تبليغاتX
سکوت محض
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 

 

چکامه ی انتحار

 

پیرپائولو پازولینی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

( می خواستم این ترجمه را به کسی تقدیم کنم، دلم نیامد از پازولینی استفاده ی ابزاری بشود. می گذارمش برای خودم. نه اصلا تقدیمش می کنم به خودم. به اسکیتزوفرنیای مداومم که از هفده سالگی مدام در گوشم نجوا می کند خودت را بکش و از این دنیای کثافت خلاص شو. به فوبیای خفیفم که مرا به همه کس و همه چیز بدبین کرده. به جنون نه چندان عمیقم که هیچ افتخاری بر آن نیست و گاه دیگران را وا می دارد مرا با خودشان متفاوت بپندارند که تصریح می کنم: نیستم.نیستم و نمی خواهم هم باشم. شاید آنچه جنونش می خوانند نام دیگری هم داشته باشد. شما اینطور فکر نمی کنید؟ من نامش را فردیّت می گذارم و در حفظ آن هم می کوشم. باری، ترجمه ی شعر باشد برای خودم. مال بد بیخ ریش صاحبش)

 

رحم کنید. رحم!

شما مرا

مرده می خواهید و مدفون

بی صدا

بی ایماها

بی چهره

بی حیات...

تا باز نگردد

-         شما می گویید:-

هرگز

جنونی که او را بود

در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم خوشبخت!

شما امیدوارید

تا مرا ببینید:

به دار آونگ

نفی شده

سوخته

و قیمه قیمه....

او چه می کند

-         شما می گویید:-

غیر از خشم آفرینی

حال آن که آگه است بر این کار،

در میان ما؟

 

رحم کنید، رحم!

ای مردم خوب!

شما مرا می ترسانید

در عشقم

در عادتم

در شوقم

در نفرتم....

آخر چرا می زید

-         شما می گویید:-

در این فرودست

گناهکار و تابو

اینجا در میان ما؟

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم عادی!

شما مرا محکوم می کنید

به لرزیدن

به کینه ورزیدن

به پنهان شدن

به ناپدید شدن....

آن که دیگرگونه است

-         شما می گویید:-

نمی تواند حتا

اندکی هم بماند

اینجا در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

ای مردم قدرتمند!

شما مرا تهدید می کنید:

با دستگیری

با زندان

با خفه کن

با چوبه ی مرگ؛....

مصیبت

-         شما می گویید:-

چیزی جز درد و رنج

نمی آورد

اینجا در میان ما

 

رحم کنید. رحم!

به نظر جاودانه می آمد

سرنوشتم

با صحبت

با آوازخوانی

با کامیابی

با گناهکاری....

امّا آری. امّا آری.

برای من تمام شد

آسوده باشید.

من پا به سایه می نهم

و جهان را

می گذارم برای شما.

 

 

Ballata del suicidio

 

( اصل متن پازولینی به ایتالیایی)

 

Pietà, pietà!
Voi mi volete
morta e sepolta: 
senza voce,
senza gesti,
senza viso,
senza vita…
che non torni
-voi dite- mai più
la pazzia ch’essa fu,
qui tra noi!

 

Pietà, pietà!
Gente felice,
voi mi sperate:
impiccata,
annegata,
incendiata,
maciullata…
Che sta a fare
-voi dite- se fa
solo rabbia, e lo sa,
qui tra noi?

 

Pietà, pietà!
Gente per bene,
voi mi temete:
nel mio amore,
nel mio vizio,
nel mio ardore,
nel mio odio…
Perché vive
-voi dite- quaggiù,
peccatrice e tabù,
qui tra noi?

 

Pietà, pietà!
Gente normale,
mi condannate:
a tremare,
ad odiare,
a celarmi,
a sparire…
Chi è diverso
-voi dite- non può
rimaner neanche un po’
qui tra noi!

 

Pietà, pietà!
Gente al potere,
voi minacciate:
con l’arresto,
con la cella,
con la gogna,
con il rogo…
La passione
- voi dite - non dà
che fastidi e ansietà
qui tra noi!

Pietà, pietà!
Pareva eterno
il mio destino:
di parlare,
di cantare,
di godere,
di peccare…
Ma sì, ma sì!
Per me è finita,
state tranquilli…
Entro nell’ombra,
vi lascio il mondo

 

Balada del suicidio

 

( ترجمه ی اسپانیایی شعر از سایت پازولینی)

 

¡Piedad, piedad!
Vosotros me queréis
muerta y enterrada:
sin voz,
sin gestos,
sin rostro,
sin vida...
que no regrese 
decís vosotros – nunca más
la locura que ella fue,
aquí ¡entre nosotros!

 

¡Piedad, piedad!
Gente feliz
vosotros me esperáis:
ahorcada,
ahogada,
incendiada,
destrozada...
¿Qué hace ahí
decís vosotros – si da
sólo rabia, y lo sabe,
aquí entre nosotros?

 

¡Piedad, piedad!
Gente de bien,
vosotros me teméis:
en mi amor,
en mi vicio,
en mi ardor,
en mi odio...
¿Por qué vive
-decís vosotros – aquí abajo
pecadora y tabú,
aquí entre nosotros?

 

¡Piedad piedad!
Gente normal,
me condenáis:
a temblar,
a odiar, 
a ocultarme,
a desaparecer...
El que es diferente
decís vosotros – no puede
quedarse ni un poco
¡aquí entre nosotros!

 

¡Piedad, piedad!
Gente en el poder,
vosotros me amenazáis:
con la detención,
con la celda, 
con la picota,
con la hoguera...
La pasión
- ecís vosotros- no da
más que molestias y ansiedad
¡aquí entre nosotros!

¡Piedad, piedad!
Parecía eterno
mi destino:
de hablar, 
de cantar,
de gozar, 
de pecar...
Pero sí, pero ¡sí!
Para mi se acabó,
quedáos tranquilos...
Entro en la sombra,
os dejo el mundo

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۴

 

وختی از میدون آزادی می رفتم سر ِ بند

شوفر تاكسی دربستی می گف:

مردم ما مرده ی حادثه اند

دوس دارن زندگی شون داغ باشه

می بینی شون چه طوری

با چه حرص و ولعی

صفحه ی حادثه ی روزنومه رو می خونن

یا زمونی كه یكی كشته می شه

یا یكی خوار و ذلیل

چه الم شنگه ای راه می ندازن؟

یا زمونی كه دو تا ازگل خر

تو خیابون سر هر چیزی گلاویز می شن

می بینی شون با چه شور و شعفی قصه رو دمبال می كنن؟

خب كه چی ؟ " خفاّش شب كفتر روز رو قُر زد"

یا فلان كس اوتول بهمان آقا رو دزدید

یا فلان آب زیر كاه زیرآبِ آب دزده رو زد

به شما داره چه دخل؟

این نشون می ده چقد علّافن،

و چقد بیمارن

و چقد آلت دست این سیاست بازان

كه با یه تیتر درشت

بكشونن همه شونو توی گود.

و بگن گریه كنین تا همه زاری بكنن

و بگن عر بزنین تا همه نعره بكشن

واسه خاطر همینه كه خوشی معصیته

و غم و غصه و چسناله صواب

چون كه شادی مث هرچیز دیگه

یه روزه عادی می شه

عوضش غصّه مث كینه همیشه داغه.

....آره داشّم

امروزه هرکی فقط می گه بریز

روغن بیشتری روی آشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۳

اینو یه عالم دینی نمی گف

سرباز ساده ی بدبختی می گف

كه تو سرمای زمسّون ،

زیر طوفان و تگرگ،

هوس چایی گرمی،

زیر كرسی ،

توی ده رو كرده بود

و قرار بود واسه خاطر یه نخ سیگار كنت

بره  تو بازداشتگاه:

از جهنّم به جهنّم رفتن

خیلی دلچسب تر از وقتی ئه كه

از بهشت راهی دوزخت كنن.

وقتی مجبوری كه از خونه بیای به پادگان

یا زمونی كه بفهمی مرخصی ت لغو شده

یا همون وخ كه رو برج پاسگاه

واستادی خسته و سگ لرز می زنی

و نگات یخ می زنه توی افق

وقتی می بینی كه خونواده ای

تو یه پیكان لگن

لكّ و لك گاز می دن و گنده می گن

تازه می فهمی كه غصّه چی چیه

تازه می فهمی كه خوشبختی چیه

تازه می فهمی جهنّم چه جوری ساخته شده

اینو یه عالم دینی نمی گف

سرباز ساده ی بدبختی می گف

كه دلش پر می كشید واسه فرار

وقرار بود صب فرداش بره توی اون اتاق میله دار.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۲

اینو یه دختر بیچاره می گف:

بعضی وختا با خودم فكر می كنم

بعضی چیزا باید از چرخه ی هستی گم شن

تا كه دنیا بتونه

نفسی تازه كنه

هر كی راه اومد با تغییر جهان

حق داره زنده باشه

و اگر نه باید آروم بخزه تو موزه ها

ادای آدمای مفرغی رو در بیاره.

مث بابا های دایناسور ما

كه دیگه راهی ندارن جز مرگ

آخه دنیا واسه هارت و پورتشون جا نداره

و دلش هیچ نمی  خواد

كه یكی گنده گوزی در بیاره

می دونی

نسل باباهای سنگواره ی ما

داره منقرض می شه.

و اونا هیچ نمی خوان

تن بدن به این شكست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

 

یه مسافركش تهرونی می گف:

اون جهنّم كه می گن این دنیاس

زندگی مون مث یه كیفره

یه حبس طویل،

به ازای لذّت زاده شدن.

نه امیدی

نه نشاط و هوسی

كه بتونیم لااقل

خودمونو با یكیش گول بزنیم.

من وامثال تو هم

توی دنیایی جدا از اینجا

فیل هوا می كردیم

و حالا تقاصشو با زندگی پس می دیم.

حالا این وسط یكی نیس كه به ما حالی كنه

وسط معركه ی خر بگیری

قاضی كجاس؟

آره قربون!

اون جهنّم كه می گن این دنیاس.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Aug 6, 2007

آبنمای عمارت چهلستون. ۱۳۸۶. اصفهان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

درباره ی جشن های دیرینه ی ایرانی در ادبیات کهنسال پارسی اشارات بسیاری است که به گمان من باید از غبار قرنها زدوده و بازبینی و باز خوانی شوند. این اشارات به خصوص در متون کهنتر ادب پارسی و شعر سبک خراسانی اهمیت دوچندانی دارند. زیرا اصیل تر و به واقعیت جشن ها نزدیک تر اند. مثلا ً دیوان منوچهری دامغانی را که بررسیم به نمونه های بسیاری از این دست بر می خوریم. او قصاید بسیاری درباره ی نوروز، مهرگان، سده و دیگر جشن های ایرانی دارد.

مثلا ً او درباره ی جشن سده ابیاتی دارد که به گمان من بسیار خواندنی اند.

می گوید:

آمد ای سید احرار شب جشن سده

شب جشن سده را حرمت بسیار بود

برفروز آتش برزین که در این فصل شتا

آذر برزین پیغمبر آزار بود

آتشی باید چونان که فراز علمش

برتر از دایره ی گنبد دوار بود

چون ز گردون بر ، از این سلسله ی زراندود

قرص خورشید فروخفته نگونسار بود

می خور ای سید احرار شب جشن سده

باده خوردن بلی از عادت احرار بود

 

با علم بر این که منوچهری در قرن چهارم هجری قمری و در روزگار غزنویان می زیسته، یعنی دوران تسلط اندیشه ی ضدایرانی بر رگ و ریشه و اندیشه ی مردم این بوم، اهمیت گفتار او روشن می شود؛ که او شعر را با خطاب به سید احرار می آغازد و اگر به یادآوریم که ایرانیان را در گذشته، آزادگان و احرار می خوانده اند، اهمیت این امر بر ما آشکار می شود. از سویی او به گونه ای جزیی نگرانه به بخشی از سنت این جشن اشاره می کند و باده خوری در این جشن را یادآوری می کند و می گوید که خاص ایرانیان بوده یا در جایی دیگر درباره ی این جشن می نویسد:

بر لشکر زمستان نوروز نامدار

کرده است رای تاختن و قصد کارزار

وینک بیامده است به پنجاه روز پیش

جشن سده طلایه ی نوروز و  نوبهار....

نوروز پیش از آن که سراپرده زد به در

با لعبتان باغ و عروسان مرغزار

این جشن فرخ سده را چون طلایگان

از پیش خویشتن بفرستاد کامگار

گفتا برو به نزد زمستان به تاختن

صحرا همی نورد و بیابان همی گذار

چون اندرو رسی به شب تیره ی سیاه

زود آتشی بلند برافروز زروار.....

گو ای ملک گزیده ی هفت آسمان

ای خسرو بزرک و امیر بزرگوار

پنجاه روز ماند که تا من چو بندگان

در مجلس تو آیم با گونه گون نثار

 

که خُردنگرانه به زمان این جشن می پردازد و اشاره می کند که این جشن در پنجاه روز مانده به بهار گرفته و بی درنگ آتش در آن افروخته می شده است و با تلویح اشاره ای هم به بارعام نوروزی شاهان دارد.

 

یا درجایی دیگر می گوید:

 

تا ابر نوبهار مهی را مطر بود

تا در زمین و روی زمین بر ، نفر بود

تا وقت مهرگان همه گیتی چو زر بود

از آب تیرماهی و از بادمهرگان

 

که البته آب تیرماهی اشاره ای است پوشیده به  بغ تشتر.

او درباره خرده جشنها هم مطالب جالبی دارد که باید به دقتشان وارسید. مثلا درباره ی جشن بهمنجنه که ایرانیان در روز دوم بهمن می گرفته اند آورده:

 

درآمد تو را روز بهمنجنه

به فیروزی این روز را بگذران

می زعفری خور ز دست بتی

که گویی قضیبی است از خیزران

می زعفرانی که چون خوردی اش

رود سوی دل راست چون زعفران

نه با رنگ او رنگ گل بایدت

نه با بوی او نرگس و ضیمران

ز رامشگران رامشی کن طلب

که رامش بود نزد رامشگران

فرو برده مستان سر از بیهشی

برآورده آواز خنیاگران

به جوش اندرون دیگ بهمنجنه

به گوش اندرون بهمن و قیصران

 

 

او چندین قصیده ی دلکش درباره ی نوروز و بهار دارد که به گمان من خواندنشان به گاه این جشن ها می توانند بر شادی و شادمانی این جشن ها بیفزایند. باشدا که فراموش نکنیم که نوروز تنها چیدن هفت سین و خانه تکانی و عیدی دادن و گرفتن نیست که جشن زایش طبیعت است و باروری و نوشدگی و دوستی و پیمان و از این دست در بستری که به واژه زیورنشان  شده.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

در باره ی این غزل مولانا چه می توان گفت؟ انبوهی از اصطلاحات موسیقی ایرانی را او در این غزل کوتاه گنجانده. اهل موسیقی بهتر می توانند در این باره نظر دهند. من فقط به تعدادی از این اصطلاحات اشاره می کنم.

سه تا که احتمالا ً همان سه تار امروز است، پرده ی رهاوی، دستگاه نوا، عراق، دستگاه سپاهان( همان اصفهان امروزی) ، زنگوله یا زنگله، زیرافکند، راست( همان دستگاه راست پنجگاه) ، حجاز، حسینی ، عشاق، بوسلیک، دوگاه، چهارگاه و تعدادی دیگر که متاسفانه من نمی دانم و یک اهل موسیقی باید درباره اش نظر بدهد. بخوانید و لذت ببرید.

 

 

 

مي‌زن سه تا كه يكتا گشتم مكن دوتايي

يا پرده رهاوي يا پرده رهايي

 

بي زير و بي‌بم تو ماييم در غم تو

در ناي اين نوا زن كافغان ز بي‌نوايي