سنگ قبری در کلیسای وانگ اصفهان. ۱۳۸۶.اگر اشتباه نکنم این نقش برجسته باید اشاره ای داشته باشد به داستان خسرو و شیرین. فقط لباس خسرو و سربازش بیشتر به لباس های دوران قاجار و زندیه می ماند تا ساسانیان.
la pietra della tomba nella chiesa Vang ad isfahan, 2007
گلاب گلاب کاشونه
صدا فقط صداشونه
صدای خنده هاشونه
دل عاشق نگاشونه
نگاه باحیاشونه
که باغ باصفاشونه
سپیده تو چشاشونه
ستاره آشناشونه
و همدم شباشونه
بهار شادیاشونه
تولد دلاشونه
دلای بی ریاشونه
سرا همه به راه شونه
تو عمق سینه جاشونه
جهانی مبتلاشونه
متن این مصاحبه را چند سال پیش برای مجله ی شوکران ترجمه کرده بودم که الان اسکن شده اش را برایتان می گذارم. بد نیست نگاهی بهش بیندازید. روی عکس که کلیک کنید صفحه ای باز می شود که می توان متن را با ابعاد بزرگتر دید.
خوشم، شادم، که تو بختت به کامه
سرافرازم که تو عیشت مدامه
هر از گاهی به یاد ما لبی بوس
صفای هر چه یار با مرامه
دل من مثل دریای عمیقه
خراب مهربونی رفیقه
بکن تو پاچه م ؛ عیبی یُخدی؛ امّا
نگو یارو نفهم و خنگ و بیغه
درسته؛ نیّت عاشق کثیفه
و عشق اصلا ً ادا اطوار و قیفه
نداره جز عذاب و درد و نکبت
ولی گفته ن به ما فنّی شریفه
ایتالو کالوینو و سینما
مصاحبه با ایتالو کالوینو درباره ی فیلم شانزده سالگی شیرین
مارکو فرّانی
ترجمه ی مهدی فتوحی
٭ نظر شما درباره ی تقدیر حاکم بر فضای فیلم چیست؟ منظورم دوست خوب و دشمن بد است.
٭ به نظر من ما هر روز مجبوریم با تقدیرمان بجنگیم. خواه بد و خواه خوب. نکته ی مهم تر از تقدیر این است که ما عروسک های خیمه شب بازی زندگی خودمانیم. هیچ کس به غیر از خود ما نباید و نمی تواند عنان زندگی ما را در اختیار بگیرد و ما را به جهانی رهنمون شود که برایمان ناشناخته ست. زندگی تقدیری ست شبیه " قصر سرنوشت های متقاطع" که در آن تجربه ی اشتباه از پس اشتباه دیگر برای قدرتمند کردن هرچه بیشتر خود صورت می گیرد.
٭ به اعتقد شما لیام کیست؟ یک جنایتکار ساده یا چیزی بیش از این؟
٭ لیام یک جنایتکار نیست. پسری است سرشار از اصول خوب و درست و میل به زندگی. در واقع یک " مارکو والدو"ی نوسال. امّا دورنمای زندگی او از سالهای کودکی دشوار بوده است. مادر او یک انسان وابسته به دیگران است که مدام سرفه می کند. بی تردید او از آن دسته آدم های غیرقابل اعتماد، پررو و جنایتکار است . حال آن که ما از پدرش هیچ نمی دانیم.
٭ نظر شما درباره ی خانواده چیست؟ خانواده چه نقشی در ماجرا دارد؟
٭خانواده؟ کدام خانواده؟ لیام متاسفانه هیچ خانواده ای ندارد و خاله را نمی توان جزء خانواده به حساب آورد. او خودش به خاطر پسرش کلی هم دردسر دارد. چه برسد بخواهد مراقب لیام هم باشد. مادر حتا پس از خروج از مرکز داستان هم گویا هیچ قصدی برای برقراری یک زندگی تازه با پسرش ندارد. از پدربزرگ و مادربزرگ هم چیزی نمی توان دریافت. چهره ی مهمی که باید همان معلم جوان باشد هم آیا با ظاهر بدتری جلوه نمی کند؟ گمان می کنم با ظاهر بدتری جلوه می کند. خانواده در مسیر زندگی لیام در حکم یک" شوالیه ی ناموجود " است.
٭ نظر شما درباره ی تعهد این پسر و قدرت اراده ی او چیست؟
٭ عشقی که پسرک نثار مادرش می کند یک عشق احشائی است. او همه کار می کند تا بتواند یکبار مادرش را خوشبخت و خندان ببیند. یک توله قبل و بعد از تولد یک شیر است. همیشه. ولی آشکار است که این شیر روزی رشد خواهد کرد و اگر او را به مسیر درست هدایت نکنند به شیوه ی بدی هم. پس یک شیر بیراهه رفته، یک آتش درونی دارد که او را وادار به پیروی می کند. مانند سایه ای که در " بارون درخت نشین"، همراه شخصیت داستان است.
٭ آیا می توانید کمی هم درباره ی موادمخدّر و سیگار، درونمایه های اصلی فیلم صحبت کنید؟
٭ لیام خود را درگیر چرخه ای از این کارهای خلاف می کند. مانند رمان " باریکه راههای آشیانه ی عنکبوت" . امّا قصد او خلاف کردن صرف نیست. بلکه این است که یک خانه ی پیش ساخته برای مادرش بخرد. او هیچ چیز برای خودش نمی خواهد.
فقط می خواهد با مادرش زندگی کند. امّا مواد مخدر و ولگردان گام هایی هستند که او را به خلئی از خیر و خوبی می رانند.
٭ یکی از درونمایه های اصلی فیلم رفاقت میان لیام و فلیپر است و جدایی آتی شان. نظرشما در این باره چیست؟
٭ من چیز زیادی نمی توانم در این باره بگویم جز این که در آغاز نمی توان چندان به این رفاقت اهمیت داد. ولی این رابطه ای است که فرا می رود و آن ها را بیش از دوست که برادر می کند و بعد به علت حضور مواد مخدر، لیام و فلیپر بدل می شوند به دو ویکنت شقه شده.البته بی هیچ قدرتی برای ادامه و حتا ذره ای لجاجت.
٭ نظرتان درباره ی پایان بندی فیلم چیست؟ به نظر کمی مالیخولیایی نمی آید؟
٭ " کلاغ آخر از همه می رسد" . این حادثه که کنش نمایش ، درست در روز 16 سالگی و روز تولد او روی می دهد، موقعیتی تراژیک می آفریند و بسیار عمیق. در واقع خواه در انگلستان خواه در هر کشور دیگری، پس از 15 سالگی، زندگی به روال حقوقی قابل پی گرد می شود. بنابراین لیام خود را در معرض خطرات خواهد دید و بدتر از همه این است که او خود را بی تکیه ی به خانواده در این شرایط می یابد و بنابراین این پایان بندی، تقریبا ً پایان قطعی داستان پسرک است.
٭ و نظر شما درباره ی فیلم؟
٭ فیلمی است که باید دیده و نمی تواند از حافظه ی دنیا زدوده شود.
۲
حروفچین بی تجربه ی ما در متن گفتگوی خبرنگاری با یک استاد فلسفه که داشت درباره ی یکی دیگر از فلاسفه صحبت ودر برابر اندیشه های او از ذهنیت خودش دفاع می کرد ؛ در جمله ی " من هم با مقاله ای از پسش برآمدم"؛ مقاله را نوشته بود ملاقه. من هم چون با حرفهای آن اندیشمند معاصر مخالف بودم و ازش خوشم نمی آمد، متن را تصحیح نکردم.
گوتزانو سراسر حیات کوتاه خود را بی امید قطعی به فردا می زید. بدون هیچ اسطوره ای و حتا ممدوحی. او به خاطر هیچ آرمانی نمی جنگد و از فشار مخالف خوانی با ادبیات خویش، هیچ گاه متاثر نمی شود. او در حاشیه ی اجتماع می زید. بی تاریخی و بی هدفی هرزه می پوید، اما شر ّ حیات درمان ناپذیر لئوپاردی وار میان اراده و نتوانستن را حس می کند. تنها تسکین او پناه بردن به گشت و گذارش است در خاطرات و درونکاوی و تخیل ِ آنچه که می توانست باشد و نیست. او آسایش را در باغچه های متروکی می یابد که در آنها برای غلبه یافتن بر ملال روزانه اش به سر می بُرد. او به چیزهای خوب با بدترین طعمشان عشق می ورزد و به عشاق روستایی فروتن و نادانی که با نادانی خود شرّ زیستن و آدمی بودن را درک نمی کنند.
توتو مرومنی
گوییدو گوتزانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1
با باغچه ی بی حاصل، تالارهای وسیع و مهتابی های زیبای قرن هفدهمی مزین به سبز گیاهان، ویلا، گویی از برخی ابیات من بر گرفته شده، پنداری ویلای نمونه ی کتاب " خطابه " است.
ویلا ، غمگنانه ، در اندیشه ی روزهای خوش خویش است و به مردمی دلشاد می اندیشد به زیر درختان چند صد ساله و ضیافت های درخشان در اندرون تالارهای بزرگ ناهار و دست افشانی هایی در تالارهایی عاری از عتیقه.
اما مگر به اوقات دیگر به کجا می رسید خانه ی آنسالدو، خانه ی راتّاتزی، خانه ی آتزه لیو، خانه ی اودونه؟ باری؛ خودرویی لرزان و پرّان می ایستد، و خارجیان پشمالو عجوزه ای را می زنند.
بانگ پارس سگ و گام انسانی به گوش می رسد و در با احتیاط گشوده می شود. در آن سکوت دیرمانند و پادگان گون، توتو مرومنی می زید، با مادری علیل و خاله ای سالخورده و عمویی مخبط.
2
توتو بیست و پنج ساله است و از ویژگی های مسخره اش فرهنگ انبوهش است و علاقه اش به آثار قلمی، و نیز مغز نادر و آداب دانی کمیاب و ذکاوتی ترسخورده. او فرزند راستین زمان ماست.
ثروتمند نیست . دیگر وقت فروش واژه هایش رسیده ( وقت فروش پترارکایش ) و خویش را معاوضه کردن و قلمزنی اش. توتو تبعید را برگزیده و در کمال آزادی اشتباهات خویش را بازتاب می دهد که ناگفتنش به.
او بد نیست. با کمکهای مالی، از فقرا دستگیری می کند و با سبدی میوه ی نوبرانه از دوستش یاد. او بد نیست و مرد مهاجر، برای دریافت سفارشنامه ای درباره ی خویش، از او یاری می جوید.
سرد است و آگاه به خود و خطاهای خود. اما بد نیست. همان چیزی است که نیچه چنین ریشخندش می کرد: " باری من ریشخند می کنم آن ناروایی را که خیرش نام نهاده اند که چنگالی چنان که باید توانا ندارد."
او پس از مطالعه ای ژرف به باغچه می آید و بر روی چمنزاری که می خواندش با یاران ملوسش بازی می کند. یارانش اینانند: یک زاغچه ی غارغارو، یک پیشی و یک عنتر که نامش ماکاکیتا است.
3
آری زندگی تمامی عهدهایش را می شکند. او سالهای سال رویای عشقی را در سر می پروراند که هرگز نخواهد آمد. رویای هنرپیشگان زن و شاهدختان را به وقت شهادت خویش می دید و اینک معشوقه ی او آشپزی است هیجده ساله.
و وقتی خانه به خواب فرو می رود ، دخترک پوزار از پا بیرون می آورد و ترو تازه، چون آلویی به چاشت ، به اتاق او پا می نهد. لبانش را می بوسد. روی او سر می خورد و تمکینش می کند. تاقباز و با خاطری جمع.
4
توتو نمی تواند حس کند. شرّی کند و سرکش چشمه های نخستین احساس او را می خشکاند. باری تحلیل و سفسطه با این مرد کاری را کرده اند که شعله ها با انبار در معرض باد می کنند.
اما همچون ویرانه هایی برجامانده از آتش، که زنبق ها را و گلهای پرشوری دیگر را عرضه می کنند، این روان تشنه نیز، اندک اندک شکفته، ابیات تسکین دهنده ی تبعید خویش را به بیان می آورد.
5
این گونه است که توتو مرومنی ، از پس رویدادهایی غمبار، تقریبا ً خوشبخت است. پژوهش و شعر، یکی پس از دیگر، او فروبسته در خویش به تامل می نشیند و رشد می یابد و کشف می کند و درک، حیات ِ روانی را که پیشتر فهمش نمی کرد.
که صدا اندک است و هنر علاقه ای وسیع ، که زمان در همین آن که من به سخن نشسته ام نیز در گذر است. توتو در رکود خویش ، کنش می کند. او می خندد و انتظار می کشد و زندگی می کند. روزی زاد و روزی هم خواهد مرد.
E nel settimo giorno dio si riposo’, ed anche nel sesto e quinto e quarto giorno e in tutta la settimana della creazione, perche’ c’erano gli angeli che stavano lavorando come gli operai… o meglio dire…. come gli asini, per preparare e sistemare tutte le cose che dio ordinava.
آقا از قدیم گفته اند ندیدن کی بود مانند دیدن. این را دیگر راستی راستی خودم در روزنامه دیدم. بله در زمان جنگ های داخلی افغانستان خبری خواندم با این مضمون که نیروهای انتظامی یک مهاجر افغان را در نزدیکی های سمنان دستگیر کرده اند در حالی که او یک گونی پر از تریاک به همراه خود داشته . وقتی از او پرسیدند چگونه توانسته اینهمه مواد مخدر را از مرز عبور دهد جواب داده بود: با پای پیاده و با گذر از کوهستانهای صعب العبور توانسته خود را به این مکان برساند. بیچاره تمام راه افغانستان تا سمنان را پیاده از کوهها گذشته بود. آن هم با کوله باری از تریاک بر دوش و از مرزهای بسته ای که سگ هم نمی تواند ازش بگذرد. حیرتزده خبر را دو سه بار خواندم و بی اختیار بر زبانم رفت:
گر نگهدار من آن است که من می دانم
شیره در در دل صد جنگ نگه می دارد
خدا اموات شما را بیامرزد. ما یک دایی داشتیم که سال پیش عمرش را داد به شما. او یک اصطلاحی داشت که من بسیار از این اصطلاح خوشم می آمد و می آید. او همیشه می گفت:
مرد هم مردهای قدیم. یک استنبلی می ریدند.
حالا در این که او چرا معیار سنجش ریدمان مردان قدیم را یک استنبلی قرار داده بود ، جای بحث بسیار است. شاید این بر می گردد به ذهنیت او که متاثر بود از ذهنیت کارگران ساختمانی که سنجه ی بردن خاک و ملات را برای ساختمان سازی یک استنبلی می دانستند. اما آنچه من می خواهم بگویم این است که این جمله در بسیاری از رفتار و گفتار و اندیشه های ما مصداق دارد. چون تا صحبت از گذشته می شود همه با یک حسرت وصف ناپذیری می گویند: آه ما در گذشته فلان بودیم و بهمان می کردیم و این را داشتیم و آن را داشتیم و این جورمی کردیم و آن جور می کردیم و ال و بل که بیا و بشنو. حالا یکی هم نیست بگوید اگر گذشته خوب بود که ما باید الان در وضعیت بهتری می بودیم که. اصلا ً چرا شما خواستید گذشته را عوض کنید؟ مگر مرض داشتید؟ اینجاست که پای واقعیت به میان می آید و سند و مدرک که نه بابا آن گذشته هم همچین آش دهن سوزی نبوده. گذشته هم همان حال زمان قدیم است. با همه ی کثافت کاری ها و لش بازی ها و خرمقدّسی ها و هزاران آشغال دیگر. یک نگاهی به عکس ها و متن های دوران قاجار بیندازید. ببینید چقدرما انسانهای جالبی بودیم. معتاد. فقیر. بدبخت. مریض. بدسلیقه. کثیف. دزد. هیز. چاپلوس. نان به نرخ روز خور و فرصت طلب. حرف مفت زن. دروغگو. لاف زن. ترسو. اخته، مصرفی، آلت دست، پوفیوز، بله قربان گو، بی مصرف . بله این گذشته ی ماست و از آن هم گریزی نیست. استثناها به کنار . منظور من آدمهایی مثل امیرکبیر و قائم مقام و این ها نیست. منظورم عوام ملت ایران است. باری این حس گذشته شیفتگی بد دردی ست که دامان همه ی زندگی ما را گرفته و در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و روابط خانوادگی ما حتا چنگ انداخته و گند زده به همه چیز ما. مثلا ًاگر در گذشته یک خری در خانواده فلان غلطی را کرده، بقیه هم باید از او متاثر شوند و بهمان گه را بخورند. حالا تو بیا بگو که فلان کسک اندازه ی یک الاغ فهم ندارد و فرق سوفیا لورن را با سفیه لره نمی داند. روزگارت را سیاه می کنند و چوب آتشین که جای خود دارد ، چوب آهنین !!!!! در هر چه نابدترت می تپانند. همین خانواده های محترم را می گویم . راه دوری نمی روم. بس است دیگر. تا کی خاله زنک بازی . تا کی دروغگویی و لاف زنی. تا کی باید بگوییم برادر من بهمن بود، برادر من ده من بود. تا کی باید استفراغ دیگران را غرغره کنیم. کی می خواهیم به خود بیاییم؟ تا کی باید به گذشته به دید یک معشوق بنگریم. کی دست از این مسخره بازی ها بر می داریم؟ کافی است دیگر. زندگی چند نسل دیگر باید تباه شود تا ما به خودمان بیاییم و فکری برای فردای فرزندانمان بکنیم؟ به قول شاعر:
سبکبالان خرامیدند و رفتند
به سرتا پای ما ریدند و رفتند.
به قصد اعتلای نام ایران
عجب مردانه شاشیدند و رفتند
چه سنگین بود حجم خایه هاشان
سبکبالانه مالیدند و رفتند
تمام درد ها و نقص ها را
بدیدند وبخندیدند و رفتند
فاخته
ماه کجا بود
وقتی آسمان
بامدادی مرواریدگون را
در می یافت
و بادام و سیب
پنداری
قد می افراشتند
تا بهتر ببینندش.
از ابر سیاهی
در آن دوردست
آذرخشانی
می آمدند
و آوایی در کشتزار
تکرار می شد:
کوکو
ستارگان
از دل مه شیری رنگ
سوسو می زدند
بانگ فراز و فرود خیزابه ها را
می شنیدم من و
آوای فروفروفرویی را
در میانه ی خسها
و در دلم لرزه ای را
درمی یافتم
همچون بازتاب فریادی
که گویی
هق هقی دور را
می نواخت:
کوکو
بر چکاد کوهساران درخشان
نفس باد می لرزید
و آواز ملخ ها
پنداری
نغمه ی زنگوله های سیمین پای تابوت
را می ماندند
گویی زنگ درهایی نامریی را می نواختند
که انگار هیچ وقت باز نخواهند شد
واشک عزا بود آری:
کوکو
قضا را مستی ام در حجره به پیش آمد. یکدست جام باده و یک دست تیغ تیز. افتان و خیزان و ناسزا گویان به زمین و آسمان... جام را بر سینه ام کوفت و دشنام گویی آغازید و عربده کشید خلق الله را که این نامرد به ریش من می خندید. ترس و وحشت مرگ را دم در کشیده، لب فروبستم که دست در گریبانم کرده بود و تیغ آخته بر گلویم نهاده و در پی کسب دیناری چند، آبرو می فروخت؛ که دوستی ام از دوستان به فریاد آمد و توپوزی بر سرش کوفت و مست، غرق خون از حال رفت . گریبانم کز دستش استخلاص یافت بر سرش خفتم و احوالش جستم که رسم مروت نبود مدهوشی را غرقه در اوهام و درد رها کردن. درد را مستی اش اندکی پریده و حالش به جای آمده بود که بالبداهه بر زبانم رفت:
دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی
ز کدام باده ساقی به من جواد دادی
حالم به هم می خوره از انتظار
طاقت من طاق شد از حال زار
دیگه نمی تونم خودمو گول بزنم
دیگه نمی خوام حرفای مقبول بزنم
وقتی رویا واسه ی تحمل این همه غم کافی نیست
وقتی هیچ رابطه ای نیست که توش اجحافی نیست
وقتی رویای عدالت یه خیال واهی ئه
وقتی آزادی تهش خستگی و تباهی ئه
وقتشه جمع بکنم پلاسمو
بکشم این دل آس و پاسمو
بشینم یه گوشه ای صم ٌ بکم
و ندم به عالم و آدم حکم
وقتشه رویاهامو دور بریزم
تو سرازیری یک گور بریزم
تعجب نکنید . این نقاشی حیرت انگیز که نامش مرد جوان و پرنده است را یک نقاش اروپایی نکشیده ، بلکه بهمن محصص در سال ۱۹۶۶ کشیده . درباره ی این که محصص کیست و کارش در چه سطحی است باید به تفصیل چیز نوشت و کار یک خط و یک پاراگراف نیست. روزها و ساعت ها دقت و حوصله می طلبد. هر چند شاید برای یک نقاش دیده شدن بهتر و در اولویت باشد . پس لااقل دقیقه ای وقت بگذاریم و آثاری از محصص را ببینیم. او خیلی حرف ها دارد.
خواستم آشنای سریشی را بفرستم پی نخود سیاه. تیز بود و فهمید و بهم گفت: می خواهی مرا از سرت باز کنی؟ پاسخ دادم: بله. گفت: چرا؟ گفتم: چون نمی توانم از تهم بازت کنم. اندیشمندانه به من نگریست و گفت: پس می خواهی دست به سرم کنی؟! گفتم: بله. گفت: آخر چرا؟ گفتم: چون نمی توانم دست به تهت بکنم.
دستی که داره به کف برگ برنده
لبی که گل شده از بوسه و خنده
چشی که وا شده از اوج پرنده
کسی که داره فقط یک دل زنده
دلی که از همه چیز و همه کنده
نگو از گرگ بد گنده می ترسه
نگو از گرگ بد گنده می ترسه
نگو از گرگ بد گنده می ترسه
.jpg)
واریاسیون نخست:
براي زادروز بهرام بيضايي
بهرام، امروز مي خواستم زادروز تو را به عنوان يک چهره ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهره ماندگار» هر چند ترکيب مهتابي قشنگي است، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فله اي به سينه بندگان خدا نصب مي کنند و ايضاً براي محتشمان اين حوالي ما ستاره رنگ پريده اي است که فله اي به دوش اهل هنر مي زنند. (و اين ناسپاسي به يک بار عام رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيب هاي اين مراسم رسمي است.) به اين مناسبت بگذار در مقام يک شاهد عادل مرجع ملي دستي به فتوا بلند کنم چنين؛ قسم به نام او (که تويي)، و نامت حجت است بر تآتر ايران، و تويي در آستانه اين سالگرد خجسته قلمدار صحنه هاي ما که از برجستگان درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري.
تو آن درخت روشني با شاخه هاي پرپشت باشکوه، که چه بسيار راهيان صحنه در سايبان سبز تو پروريده اند. تو آن بلاکش معصومي که هوش ويرانگر و ادراک عالي تو قادر به درک عقلانيت روزمره ما نيست. آري، تو آن حماسه نستوهي که در امتداد نيم قرن آفرينش و نوزايي، و در عصر بي خصلتي که خرده کاسبان، عفاف صحنه ما را جواز کسب خود کرده با خيال جمع در لابي هاي توليدي و بنگاه هاي سريالي پرسه مي روند و گورزادگان و کوچک پايان پسمانده هاي مکتب پاريس و لندن سابق را در دايره فرم غرغره مي کنند و با تعدادي کارتون، يک چينش هندسي، دو تيغه نور و يک سکوت خواب آور و ناگهان خر نعره هاي پلشت و يک زبان معلق يأجوج (لالبازي؟ يا متن زدايي؟) مدعي کشف لحظه هاي ناب هستي اند، در اين عهد بي خصلت بي هويت بي معني، تو پا سوخته بيرون صحنه مانده، در جست وجوي معني تآتر، جام خضر زمانه اي و زهي ما که معني تآتر را در ژرفه هاي درون و آن تشعشع اسطوره هاي شورانگيز تو باز جسته ايم. پس من لوح «مرد فصل ها»ي صحنه ايران را به لفظ و نمادين به تو تقديم مي کنم تا حريم «بقعه» ما را به شعله ايمان و مهر منور کني، و به روح صحنه ما رستگاري جاودانه ببخشي. که اين است شايسته پيشوايان؛ مي داني؟ و پيشوايان صحنه مردان کهنه، پيشکسوتان نوستالژيک، بت نمايان ريزنقش و اين چهره هاي مد نيستند؛ نويسندگان صلح کل اين سوي عالمند که زبان وحي براي عاشقان و پيغام آدميت براي قدر قدرتان سیاسي، گانگسترهاي شيک پوش و زورگيران بي ترحم آن سوي زمين دارند و حاليا در پس پستوي حجره قاق نشسته يا از بد روزگار روي شانه خاکي جاده مي روند.
بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است.
واریاسیون دوم:
برای درگذشت اکبر رادی
بهرام بیضایی
( اگر دوست داشتید بیشتر از رادی بدانید این لینک را کلیک کنید:http://www.ahleghalam.com/article.aspx?id=34)
ترجمه ی مهدی فتوحی
1
مبُر
ای قیچی
آن چهره را،
که تنها
در خاطره است
که او می پراکند.
مه همیشگی مرا هم
از چهره ی بزرگ نیوشای او
مساز.
سرمایی می کاهد... سخت
ضربه ای هرس می کند
و اقاقی زخمی از خویش
می لرزاند
پوسته ی جیرجیرک را
در نخستین لجن ماه نوامبر
2
واژه ای را از ما مپرس
کز هر سو
روان بد قواره ی مان را
قاب
و با حروف آتشینش
ابراز می کند
و همچون گل زعفران گمشده ای
در دل چمنزاری غبارآلودش
می درخشاند.
آه !
آدمیزادی
به طمانینه
می گذرد .
با خود و با دیگران دوست؛
و در قید این نیست
که چلّه ی تابستان،
سایه ی او را
بر دیوار ِِ طبله کرده ای
تصویر می کند.
از ما هیچ دستورالعملی مخواه
که بتواند جهانها را برتو بگشاید
مگر چند هجای تابیده و خشک
همچون شاخه ای ؛
امروز تنها می توانیم
این را به تو بگوییم
آنچه را که نیستیم
و آنچه را که نمی خواهیم.
انگاری همین حالا
از داخل گودالا
موجی می خزه بالا
از ناله ی شمشالا
۳
حروفچین مجله هنگام حروفچینی یک نامه ی نسبتا ً عاشقانه از یک استاد مسلم ادبیات که کلی هم کباده ی شعر و نثر می کشید به یکی دیگر، در انتهای نامه، در کنار امضای استاد، ترکیب " با تشکر" را نوشته بود : " با تشر". صدایش را در نیاورید ها. من در حالی که توی دلم داشتم از خنده ریسه می رفتم، متن را همانطور دست نخورده فرستادم برای چاپ.
۴
scolpisco
la pietra della parola,
la scalfisco,
la levigo e pulisco,
e pian piano, faccio uscire da un “ diamante ” ,
un “ amante ”.
شعری پست مدرن ، محصول مشترک من و فردوسی. البته ظاهر شعر یک قصیده ی شدیدا ً کهنه به سبک خراسانی است ولی باید توجه داشته باشید که تمامی ابیات این شعر از آن فردوسی است و من فقط از جاهای مختلف شاهنامه برگزیده ام و در کنار هم چیده امشان تا به قول آدم های خیلی باسواد امروزی خوانش جدیدی از آن ارائه دهم.
کنون خورد باید می خوشگوار