می ترسانید

در عشقم

در عادتم

در شوقم

در نفرتم....

آخر چرا می زید

-         شما می گویید:-

در این فرودست

گناهکار و تابو

اینجا در میان ما؟

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم عادی!

شما مرا محکوم می کنید

به لرزیدن

به کینه ورزیدن

به پنهان شدن

به ناپدید شدن....

آن که دیگرگونه است

-         شما می گویید:-

نمی تواند حتا

اندکی هم بماند

اینجا در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم قدرتمند!

شما مرا تهدید می کنید:

با دستگیری

با زندان

با خفه کن

با چوبه ی مرگ؛....

مصیبت

-         شما می گویید:-

چیزی جز درد و رنج

نمی آورد

اینجا در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

به نظر جاودانه می آمد

سرنوشتم

با صحبت

با آوازخوانی

با کامیابی

با گناهکاری....

امّا آری. امّا آری.

برای من تمام شد

آسوده باشید.

من پا به سایه می نهم

و جهان را

می گذارم برای شما.

 

 

Ballata del suicidio

 

( اصل متن پازولینی به ایتالیایی)

 

Pietà, pietà!
Voi mi volete
morta e sepolta: 
senza voce,
senza gesti,
senza viso,
senza vita…
che non torni
-voi dite- mai più
la pazzia ch’essa fu,
qui tra noi!

 

Pietà, pietà!
Gente felice,
voi mi sperate:
impiccata,
annegata,
incendiata,
maciullata…
Che sta a fare
-voi dite- se fa
solo rabbia, e lo sa,
qui tra noi?

 

Pietà, pietà!
Gente per bene,
voi mi temete:
nel mio amore,
nel mio vizio,
nel mio ardore,
nel mio odio…
Perché vive
-voi dite- quaggiù,
peccatrice e tabù,
qui tra noi?

 

Pietà, pietà!
Gente normale,
mi condannate:
a tremare,
ad odiare,
a celarmi,
a sparire…
Chi è diverso
-voi dite- non può
rimaner neanche un po’
qui tra noi!

 

Pietà, pietà!
Gente al potere,
voi minacciate:
con l’arresto,
con la cella,
con la gogna,
con il rogo…
La passione
- voi dite - non dà
che fastidi e ansietà
qui tra noi!

Pietà, pietà!
Pareva eterno
il mio destino:
di parlare,
di cantare,
di godere,
di peccare…
Ma sì, ma sì!
Per me è finita,
state tranquilli…
Entro nell’ombra,
vi lascio il mondo

 

Balada del suicidio

 

( ترجمه ی اسپانیایی شعر از سایت پازولینی)

 

¡Piedad, piedad!
Vosotros me queréis
muerta y enterrada:
sin voz,
sin gestos,
sin rostro,
sin vida...
que no regrese 
decís vosotros – nunca más
la locura que ella fue,
aquí ¡entre nosotros!

 

¡Piedad, piedad!
Gente feliz
vosotros me esperáis:
ahorcada,
ahogada,
incendiada,
destrozada...
¿Qué hace ahí
decís vosotros – si da
sólo rabia, y lo sabe,
aquí entre nosotros?

 

¡Piedad, piedad!
Gente de bien,
vosotros me teméis:
en mi amor,
en mi vicio,
en mi ardor,
en mi odio...
¿Por qué vive
-decís vosotros – aquí abajo
pecadora y tabú,
aquí entre nosotros?

 

¡Piedad piedad!
Gente normal,
me condenáis:
a temblar,
a odiar, 
a ocultarme,
a desaparecer...
El que es diferente
decís vosotros – no puede
quedarse ni un poco
¡aquí entre nosotros!

 

¡Piedad, piedad!
Gente en el poder,
vosotros me amenazáis:
con la detención,
con la celda, 
con la picota,
con la hoguera...
La pasión
- ecís vosotros- no da
más que molestias y ansiedad
¡aquí entre nosotros!

¡Piedad, piedad!
Parecía eterno
mi destino:
de hablar, 
de cantar,
de gozar, 
de pecar...
Pero sí, pero ¡sí!
Para mi se acabó,
quedáos tranquilos...
Entro en la sombra,
os dejo el mundo

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۴

 

وختی از میدون آزادی می رفتم سر ِ بند

شوفر تاكسی دربستی می گف:

مردم ما مرده ی حادثه اند

دوس دارن زندگی شون داغ باشه

می بینی شون چه طوری

با چه حرص و ولعی

صفحه ی حادثه ی روزنومه رو می خونن

یا زمونی كه یكی كشته می شه

یا یكی خوار و ذلیل

چه الم شنگه ای راه می ندازن؟

یا زمونی كه دو تا ازگل خر

تو خیابون سر هر چیزی گلاویز می شن

می بینی شون با چه شور و شعفی قصه رو دمبال می كنن؟

خب كه چی ؟ " خفاّش شب كفتر روز رو قُر زد"

یا فلان كس اوتول بهمان آقا رو دزدید

یا فلان آب زیر كاه زیرآبِ آب دزده رو زد

به شما داره چه دخل؟

این نشون می ده چقد علّافن،

و چقد بیمارن

و چقد آلت دست این سیاست بازان

كه با یه تیتر درشت

بكشونن همه شونو توی گود.

و بگن گریه كنین تا همه زاری بكنن

و بگن عر بزنین تا همه نعره بكشن

واسه خاطر همینه كه خوشی معصیته

و غم و غصه و چسناله صواب

چون كه شادی مث هرچیز دیگه

یه روزه عادی می شه

عوضش غصّه مث كینه همیشه داغه.

....آره داشّم

امروزه هرکی فقط می گه بریز

روغن بیشتری روی آشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۳

اینو یه عالم دینی نمی گف

سرباز ساده ی بدبختی می گف

كه تو سرمای زمسّون ،

زیر طوفان و تگرگ،

هوس چایی گرمی،

زیر كرسی ،

توی ده رو كرده بود

و قرار بود واسه خاطر یه نخ سیگار كنت

بره  تو بازداشتگاه:

از جهنّم به جهنّم رفتن

خیلی دلچسب تر از وقتی ئه كه

از بهشت راهی دوزخت كنن.

وقتی مجبوری كه از خونه بیای به پادگان

یا زمونی كه بفهمی مرخصی ت لغو شده

یا همون وخ كه رو برج پاسگاه

واستادی خسته و سگ لرز می زنی

و نگات یخ می زنه توی افق

وقتی می بینی كه خونواده ای

تو یه پیكان لگن

لكّ و لك گاز می دن و گنده می گن

تازه می فهمی كه غصّه چی چیه

تازه می فهمی كه خوشبختی چیه

تازه می فهمی جهنّم چه جوری ساخته شده

اینو یه عالم دینی نمی گف

سرباز ساده ی بدبختی می گف

كه دلش پر می كشید واسه فرار

وقرار بود صب فرداش بره توی اون اتاق میله دار.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۲

اینو یه دختر بیچاره می گف:

بعضی وختا با خودم فكر می كنم

بعضی چیزا باید از چرخه ی هستی گم شن

تا كه دنیا بتونه

نفسی تازه كنه

هر كی راه اومد با تغییر جهان

حق داره زنده باشه

و اگر نه باید آروم بخزه تو موزه ها

ادای آدمای مفرغی رو در بیاره.

مث بابا های دایناسور ما

كه دیگه راهی ندارن جز مرگ

آخه دنیا واسه هارت و پورتشون جا نداره

و دلش هیچ نمی  خواد

كه یكی گنده گوزی در بیاره

می دونی

نسل باباهای سنگواره ی ما

داره منقرض می شه.

و اونا هیچ نمی خوان

تن بدن به این شكست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

 

یه مسافركش تهرونی می گف:

اون جهنّم كه می گن این دنیاس

زندگی مون مث یه كیفره

یه حبس طویل،

به ازای لذّت زاده شدن.

نه امیدی

نه نشاط و هوسی

كه بتونیم لااقل

خودمونو با یكیش گول بزنیم.

من وامثال تو هم

توی دنیایی جدا از اینجا

فیل هوا می كردیم

و حالا تقاصشو با زندگی پس می دیم.

حالا این وسط یكی نیس كه به ما حالی كنه

وسط معركه ی خر بگیری

قاضی كجاس؟

آره قربون!

اون جهنّم كه می گن این دنیاس.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Aug 6, 2007

آبنمای عمارت چهلستون. ۱۳۸۶. اصفهان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

درباره ی جشن های دیرینه ی ایرانی در ادبیات کهنسال پارسی اشارات بسیاری است که به گمان من باید از غبار قرنها زدوده و بازبینی و باز خوانی شوند. این اشارات به خصوص در متون کهنتر ادب پارسی و شعر سبک خراسانی اهمیت دوچندانی دارند. زیرا اصیل تر و به واقعیت جشن ها نزدیک تر اند. مثلا ً دیوان منوچهری دامغانی را که بررسیم به نمونه های بسیاری از این دست بر می خوریم. او قصاید بسیاری درباره ی نوروز، مهرگان، سده و دیگر جشن های ایرانی دارد.

مثلا ً او درباره ی جشن سده ابیاتی دارد که به گمان من بسیار خواندنی اند.

می گوید:

آمد ای سید احرار شب جشن سده

شب جشن سده را حرمت بسیار بود

برفروز آتش برزین که در این فصل شتا

آذر برزین پیغمبر آزار بود

آتشی باید چونان که فراز علمش

برتر از دایره ی گنبد دوار بود

چون ز گردون بر ، از این سلسله ی زراندود

قرص خورشید فروخفته نگونسار بود

می خور ای سید احرار شب جشن سده

باده خوردن بلی از عادت احرار بود

 

با علم بر این که منوچهری در قرن چهارم هجری قمری و در روزگار غزنویان می زیسته، یعنی دوران تسلط اندیشه ی ضدایرانی بر رگ و ریشه و اندیشه ی مردم این بوم، اهمیت گفتار او روشن می شود؛ که او شعر را با خطاب به سید احرار می آغازد و اگر به یادآوریم که ایرانیان را در گذشته، آزادگان و احرار می خوانده اند، اهمیت این امر بر ما آشکار می شود. از سویی او به گونه ای جزیی نگرانه به بخشی از سنت این جشن اشاره می کند و باده خوری در این جشن را یادآوری می کند و می گوید که خاص ایرانیان بوده یا در جایی دیگر درباره ی این جشن می نویسد:

بر لشکر زمستان نوروز نامدار

کرده است رای تاختن و قصد کارزار

وینک بیامده است به پنجاه روز پیش

جشن سده طلایه ی نوروز و  نوبهار....

نوروز پیش از آن که سراپرده زد به در

با لعبتان باغ و عروسان مرغزار

این جشن فرخ سده را چون طلایگان

از پیش خویشتن بفرستاد کامگار

گفتا برو به نزد زمستان به تاختن

صحرا همی نورد و بیابان همی گذار

چون اندرو رسی به شب تیره ی سیاه

زود آتشی بلند برافروز زروار.....

گو ای ملک گزیده ی هفت آسمان

ای خسرو بزرک و امیر بزرگوار

پنجاه روز ماند که تا من چو بندگان

در مجلس تو آیم با گونه گون نثار

 

که خُردنگرانه به زمان این جشن می پردازد و اشاره می کند که این جشن در پنجاه روز مانده به بهار گرفته و بی درنگ آتش در آن افروخته می شده است و با تلویح اشاره ای هم به بارعام نوروزی شاهان دارد.

 

یا درجایی دیگر می گوید:

 

تا ابر نوبهار مهی را مطر بود

تا در زمین و روی زمین بر ، نفر بود

تا وقت مهرگان همه گیتی چو زر بود

از آب تیرماهی و از بادمهرگان

 

که البته آب تیرماهی اشاره ای است پوشیده به  بغ تشتر.

او درباره خرده جشنها هم مطالب جالبی دارد که باید به دقتشان وارسید. مثلا درباره ی جشن بهمنجنه که ایرانیان در روز دوم بهمن می گرفته اند آورده:

 

درآمد تو را روز بهمنجنه

به فیروزی این روز را بگذران

می زعفری خور ز دست بتی

که گویی قضیبی است از خیزران

می زعفرانی که چون خوردی اش

رود سوی دل راست چون زعفران

نه با رنگ او رنگ گل بایدت

نه با بوی او نرگس و ضیمران

ز رامشگران رامشی کن طلب

که رامش بود نزد رامشگران

فرو برده مستان سر از بیهشی

برآورده آواز خنیاگران

به جوش اندرون دیگ بهمنجنه

به گوش اندرون بهمن و قیصران

 

 

او چندین قصیده ی دلکش درباره ی نوروز و بهار دارد که به گمان من خواندنشان به گاه این جشن ها می توانند بر شادی و شادمانی این جشن ها بیفزایند. باشدا که فراموش نکنیم که نوروز تنها چیدن هفت سین و خانه تکانی و عیدی دادن و گرفتن نیست که جشن زایش طبیعت است و باروری و نوشدگی و دوستی و پیمان و از این دست در بستری که به واژه زیورنشان  شده.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

در باره ی این غزل مولانا چه می توان گفت؟ انبوهی از اصطلاحات موسیقی ایرانی را او در این غزل کوتاه گنجانده. اهل موسیقی بهتر می توانند در این باره نظر دهند. من فقط به تعدادی از این اصطلاحات اشاره می کنم.

سه تا که احتمالا ً همان سه تار امروز است، پرده ی رهاوی، دستگاه نوا، عراق، دستگاه سپاهان( همان اصفهان امروزی) ، زنگوله یا زنگله، زیرافکند، راست( همان دستگاه راست پنجگاه) ، حجاز، حسینی ، عشاق، بوسلیک، دوگاه، چهارگاه و تعدادی دیگر که متاسفانه من نمی دانم و یک اهل موسیقی باید درباره اش نظر بدهد. بخوانید و لذت ببرید.

 

 

 

مي‌زن سه تا كه يكتا گشتم مكن دوتايي

يا پرده رهاوي يا پرده رهايي

 

بي زير و بي‌بم تو ماييم در غم تو

در ناي اين نوا زن كافغان ز بي‌نوايي

 

قولي كه در عراق است درمان اين فراق است

بي قول دلبري تو آخر بگو كجايي

 

اي آشناي شاهان در پرده سپاهان

بنواز جان ما را از راه آشنايي

 

در جمع سست رايان رو زنگله سرايان

كاري ببر به پايان تا چند سست رايي

 

از هر دو زيرافكند بندي بر اين دلم بند

آن هر دو خود يك است و ما را دو مي‌نمايي

 

گر يار راست كاري ور قول راست داري

در راست قول برگو تا در حجاز آيي

 

در پرده حسيني عشاق را درآور

وز بوسليك و مايه بنماي دلگشايي

 

از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو

تو شمع اين سرايي اي خوش كه مي‌سرايي

 

این البته تنها مختص مولانا نیست و همه ی شاعران ایرانی نام دستگاهها و آلات موسیقی را در ابیات خود آورده اند. از همان طلیعه ی ادب پارسی این رسم بوده که شاعر نام آواز و ساز خود را در شعر خود بیاورد. حتا برخی از شاعران ، خود نوازنده و خواننده بوده اند مثل رودکی پدر شعر پارسی که گویا چنگ نواز بود و حافظ که آواز می خوانده .

 

غزلسرایی ناهید صرفه ای نبرد

در آن مقام که حافظ برآورد آواز.

 

مثلا ً منوچهری دامغانی در یکی از بهاریه های بسیار دلکش خود در خصوص سازهای ایرانی آورده:

کبک ناقوس زن و شارک سنتور زن است

فاخته نای زن و بط شده تنبورنواز

 

و نیز درباره ی پرده های موسیقی آورده:

 

پرده ی راست زند نارو بر شاخ چنار

پرده ی باده زند قمری بر نارونا

یا

چون مطربان زنند نوا تخت اردشیر

گه مهرگان خردک و گاهی سپهبدان

یا

بر سبزه ی بهار نشینی و مطربت

بر سبزه ی بهار زند سبزه ی بهار

یا

به جوش آمده دیگ بهمنجنه

به گوش اندرون بهمن و قیصران

یا

دو گوشت همیشه سوی گنجگاو

دو چشمت همیشه سوی دلبران

که به گمان من لازم است یک محقق آشنا به موسیقی همه را در یک فرهنگ گردآورد و چاپ کند؛ که میراثی است که از بسیاری شان جز نامی برایمان باقی نمانده. باشد که میراث دارخوبی بر خاطره ی این گنج به یغما رفته باشیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

دارواش

 

جووانّی پاسکولی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1

 

به خاطرشان نمی آوری

پس

بامدادانی شگفت را

ابرهایی را در چشمخانه ها

و گلگونی هلوبنان

و سپیدی آلوکُلان را؟

تو پنداری

هوایی معلق بود از برفدانه ها

یا سپیدی و صورتی ها

یا یکی از پس دیگر

سیب ها و امرودان پربار

و زردآلو بنان نحیف،

همان جالیز

در میان چادر اشک هایمان

بر ما

پدیدار می شد

و روزها

بازتاب بامدادی ناگهانی را

در آسمان

در خویشتن نگاه می داشت.

و این امید بود و پیمان

می دانی ؟

و

زنبوری از کندوی خویش

پا برون می نهاد

و توهمات ما را می زدود

و او نیز

آنگونه که من

نوش حیات خویش را می سازد

 

 

 

2

 

ابری و بارانی؛

اندک اندک

زمستان بازگشت و ما

روزهایی دراز را

به شنیدن غرغر آتش

گذراندیم.

درختان سپید و سرخ

ناپدید شدند

و در دل ابَر ابری فرو رفتند

و در آسمان رنگ باخته

زوزه ی کشیده ی بارش بود.

و می بارید و می بارید

و خورشید

که هرگزش طلوعی نبود،

از نو

با نغمه ی ناقوس ها درخشید

و همه چیز سبز شد و سبز نیز

آن جالیز؛

حالیا به کجا بود

که سمچاله ها

چونان مینیاتوری به نظر می آمدند؟

تمامی گلبرگ ها بر زمین بودند

و سپیده بر فراز سر،

و ما

خاطرات پوچ خویش را

لگدمال می کردیم

هریک

با اشک های خویشتن هنوز.

 

3

 

به یاد می آوری؟

گفتم: ای خواهر عزیز!

اینان می زیند و تو در خواهی یافت

که نمود حیات را

حتا

چیزهایی بس زیباتر از حیات خواهد بود.

شکفتگی کوتاه بالهای گیاهی که

بر شاخسارانش

هزاران سیب تشنه می بیند

و به انگشت

اشاره می کند به زمین

به گلهایی که او

ناآگاهانه

به ما هبه کرده؛

امّا نه این درخت....

( من مداخله کردم )

که میوه ای بر شاخه

و گلی در زیرپای ندارد .

بی ترسی و بی سروری است

و بی زمستان و بهاری

و طوفانی هم در پی ندارد

برگی چیده است و زاده شده

برای فرو افتادن

 

 

4

 

درخت گمنام!

گفتم: به یاد نمی آوری؟

درخت شگفت !

که در میان شاخ و برگت

دو سبزی می نمایانی

و نیز زردی یک تضاد را هم

می زایانی

درخت بدشگون

که شاخساران گونه گونی داری و برگهایی

گونه گون

به زاویه ای منفرجه آنان و به زاویه ای حادّه اینان.

و من نمی دانم

کدام گنهکار را

درپیچیده ای و کدام را درفشرده ای

درخت علیل از تندرستی خویش

درختی که زیوری شکوفانت نیست.

درختی که بالهای فروافتاده ی خویش را

نمی بینی

درخت مرده

که مراقب تنفس آرام خویش نیستی

که مرغکان را با خود همراه می کند

و نه

از زوزه ای سیاه رنگ

که به تلخی

تازیانه بر گرده ی انگور می زند.

 

5

 

کدامین باد نفرت

تو را آورد؟

کدامین قدرت کور و دشمنانه

آن دانه ی خرد و نرم تو را

در پوسته ی خشکت نهاد؟

تو نمی دانستی و باور نداشتی و او خواست

و در تو شیار افکند

سرتاسر

با سیاهرگهای سبز خویش

و کود را از مغز استخوان تو ساختند.

تو رنج می بردی و زیبایی و خیر

از ذهن تو می تراوید

و نه حتا کوبشی

از برون زیورهایت

می شنیدی

از میان گلسنگ هایت

و رُستند  وپیروز شدند

جمله رنگ هایت

و ملایمتت

و شیره ی سیب هایت

و رایحه ی گلهایت

که جملگی

دُرّی پریده رنگ اند

از جنس مخاط

 

6

 

دو روان در تن داری

ای درخت

بشنو اینک نزاعشان را

امّا تو کی ایشان را

در زمزمه ی عاطل بادها

جای دادی؟

آن که را که اشک و لبخندی داشت

و با لبی چون غنچه بر تو می خندید

و با شاخساران فروافتاده

می گریست

و از عشق می لرزید

و با پرواز زنبوران پرمو

پیشاپیش ناآگاه می زیست

اما تو آن دیگر را می زی ای

و همیشه دورتر می پری

او از تو گریزان است

با بی تحرکی خویش

وینک سایه ی بیگانه از تو توانا تر است

و تو تر از توست

باری تویی تو

که به رغم زیورنشان شدگی

اینک

عصاره ی مرگ را

استخراج می کنی.

 

 

Primi Poemetti

"Il vischio"

I


Non li ricordi più, dunque, i mattini
meravigliosi? Nuvole a' nostri occhi,
rosee di peschi, bianche di susini,

parvero: un'aria pendula di fiocchi,
o bianchi o rosa, o l'uno e l'altro: meli,
floridi peri, gracili albicocchi.

Tale quell'orto ci apparì tra i veli
del nostro pianto, e tenne in sé riflessa
per giorni un'improvvisa alba dei cieli.

Era, sai, la speranza e la promessa,
quella; ma l'ape da' suoi bugni uscita
pasceva già l'illusïone; ond'essa

fa, come io faccio, il miele di sua vita.

II

Una nube, una pioggia... a poco a poco
tornò l'inverno; e noi sentimmo, chiusi
per lunghi giorni, brontolare il fuoco.

Sparvero i bianchi e rossi alberi, infusi
dentro il nebbione; e per il cielo smorto
era un assiduo sibilo di fusi;

e piovve e piovve. Il sole (onde mai sorto?)
brillò di nuovo al suon delle campane:
tutto era verde, verde era quell'orto.

Dove le branche pari a filigrane?
Tutti i petali a terra. E su l'aurora
noi calpestammo le memorie vane

ognuna con la sua lagrima ancora.

III

Ricordi? Io dissi: «O anima sorella,
vivono! E tu saprai che per la vita
si getta qualche cosa anche più bella

della vita: la sua lieve fiorita
d'ali. La pianta che a' suoi rami vede
i mille pomi sizïenti, addita

per terra i fiori che all'oblìo già diede...
Non però questa (io m'interruppi), questa
che non ha frutti ai rami e fiori al piede».

Stava senza timore e senza festa,
e senza inverni e senza primavere,
quella; cui non avrebbe la tempesta

tolto che foglie, nate per cadere.

IV

Albero ignoto! (io dissi: non ricordi?)
albero strano, che nel tuo fogliame
mostri due verdi e un gialleggiar discordi;

albero tristo, ch'hai diverse rame,
foglie diverse, ottuse queste, acute
quelle, e non so che rei glomi e che trame;

albero infermo della tua salute,
albero che non hai gemme fiorite,
albero che non vedi ali cadute;

albero morto, che non curi il mite
soffio che reca il polline, né il fischio
del nembo che flagella aspro la vite...

ah! sono in te le radiche del vischio!

V

Qual vento d'odio ti portò, qual forza
cieca o nemica t'inserì quel molle
piccolo seme nella dura scorza?

Tu non sapevi o non credevi: ei volle:
ti solcò tutto con sue verdi vene,
fimo si fece delle tue midolle!

E tu languivi; e la bellezza e il bene
t'uscìa di mente, né pulsar più fuori
gemme sentivi di tra il tuo lichene.

E crebbe e vinse; e tutti i tuoi colori,
tutte le tue soavità, col suco
de' tuoi pomi e il profumo de' tuoi fiori,

sono una perla pallida di muco.

VI

Due anime in te sono, albero. Senti
più la lor pugna, quando mai t'affisi
nell'ozïoso mormorio dei venti?

Quella che aveva lagrime e sorrisi,
che ti ridea col labbro de' bocciuoli,
che ti piangea dai palmiti recisi,

e che d'amore abbrividiva ai voli
d'api villose, già sé stessa ignora.
Tu vivi l'altra, e sempre più t'involi

da te, fuggendo immobilmente; ed ora
l'ombra straniera è già di te più forte,
più te. Sei tu, checché gemmasti allora,

ch'ora distilli il glutine di morte.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:38  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

موجوديت زن
آرامش مطلق است.
آرامش شعله، گل، موسيقی؛
و گريزش
پوچیِ نور، ترانه، اخگر
و
همه‌چيز.

زن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

LastScan0

Jan 24, 2008

Jan 24, 2008

Jan 24, 2008

Jan 24, 2008

Jan 24, 2008

Jan 24, 2008

عکسهایی از کنسرت همایون شجریان به همراهی گروه دستان. مستره. ونتزیا. ۲۰۰۸.  

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

این هم لینک مقاله ی محراب نوشته ی ایتالو کالوینو و به ترجمه ی من در سایت سی اچ ان.

http://www.chn.ir/news/?section=1&id=24179

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

  ترجمه ی مهدی فتوحی

 

37- شبح

 

زن جوانی بیمار شد و به احتضار افتاد و به شوهر خود گفت: من تو را دوست دارم و نمی خواهم تنهایت بگذارم. به من خیانت مورز و با هیچ زن دیگری مباش. اگر این کار را بکنی ، من در قالب یک شبح باز می گردم و تو را آزار خواهم داد. آزاری بی پایان. زن خیلی زود مرد و شوهرش سه ماه نخست را به واپسین خواسته ی او ارج نهاد . لیکن به زن دیگری برخورد و دل به او باخت و بدینسان آن دو نامزد هم شدند. اما بلافاصله پس از مراسم نامزدیشان هر شب شبحی بر مرد ظاهر می شد که به او گوشزد می کرد: سر قول خودت باش. شبح زیرک بود و مدام سیر تا پیاز قضایا را بی کم و کاست برای او تعریف می کرد. همه ی آنچه را که میان او و نامزد جوانش رخ داده بود. هر بار که او هدیه ای برای نامزد خود می خرید، شبح آن را با تمام جزئیاتش برایش توصیف می کرد و حتا گفتگوهای آنها را هم برایش تکرار می کرد و مرد را شکنجه می داد. بیچاره از این بابت نمی توانست چشم روی هم بگذارد. تا این که یک نفر به او پیشنهاد کرد تا مشکلش را با یک استاد ذن که در نزدیکی همان دهکده می زیست، در میان بگذارد. سرانجام مرد بیچاره ناامید ازهمه جا رفت تا از او کمک بخواهد. استاد به او توضیح داد: زن اول تو حالا شبحی شده که از همه ی کارهای تو خبر دارد. اگر او ازهرکاری که می کنی وهرچه که به معشوقت هدیه می دهی، خبر دارد ، باید گفت شبح خردمندی است و صادقانه باید تحسینش هم کرد. اگر بار دیگر بر تو پدیدار شد با او راه بیا و به او بگو : تو آنقدر توانایی که من نمی توانم هیچ چیز را از تو پنهان کنم. اگر بتوانی به این پرسش من پاسخ دهی، من نامزدی ام را فسخ می کنم و تنها زندگی می کنم. مرد گفت: من چه سوالی باید بپرسم؟ استاد پاسخ داد: یک مشت دانه بردار و بپرس چند دانه در دست من است. اگر نتوانست پاسخت را بدهد در خواهی یافت که او تنها خیالی بوده در ذهن تو و دیگر باز نخواهد گشت. شب بعد وقتی دوباره شبح پدیدار شد، مرد شروع کرد به تملق گویی او و گفت: تو همه چیز را می دانی مگر نه؟ شبح گفت: آری؛ و می دانم که تو امروز رفتی سراغ یک استاد ذن. مرد گفت: حال که تو اینقدر زرنگی. به من بگو بدانم چند دانه در دست من است؟ باری تاکنون هیچ شبحی نتوانسته به این پرسش پاسخ گوید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نه

تردیدی

بر جای بنمانده است

حتا

قاطعیت وجو تو

کز سرانجام خویش

به تردیدم افکند...

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد

هر چند بناگاهان را

به در کوفتن

پاسخی نمی آید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

 

 

اینگونه است كه نمی شود

 

( تك پرده ای)

 

مهدی فتوحی

 

 

"به نسترن باغ تنهایی ام"

 

صحنه:

 

یك در فلزّی تاشو در میانه ی صحنه و به حالت عمود با زاویه ی نشستن تماشاگران. دو سرباز، یكی زن و یكی مرد، فرقی نمی كند كدام مرد باشند و كدام زن، در دو قطب مخالف هم قرار گرفته اند و حركاتشان كاملا ً معكوس همدیگر است. در فلزی تاشو در حكم محور تقارن آندو است. برای تزیین بیشتر صحنه می توان یك پنجره ی فلزی معلق در سمت راست و یكی هم در سمت چپ تعبیه كرد.

 

 

  

پاره ی یکم

 

 

نگهبان یكم: بسّه دیگه.

نگهبان دوّم: كافی ئه.

-: تا كی می خوای همین جوری فكر كنی؟

-: كی گفته من دارم فكر می كنم؟

-: من خودم تو تخیلاتم صدای فكر تو شنیدم.

-: صدای فكر منو؟ كور خوندی. من اهل عملم نه فكر.

-: پس قصد داری عملیات بكنی.

-: لابد توقع داری بهت بگم چی تو سرمه؟

-: نه. چون می دونم.

-: یه دستی می زنی كه خودم به حرف بیام.

-: می خوای بهت بگم داشتی به چی فكر می كردی؟

-: اگه بهت بگم من اصلا ً فكر نمی كنم خیالت راحت می شه؟

-: تو داشتی جوانب مختلف یك توطئه رو بررسی می كردی.

-: همه ش خیالاته.

-: دوست داری جزئیاتشو برات فاش كنم؟

-: اگه دوست داری به خیالاتت بال و پر بدی خود دانی.

-: می خوای منو مجبور كنی حرف بزنم؟

-: دوست داری بگم آره؟

-: نه. چون می دونم هر جوابی بدی حقیقت نداره.

-: آره. این واقعیت داره.

-: ببینم. توداری حرف منو تصدیق می كنی؟

-: اگه بگم تصدیق می كنم بهم بدبین تر نمی شی؟

-: نه . بدبین تر نمی شم.

-: پس حتما ً بدبین می شی؟

-: نه. تو یه سوال كامل كردی، من هم یه جواب كامل دادم.

-: جواب ناقصت چیه؟

-: دوست داری از كارام سردربیاری؟

-: تو چی؟ نمی خوای ته توی ذهن منو در بیاری؟

-: من به خیالبافی تو احتیاجی ندارم.

-: كی گفته من دارم خیال می بافم؟

-: چون این تنها  لباسی ئه كه بعد از بافته شدن به چشم نمی یاد.

-: فكر می كنی این جواب در پاسخ به اون سوال، منطقی بود؟

-: خیال كردی همه موظفن به همه ی  سوالا، جواب منطقی بدن؟

-: می خوای منو مجاب كنی كه بعضی جوابام از رو احساسه؟

-: دوست داری از حرفات این برداشتو كنم كه تو آدم منطقی ای هستی؟

-: من معتقدم هر كی آزاده هر برداشتو از شخصیت و رفتار هر كی كه دلش خواست بكنه.

-: سوال قبلی مو بذار به جای این جمله كه الان دارم تمومش می كنم.

-: می خوای بگی من اصلا ً گوشم به حرفای تو بدهكارنیست و خودخواهم؟

-: گمون نكنم سوالمو یادت بیاد.

-: دوست داری از حرفات این برداشتو كنم كه تو آدم منطقی ای هستی؟

-: این جواب تو بود به سوال من یا جواب من در عوض سوال تو؟

-: توقع داری به این سوالت جواب صریح بدم؟

-: یعنی سوال من انقدر رك بود؟

-: تو خیال كردی من انقدر احمقم كه تو دام لفاظی های تو بیفتم؟

-: فكر كردی با این سفسطه بازی هات من دم به تله می دم؟

-: تو اصلا ً می تونی یه جواب مثبت و روشن و صریح به من بدی؟

-: توچی؟ می تونی یه سوال ساده و شفاف و بی قصد و غرض بپرسی؟

-: تو چی؟

-: من می تونم.

-: پس جوابمو بده.

-: خب سوالتو بپرس.

-: خیال كردی من نمی دونم تو داری طرح یك توطئه روعلیه من می ریزی؟

-: خیال نكرده م.

-: پس می دونی كه من می دونم كه تو داری طرح یك توطئه رو علیه من می ریزی؟

-: نمی دونم( با تردید)

-: یعنی تو نمی دونی كه من می دونم كه تو داری طرح یك توطئه رو علیه من می ریزی؟

-: می دونی؟ من نمی دونم كه می دونم یا نمی دونم.

-: بیا. همین جوابت نشون می ده كه با علم برتمام قضایا داری جوانب امر رو علیه من می سنجی.

-: من نمی فهمم تو مگه از من جواب صریح وصادقانه و بی قصد و غرض نخواسته بودی؟ خب منم جواب دادم.

-: یعنی می خوای بگی سوال من كلّی و گنگ بود؟

-: خیال كردی من نمی دونم منظور تو از طرح این سوال اینه كه من با جواب دادن صادقانه بهش گزك دستت بدم تا انگیزه برای كش دادن  دشمنیمون  داشته باشی؟

-: می دونستی ؟ توهروقت سرت رو به راست می گردونی و چشماتو می گردونی به سمت چپ  وگوشه ی پلك چشم چپت رو باریك می كنی، یعنی این كه فكرای شومی تو كلّه ته.

-: تو هم هر وقت به یه نقطه ی نامعلوم تو سمت راست خودت خیره می شی و سرتو بالا می گیری و لبهاتم نیمه باز نگه می داری، نشون می ده كه خیالای نامربوطی برام پختی.

-: تو اگه راست می گی بگو خیالات من تو چه حوزه ای بوده؟

-: فكر نكنم بتونی با این كارا از زیر زبونم حرف بیرون بكشی.

-: فكر می كنی چرا؟

-: خیال كردی من كی ام؟ یه هالو؟

-: چی ازت كم می شه بالاش كوتاه  بیای؟

-: بهتر نیست با من كنار بیای و پاتو بكشی كنار؟

-: تو می خوای منو تحریك كنی تا دست به یه عمل حساب شده بزنم. نه؟

-: می خوای بگی این منم كه تو رو وادار به اتخاذ یه تصمیم جدی علیه خودم می كنم؟ آره؟

-: نیت تو اینه كه مسوولیت همه ی اتفاقات رو بندازی گردن من. درست نمی گم؟

-: و تو هم می خوای هر جور شده از زیر بار این مسوولیت شونه خالی كنی. این طور نیست؟

-: و همین منو وادار می كنه علیه تو دست به یه عمل قهرآمیز بزنم.

-: تو حق داری حقو از آن خودت بدونی اما حق نداری حقّ ِحق داشتن دیگرانو هم از آن خودت بدونی و ضایعش كنی.

-: حتا اگه دیگران حق خودشون بدونن كه حقو تمام از آن خودشون بدونن؟

-: به عاقبتش فكر كردی؟

-: به عاقبتش یا به عاقبتت؟

-: به عاقبتت.

-: باكت نباشه.

-: پس جدا ً تصمیمت جدّی ئه؟

-: گمون كنم گمانه زنی ام در این مورد دقیق بوده.

-: پس از مرحله ی گمانه زنی به مرحله ی اتخاذ تصمیم هم صعود پیدا كردی؟

-: و از مرحله ی اتخاذ تصمیم به مرحله ی استحكام اراده.

-: ولابد از مرحله ی استحكام اراده به مرحله ی بررسی مواضع؟

-: و از مرحله ی بررسی مواضع به مرحله ی تدارك وسایل.

-: وپس از اون به مرحله ی تقسیم قوا.

-: و بعدش به مرحله ی انتخاب اصلح.

-: و در پی اون به مرحله ی تمركز نیروها.

-: و درادامه به تنش زدایی های درون سازمانی.

-: و تلطیف ناهمسانی ها.

-: و ممانعت از ایجاد جمود اندیشگی درسازمان خرد ورز.

-: و ایجاد تنوع در آرا.

-: و جلوگیری از از خود بیگانگی خودی های از خودبیگانه.

-: و كشف نقاط ضعف نیرو های خودی.

-: و همین طور پاشنه های آشیل نیروهای بیگانه.

-: و... فكر نمی كنی یه كم تند رفتیم؟

-: خیال نكنم به این شیوه بتونیم از مرحله ی اتخاذ تصمیم پامونو فراتر بذاریم.

-: من دیگه از این كه تو هیچ كاری نمی كنی، خسته شدم.

-: تو هم دیگه باید از این دست رو دست گذاشتن ها، دست بكشی.

-: یالاّ . بهت اخطار می كنم. هر چه زودتر دست به انجام یك عمل بزن و الاّ مجبور می شم دست به كار شم.

-: تو هم دیگه وقتشه پا شی و پایی رو كه می خوای از گلیم خودت درازتر كنی، كوتاش كنی.

-: تو هم باید دست از دست دست كردن بكشی و دستی بجنبونی.

- : پا به پای تو.

-: دست به دست هم.

-: دوست داری چه جوری دست به كار شم؟

-: و با چه وسیله ای ؟

-: و برای چه هدفی؟

-: هدف كه روشنه. برای ایجاد یك هدف مقدس.

-: وسیله ش هم مشخصه: طناب.

-: چاقو.

-: یا شاید گیوتین.

-: یا حتا گلوله.

-: یا موشك كروز.

-: یا هواپیمای ب 52

-: یا بمب اتمی

-: یا شاید هیدروژنی.

-: و به روش تبعید.

-: حبس.

-: طرد.

-: نفی.

-: حذف.

-: اما برای تحقق چه هدفی؟

-: چه هدفی؟

-: این كه بالاخره یه نفر دست به عمل بزنه.

-: و به اون یكی سلام كنه و بگه صبح به خیر.

-: و اون یكی با یه لبخند حقیقی از ته دل بگه روزتون به خیر حضرت آقا! امروز روز قشنگی ئه. مگه نه؟

-: و اون یكی بگه درسته. حق با شماست. فقط یه كم گرمه. باید مراقب خودمون باشیم گرما زده نشیم. و با یه حركت سر خداحافظی كنه بره.

-: و اون یكی هم در حالی كه روزنامه شو تو دستش لوله كرده باهاش خداحافظی كنه.

-: می گم ما كه این همه با هم تفاهم داریم ، پس چرا نمی تونیم مانع حركت همدیگه نشیم.

-: حق با توئه. چرا نباید بذاریم اون یكی آزادی عمل داشته باشه؟

-: پس حالا كه حق با منه بهتره بذاری من از این در نكبتی عبور كنم و خلاص شم.

-: درسته كه حق با توئه، اما تو باید یاد بگیری بعضی وقتا از حق خودت برای دیگران بگذری.

-: می دونستی؟ یكی از چیزهایی كه انسانو از حیوان متمایز می كنه چیه؟

-: ایثار و چه بهتر كه دیگران در حقت روا بدارند.

-: تو فكر نمی كنی بعد از این فداكاری دیگران درباره ت چه ها كه نمی گن؟

-: هالو. احمق. نفهم. بی شعور. آلت دست و....

-: و گاهی هم كه منافعشون اقتضا كنه : قهرمان. شریف. والا. جانباز. شهید.

-: پس چرا بلند نمی شی؟

-: بلند شم كه كوتاه بیام؟

-: فكر می كنی راه دیگه ای هم هست؟

-: این كه بلندت كنم كه كوتاه بیای.

-: و اگه من نخوام بلند شم و دوست داشته باشم بشینم؟

-: می گم چه طوره هر دو طرف بلند شیم و كوتاه بیایم؟

-: هردو با هم؟

-: بله هردو با هم.

-: ولی در اون صورت هم كه چیزی تغییر نمی كنه. هر دو رو درروی هم می مونیم.

-: می دونی تو علم فلسفه به این كاری كه ما الان داریم می كنیم چی می گن؟

-: تو بازی بچه ها بهش می گن: بازی مرغ و تخم و مرغ . حالا اگه گفتی اول مرغ بود یا تخم مرغ؟

-: اگه تو از حقت نگذری اونوقت من مجبور می شم تا ابد اینجا بمونم و نذارم تو پاتو بذاری اینور.

-: تو چه جوری دلت می یاد یه انسانو قربانی خودخواهی خودت كنی ومجبورش كنی به خاطر حضور تو تا ابد پشت این در بایسته تا مبادا تو پاتو بذاری اینور؟

-: تو مثل این كه درك نمی كنی؟ من می خوام تو رو آزاد كنم.

-: و تاوانی كه برای آزادیم می دم چیه؟ آزادی تو؟ كه به معنی مرگ آزادی منه؟

-: مگه تو نمی خوای آزاد شی؟

-: می خوام كه آزادانه تصمیم بگیرم كه آزاد شم یا نشم.

-: آزاد نشی كه همین جا پشت این در بمونی و بپوسی؟

-: آزاد نشم كه دیگرانو آزاد كنم.

-: خب چرا این كارو در حق من نمی كنی؟

-: چون تو آزادی رو فقط برای خودت می خوای.

-: كی گفته؟ من بر عكس تو می خوام آزاد شم كه دیگرانو آزاد كنم.

-: دیگران یعنی كی؟

-: یعنی انسان ها.

-: و انسان یعنی كی؟

-: انسان یعنی.... یعنی .... یعنی یكی مثل تو.

-: پس راهی نیست. پشت این درهای بسته گیریم.

 

                                         سكوت

 

-: می گم اصلا ً بیا قضیه رو یه جور دیگه بررسی کنیم.

-: من در این که بیایم قضیه رو یه جور دیگه بررسی بکنیم حرفی ندارم. ابدآ. فقط می گم چرا باید تو پیشنهاد بدی ما باید قضیه رو یه جور دیگه بررسی بکنیم. این به نظر تو مشکوک نمی یاد؟

-: به نظرم پشت مخالفت های مدام تو یه نیت بسیار مخرب ئه.

-: و پشت پیشنهادات مشکوک تو؟

-: نوعدوستی، رهایی، آزادی، تجدد.

-: برای کی؟

-: برای هر دو.

-: پس تو خودت رو در موضع انتخاب برای هر دو طرف قرار دادی و این نشون می ده می خوای خودت رو به بقیه تحمیل کنی.

-: من که هنوز قرار نداده م.

-: ولی داری می دی.

-: به فرض هم که بدم. نتیجه ش که به نفع همه ست!؟

-: تو فکر می کنی من نفهمم و نمی دونم چیزی که نتیجه ش به نفع همه ست قطعا ً مرگه؟

-: می دونستی تو اصلا ً آدم یکدنده ای هستی؟ پیش پیش درباره ی حرف نگفته ی دیگران قضاوت می کنی . آخه من که هنوز پیشنهادم رو نگفته م؟

-: برای این که گمون نکنی من آدمی هستم که به دیگران اجازه ی حرف زدن نمی دم، بهت اجازه ی حرف زدن می دم.

-: که بگی من آدم آزادمنشی هستم؟ نمی خواد از این لطفا بکنی.

-: نه. حرفت رو بزن.

-: امکان نداره.

-: نه جدا ً می گم حرفت رو بزن. پیشنهادت رو بگو.

-: که جلوی در و همسر بگی من بهش لطف کردم اجازه ی صحبت کردن دادم؟

-: نه این یک پیشنهاد دوستانه ست.

-: که پشتش یه نیت مخرب ئه؟

-: ا.....ه بسّه دیگه. من دلم می خواد بیام تو سلول تو.

-: نکنه می خوای با من تو یه سلول زندگی کنی؟

-: نه . باور کن من قصد سوئی ندارم.

-: پس بذار من بیام تو سلول تو

-: چه فرقی می کنه؟ تو بیا.

-: به همین سادگی؟ بیام که سر فرصت سرنیزه تو تا مگسک فرو کنی تو پشتم؟

-: می خوای بهت التماس کنم؟

-: کور خوندی.

-: سرافرازم می کنی.

-: نچ.

-: باعث افتخاره.

-: امکان نداره

-: تمنا می کنم.

-: اصلآ و ابدآ.

-: پس حتما ً یه ریگی تو کفشته.

-: ( پوتینش را در می آورد و می تکاند یک تکه آجر از پوتینش بیرون می آورد.) نیگاه .من هیچ قصد سوئی ندارم.

-: معلومه. من مطمئنم که پشت این مخالفت تو برای تغییر مواضع یک دسیسه است.

-: و پشت اصرار های بی جای تو.

-: تو حتماً در یک لحظه ی مناسب از غفلت من سوء استفاده کردی  و وارد حریم من شدی و تدارک یک خرابکا ری رو اون هم در مواضع من دادی.

-: همین حرفها را بذار جای جوابی که من باید بهت بدم. چون تو هم می تونی همین کارها رو کرده باشی.

-: منظور تو اینه که ما در خطا کردن هم به یک اندازه احتمال اشتباه داریم؟

-: منظور تو چیه؟

-: من دیگه به سلول خودم اعتماد نداره م.

-: من هم اگه قرار باشه در سلول خودم و سلول حریف مورد سوء قصد قرار بگیرم ترجیح می دم این سوء قصد رو ببرم تو زمین حریف.

-: .....که نگن در اوج ضعف مرد.

-: دیدی بالاخره من و تو در یک مورد توافق نظر پیدا کردیم.

-: و این به نظر تو مشکوک نمی یاد؟

-: به گمان من ما هر چه سریعتر باید به یک یقین قطعی برسیم. راستش من از این عدم قطعیت می ترسم.

-: اگه قرار باشه اعتراف کنیم و ضعف هامونو برملا من هم باید بگم از تردید خسته شده م.

-: ولی کی می یاد رفتار ما رو قضاوت بکنه؟

-: غیر از این تماشاچی ها و ما دو نفر که کس دیگه ای اینجا نیست.

-: وضعیت ما و تماشاچی ها هم که مثل وضعیت من و توئه. ولی در یک قالب بزرگتر.

-: و وضعیت تماشاچی ها با خانواده ها و اجتماع و مملکت و دنیا..... وووووووووای سرم گیج رفت.

-: ولی یک نفر دیگه هم هست که ما رو قضاوت می کنه.

-: در.

-: در.

-: ولی از کی تا حالا در به مرحله ی درک انسانی تعالی پیدا کرده؟

-: از وقتی من و تو رو کاشتن که اجازه ندیم کسی از یک طرفش بیاد یک طرف دیگه.

-: پس حضور این در معنای زندگی ماهاست؟!

-: می خوای بگی ما از مرحله ی انسانی رسیدیم به مرحله ی در بودن؟

-: خب این معنای همون حرفی ئه که تو گفتی.

-: پس دیگه لازم شد در مواضع خودمون تغییراتی بدیم.

-: و این در لعنتی رو از سر راه برداریم.

-: که زندگی مون آزادتر بشه.

-: و فضای زیستمون گسترده تر.

-: و زندانامون بزرگتر.

-: و ارتباطمون تنگاتنگ تر.

-: و وحشتمون از رقبا بیشتر.

-: و تردیدمون عمیق تر.

-: می گم بیا کوتاه بیایم.

-: خسته شدی؟

-: منو خستگی؟ من تا ابد حاضرم پشت درهای بسته با تو به بحث و گفتمان بنشینم.

-: که نتونیم یک قدم از مواضعمون کوتاه تر بیایم؟

-: تو راه حل بهتری سراغ داری؟

-: می گم بیا همین رو به گفتمان بگذاریم.

-: به اعتقاد من ما باید راهکارهای نوینی درباره ی تغییر وضعیت انسانی درچارچوب درهای آهنین ارائه بدیم.

-: من معتقدم انسان موجودی ئه دگرگونی طلب.

-: از قدیم گفته ن آب که یک جا بمونه می گنده.

-: بله . ما زنده به آنیم که آرام نگیریم.

-: موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

-: باید سازمان های ارتباطی را احیا کرد.

-: واجب است تدابیر تازه ای در خصوص مدیریت ارتباطات انسانی اندیشید.

-: احتیاطا ً پیش بینی های لازم را هم باید از قبل کرد.

-: و با ابزار با موانع روبرو شد.

-: برنامه های دراز مدت.

-: نگاه منتقدانه.

-: طرح های نو

-: ایده های تازه.

-: تعویض جایگاه ها

-: تغییرات بنیادی

-: جابه جایی مهره ها

-: تعدیل نیروها

-: حذف مهره های ناکارآمد.

-: پاکسازی نمونه های کثیف.

-: گزینش داوطلبان اصلح.

-: انتخاب نیروهای توانمند.

-: من معتقدم این مساله باعث رکودزدایی از فضای حاکم می شه.

-: این تغییرات باعث می شه تا نیروها از حالت از خود بیگانگی خارج شن.

-: این باعث می شه انسان از تک ساحتی بودن خودش به مرحله ی چند ساحتگی ارتقاء پیدا کنه.

-: البته هر کس باید وظیفه ی خودش رو به نحو احسن انجام بده.

-: همه موظفن خودشون رو عضوی از یک اندام واحد بدونن.

-: ضابطه جای رابطه.

-: کار به جای حرف.

-: هر کسی باید از همکارش در رسیدن به این امر پیشدستی کنه.

-: با این حال همه در این چارچوب در سطح و اندازه ی همدیگه عمل می کنن.

-: همون طور که می دونین این یک مراسم افتتاح  ساده نیست. بلکه شروع یک زندگی جدیده.

-: یک زندگی جدید با یک آرمان جدید.

-: حرکت.

-: جنبش.

-: تکاپو.

-: جستجو.

-: من امروز با اشک آمیخته به شادی می خوام این در رو باز کنم.

-: چون این نه یک در معمولی که راهی ئه به یک زندگی برتر.

-: ( به خود آمده) فکرشو بکن این کار مثل یک بازی می مونه.

-: پس تو هم معتقدی  باید با سرگرمی زمان رو گذروند؟

-: به هیچ وجه.

-: پس....

(هر دو با هم می خوانند.)

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

( و رو به تماشاگران با صدایی آهسته تر و چشمانی گوش به زنگ)

و اگر هم لازم شد به انبار دیگران.

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

( و رو به تماشاگران با صدایی آهسته تر و چشمانی گوش به زنگ)

و اگر هم لازم شد به انبار دیگران.

قفل در را در میان صدای همهمه و کف زدن تماشاگران که باید از قبل بهشان هشدار داد با یک قیچی فوق العاده بزرگ و یک چاقوی فوق العاده کوچک که تماشاگران باید به آن ها بدهند باز می کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

 

شب بی رحم نفسگیر

توی کوچه باغ تقدیر

شب بی عزم و اراده

با همین پای پیاده

 

انگار اون سایه داره زاغ تو رو چوب می زنه

انگار این ساعته باز رنگ دل آشوب می زنه

 

خاطره ی گند سمج

لذت عادت لزج

مزمزه ی مرگ و فنا

فکر شروع از انتها

 

بپا مشتت نشه وا پیش یه مشت آینه ی دق

نذا پشتت بشه تا زیر هوار غم و هق هق

 

تب پشت مو و باسن

مد مبلمان و کوسن

نفس تنگ بدهکار

کمر تا شده از کار

 

کوچه های تهی از عابر و مملو ز زباله

خلق واداده و بی رحم و دغلکار و نخاله

 

ثانیه های بی هدف

کشتن لحظه توی صف

چشم چرونی و هوس

چهچهه های تو قفس

 

استخون خرد نکرده نشی هوچی تلاطم

نمی خواد به بام دشمن بپری به نام مردم

 

 

 ۲

 

مردمکای تا به تا

ثانیه های بی صدا 

دلخوشی های بی صفا

زندگی ساده ی ما

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

کوچه ی نیرنگ و ریا

خونه ی فریاد و عزا

مدرسه ی ذکر و دعا

مردم پر فیس و ادا

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

سرهای افتاده و خم

سگرمه های توی هم

خاطره های مثل سم

مزمزه ی مرگ و عدم

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

به همدیگه کلک زدن

به لحظه ناخنک زدن

به زندگی شتک زدن

تو خستگی کپک زدن

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

خنده و هق ّ وهق شدن

آینه های دق شدن

زیرجلکی عاشق شدن

مادّه ی محترق شدن

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

به هم دیگه وا ندادن

به هیچ کسی راه ندادن

عشقو تو دل جا ندادن

باجی به دنیا ندادن

 

 

آلاخون و والاخون

چشامون و دلا خون

قاتق نون ما خون

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

شعری از ریکّاردا بوناتو

 

تُنگاهنگ

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

آنک

تُنگآهنگ سریع سپیدارانی

که جام برجام باد می زنند

و شیارهایی از جنس بلور قهوه ای رنگ

و نیز از پرهای آسمان

که بر کشتزارها

فرو افتاده اند

سنگی به من بدهید

ای کودکان زمین

که من

حربای تشنه لب

برآنم تا

آخرین قطره ی این آفتاب گرمی بخش را

بنوشم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:31  توسط مهدی فتوحی  |