تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 

مصاحبه ی فیلیپ بووار از برنامه ی DIX DE DER ، از تلویزیون آنتن 2 فرانسه.

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

روز 31 اکتبر 1975 ، در راه بازگشت از اسکاندیناوی، پیرپائولو پازولینی،  در پاریس رحل اقامت افکند و میهمان برنامه ی  DIX DE DER شد که از تلویزیون آنتن 2 فرانسه پخش شد.

 

-         شما گمان می کنید سینماگران مجبور شده اند...

-         سینماگران نه ، تهیه کنندگان فیلم های سینمایی.

-         وقتی فیلم آخرتان، 120 روز سودوم در بیاید، فکر می کنید یکبار دیگر افشاگری کند؟

-         من گمان می کنم افشاگری یک حق است و افشاشدن یک علاقه. کسی که علاقه ی به افشاشدن را نفی می کند یک اخلاق گراست. بله همانطور که گفتم یک اخلاق گراست.

-         آیا سکس سیاسی است؟

-         طبیعتا ً.

-         و نجاست دوستی؟

-         بله نجاست دوستی هم سیاسی است. هیچ چیز غیرسیاسی  وجود ندارد.

-         و آدمخواری؟

-         در برخی جاها یک کنش سیاسی واقعی است و در برخی دیگر یک کنش سیاسی استعاری.

-         شما گمان می کنید راه بهتری هم برای رهایی از دست همان دشمنان سیاسی هست؟

-         من اتفاقا ً در همین روزها پیشنهاد فروتنانه ای به شیوه ی سویفت دادم مبنی بر این که ما معلمان مدارس اجباری شویم یا مدیران تلویزیون ایتالیا. آنها خیلی دیر هضم هستند و البته ما هم معده های خوبی داریم.

-         شما همیشه این نفرت را نسبت به بورژوازی و بورژواها دارید؟

-         نفرت نیست. کمی بیشتر و اندکی کمتر است. من باید بیش از هر چیز دیگر  این نفرت را نفی کنم. زیرا در ایتالیا دیگر همه بورژوا شده اند.

-         درک این مطلب که این بورژواها هستند که موفقیت یک فیلم شما را تضمین می کنند ، شما را غمگین نمی کند؟

-         هیچ وقت بورژواها موفقیت یک فیلم مرا تضمین نکرده اند بلکه نخبگان بورژواها بوده اند. همان هایی که من خودم هم متعلق به آنهایم.

-         چرا امروزه روز دیگر مبارز نیستی؟

-         یعنی چه؟

-         مبارز سیاسی دیگر؟

-         اتفاقا ً بیش از هر وقت دیگر هستم. مرا هیچ وقت در یک حزب سیاسی ثبت نام نکردند. من یک چپی مستقل ام و بیش از هروقت دیگر دارم به مبارزه ام ادامه می دهم.

-         هیچ وقت دلتنگ زمانی نشده اید که مردم به تان در خیابان ناسزا می گفتند؟

-         هنوز هم به من ناسزا می گویند.

-         و شما لابد خوشتان می آید؟

-         اگر نفی اش نمی کنم به این دلیل است که من اخلاق گرا نیستم.

-         کدام یک از این مشاغل را ترجیح می دهید؟ شاعر، رمان نویس، دیالوگنویس، فیلمنامه نویس، بازیگر، منتقد یا کارگردان؟

-         در گذرنامه ام  خیلی ساده نوشته شده نویسنده.

-         چرا حول و حوش فیلم 120 روز سودوم را هاله ای از راز فراگرفته؟

-         فیلم در هاله ای از راز ساخته شد چون اینطور بهتر می شود کار کرد. در هاله ای از راز من سعی کردم بیش از هر وقت دیگر از خودم دفاع کنم. زیرا خطرات ناگهانی و فشارهایی از این دست مرا تهدید می کردند.

-         منظورتان از خطرات ناگهانی چیست؟

-         پیداشدن چند نفر اخلاق گرا که تقاضا دارند رسوایشان کنی.

-         شما گمان می کنید دوران سقوط بزرگ ، در جمهوری سالو بود؟

-         سقوط دوران هیتلری در سالو بود و نه سقوط کاپیتالیسم غربی.

-         در این فیلم صدها دخترو پسر مجبور به انجام رفتارهایی خشن  همچون شکنجه و تحقیر می شوند. چطور شد که این صد دختر و پسر را ثبت نام کردید؟

-         راستش من دنبال اعدادی بودم که برای دو ساد حالت جادویی داشتند. عدد چهار. کل قربانیان بیست نفر بودند و نه صد نفر. گزینششان هم مثل بقیه ی فیلمهایم بود. از میان هزاران نفر ، اینهایی را که به نظرم ایده آل بودند، برگزیدم.

-         آیا آنها هنرمندانی مازوخیست اند؟

-         اگر من برگزیده امشان، معنایش این است که من هستم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:44  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در یک کتاب درباره ی میتراییسم چند عکس جالب دیدم که به نظرم رسید لازم است دیده شوند. بلافاصله اسکن شان کردم .

LastScan2

زیورآلاتی از موزه ی باستان شناسی فلورانس، از کومونت. در این تصویر ها به وضوح می توان میترا را دید که دارد گاو را قربانی می کند و در پیرامون او نمادهای میترایی، کلاغ و شیر و پارسی و سرباز و پیک خورشید دیده می شود.

LastScan3

زیورآلات میترایی موزه ی متروپولیتن از کومونت. در این تصویر نیز میترا در حال کشتن گاو دیده می شود و در تصویر دوم او را سوار بر گردونه ای چهار اسبه می بینیم.

LastScan4

زیورآلاتی میترایی که زمانی در مجموعه ی بورجا بود. باز هم همان تصویر کشتن گاو را می بینیم و یک کلاغ را که در کنار میتراست.

LastScan5

زیورآلات میترایی که زمانی در مجموعه ی سیریگ بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

خیل پرندگان

 

آرامش کشتزار، آسایش مرگ

در همین نزدیکا،

بر فراز تپه،

گورستانی است

با زیتون بنانی رقصان

و انبوهی سرو ستبر ،

ایستاده بر فراز مزارها

به شب زنده داری.

آه ای مردگان!

تاریکای تقدیر شما،

مرا

به درکی اندیشمندانه می خواند

پنداری،

درک این شاخساران انبوه پیچ در پیچ

وین هوای رازآلود پیرامونی.

به اندک هیاهویی

سر بر می گردانم

هیابانگی که گهگاه

حشرات

و رشته رشته ی این چمنزاران

سر می دهند

و خویش را

فرو فتاده

در این راز کسالت بار

می یابم.

حالیا نغمه ای

چونان خبری

در فضا می گسترد

زنهار!

بانگ پرندگان سرمست و دلشادی است

که نه چیزی

از حضور شما می دانند

و نه از مرگ.

 

 

 

کوکو

 

 

چه شده باز گو.

شاید

از این که بوف آفریده شده ای

اینگونه گریانی؟

پنداشته ای آیا

که زشت تر از تو

جانداری موجود نیست؟

آه چرا هست

آری هست

من می شناسمش

از ایشان بسیارند

اما نه در جنگل.

 

 

ترجمه ی این دو شعر برای بار نخست در ویژه نامه ی لوییجی پیراندلو( سمرقند 7 ) با نام مستعار سیاوش آدینه چاپ و منتشر شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:43  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

 در زمونهای قدیم

عشق سرافرازی می کرد

هوس زبون بازی می کرد

همه ش سراندازی می کرد

عشق می گفت بسّه دیگه

هوس می گفت ده تا دیگه... ده تا دیگه... ده تا دیگه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دینو کامپانا

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

به آنی سوری بنان پژمردند.

و گلبرگشان فروافتاد

ولی چرا من نمی توانستم گلهای سوری را فراموش کنم

ما با هم به دنبالشان بودیم و چندین سرخ گل یافتیم

سوری بنان شما بودند و گلهای سرخ من

و این سفر را عشق می نامیدیم

ما با خونمان و با اشکهایمان گل سرخ می ساختیم

که لحظه ای در آفتاب بامدادی می درخشیدند

و ما پژمراندیمشان در زیر آفتاب و در میان خاربوته ها

گلهای سرخی را

که سوی بنان ما نبودند

گلهای سرخ من و سوری بنان شما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Aug 10, 2007

نقش برجسته ی قاجاری چشمه علی.۱۳۸۶

un bassorilievo del periodo di ghajar, rey, iran, 2007

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 10:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

۱

 

Ti ho portato certi regali  da Cile

Una canzone, Un dolore e un fucile

 

هدیه ای چند از شیلی برایت آورده ام.

یک ترانه، یک درد و یک تفنگ

 

۲

 

Dalla tua presenza

Mi rimane in mente

Solo una cosa,

l’odore di Mimosa

 

از حضور تو

تنها یک چیز در ذهن من می ماند.

رایحه ی میموزا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 تر جمه ی مهدی فتوحی

 

 

و بی درنگ شب می شود

 

 

آدمی در دل خاک تنهاست

شکافی است ازجنس پرتو خورشید

و بی درنگ شب می شود.

 

 

 

بر شاخساران درختان بید

 

 

چگونه می توانستند،

ما را آواز کنند

با پایی بیگانه بر دل

در میان مردگان رها شده در میدان ها

بر چمن یخزده ی خشک

با شِکوه ی  برّه ی کودکان

با فریاد سیاه مادری که

به ملاقات فرزند مصلوب

بر تیر تلگراف

می رود

که برشاخساران درختان بید

به نوبت

حتا الهامات شاعرانه ی ما نیز آویزان بودند

و سبکبال

در بادی غمگنانه آونگ می خوردند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 این ترانه ی زیبا را من برای بار نخست با صدای ویکتور خارا خواننده ی مشهور شیلی شنیدم و گمان می کردم متن ترانه هم از اوست ولی این گونه نبود. ترانه را مرسدس سوسا نوشته و ویکتور خارا آن را خوانده. در زیر هم لینک این ترانه ی زیبا را می گذارم تا اگر توانستید اصل ترانه را با صدای خارا بشنوید.

 

http://youtube.com/watch?v=UplDxPhxLqE

 

 نیایشی برای یک برزگر

 

مرسدس سوسا

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

برخیز و به کوه بنگر

بدان جایی که باد از آن می خیزد و آفتاب و آب

تو که به جریان رودخانه ها دست می سایی

تو که بذر پرواز روان خویش را می افشانی

 

برخیز و به دستانت بنگر

تا برادرت را در آغوش بفشری

ما با هم  پیش خواهیم رفت،  با خونی یگانه

امروز وقتی است که می تواند فردا باشد.

 

ما را از آنچه به ما در بدبختی ها فرمان می راند

رهایی بخش

ما را به قلمرو دادگری و برابری خویش

بخوان

 

چون باد، در گلهای کناره ی  کرت  بدم

همچو آتش، خان تفنگ خویش را پاک کن

برای تمام آرزوی خویش

در اینجا

در این زمین کوشش کن.

توان خویش را به ما ده و ارزش مبارزه جویی خود را

چون باد، در گلهای کناره ی  کرت  بدم

همچو آتش، خان تفنگ خویش را پاک کن

 

برخیز و به دستانت بنگر

تا برادرت را در آغوش بفشری

ما با هم  پیش خواهیم رفت  با خونی یگانه

هم اینک و نیز به گاه مرگمان

آمین. آمین.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 2:23  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ای خدا این درز را دالان مکن

چاله های تنگ را تالان مکن

در جهنم جان هر چی اولیاست

هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

آقا این سیاستمداران زیله ی ما قلم به دست ها را سیاه کرده اند. به قول شاعر:

ساقی سیم ساق من کاینهمه ارد می دهد

کیست کسی که غیظ را کف به دهن نمی کند.

هر چند وقت یک بار این حضرات بر می دارند به یک شی ء مادر مرده ی بی زبان یک مفهوم متافیزیکی می دهند ، پدر صاحب بچه را در می آورند. حالا شما بخواه از آن شی ء استفاده ی هنری بکنی. مگر می شود؟ ضرتی مخاطب تو تحت تاثیر آن حرف سیاستمدار، از حضور آن شی ء در اثرت برداشتی می کند که بیا و تماشا کن. مثلا  ً همین کتاب و تفنگ . لابد جمله ی معروف موسولینی را شنیده اید که گفته: ( LIBRO E MOSCHETTO, FANNO FASCISTA PERFETTO ) یعنی کتاب و اسلحه ، یک فاشیست را کامل می کنند، از همان روزی که این جمله به دهان بنیتو موسولینی آمد؛ این دو شی ء محکوم شدند به یک تصور همگانی واحد در ذهن ایتالیایی های مادر مرده. حالا یکی نیست بگوید بابا این کتاب در ذات خود کتاب است و اسلحه هم فقط یک اسلحه است. حالا اگر تو می خواستی در یک کتاب آموزش آشپزی با گوشت مرغابی، یک شکارچی را با اسلحه بکشی که دارد یک مرغابی می دهد، به آشپز ِخانه  که در دستش کتاب آشپزی با مرغابی هم دارد، حتما ً ازت برداشت های فاشیستی می کردند. چون در این تصویر هم کتاب بود و هم اسلحه. حالا برویم سراغ داس و چکش ِ مرحوم که به خاطر کثافت کاری های یک مشت هوچی پوک، کاملا ً از ادبیات کنار گذاشته شدند و دیگر حتا کسی سراغی هم از آنها نمی گیرد. چون کوچکترین استفاده ی از آنها در یک اثر ادبی منجر به برچسب های بدی به آدم می شود که تا سالهای سال بیخ ریش آدم چسبیده است. حالا تو خودت را هفتاد لا چاک بزن که نه داس معنی کمونیستی دارد و نه چکش مفهوم سوسیالیستی. حالا که سیاستمداران بند کرده اند به حیوانات و چه می دانم یکی به بزغاله بند می کند و دیگری به سگ و فردا پس فردا به رطیل و هشت پا هم رحم نمی کنند. بابا کمی کوتاه بیایید. بگذارید طبیعت همان جور که هست باشد. دست از سر این اشیاء و موجودات موجود در محیط بکشید بروید تیغتان را بزنید. بابا عجب گیری کرده ایم ها؟ می گوید:

بیا تا نترسم من از مردمانی که روح سیاشان چراگاه جرثقیل است. بعله آقا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ما اهل هیچ فرقه ی مذمومه نیستیم

پرونده های راکد و مختومه نیستیم

کلّا که کلب مسلک و باری به هر طریق

حاشا که  خلق فاسد وجرثومه نیستیم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

هدیه بران تالار آپادانا. تخت جمشید. ۱۳۸۶.

le nazioni diverse che portono i regali per il re acamenide, persepolis, 2007

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

تو روی خودم در آینه ایستادم. تصویرم، دست از آینه ییرون آورد. سنگی برداشت و دوباره به درون آینه برد و بعد به سوی چهره ام نشانه رفت و پرتاب کرد و دنگ..... مرا شکست. مدتی است شکسته ام و کسی نیست تا مرا با یکی دیگرعوض کند و خرده هایم را جمع جور.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ذهن را خالی کنید از ادعا

لیسَ لِلانسان الا ما سَعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در پشت حجاب شعر باید

لطف بدن تو را نمودن

باید به پس زبان معیار

از هرم لبان تو سرودن

ناگاه به صنعت مراعات

یک بوسه ز کام تو ربودن

با طنز و مجاز و استعاره

بند شنل تو را گشودن

وآنگه به کنایه ها و تلمیح

در بستر گرم تو غنودن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

36- سربازان بشریت

ترجمه ی مهدی فتوحی

لشکری از سربازان ژاپنی متعهد به انجام عملیاتی نظامی شد و از این رو برخی از افسرانش ناگزیر شدند تا در محله ی معبد گاسان مستقر شوند. گاسان به آشپز گفت: برای سربازان همان خوراک ساده ای را بپز که ما می خوریم. نظامیان که عادت کرده بودند تا با ایشان با احترام رفتار شود، ناراحت شدند و یکی از آنان به نزد گاسان رفت و به او گفت: تو فکر می کنی ما که هستیم؟ ما سربازیم. آماده برای جانسپاری در راه میهن. چرا آنگونه که شایسته ی ماست با ما رفتار نمی کنی ؟ گاسان به سردی پاسخ داد: و تو فکر می کنی ما که هستیم؟ ما سربازان بشریتیم. برگزیدگانی برای رهانیدن تمامی موجودات ذی شعور.

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

come un moralista, vorrei proporre  ai produttori dei pantaloni jeans che stampino o cuciano una pubblicita’  dietro dei pantaloni.

la  pubblicita’ di un tipo di dolce: TIRAMISU

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

هدیه بران تالار آپادانا. تخت جمشید. ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 1:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Aug 8, 2007

بخشی از سر در عمارت باغ ارم شیراز. ۱۳۸۶.

یکی دیگر از موضوعات مورد علاقه ی نقاشان و کاشیکاران ایرانی در تزیین سر در برخی عمارت ها، داستان خسرو و شیرین نظامی است. علاوه بر باغ ارم، در چهلستون اصفهان نیز این نقش در تزیینات داخلی کاخ دیده می شود. اتفاقا در هر دو مورد هم بخشی از داستان نقش شده که در آن شیرین دارد در چشمه سر و تن می شوید و برهنه است. این دو نقش جزء معدود آثار نقاشی ایرانی در ملا عامند که در آن برهنگی تصویر شده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 4:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یکی از درونمایه های مورد علاقه ی مردم عامی ایران و به خصوص عشایر ایرانی در ترانه هایشان، مضمون تفنگ است که بارهای بار در قالب دوبیتی و مثنوی های کوتاه و دلکش خود، آن را به کار برده اند و انصاف را که خوب هم به کار برده اند.

می خوام برم کوه، شکار آهو

تفنگ من کو؟ لیلی جان ! تفنگ من کو؟

با خوانش این ترانه های دلکش آدم خیلی زود متوجه می شود که تفنگ چه جایگاه والایی در تفکر عشایر ایرانی داشته.

همه چی مال تونه الّا تفنگُم دوی بلال

یه امشو مهمونتُم سحر به جنگُم دوی بلال

به گونه ای که جایگاه آن را در دل و ذهن، همسنگ معشوق می انگاشته اند و این همه، دلیلی است بر این که زندگی ایرانی چقدر در ناامنی و ترس از کشته و غارت شدن می گذشته. گاه این جنایت از سوی دولت مرکزی و اقوام دیگر ایرانی صورت می گرفته و گاه از سوی بیگانگان و استعمارگران.

 

می گن اسبت رفیق روز جنگه

مو می گویُم از او بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقره م رو فروختُم

بَرا دلبر قبای ترمه دوختُم

فرستادم، قبا را پس فرستاد

تفنگ دسته نقره م داد و بیداد

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

- گویا این میل پزشک یا آخوند شدن فرزندان در خانواده ی ایرانی یک بیماری تاریخی است که از دیرباز در ذهن ایرانی بیتوته کرده بوده و هنوزاهنوز در رگ و پی و دل و جان ما خانه دارد. چنان که حکیم نظامی هم در مقدمه ی لیلی و مجنونش در پند هایی که به فرزندش می دهد، می نویسد:

در ناف دو علم بوی طیب است

وان هر دو فقیه یا طبیب است

می باش فقیه طاعت اندوز

امّا نه فقیه حیلت آموز

می باش طبیب عیسوی هُش

امّا نه طبیب آدمی کش

گر هر دو شوی بلند گردی

پیش همه ارجمند گردی.

البته گویا این سنت در اروپا هم سابقه داشته و اشراف اروپایی فرزندان ذکور خود را به آموختن علم پزشکی و قضاوت و علوم دینی تشویق می کرده اند. این با ساختارهای سیاسی و طبقاتی اجتماع آن زمان نیز کاملا ً تطبیق می کند. زیرا همه ی دانشمندان این علوم صاحبان مصادر امور محسوب می شده اند. در طبقات اجتماعی که از دیرباز در ایران رواج داشته هم یعنی آتوربانان و رشتاریان و واستریوشان ( به روایت زرتشت در اوستا) تمامی دانشمندان جزء طبقه ی آتوربانان محسوب می شده اند. زیرا وظیفه ی رستگاری مادی و معنوی مردم را بر عهده داشته اند و جزء اشراف صاحب نفوذ به حساب می آمده اند و سرنوشت زیردستانشان به دست آنان بوده. البته این سنت نیز همچون بسیاری دیگر از جنبه های فرهنگ فئودالی و " خان – رعیتی" ظاهرا ً با ورود تفکر مدرنیسم از پیش چشمان ما کنار رفت ولی عمیقا ً در ذهن و جان ما ریشه دوانده و مانع از کشف و تجربه ی علوم جدید در ذهن ایرانی می شود ومثال نظامی شاهدی است بر این مدعا.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Aug 8, 2007

سر در ارگ کریمخانی شیراز. ۱۳۸۶.

این جنگ رستم و دیو سفید در چند شهر ایران ، بر سر در دروازه و ارگ تصویر شده. یکی دیگر از این شهر ها سمنان است و در میدان ارگ بر سر در دروازه ی معروف ارگ سمنان همین تصویر نقش شده. این بار که به ایران بیایم از آن کاشیکاری نیز عکسی خواهم گرفت. تنها تفاوت این دو نقش در تاریخ ساختشان است که ارگ کریمخانی متعلق به دوران زندیه است و سر در ارگ سمنان اثری قاجاری است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:57  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Aug 9, 2007

شاید این عالیجناب را نشناسید. عیب ندارد. من به شما می گویم که او کیست . او کیرتیر، موبد معروف دوران ساسانیان و معاصر شاپور و فرزند و نوه ی اوست. دشمن خونی و شماره ی یک مانی و تمام ادیان دیگر در آن زمان که نقش برجسته اش در نقش رجب هنوز دیده می شود. ۱۳۸۶.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 17:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

La politica e’ la sorella puttana della letteratura e  la letteratura e’ la figlia tossicodipendente della filosofia.

 

سیاست ، خواهر فاحشه ی ادبیات است و ادبیات دختر معتاد فلسفه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 17:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از مجموعه ی دوبیتی های لوطی صالح:

فدای عشوه و اخم و قمیشت

دلم می خواد بمونم بیخ ریشت

خداوندا به حق هشت و شیشت

ازم بگذر اگر هستم سریشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نظامی در لیلی و مجنونش درباره ی شعر مطلب جالبی دارد که احساس کردم باید بررسی و شکافته شود. او در همان مقدمه ی کتابش خطاب به پسرش در همان بخش معروف که شروعش با بیت "ای چارده ساله قره العین" است، می گوید:

در شعر مپیچ و در فن او

چون اکذب اوست احسن او

بعد هم یک نازشستی به خودش می دهد و می نویسد:

زین فن مطلب بلند نامی

کان ختم شده ست بر نظامی

بعدش هم پند و نصیحت شروع می شود:

نظم ار چه به مرتبت بلند است

آن علم طلب که سودمند است.

که قسمت آخرش آدم را یاد نوشته های شادروان کسروی می اندازد. باری بخش مهم قضیه همان بیت نخست است که می گوید: در فن شعر ، دروغترین آن بهترین آن است. یعنی چه؟ یعنی هر چه شعر از واقعیت ها به دور باشد زیباتر است؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گویا هنوز در دوران سعدی مرکز اندیشه و تفکر را در بدن انسان دل می انگاشته اند و گمان نداشته اند که چیزی به نام مغز وظیفه ی هدایت بدن و رفتار و اندیشه های انسان را بر عهده دارد. او می گوید:

تو را دیده در سر نهادند و گوش

دهان جای گفتار و دل جای هوش

می بینید که او دل را جای هوش گرفته و نه سر و مغز را. البته در جایی دیگر همو می نویسد:

بصر در سر و رای و فکر و تمیز

جوارح به دل، دل به دانش عزیز

که یک دوگانگی در بیت احساس می شود. رای و فکر و تمیز را او وظیفه ی سر می داند و دانش اندوزی را وظیفه ی دل. حال او چگونه این دو را از هم جدا کرده و چه تفاوتی بینشان قایل شده را من نمی دانم.

۲-

سعدی در بوستان چند بیتی دارد در مدح پیغمبر که نکته ی مهمی در آن نهفته است و آن اشاره ی غیر مستقیم اوست بر کتابسوزان اعراب. او می گوید:

یتیمی که ناکرده قرآن درست

کتبخانه ی چند ملت بشست....

نه از لات و عزّا برآورد گرد

که تورات و انجیل منسوخ کرد...

البته این مساله ی کتابسوزان در دوران پس از حیات پیغمبر رخ می دهد و سعدی در بیانی استعاری، این کار ِ به گمان او پسندیده؟؟ را به دین اسلام نسبت می دهد که به هر حال نکته ی مهمی است و نباید نادیده انگاشته شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 ترجمه ی مهدی فتوحی

 

جوزپه اونگارتی در هشتم فوریه 1888 در اسکندریه ی مصر ، از پدر و مادری اهل لوکانیا به دنیا می آید و کودکی و نخستین سالهای جوانی را در شهر زادگاهش می گذراند. سپس وارد مدرسه ی سوییسی ژاکوت می شود و در آن جا برای نخستین بار با ادبیات اروپایی و نیز بزرگترین دوستش، محمد شهاب، آشنا می شود که یکی از کتابهایش به او تقدیم شده. در سال 1912 به ایتالیا نقل مکان می کند و بی درنگ از آنجا برای تکمیل درس حقوق راهی پاریس می شود و پس از آن دوباره به مصر باز می گردد و بعد درپاریس به محمد شهاب می پیوندد که پس از چند ماه خودکشی می کند. در رشته ی حقوق در دانشگاه سوربن ثبت نام و در کافه های بزرگ ادبی پاریس شرکت می کند و با گیوم آپولینر آشنا می شود و این آشنایی منجر به ایجاد دوستی صمیمانه ای میانشان می شود. در این زمان او در تماس با گروهی ازادیبان فلورانس است که از گروه وُچه( voce)   انشعاب کرده اند. دوباره به ایتالیا باز می گردد تا در آنجا مدرک تحصیلی خود را بگیرد و به میلان نقل مکان می کند  و وقت خود را صرف آموزش زبان فرانسه می کند و نخستین اشعارش را هم می نویسد.

نخستین عاشقانه هایش در سن پانزده سالگی در لاچربا انتشار می یابند. در همان سال اونگارتی به جبهه ی کارسو فراخوانده و اعزام و از آنجا به جبهه ی شامپین فرانسه منتقل می شود. نخستین شعر جبهه ی او از کتاب بندر مدفون به تاریخ 22 دسامبر 1915 سروده شده. در سال 1916 در خط مقدم جبهه و گاه پشت خط ، او کل کتاب بندر مدفون را می نویسد و در چاپخانه ای در اودینه چاپش می کند. اما گروهان او دوباره به فرانسه اعزام می شود. اما او در پاریس لیسانس خود را گرفته، روزنامه ای را برای سربازان تحت نظارت خود در می آورد.

در سن 19 سالگی با انتشارات والّه کّی و تحت نظارت اتّوره سرا گاهنامه ی خوشحالی مغروقان را منتشر می کند. مقاله ای را در مورد پترارکا به عنوان " به سوی یک هنر کلاسیک نو" می نویسد و با ژان دو پوآ ازدواج می کند. در سن بیست سالگی به رم باز می گردد و با مجلات روندا ( RONDA ) و تریبونا ( TRIBUNA )  و کومّّّّرچه ( COMMERCE ) همکاری می کند . در سن 23 سالگی ویراسته ی تازه ای را از کتاب خوشحالی با عنوان بندر مدفون به چاپ می رساند که شامل عاشقانه های اوست که از سال 1919 تا 1922 نوشته شده اند به انضمام بخش نخست کتاب معنای زمان که بنیتو موسولینی مقدمه ای بر آن نوشته. نشر کتاب تازه ای از او ده سالی به طول می انجامد. در این زمان او شاعری است همسطح دیگر شاعران اروپایی. در سال 1933 در انتشارات والّه کّی کتاب معنای زمان را منتشر و سفرهای بسیاری به فررانسه و بلژیک و هلند و اسپانیا می کند. در سال 1936 کتاب الیوت، ریلکه و یسه نین را منتشر می کند و پن کلاب ( PEN CLUB ) برای او یک دوره ی تدریس در امریکای جنوبی تدارک می دهد و در برزیل کرسی ادبیات ایتالیایی دانشگاه سن پائولو به او واگذار می شود که تا سال 1942 به طول می انجامد.

در همین سال چاپ کاملی از کتاب معنای زمان به همراه اشعار تازه ای از اونگارتی که شعرهای سالهای 1919 تا 1935 او را در بر می گیرند ، روانه ی بازار می شود.

در سال 1942 دوباره به وطن باز می گردد و عضو فرهنگستان ایتالیا می شود و یک دوره تدریس در دانشگاه رم به خاطر شهرت فراوانش به او واگذارمی شود. موندادوری هم شروع به نشر آثار او تحت عنوان " زندگی ساده ی یک انسان" می کند. دو سال بعد ترجمه ی بیست و دو غزل شکسپیر از او منتشر می شود و در سال 1946 هم در مجموعه ی آینه ی همان انتشارات ، ترجمه ی چهل غزل از باردو از او منتشر می شود و در سال 47 موندادوری کتاب رنج او را در می آورد و در سال 1950 مجموعه ی تازه ای از اشعار او را از آغاز تا آن زمان که حاوی طرح های جدید اوست با عنوان ارض موعود روانه ی بازار می کند. لئونه پیچونی ، مجموعه ی کتابچه ی پیری او را ویرایش می کند که حاوی مقدمه ای است از ژان پاول هان و اشاات نقدگونه ای از پاوند، اسپیدزر و الیوت که موندادوری آن را چاپ می کند. در همان سال به همراه فاوتریر و پاول هان گردشی هوایی به دور دنیا  با یک توقف طولانی در ژاپن می کند. در سال 1961 آثار منثور او با نام " سفر بیابان و پس از آن " منتشر می شود که بازبینی اثر پیشین او " بیچاره در شهر" است با اضافاتی چند. در سال 1964 با عنوان استاد مدعو در دانشگاه کلمبیا مجموعه درسهایی را برگزار و دوستی صمیمانه ای را هم با ادیبان و نقاشان ویلیج نیویورک برقرار می کند. سال بعد مجموعه ی " رویاهای ویلیام بلیک " در انتشارات موندادوری از او منتشر می شود که حاوی ترجمه های اوست از این شاعر انگلیسی. در سال 1968 در سن 80 سالگی  دولت ایتالیا او را مفتخر می کند و از سوی نخست وزیر وقت و مونتاله و کوازیمودو در قصر کی جی  جشنی به افتخار او برگزار می شود و  ویژه نامه ای نیز برای او در مجله ی هرنه ( HERNE ) منتشر می شود. انتشارات گالیمار هم مجموعه ای از مقالات " بی گناهی و حافظه"  ی او را که فیلیپ ژاکوت ترجمه  کرده چاپ می کند. او در این سال به ایالات متحده، سوئد و آلمان سفرمی کند و در سپتامبر همان سال موندادوری مجموعه ی تمام اشعارش را انتشار می دهد. جوزپه اونگارتی در شب دوم ژوئن 1970 در میلان دار فانی را وداع می کند.

 

 

 

دور

 

ورسا 15 فوریه 1917

 

مانند یک کور

دست به دست

بردندم به دور

به دوردست

 

شب های ماه مه

 

آسمان

سر بر مناره ها

تکیه می دهد

بر کلاله ی شمع ها

 

خفتن

 

سانتا ماریا لالونگا - 21 ژانویه 1917

 

برآنم تا

رفتار این دهکده را

که در پیراهن برفی اش

دراز کشیده

تقلید کنم

 

یادمان افریقا

 

خورشید

شهر را یغما می کند

دیگر چیزی به چشم نمی آید

حتا گورها را نیز

توان پایداری نیست.

 

بامداد

 

رخشانم از بیکرانگی

 

گل سرخ سوزان

 

بامداد دیگری

بر می دمد بر سطح اقیانوس

با طنین نغمه ی ناقوس

نا

گا

هان

 

سحرگاه

 

حریر تابناک اخگران است

این که چون باران مرواید

می جوشد

 

سربازان

 

...و ما اینجا

چنان برگ خزان دیده

به روی شاخساران ِ درختانیم

 

 

بندر مدفون

 

شاعر بدینجا می رسد

وآنگاه

با نغمه هایش رو به سوی نور می آرد

وآن جمله را

می گسترد در نور

تنها برای من

خود،

آنچه از این شعرها بر جای می ماند

هیچی ست از آن راز بی پایان

 

غروب

 

ورسا، 20 می 1916

 

این سپهر سرخ فام ،

اکنون،

واحه را هشیار می سازد

برای ایلیات عشق

 

شب زنده داری

 

شبی تمام را

افتاده

در کنار همرزمی،

درغلتیده در خاک و خون،

که با دهان دندان قروچه رفته اش

سر به سوی ماه گردانده

و با دلمه ی خون دستانش

در سکوت من رخنه کرده بود،

نامه هایی نوشته ام

سرشار از عشق.

هرگز چنین

دلبسته ی زندگی

نبوده ام.

 

سبکبالی

 

برای آن خداوندی که همچون کودکی خندد،

بسا غوغای گنجشکان

و رقص و پایکوبی شان

به روی شاخساران درختان است.

کنون روحی سبکبال و بدون وزن می گردد

چمنزاران به لطفی اینچنین آغشته می گردند

و در ژرفای چشمان

عفتی

زین سان،

به دنیا باز می آید

و دستان

همچو برگ شاخساران

در هوایی این چنین

آواز می خوانند.

بگو با من:

چه کس پس می هراسد باز؟

چه کس آخر توان داوری دارد؟

 

 

سن مارتینوی کارسو

 

زین خانه ها

چیزی بر جای بنمانده است

جز چند دیوار رمبیده.

از آن بسیار

که بدیشان خاطرم مجموع می گردید

جز اندکی

بر جای بنمانده است

و در دل خویش

از درد

آکنده ام.

دل من،

این دهکده ی آزرده.

 

شادمانی غرق شدگان

 

ورسا 14 فوریه ی 1917

 

بی درنگ

سفرش را

از سر می گیرد

همچون نجات یافته ای

از پس غرق،

گرگ دریا

 

جشن میلاد

 

ناپل ، 26 دسامبر 1916

 

تمایلی

به شیرجه رفتن

در کلافی از خیابان

ندارم

 

کوهی از خستگی ام

بر دوش است

 

رهایم کنید همین گونه

همچون شیئی 

رها شده در گوشه ای .

و فراموش.

 

اینجا

هیچ ، جز گرمایی مطبوع

احساس نمی شود

تنها منم و چهار حلقه دود بخاری ام.

 

شعر

 

28 نوامبر 1916 ، ساگرادو

 

روزان و شبان

در اعصاب چنگ گونه ی من می نوازند

و من

در این شادمانی بیمار از گیتی

می زیم

و آزرده می شوم زین که نمی توانم

واژگانم را بر افروزم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:26  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در لیلی و مجنون نظامی به نکته ی جالبی بر خوردم و آن این که : در گذشته ستمدیدگان به هنگام دادخواهی از ستمگران لباس سیاه می پوشده اند و این علاوه بر سیاه پوشی آنان به هنگام مرگ عزیزان بوده است. در داستان نظامی به هنگام روایت داستان مرگ لیلی ، وقتی زید که نامه بر میان آن دو است می خواهد خبر مرگ لیلی را به مجنون بدهد سیاه می پوشد. نظامی چنین سروده:

پوشید به سوگ او سیاهی

چون ظلم رسیده دادخواهی

که مصراع دوم مورد نظر من است. حال من نمی دانم این سنت از آن اعراب بوده یا ایرانیان.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در کتاب ها و مقالات خوانده ایم که مغان و پیروان آیین مهر با داغی بر پیشانی از دیگران متمایز می شده اند. حافظ خود در بیتی اشاره می کند:

یادباد آن که نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود.

این سنت داغ بر پیشانی نهادن هنوزاهنوز در میان ایرانیان رواج دارد و شیعیان برای ابراز ارادت خود به آیین اسلام داغ مهر بر پیشانی  می نهند. البته شاعران بسیاری این مضمون را در اشعار خود آورده اند که نظامی هم از آن دسته است.

او می گوید:

کاین شب که ز رفتنش فراغی است

بر ناصیه( یعنی پیشانی) ی سپهر داغی است.

که اشاره ای است دیگر بر این مضمون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:16  توسط مهدی فتوحی  |